|
|
||
هاتفي، رحمن. "حاج منصورالمولكي، استادنامآور مينياتور". دوره9، ش100 (بهمن 49): ص 15-23، تصوير. |
||
|
|
||
|
خلاصه: شرحي برزندگي و آثار هنري هنرمند نامبرده و مصاحبه باايشان، بررسي تاريخ هنر نقاشي و دورانهاي برجسته آن از ديدگاه نقاش معاصر حاج مصورالملكي: از مكتب تبريز درعهد مغول و هرات درعصر تيموري و اصفهان در دوران صفويه و بعدازآن. |
حاج
منصور المولكي، استاد نام آور
مينياتور
ر.هاتفي زادگاه مينياتور سرزمين چين است.
مينياتور وقتي از چين به ايران آمد، از وصل
و نسبت خويش بريد و سنن و ويژگيهاي تازهاي
گرفت. ذوق و پسند و تخيل ايراني خيلي زود
اين هنر را در خود حل كرد و در ابعاد و فضاي
مخصوص خود آن را دوباره آفريد. بدينسان مينياتور
ايراني با هويت معتبري بوجود آمد و
شناسنامه گرفت. او بيآنكه تقليد
مينياتور چيني باشد اصالت و غناي مينياتور
چيني را يافت و در حجم تاريخ اين سرزمين
شكفت. چنين است كه امروزه ميگوييم
مينياتور ايراني يك ميراث ملي است.... تقدير پرماجراي مينياتور در طول
تاريخ، دگرگونيها و تحولات آن، سنتهاي
ديرينه و موقعيت امروزي اين هنر، زمينه يك
گفت و گوي طولاني است با «حاج مصور الملكي»
آخرين بازمانده استادان نامآور
مينياتور ايران. اين گفت و شنود همه جانبه
كه 8 ساعت بطول انجاميد با بررسي
يادداشتهاي منحصر بفرد و جست و جو در كتب
نادر و ارزشمند اين استاد مصور الملكي
تكميل شد. جاي پاي 80 سال روي صورتش شيار
انداخته است. نگاهش جوان است. اين نگاه تيز
و بيقرار در سايه ابروان پرپشت و سفيد
پلكهاي پلاسيده او حالتي غريبانه دارد. ته
ريش زبر و سفيدي كه چين و چروك قسمتي از
صورتش را پوشانده با سبيل سفيد و موهاي كم
پشت و برفي رنگش يك هماهنگي دلنشين بوجود
آورده است. حركات چابكش خميدگي اندك پشتش
را پنهان ميكند. صدايش نه پير است،نه
جوان. يك طنين كشدار و اندك زمخت دارد. وقتي
ميخنده قيافهاش مچاله ميشود و گونههايش
ميآويزد و نگاهش تيره ميشود، دست راستش
را پشت سرش نگهدارد تا پنجههايش كه مثل
شاخههاي خشك يك درخت پير درهم دويدهاند
بنظر نيايد. اين پنجههاي لرزان كه حالا
ديگر عاطل و باطلاند، آثار كم نظيري به
گنجينه مينياتور جهان هديه كردهاند. |
|
در مينياتور بواسطه آنكه قانون
مناظر و مرايا نيست از كوچك شدن اشياء دور
نسبت به اشياء نزديك پرهيز شده است و چون
مينياتوريست هرشيئي را از خيال و علم به آن
شيئ ميسازد و براي علم و خيال هم مناظر و
مرايائي نيست آنچه كه در نزديك قرار دارد
با آنچه در مسافتي دورتر واقع است بيك
اندازه ساخته ميشود. براي علم قرب و بعدي
نيست و در تخيل هرجسمي دو دور و نزديك
بهمان اندازه اصلي خودش مجسم ميشود». «ديگر اينكه مينياتور ساز شكل و
تركيب هر موجودي را به خطوط نشان ميدهد،
نه با سايه و روشن رنگ. و اين خطوط داراي
ضخامت و نازكي هستند، نه خطي كه مثل يك
مفتول به يك ميزان باشد. اينگونه خطوط را
تند و كند ميگويند. بواسطه خطوط تند و كند
بيننده در مغز خود حس ميكند كه شيئيداراي
حجم است. اگر خطها به يك اندازه باشند
انسان آن شيئي را مسطح ميبيند و حجم به
نظر نميآيد». «يكي از قواعد مينياتور ايراني اين
است كه سايه و روشني در اجسام و محو شدن
اشياء در مناظر و مسافت و انعكاس و مناظر و
مراياي هوائي و تغييرات رنگها بواسطه
تراكم و نور و هوا در آن بكار گرفته نشده
است. بجهت اينكه اينها در اجسام عارض ميشوند
و ثابت نيستند و نقاش مينياتور ساز پيرو
جوهر است نه عرض». «ديگر اينكه هرشيئي از دور چون يك
هيولا يا يك حجم نامشخص بنظر ميآيد. دليل
اين است كه تراكم هوا جزئيات اشياء را از
نظر ما ميپوشاند. ولي وقتي همان شيئي را
از نزديك مشاهده كنيم تمام جزئيات آن به
چشم ميآيد. بنابراين مينياتوريست با چشم
علم و تخيل اگرچه با فواصل دورهم باشد،
جزئيات هرشيئي را ميبيند و تجسم ميدهد.
اگر در يك تابلوي مينياتور در پشت يك كوه،
درخت، پرنده، حيوان، انسان و يا ساختمان
يا هر پديده ديگر باشد، تمام جزئيات آن نيز
منعكس است». «يكي ديگر از اصول مينياتور رنگ
آميزي است. در مينياتور هرپديدي به رنگ
اصلي آن نمايش داده ميشود، براي اينكه
نور و سايه و تأثير هواست كه رنگ اصلي را
تغيير ميدهد و اينها عارض هستند نه ذاتي». ***** نقش اسليمي و ختائي از رشتههاي
مينياتور ايراني است. ختائي طرح ساقه گل
است و نموداري است از شاخه درخت يا بوته گل
و برگ و غنچه. در ختائي خط مستقيم كمتر
وجود دارد. اصولاً خطوط مستقيم در هنر پخته
ايراني كمتر ديده ميشود. ساقهها در طرح
ختائي داراي پيچ و خم موزونند. تركيبي
هستند از حركت دلربا و طناز خطوط منحني و
موارد نادر خطوط مستقيم. گاهي دوايري
مارپيچ گلها و برگها را با خود ميكشانند.
گاه نيز يك منحني شكسته و گاه درست عرصه
جلوهگلها و برگها ميشود. طرح ختائي عين
طبيعت نيست و بسته به كار هنرمند است.
ختائي طرحي است كه بايد گلها و غنچهها و
برگها و بندها را در برگيرد و ميان آنها
وحدتي ايجاد كند. اما نقش اسليمي نموداري است از طرح
درخت كه تجريد يافته است....... پايه و اساس طرح ختائي و اسليمي از
قانون خلقت گرفته شده، در صورتيكه هيچ
شباهت به طبيعت ندارد. يعني نقش قاعده را
از اصول خلقت گرفته و بصورت زيبايي در
آورده است-و در تمام رشتههاي مينياتور
اين قاعده حكمفرماست. «او بزرگترين نقاش ايران است. اگر
شهرتش به غرب نتافته است، بدان خاطر است كه
او دلبسته زادگاه خويش اصفهان است و كمتر
از اين شهر قدم بيرون گذاشته است....» با اين
عبارت روزنامه معروف «لاليبرته» نشريه
سازمان
[16] فرهنگي يونسكو «حاج مصور الملكي»
را به جامعه اروپا معرفي ميكند. روزنامه
معروف «تريبون دولوزان» درباره او مينويسد: «حاج مصور الملكي با آنكه
مينياتوريست امروزي است از سبك قدما نيز
پيروي ميكند. او از هنر نقاشي غرب بيبهره
نيست. كارهاي «ماتيس» در آثارش راه يافته
است. آثار او آميزهاي است از ايران امروز
و ايران 9 قرن پيش، يعني زمان خيام. اصولاً عمرخيام شاعر مورد تحسين
اوست. شعرهاي خيام سرچشمه جاويداني اوست
كه بياري قريحهاي سرشار صدو هفتاد رباعي
خيام را روي تابلوها مجسم كرده است. در آثار اين مينياتوريست بزرگ شرق
رنگهاي لاجوردين، سبز، صورتي، سرخ-به رنگ
گلهاي سرخ شيراز-بيشتر بكار ميرود.
تابلوهاي او نمايشگاه هنر و تاريخ است. در
اين تابلوها شاهزادگان ظريف دست و پا و
زيبا صورت با حركات دلربا بجانب دوشيزگان
طناز دست تمنا گشودهاند. سربازها،
عاشقان، كنيزان، سواران و شمشيرزنان،
رقاصكان و ساقيان خمارچشم
تصويرهاي آثار او هستند». روزنامه «لاليبرته» مينويسد: «او براي خلق تابلوي تخت جمشيد
بارها 400 كيلومتر راه اصفهان-تخت جمشيد را
طي كرد. با دقت و وسواس روي خرابههاي اين
شهر شاهانه دانهدانه سنگها و ستونها و
پلهها را معاينه كرد و سرانجام در وراي
تخت جمشيد، در رمز تخيل خويش و واقعيت
مناظر تخت جمشيد، مقصود خود را يافت و طرح
تابلوي بزرگ خود را پيدا كرد». «تخت جمشيد، يكي از برگزيدهترين
تابلوهاي «مصورالملكي» است. درباره اين
اثر كه ميگويد حاضر نيست با هيچ گنجي آن
را عوض كند توضيح جالبي ميدهد: -حدود 30 سال پيش بود كه تخت جمشيد
ناگهان بر فكر من سايه انداخت، و سايهاي
كه مانند ستونهاي بلند سنگي و سردرهاي آن
سنگين بود. آنوقتها من معلم نقاشي مدرسه
كالج بودم. يك سفر همراه با ديگر معلمهاي
كالج به تخت جمشيد كردم و گرفتار وسوسه آن
شدم. نزديك به 8 ماه فكر و ذكرم تخت جمشيد
بود. از زواياي مختلف اين شهر سنگي ويرانه
را در ذهنم مجسم ميكردم، اما هيچ يك از
اين تصويرهاي ذهني جلبم نميكرد. كار به
جائي كشيد كه گاه شبها هم خواب تخت جمشيد
را ميديدم. در عالم خواب از پلههاي سنگي
كاخ «آپادانا» بالا ميرفتم، در تالار «صد
ستون» قدم ميزدم و در كاخ داريوش مثل يك
شبح سرگردان بالا و پايين ميرفتم..... يك روز فكر تازهاي به سرم افتاد.
از مهندس «هرتسفلد» آلماني رئيس حفاريهاي
تخت جمشيد كه در اين پايتخت باستاني سرگرم
كاوش بود، نقشه تخت جمشيد را در روزگار
آباداني و شوكت آن خواستم. او روي زمين
نشسته و با انگشت سبابه نقشه را روي خاك ترسيم
كرد. پس از آن، تاريخ را به ياري گرفتم.
دريافتم كه بنيانگذار تخت جمشيد داريوش
كبير است. او بود كه پايتخت را از پازارگاد
كه بعدها به پرسپوليس شهرت يافت منتقل كرد.
پرسپوليس 80 كيلومتر با پازارگارد فاصله
داشت. در تخت جمشيد دو تالار ستوندار
وجود داشت: 1-تالار آپادانا يا سالن پذيرايي و
محل بارعام شاهنشاه كه ساختمان آن در دوره
پادشاهي داريوش اول شروع شد و در عهد
خشايارشا به پايان رسيد. 2-تالار صد ستون كه ساختمان آن در
دوره خشايارشا شروع شد و بهنگام سلطنت
اردشير اول پايان پذيرفت. اين تالار به
ارتش تعلق داشت. هردو تالار مانند كاخهاي اختصاصي
شاهان تزئين ميشد و سردر آنها براراضي
اطراف مشرف و متناسب با سبك ساختمانهاي
حجاري شده بود براي اينكه اين كاخها هرچه بهتر به
تابلوي من منتقل شوند، با پاي خيال 300 متر
با تخت جمشيد فاصله گرفتم و 800 متر از كوه
رحمت كه مشرف برآنست بالا رفتم. اين بهترين
منظرهبود، بهترين زاويه بود. تخت جمشيدي
را كه ميخواستم يافته بودم. حالا وقت آن
بود كه پايتخت ويران هخامنشي را از حريقي
كه اسكندر در آن افكند بيرون بكشم و دوباره
زنده كنم، كاخ آپادانا و تالار صد ستون و
قصور شاهزادگان را دوباره بسازم. اما فكر
كردم كه تخت جمشيد عريان، پايتختي كه
زندگي و حركت در آن نباشد به دل نمينشيند.
مراسم سلام عيد نوروز را انتخاب
كردم: |
|
عباسي ارشد، بزرگترين نقاش
اصفهان بود. او هنر مينياتوري را به
خوشنويسي آميخت. نازكي خطوط و تلفيق خاص
رنگهاي بنفش مايل به سرخ و آبي فيروزهاي
از مختصات شيوه اوست. سبك رضا عباسي بنظر تا اندازهاي
آسانتر از شيوه كار بهزاد است. بهزاد
احتمالاً براي تهيه يك صحيفه مصور دقت
فراوان بكار ميبرد. تمام اجزاء و كاشيكاريها،
نقش چادر و بارگاه، خطوط چهرهها، نقوش
لباسها، چشم و ابرو و ريش و غيره را با
نهايت دقت نقش ميكرد، برعكس غالب كارهاي
رضا عباسي به سبك مخصوصي طرح شده كه به
احتمال قوي وقت كمي از او گرفته است. با
اينحال در بسياري از كارهالي رضا عباسي
يكنوع روح هست كه در بسياري از كارهاي
بهزاد نيست. رضا عباسي وقت خود را صرف نقش
تمام جزئيات يك سر در ، يا يك كاشي كاري نكرد.
او با چند حركت دست
[18] مشكل ترين اشكال و زندهترين
حركات را بيان كرده است. اگرچه تصاوير او
اغلب رنگ بكار نرفته، ولي حالات مخصوصي
چنان با دقت از روي طبيعت نقش شده كه بخودي
خود در مقابل چشم بيننده بحركت در ميآيند
و در فضايي كه عمق واقعي دارد جان پيدا ميكند. رضا عباسي نقاش حقيقت ساز است، با
اينحال بسياري از كارهاي او كاملاً خيالي
و ايدآلي و دور از حقيقت است. در مواقع
شاهكارهاي رضا عباسي همين تابلوي آكنده از
تخيل و ايدآلند. عباسي مخترع خطوط منحني موزوني
است كه هركدام يك دنيا شعر و خيال در بر
دارند، ولي هر خط منحني و موزوني البته زيبا
نيست..... ***** بدنبال يك سكوت كم دوام لختي رشته
سخن را پاره ميكند «حاج مصور الملكي» ميگويد: -«بگذاريد پيش از آنكه درباره زندگي
او و آثار خودم حرف بزنم، كمي درباره
تاريخچه مينياتور بگويم. با اين تعريف
بررسي كارهاي من آسانتر ميشود». و شروع ميكند به ورق زدن
يادداشتهايش، يادداشتهاي خط خورده،
نامنظم و كهنه و پارهاي كه ظاهر فرسوده
آن پيري خود او را منعكس ميكند. -در قرن شانزدهم و ربع اول قرن هفدهم
هنر مينياتور سازي در ايران وارد دوران
جديد از رونق و شکفتگي شد. در قرن شانزدهم
مكتب مشهور مينياتور هرات كه سنتهاي
هنري بهزاد بزرگ را تعقيب ميكرد همچنان
وجود داشت. خود بهزاد نيز پس از تأسيس دولت
صفويه به تبريز پايتخت آن سلسله نقل مكان
كرد و شاه اسماعيل او را در رأس نگارستاني
كه ايجاد كرده بود قرار داد. بهزاد تا
هنگام مرگ، نقاش دربار شاه اسمعيل اول و
طهماسب اول بود. بهزاد شاگرد چيرهدست و
با استعداد او «آقاميرك» شالوده مكتب
نقاشي تبريز را ريختند. بهزاد در سال 1440 در هرات متولد شد و در حدود 1533 ميلادي درگذشت. آثار واقعاً عالي او بحدي كمياب است كه نميتوان درباره سبك نقاشي او آخرين حرف را زد. آثار دوره جواني بهزاد ظاهراً تقليد از كار گذشتگان است. قهرمانان كمي خشن
و بصورت
نامنظمي در تركيب تابلو، دور و نزديك قرار
گرفته و به نقاشيهاي شطرنجي هنر تزئيني
دوره ساساني شباهت دارد. ولي سيماي
قهرمانان با ظرافت و روح بشر دوستي خاصي
ترسيم شده است. بهزاد در سايه مهارت و
استادي، مكتب خود را به اوج شهرت رساند.
يكي از شاگردان او بنام سلطان محمد نيز كه
دست كمي از استاد نداشت، تعداد زيادي
مينياتور عالي از خود به يادگار گذاشته
است. ميرك شاگرد نامي ديگر بهزاد نيز از
چهرههاي درخشان مينياتور دوران صفوي است.
بعد از او رضا عباسي در ترسيم خطوط منحني و
نوشتن رقعههاي ظريف يد طولائي داشت. يكي از كارهاي «آقا ميرك» «معراج
محمد» از آثار پر ارزش و جالب توجه نقاشي
ايران است. در اين اثر تلفيق رنگها بسيار
استادانه است. آسمان آبي روشن، زمينه
طلائي، جويبارهاي نقرهاي تيره....در آثار
بهزاد شمايل زنان كمتر ديده ميشود، ولي
در مينياتورهاي «آقا ميرك» تصاوير زنان
فراوان است. شاگرد ديگر بهزاد «سلطان محمد»
مينياتورهاي بسيار زنده خلق كرده است. در
آثار او تيپهاي كاملاً ايراني است. او
دوست ميداشت جواناني را رسم كند كه در
زير درخت پرگل نشستهاند، چشمهايش رو به
بالاست، ابروانشان انحناي دايرهاي دارد، تبسمي
ملايم برلب و جامه تنگ و زيبا به تن دارند. سلطان محمد در مصور ساختن نسخه خطي
قيمتي شاهنامه كه در سال 1537 ميلادي مصادف
با 944هجري نوشته شده نقش اساسي داشت. اين
نسخ رويهم 256 مينياتور دارد. استاد محمدي شاگرد سلطان محمد (در
نيمه دوم قرن دهم) عليرغم معلم خويش سوژههاي
خود را در ميان مردم مييافت. روستايي كه
با گاو نر زمين را شخم ميزند، چوپاني كه
با سگش گله را پاسداري ميدهد و دلقكيكه
ميرقصد قهرمانان آثار او هستند. در
مينياتورهاي محمدي صورت آدمها و تصوير
طبيعت با زندگي مطابق است و او آنها را با
واقع بيني تجسم بخشيده است. |
|
در حدود 1086 هجري محمدزمان بايران بازگشت. او نسخههاي خطي منظومههاي نظامي را با مينياتورمصور ساخت و كپيههايي از آثار نقاشان ايتاليايي تهيه كرد و چند اثر لاتيني را به فارسي برگرداند. تأثير نقاش ايتاليايي در آثار نقاشان مكتب اصفهان كمتر از لحاظ شيوهها و شگردهاي هنري و بيشتر از حيث انتخاب موضوعهاي جديد بود. بزرگترين نقاش مكتب اصفهان رضا عباسي است كه خوشنويسي را با مينياتور آميخت و از اين دو تركيب يگانهاي بدست داد. كارهاي عباسي در اروپا شهرت بسيار يافت و دركنار بزرگترين آثار هنري موزه ها و نمايشگاههاي هنري جاي گرفت. محمد رضا تبريزي كه هم در قسطنطنيه كار مي كرد معاصر رضا عباسي بود. يكي ديگر از نقاشان بزرگ اين مكتب معين مصور بود كه تصوير رضا عباسي را نيز كشيده است. مكاتب نقاشي ايران سه مركز عمده داشته اند : 1- تبريز در دوره مغول 2- هرات در عص تيموري و شهرهاي ماوراءالنهر هنگاميكه حكومت مشرق ايران به دست شيبانان افتاد 3- تبريز و اصفهان در دوه صفويه اختلاف ميان شيوههاي اين مكاتب سه گانه بيشتر زائيده شرايط اقليمي آن هاست تا اعصاري كه آن ها را بوجود آورده است . سبك مناطق عراق و فارس نرم و روان است و شيوه خراساني خشك و سخت. شيوههاي هنر و مغول و صفوي در غرب ايران نضج و قوام يافته است و اسلوب هنر تيموري در مناطق كم تمدن مشرق ايران. [20] هنر مغول كه از تحول شيوههاي مكاتب ايراني و هنر منطقه بين النهرين بوجود آمد دو جريان هنري آفريد كه يكي مكاتب تيموري در شرق و ديگري مكاتب صفوي در غرب است. سبك تيموري هرات در مكاتب ماوراء النهر در عصر شيبانيان و نيز در تقليدهايي كه مكاتب قديم صفوي از آن كردند باقي ماند. كمي به عقب برويم. مينياتور ايران ريشههاي در مينياتور چين است. صورتگران چيني نخستين استادان مينياتور جهان هستند. اصولاٌ اگر بخواهيم درباره مينياتور حرف بزنيم نمي توانيم از مينياتور چيني شروع نكنيم, تصوير هاي چيني بيشتر روي ديوار كشيده شده يا به صورت طومار در آمده است. فرق اصلي نقاشي چيني با نقاشي اقوام ديگر اين است كه در تصاوير چيني مناظر و مرايا و سايه و روشن وجود ندارد. دو نقاش اروپايي به دعوت خاقان كانگ شي براي تزيين كاخ خاقاني به چين رفتند و تصاويري كشيدند. چيني ها به مناظر و مراياي تصاوير آنان اعتراض كردند و گفتند كه در اين تصاوير ستون ها ي دورتر, كوتاه تر از ستون هاي ديگر كشيده شده است . بحث چيني ها اين بود كه نشان دادن فاصله در جايي كه هيچگونه فاصله اي وجود ندارد كاري مصنوعي و دروغين است. طفين منطق يكديگر را درنيافتند , زيرا سايه روشن براي نمايش واقعيت نمي دانستند, بلكه معتقد بودند كه نقاشي بايد بياري شكل نام و كامل وسيله نقل حالات و القاي افكار باشد ولذت بياورد. در اين نقاشي ها شكل همه چيز بود و آن را در وزن و دقت خطوط جستجو مي كردند در گرمي و شكوه رنگ ها. در نخستين آثار نقاشي چين رنگ دخالتي نداشت و استادان فن نيز به ندرت از آن سود مي جستند . اينان معتقد بودند كه براي ترسيم شكل, مركتب سياه كافي است و رنگ را با آن كاري نيست. شي يي هنرمند صاحب نظر چيني مي گويد: شكل , وزن است. باين معني كه نقاشي چيني نمودار حركات موزون است, رقصي است كه دست نقاش آن را اجرا كرده است. وزن حاصل تركيب خطوط است. اين خطوط مبين صورت ظاهري اشياء نيست, بلگه موجد اشكالي است كه با رمز و القا از كيفيت روح حكايت مي كند گذشته از قدرت ديد و احساس و تخيل نقاش, دقت و ظرافت خطوط اهميت فراوان دارد و ملاك مهارت هنرمند است. نقاش مينياتوريست بايد با دقت اشياء را مورد مشاهده قرار دهد و عواطف شديد خود را به شدت لگام زند و موضوع را به روشني دريابد و سپس با چند خط ممتد خيال خود را روي قماش ابريشمين بريزد و هوشيار باشد كه وقتي خطي كشيده شد ديگر قابل اصلاح نيست. پيكرنگاري چيني از رئاليسم دور بود و به بيان و تشريح اشياء و امور كاري نداشت, بلكه هدفش ايجاد فكر و حالتي در تماشاگر بود. نقاشان چين كشف حقيقت را به علم واگذاشتند و خود را وقت زيبايي كردند. شاخه اي با چند برگ و شكوفه در زير آسمان آبي, موضوعي بود كه حتي بزرگترين استادان را كفايت مي كرد. چون غرض نقاش فقط ايجاد شكلي با معني بود, در انتخاب موضوع قيدي وجود نداشت. انسان بندرت موضوع نقاشي قرار مي گرفت . آدم هايي كه تصاوير چيني ديده مي شوند تقريباٌ همه سالخورده و همانند هستند . نقاشان چيني با آنكه هيچگاه بدين بنظر نمي رسيدند, باز به ندرت از دريچه چشم جوانان به جهان مي نگريسيتند. نقاشي صورت رواج داشت, اما صورت ها چندان از يكديگر مشخص نبودند . نقاشان چيني به اختلافات فردي توجهي نداشتند و عمر خود را در راه آن ها مي گذاشتند. نقاشي چين در وهله اول ازقيود ديني و در مرحله دو م از محدوديت هاي آكادميك گزند ديد. تقليد از استادان قديم براي طلاب فن نقاشي اجتناب ناپذير بود و هنرمندان نمي توانستند جز با شيوه معيني كار كنند. آنچه نقاشان چيني را از سكون وجمود نجات داد, طبيعت دوستي بي شائبه آن ها بود. نقاشي چين مثل ديگر هنرهايش يك پشتوانه قوي فلسفي و يك منطق خاص خود دارد. باين ترتيب وقتي مينياتور چيني به ايران آمد, جاذبه آن تا مدتي هنرمندان ايراني را گيج و مسحور كرد. تأثير اين مينياتور هنوز در بعضي آثار مينياتور ايران به چشم مي خورد. پيش از آنكه مينياتور چيني به ايران بيايد, نوعي ميناتور خاص در اين ملك وجود داشت, مينياتوري كه در خدمت حرفه ها, هنرهاي ديگر و فنون مختلف بود. سفال ها را تزيين مي كرد, كوزه ها ي گلي را ميآراست و نقوش كاسه ها بود. نقاشي چيني كاري كه كرد مينياتور را از صورت يك هنر چيني بيرون آورد و به آن استقلال داد. مينياتور ايراني باين ترتيب علاوه بر سنت هاي هنري نخستين خويش, استقلال خود را مديون نقاشان چيني است.
مينياتور ايراني خيلي زود جاي خود را باز كرد و فرمها و قالب ها
و سنت هاي جديدي براي خود يافت. تخيل و قريحه
[21] ايراني ، مينياتور چيني را در خود
هضم كرد و با اصول و قوانيني كه به آن آميخت
مينياتور تازه و بيسابقهاي بوجود آورد.
مينياتور جديد انعكاس اقتضا و شرايط و
آداب و رسوم و سنن و خصلتهاي ايراني بود و
رفته رفته از سلف خويش (مينياتور سنتي چيني)
فاصله گرفت. اما اين جدايي هميشگي نبود. در
دورههايي كه
جوهر هنري و خلاقيت ايراني رو به ضعف ميگذاشت،
مينياتور چيني دوباره با همان اصول و مبادي
مشخص خود از دورن مينياتور ايراني بصورت
يك تقليد كامل از مينياتور چيني در ميآمد.
همين دورههاي ضعف و فتور مينياتور
ايراني است كه براي بسياري اين سوء تفاهم
را بوجود آورده است كه اين هنر ظريف در
ايران هميشه زير سايه سنگين و گريز ناپذير
مينياتور چيني بوده است. اين عقيده را در
نوشتههاي علي دشتي نويسنده معروف مييابيم
كه: «مثل اينكه استادان مينياتور گذشته
نميتوانستند خود را از قيد و تقليد رها
سازند. يا قوه ابتكار در آنان به درجهاي
ضعيف بود كه انحراف از سنت صورتگران چيني
را فوق مبادي اوليه ميپنداشتند. و عجب
اينست كه پيروي كور كورانه حتي تا زمان ما
نيز دنبال شده است». اين تصور در حاليكه در بعضي از دورههاي
تاريخ ايران كاملاًصادق است، در بسياري
از دورهها صدق نميكند. حقيقت اين است كه
«نقاش چيني خود را از نظر مادي بسيار ناچيز
ميبيند و از اينرو ميكوشد تا از راه
معني و روح برآن دست يابد و درست به همين
علت تخيلات تماشا كننده را بسوي آسمانها،
آنطرف كوههاي عظيم و ابدي و فضاهاي بيپايان
ميكشاند. اما نقاش ايراني از احساس اينكه
در دنياي مناسبي جاي دارد، دلخوش است و به
اختيار خويش از سراسر دنيا فقط فضاي محدود
اطراف خود را در نظر ميگيرد. دورترين
اشياء تابلوي نقاشي ايراني چندان دور نيست.
نقاش ايراني ميداند كه جزئيات وجود
دارند، از اين رو آنها را با دقت نظر خاصي
ترسيم ميكند. و تفاوت نقاشي چيني و
ايراني از همين جا ناشي ميشود....» ****** دوره حكومت ايلخان در ايران يكي از
درخشانترين مراحل هنر مينياتورسازي است.
مراكز معتبر مينياتورسازي اسلامي در اين
دوره هرات و تبريز و شيراز بود.
فرمانروايان تيموري هرات در اعتلا و
پيشبرد مينياتور نقش زيادي داشتند. شاهرخ
يكي از جانشينان تيمور گروه كثيري از
هنرمندان را بخدمت گرفت و پسرش «بايسنقر
ميرزا» مدرسهاي براي تعليم خوشنويسي و
تذهيب كاري تأسيس كرد. شاهنامه بايستقري
كه اعجازي از درخشش رنگ و سيلان خطوط زيبا
است(و گويا در كتابخانه دربار شاهنشاهي
نگهداري ميشود) دسترنج هنرمندان مكتب
هرات است. نقاشي دوران ايخانان تيموري به
هنرمندان صفوي منتقل شد.اصولاً نقاشي مكتبهاي
ماوراء النهر و هرات در هنر صفوي نفوذ
زيادي كرد. مينياتور صفوي با قدرت و غناي بسيار در حقيقت با «كمال الدين
بهزاد» شروع ميشود. بهزاد آنچه از وحشتها و آشوبها و جنگها را در دوران
زندگيش مشاهده كرده بود، در آثارش منعكس ميساخت. با اينكه درباره بهزاد
قبلاًهم سخن رفت لازم است، چند نكته اساسي در اين باره روشن شود. اين
ناميترين چهره مينياتور ايران كه در هرات متولد شده بود، پس از آنكه در
تبريز تحصيلات خود را گذراند به هرات بازگشت تا براي «سلطان حسين بن
بايقرا» و وزير با درايتش «عليشير نوائي» نقاشي كند. چون هرات ميدان جنگ
صفويان با ازبكها
شد بهزاد ، دوباره به تبريز پناه برد . وي از نخستين نقاشان
ايراني بود
كه كارهاي خود را
امضاء ميكرد. با اينحال آثاري كه از او
بدست آمده هم بسيار اندك است و هم پراكنده.
در كتابخانه سابق پادشاهي مصر در قاهره
دومينياتور در نسخه خطي بوستان سعدي چند
عالم روحاني را نشان ميدهد كه در مسجدي
مشغول بحث و مناظرهاند. تاريخ نسخه خطي
1489 است و در صفحه آخر آن نوشته شده است «نقاشي
عبدالمذنب بهزاد». پردهاي ديگر موسم به «تصوير
جواني در حال نقاشي» با امضاي بهزاد وجود
دارد، همچنين يك نسخه از خمسه نظامي و يك
نسخه خطي «ظفرنامه» يا كتاب پيروزيهاي
تيمور. ليكن اين مشت آثار پراكنده به زحمت
ميتواند معرف شهرت بينظير بهزاد شود.
معاصران بهزاد معتقدند كه او با الگوي
بديعي كه به تركيب مجالس ميداد و جادوي
رنگهاي لطيف و شفاف مناظرش و همچنين هنر و
مهارتي كه در منفرد ساختن و زنده نشان دادن
اشخاص بكار ميبرد تحول بزرگي در عالم
مينياتورسازي بوجود آورده بود. «خواند مير»
مورخ ايراني كه هنگام وفات بهزاد نزديك به
50 سال از عمرش ميگذشت دربارهاش اينطور
مينويسد: «طراحي وي نام همه پيكرنگاران جهان
را بدست فراموشي سپرده و انگشتان معجزهآسايش
تصوير عموم هنرمنداني را كه در ميان
فرزندان آدم بوجود آمدهاند از خاطرها
زدودهاست». در 1510 كه بهزاد درتبريز مستقر شد،
مركز مينياتورسازي نيز به آن شهر انتقال
يافت. درباره هنر مينياتور صفوي قبلاً
اشاراتي شد. كافي است بدانيم اين دوره يكي
از قلل هنر نقاشي ايران است و بدنبال آن،
روزگار تدريجي سقوط فرا ميرسد. كوشش در زمينه ظرافت و ريزهكاريهاي
مبالغهآميز يكي از نشانههاي انحطاط
هنرنقاشي ايران است. اين انحطاط در قرن
هيجدهم ميلادي با تقليد ناشيانه و ناهنجار
از مدلهاي اروپايي بحد اعلاي خود رسيد،
اما در هندوستان از دوره حكومت مغولها و
اوايل قرن هفدهم سنت هنري ايران به
استفاده منطقي از سبك اروپايي غنيتر شد. ******
از دوران صفويه پاي اروپاييان به
ايران باز شد و هر روز روابط ايران و غرب
وسعت بيشتري گرفت. فرنگيان در كنار تحفهها
و عوارض بسياري كه با خود به ايران ميآوردند
و تغيير و فلسفه هنر خويش را نيز داشتند.
مكتبهاي اروپايي با مسافران اروپايي از
مرزهاي ايران گذشت و اين در زماني بود كه
هنر در اين ملك مرحله ضعف روز افزون خود را
آغاز كرده بود. اين ضعف نشانه پيري و
فرسودگي هنر مينياتور ما بود، مينياتوري
كه در روزهاي جواني و شادابياش به قويترين
آثار نقاشي جهان پهلو ميزد. همين ضعف و بيرمقي
كه نتيجه تقليد و تكرار كار استادان گذشته
بود و فرسنگها با ابتكار و خلاقيت و شرايط
زماني خود فاصله داشت، به هنر غرب امكان
هجوم داد. از اوايل
دوران قاجار نفوذ نقاشي غربي در
مينياتورهاي ايراني بوضوح به چشم ميخورد.
مكتب نقاشي قاجاريه شامل تكنيك
مينياتورهاي ديواري و دوره صفويه و نقاشيكلاسيك
اروپا است. در آغاز دوره قاجاريه هنوز مايهها
و سنن ايراني از نفوذ و تأثير هنر اروپايي
در تابلوها بيشتر است، اما در اواسط اين
دوران تأثيرپذيري نقاش ايراني از قواعد
غربي درست به همان اندازه است كه از سنن و
قواعد بومي پيروي ميكند. در اواخر اين
دوران ديگر مينياتور كاملاً مقهور سبكهاي
اروپايي شده است. مينياتوريستهاي قاجار
با استفاده از گراورهاي رنگي و كپيه
اساتيد دوره رنسانس بكلي از اصالت ايراني
خويش دور شده و تابع سبك و روش كلاسيك شدند.
سايه روشن چنان با مينياتور آميخت كه مرز
بين نقاشي و مينياتور را شكست. به اين
ترتيب بود كه وقتي دوران قاجاريه به سر
آمد، مينياتور هم مثل بسياري ديگر از
مظاهر اين دوره به مرگ و فراموشي نزديك شد.
اين قانون بزرگ هنر است. هنري كه نتواند با
شرايط زمان پيش برود و هماهنگ با تمام جلوهها
و مظاهر زندگي تغيير كند و تكامل يابد،
محكوم به نيستي و سقوط است. هنر درست شبيه
يك بركه است. اگر جريان آب به آن قطع شود
مرداب ميشود و ميگندد. انديشه نو و
ابتكار هميشه پشتوانة معتبري براي هنر ميتواند
باشد. حاج مصور الملكي براي آشنايي با سنتهاي
هنري غرب و ايجاد رابطهاي منطقي بين
نقاشي ايراني و نقاشي اروپا سفري به فرنگ
كرد و حاصل اين تجربه در متن زندگي نامه
جالب او، به اضافه بررسي آثار وي در مراحل
مختلف آفرينش هنريش، رپرتاژي است كه در
شمارة آينده «هنر و مردم» چاپ خواهد شد. |