|
|
||
دانشپژوه، محمدتقي. "دبيري ونويسندگي". دوره9-10، ش101 (اسفند49): ص40-47. |
||
|
|
||
خلاصه: هنردبيري و نويسندگي دربعدازاسلام بنابروايات ونوشتههاي فارابي، ابنسينا، ابوعبداله محمدبن عبدوس جهشياري كوفي، ابنالنديم ـ معرفي سه رساله از نويسندگان اسلامي درباب اصول جهان داري و سياست وتاريخ،معرفي كامل پنج كتاب كه براي بررسي تاريخ دبيري و نويسندگي موثرند: 1- كتاب "التاج" منسوب به جاحظ، 2- "ادب الكاتب"، 3- آداب الملوك"، 4- "ادب الكتاب" ، 5- "جوامعالعلوم" . |
|
|
دبيري و نويسندگي
محمد تقي دانش
پژوه در انجمن علمي سمرقند كه سال گذشته
برگزار شده بود به شرايط تاريخي و اجتماعي
و اقتصادي هنر دوران تيموري و مسائل مربوط
به بررسي نسخههاي خطي خوشنويسان اشارت
گشته بود. نگارندة اين سطور از دو فهرستي
كه ميتواند در اين امر كمك باشد در گزارش
خويش گشته بود، (هنر و مردم ش 7-86 ص 31) ياد
كردهام نخستين آن در همان شماره مجله چاپ
شده است، دومين آن درباره آثار قديمي
دبيران و نويسندگان و ديوانيان و مستوفيان
و محاسبان دربارها است. اين گروه كه در زمان ساساني خود
رستهاي بودهاند در همة ادوار اسلامي با
آن همه دگرگوني ها بر جاي مانده و در
بسياري از تطورات سياسي دست اندر كار بوده
و با بسياري از هنرهاي ديگر جز دبيري
آشنايي درست داشتهاند. دربارة هنر دبيري و نويسندگي چندين
كتاب در دست داريم، از آنها چهار مقالة
نظامي عروضي كه در مقالات نخستين آن ميگويد
كه: «دبيري صناعتي است مشتمل بر قياسات
خطايي و بلاغي منتفع درمخاطباتي كه در
ميان مردم است...» از اين سخن پيوندي كه
ميان نويسندگي و هنر خطابت و بلاغت است
آشكار ميگردد. ميدانيم كه در فن سوم
خطابه ياريطوريقاي ارسطو از قواعد بلاغت و
در دوفن ديگر آن از مواد و موارد خطابه بحث
شده است. پس ارسطو نخستين كسي خواهد بود كه
فن بلاغت و خطابت را تدوين نموده است و
شايد بتوان گفت كه ريشة علم بلاغت در محيط
اسلامي از خطابه ارسطو است، اگرچه هنر آن
ريشة پهلوي دارد با اينكه مواد آن عربي است.
رشتة بحث در اين مسأله بسيار دراز و در خور
مقالتي جداگانه است. هنر دبيري و نويسندگي اسلامي و
ايراني گذشته از پيوندي كه با خطابه و
بلاغت دارد و از اين روي با ادب يونان و
ايران خواهد پيوست چون در سورستان و ميان
رو دان و ايران شهر تا ورارود بلكه در بخشي
از افريقا و اندلس آغاز شده و كمال يافته
بود و اين سرزمينها جايگاه فرهنگ يوناني
يا ايراني بوده است ناگزير از اين دو فرهنگ
بايستي ريشه گرفته باشد. سرگذشت دبيران
يوناني و ايراني كه در ديوانهاي اسلامي
كار ميكردهاند خود گواهي روشن است بر
اين مطلب. فارابي در الاوسط الكبير (فصل 4 و 5
فن برهان) از تعليم و تلقين و تأديب و رياضت
ياد كرده و كتاب و مانند آن را از هنرهايي
ميداند كه در اثر فراولت و تمرين بدست ميآيد
و عملي است نه نظري. ابن سينا در فصل سوم مقالة يكم فن
برهان منطق الشفاء مينويسد كه روش تعليم
و تعلم يا آموختن و فراگرفتن چند گونه است: 1-روش صناعي كه پيشهها و هنرها
بدان روش آموخته ميشود. 2-روش تلقين اشعار و فراگرفتن زبان
كه براساس حفظ و يادگيري است. 3-روش تأديب و پرورش كه با مشورت با
متعلم پديد ميگردد. 4-روش تقليد و پيروي شاگرد از استاد
و پذيرفتن رأي او از روي اطمينان به او. 5-روش تنبيه و آگاهي دادن به متعلم و
زنده كردن آنچه در اندرون او نهفته است. روشهاي ديگري هم هست. همة اينها جز روش ذهني و فكري است كه
از دانستههاي پيشين به قانون تحديد و
تعريف تصوري بدست ميآيد و به قانون قياس
و استقراء و تمثيل و ضمير خطابي تصديقي كسب
شود. آموختن دبيري و نويسندگي هم گويا
بيشتر به روشهاي پنچگانهاي بوده كه ابن
سينا ياد كرده است اگرچه دبيران و كتاب
ناگزيربايستي علومي را هم به روش
دانشمندان و فيلسوفان بياموزند ولي از
رهگذر هنر و پيشه بودن اين كارها روش صناعي
مانند آن در آنها بيشتر بكاربرده ميشده
است. از اين رو است كه برنامة روشن خاصي
براي دبيري و كتابت ننوشتهاند و مدرسة
خاصي براي آن نبوده است برخلاف علم و فلسفه
و ادب كه مدرسه و برنامة آنها در طول تاريخ
براي ما روشن است. از آثار جاحظ به خوبي ميتوانيم پي
ببريم كه دبيران آن روزگار چه ميبايستي
بدانند همچنين از محاضرات راغب اصفهاني كه
در سدة چهارم ميزيسته است. بهترين كتاب كه در اين زمينه بما
كمك ميدهد نثرالدرر ابوسعد منصوربن حسين
آبي كاتب در گذشته 539 است كه گذشتة از ادب
يوناني و اسلامي فصلي دربارة دانش ايران و
علم سياست ساساني دارد(فهرست فيلمهاي
دانشگاه ص 392 و 811) از همانها كه دبيران
بدانها آشنا بودهاند. در مقالت نخستين
چهار مقالة نظامي عروضي هم به دانستنهاي
دبيران اشارت شده است. دربارة تاريخ نويسندگان و دبيران
ديوانهاي اسلامي از كتاب الزوراء و الكتاب
1
ابوعبدالله محمد بن عبدوس جهشياري كوفي
منشي مورخ زندة در نيمه دوم سدة سوم و نيمه
نخستين سدة چهارم در گذشته 331 بهرة بسياري
ميتوان برد. او مينويسد كه نويسندگان ايراني
پيش از اسلام چند گروه بودهاند و
پادشاهان ايران را دو ديوان خراج نفقات
بوده و چهار انگشتري، و نويسندگان و
دبيران را پوشاكي جداگانه بوده جز لباس
جنگجويان و سپاهيان و دبيران را ترجمان
پادشاه ميخواندهاند. در آن روزگار رسم
چنين بود كه دبيران نوخاسته و نوكار كه در
جستجوي كاري بودهاند بر در بارگاه
پادشاه مينشستند و سران نويسندگان آنها
را ميآزمودند و هوش آنان را ميسنجيدند
هركه را ميپسنديدند نامش به پادشاه ميگفتند
و او ميفرمود كه در دربار بمانند تا از
آنان ياري جويند. سپس پادشاه ميفرمود كه
آنان را به ميان كاركنان ديوان ببرند و به
كاري بگمارند و به اندازة شايستگي و در خور
آنان از كاري به كاري نقل دهند تا سرانجام
هركه بهرچه شايسته است برسد و كسي سر و
كاري پيدا كند. پادشاهان دبيران را برتري مينهادند
و برتري اين هنر را ميشناختهاند و ميگفتهاند
كه دبيرانند كه كارها را سامان ميرسانند
و كمال شهرياري و آبروي پادشاهياند و
زبانهاي گوياي شاهان و گنجور و نگاهبان
خواستههاي آنان در ميان رعايا و در شرهها
امين پادشاه هستند. پادشاهان ايران(فارس) هرگاه لشگري
بجاي گسيل ميداشتند يكي از دبيران بنام
را با آنان ميفرستادند و به سپه سالار ميفرمودند
كه مبادا كاري جز با رأي اين دبير كرده
باشي و به اين دبير ميفرمودند كه پيش برد
كارهاي اين سپاه با تو است. در اين كتاب گذشته از اينكه از
بسياري از دبيران ايراني كه در دستگاه
خلافت كار ميكردهاند ياد شده است بنام
دبيراني هم بر ميخوريم كه فارسي يا
يوناني است مانند: زادان فرخ و سهل پسر او و
ماجشنس بن بهرام بن مردانشاه پسر زادان
فرخ و فيض بن ابي صالح شيرويه و مادي بن
اسطين
[41] نصراني و سرجون رومي. كتاب ديگري كه در آن از هنر دبيري و
از نويسندگان ايراني و اسلامي سخن گفته
شده الفهرست ابن النديم وراق است. در آن ما
به نكتههايي بر ميخوريم كه درجاهاي
ديگر نيست. اگر آگاهيهايي كه او در جاي جاي
آن بما ميدهد يكجا گردآوريم تاريخي منظم
از اين هنر در چهار سدة نخستين اسلامي بدست
خواهيم آورد. نژاد و تبار بسياري از
دانشمندان و نويسندگان اسلامي از آن روشن
ميشود و در بسياري از انديشندگان ايراني
را كه در پديد آوردن فرهنگ اسلامي سهمي
داشتهاند از آن ميشناسيم. ابن نديم(ص 338 چاپ مصر) به نكتهاي
اشاره دارد كه در ادب الكتاب صولي(ص 192) و
الوزراء و الكتاب جهشياري (ص 38-40) و فتوح
البلدان بلاذري (ص 369 چاپ منجد) و محاضرات
راغب(57:1) هم ميبينيم كه: در بصره و كوفه دو
ديوان بود: يكي براي سرشماري مردم و شمارش
سپاهيان و جنگجويان و آنچه از بيت المال به
آنان داده ميشده در آن نوشته ميشده است
همان دفتري كه عمر بنياد گذارده است. دفتر
دوم آن بود كه اموال دولت در آن ثبت ميشده
است. اين دفتر به فارسي نوشته ميشده و آن
يكي به عربي بوده است. دفتر دومي را صالح بن
عبدالرحمن بصري سيستاني كه پدرش را عربهاي
تميمي از سيستان ربوده و گرفتار و بردة
خويش كرده بودند به دستور حجاج پس از مرگ
زادان فرخ فرزند پيري در آشوب اين الاشعث
در سال 78 پس از سرآمدن مهلتي كه حجاج بدو
داده بود به عربي برگردانده است. با اينكه
ايرانيان صد هزار درهم به او ميدادند كه
بگويد اينكار از من ساخته نيست او نپذيرفت.
اين صالح نخست از نويسندگان زادان فرخ
دبير حجاج بوده است. زادان چون ديده بود كه
او به چنين كاري پرداخته به شاگردان خود از
نويسندگان ايراني گفته بود كه ديگر اينجا
جاي شما نيست جاي ديگري برويد. پسرش مردان
شاه به صالح گفته بود كه خداي ريشهات را
ببرد كه ريشة زبان فارسي را بريدهاي.
عبدالحميد كاتب ميگويد كه صالح بر
نويسندگان منتي گران دارد. در شام هم دو دفتر بوده و دومي آن
بزبان رومي بوده است و آن را سرجون بن
منصور رومي نصراني و سپس پسرش منصور مينوشتهاند
تا اينكه بدستور عبدالملك اموي آن را
ابوثابت سليمان بن سعد خشني مولي حسين كه
از برده زادگان بوده و ديوان رسايل
عبدالملك بدو سپرده بوده است به عربي
برگردانده است. از اينجا بر ميآيد كه تا سال 78 در
ايران شهر دفتر استيفاء و حساب ديواني به
زبان پهلوي بوده و ناگزير بايستي نگارشهاي
فارسي و به خط پهلوي فراوان و در دسترس
نويسندگان باشد تا بتوانند از آنها به
رموز كار دبيري آشنا گردند. اصطلاحات
فارسي كه به زبان عربي بوده و هست و آثاري
كه تا زمان ابن مقفع بلكه پس از آن از پهلوي
به عربي درآمده است خود بر اين امر گواهي
روشن است. داستاني هم در اين زمينه در ادب
الكتاب صولي(ص 93) آمده است كه يك ايراني با
عربي نزد يحيي بن خالد برمكي گفتگوي كردند.
ايراني بدو گفت كه ما هيچگاه بشما در هيچ
كاري و در هيچ سخني نيازمند نشده بوديم شما
برما چيره گشتيد هم در كارهاي ديواني و هم
در زبان خود بما نيازمنديد تا به جايي كه
خوردنيها و نوشيدنيها و ديوانهاي شما
نام فارسي دارد كه ما بدانها نهاديم برخي
از آنها رومي هم هست. عرب پاسخي نداشت بدو
بگويد. يحيي بدو گفت به وي بگو كه درنگ كن
تا ماهم مانند شما هزار سالي فرمان روايي
كنيم آنگاه خواهي ديد كه هيچ نيازي به شما
نخواهيم داشت. هرچه از فرمان روايي تازيان ميگذشت
زبان عربي برفارسي چيرهتر ميشد و
نويسندگان بيشتر از آن متأثر ميشدند.
بسياري از ديوانهاي ايراني نويسندگان
عربي نويس داشت. گويا ابوالعباس فضل ابن احممد بن
فضل اسفرايني كه در دستگاه سامانيان بوده
و تا سال 401 وزارت محمود غزنوي را داشته است
نخستين بار توانست نامهها و ديوانهاي
غزنوي را به فارسي برگرداند. اگر چه
ابولقاسم احمدبن حسن ميمندي پس از نوزده
سال آنها را باز به عربي درآورده است. ميدانيم
كه اين كار ديري نپاييده و به ويژه از
تاريخ بيهقي و مقامات
[42] ابونصر مشكان و نامه
هايي كه از روزگار سلجوقيان در دست داريم
برميآيد كه آنها را به فارسي مينوشتهاند. (نسائم الاسحار ص 41-آثار الوزراءعقيلي
ص 153-يادداشتهاي قزويني 112:6). يكي از دبيران سالم ابولعلاء مولي
سعيد بن عبد الملك و كاتب هشام بن عبد
الملك است كه گويا يوناني ميدانسته و
رسائل ارسطو و اسكندر
را كه براي او درصد برگ به عربي
برگرداندهاند او آن را اصلاح كرده است.
نام آن گويا «كتاب الاحوال و الاخبار
الاسكندريه و اخباء حكما زمان الاسكندر
المزبور في التواريخ» باشد. او دو شاگرد
داشته يكي پسرش عبدالله و ديگري دامادش
عبد الحميد كاتب. سالم را ميتوان نمونهاي
از نويسندگان يونان دوست آن زمان در برابر
ايران دوستاني مانند ابن مقفع و عبد
الحميد بشمار آورد. مجموعه رسالههاي
ارسطو و اسكندر كه او تدوين كرده است در
نسخهها با سخنان اردشير(مانند عهد و آيين
او) و كتاب التاج في سره انوشيروان ابن
مقفع با هم ديده ميِود و از خود آن رسائل
هم پيداست كه فرهنگ ايران در آن تأثير كرده
است2. يكي از دبيران نامور ابوغالب
عبدالحميدبن يحيي بن سعد فقيساري انباري
رقي كاتب ايراني است كه گويا يكي
ازنياكانش پردة بني عام بوده و او را مولي
بني عامر خواندهاند و او در 132 در گذشته
است. رسائل او را دارايهزار برگ نوشتهاند
و از اوست3: 1-«نصيحه الكتاب و مايلزم ان يكونوا
عليه» يا «رسالته الي الكتاب» (جهشياري ص 73
صبح الاعشي 85:1) كه در آن ميگويد: اي گروه
نويسندگان گونه گونه ادب فراگيرد در دين
دانشمند شويد و نخست كتاب خداي و فرايض
بياموزيد و سپس به زبان عربي و فرهنگ آن
بپردازيد و خوش بنويسيد و شعر روايت كنيد و
تاريخ عرب و جز عرب بشناسيد و از جساب چشم
ميپوشيد. اين رساله كهنترين دستور و
كارنامه نويسندگان اسلامي است و دور نيست
كه مبناي آن نوشتههاي فارسي پهلوي باشد
كه او در دست داشته است و از رسالههاي
سياسي باشد كه از فارسي به عربي درآورده
است. 2-«رساله في وصف الاخاء» كه در آن
روش دوستي و برادري را به ويژه به
نويسندگان آموخته است. 3-رساله في نصيحه ولي العهد كه مانند
«رساله في الصحات» ابن المقفع كارنامه
فرمانروايان است و اصول سياست و جهانداري
در آندو آمده است. ريشه اين دو هم بايد فرهنگ و ادب
ساساني باشد. رسالهها و نامههاي ديگري
هم دارد مانند «رساله الصيد» و جز آن كه در
جمهره كتب العرب (544:2) و تاريخ الوزراء
جهشياري (ص 72) و رسائل البلغاء كردعلي ميبينيم. دبير ديگر ابن المقفع ابومحمد
عبدالله داذبه يا روزبه پسر دادجشنس مبارك
(109-145) است از گور فارس كه از دانشمندان و
نويسندگان شيوا و آگاه ايراني بوده و از
پهلوي به عربي ترجمه ميكرده و در اين دو
زبان رآمد بوده و در فلسفه نظري يوناني و
در فلسفه عملي ايراني چيره دست و بنيان
گذار هنرنويسندگي. نخست براي داودبن عمربن
عبيره دركرمان و مسيح بن الحواري در
نيشابور سپس براي عيسي بن علي در همان
كرمان نويسندگي ميكرده است. ابن نديم او
را از كساني بشمار ميآورد كه كم نوشتهاند
با اينكه چند كتاب از او ياد ميكند.
سرگذشت او در الفهرست ابن نديم و الوزراء و
الكتاب جهشياري آمده است. بنوشتة اين دو او
را سفيان بن معاويه يزيد بن المهلب
فرمانرواي نيشابور در بصره با شكنجه و
ناروا و نامردانه سوزانده
[43] و كشته است و كسي
هم از او خونخواهي نكرده است(معجم
المؤلفين 156:6 و 402:13). از رسالههاي او بر ميآيد كه او
شيفتة فرهنگ ايراني بوده و شايد در نهان هم
از مانويان به شمار ميآمده است. جاحظ در الحيوان(38:1) و راغب اصفهاني
در محاضرات(57:1) او را مانند ابن الطريق و
ابن ناعمه مترجمان علوم به شمار آوردند. ابن النديم در الفهرست (ص 118 چاپ
فلوگل و ص 172 چاپ مصر و نسخه خطي چستربيتي)
از اين كتابها او ياد كرده است: 1-«كتاب خداي امه في السيره» كه گويا
همان باشد كه بندهاي از آن در السعاد و
الاسعاد عامري آمده است(فهرست نامها). 2-«كتاب آيين نامه في الآيين» گويا
همانكه گرينياشي در مجلة آسيايي سال (1966)
بنام اردشير چاپ كرده است. آقاي دكتر محمد محمدي در «الترجمه و
النقل عن الفارسيه» هم از آن بحث كرده است. 3-كتاب كليله و دمنه. 4-كتاب مزدك كه در نسخه چستربيتي اين
نام درست روشن نيست. 5-كتاب التاج في سيره انوشروان كه در
همان كتاب آقاي دكتر محمد محمدي از آن بحث
شده و ماريو گرينياشي بندي به همين نام از
ابان المقفع در مجلة آسيايي (سال 1966) چاپ
كرده است. 6-«كتاب الادب الكبير يعرف بماه
فراجشنش»(ابن النديم 118) نام آن مانند نام
كتاب «مهر آذر جشنش» علي بن عبيده ريحاني
پهلوي است. او در اين كتاب مانند همين
ريحاني در كتاب المصون گزيدههايي(جوامع)
از اوستاي زردشت گذارده است(الاعلام به
مناقب الاسلام عامري ص 159) در اين كتاب به
بسياري از مطالب اخلاقي و سياسي و
كشورداري از نسلهاي از ميان رفتة اوستا بر
ميخوريم(چاپ شده در رسائلالبلغاء محمد
كردعلي و الحكمه الخالده يا جاويدان خرد
مشكوية رازي). 7-كتاب الادب الصغير. 8-كتاب اليتيمه في الرسائل. 9-كتاب رسائله. نمونههايي از اين سه تا در رسائل
البلغاء ديده ميشود. 10-كتاب جوامع كليله و دمنه، گويا
گزيدهاي از آن باشد شايد مانند آنچه كه
به مأمون نسبت دادهاند. 11-كتاب رسالته الي الصحابه كه در آن
مانند عبدالحميد گزيده و چكيدهاي از
آيين كشورداري ايراني و اسلامي را گنجانده
است(رسائل البلغاء). 12-منطق، ابن نديم مينويسد كه
ايرانيان چيزي از منطق و پزشكي را به فارسي
برگرداندند و ابن مقفع و ديگران آنها را به
عربي در آوردند. او در جاي ديگر از ترجمة
گزيدة ابن مقفع از مقولات و عبارات منطق
ارسطو ياد ميكند و او وي را از مترجمان از
زبان فارسي ميداند، پس بايستي منطقي كه
امروزه در دست داريم(نسخههاي مشهد و
بيروت) او آن را ازپهلوي به عربي درآورده
باشد شايد او با كتاب منطق پولسي ايرانيكه
براي انوشيروان ساخته(چاپ Land
در ليدن بسال 1875 در Analecta
Syriaca)
گويا همانكه مشكوية رازي در تربيت
السعادات از آن بندي آورده است هم آشنا
بوده است. در اثرات اليوناني في الحصاره
الاسلاميه عبد الرحمن بدوي بحثي دربارة
اين منطق هست. 13-الادب الوجير للولدا الصغير كه
خواجة طوسي آن را به فارسي برگردانده و من
آن ترجمه را با اخلاق محتشمي نشر كردهام
ولي متن آن را هنوز نيافتهام. 14-رساله في معانب بعض آل سليمان بن
علي الهاشمي كه ابوحيان توحيدي در مثالب
الوزيرين(چاپ گيلاني در دمشق ص 50) از آن ياد
كرده است. اين سليمان بن علي بن عبدالله بن
عباس از طرف ابوجعفر منصور عباسي در بصره و
عمان بحرين فرمانروا بوده و در 142 مرده است. اينك از چند كتاب التاج منسوب به
جاحظ كه دورنماي خوبي از وضع دربار ساساني
و عربي در آن است و پيداست كه از آيين نامههاي
ايراني گرفته شده است. در آن آمده كه
اردشير مردم ايران را چهار طبقه ساخته بود: نخست سواران و شاهزادگان كه ده ارش
از پردة شاهي دورتر مينشستند. دوم نساگ و نگاهبانان آتشكدهها، سوم پزشكان و دبيران و ستارهشناسان، چهارم كشاورزان و پيشه وران و مانند
آن. باز ميگويد كه هم نشينان پادشاه و
اندرنيان از گرانمايگان و دانشمندان ده
ارش دورتر و كساني كه به شوخي و هزل ميپرداختند
ديگران را ميخنداندند ده ارش دورتر از
اينان مينشستند. نيز ميگويد كه اين چهار دستته در
دربار خلافت هم بودهاند تا اينكه يزيد بن
عبدالملك همه را با يكديگر برابركرده و «آيين»
را از ميان برده است(ص 22-26 چاپ يكم و ص 65-68
چاپ دوم). اين چهاردستگي4 همان است كه عامري
نيشابوري در الاعلام به مناقب الاسلام (ص
174) آن را يكي از علل شكست دولت ساساني ميداند. كتاب التاج يا اخلاق الملوك كه ياد
كردهام بنام جاحظ دوبار چاپ شده و احمد
زكي پاشا دلايلي در ديباچة آن آورده كه آن
ازجاحظ بايد باشد ولي از آداب المولك
سرخسي كه ياد خواهم كرد گويا چنين بر ميآيد
كه اين كتاب از محمد بن حارث تغلبي است
چنانكه از ابن النديم هم در فهرست (ص 212)
همين بر ميآيد و به گفتة او چنانكه در
ديباچة آن نيز آمده است تغلبي يا ثعلبي آن
را براي فتح بن خاقان در گذشتة 247 ساخته است
و او هم گويا آن را از روي آداب الملوك
بزرگمهر و آثار ديگر پهلوي و اخبار خلفاي
اسلامي ساخته است5. در زمان او اديبان به خوشنويسي و
غزليات و خمريات ستارهشناسي و منطق و
فلسفة طبيعي و رياضي ميپرداختند و به
اسلام با روي خوشي نمينگريستند و احاديث
نبوي را رد ميكردند و به تفسير و اخبار
نميپرداختند. ابن قتيبه در آغاز اين كتاب از آن
خرده گرفته و اصطلاحات رياضي و فلسفي را
بيهوده ميدانست. ادب نزد او گذشته از اينها عبارت
است از دستور زبان عربي و دقايق لغوي اين
زبان. درآغاز كتاب او عبارتي از
خسروپرويز كه به نويسندة خود گفته است
آمده است: «و قال ابرويز لكاتبه في تنزيل
الكلام. انما الكلام اربعه سوالك للشيء عن
الشيء و امرك بالشيء وخبرك عن الشيء. فهذا
دعائم المقالات ان التمس اليها خامس لم
يوجد ان نقص منها رابع لم تتم. فاذا طلب
فاجح، و اذا فاوضح، و اذا ارمت فاحكم، و
اذا اخبرت فحق». و قال ايضاً:«واجمعالكثير مماتريد
في القليل مماتقول» يريد الايجاز. او باز ميگويد كه ايرانيان كسي را
كه آبياري و گاه شماري و ستارهشناسي و
حسابو هندسه نميدانسته و با معماريو
هنرها و پيشهها آشنا نبوده است و
درنويسندگيو دبيري ناقص ميدانستهاند.
اودر آغاز آن عبارت «اول الفكره آخر
العمل، و اول آخر الفكره» را از محمد بنجهم
برمكي برمكي از حكيم مؤلف حداالمنطق نقل
ميكند همان كه در آغاز ائولوجيا آمده
وطبري در فردوس الحكمه (ص 6) هم آن را آورده
و او هم آن را گويا از ارسطو ميداند. او در عيون الاخبار كه در ده كتاب
است(السطان، اسمؤود، الطبايع و الاخلاق،
المعلم، الزهد، الخوان،اطعام، الطعام
النساء) هم از فرهگ و دانش ايراني و همچنين
يوناني بهره برده است و اين كتاب او بهترين
نمودار دانش دبيران آن روزگار ميباشد. 3-آداب الملوك: ابوالفرج يا
ابولعابس احمد بن اطيب بن مروان سرخسي6
شاگرد گندي فيلسوف و نديم معتضد و كشتة در
286 كه آنرا از روي «آداب الملوك بوزرجمهر»
ميگويد است. دردو جا (باب 28 و 31) از كتاب
محمد بن حارث تغلبي يا ثلعبي مطالبي آورده
است كه در اخلاق الملوك يا التاج منسوب به
جاحظ (ص 17 و 31) ميبينيم و همين ميرساند
كه اين كتاب التاج از تغلبي يا ثعلبي است
نه از جاحظ. باري از اين كتاب هم بويژه باب 6 و 31
آن را از صاحب بيت الحكمه يا گنجور كتاخانة
پادشاه و از نديم بحث ميشود آنچه دبير ميبايد
بداند روشن ميگردد. 4-ادب الكتاب: از ابوبكر محمد بن
يحيي صولي شطرنجي گرگاني در گذشتة 336، در
سه جزو: نخستين دربارة خط و قلم، دومي
دربارةافزار آلات نوشتن و انشاء و
كتابت، سومي
درباره اموال و بيت المال و انواع خراج و
انواع مكاتبات و پارهاي از قواعد رسم و
خط عربي. او آنرا گويا در برابرا دب الكتاب
ابن قتيبه نگاشته و بر آن برتري مينهد(ص
20) از اين كتاب كم مانند ما بخوبي به هنر
دبيري و نويسندگي درباري و ديواني پي ميبريم.
صولي در آن (ص 42) از چهارگونه هستي(خرجي،
ذهني، لفظي، كتبي) ازگفتة صاحب المنطق (ارسطو)
ياد ميكند و تعبير و شرحي كه او ميكند
در متن ارغنون ارسطو نيست. در متن منطق ابن
مقفع (كتاب القضايا) هم اين گونه تعبير
نيست. گويا صولي ترجمه يا شرح ديگري از
ارغنون در دست داشته است و آنچه حمزة
اصفهاني در التنبيه علي حروف التصحيف (ص 72)
هم آورده است جز اين است. در دستور دبيري محمدبن عبدالخالق
ميهني نيز پارهاي از آنچه كه صولي گفته
است ميبينيم گذشته از برخي از قواعد
دستور زبان فارسي كه درآن آمده است. 5-جوامع العلوم شعيابن فريغون شاگرد
ابوزيد احمد بن سهل بلخي در گذشتة 19 ذ ق 322
كه در دو مقاله ساخته و نخستين آن در «اللغه
العربيه» است داراي نحو و كتابت و ادب و
حساب و هندسه و اخلاق و دوم آن «السياسه»(برگ
44 پ نسخة اسكوريال» در فلسفة و فراست و
عيافت و طلسم و كيميا و نجوم، گزيدهاي از
علومي كه دبيران آن روزگار بكار ميآمد
بروش «تشجير» در آن آمده و هرگزيده و
تلخيصي مانا «جامع» و خود كتاب رويهم «جوامع»
خوانده شده است. شعيابن فريغون كه شايد از خاندان
فريغوني گوزگان باشد آن را براي امير
ابوعلي المحتاج احمدبن ابي بكر محمدبن
المظفر امير چغانيان در گذشتة 10 رجب 334
ساخته و گويا پس از مرگ استادش بلخي و
بهپيروي از اقسام العلوم او ميان سالهاي 322
و 344 بنگارش در آورده باشد. از اين كتاب با آنچه كه دبيران ميبايستي
بدانند بخوبي آشنا ميشويم. از اين كتاب
بسيار سومند سه نسخه در دست است: 1-نسخة اسكوريال مادريدش 950 در 84 برگ
كه در آغاز آن چنين آمده است: «كتاب جوامع العلوم تصنيف شعيابن
فريغون تلميذ ابي رند احمد بن زيد البلخي
الفه تلامير ابي علي احمد بن محمد بن
المظفر» و در پايان چنين آمده است: «كتبه لنفسه اسحق بن عبدالله بن
ابراهيم بن الفواله بخطه في رجب سنه ثلث
تسعين علي اصله، و اصلح ما امكن اصلاحه
، {و} ما استعجم فلم يمكن اصلاحه حقيقه منه.
والحمد لله رب العالمين. وصلي الله علي
خيرته من خلقه محمد النبي و آله و سلم
تسليما». از اينجا برميآيد كه اين نسخه را
اسحاق بن عبدالله بن ابراهيم الفواله براي
خودش در رجب 393 از روي نسخهاي داراي چندين
جاي گنگ و مبهم و نبايستي هم با اصل مقابله
شده باشد نوشته و سپس با اصل آن مقابله
كرده و آنچه ميشد اصلاح نموده است و آنچه
هم گنگ و مبهم مانده است ميگويد نميشود
آن را درست نمود. اين نسخه در 665 در دمشق و در 746 در مصر
و در 863 گويا در تركيه بوده است. چند
يادداشت تملك در ص ع آن ديده ميشود كه در
عكس درست خوانده نميشود. در فهرست
درنبورگ از تاريخ تملك 665 آن ياد شده است. 2-نسخة احمد ثالث ش 2768 در 86 برگ كه
علي بن عباس بن احمد معروف به نابغ رملي آن
را در ذ ق 396 در رمله نوشته است. 3-نسخة احمد ثالث ش 2675 از سدة ششم در
80 برگ فيلم اين يكي در كتابخانه مركزي
دانشگاه (ش 2382) هست و عكس هر دو شماره اخير
در كتابخانة ملي قاهره(ش 8-527) هست(فهرست دوم
182:6) دربارة اين كتاب و نسخههاي آن در
درنبورگ در فهرست اسكوريال (ص 82 ش 950) و
اشتاين شنايدر و احمد زكي بحث كردهاند. همچنين ريتر در مجله Oriens
(سال 1950 ش 3 ص 83-85) ورزنتال در تاريخ نگاري
اسلامي به انگليسي (ص 32-34) نيز ترجمة عربي
آن بنام المورخون(ص 52) و دنلوپ Dunlop
در ارمغان زكي وليدي طوغان چاپ 1955
استانبول(ص 349) از آن سخن داشتهاند. در
فهرست بروكلمن(ذيل 435:1) و فهرست فواد سزگين(8:1-384)
هم از آن ياد شده است. استاد مجتبي مينوي هم
يادداشتي دربارة آن دارند. در فهرست
فيلمهاي دانشگاه(314 و 807) هم ياد آن هست. مينورسكي در مقالة خود كه در
يادنامة او چاپ شده و ترجمة فارسي آن را هم
در پايان حدود العالم چاپ 1342 كابل ميبينيم
احتمالي داده است كه شايد مؤلف جوامع
العلوم و حدود العالم يكي باشند. در
يادداشتهاي قزويني (111:6) ويتيمه الدهر
ثعالبي(275:4) نام فريغون آمده است. پاورقي ها:
1-بخشي
از اين كتاب كه جزوههاي نخستين آن باشد
دوبار در 1926 و 1938 چاپ شده است. ميخائيل عواد
هم پارههاي ديگري از آن را جسته و در 1946
نشر كرده است. 2-آقاي ماريوگرينياشي-Mario Grignaschi سه مقاله دراين باره دارد يكي دو در مجله آسيايي ج 254 ش
، ديگري در موزنئون ج 8، سومي
درمجله مطالعات شرقي بنياد فرانسوي دمشق ج
9 همه به زبان فرانسه.
3-اينجا
ما بياد جايگاه كاركنان دربار صفوي كه در
دستور الملوك آمده است ميافتيم.
4-مسعودي
و يعقوبي هم به اين دستهها اشارت كردهاند(الترجمه
و النقل عن الفارسيه في القرون الاسلاميه
الاولي) از دكتر محمد ص 263.
5-اين
كتاب را ابونصر موهوب جواليقي(465-540) شرح
خوبي نوشته است(چاپ 1350 قاهره).
6-ابن
النديم ص 213 و 367-مقالات ف رزنتال و رسالة او
چاپ 1943 دربارة همين سرخسي. |
|
|