|
|
در جستجوي ميراث مشترك فرهنگ
(2)
فارابي سخن ميگويد؛
حسين خديوجم
در شمارة گذشته يادآور شدم كه مقصود
از نگارش بحثي كه زير اين عنوان آغاز كرده
ام قلمي كردن رويدادهاي سفر سال 1349 مخلص به
كشورهاي اسلامي شمال افريقا نيست،بلكه
براساس برنامه اي كه ادارة كل روابط
فرهنگي وزارت فرهنگ و هنر برايم تعيين
كرده بود،تا حد ممكن تلاش كردم كه در هر
شهر و ديار آن مرزوبوم،تا حد دانشور و
مراكز علمي تماس بگيرم و براي هنردوستان
زادگاه خودم از هر خرمني خوشه اي فراهم
آورم،تا پس از بازگشت به رسم ره آورد سفر
اندك اندك به مردم هنرشناس و فرهنگ دوست
تقديم دارم. روز سه شنبه 23 تيرماه از جمله
روزهاي پربركت اين سفر بود،
و در كشور تونس
– يا سرزمين كارتاژها ـ يا به قول عربها (قرطاجنه)،از
وجود چندين نسخة خطي ناياب و ارزشمند با
خبر شدم كه در كتابخانة ملي شهر تونس و
موزة مردم شناسي آنجا نگاهداري مي شود.
كتابخانة ملي تونس «مكتبه العطارين» نام
دارد كه داراي بيست هزار نسخه خطي است.
براي اين كتابها فيشهاي مختصر تهيه كرده
اند،ولي تا كنون به چاپ فهرست جامعي كه
نمايشگر جزئيات هر كتاب بوده باشد توفيق
نيافته اند،اما گروهي از كتابشناسان
ورزيدة اين كشور سرگرم كار هستند و اميد
است در آينده اي نزديك اين آرزوي اهل كتاب
جامة عمل بخود بپوشد . . . به هر حال در اين
كتابخانه به نسخه اي از كتاب «الموسيقي
الكبير» فارابي برخوردم كه در چهار مجلد
تدوين شده است،اما در فيشها زيرعنوان «المدخل
لصناعه الموسيقي» كه نام اولين بخش اين
كتاب است به شمارة 200 ثبت گرديده
بود،خوشبختانه به ياري اولياي محترم اين
كتابخانه توانستم ميكروفيلم اين چهار
مجلد را براي كتابخانة ملي ايران به ارمغان
بياورم . . . از اين پيش آمد بسيار شادمان
شدم،زيرا تا آنجا كه من خبردارم در
فهرستهاي موجود شرق و غرب تا اين تاريخ كسي
از اين نسخة كامل ياد نكرده است،بنابراين
ميتواند براي اهل فن مژده اي ارزشمند
بوده باشد. چون مترجم فرانسوي «الموسيقي
الكبير» «بارون رودلف درلانژه» ترجمة خود
را براساس چهار نسخه زير فراهم آورده است: 1ـ نسخة كامل كتابخانة دانشگاه ليدن. 2ـ نسخة كامل كتابخانة شهر ميلانو. 3ـ نسخة نيمه تمام كتابخانة ملي
بيروت. 4ـ نسخة نيمه تمام كتابخانة ملي
مادريد. و چاپ تميز و كامل عربي اين كتاب كه
حدود سال 1970 در قاهره از طرف دارالكاتب
العربي،(در مجموعة تراثنا) با تحقيق و شرح
«غطاس عبدالملك خشبه» و مراجعه و تصوير «دكتور
محمود احمد الحفني» در 1208 صفحة وزيري بزرگ
به انجام رسيده است،بر اساس سه نسخه صورت
گرفته كه ترتيب آنها چنين است: 1ـ نسخة كامل كتابخانه دانشگاه ليدن
به شماره 1427. 2ـ نسخة كتابخانة آلاستانه به شمارة
12. 3ـ نسخة كتابخانة دانشگاه پرنستون
امريكا به شمارة 9052. بنابراين نسخة نفيس كتابخانه تونس
تا كنون مورد استفادة اهل تحقيق قرار
نگرفته است و مي تواند گره گشاي كارهاي
محققان بعدي بوده باشد. به دنبال دست يافتن
به اين كتاب،در همين شهر،ترجمة فارسي
عجايب المخلوقات قزويني را كه داراي
يكصدوسي تصوير رنگي است،پيدا كردم و از آن
نيز ميكروفيلم گرفتم. ضمناً در كشور مغرب
– در شهر رباط – به دو كتاب ديگر
[33] موسيقي
برخوردم كه يكي «موسيقي منظوم در مايه
اصفهان» نام دارد و ديگري «رساله في آلات
الموسيقي» تأليف فارابي – متعلق به
كتابخانه ملك حسن دوم – كه به شرط زنده
بودن در جاي خود از آنها ياد خواهم كرد. چون
فارابي و اين اثر ارزشمند او سخن به ميان
آمده بهتر است،سبب تأليف اين كتاب را
ابتدا از زبان خود اين فيلسوف بزرگ
بشنويم،آنگاه به اندكي از شرح احوال او كه
ديگر بزرگان در كتابهاي خود قلمي كرده اند
و من در مقدمة ترجمة فارسي احصاء العلوم
فراهم آوردم،نظر افكنيم تا درك مايه و
پاية اين دانشور بزرگ ايراني براي
خوانندگان امكان پذير بوده باشد،و تا حدي
از عقيدة علما در مورد نگارش و تأليف با
خبر شويم . . . و اين است ترجمة فارسي
پيشگفتار فارابي براين كتاب: كتاب الموسيقي الكبير
فارابي در پيشگفتار كتاب «الموسيقي
الكبير» خود كه آن را به خواهش «ابوجعفر
محمد بن قاسم كرخي» وزير «الراضي» خليفة
عباسي بين سالهاي (322 تا 329 ﻫ.ق) تأليف
كرده است،اين وزير را مخاطب قرارداده و
چنين نوشته است: «آرزومندي خود را براي مطالعة آنچه
صناعت موسيقي قدما را در بر ميگيرد
يادآور شدي،از من خواستي كه آن را در كتابي
براي تو فراهم آورم،و در تأليف و شرح و
بيانش راهي در پيش گيرم كه درك آن براي
خواننده اش آسان شود. از پرداختن به اين
كار درنگ نمودم تا در كتابهايي از قدماي
اين فن به ما رسيده،يا در آنچه پس از قدما
به همت كسي تأليف شده كه زمانش به روزگار
ما نزديك است،نيك بنگرم اميد داشتم كه در
اين كتابها مطالب دلخواه ترا بيابم تا از
تكرار نگارش كتابي كه در گذشته تأليف شده
بي نياز شويم – زيرا اگر در كتابهاي پيشين
همة اجزاي اين صناعت درست بررسي شده
باشد،نقل آنها در كتابي كه انسان تأليف ميكند
و به خويشتن نسبت ميدهد،تكرار همان
مطالبي است كه ديگران در گذشته گفته
اند،در نتيجه بهرة بازگوينده اش نسبتهاي
ريز خواري يا ناداني يا ستم پيشگي خواهد
بود،مگر آنكه در آنچه نخستين كس تأليف
كرده،يا در عبارت و يا در غير آن،پيچيدگي
راه يافته باشد،و دومي به شرح آن
بپردازد،يعني در مقام دنباله رو،در آنچه ميگويد
و تأليف ميكند گفتههاي اولي را آسان
نمايد،زيرا در هر حال فضيلت تكميل صناعت
از آن مؤلف نخستين است،و دومي به سبب زحمتي
كه عهده دار شده،تنها از فضيلت روايت و
تفسير و آسان نمودن پيچيدگيها بهره ور ميگردد
و بس – پس از پژوهش در همة آن كتابها نقصي
ديدم كه از كمال اجزاي اين صناعت ميكاست،در
بسياري از عبارتها آشفتگي راه يافته بود،و
در هر مورد كه از دانش نظري بحثي به ميان
آمده بود براي روشن شدنش سخنان پيچيده
گفته بودند،با اين همه بسيار دور مينمايد
كه تصور شود: قدماي اهل فن در كار اين صناعت
فرومانده باشند،و با گروه بسيار آنان،و
پيشرو بودن در اين فن،و آزمندي فراوانشان
براي درك علم و اين كه تنها دانش را از ديگر
خيرات بشري برتر شمرده اند،و بهره مندي
آنان از روشنفكري،و ساليان دراز با اين فن
سرگرم بودن،و تأمل بعديها براي درك آثار
گذشتگان،و گسترش يافتن مطالعات بعدي
براساس آنچه پيشينيان پايه گذاشته اند –
گمان نميرود كه نتوانسته باشند به تكميل
صناعت موسيقي توفيق يابند،جز آنكه فرض شود:
كتابهاي كامل قدماي اين فن يا از ميان
رفته،يا آنچه به زبان عربي نقل شده
كتابهايي ناقص بوده است،بنابراين اجابت
خواهش ترا روا دانستم . . . چون تشخيص درست
آدمي،در هر صناعت نظري هنگامي امكان پذير
ميشود كه از نيروهاي سه گانه بهره ور شده
باشد: اول نيروي شناسائي دقيق اصول صناعت
يا فن مورد مطالعه،و دوم نيروي درك
چيزهايي كه از اين اصول مايه ميگيرد و در
شمار مواد اصلي هر صناعت است. و سوم نيروي
شناخت مغالطههائي است كه در اين فن و
دانش راه يافته است. به ياري اين سه نيرو در
آراء كساني كه در اين فن پيشرو بوده اند،به
پژوهش پرداختيم،و پس از تشخيص مطالب درست
از گفتههاي نادرست آنان،و اصلاح سخنان
بي پاية كساني كه آشفته گوئي كرده اند،بر
آن شديم كه اين دانش و فن را در دو كتاب
بياوريم. در كتاب اول،كارخود را با امور
سودمندي آغاز كرديم كه مبادي اين فن را در
برميگيرد،و به دنبال آن از مطالبي سخن
گفتيم كه به مبادي اين صناعت مربوط ميشود،در
اين مورد از تمام اجزاي آن به كمال
يادكرديم،و راهي در پيش گرفتيم كه مخصوص
خود ما است،بي آنكه روش خود را با مذهب
ديگر كسان در هم آميزيم. در كتاب دوم،به
نقل آراء شناخته شده اي پرداختيم كه از
دانشوران نامور اين فن به ما رسيده
است،آنگاه گفتههاي پيچيدة آنان را شرح
كرديم،و در مورد يك يك آراء كساني كه آنان
را صاحب رأي ميدانستيم،و آرائشان در
كتابها نقل شده،دقيق شديم،و مقدار درك هر
يك از اين گروه را در بهره ور شدن از اجزاي
اين فن روشن ساختيم،و خطاهائي كه در آراء
آنان راه يافته بود اصلاح كرديم: كتاب اول شامل دو بخش است كه بخش اول
آن به بحث
[34] در مدخل اين صناعت اختصاص
يافته،و در بخش ديگر از خود است صناعت بحث
ميشود. بخش مخصوص به مدخل اين صناعت را به
سه فن تقسيم كرديم: فن اول: در اصول صناعت موسيقي و
كليات آن است،و اين همان مطلبي است كه در
همة كتابهاي برجاي ماندة قدما ميبينيم،و
در آثار موسيقي دانان بعدي كه تنها به
دنبال روي از قدماي اكتفا كرده اند نيز
موجود است. فن دوم: اين فن را به آن دسته از آلات
موسيقي اختصاص داده ايم كه در زمان ما رايج
است،و در آن از مطابقة نغمههاي حاصل شده
اي ياد كرده ايم كه در كتاب اصول موسيقي از
چگونگي وجود آنها در آلات موسيقي،و ايجاد
نغمهها از اين آلات،و روشن ساختن آنچه
برحسب عادات از يك يك آلات موسيقي خارج ميشود
– ونيز از راهنمائي براي استخراج نغمههاي
غيرمعمول از اين آلات – ياد كرده ايم. فن سوم: در تأليف جزئيات اصناف
الحان است. آنگاه هر يك از اين سه فن را در
مقاله قرار داديم. پس همة مطالبي كه در
كتاب اول آمده است هشت مقاله است. و مطالب
كتاب دوم را در چهار مقاله تنظيم كرده ايم.
بنابراين همة مطالبي كه ما در اين دانش
مورد بحث قرار داده ايم شامل دوازده مقاله
خواهد شد». (فارابي) ããã اما آنچه ديگران دربارة فارابي
نوشته اند،و در مقدمة ترجمة احصاءالعلوم
خلاصه شده است: زندگي نامة فارابي1:
ابونصر فارابي،در اين كه اسمش محمد
است هيچ گونه شكي نيست،در باب اسم پدر او
صاحب الفهرست و قفطي و ابن العبري گفته اند
كه اسم او هم محمد بوده است. از كتاب ابن
خلكان و ابوالفداء اين طور بر ميآيد كه
اسم پدر او طرخان است و نام جدّش «اوزلوغ»
كه در الفهرست و تاريخ قفطي و ابن العبري
مذكور است. در مقدمة رسالة «ما يصح من
احكام النجوم» كه از تأليفات فارابي
است،اسم او بدين طريق ضبط شده است: «محمد بن محمد الفارابي الطرخاني»
و چنانكه ميدانيم طرخاني در اين روايت از
كلمات نسبت و معرف فارابي است،و محتمل است
فارابي به جد منسوب شده يا اصلاً كلمة «طرخاني»
لقب عمومي اين خاندان بوده باشد. زادگاه فارابي:
در موضوع فاراب يا فارياب هم
اختلافي موجود است،ابن النديم كه خود
معاصر فارابي بوده است ميگويد. فاراب از
شهرهاي خراسان است،زيرا كه فاراب درعهد
سامانيان جزو ماوراءالنهر بوده است،و چون
اُمراي ساماني را امير خراسان ميگفته
اند ممكن است ابن النديم از اين جهت فاراب
را جزو خراسان شمرده باشد،در صورتي كه
خراسان را بر بلاد ماوراءالنهر اطلاق نميكرده
اند(؟) ابن العبري و ابن خلكان و قفطي و
ياقوت حموي گفته اند كه فاراب يكي از
شهرهاي ترك است. ابن ابي اصيبعه و شهر زوري
ميگويند كه ابونصر از نژاد ايراني بوده
است (= واصله فارسي) (= و كان من سلاله فارسيه)
با تصريح اين دو مورخ و قراين خارجي،و
اينكه فاراب در قرن سوم جزو كشور
سامانيان،نه تركان بوده،و براي حفظ و
حمايت سرحد عدة كثيري از ايرانيان در آنجا
مقيم بوده اند،شكي باقي نميماند كه
ابونصر از نژاد ايراني است،و به قرنيه اسم
و لباس كه هيچ دليل نژاد نيست،نميشود او
را به غير نسبت داد. بنا به قول شهر زوري و
ابن ابي اُصيبعه،پدر فارابي يكي از رؤساي
قشون بوده است،و ممكن است طرخان لقب پدر
فارابي بوده باشد. ميلاد فارابي:
فارابي ظاهراً در حدود سنة 260 ﻫ
متولد شده است،زيرا ميگويند: فارابي وقتي كه وفات يافته قريب 80
سال از عمرش گذشته بود،و چون تاريخ وفات او
به طور تحقيق 339 هجري است،پس ولادت او بايد
در حدود 260 ﻫ اتفاق افتاده باشد چنانكه
ظاهر اقوال مورخين است،ضمناً فارابي در
ايام جواني از ماوراءالنهر به بغداد حركت
كرده است. ميگويند هنگامي كه وارد بغداد
شد زبان تركي و چند زبان ديگر ميدانست،ولي
هنوز با زبان تازيان كاملاً آشنا نبود،در
آنجا ابتدا عربي را خوب يادگرفت و بعد به
علوم فلسفي مشغول گرديد. به گفته ابن
خلكان،فارابي منطق را نزد «ابو بشر متي بن
يونس» تحصيل كرد. ابن ابوبشر يكي از فضلا و
دانشمندان و مترجمين قرن سوم و چهارم هجري
است كه كتب را از سرياني به عربي ترجمه ميكرد،او
در عصر خود نظير نداشت و مرجع و رئيس عموم
منطقيين بود. چنانكه هر روز صدها نفر از
طالبان علم منطق به درس او حاضر ميشدند،او
كتب ارسطاطاليس را ميخواند و شرح
[35] آنرا
املاء ميكرد،شروحي كه او تقرير كرده به 70
جلد ميرسيده است. وفات ابوبشر به روايت
ابن خلكان در ايام خلافت الراضي،يعني ما
بين 322 و 329 ﻫ و به نقل ابن ابي اصيبعه در
سال 328 هجري اتفاق افتاده است. قفطي ابوبشر
را با فارابي معاصر،و فارابي را برحسب علم
برتر شمرده و ميگويد: «و كان ابونصر
الفارابي معاصراً لابي بشر متي بن
يونس،الا انه كان دونه في السن وفوقه في
العلم». مراحل دانش اندوزي فارابي:
در باب توجه فارابي به فلسفه،اقوال
مختلف است. بعضي ميگويند ابتدا قاضي
بود،سپس به علوم حقيقي رغبت كرد و ترك
قضاوت نمود. بعضي ديگر ميگويند كه كسي
كتب ارسطو را پيش او به وديعه نهاد،ابونصر
چون كتب او را ديد به فلسفه متوجه گرديد.
قول ديگر آن است كه ابونصر در دمشق «رزبان»
بوده است (= ناطور = رزبان) وليكن همة اين
اقوال نادرست مينمايد،چه مورخين براي
تعظيم قدر علماي بزرگ غالباً گفته اند كه
آنان در آخر عمر به تحصيل متوجه شده اند.
قول صحيح همان است كه ابن خلكان و ديگران
گفته اند. ابونصر پس از آنكه مدتي در بغداد
اقامت كرد. به شهر حران كه هنوز هم اهميت
علمي خود را از دست نداده،و مركز گروهي از
فلاسفه بود،عزيمت نمود و در آنجا قسمتي از
منطق را در نزد «يوحنّا بن حيلان»
خواند،بعد به بغداد بازگشت پس از آنكه
فلسفه را نيك فراگرفت به تحقيق در كتب
ارسطو مشغول شد،تا اينكه
در آنها مهارت يافت. به
قول ابوالفداء علم موسيقي را هم در اين
موقع تكميل كرد و كتب مهم خود را در اين سفر
تصنيف نمود. هوش فارابي:
آنچه مسلم است فارابي در تحصيل علم
دقت بسيار داشته و رنج بسيار ميبرده است.
ميگويند شبها براي مطالعه چراغ نداشت،از
چراغ پاسبانان شهر استفاده ميكرد و به
نور آن كتاب ميخواند. اغلب شبها را براي
مطالعه بيدار بوده چنانكه خود ميگويد
كتاب ارسطو را در فن نفس صد دفعه،و كتاب
سماع را چهل بار خوانده است. ابونصر حتي به
هنگام سفر از كار تأليف و تحقيق غافل
نمانده،او در كتب سياست مدني گفته است: من
تأليف اين كتاب را در بغداد شروع كردم و در
مصر به انجام رسانيدم. ميگويند: سبب حركت
او بجانب مصر براثر يكي از فتنههاي بغداد
بوده است،شايد ابونصر از بيم طرز تفكر
حنابله و متعصبان ديگر كه مركز آنان بغداد
بود،به مصر فرار كرده است. به عقيده قفطي
فارابي پس از مسافرت به مصر به بغداد
برنگشته،يعني از آنجا به نزد سيف الدوله
حمداني به حلب رفته،و بعد با سيف الدوله
موقعي كه دمشق را فتح ميكرده در دمشق
حاضر بوده است. از اين رو بايد مسافرت او به
دمشق در 334 ﻫ بوده باشد،زيرا در تاريخ
مزبور سيف الدوله،پس از فتح شهرهاي حلب و
حمص،به دمشق حمله برد و آن را فتح كرد. در
باب پيوستن فارابي به سيف الدوله حكايتي
در كتاب و فيات الاعيان ابن خلكان نقل شده
كه خلاصة آن چنين است: فارابي به مجلس سيف الدوله وارد
شد،امير به او اجازة جلوس داد،فارابي گفت
كجا بنشينيم؟ جايي كه من ميخواهم،يا
جايي كه تو ميگويي؟ امير گفت:هرجا كه خواهي بنشين.
فارابي روي دست و شأنه مردم پاگذاشت تا بر
مسند سيف الدوله نشست. سيف الدوله به زبان
مخصوص كه با غلامان خود داشت به آنان گفت:
مرد بي ادبي به نظر ميآيد. فارابي بهمان
زبان گفت: اندكي تأمل بايد كرد. سيف الدوله
تعجب نمود. پرسيد؛ مگر اين زبان را ميداني؟گفت:
قريب هفتاد زبان ميدانم. پس از آن مباحثة
علمي شروع شد. فارابي بر همة علما غلبه كرد
تا اين كه دفترها از جيبها درآوردند و
كلمات فارابي را برآن تعليق كردند. پس از
آن مجلس سماع پيش آمد. فارابي در آن
اظهارنظر كرد. سيف الدوله گفت: مگر از اين
هم آگاهي؟فيلسوف اسبابي از جيب خود درآورد
و چنان نواخت كه همه خنديدند،سپس وضع آن را
بهمزد و لحني چنان ساز كرد كه همه
گريستند،دوباره وضع آن را تغيير داد و به
راه ديگر چنان نواخت كه همه خفتند. اين
قضيه في حد ذاته از چند جهت مورد اشكال است.
يكي اينكه اين هفتاد زبان چه زبانهايي
بوده است،و ابونصر چرا به تحصيل آن
پرداخته،با اينكه ميدانيم علماي سابق
زبانها را بواسطة مذهب يا علم تحصيل ميكردند.
دوم آنكه علي التحقيق فارابي جز پارسي و
عربي و تركي- به احتمال قويتر سرياني و
يوناني- زبان ديگر نميدانسته است. ظاهراً
كلمة «سبعين» در مورد كثرت استعمال ميشود،و
مقصود از آن زبانهاي بسيار است،و عدد
تحقيقي مقصود نيست. ديگر وجود چنين اسبابي
تا اندازه اي از مورد قبول عقل بيرون
است،ولي در اينكه فارابي موسيقي خوب ميدانسته
است و خوب عمل ميكرده هيچ شك نيست،چنانكه
ميگويند خود او اسبابي شبيه به «قانون»
ساخته،و بعضي ميگويند همين قانون معمولي
از اختراعات اوست. فارابي چند كتاب در فن
موسيقي تأليف كرده كه برخي ابتكاري است و
در برخي ديگر بر اقوال قدما اعتراضاتي
وارد آورده است كه مهمتر از همه كتاب
الموسيقي الكبير اوست كه در آغاز اين بحث
از آن ياد شد2 . از
متأخرين قطب الدين علامة شيرازي در كتاب «دره
التاج» اقوال او را نقل كرده است. پايان زندگي فارابي:
به عقيدة ابن خلكان و گروهي ديگر از
مورخان،فارابي در دمشق وفات يافته است.
سيف الدوله در عزاي او لباس صوفيانه
پوشيده و با چهار غلام بر او نماز خوانده
است. اين مسأله با تواريخ موجود درست درنميآيد،زيرا
به اتفاق عموم مورخان،فارابي در 339ﻫ
وفات كرده،و چنانكه در كتب تاريخ مضبوط
است سيف الدوله در 334 ﻫ بر دمشق مستولي و
سلطنت او بيش از دوسال امتداد نداشته است.
در سال 336 ﻫ اهل دمشق او را بيرون كرده
اند،و سلطنت آن ديار به كافور اخشيدي و
انوجور و بعد به بدر نامي منتقل شده است.
همچنين قضيّة نماز خواندن سيف الدوله با
چهار غلام،اگرچه به واسطة دشمني مردم با
فلاسفه امكان دارد،ولي بازهم چندان مورد
قبول نيست،زيرا كه اين قدر در دمشق فضلا و
علما بوده اند كه از مثل فارابي احترام
كنند. قاضي نورالله شوشتري- معروف به شيعه
تراش- در مجالس المؤمنين هيچ دليلي بر تشيع
ابونصر فارابي،جز همين نماز خواندن سيف
الدوله،نيافته و گفته است: اگر فارابي
شيعه نميبود به سيف الدوله پناه نميبرد،و
او در مثل دمشق شهري با چهار غلام بر او
نماز نميخواند،پس فارابي شيعه بوده است!
علت فرار فارابي به دمشق ظاهراً همان تعصب
مردم بغداد و دوري دمشق از مركز خلافت،و
نزديكي آن به فلاسفة مسيحيان بوده است. مقام علمي فارابي:
فارابي از بزرگان فلاسفه و
دانشمندان اسلام محسوب است. غزالي هم كه
بعدها خواسته به انكار فلاسفه اقدام كند،در
ابتداي كتاب تهافت الفلاسفه ميگويد: «من
در ميان فلاسفة اسلام،چنانكه همگان عقيده
دارند،از ابونصر فارابي و ابوعلي كسي برتر
نميشناسم،از اين رو در مباحث علمي فقط بر
اين دو اعتراض ميكنم،زيرا اگر خطاي اين
دو ثابت شد خطاي ديگران به طريق اولي ثابت
است». ابوعلي سينا كه اندكي بعد از ابونصر
ظهور كرده،به فضايل ابونصر اعتراف نموده و
شاگرد كتب او شده است،چنانكه خود او ميگويد:
از فلسفه ارسطو راجع به ماوراءالطبيعه
بهره نميبردم تا رسالة ابونصر را به دست
آوردم و اغراض مابعدالطبيعه را فهميدم.
قاضي صاعد اندلسي در كتاب طبقات الامْم ميگويد:
فارابي بر همة حكما غلبه كرد و فلسفه ارسطو
را چنان تلخيص و تهذيب نمود كه همة علما به
فضيلت او معترف شدند،و اغلاط كندي و
مترجمين ديگر واضح شد. چون ابونصر كتب
ارسطو را تلخيص كرد و حدود علوم را از
يكديگر امتياز داد بدين جهت او را معلم
ثاني لقب دادند. (معلم اول ارسطو بود). اخلاق فارابي:
ابونصر از جنبة اخلاقي هم از أغلب
فلاسفه برتر بوده. به قناعت روزگار ميگذاشته
و به خلوت و تنهائي اُنس بسيار داشته،اغلب
در كنار رودخانهها بسر ميبرده و به
اندك موجود قانع بوده است. چنانكه ميگويند:
هر روز از سيف الدوله چهار درهم بيشتر نميگرفت،مابقي
آنچه بدست ميآورد به فقرا انفاق ميكرد.
ابونصر به تجمل اعتنا نميكرده،سعادت و
عظمت فيلسوف را در ترك دنيا ميدانسته،در
مسائل اخلاقي- با اينكه به ارسطو معتقد است-
عملاً تابع افلاطون بوده و سعادت نفس را در
تجرد و ترك علايق و گوشه نشيني ميدانسته
است. . . “پاورقيها“
1-اين بحث كه مشروح آن در
مقدمة ترجمة احصاء العلوم فارابي آمده
است،گلچيني است از تحقيقات شادروان
فروزانفر در لغت نامة دهخدا و مجلة يغما. 2- كساني كه به شناختن مصادر
موسيقي اسلامي و تاريخچة آن علاقه مند
هستند،و ميخواهند بدانند كه مايه و پايه
واقعي ابونصر فارابي در اين فن تا چه
اندازه بوده است،ميتوانند به مأخذي كه
در حواشي مقدمة ترجمة فارسي احصاءالعلوم
آمده رجوع كنند. خديو جم. |
|
|