خديوجم، حسين. "قابوس‌نامه". دوره10، ش109 (آبان50): ص10-15، تصوير.

 

خلاصه:درجستجوي ميراث فرهنگي: شرحي بركتاب و كتابخانه درتونس، كتب خطي، معرفي پاره‌اي از نسخ خطي كتابخانه استاد "محمدالشاذلي النيفر"، معرفي كامل كتاب قابوس‌نامه كه دراين كتابخانه موجود است: شرحي درباره نويسنده كتاب، مقدمه ومعرفي بعضي ازبابهاي چهل وچهارگانه آن.

قابوس نامه (در جستجوي ميراث مشترك فرهنگي)

حسين خديوجم

در شمارة پيش، از جشنواره هايي كه به مناسبت بزرگداشت استاد سخن سعدي، و طاير گلشن قدس حافظ، در بهار امسال در شهر شيراز ، و كشور شوروي، برپا شده بود ياد كردم، و به جهانگير شدن ترانه هاي حافظ، و به وجود نسخه اي خطي و مصور رنگي از ديوان او در شهر تونس اشاره كردم، بدان اميد كه در اين شماره از تاريخ كهن مردم تونس سخن بگويم، و تاحدي از تلاش پي گير اين قوم براي آزاد زيستن پرده برگيرم، ولي پس از آنكه قلم بر صفحة كاغذ گذاشتم تا خاطرات خود را تصوير كنم، از كتاب ارزندة قابوس نامه، و جهانگير شدن آن تصويرهايي دلكش در  انديشه ام نمودار شد، زيرا علاوه بر چاپهاي متعدد اين متن آموزندة فارسي ، در كشورهاي مختلف، تاكنون ترجمه هاي تركي، آلماني، فرانسه، انگليسي، روسي و عربي آن منتشر شده و مورد استقبال صاحبدلان گوهرشناس سراسر گيتي قرار گرفته است.

بنابراين حيفم آمد كه دنبالة سخن را از كتاب و كتابخانه رها كنم و اين موضوع ناتمام بماند.

ضمناً همراه اين مقاله دو نمونه از خطوط كوفي – كه يكي از آنها در كتابخانة ملي تونس، و ديگر در موزة بزرگ اين كشور نگهداري مي شود، و نيز تصويري از كتيبة «مسجد قصبه» تونس تقديم خوانندگان هنرشناس مي شود تا معلوم گردد كه آثار علمي و هنري مردم روزگاران قديم تونس و ايران تا چه پايه شبيه به يكديگر هستند.

اما كتاب و كتابخانه : در آغاز ورود به كشور تونس فكر مي كردم همة كتابهاي خطي اين كشور همان بيست هزار مخطوطي است كه به قول متصديان امر در «مكتبه العطارين» جمع شده است، زيرا به من گفته بودند كه حكومت فعلي تونس همة نسخه هاي خطي شهرهاي مختلف اين كشور را به پايتخت منتقل كرده تا از دستبرد  حوادث مصون بماند، و نگارش فهرست براي آنها آسان شود، ضمناً كار محققان داخلي و خارجي رو به راه گردد. ولي پس از گذشت يكي دو هفته و آشنائي بيشتر با دانشمندان اين سرزمين معلوم شد كه اين اقدام تنها در مورد اموال دولتي صورت گرفته است، و كتابخانه هاي خصوصي مانند گذشته در تصرف صاحبان آنهاست، و گوهرهاي پر ارجي در اين گنجينه ها نهفته است كه محققان سراسر گيتي از آنها بيخبر مانده اند.

مثلاً «الاستاد محمد الشاذلي النيفر» يكي از جمله دانشوران كتابدوست تونس است كه در كتابخانة شخصي او نسخه هاي ارزنده و منحصر فراوان موجود است. با شوق زيادي كه من به ديدن اين كتابخانه داشتم و گشاده رويي  فراوان اين مرد دانا در مورد عاشقان كتاب، ممكن نشد بيش از دو نوبت به كتابخانة وي راه يابم، زيرا شرايط ديدار از كتابخانه او براي غريباني همچون من دشوار مي نمود. اول شرط آن بود كه حتماً بايد غذاي ظهر در صحبت او صرف شود ! آنگاه پرسشهاي پي در پي او از وضع كتاب و كتابخانه در ايران مطرح مي شد، و سرانجام در  كتابخانه اش را با احتياط تمام باز مي كرد، و مخلص را به نشستن در گوشه كتابخانه دعوت مي نمود، و چند نسخة نفيس مي آورد، سپس به بحث و تفسير و توضيح مي پرداخت، و پيش از آنكه چشمان درويش من با نفايش ارزندة او نيك آشنا شود، كتاب را برمي داشت و در جايش مي گذاشت، و نسخه اي ديگر مي آورد. و چون هنگام نماز عصر فرا مي رسيد او از پرحرفي خسته شده بود، و من از كم حاصلي ملول .

نتيجه آنكه تنها دو نوبت توانستم از گنجينه نفايس اين مرد مهربان و پارسا ديدن كنم. و از سر انصاف بايد اعتراف كنم كه در اين معامله خويشتن را مغبون مي دانم و صاحب كتابخانه را خوشبخت .

زيرا در كتابخانة شخصي اين مرد دانشي مرد بود كه براي اولين بار از وجود مجلد دوم كتاب «المنتظم في تاريخ الاُمم»   [10]    تأليف ابن الجوزي آگاه شدم. اصل اين كتاب ده مجلد بوده و در آن حوادث تاريخي به ترتيب سنوات تا سال 574 هجري قمري ذكر شده است، اما مجلدات اول آن – يعني تا قسمت اول مجلد پنجمش – تا اين تاريخ پيدا نشده، و همين قست باقيمانده كه نسخة خطي آن در كتابخانه اياصوفيه است، به صورت ناقص توسط دايره المعارف حيدرآباد دكن به چاپ رسيده است.

نمونه‌اي از خط كوفي موجود در موزه تونس

ديدن اين مجلد مرا اميدوار كرد كه اگر در آن ديار تحقيق بيشتري بشود ممكن است كه بقية مجلدات اين سند ارزندة تاريخي به دست آيد، ولي بر اثر پايان يافتن مدت توقف من در تونس اين آرزو برآورده نشد!

كتاب ارزندة ديگري كه در كتابخانه استاد محمد الشاذلي النيفر ديدم جلد اول تاريخ بغداد بود كه به خط مؤلف – يعني خطيب بغدادي – كتابت شده بود. اين كتاب شامل تاريخ بغداد است ، از آغاز تأسيس اين شهر – يعني سال (145 – 146 ه . ق) ، تا سال درگذشت مؤلف (463 ه) – كه در آن به تفصيل از رويدادهاي تاريخي اين شهر افسانه اي سخن رفته است.

كوتاه سخن آنكه در كتابخانه شخصي استاد نيفر حدود چهارهزار نسخة خطي و چاپي موجود بود، و مالك اين گنجينة گرانبها آشكارا مي گفت : كتابهاي خود را از فرزندانم عزيزتر مي شمارم. بدين سبب در فرصت كوتاهي كه از مصاحبت اين مرد برخوردار شدم تنها پانزده نسخه  از نفايس او را ديدم كه توصيف آنها از حوصلة اين مقال بيرون است.

زيرا در هر نوبت كه به زيارت او مي رفتم، وي پس از پذيرايي گرم و سخنان مهرآميز، مرا به كتابخانه مي برد، اما پس از آنكه ساعتي در كتابخانه او از زرق چشم بهره ور مي شدم، گذشت وقت، و فرا رسيدن هنگام  نماز عصر و ماندگي تن را بهانه مي  كرد، و مرا به ديدار بعدي دعوت مي  نمود

به هنگام مصاحبت با اين مرد بود كه دريافتم وي سخت شيفتة كتاب قابوس نامه است، زيرا ترجمة عربي اين كتاب را – كه به همت شادروان محمد صادق   نشأت و دكتر امين عبدالمجيد بدوي ترجمه شده است – در اختيار داشت، و از روشنفكري و آزاد انديشي اين نويسنده ايراني كه توانسته است در قرن پنجم هجري بسياري از مباحث اجتماعي را با شهامت و بي پرده  [11]   بيان كند، سخنها مي گفت: ستايش اين مرد و تني چند از دانشوران تونسي كه ترجمة عربي قابوس نامه را، به نام «كتاب النصيحه» ، خوانده بودند مرا بر سر شوق آورد تا بار ديگر اين كتاب را در لحظات فراغت و تنهايي به دقت مطالعه كنم، بر اثر اين مطالعه نكاتي به نظرم آمد كه دريغ دارم خوانندگان اين سطور از آن بي نصيب باشند.

بنابراين اينك با گلچيني از قابوس نامه، تصحيح استاد دانشمند دكتر غلامحسين يوسفي، اين بحث را به پايان     مي برم.

قابوس نامه، كه آن را «پندنامه» و « نصيحت نامه» نيز گفته اند، از جمله كتابهاي كم نظيري است كه به گفتة مؤلفش در سال 475 هجري نگارش آن آغاز شده است.

اين كتاب از روزگار انتشار آن تاكنون پيوسته در نزد مردم فارسي زبان و فارسي خوان شرق و غرب عزيز و ارجمند بوده، و پير و جوان از مطالعة آن لذت برده و پند گرفته اند.

نويسندة اين كتاب « امير عنصرالمعالي كيكاووس بن اسكندربن قابوس بن وشمگيربن زيار» است.

آل زيار: به سلسله اي از فرمانروايان ايراني نژاد گفته مي شود كه از سال 316 تا 434 هجري قمري در شمال ايران به خصوص در گرگان و طبرستان و گيلان و ديلمستان و رويان و قومس و ري و جبال، كشورداري مي كرده اند.

بنيان گذار اين خاندان مردآويج – يا مردآويز – است، كه در گرگان پرچم استقلال برافراشت ، و اصفهان و همدان را بر متصرفات خود افزود. و معروفترين فرمانرواي اين سلسله « شمس المعالي قابوس وشمگير» است.

شادروان ملك الشعراي بهار در جلد دوم سبك شناسي خود دربارة اين كتاب و مؤلف آن چنين مي نويسد:

« اين اميرزاده مدت هشت سال به غزنين – به قول خودش – نديم سلطان مسعود غزنوي بوده، و با او به هندوستان هم سفر كرده است. كيكاووس در اين كتاب داد سخن داده است، و از آوردن مطالب بسيار سودمند اخلاقي ، و حكمتهاي علمي، دقيقه اي فروگذار نكرده است، و علاوه بر فوايد عظيمي كه از حيث شناسايي تمدن قديم، و معيشت ملي، و علم زندگي، و دستور حيات در كتاب مذكور مندرج است، بايد آن را مجموعة تمدن اسلامي پيش از مغول ناميد. و همچنين سرمشق بزرگي است از بهترين انشا و زيباترين نثر فارسي ، و به جرأت مي توان «قابوس نامه« را در صف نخستين – از طراز اول – نثر سلس و كامل و زيبا و مطبوع فارسي گذاشت » .

نويسنده، كتاب خود را با اين جمله آغاز مي كند : چنين گويد جمع كنندة اين كتاب پندها با فرزند خويش «گيلان شاه » : بدان اي پسر كه من پير شدم و ضعيفي و بي نيرويي و بي توشي برمن چيره شد، و منشور عزل زندگاني را، از موي خويش بر روي خويش كتابتي همي بينم، كه اين كتابت را دست چاره جويان به ستردن نتواند. پس اي پسر چون من نام خويش را در دايرة گذشتگان يافتم، روي چنان ديدم كه پيش از آنكه نامه عزل به من رسد، نامه اي ديگر در نكوهش روزگار و سازش كار، و بيش بهرگي جستن از نيكنامي، ياد كنم. و ترا از آن بهره كنم، بر موجب مهر خويش ، تا پيش از آنكه دست زمانه ترا نرم كند، تو خود به چشم عقل در سخن من نگري».

دكتر يوسفي مصحح مايه ور اين كتاب در مقدمة خود چنين مي نويسد:« از خلال سطور كتاب، نويسندة آن را تا حدودي مي توان شناخت، وي مردي است دوست داشتني، نجيب و دانشمند، پخته، پرورده، خوش فكر و خوش بيان، و صميمي و مهربان. به همان اندازه كه وسعت معلومات او در رشته هاي گوناگون خواننده را به اعجاب مي افكند، صداقت و صراحت گفتارش در دل اثر ميگذارد، و نيز ژرف بيني ها و نكته سنجيهاي خردمندانة وي، و حكايات و روايات آموزنده اي كه گاهي در بعضي ابواب به مناسبت مي آورد، همه خواندني و آموختني و به خاطر سپردني است. فكر روشن، نكته هاي عبرت آموز او، و نثر شيوا و ساده و روان و مؤثر نويسنده چندان قابل ملاحظه و ستودني است كه در كنار آن ضعف او در كار شعر و شاعري از خاطر فراموش مي شود دليل روشن ارزش معاني، و لطف شيوة بيان قابوس نامه، توجه و اقبالي است كه در طي قرنها از طرف فارسي زبانان و فارسي خوانان نصيب اين كتاب شده است».

كوتاه سخن آنكه كتاب قابوس نامه در چهل و چهار باب تدوين شده، .و  عبارتهاي همة اين ابواب گيرا و گويا و دلنشين است. اگرچه كيكاووس به ظاهر فرزند خود گيلان شاه را در سراسر اين كتاب مخاطب ساخته اما در حقيقت روي سخن او با همة مردمان و نسلهاي آينده است، زيرا يادآوري مكرر او از نام فرزند – و پي در پي «بدان اي پسر » گفتنش براي آن است كه پندهاي وي صورت موعظه بخود نگيرد، و به گوش ديگر مردم گران نيايد، به عبارت ديگر براي آن است كه هر خواننده اي به هنگام مطالعه اين كتاب حقيقت تلخ را شيرين حس كند.

نويسندة كتاب با آنكه شاهزاده اي است برخوردار، و به دامادي سلطان محممود غزنوي نائل آمده، از زندگي مردم بينوا و پريشان روزگار بيخبر نمانده است. وي در هر باب به مناسبت ، از نشيب و فراز زندگي طبقات مختلف مردم ياد مي كند تا سخنش براي صاحبدلان كم تجربه سرمشق زندگاني بوده باشد. ضمناً در همه جا از يادآوري فرجام زندگي غافل نمانده، و در اين مورد با فرزند خود چنين مي گويد: «آگاه باش اي پسر كه روز رفتن من نزديك است، و آمدن تو براثر من زود باشد، چه امروز تا در اين سراي سپنجي، بايد كه پركار باشد و زادي و پرورشي را كه سراي جاودان را شايد  [12]   برداري، و سراي جاوداني برتر از سراي سپنجي است. وزاد او از اين سراي بايد جست كه اين جهان چون كشتزاري است كه از او كاري، و از دروي ، از بد و نيك. و كس درودة خويش در كشت زار نخورد، بلكه در آباداني خورد. و آباداني اين سراي، سراي باقي اوست.

و نيكمردان در اين سراي همت شيران دارند، و بد مردان همت سگان . و سگ همانجا كه نخجير گيرد بخورد، و شير چون بگيرد بجاي ديگر خورد.

و نخجيرگاه تو اين سراي سپنجي است، و نخجير تو دانش و نيكي است».

از مقدمة كتاب كه بگذريم به بابهاي چهل و چهارگانه مي رسيم كه عنوان برخي از آنها چنين است:

باب اول در شناختن ايزد تعالي و تقدس.

بال دوم در آفرينش پيغمبران عليهم السلام.

باب سوم اندر سپاس داشتن از خداوند نعمت.

باب چهارم اندر فزوني طاعت از راه توانستن.

باب پنجم اندر شناختن پدر و مادر، كه چنين آغاز مي شود:« بدان اي پسر كه آفريدگار چون خواست كه جهان آباد ماند، اسباب نسل پديد كرد، در شهوت جانور. و پدر و مادر را سبب كون فرزند كرد. پس هميدون از موجب خرد، بر فرزند واجب بود پدر و مادر خود را حرمت داشتن، و اصل او پدر و مادر است. و تا نگويي كه پدر و مادر را بر من چه حق است؟ كه ايشان را غرض، شهوت بود ، مقصود نه من بودم، هرچند مقصود شهوت بود، مضاعف شهوت شفقتي استاده است كه از بهر تو خود را به كشتن سپارند. و كمتر حرمت پدر و مادر آن است كه هر دو واسطه اند ميان تو و آفريدگار تو، پس چندانكه آفريدگار خود را، و خود را حرمت داري، واسطه را نيز درخور او ببايد داشت».

باب ششم از فزوني گهر بر اثر فزوني خرد و هنر ياد مي كند و مي گويد:« بدان اي پسر كه مردم بي هنر دايم بي  سود بود، چون مغيلان كه تن دارد و سايه ندارد، نه  خود را سود كند و نه غير را».

باب هفتم « در پيشي جوستن از سخن داني است» كه اين گونه آغاز شود :«بايد كه مردم سخن گوي و سخن دان باشد، اما تو اي پسر سخن گوي باش و دروغ گوي مباش. خويشتن را به راست گويي معروف كن تا اگر وقتي به ضرورت دروغ گويي از تو پذيرند، و هرچه گويي راست گوي، ولكن راست به دروغ مانند مگوي كه : دروغ به راست همانا، به از راست به دروغ همانا».

باب هشتم شامل پندهاي نوشين روان است كه مقداري از آنها در اينجا نقل مي شود:

      -          تا روز و شب آينده و رونده است، از گردش حالها شگفت مدار.

-           چرا مردمان از كاري پشيماني خورند، كه از آن ديگري پشيماني خورده باشد؟

-          چرا دوست خواني كسي را كه دشمن دوستان تو باشد؟

-          حق گوي اگرچه تلخ باشد.

-          اگر خواهي راز تو را دشمن نداند با دوست مگوي.

-          از گرسنگي بمردن، به از آنكه به نان فرومايگان سير شدن.

-          شرمي نبود بزرگتر از آن، كه به چيزي دعوت كند كه نداند، و آنكه دروغ زن باشد.

-          به جهان در، فرومايه تر از آن كسي نيست كه كسي را بدو حاجت بود و تواند اجابت كردن آن حاجت، و او وفا نكند.

-          هر كه ترا به بي گناهي زشت گويد، وي را تو معذورتر دار از آن كسي كه آن سخن تو رساند.

-          هر كسي را كه روزگار او را دانا نكند، هيچ دانا را در آموزش او رنج نبايد بردن كه رنج او ضايع بود.

-          اگر خواهي كه مردمان نيكوگوي تو باشند، مردمان را نيكوگو باش.

-          اگر خواهي كه كم يار نباشي حسود مباش.

-          اگر خواهي كه از رنج دور باشي، آنچه نرود ، مران.

-          اگر خواهي كه ترا ديوانه ساز نشمارند، آنچه نايافتني بود مجوي.

-          اگر خواهي با آبروي باشي، آزرمْ را پيشه كن.

-          اگر خواهي پردة تو دريده نشود، پردة كسان مدر.

-          اگر خواهي كه از پشيماني دراز ايمن گردي، به هواي دل كار مكن.

-          اگر خواهي از زيركان باشي، روي خويش در آينة‌كسان بين.

-          اگر خواهي كه بر قول تو كار كنند، بر قول خويش كار كن.

-          اگر خواهي كه برتر از مردمان باشي، فراخ نان و نمك باش.

-          اگر خواهي كه از شمار آزادان باشي، طمع در دل خويش جاي مده.

-          اگر خواهي كه از شمار دادگران باشي، زيردستان خويش را به طاقت  خويش نيكودار.

-          اگر خواهي كه در هر دلي محبوب باشي، و مردمان از تو نفور ] گريزان [ نباشند سخن بر مراد مردمان گوي.

-          اگر خواهي تمام مردم ] انسان كامل [ باشي آنچه به خويشتن نپسندي به هيچ كس مپسند.    [13]

-          اگر خواهي بر دلت جراحتي نيوفتد كه به هيچ مرهمي بهتر نشود، با هيچ نادان مناظره مكن.

-          اگر خواهي بهترين خلق باشي، چيزي از خلق دريغ مدار.

       -          اگر خواهي كه زبانت دراز بود، كوتاه دست باش.

اين سخنها و پندهاي نوشروان عادل، چون بخواني اي پسر، اين لفظها را خوار مدار كه از اين سخنها هم بوي حكمت آيد، و هم بوي ملك ، زيرا كه هم سخنان ملكان است، و هم سخن حكيمان، جمله معلوم  خويش كن، و اكنون آموز كه جواني، چون پير گردي به انديشيدن حاجت نيايد كه پيران چيزها دانند !

باب نهم : در پيري و جواني.

« اي پسر هرچند تواني پير عقل باش. نگويم كه جواني مكن، لكن جواني خويشتن دار باش. و از جوانان پژمرده مباش كه جوان شاطر نيكو بود و نيز از جوانان جاهل مباش كه از شاطري بلا نخيزد، و از جاهلي بلا خيزد. بهرة خويش به حسب طاقت خويش از روزگار خويش بردار كه چون پير شوي خود نتواني

و هرچند جوان باشي خداي را عز و جل فراموش مكن، و از مرگ ايمن مباش كه مرگ نه به پيري بود، و نه به جواني ».

باب يازدهم در آيين شراب خوردن.

اما به حديث شراب خوردن، نگويم كه شراب خور، و نيز نتوانم گفتن كه مخور، كه جوانان به قول كسي از جواني باز نگردند، مرا نيز بسيار گفتند و نشنيدم تا از پس پنجاه سال ايزد تعالي رحمت كرد و توفيق توبه ارزاني داشت. اما اگر نخوري سود هر دو جهان با تو بود، و هم خشنودي ايزد تعالي بيابي و هم از ملامت خلقان و از نهاد و سيرت بي عقلان و فعلهاي محال رسته باشي، و نيز در كدخدايي بسيار توفير باشد.

و از اين چند روي اگر نخوري دوستر دارم، ولكن جواني ، و دانم كه رفيقان بد نگذارند كه نخوري پس اگر خوري دل بر توبه دار، و از ايزد تعالي توفيق توبه همي خواه و بر كردار خويش پشيمان همي باش، مگر توفيق توبه دهد، و توبه نصوح ارزاني دارد، به فضل خويش. پس به هر حال اگر نبيد خوري بايد كه بداني كه چون بايد خوردن، از آنچه اگر نداني خوردن زهر است، و اگر بداني خوردن پادزهر است».

باب سيزدهم: اندر مزاح كردن

بدان اي پسر تا بتواني از مزاح سرد كردن پرهيز كن. و اگر مزاح كني باري در مستي مكن كه شرّ بيشتر خيزد، كه مزاح پيش رو شر است. و از مزاح ناخوش و فحش شرم دار، اندر مستي و هشياري، خاصه در نرد و شطرنج باختن ، كه در ميان اين هر دو مرد ضَجِر ] پريشان [ تر باشد، مزاح كمتر برتواندداشتن

نمونة ديگري از خط كوفي موجود در كتابخانه ملي تونس

باب چهاردهم: در عشق ورزيدن.

« بدان اي پسر كه تا كسي لطيف طبع نبود، عاشق نشود. از آنچه عشق از لطافت طبع خيزد، و هرچه از لطافت طبع خيزد بي شك لطيف بود چون او لطيف بود ناچار در طبع لطيف آويزد . نبيني كه جوانان بيشتر عاشق شوند از پيران، از آن كه طبع جوانان لطيفتر بود از پيران. و نيز هيچ غليظ طبع و گران جان عاشق نشود، از آنكه اين علتي است كه خفيف روحان را بيشتر افتد.

اما تو جهد كن تا عاشق نشوي، اگر گراني و اگر لطيف ، از عاشقي بپرهيز كه عاشقي با بلاست، خاصه به هنگام مفلسي، كه هر مفلسي كه عاشقي ورزد معاينه (= آشكارا) در خونِ خويش سعي كرده باشد، خاصه كه پير باشد، كه پير را جز به سيم غرضي حاصل نشود!»

در باب پانزدهم از آيين بوس و كنار با اجناس مختلف سخن مي گويد و از موارد سود و زيان آن پرده برمي گيرد و اينگونه اندرز مي دهد : و همچنان كه گفتم كه مجامعت كردنِ بسيار زيان دارد، ناكردن هم زيان دارد

در باب شانزدهم سخنش در آداب گرمابه رفتن است، و حريفان گرمابه را چنين پندمي دهد:

چون به گرمابه رفتن حاجت اوفتد بر سيري (= با شكم سير) مَرو كه زيان دارد. و نيز در گرمابه به جماع مشغول  [14]  مباش – البته خاصه در گرمابة گرم – كه محمد زكرياي رازي گويد : « عجب دارم كه كسي سير به گرمابة گرم اندر جماع كند، و اندر وقت فجأ بنميرد».

در باب هفدهم از فوايد استراحت اندك – پس از بيرون آمدن از گرمابه – ياد مي كند ، و اندازة خواب و آسايش را براي مردم چنين يادآور مي شود: اما همچنانكه  خفتن بسيار زيان كار است، ناخفتن نيز هم زيان كار است كه اگر آدمي را هفتاد و دو ساعت ، يعني كه سه شبانه روز، به قصد نگذارند كه بخُسبد ، و پيوسته به ستم بيدار همي دارند، آن كس را بيم مرگ فجأة بود.

در باب هجدهم به توصيف شكار و تفريحات سالم و ورزشهايي كه براي سلامت بدن لازم است مي پردازد و مي گويد: « بدان كه بر اسب نشستن و به نخجير رفتن و چوگان زدن كارِ محتشمان است، خاصه به جواني. اما هر كاري به حد و اندازه بايد، و با ترتيب. و همه روز پيوسته به نخجير مرو كه نه ترتيب بود. اما چون بر نشيني، برِ اسبِ كوچك منشين كه مرد اگرچه منظراني ] درشت اندام [ بُوَد بر اسب كوچك حقير نمايد، و اگر مردي حقير بُوَد مرد خويشتن را بر اسب افكنده دارد».

باب بيستم : انرد كارزار كردن.

« اما چون در كارزار باشي آنجا سستي و درنگ شرط نباشد، چنانكه تا خصمِ تو بر تو شام خَورَد تو بر او چاشت خورده باشي. و چون در ميدان در كارزار افتي هيچ تقصير مكن و بر جانِ خويش مبخشاي، كه آن را كه به گور بايد خفت به  خانه نتواند خفتن و در معركه تا گامي پيش تواني نهادن هرگز باز پس منه ».

باب بيست و هشتم: در آيين دوست گرفتن.

بدان اي پسر كه مردمان تا زنده باشند ناگزير باشند از دوستان كه مرد اگر بي برادر باشد به كه بي دوست، از آنچه حكيمي را پرسيدند كه : دوست بهتر يا برادر؟ گفت: برادر هم دوست به . پس انديشه كن به كارِ دوستان ، به تازه داشتن رسمِ هديه فرستادن و مردمي كردن ولكن چون دوستِ نوگيري پشت با دوستانِ كهن مكن. دوستِ نو همي طلب و دوست كهن را برجاي همي دار، تا هميشه بسيار دوست باشي كه گفته اند: دوستِ نيك گنجي بزرگ است.

باب چهل و سوم: در آيين دهقاني و هر پيشه اي كه داني.

و اگر دهقان باشي وقتِ كارِ دهقاني شناسنده باش، هر چيزي كه بكاري، مگذار كه از وقت خويش بگذرد، كه اگر ده روز پيش از وقت كاري به كه ده روز پس و پيوسته از شكافتن زمين غافل مباش و تدبير كشتِ سال ديگر امسال همي كن. و كشت بيشتر بر زميني كن كه خويشتن پوش بود، كه هر زميني كه خويشتن نتواند پوشيدن ترا هم تنواند پوشيدن، و چنان كن كه دايم به عمارت كردن مشغول باشي تا از دهقاني برخوردار باشي. پس اگر پيشه ور باشي از پيشه وران بازار، از هر پيشه اي كه باشي، زود كار و ستوده كار باش تا حريفانت بسيار باشند. و به وقت كار، كار به از آن كن كه هم پيشگان تو كنند.

باب چهل و چهارم: در آيين جوانمرد پيشگي.

« بدان اي پسر كه سه چيز است از صفات مردم كه هيچ آدمي نيابي كه برخود گواهي دهد كه اين سه چيز مرا نيست. دانا و نادان، بدين سه چيز، همه از خداي تعالي خشنودند، اگرچه اين سه چيز خداي تعالي كم كس را داده است يكي خرد است، و دوم راست، و سوم مردمي. و چون به حقيقت نگه كني به دعوي كردن خلق به خِرَد و راستي و مردمي، دعوي به دروغ نمي كنند ؛ زيرا كه هيچ جسدي نيست كه اين سه صفت اندر او نسيت، لكن كندي آلت و تيرگي و تندي ، راهِ وصلِ اين دَر، بر بيشتر خلق بسته است ؛ كه ايزد تعالي تن مردم را جمعي ساخت از همة متفرقات تا اگر او را عالم كلي خواني، و اگر عالَم جزوي خواني، هر دو روا بود.

و سرانجام مطالب كتاب اين نوسيندة چيره دست روزگار كهن با اين جمله ها پايان مي پذيرد:« اكنون بدان اي پسر كه هرچه عادت من بود جمله به كتابي كردم از بهر تو، و از هر علمي و هر هنري و هر پيشه اي كه من دانستم، از هر دري فصلي ياد كردم – اندر چهل و چهار بابِ اين كتاب – از كوچكي تا به پيري عادت من چنين بوده است؛ و من شصت و سه سال بدين سيرت بودم، و بدين سان پايان بردم پس آنچه به خويشتن پسنديدم اكنون ترا همان خواستم و آموختم. اگر تو بهتر از اين  خصلتي و عادتي همي داني چنان باش كه بهتر بود، و اگر نه اين پندهاي من به گوش دل شنو و كاربند، و اگر نشنوي و كار نبندي بر تو ستم نيست؛ آن كس كه خداي تعالي وي را نيك بخت آفريده است ، خود بخواند و بداند و كار بندد كه هرچه من گفتم همه علامت نيك بختان است اندر دو جهان1...    [15]

 

پاورقي ها:

1 – متن فارسي اين كتاب تاكنون بيش از چهارده بار – در ايران و خارج از ايران – به صورتهاي مختلف چاپ شده است. بهترين چاپ انتقادي آن به همت استاد مايه ور دانشگاه مشهد، دكتر غلامحسين يوسفي، تصحيح و تحشيه شده ، و به سرمايه بنگاه ترجمه و نشر كتاب در سال 1344 منتشر گشته است، دكتر يوسفي پس از اين تاريخ «منتخب قابوس نامه» را نيز با شرح و تفسير كامل براي جوانان تهيه و چاپ كرده است. ما نيز براي نگارش اين مقاله از تحقيقات ارزندة ايشان استفاده كرديم.