كلانتري، منوچهر. "دهكده انبي". دوره 10، ش109 (آبان 50): ص36-45، تصوير، طرح، نقشه.

 

خلاصه:موقعيت طبيعي و جغرافيائي محل،‌كشاورزي و پيشه داري و توتونكاري،‌ معماري خانه‌هاي روستائي و اربابي ده مزبور، دامداري، ترانه‌هاي محلي و رقص. جشنها و مراسم مهم،‌باورها و اعتقادات مردم، پزشكي عاميانه، قصه‌ها، خوراكهاي محلي و نانها،‌اسامي دهكده‌هاي بگ‌زاده درمحل "دشت" و "ترگور".

دهكدة انبي

گردآوري : غلامرضا معصومي . كلانتري     نوشته : منوچهر كلانتري   از تحقيقات ادارة فرهنگ عامه

انبي1 دهي است از دهستان «ترگور» Targavar در پانزده كيلومتري شمال باختري «سلوانا» Selvânâ يكي از بخشهاي شهر رضائيه كه كنار جاده ي ترگور به «مرگور» Margavar در شيب ملايم كوهي از كوههاي « ستارة لوند» جاي گرفته است.

انبي از دور، انبوهي از درختان سر بهم داده مينمايد كه درخشش چند شيرواني و سركشيدگي سه چهار خانه ي آجري از ميان شاخ و برگها و تركيب دل انگيزي بآن بخشيده است.

هنگام ورود به دهكده آنچه در نخستين نگاه به چشم ميخورد درختان چنار و ميوه و تبريزي و آب فراوان رودخانه و چشمه هائي است كه از هر سو روان است.

انبي دو رودخانه و چهار چشمه دارد. رود «انبي» كه كم آبتر از رود «روضه چاي» مي باشد از قله ي بلند برفي «ميربهاء» - قله يي از كوههاي – ستاره لوند – سرچشمه ميگيرد و از دره هاي ييلاقي غرب دهكده انبي و از نزديكي آن ميگذرد و با سه «بند» به كشتزارهاي شمال انبي سرازير ميشود. اين كشتزارها درست از تنگناي دره ي غربي دهكده كه رودخانه بيرون مي آيد و در زمينهاي « دشت» ميريزد، گسترده شده است.

رود انبي از سر تنگه كه مرز غربي دهكده است تا جائي كه برود روضه چاي ميپيوندد پنج شش متر بلندتر است. اين رودخانه در كشتزارهاي گندم و جوي شمال و شمال غربي خاك انبي را سوار ميشود و كشاورزان براي آبياري زمينهاي هموار توتونكاري جنوب دهكده از رود «روضه چاي» استفاده ميكنند.

رود روضه چاي از كوههاي «گَرَچيق» سرچشمه ميگيرد و پس از گذشتن از ميان دره هاي ييلاقي انبي و از كنار دهكده هاي سر راه كشتزارهاي جنوبي و شرقي دهكده ي انبي را آب ميدهد و بسوي شمال جاري ميشود.

در كنار كشتزارهاي توتون بيشه هاي درخت تبريزي قرار دارد كه با سنگ يا پرچينهايي از چوب و شاخه ي درخت محصور شده است.

بيشه داران تبريزيها را كه به رشد كامل رسيده اند ميبرند و خشك ميكنند و به تير فروشان رضائيه ميفروشند. فروش تبريزي پس از توتون مهمترين قلم درآمد مردم دهكده است.

كشاورزي در انبي تا قبل از رواج كشت توتون منحصر به كشت گندم و جو و حبوبات بود. با رواج كشت توتون و همگاني شدن آن كشاورزي هموار و مرغوب جنوب و شرق دهكده را به زير كشت توتون كشيدند.

دهقانان انبي دو بار در سال خاك كشتزارهاي خود را برميگردانند، يكبار در اوايل پاييز و بار ديگر در اوايل بهار تا از علفهاي هرزه پاك شود. پس از برگردانيدن سرتاسر زمين زير كشت جويهاي باريك و كم عمقي به فاصله ي يكي دو وجب از هم از سوئي كه آب بآن سوار ميشود، ميكنند. آنگاه پاره زميني به درازاي تقريباً پنج متر و پهناي يك متر كه آن را «هُودَ» مينامند در كشتزار يا بيرون از آن براي پاشيدن تخم توتون در نظر مي گيرند. زمين «هود» را به گودي بيست و پنج سانتيمتر با كلنگ ميكنند و خاك آن را برگردان ميكنند و تخم توتون را در آن ميپاشند و رويش را با علف و برگها و شاخه هاي خشك درخت ميپوشانند و روزي دوبار با آب پاش آن را آب ميدهند. سي تا چهل روز كه گذشت تخم توتون سبز ميشود و جوانه هاي آن سر از خاك بيرون ميكشد از آن پس كشاورزان آب پاش را كنار ميگذارند و آب را از جويهاي باريكي به  [36]   «هود» ميرسانند هنگاميكه از ساقه ي توتون شش برگ سبز شد شاخه ها را با ريشه از خاك هود بيرون ميآورند و در زمين آماده، در كنار هم به فاصله ي سه انگشت مينشاند و روزي يكبار آب ملايمي به زمين ميدهند تا ريشه هاي توتون خاك را بگيرند از آن پس هفته يي يكبار آب فراواني به مزرعه مي بندند. آب دادن به مزرعه ي توتون آنقدر ادامه مييابد تا بلندي ساقه و برگ توتون به يك متر و نيم برسد و خالهاي زردي كه نشانه ي رسيدن توتون است بر برگها ظاهر شود، در اينجا دهقان برگهاي توتون را ميچيند و در سبدي مي ريزد و به انبار مي برد و به زميندار تحويل ميدهد. مزدوران زميندار برگهاي توتون را بر روي يكديگر ميگذارند و نخ پركي را با سوزن بلندي از ميان آنها ميگذرانند. باين ترتيب رشته هاي فراواني از برگهاي توتون فراهم ميآورند. بعد دو سر نخ هر رشته توتون را به دو سوي چپر چهارچوب مي بندند. چپرها را زير آفتاب بديوار تكيه ميدهند تا برگها خشك شود. برگها كه خشك شد نخها را از چپر باز ميكنند و هر سه تا رشته يي را يكجا از تيرهاي طاق انبار مي آويزند. چند روزي هم برگهاي توتون در انبار آويخته ميمانند تا بخوبي بخشكد، سپس برگهاي توتون خشكيده را به اطاقي نمور ميبرند و آنها را از تيرهاي سقف ميآويزند تا كمي بخود رطوبت بگيرد. چند روزي كه برگها ماندند و نم برداشتند كارگران ميآيند و آنها را به ترتيب رنگ   – سبز و زرد و سرخ – در دسته هاي 20 تا 25 گرمي دسته بندي ميكنند و از دسته ها عدل هائي بوزن 25 تا 30 كيلوگرم فراهم ميآورند.

توتون كاران يكروز پيش از بيرون آوردن ساقه ي توتون از «هود» و كاشتن در مزرعه از خويشان و همكاران و دهقاناني كه در زمين هاي ديگر كار ميكنند دعوت ميكنند تا در كار كاشتن توتون بآنها و دهقانانشان ياري دهند. دعوت بي چون و چرا پذيرفته ميشود و در روز موعود زميندار آبگوشت چربي مي پزد و همه ي كساني را كه در زمين او كار كرده اند ناهار ميدهد.

توتونكاران به دهقانان زمين و آب و تخم و افزار كار و مبلغي به عنوان مساعده ميدهند و وقتي پول توتون كاشته شده را گرفتند نيمي از آنرا خود برميدارند و نيم ديگر را ميان دهقانان خود تقسيم ميكنند. توتونكاران پول توتون را نقداً در محل، از اداره ي انحصار دخانيات دريافت ميكنند و ديگر در باز كردن و به شهر بردن توتون زحمتي نميكشند.

گندم و جو

زمينهاي شمال و شمال غربي دهكده به كشت گندم و جو اختصاص دارد. دهقان اگر كشتزار را در اوايل پائيز شخم بزند در اوايل بهار بذر ميپاشد و اگر در بهار شخم بزند در پائيز تخم ميپاشد. هرگاه پس از پاشيدن بذر بهاره باران نبارد بزمين آب ميدهد و اگر باران ببارد اولين آب را بيست روز پس از بذر پاشي و آب دوم را بيست روز به بهار مانده ميدهد و آب سوم را اول تابستان. دهقان تا آنجا كه بتواند در بهار بزمين آب نميدهد زيرا آبي كه در بهار بزمين داده شود زمين را سفت ميكند و از رشد غله ميكاهد.

معمولاً در هر هكتار زمين 12 «پوت» (هر پوت 16 كيلوگرم است) بذر ميپاشند. هر دانه تخم ده تا پانزده تخم بار ميدهد.

تابستان كه از راه ميرسد رنج دهقان به ثمر رسيده است. دهكده از نيمه دوم مرداد كه روزهاي دروست يكپارچه كار و شوروغوغا ميشود. دهقان داسي بر دست و سفره ناني و كوزه ي آبي بردوش به مزرعه ميرود و هنوز قله ي «ستاره ي لوند» از پرتو صبحگاهي خورشيد رنگ نگرفته كه بكار مي نشيند. دروي دو تا سه من زمين (پاره زميني كه دو تا سه من بذر در آن ميپاشند) كار يكروز دروگر است. درو كه پايان ميگيرد زمين گسترده در زير ساقه هاي زرد و خشك بريدة گندم و جو چشم براه شخم پائيزه است. پس از خرمن كوبي كه با «جَنْجَرْ» (خرمن كوب) صورت ميگيرد همه ي دهقانهائي كه در يك مزرعه كار كرده اند نيمي از محصول را برميدارند و ميان  خود تقسيم مي كنند و نيم ديگر را به زميندار ميدهند.

در انبي چغندر و سيب زميني به اندازه ي مصرف يكساله ي اهالي ميكارند. در روزهاي آبياري دهقانان هر تكه زمين به نوبت – از سوي جنوب كه جهت جريان آب رود « روضه چاي » است رو به شمال و از مغرب به مشرق كه مسير رود «انبي» است -   كشتزارهاي خود را آب ميدهند. زمينهاي بزرگ و كوچك به نوبت سيراب ميشود بدون آنكه ميرابي داشته باشد يا كدخدايي بآن نظارت كند يا آنكه بر سر آب اندازي برخوردي ميان دهقانان يا زمينداران روي دهد چرا كه آب فراوان است و هميشه جاري. اگر چند سالي يكبار هم ميان دهقانان بر سر آبياري بگومگوئي بشود با پادرمياني ريش سفيدان بزودي پايان ميگيرد.

سيزده خانوار، مالك همه ي زمينهاي زير كشت بيشه ها و صيفي كاريهاي دهكده ي انبي اند و نزديك به چهارصد دهقان در كشتزارهاي آنها كار ميكند. اينها همه خرده مالك و با يكديگر خويشاوندند. سيزده خانوار مالك همه كرد و از طايفه يي بنام «بگ زاده» اند.

زمينهاي انبي مشمول تقسيم اراضي سال 40-41 نشد زيرا مرحله ي اول اصلاحات اراضي خرده مالكان را شامل نميشد.    [37]

بگ زادگان، مردم غير از سيزده خانوار را كه روستائيان انبي باشند «كرمانج»2 ميخوانند سالهاي سال است كه بهره ي زمين زرخيز و آب روان بي حساب را ميگيرند بدون آنكه رنج فراواني برده باشند شايد همين آسودگي نسبي و سود فراوان دست آنها را باز گذاشته است تا بيشتر بخود برسند و موقع خود را در دهكده يي كه نزديك به شهر رضائيه است بهتر دريابند.

بگ زادگان با شهر رضائيه رفت وآمد فراوان دارند و اين رفت و آمد فقط براي فروش گندم و جو يا مبادله آن با كالالهاي باب دهكده نيست بلكه بيشتر براي ديدار شهر و فراگيري شيوه و چگونگي زندگي شهريها است.

كروكي دهكدة انبي و وضع و موقعيت خانه هاي اربابي و دهقاني

خانه ها

شكل و محليت خانه ها در دهكده انبي كه بي ترديد جلوه يي است از ساختمان يك جامعه، در دو چهره ي متمايز از هم مرز و بنا پذيرفته است. به نقشه ي انبي نظري بيندازيم. اگر بيشه ها و زمينهاي زراعتي را كنار بگذاريم ميماند زمين ميان رود انبي و مرز شمالي كشتزارهاي جنوبي، اين پاره زمين را ميشود به دو بخش كرد: بخش مركزي و بخش كناره ي رود انبي. زمين مركزي شيبي ملايم دارد و هموار است از باختر به شاخه يي از رود انبي كه بوسيلة «بَندِ سَرْ» به دهكده مي آيد ميرسد و از جنوب به رود «روضه چاي». دو تا از چهار چشمه ي دهكده نيز در اين بخش جاري است. در سراسر چنين زميني كه دو تا سه برابر زمين حاشيه ي رود انبي است فقط چهارده خانه و يك مهمانخانه ي وسيع متعلق به سرپرست طايفه و دو سه انبار علوفه بنا شده است كه از شرق تا غرب اين پاره زمين جاي بجاي پراكنده است اين خانه ها از لحاظ نما و ساختمان با جزئي اختلاف بيك جور است. از كف زمين تا يك متر تخته سنگهاي نسبتاً صاف و بندكشي شده يي خانه را ساخته و مانع نفوذ آب و رطوبت ميشود. از روي پي سنگي ببالاي آجر بندكشي شده است در و پنجره ها بيشتر چوبي است و رنگ و روغن خورده. در چوبي سه چهار تا خانه را به تازگي كنده و بجايش در آهني كار گذارده اند برروي درهاي آهني بنابه سليقه ي رايج در و پنجره سازان رضائيه با تسمه هاي آهني نقش و نگارهائي برنگهاي زرد و سبز و سرخ و آبي انداخته اند. بر روي پنجره هاي كوچك پشت و پهلوي ساختمانها تور سيمي كشيده اند كه از هجوم حشرات جلو بگيرد. فرش كف اطاقها بيشتر بافت تبريز  [38]   و يكپارچه است. اسباب خانه ها همه از شهر خريداري شده و طرز چيدن آنها نيز شهري است.

بيشتر بگ زادگان نوخاسته و نوخانمان حياط خانه شان را با گلهاي اطلسي زرد و آبي محصور كرده اند. بعضي از آنها كه خانه شان بر سر راه گله هاي گاو و گوسفند است بدور گلها و بوته ها پرچين خارداري هم افزوده اند و چند تني از آنها هم ديوار گلي بدور حياط خانه شان كشيده اند و درهائي با چفت و بست محكم در آنها كار گذاشته اند.دهقانان در بخش كناره ي جنوبي انبي كه باريكه يي است سنگلاخ و ناهموار، خانه ساخته اند. خانه هايي قلوه سنگي ديوار به ديوار بام به بام و بر سرو دوش هم سوار، طويله شان، اجاقشان، انبارشان و اطاق نشيمنشان در كنار هم و بي در و پيكر و دود گرفته. تنور هر خانه در اطاق نشيمن قرار دارد. سوخت زمستاني دهقانان كه سرگين خشك شده گاو است چسبيده به ديوار بيروني خانه ها برويهم انبار شده است سوخت خانه هاي سرپرستان طايفه بگ زاده نيز در اين بخش تلنبار شده و بوسيله زنها براي صاحبان مزارعي كه شوهرانشان در آن كار مي كند فراهم مي شود. طويله و آغل بگ زادگان نيز در اينسوست.

ساكنان كنار رود انبي شبها زود بخواب مي روند و حتي پارس سگهاي گله و آواي بم گاوها هم قادر نيست سكوت سنگين شبانه آنها را بياشوبد. اگر شب زنده داري بگوش باشد گهگاه صداي لالائي خواب آلوده ي مادري را كه از پنجره ي تاريك به بيرون مي تراود خواهد شنيد:

لائي لا بچه ي مادر

«لائي لاي رلي دي»

چرا خوابت نمي آيد پدرت رفته كه برايت تفنگ بخرد

«بخوت ناي بابت چو آتفنگت ببكري»

مادرت اسبش را زين مي كند

«دايك خت اسبيب بي زين دك»

لائي لائي بچه ي من

لائي لا رلي دي

در غرب دهكده در كناره ي شمالي رود انبي تپه ي مخروط شكلي به نام «تپه دير» قرار دارد روي تپه چاله اي است كه درون آن چند تخته سنگ بزرگ و نيمه تراشيده ي آهكي افتاده است. اهالي مي گويند : در روزگاري كه ارمني ها در سرزمين پهناوري از غرب ايران ساكن بودند و طايفه ي بگ زاده هنوز به اين دهكده نكوچيده بود، تني چند از رهبانان عيسوي ارمني به انبي مي آيند و بر اين تپه ديري از سنگ برپا مي كنند و در آن معتكف مي شوند و دور از غوغاي زمنه به نيايش مي پردازند و از اين روست كه تپه ي «دير» ش مي نامند. مردم دهكده انبي و دهكده هاي پيرامون آن حتي دهكده هاي كردنشين دور دست نيز تپه ي دير را مكان مقدسي مي دانند البته نه براي آنكه زماني بر آن تپه ديري بوده و رهبانان نياز زائران مسيحي را به دعاي شبانه برمي آوردند بلكه بنا به روايتي كه سينه به سينه و هم‌پاي زمان به آنها رسيده است باور دارند كه در هزاران سال پيش روي تپه ي دير زرتشت پيغمبر شاد و خندان از مادر زائيده شد و مادر او را نيز پس از مرگ روي همين تپه بخاك سپردند.

در جنوب باختري دهكده آنجا كه شيب تند كوه ستاره ي لوند به زمين هموار مي رسد گورستان كهنه ي ده زير سايه ي تبريزيها و در پناه بوته ها و اطلسيهاي زرد و آبي خفته است. بر هر گور سنگي است بزرگ يا كوچك كه قلم سنگ تراش شهري يا روستائي قصه ي زندگي در گور خفته را در نقشي يا شعري رقم زده است تا يادي و يادگاري باشد از او بر سينه ي سنگ.

بعضي از سنگ گورهاي دهقانان با نقشهاي : سر قوچ، داس، شانه ي چوبي درشت دندانه، لنگه ئي كفش با درفشي، قوري با استكان و نعلبكي تزئين شده و بر روي بعضي تاريخ مرگ متوفي، و دو سه بيت شعري هم كنده شده است.

مردان انبي مدعي اند كه مانند پدران در مرگ خويشان و كسان خود نمي گريند ولي طبع ملايم دشت، مردان انبي را نرمتر كرده است اينها هم در مرگ عزيزان خود اشكي ميريزند ولي دور از چشم ديگران. زنهاي سوگوار تا سه روز بآرامي ميگريند و تا يكسال دستمالي سياه بسر مي بندند و در هيچ جشني شركت نمي كنند شب هفت كسان مرده بدور هم گرد مي آيند و يكديگر را دلداري ميدهند و شب سال سر قبر مي روند و خيرات مي كند.

دامداري

در كنار كشاورزي پر بهره ي دهكده دامداري رو به كاهش رفته است. امروزه اين دهكده پانصد نفري سه تا چوپان و سه گله ي گاو و گوسفند دارد. روستائيان 400 گاو و 700 گوسفند و بگ زادگان 300 گاو و 800 گوسفند دارند كه در سه گله به چرا مي روند.

گله ها سه ماهه ي بهار و دو ماه از تابستان را در مراتع ييلاقي ميچرند و روزانه دوبار – ظهر و غروب – شيرشان را مي دوشند و در پائيز روزي يكبار.

هر گله پنج سگ گله بهمراه دارد يكي از سگها ماده و چهارتاي ديگر نر هستند. بهنگام چرا سگهاي نر در چهارسوي گله و سگ ماده در كنار چوپان پاسداران هوشياري هستند. وقتي زوزه ي گرگي شنيده شود يا گرگي به گله بزند چوپان سگ ماده را براي فرار دادن گرگ به پيش باز او مي فرستند. در اينوقت سگهاي نر، براي نجات سگ ماده يكباره به گرگ حمله ميكنند.     [39]

چوپان هر گله بر روي سگهاي گله اش نامهائي ميگذارد كه با شكل و رنگ آنها مناسب است.

 

 

Balak.

معمولاً سگ ابلق را «بلك»

 

 

Mool.

سگ بلند قد كم مو را «مول»

 

 

Herja.

سگ ستبر گردن را «هرج»

 

 

Baraz. صدا مي كنند.

و سگ سينه پهن را «براز»

 

به هر چوپان سالانه هزاروپانصد تومان پول يا برابر آن گوسفند و گندم ميدهند. نزديك تپه ي دير تخته سنگ بزرگي افتاده است به نام «بر پاي سُوار» . اول پائيز كه گله ها از ييلاق باز مي گردند دورادور اين سنگ مي ايستند و هر خانوار گاو و گوسفند خود را از ميان انبوه دامها سوا مي كند و بخانه مي برد.

ترانه و ساز

زرنا و دهل سازهاي معمول و شادي آفرين انبي (و همه دهكده هاي غرب ايران است) زرنا ترانه ها را با نوائي هجا به هجا پاسخ مي دهد.

ترانه هاي عشقي را تنها مي خوانند. ترانه هاي رزمي را كه بيشتر بهمراه پايكوبي رقصندگان مرد و زن خوانده     مي شود گاهي تنها و گاهي جمعي مي خوانند و زماني هم يكنفر بصداي رسا مي خواند و گروه ديگر رقصندگان پاسخش را مي هند.

 

ترانه يي عشقي

« سر مرا خاق بن مدا گلي كي كور بهر ابلك »

    Sar Marâ Xâleq ben Madâgaliki kura bahrâ balaka.           

« خدا خرابك نري ن قايك از هسپكي خال خالي سي يار بوما »

Xodâ xarâdka nareya na qâyeka aze haspaki xâl xâli si yâr bumâ.

» هر كس درد دلا ديديي براتو گازن و لومان من نك »

Har kas darde delâ didiya berâti gâzen valumân men naka.

« در بالاي سر ما خداي بزرگ و يگانه است و در پائين دره اي ژرف و دريائي دو رنگ »

« خدا خراب كند، نه راهي پيداست و نه قايقي كاش به اسب خالداري مي نشستم و مي آمدم به زيارت خال و خط گردن يار كه زير چانه اوست ».

« هر كسي كه درد دلها را ديده است از من گلايه يي نداشته باشد » .

ترانه يي براي رقص

اي پسر خورشيد سر خم

« آي گدر و يا سورم »

حمايل دور مهرم

« حمايلا دور مهرم»

نامزد پسر كاردان هستم

« خاستيا لاوك پسپورم »

اين ييلاقات سبز و خرم

« آوز زانا پر هشين »

دختر خوب را آزار نمي دهند

« گچك زندن اشين »

اين ييلاقات را دو چشمه است

« اوز زانا دو گانين »

يكيش تلخ است و ديگري شيرين

« يك ت ال يك شيرين »

از دختراني بپرسيم

« از گجگاه يا جدگم »

(كه) دور چشمه ها دارند گل مي چينند

« دور كانيا گل چينن »

 

رقص

رقص هاي كردي پر جنبش ترين ، گوياترين و باصفاترين يادگارهاي ديرين اين ديار است. رقصهاي رزمي (كه امروز حركتش مانده و معنايش فراموش شده است) و رقصهاي بزمي كه لبريز است از غرور و نشاط چيزي نبوده كه تنها در ميان چادرها و كوهستان و بدست مردمي دامدار و كوچر رنگ و ريخت بگيرد. اين آسماني ترين نيازهاي بشري است كه با هر ضربه يي و هر حركتي خودي نشان مي دهند. در اين رقصها فروتني ها، غمها، تمناها براي خود جائي و حركات به اندازه يي حساب شده و قوام گرفته است كه هرگز مجالي براي بروز خواهشهاي حيواني نمي گذارد و از اين روست كه مرد كرد با همه تندي و ناموس دوستي اش زن خود را آزادمي گذارد تا دست در دست مردي ديگر نهد و ساعتها پايكوبي كند.

در انبي چه بگ زاده و چه دهقان با همه گرفتاريهاي مخصوص به طبقه ي خود به رقص كه تسلي دهنده ي تن و خيال آنهاست علاقه مي ورزند مجلس رقص هميشه دست نمي دهد مگر جشني باشد يا عروسيي.

در انبي پنج جور رقص روائي دارد كه در همه سرزمنيهاي كردنشين غرب ايران نيز با اختلافهائي ناچيز - مثلاً تغيير اشعار و ريتم – معمول است. مردان و زنان يا مردان تنها هنگام رقصيدن بشكل دايره يي بريده مي ايستند.

رقص « شيخاني » Çeyxâni

شيخاني آهنگي تند و رزمي دارد و با آن تنها مردان مي رقصند.

« سه پائي » Sepâi

رقصندگان زن و مرد سه پا به پيش مي آيند و سه پا به پس بر مي دارند.

« چراورو » Cerâvro

زن و مرد به فرمان ضرب يك پا را محكم و با صدا به زمين  [40]   مي كوبند و سپس زانوي خود را كمي خم مي كنند و با يكصدا و يك آهنگ مي خوانند : « چراورو چراورو »

« مميان » Mamyane

زن و مرد انگشتان كوچك دستهايشان را بهم مي اندازند و دوبار دستها را تا نزديك سينه بالا مي آورند و بعد پنجة دست راست را به شانه چپ و پنجة‌دست چپ را به شانه ي راست مي زنند و با هر حركتي يكصدا مي خوانند : «مميان گرگر مميان».

رقص « زراويگ» Zarâvige

زراويگ رقصي است شورانگيز و تغزلي . زن و مرد «لونديها» را از مچ مي گشايند و همراه با آهنگ زرنا و دهل پاها و دستها را بالا مي برند و پائين مي آورندو لونديهاي سفيد در فضا نقشهائي در هم و شوق انگيز ترسيم مي كنند و هنگاميكه پايكوبي و دست افشاني به اوج خود مي رسد و آهنگ هنگامه يي برپا مي سازد رقصندگان يكصدا مي خوانند: »هازراويگ واي واي » يعني : چه نازك و ظريف تو واي واي .

« چما چما ل ل ؟»  چرا چرا اينطور شدي ؟

« د بل وبيد، واي واي « بگذار جوري بشود، واي واي.

« دست مژي، پا خلاتويد واي واي »  كه دست من روي سينه تو باشد.

توضيح عكس شماره 1: « كپنك» بالاپوشي نمدي است كه چوپانان در سرماي كوهستان، آن را به تن مي كنند. مردي كه كپنك بر دوش دارد، يكي از مردان خانواده سرپرست طايفه است.

جشن آب نو

مردم انبي جشني دارند به نام «جشنِ آبِ نو» كه جشني است سرشار از نشاط و كار و پاكيزگي. فرداي شب يلدا نزديك ظهر خانواده هائي كه حياط و حوض و آب انبار دارند كوچك و بزرگ از كنار حوض يا آب انبار تا در خانه در يك رده مي ايستند سرپرست خانه سطلي بدست مي گيرد و آن را از آب يكسال مانده ي حوض يا آب انبار پر مي كند و بدست كنار دستي خود مي دهد و او نيز بدست يكي ديگر و آخرين نفرآب را بيرون مي ريزد. بهمين ترتيب آب كهنه را بيرون مي ريزند و حوض و آب انبار را از آب تازه ي چشمه ها پر مي كنند و دست و روي خود را با آب تازه و پاكيزه مي شويند و به ناهار مي نشينند.

نزديكيهاي عصر كه كوه ستاره ي لوند بر انبي سايه مي كشد همه ي اهالي چه آنها كه  حوض و آب انبار دارند و چه آنها كه ندارند به صداي ساز و دهل نوازندگان محلي از خانه ها بيرون مي ريزند و در ميدانگاهي جلو ميهمانخانه ي سرپرست طايفه به گرد هم مي آيند و تا پاسي از شب گذشته شادمانه مي رقصند.

عيد قربان

پيش از ظهر روز عيد قربان پس از قرباني كردن گوسفند مردم دهكده كوچك و بزرگ به بيشه ها و به صحرا مي روند و چند تا طناب به درختا مي بندند و همگي – بجز زنان شوهردار – تاب مي خورند. اگر هوا خوش نباشد اهل هر خانه طنابي از زير سقف خانه شان مي آويزند تا تنگ غروب تاب مي خورند.

چهارشنبه سوري

صبح چهارشنبه آخر سال خانواده ها بر بام خانه هاي خود گون و هزم زيادي ميريزند و نزديك غروب هر خانواده هيزمها و گونها را به دو رديف و چند كپه تقسيم مي كنند و آنگاه پسر نابالغي با اجازه بزرگترها كبريتي مي كشد و هيزمها و گونها را آتش مي زند آتش در هواي نيمه تاريك غروب زبانه   [41]   مي كشد . در اينوقت اهل هر خانه بهم دست مي دهند و روي يكديگر را مي بوسند و يكي بعد از ديگري از روي شعله ها مي پرند.آنقدر پريدنها ادامه مي يابد تا شعله ها فرو بنشيند و آتش سرد شود.

مختصري از عروسي

عروسيها پس از درو برپا مي شود. بگ زادگان با طايفه ي خود و گاهي هم با مالداري از طايفه ي ديگر زناشوئي مي كنند . روستائيان كه طايفه ي معلومي ندارند از هر كسي كه باشد دختر مي گيرند و به هر كسي كه پيش ايد دختر مي دهند. پسرهاي دهكده كه اينروزها تا حدي از بند سنتهاي ديرين رسته اند اگر به دختري دل بسپارند ابائي ندارند كه قصه ي عشق خود را به پدر و مادر بگويند ولي هنوز كم نيستند پدراني كه به خواست پسر توجهي ندارند و تصور مي كنند كه شايسته ترين دختر را تنها آنها مي توانند براي پسر خود برگزينند.

گاهي پسري و دختر دلداده ئي كه مخالفت خانواده ايشان مانع از ازدواج آنهاست دست يكديگر را مي گيرند و به دهكده يي ديگر مي گريزند ولي بعد به ميانجيگري ريش سفيدان و سرپرست طايفه دوباره برميگردند و بهرترتيبي هست سرانجام مي گيرند. بيشتر پدرها، دخترهاي فراريشان را از ارث و ديدو بازديد خانوادگي محروم مي كنند. دختر پس از چند روزي كه بخانه ي شوهر رفت  شريك واقعي زندگي مرد مي شود. سروكارش ديگر باتنور است و جمع آوري سوخت، بچه داري، پخت و پز، آب آوردن از چشمه، شستشو و هزار كار ديگر.

شيربها از يك تا چهار هزار تومان است.

 

يعني : عروس.

« بوك » buk

 

پوليكه خانواده ي دختر بجاي مهر مي گيرند تا براي او جهيز بخرند.

« نخت » naxt

 

گيس سفيدي كه بدنبال عروس بخانه شوهر مي رود و پس از شب زفاف بخانه پدر دختر باز مي گردد.

« سرسپي » Sarsepi

 

داماد.

» زاوا » Zava

 

شاقدوش داماد.

» برازاوا » Berazava

 

شيربها.

« نزت » Nazt

ضرب المثل

وقتي بخانه گرگ رفتي خود را همراه ببر.

اگر گرگ پوستش را هم عوض كند فكرش كه عوض نمي شود.

مرد بميرد نامش ميماند   گاو بميرد پوستش.

نه عسل ميخورم نه بلا مي كشم.

اين ميدان و اين شيطان.

كلنگ چه غم دارد كه نهر « موراد » طغيان كند.

بي شلوار خواب سه گز كتان مي بيند.

فكر اول به درستي فكر آخر نيست.

ميهمان يكروزه به اندازه جاسوس يكساله ميداند.

حالا كه حرف از ميهمان به پيش آمد بد نيست بدانيم كه مالداران انبي در برابر ميهمان ناخوانده و ناآشنا كم حرف و  خود دارند و به نشانه ي پايان پذيرائي پيش او خوراك سيب زمين سرخ كرده مي گذارند.

باورها

اگر مردي از زير دوك نخ ريسي بگذرد از مردي مي افتد.

اگر مردي  اولين گرده ناني را كه از تنور بيرون آورده ميشود بخورد زنش خواهد مرد.

اگر پسري يا دختري ته ديگ شير جوشيده ي سرد شده را بخورد شب عروسي اش برف يا باران مي بارد.

پوست سير را بايد از خانه بيرون انداخت وگرنه بدبختي مي آورد.

هرگاه مرغي به آواي خروس بخواند بايد سرش را بريد مبادا كه بدبختي بياورد.

در گذشتة نسبتاً دوري كه دام براي اين مردم مايه ي اصلي زندگي و دامداري تنها پيشه پربركت طايفه بود جز به دام و مرتع و وسايل ازدياد دام نمي انديشيدند، افسانه هايشان ريشه ي دامي داشت باورهاشان پيرامون دام و چراگاه دور ميزد و بالاخره دام برايشان زندگي بود از اين رو براي نگاهداري دامها از بلاها و ازدياد محصولات دامي راهها و حيله هائي جسته بودند و بكار مي بستند. امروز هم پاره اي از آنها را بكار مي  بندند كه چند تا از آنها ياد آور مي شود.

اگر كسي بخواهد از زير ديگ شيري كه در حال جوشيدن است گُلي آتش بردارد صاحب ديگ شير بدش مي آيد و مي گويد: اگر آتش ببري بركت از شير گوسفندهاي من خواهد رفت.

گوش ماهي و لاك سنگ پشت را به بند مشك كره گيري مي آويزند تا بركت آن زيادتر شود.

قاپك پاي آهو را به نخ مي كنند و به گردن گوسفند مي آويزند تا بهنگام حمله گرگ بتواند مانند آهو بگريزد.

پزشكي عاميانه

درمان زگيل – ريشه ي گياه « شاه ملهم » Camalham را مي جوشانند و مي گذارند تا سرد شود سپس كمي از آن را بر روي زگيل مي نهند.

درمان دل درد - « شاه تر» Çâtare را كه گياهي است  [42]    با برگهاي نازك كبود و گلهاي ريز آبي مي جوشانند و عرقش را مي گيرند و به بيمار مي خورانند.

درمان بريدگي و دريدگي - « ريكشا » Rakiçâ گياهي است با گلهاي ريز قهوه يي شبيه به برگ زبان گنجشگ. برگ و گل ركيشا را روي بريدگي مي گذارند و ميبندند.

درمان چشم درد – تخم ركيشا را با شير مي جوشانند تا سفت شود آنگاه آن را بر روي چشم دردناك مي گذارند و مي بندند و ده دوازده ساعت بعد بازش مي كنند.

درمان زخم سر – گياه « اقلان وتي » Oqlânoti را كه بوته يي بزرگ و پرپشت و برگهاي سبز سير و گلهاي ريز زرد دارد و در بهار مي رويد خشك مي كنند و در آب مي كوبند و آبش را بر زخم سر مي ريزند و تفاله اش را هم بر آن مي نهند و مي بندند. اين گياه زخم سر را مي سوزاند و مي ريزاند و در جاي زخم بهبود يافته ديگر موئي نخواهد روئيد.

طرح مردي از خانوادة سرپرست طايفة بگ زاده با لباس تابستاني

خرافات

« شش » (آل) çâçâ – آل پيرزني است زشترو لحظه يي پيش از اينكه بيايد و جگر زائو را ببرد بوي گند دهانش بدرون اتاق زائو مي آيد و هياهوي مرموز آزاردهنده يي از او بگوش زائو مي رسد بطوري كه زبان اش بند مي آيد و بي تابي مي كند و بيحال مي شود. در اينهنگام آل بدرون اتاق مي آيد و جگر زائو را برميدارد و در توبره اي سرخ رنگ مي اندازد و به چالاكي مي گريزد . پس از بيحال شدن زائو چند زن از بستگان او بر سر تركه چوبي تكه پارچه اي مي بندند و طشتي مسين برميدارند و جلو در اتاق مي نشينند و ساعتي پي در پي به طشت مي كوبند تا آل جگر زائو را پس بياورد. هرگاه ساعتي از طشت كوبي بگذرد و زائو بحال نيايد در اتاقش را مي بندند و پرده ها را مي كشند و چراغ را اگر شب باشد كم نور مي كنند و مي روند كه آل بدون هراس جگر زائو را بياورد. كمتر پيش مي آيد كه آل بازنگردد و زائو بميرد.

بختك « قاپوس » Qâpus

بختك شب هنگام به سراغ خوابندگان مي رود و خود را بر روي آنها مي اندازد . بختك زده بيدار مي شود ولي ياراي چشم باز كردن و فرياد كشيدن ندارد. اگر كابوس زده بتواد انگشت خود را در سوراخ بيني بختك فرو كند نفس او تنگ مي شود و رهايش مي كندوگرنه بايد چند بار نام خدا را در دل ياد كند تا بختك بگريزد.

109_44_2

 

غول بياباني « رش شبي »  Raçeçabi

غول بياباني بصورت آشنائي به در خانه ها مي آيد و در مي زند و مرد خانه را به نام مي خواند مرد به در خانه   مي آيد و دوست يا آشناي خود را مي بيند سلام مي كند و از حال و كارش مي پرسد ولي غول بياباني پس پس  مي رود مرد كه حال او را دگرگون مي بيند بسويش مي رود و غول خود را به تاريكي مي كشد و ناگهان يقه او را مي گيرد و او را بر دوش مي اندزد و به صحرا مي گريزد. مردي كه گرفتار غول بياباني مي شود اگر خود را ببازد ديوانه مي شود ولي اگر نترسد و نام خدا را به زبان بياورد يا دست بياندازد و بيضه ي او را بگيرد و بفشارد غول بهراس مي افتد و رهايش مي كند.

« كرهافتار » Karhâftâr

كرهافتار در بيابان پرسه مي زند و چشم براه آدميزاد است. هرگاه مردي كرهافتار را ببيند و از شجاعت و دليري او تعريف كند كرهافتار دلير مي شود و تكه چوبي را به پشت گردن خود مي گذارد و دو دستش را از آرنج به دو سر آن مي اندازد و سوت زنان بسوي آن مرد مي رود و آزارش مي كند ولي اگر مرد بگويد كه « كرهافتار ترسوست و اگر نزديكتر بيايد دهانش را با مشت خرد مي كنم » كرهافتار مي ترسد و مي گريزد.

دختري از خانوادة سرپرست طايفة بگ زاده با لباس زمستاني

قصه

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود. روزي از روزها تيغي رفت به پاي گنجشكي. گنجشك آمد بر سر سوراخ بام پيرزني كه لب تنوري سرد نشسته و فكر مي كرد نشست. گنجشك گفت آهاي پيرزن بيا اين خار را از پاي من بيرون بكش و تنورت را روشن كن . پيره زن خوشحال شد و خار را از پاي گنجشك بيرون كشيد و به تنور انداخت تنور با شعله هاي سرخ قشنگي روشن شد. زن نانهايش را پخت وقتي كه خواست آنها را در سفره بچيند گنجشك آمد سر سوراخ بام و گريه سر داد كه بايد خار مرا بدهي يا بجايش هفت تا نان گرم برشته. پيرزن بناچار هفت تا نان گرم و برشته به گنجشك داد گنجشك بال زد و رفت و رفت تا چشمش افتاد به چوپاني كه در سايه ي درختي نشسته بود و شير بدون نان سر مي كشيد گنجشك صدا زد آهاي چوپان چطور شده كه شير بدون نان ميخوري؟ چوپان جوابداد چكنم ناني تو سفره ندارم گنجشك هفت تانان راكه هنوز گرم بود به چوپان داد. چوپان نانها را با شير خورده و خدا را شكر كرد و تا آمد كه چوبش را بردارد و براه بيفتد گنجشك فغان برداشت كه اي چوپان تو نانها را خوردي و سير شدي پس بمن چي ميدهي، چوپان گفت چي بتو بدهم كه بدردت بخورد؟ گنجشك گفت يا هفت تانان گرم و برشته ام را بده يا هفت تا از قوچهاي چاق و پروارت را. چوپان ناگزير هفت تا قوچ از ميان قوچهاي گله سوا كرد و داد به گنجشك. گنجشك هفت تا قوچ را برداشت و بال كشيد و رفت و رفت تا رسيد به صحرائي سبز و خرم و ديد حيوانات جوراجوري دارند مقدمات عروسي بزرگي را فراهم مي كنند گنجشك رفت به سراغ خارپشت و لاك پشتي كه داشتند هيزم جمع مي كردند آهسته به آنها گفت من هفت تا قوچ پروار دارم و ميدهم به شما كه امشب به ميهمانانتان شام مفصلي بدهيد. خارپت و سنگ پشت كه نزديك بود از خوشحالي پس بيفتند دوستان خودرا خبر كردند و همگي دست از گشت و گذار كشيدند و دود و دمي براه انداختند و هر طوري بود عروسي را به خوبي برگزار كردند و آخرهاي شب تاخواستند كه عروس و داماد را به حجله ببرند گنجشك رفت روي درختي و با صداي بلند گريه را سرداد كه هفت تا قوچ پروارم را بدهيد يا عروس را. با هر زباني كه به او خواندند فايده نكرد و ناچار عروس را دادند به گنجشك . گنجشك عروس را برداشت و رفت و رفت تا رسيد به مرد كوري كه سر سنگي نشسته بود و « دودك » Dudak (ني لبك ) مي زد. گنجشك گفت اي مرد بيا و اين عروس را از من بگير و ني لبكت را بده من. مرد كور از خدا خواسته عروس را گرفت و ني لبكش را داد به گنجشك. گنجشك با خوشحالي پر زد و رفت و نشست بر روي سنگي بزرگ و شروع كردبه زدن ني لبك كه ناگهان دودك از نوكش پائين افتاد و خرد شد. گنجشك هم كه ديگر روي برگشت به لانه نداشت همانجا دق كرد و مرد.

خوراك

مردم انبي ده دوازده جور خوراك كه چندتاي از آنها باب خانه ي دهقان است و برخي ديگر كه گوشت و روغن زيادتر ميخواهد و بيشتر به شيوه ي شهريها پخته مي شود ويژه بگ زادگان است.

خوراك دهقانان بيشتر از موادي است كه در دسترس دارند و بابت خريد آن روزانه پولي نميدهند مثل شير، دوغ، كشك و حبوبات و برنج (حبوبات و برنج را با گندم مبادله مي كنند) گاهي چند خانوار گوسفندي سر مي برند و گوشتش را ميان خود تقسيم مي كنند. هر خانوار سالي يكبار قرمه درست مي كنند و در خيك نگهداري مي كنند. از قرمه آبگوشت هم مي پزند و هفته يي دو سه بار آبگوشت قرمه مي خورند.

كل دوش (كله جوش) Kaladuc كه از برنج و روغن و دوغ مي پزند و گاهي هم به آن لپه مي زنند، تقريباّ خوراك هر روز دهقانان است.

دوين Dovin آشي است آبکي كه با برنج و گندم و روغن مي پزند و بآن دوغ ترش ميزنند دهقانان پير به دوين رغبت زيادي نشان ميدهند چرا كه نان پر از كاه و سبوس تنور دهقاني را در دهانشان مي خيساند. مالداران دهكده نيز گاهي از اين خوراكها كه بر شمرديم مي خورند ولي بيشتر خوراكهائي مي پزند كه از شهريها ياد گرفته اند مثل دلمه ي برگ مو، دلمه ي كدو، دلمه بادمجان و فلفل با چاشني هاي ترش مزه ي شهري.

قيل سل Qilasel خوراكي است كه بگ زادگان خيلي دوستش دارند و هفته اي چند بار از آن مي خورند گوشت را مي پزند و روي آن سير و ماست و روغن مي گذارند و در ظرفي بر روي آتش سرخش مي كنند. اگر به قيل سل ادويه بزنند بوي مطبوعي بهم مي زند.

نانها

مردم انبي چهار جور نان دارند كه پختن آن با زنان است. نان خانه هاي اربابي را زنهاي دهقانان مي پزند و پس از پختن دو سه گرده نان براي خود برميدارند و بقيه را به خانواده ارباب ميدهند. « لواش » L avac كه همان لواش شهريها است و « گرد » Gerda كه نان گرد و كلفتي است نان هميشگي سفره ي دهقانان است.

خانوارهاي اربابي هم نان « گرد » مي خورند ولي آنرا كمي نازكتر مي پزند و گاهي هم به خمير آن روغن مي مالند و مي پزند.

« كاد » Kada نان گرد و ضخيمي است كه لاي خمير آن روغن مي گذارند و ميپزند. اين نان را بگ زادگان بيشتر در چاشت ميخورند و گاهي هم بجاي شيريني پيش ميهمانان مي نهند.

نان «سلك » Selk اين نان را با روغن ميآميزند و در ته كاسه ي مسين گردي ميگذارند و به تنور مي زنند و ميپزند.

دهكده هاي بگ زاده نشين در محال « دشت » :

Selvâna

سلوانا

Sulek

سولك

Miravâ

ميروا

Darband

دربند

Heluri

هلوري

Xuçaku

خوشكو

Râjân

راجان

Kai     

كاي

Dazger

دزگر

Jerme

جرم

Gojar

گوجار

Betkar

بتكار

Zangelân

زنگلان

Gagaro

گاگرو

 

قره اوي   Qarahovi

Toye

توي

Qasrek

قصرك

Halafala

هل فل

Xerre

خر

Razga

رزگ

 

 

Nôçân

نوشان

دهكده هاي بگ زاده نشين در محال ترگور:

Camân

چمان

Anbi

انبي

Tevaddan

تودان

Telo     

تل

Tolaki

تلكي

Tâlin

تالين

 

 

Çaix Çamzinم [45]

شيخ شمزين

 

پاورقي ها:

1 – دهكدة انبي به سال 11343-1342 در جريان اولين مرحله ي اصلاحات ارضي مورد تحقيق قرار گرفته است.

2 - « كرمانج » كه روزگاري بقسمت بزرگي از كردهاي ايران  اطلاق ميشده امروز به روستائياني گفته مي شود كه در تمام دهات كردنشين پراكنده اند و به مزدوري زندگي ميگذرانند.