بهروزي، علينقي. "دانش وهنر در اشعار فارسي". دوره10، ش 109 (آبان 50): ص ‌58-62.

 

خلاصه:بررسي تحقيقي درباره توجه شعراي ايران به دانش و هنر.

دانش و هنر در اشعار فارسي

علينقي بهروزي

«شعراي ايران هميشه نسبت به دانش و هنر توجه خاص داشته و در اشعار خود، مردمرا به كسب – دانش و هنر- تشويق كرده اند. در زير نمونه هائي از اين اشعار را از نظر خوانندگان گرامي ميگذرانيم» :

دانش

كه گردد بدو مرد جوينده، مه

بدو گفت شاه از هنرها چه به ؟

كه داننده بر مهتران بر، مه است

چنين داد پاسخ كه دانش به است

(فردوسي)

 

 

 

*

كه آنجا ز دانش همه برخوري

بياموز دانش تو تا ايدري

خرد تاج بيدار جان من است

كه دانش بشب پاسبان من است

(فردوسي)

 

 

 

*

گُل برآرد ز خار و لعل از سنگ

هر كه ز آموختن ندارد ننگ

ننگ دارد ز دانش آموزي

و آنكه دانش نباشدش روزي

(نظامي)

 

 

 

*

جهاني است بنشسته در گوشه اي

هر آنكس ز دانش برد توشه اي

جهاني بود پر ز هر خواسته

هر آنكس بدانش شد آراسته

(ابن يمين)

 

 

 

*

تا به نگرند روزت از روز

دانش طلب و بزرگي آموز

(نظامي)

 

 

 

*

تن مرده و جان نادان يکيست

ز دانش به اندر جهان هيچ نيست 

(فردوسي)

 

 

 

 

 

 

*

چون عمل در تو نيست ناداني

علم چندانكه بيشتر خواني

(سعدي)

 

 

 

*

ز دانش دل پير برنا بود

توانا بود هر كه دانا بود

(فردوسي)

 

 

 

*

كه هر كجا برود قدر و قيمتش دانند

وجود مردم دانا مثال زّر و طلاست

(سعدي)

 

 

 

*

درون سو شاه عريان و برون سو كوشك در ديبا [58]

چو تن جانرا مزيّن كن بعلم دين كه زشت آيد

(سنائي)

 

 

 

*

ز دانش ميفگن دل اندر گمان

مياساي ز آموختن يكزمان

(فردوسي)

 

 

 

كه دانا بگيتي ز هر كس مه است

بدو گفت موبد كه دانش به است

(فردوسي)

 

 

 

*

همي سر برافرازد از هر گروه

چنين داد پاسخ كه دانش پژوه

(فردوسي)

 

 

 

*

اگر جان همي خواهي افروختن

زماني مياساي ز آمو ختن

(فردوسي)

 

 

 

*

بدان كاين جدا و آن جدا نيست زين

خرد همچو آب است و دانش زمين

(فردوسي)

 

 

 

*

بود در سر و مردمي پرورد

بفرهنگ يازد كسي كش خرد

(فردوسي)

 

 

 

*

همانا بزرگ و توانا بود

فرستاده گفت آنكه دانا بود

(فردوسي)

 

 

 

*

خرد را همان بر سر افسر كنيد

بدانش روان را توانگر كنيد

(فردوسي)

 

 

 

*

بميرد تنش، نام هرگز نمُرد

مر آنرا كه دانش بود توشه برد

(فردوسي)

 

 

 

*

نگر تا نگردي بگرد دروغ

بدانش بود جان و دل با فروغ

(فردوسي)

 

 

 

*

و گر چند از او سختي آيد بروي

ز دانش دَرِ بي نيازي مجوي

(فردوسي)

 

 

 

*

بدانش روا را همي پرورد

چنان دان كه هر كس كه دارد خرد

(فردوسي)

 

 

 

*

سزاوار گردد به ننگ و نبرد

چو بنياد دانش بياموخت مرد

(فردوسي)

 

 

*

بزير آوري چرخ نيلوفري را

درخت تو گر بار دانش بگيرد

(ناصر خسرو(

 

 

 

 

همه زندگانيش آسان بود

چو دانش تنش را نگهبان بود            

(فردوسي)

 

 

 

*

بر همه كاريش توانائي است

هر كه در او جوهر دانائي است

(نظامي)

 

 

 

*

اسب شرف خويش ز گنبد بجهاند

آنكس كه بداند و بداند كه بداند

(ابن يمين)

 

 

 

*

بهر آرزو بر، تواناتر است

چنين گفت آنكس كه داناتر است

(فردوسي)

 

 

 

*

ببندد ز بد دست اهريمني

بدانش بود مرد را ايمني

(فردوسي)

 

 

 

*

همان نزد دانا گرامي تر است

دَرِ دانش از گنج نامي تر است

(فردوسي)

 

 

 

*

كه دانش گرامي تر از تاج و گاه

بدانش نگر دور باش ازگناه

(فردوسي)

 

 

 

*

بمينو دهد چرخ آرام  تو

بدانش بود نيك فرجام تو

(فردوسي)

 

 

 

*

ز دانش روان را بود ناگزير

چنان چون تنت را خورش دستگير

(فردوسي)

 

 

 

*

كه دانش بود مرد را دستگير

چنين گفت داننده دهقان پير

(فردوسي)    [59]

 

 

 

 

*

به بيدانشي تا تواني مپوي

بدانش بود مرد را آبروي

(فردوسي)

 

 

 

*

ز دانش روي بر سپهر روان

بآموختن گر ببندي ميان

(فردوسي)

 

 

 

*

بيابي ز هر دانشي رامشي

بياموز و بشنو ز هر دانشي

(فردوسي)

 

 

 

 

ز آموختن يك زمان نغنوي

ز هر دانشي چون سخن بشنوي

(فردوسي)

 

 

 

*

كز او دل روشن است و چشم بيدار

به از دينار و گوهر، علم و حكمت

(ناصر خسرو)

 

 

 

*

كس بيكمال و علم نيارزد به نيم جو

كسب كمال كن كه عزيز جهان شوي

(سعدي)

 

 

 

*

نه بسوداي مال بايد خواند

علم بهر كمال بايد خواند

(سعدي)

 

 

 

*

دانش اندر كان جانت گوهر است

تن بجان زنده است و جان زنده بعلم

گر بجوئي جانِ جان را در خور است

علم جانِ تو است اي هوشيار

(ناصر خسرو)

 

 

 

*

وز همه بد بر تن تو جوشن است

دانش اندر دل چراغ روشن است

(رودكي)

 

 

 

*

بي سيم، نيايد درم و بي زر، دينار

تا علم نياموزي نيكي نتوان كرد

(ناصر خسرو)

 

 

 

*

بدانش توان رشتن و بافتن

جهانرا بدانش توان يافتن

(ابوشكور بلخي)

 

 

 

*

از علم قويتر، سپر نباشد

از علم سپر كن كه بر حوادث

از زخم جهانش ضرر نباشد

هر كو سپر علم پيش گيرد

(ناصر خسرو)

 

 

 

*

چنين گفت آن بخرد هوشيار

بدانش شود مرد، پرهيزگار

چو بيراه گردي، براه آورد

كه دانش ز تنگي پناه آورد

(ابوشكور بلخي)*

 

 

 

*

نه بديدار و بدينار و بسود و بزيان

شرف و قيمت و قدر تو بفضل و هنر است

نشود خرد ببد گفتن بهمان و فلان

هر بزرگي كه بفضل و بهنر گشت بزرگ

(فرخي سيستاني)

 

 

 

*

شاخ بي برگ ، دل بگيراند

جان بيعلم تن بميراند

سينه شان چرخ و نكته شان اختر

روزگاراند اهل علم و هنر

(سنائي)

 

 

 

*

بر سپهر او برد روانت را

علم بال است مرغ جانت را

سر بي علم بد گمان باشد

علم دلرا بجاي جان باشد

(اوحدي)

 

 

 

*

به از خامشي هيچ پيرايه نيست

ز دانش چو جان ترا مايه نيست

(فردوسي)

 

 

 

*

جمله عالم صورت و جان است علم

خاتم ملك سليمان است علم            

(مولوي)   [60]

 

 

 

*

و آن يقين جويان ديده است و عيان

علم جوياي يقين باشد بدان

(مولوي)

 

 

 

*

هنر

نبايد كه پاسخ دهي از گهر

چو پرسند، پرسندگان از هنر

مر اين داستان زد يكي هوشيار

گهر بي هنر ناپسند است و خوار

(فردوسي)

 

 

 

*

همين نقش هيولائي مپندار

جوانمردي و لطف است آدميت

بايوانها دراز شنگرف و زنگار

هنر بايد كه صورت ميتوان كرد

(سعدي)

 

 

 

*

پيمبر زادگي قدرش نيفزود

چو كنعان را طبيعت بي هنر بود

گُل از خار است و ابراهيم از آزار

هنر بنماي اگر داري، نه گوهر

(نظامي)

 

 

 

*

كامل بر اهل دين شمارش

هر كس ره نقص ديد در خود

با جان هنر قرين شمارش

هر كو هنري است، عيب خود گفت

(خاقاني)

 

 

 

*

شقايق دريدن ، خشن بافتن

هنر نيست روي از هنر تافتن

هنرهاي خويش آشكار كني

خردمند را چون مدارا كني

(نظامي)

 

 

 

*

كه هر كس كه سر بر كشد زانجمن

يكي داستان زد بر او پيلتن

خرد يار و فرهنگش آموزگار

هنر بايد و گوهر نامدار

(فردوسي)

 

 

 

*

بفرهنگ باشد روان تندرست

گهر بي هنر زار و خوار است و سست

(فردوسي)

 

 

 

*

بماند، هنر زو نبايد گرفت

هنرمند كز خويشتن در شگفت

(فردوسي)

 

 

 

*

وقت هنر است و سرفرازي است

غافل منشين نه وقت بازيست

(نظامي)

 

 

 

*

ز بهر هنر هنر شد گرامي گهر

گهر هرچه بالا ، نه بيش از هنر

(فردوسي)

 

 

 

*

تو بي هنر كجا رسي از نفس پروري

مردان بسعي و رنج بجائي رسيده اند

(حافظ)

 

 

 

*

هنر كي بود، تا نباشد گهر ؟–نژاده كسي ديده أي بي هنر؟

(فردوسي)

 

 

 

*

بس هنرم هست ولي ننگ نيست

لانه بسي تنگ و دلم تنگ نيست

(نظامي)

 

 

 

*

بكوشي و پيچي ز رنجش بسي

هنر آنگه آموزي از هر كسي

(فردوسي)

 

 

 

*

چو سبزي دهد شاخ بر، بايدت

اگر تخت جوئي هنر بايدت

(فردوسي)

 

 

 

*

هنرها ببايد بدين داوري

هر آنكس كه جويد همي برتري

(فردوسي)

 

 

 

*

كه گيتي سپنج است و ما بر گذر

هنر جوي و تيمار بيشي مخور

(فردوسي)  [61]

 

 

 

*

بكردار پيدا كن آن راستي

بگفتار خوب از هنر خواستي

(فردوسي)

 

 

 

*

مكن زو به نيز از كم و بيش باد

كسي كو ندارد هنر با نژاد

(فردوسي)

 

 

 

*

دلِ چون آينه در زنگ ظلام اندازد

روز در كسب هنر كوش كه مي‌خوردن روز

(حافظ)

 

 

 

*

ندارند شير ژيان را بكس

هنر نزد ايرانيان است و بس

(فردوسي)

 

 

 

*

در گشائي كني ، نه در بندي

هنر آموز كز هنرمندي

(نظامي)

 

 

 

*

كز پي كاري شده است گردون گردان

مرد هنرپيشه خود نباشد ساكن

(ابو حنيفه اسكافي )

 

 

 

*

قباي اطلس آنكس كه از هنر عاري است

روندگان طريقت به نيم جو نخرند

(حافظ)

 

 

 

*

اكنون باري چو ميتواني

بيشي ز هنر طلب نه از مال

(انوري)

 

 

 

*

هنرمند بايد تن شهريار

بزرگي و خردي نيايد بكار

(فردوسي)

 

 

 

*

كه هنرنامه ها بسي خواند

قدر اهل هنر كسي داند

(نظامي)

 

 

 

*

هيچ هنر خوبتر از داد نيست

گردن عقل از هنر آزاد نيست

(نظامي)

 

 

 

*

صيد هنر باشد بهر جا كه هست

دل به هنر ده نه بدعوي پرست

(نظامي)

 

 

 

*

هنر برتر از گوهر آمد پديد

(فردوسي)

 

 

 

*

از نفس پروري هنروري نيايد و بي هنري، سروري را نشايد

(سعدي)

 

 

 

*

نه بزرگي بمادر و پدر است

هنري باش و هر چه خواهي باش

(اثير اخسيكتي)

 

 

 

*

ز بهر هنر شد گرامي گهر

گهر گر شماري تو بيش از هنر

(ابوشكور بلخي)

 

 

 

*

تا همچو تو كس را پسر نباشد

فرزند هنرهاي خويشتن شو

گر باشد مالت و گر نباشد

گنجور هنرهاي خويش گردي

(ناصر خسرو)

 

 

 

*

وز عيب و عار بي هنري بر كنار باش

فخر از هنر نماي و باهل هنر گراي

(سوزني سمرقندي)

 

 

 

*

بزرگزاده نه آنست كو درم دارد

هنر ببايد و مردي و مردمي و خرد

(ابن يمين)    [62]