آرمان شهرياري ايران باستان

(اصل فضيلت اخلاقي جوانمردي و دليري.دانائي و پارسائي است)

دكتر س . نجم آبادي

در زمستان سال 1346 كه در دانشگاه فريبورگ Freiburg آلمان به تدريس زبانهاي باستاني ايران مشغول بودم نامه اي از شخصي بنام دكتر و . كناوت Dr. W. Knauth به دستم رسيد كه در آن خواسته بود چند ساعتي در هفته نزد من شاهنامه بخواند. نويسندة اين نامه مردي بود هفتاد ساله، استاد تاريخ كه سالهاي باز نشستگي را ميگذراند و در آن روزها به دنبال آرزوي ديرينه خود «اثبات پيوستگي شاهنشاهي ايران در طول تاريخ و جنبة نمونه اي آن نزد مورخان يوناني و رومي» بود. گرچه آن سال متن درسي فارسي «هفت پيكر» نظامي بود و تغيير در برنامة درسي غيرممكن بود دريغم آمد كه اينهمه گرمي و علاقه به ادب و فرهنگ و تاريخ ايران را بي پاسخ گذارم. خواهش او را پذيرفتم و نزديك يكسال اين دانشمندايران دوست از راهي دور (به فاصله 70 كيلومتر) هفته اي دو روز به فريبورگ ميآمد و به آموختن و خواندن شاهنامه مي پرداخت. در ملاقاتهاي بعدي كه آشنائي بيشتر به احوال او پيدا كردم دانستم كه آنچه او از خواندن شاهنامه ميخواهد پرداختن كتابي است دربارة همان انديشه ديرين خود كه از آغاز جواني (نزديك 59 سال پيش) به نوشتن آن دست زده و به تشويق استادش هينريش يونكر H. Junker ايران شناس آلماني كه چند سال پيش درگذشت به اينكار پرداخته است. پيش آمد جنگها و مهاجرت ها و بيخانمانيهاي ناشي از جنگ هرگز اين انديشه را از سر او بدر نكرده است كه روزگاري كتابي دربارة «آرمان شهرياري ايران باستان و پيوستگي آن در تاريخ» بنويسد.

*   *   *

در اسفند ماه سال گذشته دكتر كناوت سفري به ايران كرده بود بنابر دعوت مؤسسات فرهنگي و دانشگاهي (دانشگاه ادبيات تهران و اصفهان و شيراز، انستيتو گوته) خلاصه اي از نظريات خود را دربارة دوام شاهنشاهي و جنبه نمونه اي كه اين طرز حكومت براي نويسندگان باستان داشته است به صورت چند سخنراني بيان كرد كه اينك ترجمه آن از نظر خوانندگان محترم «هنر و مردم» ميگذرد.

 

آرمان شهرياري ايران باستان بنابر روايات يوناني و ايراني

نخستين آشنايي من با آرمان شهرياري ايران باستان 60 سال پيش بود: در آن روزها كودكي بودم 15 ساله كه در دبيرستان كتاب «آناباسيس» كسنفن نويسندة يوناني را به عنوان نخستين متن قرائتي يوناني ميخوانديم. نكته اي كه خاطر مرا جلب كرده بود اين بود كه قهرمان داستان پادشاه ايران كورش كوچك  از طرف نويسندگان يوناني با عشق و علاقه بسيار توصيف شده بود. ولي اين توصيفات با تاريخي كه در دبيرستانهاي اروپا تا اين اواخر به صورت كليشه تدريس ميشد تطبيق نمي كرد. در  اين كتابهاي درسي هرچه روشنائي بود به سوي يونانيان و هرچه تاريكي و در سايه مي افتاد براي غير يوناني و «بربرها» بود. البته در ميان نويسندگان بودند كساني كه از پيش داوريهاي يوناني بدور بودند، از جمله آشيل كه در درام معروف خود «ايرانيان» از دو خواهر سخن ميگوين كه «هم خون بودند و در زيبائي آنان نقص نبود» يكي از آنان به جامة ايراني و ديگري به جامة دُري ( = از تيره هاي يوناني) آراسته بود. يا استرابون جغرافي نويس دوران باستان كه ايرانيان را نامورترين بيگانگان نزد يونانيان ميداند. سياست آميزش ايران و يونان نيز كه اسكندر پس از پيروزي بر شاهنشاهي هخامنشي عملاً به آن معتقد بود گواهي است بر اينكه ارزش يابي والاي عنصر ايراني با تقسيم جامعه انسانيت به هلنيسم و بارباريسم منافات دارد.

*     *    *

هركس به تاريخ شاهنشاهي ايران باستان آگاه باشد و شرح خصوصيات اخلاقي را كه كسنفن در فصل 9 كتاب اول آناباسيس از كورش كوچك ( = برادر اردشير پسر خشايارشا) بخواند و سپس آنرا با نوشته هاي كتاب ديگر همين نويسنده بنام «كورپدي» ( = پرورش كورش بزرگ) به عنوان نخستين آرمان شهرياري بسنجد فوراً اين انديشه از خاطرش خواهد گذشت كه در هر دو كتاب يك نمونة اصلي و عمومي از يك شاه آرماني شرح شده است. و اين آرمان شاهي در تمام طول تاريخ از اعلاميه يادماني داريوش يكم كه بر سينه كوه در نقش رستم كنده شده كه من آنرا نخستين قانون Magan Karta مي نامم، تا كتابهاي پهلوي كه دربارة اصول اخلاقي پادشاهان در ادبيات زردشتي نوشته شده و شاهنامه فردوسي و آثاري كه در دوره اسلامي دربارة آيين شاهنشاهي است مانند قابوس نامه و سياست نامه، در تمام اين آثار بازمانده ديده ميشود.

اخلاق و رفتار شاه سرچشمة نيروي انديشمندانة ايران باستان است. پادشاهان نيروي معنوي خود را از بكار بستن اين قوانين اخلاقي بدست ميآوردند. وظائف اصلي پادشاه در اين سه اصل خلاصه شده بود.

1 دفاع و نگاهداري كشور در برابر حملة دشمنان داخلي و خارجي.

2 ايجاد انظباط و نظم براساس دادگستري و انديشة آسايش مردم بويژه كشاورزان .

3 رهبري معنوي ملت به ياري بينش خردمندانه كه از بخشش هاي يزداني است.

چه پادشاه حامل حكمتي است كه از سوي يزدان به او الهام شده است و پشتيبان اصول اخلاقي است.

حكومت نيز بر پايه هاي دين استوار شده و هدف نهائي در دين زردشتي و آنچه زردشت خواستار بود همين پيروزي انسان در پيكار ميان نيك و بد بود.

اصل فضيلت اخلاقي و جوانمردي و دليري است ( = پهلواني) و سپس دانائي و پارسائي يا پرهيزگاري است. همآهنگي اين سه اصل نتيجة پرورش شهرياري ايراني است. پادشاه آرماني هم درست همان پهلوان كامل است.

شرط اصلي اينكه پادشاه رهبر شايسته اي باشد دو چيز است : يكي نژاد و ديگر فّر شاهي كه بخشش ايزدي است.

*    *    *

اما مقصود از نوشتن «كوروپدي» اين بوده كه كسنفن در اين كتاب ميخواسته است تصويري از بهترين صورت اداره كشور را به دست دهد. ميخواهد راهي ميانه استبداد و حكومت مطلقه وآزادي مطلق كه از سوء استفادة نيرو در آن و آزادي بي حساب در اين به دور باشد پيشنهاد كند . كسنفن كورش بزرگ را به عنوان نمونه براي اين نوع حكومت بر مي گزيند و اين از نظر تاريخي هم درست است. زيرا هرودت مينويسد «كورش بزرگ از سوي ملت خود همچون پدر ستايش ميشود».  اين مرد پهلوان ميدان نبرد بود و در عين حال آرامش دانايانه و ميانه روي انديشمندانه را با هم جمع كرده بود. راه انداز اصلي كسنفن در نوشتن هر دو كتاب برخورد او با كورش كوچك بود كه در 401 در كوناكسا كشته شد. كسنفن واقعاً يك شناسندة اصول اخلاقي پادشاهان ايران بود. و اين اصول همانست كه فردوسي در سراسر اثر بزرگ خود شاهنامه به ما عرضه ميكند. جز آنكه در كتاب كوروپدي آرمان شاهي او پشت چادر يوناني جلوه مي كند و با پس زدن آن چادر سيماي ايراني باستان با حكومت شاهنشاهي خود، اعتقادات ديني، و روايات ملي پديدار ميشود. پس آنچه كسنفن بما نشان ميدهد آرمان شاهي يوناني ايراني است .

*    *     *

پرورش شاهان در آموزشگاه درباري صورت ميگرفت، در اين آموزشگاهها بود كه فرزندان پادشاه و آزادگان پرورش مي يافتند. اما اين پرورش را نبايد چنانكه مورخان و نويسندگان مي پندارند تأثيري از پرورش اسپارتي دانست و با آن اشتباه كرد. زيرا اسپارت ها در درجه اول سپاهي خوب ( Rekrud = ) تربيت مي كردند، ولي ايرانيان در اين كار به پرورش جان وتن هر دو توجه داشتند.

سواري و تير و كمان و كمند                                                                    عنان و ركيب و چه و چون و چند

نشستنگه و مجلس و مي گسار                                                           همان باز و شاهي و يوز و شكار

ز داد و ز بيداد و تخت و كلاه                                                         سخن گفتن و رزم و راندن سپاه

و از همين جا گمان من آنست كه اصطلاح يوناني Eleutrera agora را كه به معناي بازار آزاد دانسته اند بايد از اصل ايراني «ميدان آزادان» ( Hogimatana adatanam) دانست، يعني همان جاييكه آزادان پرورش مي يافتند.

از زمان كودكي كورش بزرگ هرودت داستاني نقل مي كند كه شايد افسانه باشد ولي نشان ميدهد كه تا چه اندازه دستگاه تربيتي شاهانه ايراني به انضباط اهميت ميداده است. هردوت مي گويد اين كودك كه در ميان چوپانان زندگي كرده بود از طرف همبازيهاي خود در بازي كودكانه اي كه ميكردند به «شاهي» برگزيده شده بود. همينكه كودكي از فرزندان آزادان از فرمان «شاه» سرپيچي ميكند شاه (كورش) آن جوان را تنبيه مي كند. به دنبال شكايت پدر آن جوان نزد پادشاه (آستياگس) كورش از حق خود دفاع مي كند و در پاسخ مي گويد: من وظيفه پادشاهي خود را انجام دادم . اكنون اگر كار بدي كرده ام من در اختيار شما هستم.

استرابون مي گويد شاهزادگان به يك نوع زندگي سخت ناگزير بودند خو كنند و براي اين كار در گرما و سرما و زندگيهاي ابتدائي بسر مي بردند. اين هم برخلاف آنچه تصور مي كنند قابل مقايسه با تربيت اسپارتي نيست، بلكه مربوط به يك نوع انضباط پر سابقه اي بودكه پيش از اينها معمول بود (بقول افلاطون Kr y ptie زندگي در پنهاني) و رهبري اين آموزشگاه در دست موبدان بود.

*   *    *

شرائط قبلي براي رهبري مردم 3 اصل  بود :

1 نژاد . Genea

2 گوهر .Physis

3 هنر و فرهنگ = پرورش Paideia  .

به مهارت و استادي در ورزش پابه پاي پرورش فكري و معنوي توجه ميشد mend sana in corpara sano .

نگه دار تن باش و آنِ خرد                                                              چو خواهي كه روزتد به بد نگذرد

1 در پرورش تن :

توجه به سواري و دلبستگي به اسب به هر دو كورش نسبت داده ميشود.

داريوش مي گويد : «من يك سوار خوب هستم« .

تمرين تيرو كمان و پرتاب زوبين از هر دو كورش روايت شده است.

داريوش مي گويد :«تيرانداز خوب هستم هم پياده و هم سواره».

در اوستا كشيدن كمان به عنوان هنر سواركاران مكرر ياد ميشود.

شكار يكي از موجبات آمادگي جنگي است.

2 اما پرورش فكري در چند اصل خلاصه ميشود :

نخست اينكه شاهزادگان با يزدان شناسي واصول دين زردشتي پرورش مي يافتند.

سنت حماسي را از راه خواندن داستانهاي پهلواني مي آموختند.

ديگر اينكه حكمت پيشينيان و آيين شاهي را از راه آموختن ادبيات اندرزي فرا مي گرفتند.

فزوني وبرتري سهم ايرانيان در تاريخ فرهنگ جهان در اين است كه ايرانيان نخستنين و تنها ملتي هستند كه اصول اخلاقي وآيين شاهي را بنياد نهادند و پادشاهان شرق باستان به كارهاي زشت خود مي باليدند ولي كورش به جوانمردي و مردانگي خود ميبالد :

در يك كتيبه كه به زبان بابلي است كورش ميگويد:

سپاه من در حال صلح و آرامش از شهر بابل ميگذشت. مردم بابل همه راضي بودند. خانه هاي ويران شدة آنان را من از نو ساختم. شكايتهاي آنان را شنيدم.

نكته برجسته در زندگي اخلاقي كورش بزرگ شكيبائي وبزرگواري او در برابر دشمنان بود و اين نشان مردانگي ايراني او بود. نمونه هاي آن در تاريخ يكي پناه دادن تمي ستوكلس فاتح سالاميس بود توسط اردشير يكم و ديگري در سال 529 ميلادي هنگام بسته شدن دانشگاه آتن كه آخرين نمايندگان فلسفه يونان به دربار خسرو انوشيروان پناهنده شدند.

فضيلت عشق به راستي را در كتيبه داريوش در بهستان مي بينيم كه ميگويد :

«اين كشورها كه شورش كردند، دروغ آنانرا به شورش واداشت« .

يا در جاي ديگر ميگويد :

«تو كه پس از من شاه ميشوي از دروغ پرهيز كن».

با زهردوت ميگويد :

از پنج سالگي تا 20 سالگي ايرانيان به آموختن ميپردازند و اين سه چيز را سواري، تيراندازي، راستگويي را بيش از هر چيز ديگر مي آموزند.

نگاه داشتن پيمان از جمله وظائف شاهان است كسنفن در «آناباسيس» ميگويد :

كورش بزرگ هرگونه پيمان كه بسته ميشود نگاه ميدارد.

در  اوستا ومتنهاي پهلوي بيش از هر جاي ديگر به اين موضوع بر مي خوريم.

دادگستري را شاهان در آموزشگاهها مي آموختند وآنچه خواجه نظام الملك در سياستنامه مي گويد كه «دادگستري اساس برقراري كشور است» در ايران سنت ديرينه داشت. كسنفن مي گويد:

در آموزشگاههاي درباري دادگاههاي مجازي ترتيب داده ميشد وكودكان ناگزير بودند در آن شركت كنند تا با ديدن اين دادگاهها و اداره كردن آنها در فن قضاوت ورزيده شوند.

كسنفن نمونه اي از اين دادگاهها را نقل مي كند كه آموزگار در يكي از اين دادگاههاي مجازي كورش را كه بر جاي يكي از داوران دادگاه نشسته بود تنبيه كرد زيرا ميان دو كودك به نادرستي داوري كرده بود : كودك بزرگتر جامة كودك كوچكتر را فقط به خاطر اينكه اندازة او است از كودك كوچكتر گرفته و جامه خود را به كودك كوچكتر داده بود آموزگارش او را تنبيه كرده بود زيرا بالاترين قانون را كه حق مالكيت است رعايت نكرده است.

داريوش مي گويد:

«به خواست اورمزد دوست داد هستم خواست من نيست كه به مرد ناتوان ستم شود .

هركه به خود رنج دهد او را به اندازه پاداش مي دهم و هر كه نادرستي كند او را براي كار بدش كيفر مي دهم».

خويشتن داري يا تسلطّ بر نفس نيز از وظائف شاهان بود كسنفن در كورپدي مي نويسد:

«در دربار پادشاه سخت ترين انضباط حكم فرما بود و در آنجا هيچگونه صداي بلند فرياد خشم يا خنده شنيده نميشد».

درباره پرهيز از خشم و ترك كينه متنهاي اوستائي بيش از همه به آن اشاره مي كنند ( A esma = ديو خشم در اوستا است) . كسنفن مي گويد از انجا كه كورش نمي خواهد انتقام جو باشد، از كينه جويي و كشتن جمعي بيگناه (repressalie) صرف نظر مي كند: دو تن از سرداران يوناني كه كورش را ترك كرده و گريخته يودند زنان و كودكان آنانرا بي هيچ آزاري آزاد ميكند. اين برابر است با گفته داريوش در نقش رستم:

«من كينه جو نيستم، آنچه كه هنگام خشم بر من درآيد آنرا نگاه ميدارم».

خورسندي و خشنودي فضيلت ديگري است كه كورش بدان آراسته بود، فردوسي ميگويد:

چو خورسند باشي تن آسان شوي                                                      چو آز آوري زو هراسان شوي

سپاسداري نزد يونانيان يك خوي ايراني است و در متنهاي پهلوي بسيار از آن ياد ميشود. براي بونانيان اين مسأله بسيار شگفت انگيز بود كه ناسپاسي قانوناً قابل مجازات شناخته ميشد. ناسپاسي يك گناه بزرگ ديني بود. اما اين سپاسداري در نزد شاهان با بخشش و گشاده دستي نشان داده ميشود. كورش كوچك اين خوي پسنديده را با فرستادن خوراكي و آشاميدني از سر سفرة خود نشان ميداد. هرگاه در سفر بود همراه خود ارمغان هائي براي ايرانيان مي آورد ، بويژه براي زنان ايراني ، زيرا به گفتة كتزياس زنان ايراني بودند كه سربازان را به جبهه جنگ ميفرستادند.

توجه به كشاورزي را كسنفن به تفصيل در كتاب اويكونوميكُس Oikonomicos گزارش ميدهد. كشاورزان در طبقات سه گانة مردم پس از موبدان قرار داشتند . اين نيز با دين زردشتي منطبق است كه كشاورزي مهمترين وظائف ديني شمرده ميشود. كورش كوچك نخستين موبد و نخستين كشاورز و نخستين مرد جنگجو بود و اين درست صفاتي است كه در اوستا جم (yima) در خور دارد. اين كورش باغي را با دست خود آراسته و پرورده بودو اين امر شگفتي دريا سالار لوساندر را كه به ملاقات كورش در باغ او آمده بود برانگيخته بود.

شخص شاهنشاه مظهر پادشاهي و ميهن هر دو است چنانكه شاه پرستي و ميهن پرستي باهم يكي است (ايران باستان خْوَر نوه كَوَيِم = فّر كياني ، خورنوه اَرْي نَمِ = فّر ايران) پادشاه مجري رسالت ميهن  است. اين رسالت در اين است كه برتري مردم را در آسيا برقرار كند. از اينجا است كه داريوش در يكي از كتبيه هاي تخت جمشيد ميگويد:

« اين سرزمين كه اورمزد به من داد و زيبا است و اسبان خوب دارد از هيچ دشمني نمي هراسد. نيزه مرد پارسي تا آن دورها فرا رفته است».

كسنفن هم همين انديشه را از زبان كورش بزرگ نقل مي كند كه هنگام مرگ ميگويد:

ميهني كه پيش از اين در آسيا يك جاي فروتري داشت اكنون آن را براي شما با گسترده ترين مرزهايش بجا      مي گذارم.

استرابون از نوشته هايي كه بر آرامگاه كورش بوده است چنين نقل مي كند :

« اي مرد! من كورش هستم، فرزند كامبوزيا. براي ايرانيان شاهنشاهي را بنياد كردم، همچون پادشاه فرمانروائي كردم. با اين نوشته بد رفتاري مكن، اين يادگار من است».

تشريفات رسمي و آييني كه بنابر روايت يونانيان تا صدها سال پس از مرگ كورش بزرگ موبدان هنگام تاجگذاري هر يك از شاهنشاهان هخامنشي در آرامگاه كورش برگزار مي كردند، شايد به منظور حيات تازه و زنده نگاه داشتن خاطرة دوران پهلواني شكوهمند نيكبختي باستان است.

آيا منظور از اجراي اين مراسم به ياد آوردن آن شهريار نمونة ايراني است كه در افسانة كيخسرو باقي مانده است؟ نميدانم. اما اينرا ميدانيم كه آنچه فردوسي در توصيف كيخسرو مي گويد درست همانست كه روايات يوناني دربارة كورش مي نويسد:

بدان نامداران چنين گفت گيو                                         كه هرگز چنو نشنود گوش نيو

به مردي به بخشش به داد و هنر                                             به بالا و ديدار و نام و گهر

به رزم اندرون پيل بد با سپاه                                                            به بزم اندرون ماه بد با كلاه

افسانه هاي كورش اكنون فراموش شده است، ولي خاطرة جاوداني او را يك يوناني بجا گذاشت (كسنفن) كه هم شعر است و هم حقيقت ، در پوششي داستاني وبه رنگ يوناني. نماي حقيقي و تصوير واقعي سنت شاهنشاهي در آن نهفته است و در عين حال يادگاري از روزگار برخورد معنوي دو ملت فرمانرواي شرق و غرب است كه آنها را غالباً به صورت دو دشمن سرسخت در برابر هم ميگذارند.

اين بود آنچه كه ميخواستم با شما در ميان نهم، براي من هم همان پيش آمد كه براي كسنفن پيش آمده بود وقتي جوان بودم آموختن دانش را با يوناني آغاز كردم و از آنجا راه را براي پرداختن به تاريخ ايران باستان يافتم، و همين حاصل عمر من و شادي زندگاني من است.