|
|
||
جان فشان، محمد. "روايت بز و گرگ درشهرستان قم". دوره 10، ش 112 و 113 (بهمن واسفند 50): 88-89. |
||
|
|
||
|
خلاصه:شرح قصه بزوگرگ. |
|
|
|
روايت
«بز و گرگ» در شهرستان قم محمد – جان فشان يكي
بود يكي نبود، غير از خدا هيچكس نبود، يك
بز بود، كه چهارتا بچه داشت. اسم يكي «شنگول»
اسم يكي »منگول» اسم يكي «توت خراسوني»
اسم يكي «حسن درواكن». بزي
هر روز صبح، براي چرا ميرفت صحرا و غروب با
پستانهاي پر از شير به خانه باز ميگشت. در
اين مدت بچه ها در خانه را محكم ميبستند و
در خانه به بازي مشغول ميشدند تا اينكه
روزي از روزها گرگه فهميد كه بچه ها تنها
هستند. اين بود كه يك روز كه بزي رفته بود
صحرا، آمد در خانه و صدايش را بزي نازك كرد
و گفت: ننه شنگول، ننه منگول، ننه توت
خراسوني، حسن درواكن، بيا درو واكن. بچه
ها فهميدند كه اين صدا، صداي مادرشان نيست.
حسن درواكن كه بزرگتر از همه بود آمدپشت
در، و گفت: دمبتو
بكن زير در ببينم چه رنگه؟ گرگه
دمش را از زير در كرد تو. حسن
درواكن فهميد كه گرگه آمده و مادرش نيست
اين بود كه گفت: دمب
مادر ما زرد نبود، سفيد بود. گرگه
دوان دوان خود را به دكان رنگرزي رساند و
دمش را داخل خم رنگ سفيد كرد و با دم سفيد
برگشت به در خانه و گفت: ننه
شنگول ،ننه منگول، ننه توت خراسوني، حسن
درواكن، بيا درو واكن. حسن
درواكن آمد پشت در و گفت: دمبتو
بكن زير در ببينم چه رنگه؟ گرگه
دمش را كرد زير در و حسن درواكن ديد سفيد
سفيد شده است. حسن
درواكن گفت: دمب
ننه ما سفيد نبود آبي بود. گرگه
دوان دوان رفت به دكان رنگرزي و دمش را
داخل خم رنگ آبي كرد و دمش آبي شد و آمد پشت
در ، گفت: ننه
شنگول ،ننه منگول، ننه توت خراسوني، حسن
درواكن، بيا درو واكن. حسن
درواكن فهميد كه گرگه آمده اين بود كه گفت:
دمبتو بكن زير در ببينم چه رنگه؟ گرگه
دمش را كرد زير در، ديدند آبي آبي است، بچه
ها گفتند: دمب
ننه ما آبي نبود ، سياه بود. گرگه
رفت و دوباره دمش رو سياه كرد وآمد پشت در و
گفت: ننه
شنگول ،ننه منگول، ننه توت خراسوني، حسن
درواكن، بيا درو واكن. بچه
ها گفتند: دمبتو بكن زير در ببينيم چه
رنگه؟ گرگه
دوباره دمش را كرد زير در و آنها ديدند
سياه سياه بود. وقتي
بچه ها گفتند: دمب مادر ما سياه نبود …
گرگه عصباني شد و يك تنه زد به در و در را
شكست و آمد داخل خانه. شنگول و منگول را
گرفت و خورد. توت خراسوني و حسن درواكن كه
بزرگتر بودند فرار كردند و داخل تنور
پنهان شدند. غروب
كه بزي از راه برگشت، وقتي چشمش به در
شكسته خانه افتاد، فهميد كه چه بلائي به سر
بچه ها آمده است. آمد كنار حياط نشست و ناله
كنان گفت: ننه
شنگول، ننه منگول، ننه توت
خراسوني، حسن درواكن بيائيد برايتان
شير آورده ام. توت خراسوني و حسن درواكن
صداي مادرشان را شناختند واز تنور بيرون
آمدند و خودشان را انداختند توي بغل مادر.
و شروع كردند به تعريف كردن ماجرا …. بزي
خيلي عصباني شد، بچه ها را كه شير داد رفت
به سراغ خانه گرگه. خانه
گرگه را پيدا كرد و ديد گرگه با بچه هايش
دارد آش ميخورد، اين بود كه رفت بوي پشت
بام وپاهايش را محكم كوبيد روي سقف. گرگه
با صداي كلفت گفت: كيه
كيه، روي پشتبوم ما تالاپ تولوپ ميكنه، آش
بچگان ما را پر از خاك و خل ميكنه؟ بزي
جواب داد: منم
، منم، بز بزك زنگوله پا، ورميجم به هر
دوپا، كي خورده شنگول من، كي خورده منگول
من، كي مياد به جنگ من؟ گرگه
جواب داد: من
خوردم شنگول تو، من خوردم منگول تو، من
ميام به جنگ تو. بزي
گفت: كي
ميآيي به جنگ من؟ گرگه
گفت : فردا
ميام به جنگ تو. فرداي
آنروز، صبح زود بزي يك كاسه شير برداشت و
رفت نزد چاقو تيز كن و گفت شاخهايش را خوب
تيز كنند، گرگه هم رفت پيش دندانساز و گفت
دندانهايش را تيز كنند اما دندانساز همة
دندانهايش را كشيد و بجاي هر كدام يك پنبه
دانه قرار داد …. نزديك
ظهر بود كه هر دو وارد ميدان شدند اول گرگه
حمله كرد ولي همه دندانهايش ريخت. بعد بزي
رفت عقب و خيز گرفت، گرگه هماجا مرد و بزي
هم شنگول و منگول را برد حمام و آنها را خوب
شست به خانه برگشتند واز شر گرگه راحت شدند. قصه
ما بسر رسيد، كلاغه به خونه يش نرسيد. |
|
|