پوركريم، هوشنگ. "دهكده رامشين". دوره 8،‌ش 90 (فروردين 49): 54-68،‌تصوير، طرح، نقشه.

 

خلاصه: شرحي بر موقعيت جغرافيائي، باغها و مزارع، جمعيت و خوش‌نشيني، ارتباط با شهر، وضعيت عمومي ده و آبرساني،‌نحوه معيشت، كشاورزي و دامداري، فرآورده‌هاي كشاورزي و دامي،‌اعتقادات مردم و مراسم عزاداري در تاسوعا و عاشورا و ماه رمضان، اعياد مذهبي.

اثرات فرهنگي ايران هخامنشي و ديانت زرتشتي در تكوين اين دوره

 

تحليل دقيق روابط دامنه دار ايران وهند در عصر هخامنشي براساس:

فرضيه دكتر اسپونر هندشناس معروف انگليسي و بررسيهاي عالمانه دكتر جيوانجي مدي ايرانشناس پارسي هند در تأييد اين فرضيه همراه با تاريخچه اي مختصر از روابط ايران و هند، در اعصار باستان ترجمه، تهيه و تدوين : مهدي غروي  . با همكاري مؤسسة خاورشناسي كاما. بمبئي ، هند

نفوذ ايران باستان بر هند قديم

( …. در تصنيف ريگ ودا سه گروه مشاركت و همكاري داشتند، نخستني گروه ايرانيان بودند، اثرات اين مشاركت در كتابهاي دوم و پنجم و هفتم كاملاً قابل تشخيص است.

دكتر كارل شيرميس1 )

 

 

 

نفوذ و گسترش فرهنگ ايراني در هند ميانه و نزديكي دو ملت كهنسال آسيائي درين عصر، بقدري عظيم و دامنه دار بوده است كه كمتر كسي به روابط دو ملت در اعصار باستان توجه مي كند.

ايرانيان و هنديان در سرآغاز تكوين عصر آريائي، با هم زندگي مي كردند و با هم ازين سرزمين نخستين يا بهشت آريانها بيرون آمدند و پس از قرنها زندگي مشترك سرانجام از هم جدا شدند اما اين جدائي بمعني واقعي هرگز وجود نداشت و دو ملت هميشه با هم روابط دوستانه و صلح آميز داشته اند. تاريخ روابط ايران و هند سراسر دوستي است و اثرات متقابل فرهنگي و تمدني. جز چند اتفاق كوچك خصمانه درين تاريخ بزرگ، ما هيچ اثري از دشمني و كينه توزي و رقابت نمي بينيم.

همانگونه كه در ايران بيداري افكار و حلول روح وطنپرستي و مليت باتوجه به تاريخ ايران باستان و تجليل از شاهنشاهان هخامنشي توأم بود، هند نوين نيز تجليل از امپراتوران بزرگ هند قديم را سرلوحه تجديد حيات فرهنگي و بنياد گذاري ناسيوناليسم جديد قرار داد، امروز هند بنام چاندراگوپتا سرسلسله و آشوكا بزرگترين امپراتور موريائي خود افتخار مي كند2 همان گونه كه ما ايرانيان بنام كوروش و داريوش هخامنشي مباهات مي كنيم.مشابهت ميان اين امپراتوران و بخصوص آشوكا و داريوش مطلب تازه اي نيست هر كسي كه با تاريخ  روابط دو ملت آشنا باشد ازين واقعيت آگاه است و بديهي است كه هر دو ملت برويهم اثرات متقابل داشته اند، اما آنچه اكنون مورد بحث ماست اثرات تمدني ايران بر هند است. زيرا آشوكا كه دو قرن پس از داريوش مي زيست مانند پدرانش از هخامنشيان الهام مي گرفت و براي ما ايرانيان بررسي اين اثرات متقابل و بخصوص نفوذ ايران برهند جالب و ارزنده است. از قرن نوزدهم ميلادي ببعد دانشمندان بزرگي كه درباره هند و بخصوص باستانشناسي هند كار كرده اند به اين نفوذ عظيم اشاره كرده اند و كم وبيش به وجود اين نفوذ اعتراف دارند و همانگونه كه در ايران خود ما مهمترين سند براي تحقيق در تاريخ شاهنشاهي هخامنشي سنگ نوشته ها و سنگ نگاري هاست، در بررسي روابط دو سلسله مورد بحث نيز آثار بر جاي مانده، بخصوص سنگ نگاريها و سنگ نويسيها و بقاياي كاخهاي امپراتوران بهترين منبع تحقيق شمرده مي شود.

نخستين و بزرگترين كسي كه در راه اين بررسي و تحقيق كوشش عظيم داشته و نتيجه  اي شگفت آور ارائه كرد دكتر اسپونر D. B. Spooner دانشمند هند شناس اروپائي است كه سالها در اداره كل باستانشناسي هند خدمت كرد و چندسال نيز رياست اين اداره را برعهده داشت، وي ايرانشناس نبود اما از لحاظ هند، باستانشناسي هند يك مرجع مورد اعتماد بشمار مي رود. اسپونر پس از كشف آثار بر جاي مانده كاخهاي موريائي يعني سلسله اي كه دو پادشاه نام آور هند چاندارگوپتا و آشوكا بدان منسوب اند، در پاتالي پوترا نزديك پتنا و درك مشابهت و حتي وحدت اين بناها با عمارات تخت جمشيد ادعائي سخت و تكان دهنده و شگفتي آفرين كرد و در طي يك مقاله بزرگ مستند و مستدل كه در مجله آسيائي سلطنتي انگلستان بچاپ رسيد، ثابت كرد كه نفوذ ايران در تكوين و تشكيل سلسله موريائي و حتي آئين بودا يك اثر معمول و عادي تا آن حد كه تا بحال مي پنداشته ايم نيست، بلكه يك نفوذ همه جانبه و سازنده بوده است.

دكتر اسپونر با مطالعه متون حماسي و مذهبي هند، بستگيهاي دو ملت باستاني و نفوذ معنوي ايرانيان را در هند قديم بررسي كرد و سرانجام باثبات رساند كه تشكيل سلسله موريائي، نتيجه تسلط اسكندر بر آسياي غربي بوده ولي نه ازين لحاظ كه اينان سرمشق والهام بخش تشكيل اين سلسله شدند، بلكه ازين لحاظ كه پس از برچيده شدن بساط هخامنشيان، چاندراگوپتاي موريائي بتقليد از هخامنشيان و با كمك مستقيم ايرانياني كه همراهش بودند سلسله موريائي را بر همان پايه استوار ساخت.

دكتر اسپونر معتقد است كه در عصر هخامنشيان دربخشهاي غربي هند، سند و پنجاب و حتي نواحي شمالي جلگه مركزي و مشرق هند، بهار و آسام اقليت زرتشتي ايراني قدرت و نفوذ فوق العاده داشت و همين قدرت بود كه از تكوين و تشكيل سلسله موريائي براساس حكومت هخامنشي حمايت كرد و بدان موجوديت داد.

پيدايش ديانت بودا نيز كه تا پيش از درخشيدن موريائيها و قدرت و گسترش چندان نداشت، نتيجه همين توسعه مهر پرستي و مزدا پرستي در هند بود. 

بوديسم در اثر اختلاط حكمت ايراني (آئين زرتشتي) و حكمت هندي (آئين همائي) شكوفان شد و گرايش امپراطوران موريائي به اين دين جديد نيز براي نزديكي بيشتر با ملت بزرگي كه در قلمرو ايشان زندگي ميكرد و به بوديسم تمايل داشت صورت گرفت. دكتر اسپونر در مقاله خود مطالب شگفت آوري ارائه ميكند كه با وجود گذشت نيم قرن هنوز براي ما ايرانيان جالب و شنيدني است وي اينچنين ميگويد:

(در آستانه يك عصر عظمت در تاريخ هند بزرگ در اين سرزمين يك سلسله كه تقريباً ايراني يا پارسي بود به سلطنت نشست. اين سلسله ، سلسله معروف موريائي است كه پايه گذارش، چاندراگوپتا نخستين امپراطور بزرگ هند بود وي يك ايراني آريائي ، يك پارسي بود، نايكان چندارگوپتا ايراني بودند، آنان از فارس از سرزمين تخت جمشيد برخاستند، آنان همه مزداپرست و زرتشتي بودند)2 .

سپس از اين هم جلوتر ميرود و به پيشتازي تحقيقاتي خود ادامه ميدهد و با دليري فراوان اعلام ميدارد:

(بودا متفكر بزرگ هند و خالق آئين بودائي نيز يك خردمند ايراني بود، يك پارسي بود)3 .

 نقشه طالار آشوكا در پاتالي پوترا كه توسط دكتر اسپونر كشف شد.

اين بنده نخست هنگام بررسي دوره مجله پارسيان هند بنام The Journal of Iranian Association 4 كه متأسفانه بواسطه بد بودن كاغذ، بسيار پوسيده و فساد پذير شده است در اين زمينه مقاله اي از دكتر مولتون J. H. Moulton ديدم كه عنوانش : (عصر زرتشتي در تاريخ هند) بود اين دانشمند در خطابه خود از فرضيه اسپونر دفاع كرد و فقط بجاي زرتشتيان، از مغن كه در هند باستان فراوان و صاحب نفوذ بودند نام برد. پس از مطالعه مقاله وي، گزارشهاي دكتر وادل Wadell كه براي نخستين بار در محل قديم پايتخت سلسله موريائي حفاري كرده بود و گزارشهاي خود دكتر اسپونر در سالنامة اداره كل باستانشناسي، به مطالعه اصل مقاله دكتر اسپونر توفيق يافتم، اين تحقيق خود يك رساله پر ارزش است، ترجمه اي كه ازين مقاله تهيه شده است نه ترجمه دقيق و كامل آن مقاله بزرگ است و نه  خلاصه اي است از آن. درين ترجمه من از آوردن متون و عبارات و كلمه هاي اصل بزبانهاي چيني، سانسكريت، پالي و آلماني كه نويسنده آورده است خوداري كرده ام و فقط بذكر ترجمه يا مفهوم آن اكتفا نموده ام و در بعضي موارد نيز از ذكر بحث هاي طولاني صرفنظر كرده ام و فقط نتيجه بحث و استنتاج نهائي محقق را نقل كرده ام.

بديهي است انتشار مقاله دكتر اسپونر نه تنها در هند، بلكه در سراسر جهان سروصداي فراون بر پا داشت. مخالفان و موافقان در سراسر جهان سروصداي فراوان برپا داشت. مخالفان و موافقان درباره اش سخنان بسيار گفتند و مطالب فراوان نوشتند، بنده با بررسي اين انتقادها و اين مقالات آنچه را كه دانشمند بزرگ پارسي هند سر دكتر جيواجي جمشيد جي مودي، در مجموعه مقالات آسيائي خود آورده است براي ترجمه و تحرير دين دفتر انتخاب كردم5 . دكتر مدي را اگر بزرگترين دانشمند ايران شناس هند ندانيم، از قدر شناسي و بزرگداشت اين دانشمند برجسته كه در جهان ايارنشناسي مقامي بس رفيع دارد كوتاهي و قصور روا داشته ايم، مودي كه تحقيق مفصل خود را دو سال پس از انتشار مقاله دكتر اسپونر را بيطرفانه مورد بررسي قرار مي دهد آنچه را كه قابل قبول نيست رد مي كند و آنچه را كه پذيرفتني است تأييد مي كند و خود دلايل و شواهد  تازه بر آن مي افزايد بطوري كه مي توان مقاله وي (پاتالي پوتراي باستان) را متمم و مكمل مقاله دكتر اسپونر (عصر زرتشتي در تاريخ هند) شمرد.

 عكس ديگري از تنها ستون مكشوفه.

ستونهاي موريائي از هر لحاظ با ستونهاي تخت جمشيدي مشابهت دارند يكي از ستونهاي تالار آشوكا در اين ناحيه (نزديك پتنا) كشف شد.

براي ورود به مطلب، يعني بررسي كه دكتر اسپونر كرده است و مربوط است به نفوذ ايران بر هند در عصر امپراتوران موريائي به يك مقدمه داريم، مقدمه اي درباره روابط ايران و هند از آغاز تا دوران سلطنت امپراتوران موريائي در هند (قرن سوم و دوم پيش از ميلاد) .

روابط ايران و هند از آغاز تا عصر امپراتور آشوكا

(…. مهر بزرگوار با بازوهاي نيرومندش همه كساني را كه پيمان نگاه دارند ياري مي كند، خواه اين كسان در هند باشند و خواه در نينوا ……    اوستا6 ) .

پيش از ظهور زرتشت نياكان ما هنديان و ايرانيان با هم زندگي مي كردند، يك مذهب داشتند و به يك زبان سخن مي گفتند. در آن عصر اين هر دو يك ملت واحد بودند، هر دو از نژاد آريا. دانشمند هندو لوكمانياتيلك Lokmanya Tilak نخستين سرزمين آريائي را نواحي سرد اطراف قطب شمالي ميداند، كه گهواره نژاد بشر نام گرفته است7 .

اين همان سرزمين بهشتي صفت ايران وج است، بهشت آيانها كه روزگاري جمشيد (بيما) در آن پادشاهي مي كرده است. آرياها پس از يك بحران جوي شديد، شايد حركت يخچالها ، بسوي جنوب راندند و به ايران كنوني رسيدند و به احتمال قوي ريگ وداي هندووان درينجا تدوين شد. زندگي مشترك آرياها درين نواحي دير نپائيد و سرانجام در اثر اختلافت مذهبي و كمبودهاي اقتصادي، برهمنان گروهي را با خود بسوي جنوب و مشرق حركت دادند اينان هنديان بودند كه در سرزمين سند و پنجاب و شمال هند سكونت كردند. تاريخ اين جدائي درست معلوم نيست بيشتر دانشمندان آنرا پيش از قرن 15 پيش از ميلاد مي دانند و فقط اسميت آنرا قرن هفتم پيش از ميلاد ذكر كرده است، وي قرن هفتم را تاريخ ورود و سكونت آريائيهاي هندي به سرزمين هند مي داند8 .

دليل اين وحدت يعني وحدت ايرانيان و هنديان در اعصار باستان فقط مسئله نژاد نيست، اينان در همه مظاهر تمدني داراي وحدت بودند كه آثار آن امروز هم هويداست، ريشة زبان هر دو ملت زبان اوليه آرياهاست، مثلاً آسوراي هند و اهوراي ايران در حقيقت يك كلمه واحد است كه اولي از آس يا آسو (زندگي در لغت سانسكريت) و دومي از آه (بودن در اوستائي) گرفته شده است. بسياري از دانشمندان اسامي خدايان هندو ايران را با هم مطابقه و مقايسه كرده اند: آسورا وارونا با آهورا مزدا9 . اسورامايا با آهورا مزدا10 و آسورامايا با آهورا مزدا11 .

صفاتي كه در ريگ ودا براي وارونا بر شمرده اند، همان صفاتي است كه در اوستا براي آهورامزدا ذكر كرده اند، بدين قرار:

:آهورا مزداي اوستا:

واروناي ريگ ودا

پيروز

شكست ناپذير

آگاه بر اسرار و مهربان

بخشاينده و عالم الغيب

آفريننده كل 12

خالق و نگهبان عالم           

 

در اوستا براي اهورا مزدا صدو يك نام ذكر شده است كه چهل و چهارمين آن وارونا است13 .

مقايسه اسامي اوستائي و سانسكريت كاري است بزرگ و دامنه دار و آنچه ما درين جا ذكر مي كنيم فقط نمونه اي است از بسيار14 نوع مراسم ديني و نام اين مراسم نيز مشابه و يكسان است: زرتشتيان مراسم آفرينگان دارند و هنديان مراسم آپريني و در مقابل استوم و واژ هندوان ، زرتشتيان استومان و واچ دارند15 .

درباره جدائي دو ملت همانطور كه ذكر شد گفته مي شود كه هنديان بعلل اجتماعي و اقتصادي از ايرانيان جدا شدند اما دكتر مدي علت جدائي را اختلافات معنوي و مطالب مربوط به حكمت الهي مي داند و مي نويسد:

در آغاز ايرانيان و هندوان معتقد بودند كه در طبيعت همانگونه كه جنگ و منازعه هست قانون نيز هست، قانون از آنرو كه همه چيز بر طبق نظام مقدس الهي در حال پيشرفت و حركت  است و منازعه از آن جهت كه مبارزه ميان نيك و بد و زشت و زيبا هميشه هست، اما هندوان از زير بار اين عقيده شانه خالي كردند و از ايرانيان جدا شدند. آئين مزدايسنا و سپس كيش زرتشتي برين اساس در ميان ايرانيان پيدايش يافت. اما اختلاف مزبور سبب شد كه دو ملت پس از جدائي از مقدسات همديگر دوري كنند و گاهي مقدسات همديگر را بدنام سازند، دوا در ميان هنديان نام خدايان شد و در ميان ايرانيان به مظهر بدي و زشتي (ديو) اطلاق گرديد، هندوان نيز اهورا را روح بدكار شمردند و ايندرا كه براي هندوان يك وجود بهشتي و قابل تقديس بود، براي ايرانيان يك موجود دوزخي بدكار محسوب گرديد16 . هندوستان نام خود را از ايرانيان گرفته است درين باره دانشمند ارجمند دكتر مودي تحقيق جامعي بعمل آورده است كه خلاصه اي ازآن را در مقالة وي (پاتالي پوتراي باستان) ملاحظه خواهيد فرمود.

ايران وهند در عصر پهلواني:

ايران و هند در عصر پهلواني نير داراي ارتباط و همبستگي فراوان بوده اند و در آثار حماسي ما شواهدي ازين لحاظ وجود دارد، آئين اكبري كه در عصر اكبرشاه توسط وزير دانشمندش ابوالفضل در هند تدوين شد، نخستين پادشاه ايراني را كه بهند رفت هوشنگ مي داند و در شاهنامه داستان اعزام فريدون به هند را به تفصيل مي خوانيم: ضحاك پادشاه تازي بدكار، شبي در خواب ديد كه كودكي بنام فريدون فرزند آبتين توسط مادري بنام فرانك بدنيا خواهد آمد. وي با شير گاوي بنام پورمائه تغذيه خواهد شد و پس از طي دوره كودكي و نوجواني ضحاك را بقتل خواهد رساند، ضحاك براي يافتن اين كودك و مادر و پدرش و آن گاو دست بكار شد و سرانجام موفق شد كه پدر كودك آبتين را دستگير كند و بقتل برساند و مادر كودك كه چنين ديد كودك خود را برداشت وبه سوي هندوستان روانه شد:

چنين گفت با مرد زنهار دار

روان مادر آمد سوي مرغزار

فراز آمده است از همه بخردي

كه انديشه اي در دلم ايزدي

كه فرزند و شيرين روانم يكيست

همينكرد بايد از آن چاره نيست

شوم با پسر سوي هندوستان

ببرم پي از خاك جادوستان

 

از زمان گشتاسپ شاه كه كيش زرتشتي مورد علاقة حمايت شاه قرار گرفت پادشاهان و سرداران و روحانيان ايران را مي بينيم كه براي گسترش آئين جديد به هند مي روند و همين مراوده است كه سبب مي شود كيش جديد در غرب و شمال هند گسترش يابد و دوران جدائي دو ملت كه هنوز چند سال از آن نگذشته بود وارد يك مرحله جديد مراوده معنوي گردد. گشتاسپ برادرش زرير و پسرش اسفنديار را به هند فرستاد و گرشاسپ آخرين پادشاه پيشدادي پسرش نريمان را روانه هند ساخت و سپس سام پسر نريمان زال پسر سام فرامرز پسر زاده رستم نيز به هند رفتند. از بررسي بيشتر متن هاي ايراني صرفنظر كرده به بررسي متن هاي هندي مي پردازيم تا به بينيم درين رزمنامه ها و مجموعه هاي حماسي و مذهبي از ايران چگونه ياد شده است.

در ريگ ودا دو كلمه پروثو و پارشو (Pruthu + Parshu) ذكر شده است كه بايد همان پارتي و پارسي باشد، دانشمند پارسي كارگات17 اين دو كلمه را مورد بحث قرار مي دهد و نتيجه مي گيرد كه اين دو نام دو اسم خاص است و پرشو را بمعني پرمرغ مي داند، وي مي نويسد چگونه ممكن است كه در متن قديمي هند ريگ ودا اين كلمه بمعني پارسي باشد در صورتيكه در قرن پنجم پيش از ميلاد يونانيان براي نخستين بار پارسيان را چنين خواندند و در حاليكه در اوستا نيز اين كلمه وجود ندارد. چگونه ممكن است كه در ريگ ودا وجود داشته باشد. درباره پروثو بمعني پارتي نيز مي گويد ظهور پارتها در قرن اول ميلادي بود و نام ايشان نمي تواند در ريگ ودا برده شود. دانشمند هندي شاطرجي18 اين مشكل راگشوده است. وي معتقد است كه اين دو كلمه پارشو و پارثو بهمان معناي پارسي و پارتي است و مي نويسد: در ريگ وداي ششم بند 27 – 8 جمله اي است با اين مفهوم: »پارثوها هديه پرارزشي تقديم كردند» كه نمي تواند درينصورت يك نام عام باشد و حتماً نام خاص است، نام يك گروه و نيز در ريگ وداي هشتم بند 46/6 آمده است كه : «در تريندير Trindir من صد پيشكش پذيرفتم ولي در پارشو هزار هديه قبول كردم» درينجا پارشو يك نام خاص است نام اين محل و در ريگ وداي هفتم بند 83 / 1 قيد شده است كه : «پارثوها و پارشوها به پيش تاختند، اينان به پيروزي و فتح علاقمندند» كه درينجا نيز نام دو گروه است كه با هم يكي شده اند و مي بايستي در همسايگي يكديگر بوده باشند. همينطور در ريگ وداي يكم بند 105/8 كه باز هم كلمه پارشو بمعني يك گروه جنگجو ذكر شده است.

سايانا Sayana مفسر معروف ريگ ودا اين كلمه را قطعه استخواني ميداند كه در ساختن تير بكار ميرفته است، اما بعقيده شاطرجي اطلاعات سايانا درين باره بسيار محدود و ناقص بوده است و حتي نميدانسته كه ايرانيان و هنديان روزگاري يك ملت واحد بوده اند و با هم زندگي مشترك داشته اند، باين ترتتيب شاطرحي اظهار نظر مفسر مزبور را رد ميكند. 

از دانشمندان اروپا وبر  Weber اين كلمات را با اقوام قديم مربوط ميداند و نتيجه مي گيرد كه هنداون عصر باستان با ايرانيان قديم روابط نزديك داشته اند و عبارات و جملات متعددي در متون ديگر هندي نيز در تأييد اين نظر ميتوان يافت19 . درباره نظر دانشمند پارسي كارگات كه در فوق ذكر شد دانشمند شرقشناس پروفسور كين20 تحليل جالبي دارد وي معتقد  است كه اين كلمه يعني پارشو يك شكل بسيار قديمي پارس بوده است و يونانيان نيز از همين كلمه پرس را اخذ كرده اند، كين معتقد است كه پارثو يك كلمه قديمي است و درست است كه «پارت» پس از هخامنشيان و پايان عصر سلوكيدها درخشيد و شهرت يافت اما دليل برآن نيست كه اين كلمه قديمي نباشد و شكلي از آن در عصر وداها وجود نداشته باشد. كلمه پهلوان و پهلوا كه در ادبيات هند و ايراني شكل گرفته، هر دو ازين كلمه اشتقاق يافته اند، شكلهاي جديدتر اين دو كلمه پهلوا و پارسيكا، با نام قبايل ديگر كه در همسايگي هندوان بودند مانند شاكاها Shakas و ياواناها Yavanas و كامبوجاها Kambojas در ادبيات كهن سانسكريت ذكر شده است.

كنده كاري بهارهوت مربوط به قرن دوم و اول پيش از ميلاد

اختلاط و ارتباط ايرانيان وهنديان در رزمنامه هاي معروف هند راميانا و مهابهاراتا نيز منعكس شده است در مهابهاراتا مي خوانيم كه ملكه داشراتاشاه Dashrata كاي كي Kaikey نام داشت وي دختر اشواپاتي Ashwapati و مادر بهاراتا بود اين اشواپاتي در سرزمين ككايا Kekaya حكومت داشت و اين سرزمين در شمال پنجاب و مرز ايران واقع شده بود، فراموش نكنيم كه ميان اين نامها و كلمه قديمي كي در نام پادشاهان ايران (كي كاوس كي خسرو كي قباد و سلسلة كيانيان) يك بستگي اشتقاقي وجود دارد. در مهابهاراتا گفته شده است كه : وقتي بهاراتا همراه با رئيس يوداجيتا Yudhajita براي ملاقات پدر بزرگش به كشور ككايا رفت هنگام بازگشت پدر بزرگ بوي هديه هاي ارزنده داد كه از آن جمله بود : سگهاي شكاري ، پوشاكهاي گرم پشمي و پوست بز كوهي . اين هديه ها هندي نيست و مي توان گفت كه پدربزرگ بهاراتا مليتي غير هندي داشته است و باحتمال قوي ايراني بوده است21. قندهاري (Gandhari) ملكه پادشاه نابيناي دري تارشترا Dhritatashtra دختر پادشاه قندهار بود و مادري Madri ملكه پاندو شاه Pandu دختر پادشاه مادرادش Madradesh بود و اين مملكت به عقيده مونير ويليامز     M.Monier-Williams در نواحي شمال غربي هند و مرز ايران گسترده شده بود22 . باين ترتيب ملاحظه مي كنيم كه حتي در آن اعصار بسيار كهن نيز كشور هندو هندوان ساكن آن، با ايرانيان و نواحي سرزمين ايران ارتباطات بسيار داشته اند. اكنون مجموعه هاي بزرگ حماسي و پوراناها را بررسي مي كنيم23 .

در ادي پروا Adi Parva افسانه اي بشرح زير آمده است: هنگامي كه روحاني دانش پژوه رشي وشوامترا Rishi-Wishwamitra از رشي ديگر بنام واسشترا Vasishtra درخواست كرد كه گاوش را بوي هديه كند و او سرباز زد طوفاني از خشم و غضب برپا شد و ويشوا ميترا خواست كه گاو را با زور تصرف نمايد و اسيشترا بخود گاو توسل جست و از حيوان خواست كه نيروئي براي مقابله با دشمن فراهم سازد، گاو از كركهاي پوستش گروه بزرگ جنگجوئي خلق كرد كه در ميان اين گروه هزاران نفر از شاكاها مالچاها و پهلواها ديده مي شدند اين نقشهاي كاملاً افسانه اي كه در رامايانا نيز عيناً منعكس شده است بجاي اينكه آنرا خنده دار جلوه گر سازد حقيقتي را عرضه    مي كند و آن حقيقت وجود روابطي ديريه است ميان ايرانيان و هنديان در اعصار باستان.

در سبها پروا Sabba Parva آمده است كه يوديشتراشاه Yudhishthira مي خواست كه مراسم قرباني راجسويا Rajsuya را24 با شكوه فراوان برگذار كند، ازينرو به برادرش مأموريت داد كه به فتح كشورهاي مجاور مبادرت كند. در ميان نام گروههائي كه برادر شاه، سردار ناكولا Nakula ايشان را فرمانبردار ساخته است، اين نامها را ملاحظه  مي كنيم: بربرها، كيراتاها Kiratas ، ياواناها، شاكاها، پهلواها و در متن سبها پرواست كه به نام معمار و يا سازنده معروف عصر اساطيري هند ماياداناوا Maya – Danava بر ميخوريم، وجودي  افسانه اي با مقامي چون خ دايان كه براي يوديشيترا شاه قصري مجلل ساخت، اين وجود افسانه اي مقدس (ماياداناوا) يا ماگ دانوا ايراني بوده است زيرا ماگ ياماگوا Mag, Magwa بمعني ايراني است.

در اوديوگا پاروا Udyoga Parva ذكر شده است كه وقتي جنگ بزگ ميان پاندواها Pandavas و كاوراواها Kauravas آغاز شد سلطان دروپد Drupad به يوديشترا شاه توصيه كرد كه از نيروهاي نظامي شاكاها و پهلواها بهره برداري كند. دريهيشما پروا Bhishma Parva نام گروههاي گوناگون كه در شمال غربي هند زندگي مي كنند آورده شده است، در ميان اين گروهها نام پارسي ها و پهلواها نيز برده مي شود25 .

در وشنوپورانا Vishnu Purana و هاري و انشاي مهابهاراتا Harivansha اين داستان افسانه اي نقل شده است: ساگارا Sagara اراده كرد كه سرزمين شاكاها، ياواناها، پاراداها و پهلواها را بكلي ويران سازد و ايشان را مجازات كند اين مردمان به مرشد ومعلم ساگارا دانش پژوه واسشتا Rishi Vasishta متوسل شدند و ازو خواستند كه از اقدام سهمناك ساگارا جلوگيري كند، ساگارا از خرابي اين سرزمينها چشم پوشيد، اما دستور داد كه ياواناها موهاي سر خود را پاك بتراشند، شاكاها قسمتي از آنرا بزنند و پارداها موي سرشان را بلند كنندو پهلواها ريش بگذارند، بر طبق روايت مانواسمريتي Manu Smitri ياواناها، شاكاها، پارداها، كيراتاها و پهلواها در اصل كشاتريا Kshatriyas بودند ولي بواسطه سهل انگاري در عبادت و برگزاري مراسم مذهبي به طبقه سدرا S hudras تنزل داده شدند.

طبق نوشته رانگووانشا Raghuvansha از كاليداس Kalidas سلطان راگو با سواركاران پارسي نبرد كرد و دستور داد كه اين سواران ريشو را كشتار كنند، كاليداس نوشته است زنان پارسي براي حصول زيبائي بيشتر چهره خود را با شراب مي شويند.

درينجا به بررسي عصر حماسي و متن هاي پهلواني و هند نقطه پايان مي نهيم و وارد عصر تاريخي مي شويم.

روابط ايران و هند در دوران هخامنشي

( …. يك سوم طلائي كه به خزانه شاهي سرازير مي شد خراجي بود كه از هند مي آمد سربازان سفيد پوش هند در كارزار ماراتن با يونانيان پيكار مي كردند و يكي از خط آرامي كه هخامنشيان بكار مي بردند …. دكتر تاراچند26 ).

كوروش بزرگ شاهنشاه نخست دودمان هخامنشي تا قندهار پيشروي كرد27 . درباره روابط كوروش باهند كزنفون در سيروپدي شرح جالبي دارد: هنگامي كه كوروش به كمك دائي خود كياكسار آمده بود و با نيروي نظامي پارسي كه همراهش بودند در ماد بسر مي برد، سفيراني از طرف هند به ايران آمدند كياكسار به كوروش پيام فرستاد كه براي ملاقات با سفيران هند حاضر شود وبراي اينكه ملاقات در دربار صورت مي گرفت لباس گرانبهائي برايش فرستاد كه بپوشد و بيايد، كوروش بدون پوشيدن لباس بدربار آمد و كياكسار ازو بازخواست كرد كه چرا با لباس ساده خود آمده است و لباس ارغواني را نپوشيده است و با اين لباس باعث سرافكندگي وي نزد سفيران هند شده است، كوروش جوابداد: اگر لباس ارغواني پوشيده طوق و ياره استعمال مي كردم ولي دير فرمان تو را بجا        مي آوردم آيا بهتر از آن بود كه همين امروز با قشوني كه حاضر است اوامر تو را فوراً انجام داده آمده ام . كياكسار ازين پاسخ شاد شد و فرمان داد كه فرستادگان پادشاه هند را وارد كنند.

سفرا گفتند كه از طرف پادشاه هند آمده اندتا بپرسند كه چرا ماد مي خواهد با آسور جنگ كند و گفتند كه همين سؤال را از پادشاه آسور نيز خواهند كرد و هندي ها بر ضد طرفي خواهند بود كه متعدي است، كياكسار جواب داد : ما نسبت به آسور تعدي نكرده ايم حالا لازم است برويد نزد پادشاه آسور و به بينيد او چه ميگويد.

درين وقت كوروش از كياسارا اجازه خواست كه چند كلمه صحبت كند و پس از كسب اجازه گفت: همانطور كه شنيديد به پادشاه خود بگوئيد كه ما تعدي نكرده ايم و اگر آسوريها نيز گفتند كه ما تعدي نكرده ايم، آنوقت ما حاضريم كه پادشاه هند را درين ميانه حكم قرار دهيم تا رسيدگي كرده حكم عادلانه بدهد28 .

كوروش پس ازين ملاقات با موافقت ياكسار به ارمنسان رفت و در جنگ كوچكي ارمنستان را مطيع ساخت سپس به نواحي مرزي ميان ارمنستان و كلدانيها رفت و با كمك سربازان ارمني كلدانيان را نيز شكست داد و درين نواحي صلح برقرار ساخت در ضيافتي كه پس ازين پيمان دوستي داده شد، يكي از كلدانيان گفت همشهريان من پابد اين صلح نخواهد بود چون عادت كرده اند كه از جنگ و غارت تعيش كنند، اينها گاهي به خدمت پادشاه هنديها كه در طلا مي غلطد در مي آيند و بعضي اوقات اجير آستياك مي شوند، كوروش گفت چرا بخدمت ما در نمي آيند اگر چنين كنند من حقوق كافي مي دهم. همه گفتند اين فكر خوبي است وآنها را راضي خواهد كرد.

 سر ستون سارانات.

كوروش از شنيدن نام هند و پادشاه هند بياد سفيران هند افتاد كه بنزد كياكسار آمده بودند، به ارامنه و كلدانيها گفت: من اكنون نياز به پول زياد دارم و نمي خواهم از دوستان خود بگيرم، بنابرين مي خواهم سفيري نزد پادشاه هند فرستاده ازو پول بخواهم و بگويم كه اگر خدا كارهاي ما را روبراه كند روزي بيايد كه او از دادن اين پول خوشوقت باشد و اگر نداد كه امتناني از ازو نخواهيم داشت شما دو كار بايد بكنيد اولاً راهنماياني بدهيد كه سفيران مرا نزد پادشاه هند ببرند و ديگر آنچه صلاح خود مي دانيد بگوئيد و منتشر كنيد29 .

كوروش پس ازين اتفاق به جنگ كرزوس رفت و پس از چند موفقيت چشم گير ، شنيد كه سفيران پادشاه هند بسوي كشور روانه شده اند و پول آورده اند.

كزنفون درباره ورود مجدد سفيران هند چنين مينويسد: (كتاب ششم فصل 30) سفيران هند از طرف پادشاه خود چنين گفتند: كوروش بسيار خوشوقتم كه تو مرا از حوائج خود آگاه كردي، ميخواهم ميزبان تو باشم و براي تو پول ميفرستم اگر باز به پول احتياج داري از من بخواه، سفراي من مأمورند آنچه را كه تو امر كني انجام دهند. كوروش پاسخ داد: من امر مي كنم كه  عده اي از رسولان در خيمه مانده پول را نگاه دارند و بخوشي اوقات خود را بگذرانندوسه نفر از شما به ميان دشمنان بروند. ظاهراً با اين مقصود كه ميخواهند عهدي بين آنها و پادشاه هند منعقد كنند ولي باطناً با اين نيت كه ببينند دشمن چه ميگويد چه ميكند و نتيجه را بما خبر دهد، اگر اين سه فنر از عهده اين كار برآيند از ايشان بيش از پولي كه آورده اند فقط خبرهاي معمولي را در مي يابند، اما شما خواهيد توانست كه خبرهاي مهمتري كسب كنيد. سفيران پذيرفتند و آنچه كوروش گفته بود كردند. پس از روانه شدن هنديان كوروش به تهيه مقدمات لشكر كشي سرگرم بود تا اينكه سفيران از نزد دشمن باز گشته خبر آوردند كه : كرزوس پادشاه ليدي بسرداري قشون انتخاب شده و مقرر است كه تمام پادشاهان در يك جا جمع شوند و پول زياد تهيه كنند تا هر قدر كه ممكن است سپاهيان اجير بطلبند، اكنون دشمن سپاهيان تراكي را با شمشيرهاي دراز در خدمت دارد، مصري ها صدوبيست هزار نفرند و از راه دريا ميآيند … سپاهيان قبرس بزودي وارد خواهند شد ….) هنديان ملل مختلفي را كه قرار شده بود با متحدين بر ضد كوروش همكاري داشته باشند بر مي شمرند و ميگويند همه بايد در سوريه سفلي گرد آيند و آدوقه نيز بايد در اينجا انبار شود و اين اخبار را اسيران نيز تأييد كردند30 .

اگرچه اين روايت توسط نويسندگان ديگر تأييد نشده است اما با بررسي نوشته هاي ديگر، از ارتباط هند با آسياي غربي مي توان مطلع شد، بازرگانان هندي با بابل كه پيش از ظهور هخامنشيان نيز مركز تجارت آنروز بود ارتباط داشتند و شايد علت مداخله هنديان در مسائل مربوط به آسياي غربي و جنگ كوروش با آسور و ليديا نيز همين مطلب بوده است و هنديان مي خواسته اند صلح و صفا درين قسمت برقرار باشد تا به تجارت خود ادامه دهند، روابط هند با كلده و آشور خود مبحثي است جداگانه و ما از ورود بدان صرفنظر مي كنيم. در كتيبه بيستون داريوش از هرئوواتي Haravuati بعنوان شرقي ترين ايالت شاهنشاهي خود نام مي برد، اين ايالت همان قندهار كنوني است و بطوريكه اشاره شد قندهار را كوروش به شاهنشاهي ايران افزوده بود. تاريخ تكوين كتيبه بيستون سال 517 است بنابراين تصرف نواحي غربي هند پس ازين تاريخ صورت گرفته است وانگيزه اين كشور گشائي، ترقي و توسعه تجارت ميان مشرق و جنوب آسيا با آسياي غربي بوده است. داريوش پيش از لشكركشي به هند، هنگامي كه در مصر بود به كندن كانال سوئز فرمان داد، زيرا مي خواست تجارت ميان شرق و غرب را توسعه دهد و اين مطلب را در بند سوم كتيبه كانال سوئز درج كرده و تصور مي شود كه در همان زمان نيز كشتيهائي به سواحل هند فرستاده باشد كه درباره راههاي آبي ميان درياي مغرب، درياي سرخ و اقيانوس هند بررسي كنند، پنجسال بعد (512) داريوش نواحي غربي رود سند را تصرف كرد و از رود سند نيز گذشت و قسمتي از پنجاب را به اين ايالت جديد شاهنشاهي خود افزود. اهميت ورود ايرانيان به هند براي هنديان بقدري زياد بوده است كه آنرا مانند بعثت بودا مبدأ تاريخ قرار دادند31 .

داريوش براي شناسائي بيشتر هند و توسعه تجارت ، هيئتي را بسرداري اسكيلاكس S k-ylax يا اسكيلاس مأمور كرد كه از راه رودخانه سند به درياي عمان برود و نتيجه مشاهدات خود را به داريوش گزارش كند، بنابر نوشته هاي هردوت اسكيلاكس پس از ورود به درياي عمان به درياي سرخ رفت و از كانال سوئز عبور كرد واز راه درياي مغرب افريقا را دور زد. ارسطو در كتاب خود سياست (كتاب هفتم فصل 14 بند2) به سفرنامه اسكيلاكس اشاره كرده است و هردوت چنين مي نويسد: قسمت بزرگ آسيا توسط داريوش كشف شد اين در زماني بود كه او     مي خواست بداند سند در كجا به دريا مي ريزد …. در ميان اشخاصي كه داريوش از آنها انتظار اطلاعات صحيح داشت و براي كشف اين موضوع فرستاد اسكيلاس نامي بود از اهالي كارياند … ) و سپس درباره هند مي نويسد: جمعيت هند از  نفوس تمام ممالكي كه معروفند بيشتر است وباجي هم كه مي دهند از ديگران بيشتر است اينها بيستمين ايالت را تشكيل مي دهند و ساليانه سيصد و شصت تالان خاك طلا مي پردازند …. از تمام مردم آسيا كه معلوم اند هنديها شرقي ترين آنها هستند و اراضي كه بطرف مشرق از هنديها واقع است حاصلخيز نيست زيرا كويرهائي است كه از ماسه پوشيده شده  …. طوايف هندي پر جمعيت اند و بزبانهاي مختلف حرف مي زنند.) و سپس بطور تفصيل هنديان را معرفي مي كند و در پايان هنگام مقايسه ملل مختلف شاهنشاهي مي گويد: … يونان بهترين آب و هوا را داراست، هند كه شرق اقصا است داراي چهار پايان و پرندگاني است كه در جاهاي ديگر نظير ندارند ولي اسبهاي هند از اسبهاي نيسايه پست تراند ثانياً در هند طلاي زيادي است كه از زمين و رودخانه ها چنانكه بالاتر گفتيم بدست مي آورند. درينجا درختاني است خودرو كه ميوه آنها پشم است و از حيث قشنگي و خوبي از پشم گوسفند بهتر است، هنديها ازين پشم لباس تهيه مي كنند …. ) سپس از عربيتان و حبشه سخن     مي گويد32 .

درايوش در كتبيه هاي تخت جمشيد و نقش رستم از هند نام مي برد، در الواح طلائي كه در همدان كشف شده و به سه زبان پار سي باستان ، ايلامي و بابلي است نيز نام هند برده ميشود. ترجه فارسي كتبيه قسمتي كه در آن حدود شاهنشاهي مشخص شده چنين است: داريوش شاه بزرگ شاه شاهان شاه كشورها پسر ويشتاسپ هخامنشي «چنين» گويد داريوش شاه «كه» شاهنشاهي كه من دارم از ساكا (در شمال ايران) در آنسوي سغد ياناتاكوش (حبشه در جنوب غربي) و از هند و تاسپاردا (در شمال غربي) كه آهورا مزدا بمن عطا كرده است33 …. )

برطبق نوشته هاي كلاسيك هند ، داريوش حوزه رود سند را به متصرفات خود افزود34 . در كنده كاريهاي مقبره داريوش در نقش رستم فارس، پروفسور هرتسفلد سه سرباز هندي را مشخص ساخت، اين سه نفر با يك قطعه پارچه كتاني خود را پوشانده اند، عمامه اي كوتاه بر سر دارند و اسلحه شان شمشيري است پهن و بلند كه با ريسماني از شانه هاشان آويخته شده است، طرز لباس پوشيدن اين سه نفر نشان ميدهد كه از هند بوده اند35 .  

شير برنز از لرستان ، قرن ششم پيش از ميلاد   – با سر شيرهاي متعلق به عصر شوكا در هند مقايسه شود.

از زمان داريوش به بعد در نواحي غربي هند يك كانون گشترش تمدن و فرهنگ ايراني موجوديت يافت، زيرا شهر قديمي تاكسيلا (در ادبيات سانسكريت تاكشاسيلا Tsakshasila ) كه از مراكز علمي وادبي هند قديم بود درين قسمت قرار داشت و بمرور در طي دو قرن كه در تصرف ايران بود، مراكز علمي آن نيز تغيير رنگ داد و ايراني شد. در سال 1912 سر جان مارشال رئيس باستانشناسي هند، موفق شد كه خرابه هاي يك آتشكده قديمي را در تاسيلا كشف كند. اين خرابه در محلي بنام كالاكا سراي نزديك آبادي شاه دهري در چهل كيلومتري راولپندي قرار دارد ومعبد جهان دياله ناميده ميشود. دكتر مارشال در گزارش خود اعلام داشت كه اين بنا در ميان تمام بناهاي باستاني هند بي نظير است و اگرچه داراي خصوصيات بناهاي يونان است اما بدون شك يك آتشكده است كه برجي بشكل مناره هم داشته است، دانشمند فقيد پارسي دكتر مودي بر گفته هاي مارشال صحه گذاشته وتصديق كرد كه خرابه مورد بحث روزي كي آتشكده دائر بوده است و مانند آتشكده قديمي نوسازي برجي داشته است كه ستايشگران عناصر طبيعي بر آن صعود مي كردند تا طبيعت را كه شناسائيش وسيله ومقدمه خداشناسي است بهتر مشاهده و نيايش كنند36 .

استرابو جغرافي دان يوناني كه در عهد حكمراني بيندوسارا B   indosara پدر امپراتور آشوكا در تاكسيلا به اين شهر آمده است، دو مطلب را ذكر مي كند كه هر دو دليل بر نفوذ ايرانيان درين قسمت از هند است. يكي اينكه از مدتها پيش درين شهر خانواده هاي فقير دختردار كه نمي توانستند دختران خود را شوهر دهند،ايشان را در ميدان خاص كه بدين منظور ايجاد شده بود به خارجيان مي فروختند، به احتمال قوي اين خارجيان سربازان پادگان ايراني شهر بودند كه اين تنها راه ازدواجشان يا دختران هندي شمرده مي شد، مطلب ديگر گذاردن بدن مردگان در معرض مرغان گوشتخوار بود كه آنهم از مراسم قديمي زرتشتيان است كه هنوز هم آنرا رها نكرده اند37 .

يكي ديگر از مظاهر نفوذ ايران در هند، معمول شدن رسم الخط خارشتي K harashthi در دستگاه امپراتوران موريائي هند است كه توسط منشيان ايراني در عصر هخامنشيان بكار مي رفت و از تاكسيلا به هند راه يافت، اين منشيان زبان آرامي را با اين خط مي نوشتند، در هند خط برهمائي نيز مرسوم بود كه برخلاف خط خارشتي از چپ به راست نوشته مي شود. از آشوكا ، گذشته از دو كتيبه خاراشتي كه در مانساهرا Ma nsahra و شهباز گرهي Shahbazgarhi  پيدا شد38 كتيبه هاي كوچك متعددي نيز در تاكسيلا پيدا شده كه همه بخط خاراشتي است39 دكتر بهانداركار Bhandarkar معتقد است كه آشوكا كتيبه هاي خود را بهر دو خط برهمائي و خاراشتي مي نويساند و خط خاراشتي از سال 400 پيش از ميلاد ببعد در هند مرسوم شده بود40 .

اسميت مورخ بزرگي كه در معرفي خانواده موريائي پيشقدم بوده است مي نويسد: عظمت دربار ايران و عمق ماهيت و پرمعني بودن رسومات و تشريفات آن در هند اثرات فراوان داشت بطوري كه اين اثرات را در مظاهر گوناگون تمدن هند موريائي بخوبي مي توان باز شناخت41 .

و درباره نفوذ معماري و هنر ايران در هند:

نفوذ ايران نه تنها در رسومات درباري و تشريفات سلطنتي، بلكه در همه مظاهر تمدني هند موريائي آشكار است، معماري و هنر موريائي نيز تقليدي بود از معماري و هنر هخامنشي زيرا در جهان قديم تمدن ايراني يك تمدن محدود منطقه اي نبوده بلكه يك تمدن جهاني بمعناي وسيع كلمه بود42 .

حقيقت مطلب اين است كه درباره نفذ يونان در هند موريائي غلو شده است و شايد علت اين غلو اين بوده باشد كه گروهي از دانشمندان قرن نوزهم بطور كلي و بدون قيد و شرط تمدن يوناني را يك تمدن برجسته و فوق العاده قوي مي پنداشتند، اما اكنون اين فرضيه باطل شده است و ما بخوبي در هند موريائي ملاحظه مي كنيم كه چقدر نفوذ ايران بيش از نفوذ يونان است، درست است كه اسكندر شخصاً به هند رفت و هند را تصرف كرد اما پس از بازگشت وي به ايران وفوتش، هند وضع قبلي خود را بازيافت و اگر نفوذ يونان را در هند مشاهده مي كنيم نفوذ دولت باختر در آسياي مركزي است نه نفوذ مستقيم يونان توسط اسكندر، در هند هيچ اثر ساختماني كه مربوط به اسكندر باشد برجاي نمانده و در هيچيك از متون هند و نيز اثري از وي نيست.

در عصر خشايارشا فرزند داريوش، هنديان را مي بينيم كه در كنار ملت هاي آسيائي ديگر با يونانيان مي جنگند و درين مرحله شجاعت بسيار عرضه مي كنند، هنگامي كه شاهنشاه براي لشكركشي به يونان مجلس مشورت ترتيب مي دهد، ابتدا خود سخنراني مي كند و سپس از سرداران خود مي خواهد كه اظهار عقيده كنند، مردونيه ضمن سخنراني خود از حقارت يونانيها، در مقابل ملتهاي شجاعي كه مطيع پارسيان شده واكنون با ايشان متحدند، سخن مي راند و اين ملل را بر مي شمرند: سكاها، هنديها، حبشي ها و آسوريها. و هردوت هنگام توصيف اين ملل     مي نويسد: (8 – هنديان لباسي داشتند از پنبه، تير وكماني از ني و تيرهاشان به آهن نوك تيز منتهي مي شد، رئيس آنها فزنازاتر Pharnazatres پسر ارته بات Artabate بود …. اسلحه سواره نظام هندي نيز مانند اسلحه پياده نظام هندي بود، اينها اسبهاي سواري داشتند و نيز گردونه هاي جنگي كه به است و گورخر بسته بودند) . گذشته از مردم هند شمالي، يعني ساكنان سند و پنجاب كه آريائي بودند، گروهي از هنديان غير آريائي نيز در سپاه خشايارشا خدمت مي كردند كه هردوت ايشان را حبشي هاي شرقي مي خواند و ظاهراً تمام نواحي ساحلي درياي عمان ازين مردمان مسكون بوده است وي درباره اين گروه و سلاحهاشان مينويسد: حبشيهاي شرقي با هنديها خدمت         مي كردند، ظاهراً بين حبشيهاي غربي و شرقي تفاوتي نبود مگر از لحاظ زبان و موها، حبشيهاي شرقي موهاشان راست است ولي موهاي حبشيهاي ليبيائي (افريقائي) بيش از موهاي ساير مردمان پيچ خورده است، حبشي هاي آسيائي تقريباً مانند هنديها مسلح بودند وبر سر پوستي داشتندكه از پيشاني و سر اسب با گوشها و يال او تشكيل شده بود، وقتي كه آنرا بسر مي گذاشتند گوشها راست مي ايستاد و يال اسب جاي پر كلاه را مي گرفت، بجاي سپر از پوست درنا استفاده مي كردند43 .

اسكندر كه با قلم مورخان اروپائي داراي يك جنبه معنوي خدائي شده است، در هند رفتاري بسيار زشت و زننده داشت، فقط در تاكسيل (تاكسيلا) در اثر تسليم شدن سلطان تاكسيل كار با صلح و صفا خاتمه يافت، مورخاني كه سفر جنگي اسكندر به هند را توصيف كرده اند همه اين شهر را در محلي ميان رود سند و هي داسپ H ydaspe (جيلم كنوني)دانسته اند، پلوتارك درباره تاكسيلا و پادشاهش كه تاكسيل خطاب مي شد مي نويسد: تاكسيل در هند مملكتي داشت كه از حيث وسعت با مصر مساوي بود، او پادشاهي بود عاقل و چون اسكندر نزديك شد نزد او رفت وگفت: اگر تو آمده اي كه آب و خوراك ما را بگيري درين صورت چرا جنگ كنيم، ساير چيزها به جنگ  كردن نمي ارزد ، اگر ثروت من بيش از توست حاضرم كه آنرا با تو قسمت كنم واگر ثروت تو بيشتر است شرم ندارم كه سهمي از آن بستانم و سپاسگزار نيز خواهم بود. اسكندر جواب داد: تاكسيل تو تصور مي كني با اين سخنان كه گفتي بين ما نبردي نخواهدبود؟ نه چنين نيست. اگر چنين باشد تو مغبون خواهي بود. من مي خواهم تا آخرين درجه امكان با تو نبرد كنم ولي نبرد در نيكي و پابند آنم كه در بخشندگي نيز از تو برتر باشم. پس از آن هدايا رد و بدل شد و سلطان تاكسيل مشاور و نديم اسكندر گرديد و اين تنها موردي بود كه اسكندر در هند كشتار نكرد44 .  

كنده كاري از استوپاي بهاروت، قديمي ترين كنده كاري هند – قرن اول و دوم پيش از ميلاد. موزه كلكته.

هنگام محاصره شهر ديگر در پنجاب بنام ماساك Massaque اسكندر وقتي از تصرف شهر مأيوس شد، با ملكه آن بقيد قسم پيمان صلح بست و ملكه براي وي هداياي بسيار فرستاد وافراد سپاهي همراه با زنان از شهر خارج شدند. اسكندر بر خلاف قولي كه داده بود، برين مردم تاخت و همه را كشت وحتي بيشتر زنان را كه از مردان خود حمايت مي كردند بقتل رسانيد45 .

در مولتان (كنار رودخانه سند) پس از محاصره و تصرف يك قلعه : …. همينكه وارد قلعه شدند مرد و زن بزرگ و كوچك همه را از دم شمشير گذراندند46 . و پس از غلبه بر ساباها Sabas در سند جوانان را سر بريد و باقي مردم را برده كرد وفروخت47 .

هنر و معماري

(امپراتوران موريائي در هنر و معماري مقلد و دنباله رو شاهنشاهان هخامنشي بودند. اينان نخستين پادشاهان هند بودند كه ملل گوناگون را در زير لواي يك حكومت واحد گرد آوردند و از همان سالهاي تأسيس زير نفوذ مستقيم هخامنشيان قرار داشتند … پ . پ . بالسارا48 ).

از چانداراگويتا، مؤسس موريائي چيزي برجاي نمانده است زيرا در عصر وي معماري هند داراي پايه واساس مستحكم نبود و از طرف ديگر در سالهاي تأسيس چاندرا گويتا دچار زدوخوردها و كشمكهاي گوناگون گرديد و كار سازندگي نداشت.

 دوري سنگي به قطر 5/12 سانتيمتر در تاكسيلا يافته شده  – از سالنامه باستانشناسي هند 13/1912 .

اسكندر كه با قلم مورخان اروپائي داراي يك جنبه معنوي خدائي شده است، در هند رفتاري بسيار زشت و زننده داشت، فقط در تاكسيل (تاكسيلا) در اثر تسليم شدن سلطان تاكسيل كار با صلح و صفا خاتمه يافت، مورخاني كه سفر جنگي اسكندر به هند را توصيف كرده اند همه اين شهر را در محلي ميان رود سند و هي داسپ H ydaspe (جيلم كنوني)دانسته اند، پلوتارك درباره تاكسيلا و پادشاهش كه تاكسيل خطاب مي شد مي نويسد: تاكسيل در هند مملكتي داشت كه از حيث وسعت با مصر مساوي بود، او پادشاهي بود عاقل و چون اسكندر نزديك شد نزد او رفت وگفت: اگر تو آمده اي كه آب و خوراك ما را بگيري درين صورت چرا جنگ كنيم، ساير چيزها به جنگ  كردن نمي ارزد ، اگر ثروت من بيش از توست حاضرم كه آنرا با تو قسمت كنم واگر ثروت تو بيشتر است شرم ندارم كه سهمي از آن بستانم و سپاسگزار نيز خواهم بود. اسكندر جواب داد: تاكسيل تو تصور مي كني با اين سخنان كه گفتي بين ما نبردي نخواهدبود؟ نه چنين نيست. اگر چنين باشد تو مغبون خواهي بود. من مي خواهم تا آخرين درجه امكان با تو نبرد كنم ولي نبرد در نيكي و پابند آنم كه در بخشندگي نيز از تو برتر باشم. پس از آن هدايا رد و بدل شد و سلطان تاكسيل مشاور و نديم اسكندر گرديد و اين تنها موردي بود كه اسكندر در هند كشتار نكرد44

كنده كاري از استوپاي بهاروت، قديمي ترين كنده كاري هند – قرن اول و دوم پيش از ميلاد. موزه كلكته.

اگرچه مي توان تاريخ شروع معماري هند را عصر آشوكا دانست اما اين ادعا دليل بر آن نيست كه هند بيش از آشوكا معماري و طراحي نداشته ، آنچه مسلم است اينست كه معماري متأثر از سبك هاي هخامنشي به عصر آشوكا و جانشينانش تعلق دارد. پيش از آشوكا معماري هند مشابه با معماري برمه بود49 .

تحول معماري هند با بكار بردن سنگ كه تقليدي از معماري هخامنشي بود از زمان آشوكا آغاز گرديد50 .

مگاستنس سفير يوناني در دربار چاندرا گويتا از ديوارهاي چوبي شهر سخن مي گويد و مي نويسد كه فقط از آجر براي پايه گذاري ساختمان استفاده مي شد51 . آشوكا بكار بردن سنگ را به تقليد از تخت جمشيد آغاز كرد و بهمين دليل اين معماريهاي آشوكائي در پاتالي پوترا، سبك پرس پليسي نام گرفته است و اين نام را همه باستان شناسان پذيرفته اند.

بررسي ما از نفوذ معماري وهنر ايران بر هند در سه مرحله بشرح زير صورت مي گيرد:

الف : ستونها و سر ستونهاي آشوكا.

ب : غارهاي مقدس هند (معبدهاي زير زميني) .

ج : حفريات در پاتالي پوترا .

الف : ستونها و سر ستونهاي آشوكا.

از نقطه نظر هنر معماري ايراني در هند، ستونها و سر ستونهاي آشوكائي مقام اول را دارند. آشوكا با لقب (شادي افزا = Ashokavardhana ) يك بودائي متعصب و از لحاظ اين آئين، امپراتوري چون كنستانتين از لحاظ آئين مسيحي بود و تصادفاً فاصله اين دو نفر از پيامبر متبوعشان نيز مساوي بود، آشوكا براي تقويت و گسترش آئين بودا فرمان هائي نويساند و در سراسر هند شمالي وگجرات برپا داشت. از آشوكا تاكنون سيزده سنگ نوشته كه همه براي بزرگداشت بوديسم است يافت شده52 ازين سيزده كتيبه يكي در مونصحرا M  onsahra و ديگران در شاهباز گري در نواحي شمالي غربي، داراي خط خاراشتي است كه اين خط هرجا هست دليل نفوذ تمدن ايران، است علاوه برين دلايل ديگر نيز هست كه ثابت كند اين كتبيه ها تحت تأثير فرهنگ و تمدن ايران موجوديت يافته اند.

اين طرز تبليغ مذهبي، تبليغ با سنگ نويسي، در سراسر تاريخ هند چه پيش از آشوكا و چه پس از آشوكا بي نظير است.

داريوش شاهنشاه هخامنشي كتبيه هاي بسيار نويساند، سرهنري راوليسن كه براي نخستين بار به بررسي كتيبه بيستون پرداخت، در اثر ديگر خود مي نويسد كه آشوكا كه نايب السلطنه پدرش در تاكسيلا بود، پس از اشغال تخت امپراتوري فكر نويساندن و برپا داشتن كتيبه را كه از ايران گرفته بود عملي ساخت53 ، نحوه شروع كتبيه هاي داريوش و آشوكا نيز كاملاً بهم شباهت دارند بطوري كه بهانداركار دانشمند هند نيز گواهي مي دهد كه اين سنگ نويسي آشوكا نتيجه و اثر مستقيم پيروزي ايرانيان در هند و رواج روشهاي حكومتي و اداري ايشان در سند و پنجاب بود54 ، كوتاه سخن : اين سنگ نگاري و سنگ نويسي هنر بومي هند نبود و پس از آشوكا نيز هرگز تكرار نشد.

آشوكا علاوه بر اين سنگ نويسيها بر بدنه كوهها، ستونها و الواح يادگاري فراوان نيز ساخت، ستونهاي منقوش و مكتوب55 ، از سي ستون يادگاري آشوكا، ده ستون نوشته دار است و به تصديق ماك فيل56 ابداعات هنري آشوكا همه از معماري هخامنشي الهام پذيرفته بود. هردوت از ستونهاي يادبود داريوش به تفصيل سخن گفته است، از آنجمله مي نويسد كه «وي پس از حفركانال سوئز ستونهاي يادگاري متعدد ساخت و در دو طرف كانال نصب كرد». كه ما اكنون ستوني از آن ستونها را يافته ايم اين كار برافراشتن ستونها و الواح يادبود نيز در سراسر تاريخ هند بي نظير است.

در مورد ستونهاي آشوكا ، ستونهاي تالارها و عمارات نيز از دو لحاظ مي توان اظهار نظر كرد كه الگوئي جز ستونهاي تخت جمشيد نداشته اند، يكي زنگوله اي ته ستونها و يكي آوردن مجمسمه هاي گاو و شير كه هر دو علامت قدرت است و فرگوسن سالها پيش در كتاب ارزنده  خود اين مطلب را بررسي كرده است57 . معروفترين سر ستون آشوكا، سر ستون معروف سارانات Saranath است كه امروز علامت رسمي دولت هند مي باشد. سرجان مارشال درباره اين سر ستون مينويسد: يك سر ستون زيبا و پرشكوه از رده تخت جمشيدي، زنگوله هاي با چهار مجسمه شير كه دور تا دور يك دارما – چكرا Dharm – chakra نشسته اند، اين نشانه حق و عدالت، در سارانات يافته شد، سنگ تراشي دقيق چه در مورد شيرها و چه در مورد زنگوله در حد خود مي باشد و از لحاظ سبك و تكنيك در هند بي نظير است و به نظر من از هر لحاظ كه تصور شود در سراسر جهان قديم بي همتاست58 .

اين اثر هنري پرشكوه ترين و زيباترين شاهكار هنري است كه تا امروز در جهان موجوديت يافته است59 . پس از سر ستون سارانات از سر ستون و ستون نوشته دار سانچي S anchi  ياد مي كنيم كه آنهم شكل زنگوله هائي دارد با چهار شير، البته درين يكي اثر هنر ايراني – يوناني هويداست و باحتمال قوي هنرمندان باختر در ساختن آن دست داشته اند60 . در سانچي در دروازه جنوبي نيز ستونهاي شيردار هست اما شيرهاي آن به ظرافت و زيبائي شيرهاي ستون يادبود نيست، بعقيده سرجان مارشال شيرهاي دروازه جنوبي را هنرمندان هندي ساخته اند، درحاليكه شيرهاي نخست كار هنرمندان ايراني است61 .

اسميت از ستونهاي رامپوروا Rampurwa نيز بعنوان ستون آشوكائي كه زير نفوذ هنر هخامنشي كنده كاري شده سخن مي گويد، درينجا سرستون كله هاي شير و گاو نر است62 . اسميت در همين ناحيه از يك ستون تخت جمشيدي ديگر با يك شير سنگي (سرستون) نام مي برد63 ، اين سر شير را طوري تراشيده اند كه بسوي خورشيد طالع نگاه مي كند و اين بدون شك اثر نفوذ آئين زرتشتي است.

يك سر ستون ديگر در ماتهورا وجود داشته است كه اكنون در موزه بريتانياست، درين  اثر هنري هم نفوذ ايران كاملاً هويداست64 . بعنوان نمونه ستونهاي بدون نوشته ، بهترين آنها را كه در ناحيه باكيرا B akhira درمظفر پور يافته شده است، نام مي بريم كه آنهم بعقيده اسميت تخت جشيدي است65 . در ميان هند شناسان معروف پروفسور هاول Havell معتقد است كه اين پديده يعني خلق سر ستونهاي زنگوله اي و سر شير و گاو يك پديده آريائي است و ايرانيان وهنديان آنرا از اعصار پيش از باستان داشته اند66 . و سئوالي كه اينجا مطرح مي شود اينست كه اگر چنين بود، چرا ايرانيان اين پديده را دويست سال زودتر از هنديان بكار بردند و بدين دليل نظريه وي رد مي شود، هاول ضمناً اعتراف مي كند كه در ساختن اين سر ستونها (كه بنظر وي كاملاً هندي است) از هنرمندان ايراني استفاده شده است67 كه البته اين اعتراف براي اثبات فرضيه اي كه مطرح شده است كافي است، يعني استخدام هنرمندان ايراني خلق اين آثار خود دليل بر نفوذ هنر ايران در هنر آشوكائي هند است.

ب – غارهاي مقدس هند، معابد زيرزميني

علاوه بر آنچه درباره سر ستونهاي زنگوله اي گفتيم و بيان اين مطلب كه فرگوسن معتقد است كه در سراسر آسياي مركزي اين نحوه سنگتراشي تخت جمشيدي كاملاً بي نظير است68 ، به بررسي غارهاي مقدس هند كه از سنگ تراشيده شده اند مي پردازيم. قديمي ترين غارهاي مقدس هند، غارهاي فرقه چين در اريساست كه تاريخ تكوين آنها به قرن دوم پيش ازميلادي مي رسد. بعقيده فرگوسن درينجا، در غارهاي معروف به تاتواگومفا Tatva-Gumpha كه در دل تپه هاي خاندگيري Khandgiri جا گرفته اند، در اطراف درها ستونه او نيم ستونهاي تخت جمشيدي ساخته شده است69 . كه داراي سر ستونهاي زنگوله اي هستند. اين ناحيه در عصر موريائيها و پيش از موريائيها جزو قلمرو كشور ماگداها Magadha بوده است و بطوري كه خواهيم ديد پايتخت اين كشور پاتالي پوترا بود كه بتفصيل درباره اش صحبت خواهد شد.

ستونهاي معبد بتيا Bettiah در تيرهوت Tirhoot داراي سر ستونهائي بشكل سر شير است كه آنرا نيز فرگوسن تقليد و اقتباس از ايران مي داند. در معبد سانكيسا Sankisa واقع در ناحيه دو آب در نيمه راه كنوج و ماتهورا نيز سر ستونهاي زنگوله اي هست كه دليل بر وجود نفوذ معماري ايراني است70 .

در ناحيه پونا كه در مشرق بمبئي واقع شده است، در بهاجا B haja غار ويهارا Vihara ، پيشخوان ستون داري دارد كه كاملاً با اسلوب ساختماني تخت جمشيدي ساخته شده است، سر ستونهاي زنگوله اي شكل آن دليل بر اين مدعاست كه اين سبك سنگ تراشي از ايران اخذ شده ودر هند بومي شده و رنگ هندي پذيرفته است71 . در غارهاي معروف بدسا Bedsa واقع در جنوب كرلا Kerla نيز يك ستون پرس پليسي ديده مي شود72 با بررسي غارهاي بدسا، بدين نتيجه مي رسيم كه بعضي ازين معابد زير زميني توسط ايرانيان ساخته شده اند ونه تنها از لحاظ بعضي آثار معماري، بلكه از لحاظ پايه و اساس و طرح بنا نيز كاملاً ايراني مي باشند.

در دو طرف در ورودي يكي ازين غارها كه در نوع خود (Chaitya) در سراسر هندممتاز است، ستونهاي متعدد با سرستونهاي زيبا ديده مي شود. سر ستونهاي مزبور عبارتنداز دو فيل و دو فيلسوار در جلو و در عقب آنها دو اسب يا ببر كه بهرحال تقليد از كارهاي تخت جمشيد است، اگرچه درين سرستونها بجاي گاو و شير ، اسب و فيل بكار رفته است و اصالت تخت جمشيدي آنها سستي پذيرفته اما ناگفته نبايد گذاشت كه درين مورد هنرمندان هندي اصل كار را از ايران اقتباس كرده اند و تحت تأثير هنر بومي هند در آن تصرفاتي كرده حيوانات محبوب خود را در آن مجسم ساخته اند73 .

در يكي از اين غارها كتيبه اي هست كه نشان مي دهد كه نه تنها اسلوب و روش ساختمان ايراني بوده است، بلكه سازنده غار نيز ايراني بوده، اين كتبيه در غار شماره 12 واقع شده و ترجمه آن چنين است: به شخص كامل و بي همتا ويستي پوتاشاه Visithiputa پولي ماوي Pulimavi تابناك در سال بيست و چهارم، در سومين نيمه ماه از ماههاي زمستان، روز دوم اين هديه مقدس شامل نه اطاق توسط هرفرنه Harapharana پسر سته فرنه Setaphrana يك سواسكا Savaska بومي ابولمه Abulama …. )

برگس اين دو نام هرفرنه سازنده غار و سته فرنه پدرش را هندي نمي داند، در حاليكه دانشمند ديگر بوهلر Dr.G.Buhler هر دو نام را ايراني (پارسي) مي داند، زيرا قسمت دوم هر دو نام «فرنه» يك كلمه پارسي است74 ، حتي بنظر مي رسد كه نام وطن اصلي اين شخص نيز بندر ابله نزديك بصره در كنار خليج فارس باشد75 .

درينجا از فوشه Foucher ، هنرشناس معروف فرانسوي ياد مي كنم كه گفت: اينهمه نفوذ هنري ايران در هندفقط از اين راه قابل توجيه است كه باور كنيم كه در عصر موريائيها گروهي از هنرمندان ايران به هند مهاجرت كردند، و وجودشان درين سرزمين تا اين حد منشاء اثر واقع شد76 .  

استوپاي 1 دروازه شرقي.

ج – حفريات در پاتالي پوترا

درميان شرقشناسان بخصوص كساني كه در شناخت تمدن موريائي اجتهاد دارند، نام پاتالي پوترا با نام دكتر اسپونر همراه است، دكتر اسپونر همراه و همگام با دكتر ودال و دكتر مارشال درباره مسئله نفوذ ايران در هنر معماري هند پيش رفت و پس از كشف تالار پاتالي پوترا، قدم فراتر گذاشت و مطالبي را عنوان كرد كه بكلي تازه وبيسابقه بود. از ميان دانشمندان هند شناس گروهي با اسپونر همراه شدند و نظرات وي را بي چون و چرا پذيرفتند، گروهي وي را تندرو و افراطي شناختند و بر سراسر تحقيقات وي خط بطلان كشيدند. در اين ميان عده اي نيز چون دكتر مدي مقاله و گزارش هاي او را خواندند و با حوصله فراوان به نقد وارزشيابي گفته هاي وي پرداختند، بديهي است نظر دكتر اسپونر هرچه باشد از لحاظ ما ايرانيان قابل بررسي است و دست كم بيك بار خواندن مي ارزد اما خواندن اين مقاله و يا ترجمه آن وانتشار آن هيچيك دليل بر اين نيست كه ما ايرانيان همه آنچه را كه اسپونر گفته است بپذيريم و باور كنيم كه سلسله موريائي ايراني بود و بودا از ايرانيان زرتشتي بود. نقل وترجمه مقاله دكتر مدي بهترين جوابي است كه به مخالفان و موافقان افراطي دكتر اسپونر مي دهيم، زيرا وي بي طرفانه مسئله را توجيه و تفسير كرده است وبا آنچه دكتر اسپونر و دكتر مدي درباره كشفيات پاتالي پوترا گفته اند نيازي نيست كه درين مقدمه، درين باره چيزي گفته شود مخالفان اسپونر تا مرحله نتيجه گيري و اعلام رأي با وي موافق وهمراهند اما در مرحله نهائي بناگاه و با لحني سفسطه آميز از وي روگردان ميشوند، بعنوان نمونه قسمتي از انتقاد سخت يكي از دانشمندان پارسي بر نوشته هاي اسپونر را در اينجا نقل مي كنيم تا گفته نشود كه ذكر نكردن عقايد مخالفان دليل  بر پذيرفتن بدون چون و چراي گفته هاي اسپونر است:

(ما اذعان داريم كه ايران در عصر داريوش يك شاهنشاهي پرشكوه وبزرگ بود و البته اين دولت كه بر ملل مختلف حكومت ميكرد، در آنها اثرات فرهنگي وتمدني بسيار بجا گذاشت، هند نيز از اين اثرگزاري فرهنگي بركنار نبود، ما قبول داريم كه با كشفيات پاتالي پوترا گامي ديگر در راه تكوين و تكميل تاريخ روابط هندو ملل همجموار برداشته شد ومسلم گرديد كه ساختمانهاي موريائي الگوئي جز بناهاي هخامنشي در تخت جمشيد نداشته اند. ولي علي رغم تمام اين موافقت ها كه با اسپونر داريم، هرگز نميتوانيم بپذيريم كه بودا ايراني بود، چاندراگوپتا پارسي بود و اشوكا نيز پارسي بود و بنابراين در هند قديم دوره اي وجود داشته است كه بر هند پادشاهان ايراني حكومت ميكرده اند، در اينجا ناچاريم كه راه خود را از اسپونر جدا كنيم وبه اين دانشمند باستان شناس گرانقدر اخطار كنيم كه نفوذ همه جانبه ايران بر هند را قبول داريم اما هيچ دليل محكمي براي اثبات اين فرضيه كه هند توسط پادشاهان ايراني كه در هند زندگي ميكرده اند اداره ميشده در دست نيست و اثبات  اينكه بودا وامپراتوران موريائي ايراني بوده اند امكان ندارد77 ).

بنظر هر فرد بي طرفي اين مطلب واضح وآشكار ميشود كه نويسنده اين سطور نيز مانند خود اسپونر افراط كرده و تند رفته است، اسپونر ادعا ميكند كه امكان دارد اجداد موريائيها ايراني پارسي و در قرون گذشته ساكن پارس بوده باشند و درباره بودا نيز معتقد است كه وي بيش از بعثت به آئين زرتشتي و مذهب مغان كه خاص ايرانيان بوده است تمايل داشته و شايد مانند هزاران مغ برهمن اصالتاً ايراني باشد.

مخالفان اسپونر يك يك آنچه را كه اسپونر گفته است رد مي كنند ولي همه از لحاظ كلي با فرضيه اساسي كه وي ارائه ميكند توافق دارند. اميد است كه در آينده با بررسي بيشتر متون مذهبي هند و كشف آثار هنري جديد واقعيت آنطور كه بايد و شايد خودنمائي كند و دانشمندان نيز در راه نقد و ارزشيابي اين نفوذ فرهنگي و تمدني كوشش بيشتر روا دارند، در طي اين كوشش همه جانبه دانشمندان نكات مهم ديگري نيز درباره روابط دو ملت آشكار خواهد شد و اين خود كمك مهمي خواهد بود به روشن شدن تاريخ اساطيري وتاريخ باستاني دو ملت كهنسال آسيا ، ايران و هند.  

كنده كاري از بهارهوت. موزة كلكته.

پاورقي ها:

1 – مجله آسيائي سلطنتي انگلستان سال 1910 ص 218 . Dr. Karl Schirmeinen

2 – Chandragupta, Ashoka, Mauryas

3 – مقاله اسپونر در مجله آسيائي سلطنتي ژانويه 1915 .

4 – جلد 5 شماره 7 سال 1916 ص 276 – 261 .

5 – Shams-ul-Ulema Sir, Dr.; Jivanji Jamshedji Modi: - Asiatic Papers Vol. II p. 211-276, Bombay      

1917.

6 – تير يشت . بند 32.

7 – مودي : مجموعه مقالات مردم شناسي ج 2 ص 173/172، دانشمندان ديگر نيز درباره مسكن اوليه آرياها اظهار نظر كرده اند، از جمله دكتر لاتام كه اروپا و پروفسور رندل كه اسكانديناوي را وطن اوليه آريائيها مي دانند، اما عقيده اي كه امروز بيشتر طرفدار دارد، اينست كه مهد نژاد آريا در آسياي مركزي حوالي فلات پامير كنوني بوده است، در تاريخ هند (كمبريج) جلد نخست اين مطلب بطور تفصيل تشريح شده است.

8 – Eaarly History of India P. 29 : Smith

9 – هدي والا S. K. Hodiwala  در كتاب – آئين هند و ايراني ص 46 – 25 .

10 – دكتر اسپونز در مقاله اش در مجله آسيائي ژانويه 1915 .

11 – دكتر مدي مجموعه مقالات آسيائي در مقاله پاتالي پوتراي باستان.

12 – ريگ ودا : 13/24-1 و 5/4-1 ، و اهورا مزدا يشت 14 ويسنا 40/51 ويسنا 7/44 .

13 – و 14 و 15 – هدي والا آئين هند و ايراني ص 52 – 47 .

16 – ونديداد 19 شماره 43 و هدي والا آيين هند و ايراني ص 38 .

17 – P. M. Khareghat در مقدمه اي كه بر كتاب پارسيان هند باستان هدي والا نوشته است.

18 – J. M. Chaterji در مقاله بعنوان : پارسيان در ريگ ودا مجله ايران ليگ ژانويه 1945 .

19 – داس A. C. Das كتاب فرهنگ ودائي Vedic Culture .

20 – A. V. Kane مقاله : (پهلواها و پارسيها در ادبيات سانسكريت كهن) يادنامه مدي.

21 – F. C. Daver ايران و فرهنگ ايران ص 155. Iran and its Culture چاپ بمبئي 1953 .

22 – سر ميز ويليمز Sanskrit English Dictiomary .

23 – داور ، ايران و فرهنگ ايران ص 157 و شاپورجي هدي والا پارسيان هند قديم.

24 – ادي پروا، اوديوگاپروا و بهيشما پروا از مجموعخ بزرگ مهابهاراتا و ترجمه ها از كتاب ايران و فرهنگ ايران، داور، و پارسيان هند قديم، هدي والا نقل شده است.

25 – داور، ايران وفرهنگ ايران ص 157 – 155 .

26 – مجله سخن ص 5 شماره مخصوص هندآبان ماه 1343 .

27 – باسارا : ايران و نقش آن در تكامل تمدن بشري ص 23 .

28 – نقل به اختصار ازايران باستان ج 1 ص 308 / 367 .

29 – نقل به اختصار از ايران باستان ص 314 .

30 نقل به اختصار از ايران باستان 347 – 346 .

31 – سرپرستي سايكس تاريخ ايران ج 1 ص 169 چاپ 1921 .

32 – نقل به اختصار از ايران باستان ج 1 ص 571 و ص 636 – 629 .

33 – اون والا Dr. J. M. Unvala مقاله اي در مجله انسيتوي كاما شماره 10 ص 1 (مدارك تاريخي جديد درباره داريوش )

34 – مك كريندل Mc Crindle هند باستان آنطور كه در ادبيات كلاسيك توصيف شده است ص 1 .

35 – باسارا ايران قديم ص 26.

36 – سرجان مارشال . گزارش در سالنامه باستانشناسي هند 1913 – 1912 ص 5 و مقاله دكتر مودي در مجموعه مقالات آسيائي وي ص 213 / 212.

37 – مك كريندل : هند باستان آنگونه كه در ادبيات كلاسيك توصيف شده است ص 69 استرابو بخش 15 شماره 62 .

38 – اسميت = فرمانهاي آشوكا Edicts of Ashoka ص 19.

39 – مارشال = راهنماي تاكسيلا ص 76 .

40 – بهانداكار = آشوكا ص 187 .

41 – اسميت = آشوكا ص 140 .

42 – اسميت = آشوكا ص 141 .

43 – نقل به اختصار از ايران باستان ج 1 ص 796 – ص 732 و 739 .

44 و 45 و 46 و 47 – نقل با اختصار از ايران باستان ج 2 ص 1783 / 1772 / 1826 / 1836 .

48 – ايران قديم ص 34 .

49 – فرگوسن Fergussen تاريخ معماري هند و مشرق زمين ج 1 ص 51.

50 – اسميت : History of Fine Art in India and Cylon  ص 13 .

51 – مك كرنيدل : هند قديم مگاستنس ص 66 .

52 – اسميت = آشوكا ص 149 .

53 – Sir Henry Rawlisen . روابط هند و جهان غرب ص 29 .

54 – بهانداركار . آشوكا ص 149 .

55 – اسميت آشوكا ص 117 .

56 – Mc Phail آشوكا ص 56 .

57 – فرگوسن : فصرهاي نينوا و تخت جمشيد ص 161 / 158 .

58 – گزارش سالانه باستانشناسي هند 1905 / 1904 ص 36 .

59 – كاتالگ موزه سارانات ص 29 .

60 – رهنماي سانچي مارشال ص 10 .

61 – رهنماي سانچي مارشاي ص 92 / 91 .

62 و 63 – اسميت آشوكا ص 119 / 118 .

64 - رامپوسن Rampson . هند قديم ص 142 .

65 – اسميت آشوكا ص 118 / 117 .

66 و 67 – هاول ، راهنماي هنر هند، ص 44 ، ص 41 .

68 – فرگوسن، تاريخ معماري هند و مشرق زمين ج 1 ص 215 .

69 و 70 – فرگوسن تاريخ هند و مشرق زمين ج پ ، ص 18 / 17 و ص 59 .

71 – فرگوسن : تاريخ معماري هند و مشرق زمين ج اول ، ص 178 و اسميت ، تاريخ هنرهاي زيبا در هند ص 86

72 – فرگوسن و برگز: غارهاي مقدس هند ص 229 .

73 – فرگوسن : تاريخ معماري هند و مشرق زمين ج 1 ص 138 .

74 – Burgess and Pandit سنگنوشته هاي معابد زيرزميني مغرب هندوستان ص 36 .

75 – هدي والا، پارسيان هند باستان ص 13 .

76 – فوشر: آغاز هنر بودائي ص 81 .

77 – پ . پ . باسارا ايران قديم ص 49 و مقاله وي (آيا پارسيان در هند سلطنت كردند.) در هفته نامه مصور هندو ژانويه 1941.