|
|
||
كلكي، بيژن. "روستاي احمدآباد". دوره10،ش 116 (خرداد 51): 51-57، تصوير. |
||
|
|
||
|
خلاصه:موقعيت جغرافيائي و وضعيت عمومي ده، مراسم عروسي در ده مزبور، شرح يك داستان. |
|
|
|
روستاي
احمد آباد بيژن كلكي
از انتشارات ادارة فرهنگ عامه وضعيت
و موقعيت عمومي ده –
دهكده احمد آباد در دو كيلومتري شمالغربي
شهرستان دماوند ميان باغستانهاي سرسبز
مانند گاوميش خسته اي افتاده است. خانه
هايش پراكنده و نامنظم، گُله به گُله بدوش
يكديگر تكيه داده اند. آنهائي كه شكل و
شمايل روستائي دارند از سر در حياط شان كه
ميگذري ، پيش رو ايواني است كه چندين
اطاق را به سايه خود
پناه داده است و با اندكي جستجو طويله
ومرغداني و كرتهاي سبزي نيز ديده ميشود و «ورزها«
(گاوهاي اخته خويش) كه سر از آخور گرفته با
چشمهاي درشت باطراف نگاه مي كنند. روستاي
احمد آباد را خانه
هاي ييلاقي شهرنشينان از روال و شكل
ابتدائي بيرون آورده و چهره واقعي دهكده
را دگرگون كرده است. هر
خانواده با آنچه كه چرخ معيشت زندگيش مي
چرخد در اجتماعي كوچك و صميمي بكار مي
پردازد. و زمين آنها را وادار ميسازد با
احساس مسئوليت ناشي از
كار اشتراكي نسبت به يكديگر نزديك شوند و
بيشتر قيود خانوادگي از هم پاره شود و اگر
كاسه نان و تريدي در ميان است همه دستها
بيك روال به آن دراز شود. جمعيت
احمد آباد در بيشتر فصول متغير است،
تابستانها كه خوش نشينها از شهرها به نقاط
سفر كرده باز
مي گردند نزديك به هزار نفر مي رسد كه
تيره هاي مختلفي را تشيكل ميدهند. چنانكه
روستئيان اظهار ميدارند ساكنين اصيل و
بومي احمد آباد از نسل مردي بنام احمد مي
باشند كه هفتصدسال پيش به اين منطقه سفر
كرده و با زني بنام مامك ازدواج نموده است.
چون مامك زني كاردان و با هوش و مدير بوده
در توسعه آبادي زحمت فراواني متحمل شده
بود، در سالهاي نخستين ، بناي احمد آباد،
بنام مامك آباد ناميده ميشد اما پس از
ازدياد نسل احمد كم كم براي اينكه نام پدر
بر جاي بماند و در نسب آنها كه اولاد ذكور
بودند دخل و تصرفي نشود روستا را بنام احمد
آباد ناميدند اينك نسل احمد بچهار تيره
بنامهاي مقصودي –
تاولي –
پازوكي –
چيتگر تقسيم شده است. روستا
كه شكل و جاني گرفت اندك اندك از اطراف
خانواري چند بدين منطقه روي آورده رحل
اقامت افكندند خصوصاً عده اي از لرهاي
چادرنشين خطه فارس بنام هداونديها بامر
دولت وقت كوچانيده شده در مامك آباد ساكن
شدند. هداونديها
نيز اينك زير تيره هائي بنام حيدري –
غلامي –
نوائي –
فارسي دارند. هداونديها
با وجود اينكه دامدار و كوچنده بودند واز
ولايت ديگر آمده بودند خيلي زود فرهنگ
روستائي را پذيرفته و در مدت كمي خلق وخوي
و زندگي كوچندگي را فراموش كردند. نخست چون
دامدار بودند ومتحرك وزمين زير پا ومحل
زيستشان هميشه بطور موقتي بود و كشاورزي و
كشت و كار زمين آنها را مجذوب نمي كرد.
چنانكه بامور دام با عشق و علاقه مي
پرداختند و بدنبال رمه سرزمينها را پشت سر
مي گذاشتند، اما كشتشان را در زير باد
وباران به اميد خدا رها مي كردند. بنظرشان
زمين تنها غذاي آنها را تأمين مي كرد، اما محصول دامي كره و شير و پنير و پوست
و پشم وروغن، درآمد اقتصادي آنها را تشكيل
مي داد. با اين وجود كنار روستائيان احمد
آباد با آرامش تمام بي آنكه بگو مگوئي با
يكديگر داشته باشند امور دقيق كشت و ورز،
با شرايط آب و هوا و موقعيت خاك را
آموختندو اندك اندك زمين در نظرشان قرب و
ارجي يافت. نجابت خاك در دلشان ريشه گرفت،
در محدوده اي خاك آرام و ساكن فرزندانشان
بدنيا آمد و بدينسان ديگر رمه نتوانست
هداونديها را بدنبال خويش از يورد و خانه
شان دور كند و ديگر اينكه دام بعلوفه
احتياج داشت در حاليكه زمينها زير كشت بود
و چراگاهها دور، بآساني گذشته نمي شد بكار
دام پرداخت چرا كه گله خانه بدوشي ميخواست
آنهم از روستائي كه تازه درختان سيبش گل
كرده بود! عدهاي
از روستائيان احمد آباد با آنكه بباغداري
و كشاورزي مي پردازند، دكانداري و خريد و
فروش نيز مي كنند البته بيشتر دكانها در
فصل مخصوصي از سال باز ميشود تنها سقط
فروشي مشهدي عبدالعظيم پازوكي واسدالله
هداوندي در تمام سال باز است و مردم
مايحتاج اوليه خود از قبيل قند و چائي و
توتون و سيگار و كبريت و سوزن و نخ
از آنها تهيه مي كنند و براي خريدهاي
عمده به دماوند ميروند و روي هم رفته تعداد
دكانهاي احمدآباد با قصابي و قهوه خانه به
هشت باب مي رسد كه تابستانها بعلت بازگشت
خوش نشينها و داشتن مشتري درشان را باز مي
كنند و ديگر فصول بسته ميمانند. قهوه چي
پيشتر از ديگر پيشه وران دكانش را باز مي
كند و هميشه بساط چائي و سماورش روبراه است
وديزي آبگوشتش نيز سر آتش مي جوشد ونيمروز
كارگران و آنهائي كه از نقاط ديگر به احمد
آباد ميآيند مي توانند در آن به نان و
آبگوشت يا نيمرو شكمشان را سير كنند. دهكده
نانوائي ندارد و دو خانواري كه كار
ناونوائي را بعهده گرفته و نان خانگي
تنوري مي پزند و كيلوئي يك تومان مي فروشند
و از قرار دانه اي چهار ريال مي افتد كه هشت
تاي آن يك من مي شود. |
|
احمد
آباد دبستاني بنام دبستان آقا جناب دارد
كه بيست سال پيش تأسيس شده است. زمين
اين دبستان رامالك بزرگ روستا، آقا
جناب نامي در اختيار دولت گذاشته است. هواي
لطيف و باغهاي سرشار از درختان ميوه و
زمينهاي حاصلخيز سبز و آب فراوان احمد
آباد كودكان را شاداب و هوشيار بار آورده
هرجا كه درختي و علفزاريست هياهوي تني چند
از كودكان و خردسالان شنيده ميشود كه
سرگرم بازي و جست وخيزند، از بيگانگان نمي
هراسند بي هيچ شرمي با آنها بگفتگو مي
نشينند معلوم است كه تجمع تابستاني شهريها
در روستا و نشست و برخاست و آمد ورفتشان
بشهر تأثير فراواني در كودكان روستائي
ورفتار و گفتارشان داشته است. هرچند مدرسه
بيشتر از چهار پنج اطاق ندارد ولي با وجو
آن صدوده نفر دانش آموز دختر وپسر در آن
سرگرم تحصيلند. مدرسه
نام مخصوصي ندارد و در روستا بهمان نام
صاحب زمين ناميده ميشود. بيشتر احمد
آباديها راغبند كه فرزندانشان دنباله درس
و مشق مدرسه شان را گرفته و بهمان دوره
ابتدائي اكتفا نكنند و البته آنهائي كه
دستشان باز است وتوانائي دارند بچه هايشان
را بمدرسه هاي دماوند مي فرستند. با پيشرفتهاي اخير مملكت چنين بنظر ميرسد كه سال بسال روستائيان احمد آباد در كار درس و مشق فرزندانشان پي گيرتر مي شوند و ديگر تنها بخواندن ونوشتن آنها قناعت نمي كنند و هر سال دانش آموز بيشتري از روستاها بشهر هجوم مي آورند تا بتحصيلات خود ادامه دهند. احمد
آباديها مسلمان وپيرو مذهب تشيع مي باشند
و از رفتار و كرداران چنين برمي آيد در
آئيني كه دير از ساير نقاط ايران پذيرفته
اند بسيار متعصب مي باشند و اين خود باعث
تعجب است در اين منطقه كوهستاني كه تا
ديرباز دين زردشت پابرجا مانده بود
اينك بصورت يك روستاي سخت مذهبي در آمده
است كه داراي حسينيه و مسجدي است كه بيشتر
ايام سال در آنها مجالس سوگواري و تعزيه
داير مي باشد. |
|
احمد
آباديها آب ريخت و پاش و آشاميدني و زمينها
و باغهايشان را از چشمه علا تأمين مي كنند
و سالهاي خشكسالي كه آب چشمهكم شده بود
باغدارها آنهائي كه دستشان بدهانشان مي
رسيد براي آبياري درختان و زمينهاي باغشان
چاه نيمه عميق زده و از اين كمبود آب
مصرفيشان را تأمين مي كردند ولي با
بارندگي سال جاري اينك چاهها بي مصرف
افتاده و چشمه علا آب مورد مصرفشان را
تأمين ميكند. آب چشمه علا 45 هكتار زمين را
سيراب مينمايد. آبياري در اين منطقه روال
مخصوص قديمي ندارد. بيشتر آبياريها شبانه
روزي است و حق آبه ها بستگي به وسعت زميني
است كه روستائيان زيركشت دارند. آب در
زمنيهاي احمد آباد در سه نوبت هشت روزه و
دوازده روزه و شانزده روزه مي چرخد. وسعت
زمينهائي كه هر هشت روزه آب در آنها مي
چرخد 29 هكتار و دوازده روزه ها 14 هكتار
زمين زير كشت دارند و مابقي كه دو هكتار و
400 متر مربع باشد دوره آب گردشان شانزده
روز طول مي كشد. برآورد گردش آب از روي ساعت
و يا سايه قراردادي «غار پهلوان» مي باشد
كه در سه چهار كيلومتري مشرق احمد آباد
قرار دارد. در قله اين كوه دو حفره غار
مانندي وجود دارد كه هنگام ظهر با تابش نور
مستقيم آفتاب بر آنها سايه شان سر بهم داده
و جفت مي شود و در اين هنگام سايه ها نيمروز
روستا رانشان ميدهد وآنگاه كه شامگاه سايه
ها به دم آب چشمه علا مي رسد تمام شدن روز
درآبادي اعلام مي شود و بار ديگر فردا كه
نور خورشيد به آب چشمه ميتابد يك شبانه روز
از گردش آب نوبتي سپري شده است. در احمد
آباد گاه گذاري حق آبه ها خريد و فروش نيز
مي شود آنهائي كه به علت پاره اي گرفتاريها
خود نمي توانندن از سهميه آبشان در محل
استفاده نمايند و آنها را بكشاورزان از
قرار هر ري 10 تومان ساليانه مي فروشند. از
ده سال پيش چهره كشاورزي اين منطقه بكلي
تغيير كرده و كشت حبوبات تازه اي كه با خاك
و قوت زمين بستگير داشته و يا احداث باغهاي
جديد كه روي اصول باغداري مدرن بوجود آمده
است اقتصاد مردم را بطور قابل ملاحظه اي
پيش برده است. روستائي از ديرباز كار دام
ودامداري را بعلت نداشتن مرتع و چراگاهها
و تأمين علوفه زمستاني رها كرده است چرا كه
زمينهاي محدود و تكه تكه ده همگي زير كشت
محصول رفته و كوهستانهاي اطراف نيز بعلت
بارانهاي سيلابي و شسته شدن خاك شيب دانه
ها و يا سنگلاخي بودن براي دام علف چري
بشمار نميرفته است. اينك
احمد آباديها با دگرگوني كه در كليه شئون
زندگيشان رخ داده است درحال رشد و توسعه
اقتصادي و فرهنگي مي باشند. در زير مراسم
عروسي اين روستا همراه با قصه عاميانه اي
براي آشنائي بروال چنين آئينهاي ماندگاري
يادآور ميشويم: شيوه
عروسي: روستاي احمد آباد بعلت نزديكي به شهر و آب و هواي ملايم و باغهاي عطر آميزش ييلاق شهرنشينان بشمار ميرود، چه بسا كه بهار هنام از پاي درختان ميوه اش آب جويبارها زمزمه كنان ميگذرد و چنان شاخ و برگها شكوفه مي بندند كه بچشم مي آيد، دارند از شكوفه گُر مي گيرند. |
|
كشك
پزون : روز
كشك پزون خانواده پسر آش كشكي مي پزند و
همراه آن 2 تا 3 متر چلوار يا متقال سفيد به
نسبت توانائي خود براي هر يك از خويشان
نزديك خانواده دختر مي خرد و با مقداري نمك
در يك سيني يا خنچه ميگذارد و بخانه دختر
مي فرستد. گاهي همراه اين هديه كه بنام «شير
پنير» ناميده ميشود، دايره زني نيز ميرود
تا بمقصد برسنددايره مي زند و تماشاگران
نيز كف مي زنند و هلهله مي كشند. از پي آنها
خويشان و پدر و مادر و ريش سفيدهاي روستا
بخانه دختر مي روند و دختر را براي پسرشان
خواستگاري مي كنند و پس از گفتگوهاي بسيار
و توافق سر مهريه نخست مقداري پول بنام «خرج
بران» خانواده دختر مي گيرد و گاه با اين
پول بارو بنشني نيز داده ميشود كه با آن
مهمانيهاي خانوداه دختر راه انداخته مي
شود. در اين روز دختر نامزد ميشودوبندرت
اتفاق مي افتد كه انگشتري دستش كنند مگر
آنهائي كه بيشتر ادا و اصول شهري را ياد
گرفته و پابندش شده اند رغبت دارند كه
دخترشان حلقه نامزدي انگشت كند، بدين كار
مي پردازند. آنگاه همان روز يا وقتي ديگر
عده اي از خويشاوندان خانواده دختر و پسر
همراه عروس و داماد بشهر ميروند و در محضر
رسمي عقد مينمايند و پس از آن از بازار نيز
كه زير پايشان است خريدي مي كنند و به
روستا بر مي گردند. هيزم
عروسي : پيشترها
كه روستائي توانائي خريد اجاقهاي نفتي را
نداشت و يا اگر ممكن بود كه صاحب چراغكي و
پريموسي باشد، اما دل و دماغ و حوصله روشن
كردن و ور رفتن به آن را در خود نمي يافت
چراكه بآساني مي توانست در گرماي هيزمي كه
بفراواني در روستا پيدا ميشد، اجاقش را
هميشه روشن نگاهدارد بدينجهت چند روزي
بعروسي مانده دو نفر از طرف خانواده داماد
مأمور ميشدند كه از كوه هيزم شكسته براي
جشن عروسي بياورند تا آتش اجاق زندگي نوين
از هيمة پاك باشد. هيزم شكنها همين كه
نزديك آبادي ميرسيدند عده اي از خويشان
خانواده داماد به پيشوازشان مي رفتند وروي
هيزمها را پارچه هاي رنگين و قرمز مي
كشيدند و هلهله كنان و كف زنان آن را بخانه
داماد مي بردند. هيزم شكنها از كسان داماد
شاباشي مي گرفتند و ناهار نيز مهمان
خانواده داماد بودند. اينك
هرچند كه اين روش بندرت عمل مي شود ولي
چنين بنظر ميرسد كه اين سنت شايد از همان
پايا نگاهداشتن آتش زردشت باشد كه اينك
نيز در ميان زردشتيان معمول است كه بپاكي
هيمه آتشكده اهميت فراواني قائل ميشوند و
بي شك احترام اين آتش كوچك زندگي باعتقاد
آن كه آتش بزرگ و شكوهمند محسوب ميشده است،
در اين روستا برجاي مانده است. حنابندان: روز
حنابندان از طرف خانواده داماد ميان كاسه
حنائي درست مي كنند و در وسط آن چندين شمع
روشن مينمايند و در كنار آن در يك سيني سه
كيسه سربسته حنا و با چند عدد صابون و كيسه
حمام ميگذارند و بخانه عروس
مي برند و عده اي از خويشان دست و پاي
خود و عروس را حنا مي بندند و بحمام مي روند.
هنگام بيرون آمدن حمامي شيريني و انعامي
مي گيرد و آنگاه پارچه اي سفيد و نازك يا
روسري بسر عروس مي اندازند و رويش را مي
پوشانند و بخانه بر مي گردانند. در
اين روز خانواده داماد عده اي از خويشان
خود را براي شام دعوت مي كند. پس از اينكه
شام خوردند خانواده عروس حناي داماد را در
يك سيني گذاشته و روي حنا شمع روشن كرده و
بخانه داماد مي فرستند . در اين هنگام
صندلي يا چهارپايه اي ميآورند و رو بقبله
مي گذارند و ساقدوش از ريش سفيدها و
بزرگترهاي مجلس و پدر و مادر داماد اجازه
مي گيرد كه داماد روي چهارپايه بنشيند.
داماد همين كه روي صندلي يا چهارپايه نشست
ساقدوش كي استكان شربت باو مي دهد و آنگاه
دست راست داماد را رو بقبله بلند مي كند
واز حنا مقداري كف دست داماد مي گذارد و
جوانهائي كه هنوز ازدواج نكرده اند حنا را
از كف دست داماد «چپو» (چپاول) مي كنند.
مراسم حنابندان كه تمام مي شود جوانها تا
نيمه شب برقص و پايكوبي مي پردازند و يا
شال بازي مي كنند. آنگاه داماد را بحمام
ميبرند. حمامي كساني كه همراه داماد بمام
آمده اند بدست و سرشان حنا ميگذارد و نزديك
صبح از حمام بيرون ميآيند و در خانه داماد
صبحانه ميخورند وهر كسي پي كارش ميرود تا
بار ديگر همانروز عصر آرايشگر يا حمامي در
خانه ها ميرود و از قوم وخويش ودوست وآشناي
هر خانواده واز كساني كه بايد در مراسم «زن
برون» شركت كنند، دعوت مي كند. زن
برون : عصر
داماد بهمراه ساقدوشها و دوستان نزديك بار
ديگر بحمام ميرود و پيرمردها و عده اي ديگر
جلو حمام صف مي كشند. داماد در حمام سروتني
مي شورد و هنگامي كه از آب بيرون ميآيد
ساقدوش در سربيه كاسه آبي را كه پيشتر ملاي
ده بر آن دعا خوانده و تطهيرش كده است و
بنام «آب بخت» ناميده ميشود بر سر داماد
ميريزد. سر اين كاسه را مي پوشانند بطوريكه
چشم كسي بر آن نيفتد. اين آب كه مظهر پاكي و
پاكيزگيست همچون غسل تعميدي ميماند كه
مسيحيان بكودكان خود ميدهند. مردي كه آب
بخت برسرش ميريزند باعتقاد آنكه قدم
بزندگي تازه اي ميگذارد و بار مسئوليتي را
بر دوش ميكشد و روزهاي پاك و روشني در پيش
خواهد داشت. آب بخت را به نيت اينكه : الهي
باميد تو اين زندگي مبارك است بر سر داماد
ميريزند و پس از اينكه داماد لباس پوشيد ،
ساقدوش آينه اي بدستش ميدهد كه در آن
خود را نگاه كند. بي شك آب و آينه كه در ميان
اقوام آريائي از قديمترين ايام سمبل نور و
روشنائي است در اينجا نيز بهمين اعتقاد
بكار گرفته ميشود. داماد كه بآينه نگاه كرد
دوروبريها هجوم آورده و او را مي بوسند و
ميگويند، مبارك باشد. همين كه داماد از
حمام بيرون آمد خويشاوندان نقل و نبات و
پول خرد بر سرش ميپاشند و داماد دست كساني
را كه بيرون حمام بصف ايستاده اند مي بوسد
و آنها نيز متقابلاً صورت داماد را. پس از
آن جمعيت بهمراهي نوازندگان بخانه داماد
ميروند. در وسط حياط چهارپايه يا كرسي كه
با پارچه هاي رنگين يا فرش و گليمي تزئين
شده است مي گذارند كه داماد با اجازه پدر و
مادر و ديگر ريش سفيدها روي آن مي نشيند و
ديگران در اطاقها و محلهائي كه براي
مهمانان آماده كرده اند استراحت كرده و
چائي وشيريني ميخورند آنگاه طفل شيرخواره
ايكه پسر باشد به نيت اينكه بچه اول داماد
پسر ميشود ببغل داماد
ميدهند، در اين هنگام زن و مرد كف زده و
شادماني مي كنند و زنهاي محرم از صورت
داماد مي بوسند ونقل ونبات بر سرش ميپاشند
و نامحرمها به سر شانه داماد دستي زده
ميگويند: انشاالله مبارك است. پس از آن
ساقدوشها داماد را بميان مهمانان ميآورند
و مي نشانند و سيني مخصوص ميوه و شربت را كه
ساقدوشها پيشتر براي داماد تهيه كرده اند
پيش ميآورند . داماد شربت راميخورد و
ساقدوشهاميوه ها را در دستمالي مي ريزند
از مهمانان اجازه ميگيرند كه داماد را
براي گردش بيرون ببرند. پس از گرفتن اجازه
ساقدوشها بهمراه داماد مجلس را ترك ميكنند.
هنگامي كه داماد از مجلس مهماني بيرون
ميآيد، جوانان پي فرصتي ميگردند كه كفش يا
كلاه و يا دستمال داماد را بربايند و اگر
كسي موفق بدينكار شد ساقدوشها وظيفه دارند
كه در مقابل شي ربوده شده غرامتي كه
رباينده آن را راضي كند بپردازند تا شي
ربوده شده را پس دهد وبار ديگر آن را
بداماد باز گردانند. داماد تا موقع شام
فرصتي دارد كه از آخرين ساعات آزادي
وروزهاي مجردي بطور دلخواه استفاده كند و
بتفريح و گشت و گذار بپردازد و دمي بخمره
بزند. در
اين روز در خانه عروس نيز بزن و بكوبي راه
مي اندازند و عده اي از قوم و خويشهايشان
را براي شام دعوت مي كنند و عروس را رخت نو
مي پوشانند با وسمه و سرخاب و سفيد آب بزك
مي كنند. پس از خوردن شام پدر داماد
بهمراهي چند نفر ريش سفيد قباله عقد را با
مقداري قند و نبات و شيريني در يك سيني
ميگذارند و همراه با جهازيه بخانه عروس
ميبرند. خانواده عروس به پيشواز مي آيند و
آنها را با عزت واحترام بخانه ميبرند و پس
از خوردن شيريني و شربت، قباله را پدر
داماد يا بزرگتري جلو پدر عروس ميگذارد و
از جهازيه نيز صورتي برميدارد و بعد براي
بردن عروس بخانه داماد اجازه ميخواهند .
پدر عروس موافقت ميكند و بهمراه دخترش و
ساقدوشها معتمدي با چند تن از بستگانش مي
فرستد. موقع بردن عروس خانواده دختر بكمرش
نان و پنيري براي خير و بركت مي بندد و اگر
راه دور باشد عروس را با چهارپائي كه با
پارچه هاي رنگين آذين بسته اند سواره
ميبرند ودر صورت نزديك بودن راه پياده
براه مي افتند. عروس اندكي كه ازخانه دور
شد از رفتن خودداري مي نمايد وايراد و
بهانه اي مي گيرد كه مثلاً راه سنگلاخي است
و نمي تواند راه برود. معتمد ببرادر داماد
يا يكي از كسان نزديكش دستور ميدهد كه راه
را پاك كند و يا خم شود كه عروس مانند اينكه
از پل ميگذرد از رويش عبور كند، بدينگونه
تا نزديك خانه داماد برسند عروس سه بار مي
تواند بهانه بگيرد و از رفتن خودداري كند.
از اين بهانه ها چنين بر ميآيد كه عروس
هنوز تكيه بخانه پدري دارد با پشت گرمي
آنها حرفش را در رو دارد و گاهي نيز مي
تواند با بهانه
هاي غير ممكن عروسي را بهم بزند. همينكه
عروس نزديك خانه هاي داماد و قوم
وخويشهايش رسيد معتمد، داماد را فرا مي
خواند كه بيايد بسينه عروس سيب بزند .
داماد همراه ساقدوشها كه لاله روشني كه در
آن شمعي ميسوزد در دست گرتفه اند ميايد از
هفت هشت قدمي دو سينه بسينه عروس ميزند.
سيبها را ساقدوشها برميدارند و با يك
دستمال آجيل بدامن عروس ميريزند وعروس نيز
آنها را بهمراهان خود مي بخشد. بار ديگر
جمعيت هلهله كنان براه مي افتند و همينكه
عروس بسر در حياط خانه داماد رسيد كاسه اي
عسل يا شيره پيش ميآورند و عروس پنجه اش را
به آن ميزند و به سردر حياط خانه ميمالد به
نيت اينكه با شيرين كامي و خرمي باين خانه
وارد شديم وآنگاه جلو عروس اسفند دود
ميكنند و داماد به بالاي پشت بام مرود و
هفت ريگ در دست مي گيرد و آنها را به سر
عروس ميزند تا شيطان و اهريمن نيرنگ
وفريبكاري را از جسم عروس دور كرده باشد.
شايد در گذشته اين هفت ريگ سمبل
امشاسپندان بوده و هر يك بنام فرشته اي ياد
ميشده است كه آنها را در زندگي ياري دهد
ولي اينك اين هفت ريگ نامي ندارد تنها
ميتوان به مقدس بودن عدد هفت اشاره اي كرد
كه در ميان بعضي از طوايف ايراني پابرجا
مانده است. بعد از اين كارها جمعيت برقص و
پايكوبي برميخيزند و عروس را در اطاقي جدا
از مردها مي نشانند و ساقدوشها ودختران
جوان دورش را مي گيرند و آنگاه پس از خوردن
شام عروس را بحجله كه اطاق مفروش و آراسته
ايست مي برند و پدر داماد با ساقدوشها زنها
را از حجله بيرون مي كنند و عروس و داماد را
دست بدست ميدهند. در اين هنگام عروس و
داماد مي كوشند پيشتر از ديگري پاي يكديگر
را لگد كنند كه برتريشان در برابر مشكلات و
زندگي زناشوئي معلوم شود. عروس و داماد هر
يك دو ركعت نماز حاجت ميخوانند و عروس
روباز نمي كند تا اينكه داماد پولي بنام «زيرزباني»
ميدهد. صبح
روز ديگر عده اي از خويشان داماد دستمال شب
زفاف را بخانه پدر عروس مي برند و مادر
عروس نيز ترحلوائي با آرد و شكر و روغن مي
پزد و براي داماد و دخترش مي فرستد. مادر
زن سلام : سومين
روز عروسي داماد با چند تن از خويشان و
نزديك و ساقدوشها براي خوردن ناهار بخانه
پدرزنش ميرود. ناهار كه خوردند پدرزنش
پارچه كت و شلواري يا ساعتي، انگشتري بنام
«خلعتي» بداماد ميدهد و داماد همانروز
بديدن خويشان نزديك خانواده زنش ميرود و
هر يك از آنها نيز هديه اي ميدهند كه
ساقدوشها آن را گرد آورده بخانه داماد مي
فرستند. ني
سبز –
داستاني از احمد آباد يكي
بود، يكي نبود، زيرگنبد كبود، غير از خدا
هيچكس نبود. پادشاهي بود سه دختر داشت.
يكروز صبح كه نور آفتاب مانند زنبورهاي
طلائي روي گلهاي باغ نشسته بود، دخترها
راه كوچه باغ قصر را پيش گرفتند و روبدشت
نهادند . رفتند، رفتند، تا رسيدند
برودخانه اي كه آبي شفاف بصافي آسمان
بهاري داشت. هرچه كوشيدند، نتوانستند از
آب بگذرند. قايق راني با قايقش از آنجا مي
گذشت درحالي كه آوازي زير لب زمزمه مي كرد،
دخترها كه چشمشان به قايقران افتاد از او
خواستند كه آنها را از رودخاه بگذراند.
قايقران قبول كرد وگقت: با كمال ميل
دخترهاي قشنگ شما را سوار قايقم ميكنم،
اما بشرط اينكه وقتي از رودخانه گذشتيد هر
كدام بوسه اي بايد بمن بدهيد. دخترها ابتدا
دو دل شدند و پس از اندكي تفكر دخترهاي
بزرگتر پذيرفتند . اما دختر كوچكتر زير بار
نرفت. قايقران دو تا دخترها را از رودخانه
گذرانيد و دختر كوچكتر كه ديد خواهرها از
آب گذشتند دل بدريا زد و از آب گذشت.
خواهرهاي بزرگتر براي اين كه رازشان فاش
نشود خواهر كوچك را خفه كردند و بآب
انداختند و پس از آن بقصر بازگشتند. نيمروز
كه سر سفره نشستند پادشاه رو كرد بدخترها و
گقت: نور چشمانم، دخترهاي قشنگم، پس بند
دلم، عصاي دستم، دختر كوچكه ام كو؟ دخترها
جواب دادند شاه بابا رفته منزل خاله جان
مهماني. چندي كه گذشت موج آب دختر را بساحل
برد وباران و برق زمستاني هم آنقدر باريد و
باريد تا روي دختره را پوشاند. بهار كه
رسيد و برفها آب شد از كرانه رود ساقه اي ني
سبز روئيد. روزي چوپاني كه از ساحل مي گذشت
چشمش به ني افتاد و خوشحال شد و گفت: به به
چه ني خوبي، جان ميدهد كه از آن ني لبك
بسازم. از جيبش چاقوئي درآورد و ني را بريد
و از آن نيلبكي ساخت. روزي از روزها كه پسر
عموي دخترهاي پادشاه بشكار رفته بود چوپان
را ديد كه نيلبك ميزند. خوب كه گوش كرد شنيد
از نيلبك چنين آوائي برميخيزد: بزن چوپون،
بزن چوپون، خوب ميزني ني، مرا كشتن، رها
كردند در آب. پسرعموي دخترها ني را از
چوپان خريد وبراي پادشاه برد. پادشاه از
نيلبك خوشش آمد و شروع بنواختن نيلبك كرد
واز آن آوائي اين چنين شنيد: بزن شاه بابا،
بزن شاه بابا، خوب ميزني ني، مرا كشتن، رها
كردند در آب. پادشاه غمگين شدن و نيلبك را
بكناري انداخت. دخترها كه صداي خواهرشان
را در نيلبك شناختند آن را شكستند و ميان
باغچه انداختند. چندي كه گذشت ني بصورت
بوته خربوزه
اي سبز شد وخربوزه داد. روزي كه پادشاه
بگرمابه رفته بود باغبان خربوزه را كندو
به حضور پادشاه فرستاد. پادشاه كه چشمش به
خربوزه افتاد كارد برداشت تا آن را پاره
كند كه ناگهان صدائي شنيد: شاه بابا نبر،
شاه بابا نبر، سرم و ميبري. پادشاه متحير
ماند. بار ديگر خواست خربوزه را ببرد باز
چنين شنيد: شاه بابا نبر، شاه بابا نبر،
دستم وميبري. باغبان كه در حضور پادشاه بود
دست پيش برد و خربوزه را دو نيمه كرد
ناگهان از ميان آن دختر كوچكتر لخت وبرهنه
بيرون آمد . شاه بسيار شادمان شد ودستور
داد تا نديمه ها لباس بتن دختر نمايند و پس
از آن ماجرا را براي پدر بيان داشت. پادشاه
گفت: باشد دخترم، بيا برويم تو پشت پرده اي
پنهان شو من از خواهرانت حال و حكايت
ميپرسم. پس از آن پادشاه دخترانش را خواست
واز آنها پرسيد: خوب دختران قشنگم دوسه
ماهي از رفتن خواهر كوچكتان گذشته و هنوز
باز نگشته است بگوئيد چه بلائي بر سرش آمده
كه تاكنون خبري بما نرسيده است. دخترها
جواب دادند: شاه بابا شايد بين راه گم شده
يا گرگ پاره اش كرده است. در اين هنگام
باشاره پادشاه دختر كوچكتر از پشت پرده
بيرون آمد. دخترها از ديدن خواهرشان متحير
شدند. شاه دستور داد تا گيس آنها را ببرند
ودر شهر بگردانند، اما خواهر كوچكتر
پادرمياني كرد و از گناه خواهران خود
درگذشت. پادشاه هم آنها را بخشيد وهمگي
بسلامتي و خوشي ساليان دراز كنار هم بسر
بردند، خدا كند شما هم هميشه خوش و خرم
باشيد. |