مختصري از روابط ايران و هند، در اعصار باستان (2)

عصر طلايي امپراتوران بزرگ موريائي هند و اثرات فرهنگي ايران هخامنشي و ديانت زرتشتي در تكوين اين دوره

تحليل دقيق روابط دامنه دار ايران و هند در عصر هخامنشي بر اساس: فرضيه دكتر اسپونر هندشناس معروف انگليسي و بررسيهاي عالمانه دكتر جيوانجي مدي ايرانشناس پارسي هند در تأييد اين فرضيه همراه با تاريخچه

اي مختصر از روابط ايران و هند، در اعصار باستان (2)

ترجمه، تهيه و تدوين : مهدي غروي    با همكاري مؤسسة خاورشناسي كاما، بمبئي، هند

عصر زرتشتي در تاريخ هند « بخش نخست»

دكتر د . ب . اسپونر

نخستين كسي كه محل اصلي پايتخت آشوكا را تعيين كرد باستان شناس معروف كلنل دكتر وادل Waddell بود پس از آن در سازمان باستان شناسي و حفريات تاريخي هند اين مسئله، يعني حفاري اين منطقه يك برنامه مهم و پر ارزش شناخته شد، محل دقيق پايتخت باستاني امپراطوري هند در محلي بنام پاتالي پوترا Pataliputra در حوالي شهر پتنا قرار دارد.

كلنل وادل در گزارش خود ازهزينه هنگفت و مشكلات ديگر كار بتفصيل سخن گفته است، خوشبختانه قسمت اعظم اين دشواريها با بودجه اي كه پارسي معروف هند راتان تاتا در اختيار اداره باستان شناسي قرار داد برطرف گرديد ، مقدار اين هديه سالي 20 هزار روپيه است كه قرار شد براي اين حفريات بمصرف برسد. بنده از دكتر مارشال مدير كل باستانشناسي هند سپاسگزارم كه مسئوليت اين حفاري را به من داد. گزارش حفاريهاي من در سالنامه تحقيقات باستانشناسي هند طي سالهاي 1913 1912 و 1914 1913 داده شده است:

Annual Repots of the Archaeological Survery, Eastern Circle 1912 – 1913 and 1913 – 1914 .

اكنون درين مقاله كوشش خواهم داشت كه از كارخود نتيجه گيري كنم و البته از لحاظ گزارش كار آنچه درين جا خواهيد خواند خلاصه اي است از آن گزارش مشروح.

كلنل وادل براي آغاز آزمايشهاي خود، در اطراف شهر پتنا كمانه هاي متعدد زد و بخصوص منطقه اي را كه واقع است در ميان دو منبع آب در نزديك دهكده كومراهار Kumrahar در جنوب شهر جديد پتنا بدين منظور انتخاب كرد. وادل در حفريات خود چند تكه سنگ صيقلي شده با سطح منحني يافت كه معلوم بود قسمتي است از يك ستون موريائي Maurian (سلسله بزرگ امپراتوري هند قديم) و اين سبب شد كه وي درباره امكان وجود يك ساختمان موريائي در اين محل انديشه كند. و باتوجه بآنچه زائران چيني بودائي در كتابهاي خود نوشته اند، اعلام داشت كه يكي از دو ستون منقوش و منقور آشوكا مي بايستي درين محل بخاك رفته باشد.

كاوشهاي من بر پايه اين تصورات در ششم ژانويه 1913 آغاز شد، در همان چند روز نخست قطعاتي از ستون يا ستونهاي سنگي پيدا كرديم و من نتيجه گيري كردم كه بواسطه تعدد و تنوع بافت سنگها و قطر كم ستون يا ستونها بايد در جستجوي ستونهاي مشابه يك ساختمان باشيم نه يافتن بقيه قطعات يك ستون يادگاري. به اين ترتيب نوع حفاري من عوض شد و نتيجه كار بسيار عالي بود. درست يك ماه بعد در هشتم فوريه آثار يك تالار ستون دار را يافتم، متأسفانه بواسطه اينكه قسمتي از عمارت در اثر نفوذ آب و رطوبت از بين رفته است و قسمتهاي چوبي سقف و كف نيز سوخته و يا بمرور زمان فاسد و معدوم شده است كاري بسيار دشوار در پيش داشتيم و ناچار بودم كه با استفاده از علم چينه شناسي و قطعات برجاي مانده ستونها به بررسي خود ادامه دهم.

شما با مطالعه اين مقاله  خواهيد ديد كه نتيجه گيري و استفاده من ازين بررسيها با درنظر گرفتن ديگر شواهد و مطالب مربوطه چقدر درخشان و اميدوار كننده بوده است. با اينكه شواهد قابل لمس بسيار محدود و معدود بوده است.

بر پايه برداشتهاي فني باستانشناسي كه بر اساس علم چينه شناسي استوار بود و درينجا وارد شدن بدان باعث خستگي فكري خوانندگان خواهد بود من اين مطالعات را آغاز كردم و آنچه كه بعنوان توجيه و تفسير برين مبنا داشته ام داراي جنبه صد در صد قطعي نيست، البته تاريخ و كندو كاوهاي بيشتر و بررسيهاي باستانشناسي آينده آنرا روشن تر و قطعي تر خواهد ساخت . من درين مقاله كوشش بسيار داشته ام كه مطلب هرچه بيشتر مستدل و مستند باشد.

بعنوان نقطه شروع و اساس كار طرح اصلي بنا را كه در نخستين فصل حفاري خود يافتم بررسي مي كنم. درينجا هشت رديف ستون وجود دارد و در هر رديف ده ستون صيقلي شده سنگ ماسه تعبيه شده بوده است. بدلائلي كه ذكر آن درين مقاله مورد ندارد يكي از ستونهاي تالار از سرنوشت عمومي ستونهاي ديگر كه از هم پاشيدگي در اثر نفوذ آب و رطوبت است محفوظ مانده و سالم بدست ما رسيد، از روي اين ستون اندازه هاي دقيق و خصوصيات ستونهاي ديگر را يافتم، در حقيقت يافتن اين ستون دومين عامل مثبتي بودكه مرا قادر ساخت تا درباره طبيعت اصلي و وضع اوليه تالار بررسي كنم وازين لحاظ پيشرفت بسيار در كارم فراهم گرديد.

مي توان گفت كه بناي يافته شده تالاري بوده مربع با ستونهاي سنگي كه خود بفواصل معين از هم مربع هائي درست مي كرده اند و هر يك 15 پا يا ده گره هندي از هم فاصله داشته اند واين كافي است كه ثابت كند كه اين بنا در نوع خود در تاريخ معماري هند تا آن زمان بي نظير بوده است، تالارهاي بزرگ با  ستونهاي عظيم كه در فواصل معين و مساوي قرار دارند در هند ميانه و جديد فراوان است اما در هند باستان تا اين تاريخ بي سابقه بوده است و هيچگونه نمي يابيم.

وجود اين حقيت برجسته يعني بي نظير بودن تالار مورد بحث در هند، كافي است كه كليد بررسيهاي ما باشد و ما را به اين مطلب كه اين تالار دليل وجود نفوذ معماري خارجي در عصر موريائيهاست رهبري كند.

نفوذ معماري ايران هخامنشي در هند مطلب تازه اي نيست از سالها پيش مي دانستيم كه ستون يادگاري با ستون فرمان آشوكا يك تقليد صرف از كارهاي داريوش است، دكتر مارشال نيز اين مطلب را قبول دارد و معتقد است كه سرستون معروف سارانت Sarnath در عصر موريائيها توسط استادان خارجي ساخته شده و طرح و نقشه اين سرستونها تقليدي است از سرستونهاي تخت جمشيد.

اكنون با بررسي اين ستون و بقاياي ستونهاي ديگر تالار و در نظر گرفتن اين مطلب كه اين كارها كارهاي اصيل هندي نيست بخصوص جلاي فوق العاده درخشان ستونها كه كاملاً ايراني است، بسادگي مي توان گفت كه در طرح اين كاخها نيز ايرانيان همكاري داشته اند. همسر من كه در ايرانشناسي و بخصوص تاريخ هنر ايران باستان مطالعه كرده است وديد بهتري دارد، از همان آغاز كار احساس مي كرد كه يك شباهت پي گير و دامنه دار ميان اين آثار و آثار تخت جمشيد مي توان يافت واين تيز بيني و دقت وي سبب شد كه من هم درين باره كنجكاوي بيشتر داشته باشم و آثار مدون مربوط به تخت جمشيد را بررسي كنم اين كار كار دشواري نبود و نياز به مطالعه چندان نداشت، در همان نخستين ديد معلوم مي شد كه اين تالار به تالار صد ستون تخت جمشيد، اطاق تاجگذاري داريوش كبير شباهت خيره كننده اي دارد.

در تخت جمشيد تالار مورد بحث مربع بوده است با ده رديف ستون كه در هر رديف ده ستون تعبيه شده بوده است و فواصل ميان ستونها مساوي بوده است . ما در پاتالي پوترا فقط هشت رديف ستون داريم ولي دلايلي در دست است كه مي  توان ادعا كرد تالار مكشوفه در پاتالي پوترا نيز در اصل داراي ده رديف ستون بوده است نه هشت رديف و اميد فراوان داريم كه دو رديف ستونهاي كشف نشده را پيدا كنيم. در تخت جمشيد درشمال اطاق تاجگذاري ايوان بزرگي وجود دارد و ما اميدواريم كه بتوانيم روزي ايواني شبيه همين ايوان در شمال تالار پاتالي پوترا از دل خاك خارج سازيم.

علائم و نشانه هاي موجود در آن ستون سالم كه بدست ما رسيده است با علائم ونشانه هاي بناهاي تخت جمشيد مشابهت زياد دارد اگر چه همان علائم نيست . اين پيشرفتهاي اوليه مرا وادار ساخت كه وارد جزئيات شوم وشواهد امر را بهتر بررسي كنم فاصله ميان ستونهاي داريوش ده گز ايراني است و فاصله ميان ستونهاي موريائي ده گز هندي و اين خود مي تواند دليل وحدت مقياسها باشد منتها در تالار موريائي كه از تالار تخت جمشيد كوچكتر بوده است با بكار بردن واحد هندي كه از واحد ايراني كوچكتر بوده است ستونها را نصب كرده اند، فاصله ميان ستونها پنج برابر قطر ستونهاست اگرچه اين حالت در تخت جمشيد ديده نمي شود اما اين هرگز دليل آن نيست كه اين بنا داراي طرح ايراني (پرس پليسي) نباشد واساس كار در هر دو مورد يكسان نباشد. آنچه مسلم است اينست كه در سراسر دنياي قديم اين سبك ساختماني در هيچ جا جز تخت جمشيد نظير ومشابه ندارد.

در پتنا و در طي اين كشفيات كه ما داشتيم نه تنها هيچ سرستون پيدا نشد بلكه هيچ پايه وستون هم يافت نشد كه ملاك مقايسه قرار گيرد. اما من با كمك مطالعات چينه شناسي و فنون باستان شناسي نتيجه گرفتم كه در تالار ته ستونهائي نيز وجود داشته است همه بيك اندازه و يك شكل و همه مشابه با ته ستونهاي تخت جمشيد، در قاعده گرد با ارتفاع حدود يك متر و شكل زنگوله اي اگرچه شاهد قاطعي براي ادعاي اخير بدست نيامد. نكات و رموز ديگري نيز هست كه اين شباهت ميان اين تالار موريائي را با آن تالار هخامنشي به اثبات برساند كه نيازي به بررسي و تشريح آن نيست، تصور مي كنم از آنچه تا بحال گفته شده است اين شباهت و يگانگي به ثبوت رسيده باشد و بتوانيم اكنون اين هم آهنگي و يگانگي به ثبوت رسيده باشد و بتوانيم اكنون اين هماهنگي را بعنوان پايه و اساس فرضيه، براي بحثي كه در پيش داريم ارائه كنيم. شباهت دو عمارت بهمديگر بحدي است كه انسان از آغاز كار به اين نكته پي مي برد كه بناي قديمي تر الگوي بناي تازه تر بوده است. اما دريجا پرسشي پيش مي آيد و مشكي جديد مطرح مي شود: اگر اين تالار نمونه اي است از تالار داريوش پس ملحقات آن كجاست، ميدانيم كه تالار داريوش داراي ملحقاتي بوده است كه هنوز وجود دارد اين ملحقات در تالار موريائي چه شده ؟ آيا موريائيها از ساختن ايواها و اطاقهاي ديگر صرفنظر كردند؟ با درنظر گرفتن اين پرسشها، بررسي خود را براي كشف آنچه كه درين مجموعه مفقود است آغاز كردم بدين منظور نقشه اي را كه لرد كرزن1 از تخت جمشيد كشيده است برداشتم واز گوشه جنوب غربي تالار ستون دار كه تازه كشف كرده ام، با پرگار و خط كش مساحي بسوي جنگل براه افتادم و به بررسي دقيق آن نقاط محدود پرداختم، تمام داستان آن روز مهم را نمي توانم درينجا بنويسم آنرا در گزارش سال 14 / 1913 نوشته ام فقط نتيجه آنرا كه بسيار شگفت انگيز است براي شما باز مي گويم.

درست در نقطه اي كه با محل كاخ اختصاصي خشايارشا (عمارت جنوب شرقي در نقشه كتاب كرزن) تطبيق مي شود يك توده در هم فشرده مواد ساختماني يعني بقاياي يك عمارت قديمي پيدا كردم اين نقطه در جنوب يا جنوب غربي تالار ستون دار واقع بود.

گوشه هاي عمارت با اينكه مربع بود مي توانست آثار يك استوپا (عمارت گنبدي شكل هندي) باشد كاخ اختصاصي داريوش در تخت جمشيد در نقطه اي واقع در شمال غربي اين تالار قرار دارد، درين مورد نيز اگر مسافتي بسوي شمال طي كنيم بار ديگر توده فشرده مواد ساختماني كهنه خواهيم ديد كه با محل كاخ اختصاصي داريوش در تخت جمشيد تطبيق مي شود. حدود و شكل و خصوصيات اين توده با اداعاي من درين مورد هم آهنگي دارد . اين پايان داستان نيست من پس از يافتن اين آثار به اين نكته پي بردم كه همه اين توده ها و آثار در روي يك سكوي گوشه دار كه مصنوع دست بشر است پراكنده شده اند درست مانند سكوي تخت جمشيد و عمارت تخت جمشيد نه تنها از لحاظ وسعت و وضع ظاهري حتي از نقطه نظر زاويه اي در جنوب شرقي نيز سكوئي مشابه سكوي تخت جمشيد است و از يك گودال كنده شده (خندق) احاطه شده بوده است. بنابر اين    مي توان گفت كه طرح عمارات موريائي از هر لحاظ با طرح عمارات تخت جمشيد شبيه بوده است اما آنچه بهتر و بيشتر قابل تطبيق است كه پيدا شده و از هر لحاظ تقليدي است از تالار مشابه آن در تخت جمشيد و هيچ بيننده اي نيست كه آنرا الگوي اين نداند.

بديهي است با  تمام اين مقدمات هيچگاه نمي شود بطور قطع اظهار نظر كرد و براي اينگونه اظهار نظر هنوز هم نياز به حفاري بيشتر وبخصوص كشف شواهد قاطع از جمله سنگ نوشته ها و كنده كاريهاي ديگر داريم، ما اكنون بر سريك دوراهي ايستاده ايم آيا بايد اين كشف را يك اتفاق بزرگ غيرعادي در تاريخ اكتشافات باستانشناسي هند بدانيم يك اتفاق قابل توجه ! و يا اينكه آنرا از روي شواهد امر آنگونه كه من توجيه كرده و مي كنم اثري ازنفوذ هخامنشيان در هند بدانيم، بنظر من پذيرفتن شق دوم ارجح است زيرا كم وبيش تاكنون شواهدي درهند پيدا     شده اند كه بتوان بعنوان مقدمه كار ارائه كرد وادعا را بر پايه آن استوار داشت . اكنون سالها است كه از نفوذ ايران در هند، نفوذي كه دامنه گسترش آن نامعلوم است سخن بميان آمده شانزده سال پيش كندي در مجله آسيائي2 نوشت و تائيد كرد كه معماري هخامنشي وسيله و رابط بوده است براي گسترش نفوذ معماري آشوري در هند. وي معتقد است كه اگر چه نفوذ معماري هندي و عوامل بومي بسيار زياد است اما جزئيات بنا آنچه بيش از هر چيز بچشم مي خورد عبارتست از مظاهر هنر و معماري ايراني در حاليكه نه كندي و نه پروفسور گرون ودل Grunwedel كه بيش از كندي درين باره اظهار نظر كرده بود شواهدي عظيم آنطور كه من در اختيار دارم داشته اند ايشان ناچار بودند كه با مشاهده و بررسي چند سرستون از عصر آشوكا، چند ته ستون از رده تخت جمشيدي با نقوش برجسته ايراني و آسوري و البته كتيبه هاي آشوكا آنچه را كه من  امروزه ارائه مي كنم و نتيجه گيري مي كنم بطور محدود پيشگوئي كنند. گرون ودل اعلام داشت كه تمام بناهاي تاريخ مهم هند كه بنحوي حفظ شده و  موجود اند حاوي اثراتي از نفوذ سبك قوي معماري ايراني هستند درحاليكه معرف اين نفوذ و اين سبك فقط چند بناي محدود است كه باشكال مي توان از روي آن درباره اين مطلب مهم اظهار نظر كرد3 ، ولي آيا اين بدان معين است كه واقعاً در هند قديم بناهائي كه حامل نفوذ ايران باشد بسيار كم اند؟ و بهمين دليل يعني بدان سبب كه شاهد كم است بايد اين مسئله يعني نفوذ هنر و معماري ايران درهند قديم را ناديده گرفت؟ ابداً چنين نيست داريوش هند را از نواحي امپراتوري خود مي داند، اگرچه حدود هندهخامنشي براي ما معلوم نيست. بوهلر B  uhlet بر اين مطلب كه خط خراشتي Kharoshti معمول در هند توسط منشيان آرامي هخامنشي تحرير شده صحه گزاري       مي كند. اين حقايق براي اثبات نظريه گرون ودل درباره دامنه وسيع نفوذ ايران در هند باستان كافي است و نيازي به گردآوري شواهد و مدارك جديد نيست. از عصر آشوكا فرمانهائي برجاي مانده است كه گوئيا انعكاس فرمانهاي داريوش است دكتر مارشال دانشمند باستانشناس اذعان دارد كه سر ستونهاي معروف عصر موريائي ها توسط ايران و يونان ساخته شده ودكتر توماس Thomas معتقد است كه انسان با يك نگاه پرمعني به جلوخان مقبره داريوش در فارس بخوبي درك مي كند كه سازنده سرستون شيردار ماتهورا (در هند) تاچه حد تحت نفوذ هنر هخامنشي قرار داشته است. بنابراين بايد گفت كه نفوذ هنر هخامنشي و معماري هخامنشي در هند موريائي از مرحله يك فرض تجاوز مي كند و تنها اشكال كار درين است كه ما درين مورد فقط چند اثر مهم برجاي مانده داريم و بس .

بنظر من تنها مورد حتمي كه مي توان اثرات كامل نفوذ ايران را در هنر معماري مشاهده كرد در سرستونهاست4 و در مورد بناهاي هند در هيچ عمارتي و در هيچ اثري نمي توان ادعا كرد كه اين اثر يا آن عمارت كلاً و جزاً بر اساس طراحي و بنايي ايران ساخته شده باشد، اما اين ادعا نيز به هيچ وجه قادر نيست كه اصل مطروحه را منتفي سازد يا تغيير دهد يا تفسيرهاي مرا سست و باطل جلوه گر سازد.

براي تكميل اين نظر يعني نفوذ ايران بر هند، بار ديگر يادآوري مي كنم كه از روي مشخصات باستانشناسي و با بررسي معماري هند قديم آنچه من در كوماراهار ديدم و نتيجه گرفتم اين است كه نفوذ ايران در اين نقطه بسيار قوي و مؤثر بوده است بسيار قوي تر و مؤثر تر از آنست كه ما تا بحال تصور مي كرديم و اكنون من اين شواهد و دلايل علمي باستانشناسي را با دلايل و شواهد مهم ادبي و حماسي همراه خواهم ساخت وآنچه را كه بعنوان فرض اصلي مطلب پيشنهاد كرده ام به اثبات  خواهم رساند.

مگاستنس Magasthenes سفير سلوكس جانشين اسكندر در دربار چاندار گوپتا نخستين امپراتور موريائي هند ، سفرنامه جالبي از مأموريت هند خود دارد، وي درين سفرنامه ما را از جزئيات دربار هند درين عصر كه كاملاً ايراني و هخامنشي بوده است آگاه مي سازد. اسميت Vincent Smith در كتاب جالب خود «آشوكا» آنچه را كه مگاستنس توصيف مي كند نقل كرده است ، توصيف مگاستنس مانند يك پرده نقاشي دربار چندارگوپتا پدربزرگ آشوكا را چون يك تقليد محض از دربار هخامنشيان جلوه گر ميسازد. بديهي است آنچه وي درباره چاندراگوپتا گفته است دربارة نوة وي آشوكا نيز صدق مي كند. گواه گوياي ما در اين مورد ستونهاي منقور و منقوش آشوكا است كه نه تنها از لحاظ سبك تهيه ونگارش بلكه از لحاظ روح ومعني نيز ايراني و هخامنشي است واين مطلب را بازگو     مي كند كه آشوكا براي اخذ الهام متوجه غرب بوده است. اما اين شاهد خود تنهاست وبدون آنچه مگاستنس گفته و براي ما برجاي گذاشته نمي تواند از لحاظ نفوذ ايران بر هند مفيد فايده واقع شود، از بررسي نوشته هاي مگاستنس به اين مطلب پي مي بريم كه آشوكا يك مبتكر ومؤسس نبود بلكه يك جانشين آنهم جانشين دوم چاندراگوپتا بود و راهي را كه جدش گشوده بود وي نيز ادامه داد و حتي ميتوان گفت كه دامنه نفوذ ايران در عصر چاندراگوپتا يعني سر سلسله پادشاهان موريائي از زمان آشوكا يعني عصر مجد و عظمت اين سلسله نيز بيشتر بود. با اينكه ميدانيم در عصر آشوكا نايب السلطنه نواحي غربي هند شخصي بوده است بنام توشاسپ Tu shaspa كه تأسيسات آبياري وي در اين نواحي تقليدي بوده است از تأسيسات آبياري بابل قديم، اما در عصر چاندارگوپتا با شواهدي كه در دست داريم نفوذ هخامنشيان بيشتر از ادوار متأخر بوده است ، درين دوران امپراتور موي خود را از روي تقويم ايران و به سبك پادشاهان ايران مي شويد و از قصرش و پايتختش شاهراه هايي آغاز مي شوند كه به سراسر امپراتوري ادامه دارد واين همان كاري بود كه داريوش كرد.

با ذكر اين مقدمات مي خواهم ميزان اعتماد خود به شواهد حفاري كومرآهار را بيان كنم و براي آن ارزش بسيار قائل شوم، اگر چه مخالفان دست بردار نخواهند بود، اما من اطمينان كامل دارم كه انتقادها ومخالفت ها سبب خواهد شد كه معلومات واطلاعات پراكنده ما درين باره بيشتر گردآوري و هماهنگ گردد واين مطلب يعني ميزان نفوذ ايران در تكوين واعتلاي سلسله موريائي در آستانه تشكيل و اوج قدرت بنحو بهتري به ثبوت برسد.

تا بحال گفته ميشد كه دربار آشوكا تحت نفوذ يونان و يونانيان قرارداشته است، اما اين نفوذ يونان در كجاست؟ من معتقدم كه نفوذ يونان حتي در دربار چاندراگوپتا وجود نداشته است زيرا مگاستنس كه خود يوناني بود هيچ جا در كتابش سخني از نفوذ يونانيان بميان نمي آورد. اثر نفوذ يونان را (اگر باشد) بايد متعلق به عصرهاي بعدي حكومت موريائي ها مثلاً عصر پياداسي Piyadasi دانست آنهم نه اثر مستقيم يونان بلكه اثر حكومت باختر، دكتر مارشال   مي گويد: در عصر چاندرا گوپتا فقط نفوذ ايرانيان چشمگير و قابل توجه بود.

درين جا يك سوال مطرح ميشود و آن اين است كه توصيف مگاستنس مربوط است به اعصار پيش از آشوكا از دو نسل تا چند نسل، بنابراين چگونه ميتوان اين اوصاف را درباره بناهايي كه ما در كومبرآهار كشف كرده ايم و معتقديم كه متعلق به اثر آشوكاست بپذيريم، عصر آشوكا يعني عصر ترقي و تكامل هنر و صنعت و تمدن موريائي ضمناً براي توجيه و تفسير آنچه مگاستنس گفته است بايد شواهد ديگر بيابم و درين مورد هيچ چيز بهتر از رجوع به نوشته هاي زائران چيني نيست. فاهين Fahien (قرن چهارم ميلادي) در نوشته هاي خود ساختمان قصرها وتالارهاي آشوكا را به جن ها و موجودات غير انساني نسبت مي دهد و در يك جاي مي نويسد: جن ها سنگهاي عظيم بروي هم انباشته اند و سپس با اين سنگها ديوارها و دروازه ها ساخته اند، ولي اين ديوارهاي سنگي كجاست ديوارهايي كه خود فاهين آنها را ديده است.

تاحدي كه من مي توانم اظهار نظر كنم اين گفته ها درمورد بناهاي خرابه كومبرآهار صادق نيست زيرا اين بناها همه از چوب ساخته شده است وفاهين درباره ساختمانهاي عظيم سنگي تكامل يافته سخن مي گويد.درست است كه در كومبر آهار براي نخستين بار سنگ آنهم سنگ صيقلي شده بكار رفته اما كاخ آشوكا را نمي توان سنگي دانست ساختمانها چوبي است و سنگ براي ستون و بعضي كارهاي تزئيناتي بكار رفته. آنچه كه فاهين مي گويد مي بايست مربوط باشد به ساختمانهاي قديمي تر و اساسي تر. بنابراين گفته هاي وي كار را دشوارتر ميسازد و قبول كردن اين مطلب كه فاهين همين بناها را توصيف كرده باشد مشكل است اما آنچه مسلم است اين است كه فاهين به بناهايي اشاره مي كند كه اگر قصرهاي پارسيان در ايران هخامنشي نباشد حتماً بناهايي است كه از روي آنها ساخته وپرداخته شده اند. وي در جاي ديگر مينويسد: درين كاخها ظريف كاري ها و نقوش برجسته اي ديده ميشود، آنچنان زيبا كه دست هيچ بشري قادر به خلق وابداع آنها نيست. اين مطلب درباره كاخهاي باشكوه داريوش و خشايارشا و نقوش برجسته پايه ها و سرستونها و ديوارها صادق است حتي اگر ظريف كاري ها پرارزش در نقش دادن سنگها وگوهر نشاني ها را مورد توجه قرار ندهيم باز به كارهاي هنري هخامنشي مربوط خواهدبود. (درين جا نويسنده بحث مفصلي دارد درباره معني كلمه چيني كولو K’o Lou كه به معني برش و قطع است6 يا كنده كاري و سپس نتيجه مي گيرد كه شايد مقصود زائر چيني ساختن تزئيناتي از آجرهاي رنگين لعابدار باشد7 كه از ترجمه وتحرير آن به تفصيل خودداري شد) درين صورت طبيعت ايراني قصرهاي آشوكا آشكار ميشود اگر چه درين صورت نيز شامل بناهاي مورد بحث ما كه از عصر آشوكا هستند نخواهد شد. حتي درصورتيكه قصد سياح نشان دادن و عرضه كردن اثرات نفوذ ايران بر هنر هند باشد .

درين مورد نوشته هاي زائر چيني ديگر هيون تسانگ Hi uen Thsang (قرن هفتم ميلادي) نيز چنين است وي جائيكه در طببعت اصلي و ماهيت بناهاي موريائي سخن مي گويد مطالب مهم تر واساسي تري را ارائه مي كند كه در تشريح و توصيف خصوصيات اين بناها به ما كمك مي كند:

اين سياح هنگام بازديد قصر آشوكا به بناهايي كه در شمال آن ساخته شده اشاره مي كند و از گروه بناهاي گنبدي Stupas سخن مي گويد كه مي بايستي در محل پنج پهاري Panch Pahari بوده باشند و سپس ايواني را توصيف  مي كند كه در كنار تپه هاي سنگي ساخته شده بوده است. درينجا عبارت چيني پيچيده است و حاوي كلمه اي است كه مفسران و مترجمان هر يك آنرا به نوعي تعبير مي كنند، درين مورد من با واتر Wa tters موافقم كه آنرا ايوان ترجمه كرده است. من در تجسسات خود به اين نتيجه رسيديم كه آثار و بقاياي اين بنا چه ايوان و چه برج هنوز هم يافت مي شود و اين آثار را مي توان در محل يافت. دو مترجم سفرنامه اين سياح نيز هر دو وجود اين آثار را تأييد مي كنند اما تطبيق آن با آنچه اكنون وجود دارد مشكل است، آنچه امروز يافت ميشود داراي پايه واساس چوبي است كه مگاستنس نيز آنرا ديده است ، من براي بررسي بهتر به نسخه اصل سفرنامه مراجعه كردم8 ، درين نسخه عبارت مورد بحث ما چنين است: ( . در جوار (تپه كوچك سنگي) ايوان كهنه اي وجود دارد كه هنوز آثار بناهاي سنگي ديگر استخرهاي آب با آب فشانها ، درياچه ها و جويبارها در گوشه و كنارش ديده       مي شود ) من تصور مي كنم با در نظر گرفتن شواهد وآثار باستانشناسي اين مناسبترين ترجمه اي است كه ميتوان ارائه داد و با كارها و اكتشافات محلي ما در پاتالي پوترا نيز كاملاً وفق مي دهد و من شك ندارم كه اين همان ايواني است كه در عصر هيوئن تسانگ نيز وجود داشته و توسط وي توصيف شده (درين جانويسنده بحث مفصلي دارد در باره محل اين آثار كه نسبت به محل فعلي پنج پهاري داراي چه وضعي10 است و سرانجام با درنظر گرفتن قرائت صحيح تر عبارت از روي نسخه انتقادي كه استادش تاكاكوسو Takakusu از ژاپن ارسال داشته نتيجه مي گيرد كه محل فعلي پنج پهاري در جنوب شرقي ايوان و بناهاي محتمل ديگر كه آثارشان برجاي مانده است قرار دارد، از نقل به تفصيل خودداري شد) آنچه مسلم است اين است كه هر دو زائر چيني بناها را متعلق به عصر پيش از آشوكا دانسته اند و به نظر من بايد آنرا به عصر بيندوسارا B indusara يا چندرا گوپتا منسوب كنم. با درنظر گرفتن توصيفات مگاستنس بنظر مي رسد كه اين بناها به عصر چاندراگوپتا متعلق بوده اند واين همان چيزي است كه ما ميخواستيم ثابت كنيم وچون درآثار برجاي مانده اثرات قاطعي از نفوذ ايران هست، هماهنگي و توافق كامل ميان كشفيات من و تقريرات مورخ يوناني ونوشته هاي زائران چيني بدست مي آيد.

اكنون اگر بتوانيم از ادبيات و متون هندي شاعري بيابيم و به اثبات برسانيم كه درين آثار نيز اثرات نفوذ معماري و هنر ايران منعكس شده است، سلسله شواهد كاملاً بهم پيوسته و هماهنگ خواهند شد و نفوذ هنر ومعماري ايراني هخامنشي در هنر و معماري هندي موريائي كاملاً مسلم ميشود.

در آغازكار و شروع بررسي براي يافتن اين شواهدهيچ اميدوار نبودم كه موفق باشم و بتوانم نتبجه گيري مهمي بكنم اما با راهنمايي جوانمردانه پروفسور جاكبي Jacobi به بررسي كتاب بزرگ مهابهاراتا Mahabharata پرداختم وي نظر داد كه درين رزم نامه بزرگ هند مطالب مهمي خواهم يافت واز اي شواهد ميتوانم به عنوان كليد مطالعات بعدي و بررسي هاي تكميلي استفاده كنم. بنابراين شروع كردم به بررسي كتاب حماسه بزرگ تأليف Hopkins هوپكينز در ص 391 ، جايي كه از عصر تأليف و گردآوري مهابهارات سخن بميان آورده است چنين مي نويسد:

. از فلسفه بوديسم و موارد ديگر مهمتر معماري اين دوره است كه با سنگ و فلز بوده ومانند هر بناي عظيم مشابه ساختن آن به خداي اعظم هند آسورامايا يا (دانوآمايا) Asura or Danava Maya نسبت داده شده است عبارت چنين است : (آسورا با نيروي جن ها چنين بناهايي را ساخت كاخهاي باشكوه با طاقنما ها و هلال ها و سقف هايي كه بر هزاران ستون عظيم نهاده شده بود قصرهاي محصور در گودالهاي آب و خندق ها .. ) اين توصيفات : (بناهاي عظيم خندقي با كاخهاي پرشكوه ) مرا متوجه اكتشافهاي خود در پاتالي پوترا ساخت و با در نظر گرفتن  اين هم شواهد درباره اينكه اين بناها تحت نفوذ ايرانيان و هنر و معماري ايرانيان ساخته شده و حتي بنايان آنرا از ايران آورده اند به اين نكته پي بردم كه آيا اين آسوراماياي مهابهارات انعكاسي از همان اهورامزداي ايران نيست ؟ بررسي هايي كه خود من در اين مورد بعمل آورده ام اين فرض را كاملاً تأييد مي كند، آثار و شواهد موجود در كومباراهر و اشاراتي كه در كتاب مهابهارات شده نيز همه مجوز قانع كننده اي براي طرح اين «شك» مي باشد، بناهاي موريائي هند با بناهاي هخامنشي ايران آنچنان از هر لحاظ داراي هماهنگي و توافق ميباشند كه وجود بستگي ميان آهورامزدا و آسورمايا اجتناب ناپذير جلوه گر ميشود9 .

من نمي خواهم ادعا كنم كه مايا با مزدا همريشه است .، زيرا طبق نظر دكتر توماس همريشه مزدا مدها Medha است اما آنچه كه من مي خواهم بگويم اينست كه چون اين بناها توسط يا با راهنمايي ايرانيان ساخته شده و بخصوص بكار بردن سنگ صيقلي در هند ازين تاريخ آغاز گرديد و همه اين فعاليت هاي ساختماني با الكاء و ايمان به آئين زرتشيت و نظر خدائي آهورامزدا صورت گرفت، مردم هند را نيز براي نخستين بار با نام آهورامزدا آشنا ساخت و چون براي هنديان تلفظ صحيح اين دو كلمه مقدور نبوده است، عبارت با جزئي اختلاف در اذهان و محاورات مردم باقي ماند  و بهاين صورت ثبت و ضبط شد.

تبديل اهورا به آسورا خيلي ساده است ونيازي به تفسير و توجيه ندارد. اشكال كار در تبديل مزدا به ماياست كه آنهم مي تواند بشكل توجيه شود، در كلمات خارجي كه از راه زبان انگليسي وارد زبانهاي هندي شوند حرف j  z با zh آنها به y تبديل مي شود و اين y مانند j فرانسه تلفظ مي گرد، حتي اكنون نيز در اغلب نقاط هند اين تلفظ هست، به اين ترتيب مي توان گلفت كهاهورا مزدا ابتدا اسور امجما و سپس اسورا مايا شده است، يعني بنايان خارجي به تبع هنديان مزدار ار مژايا مجا تلفظ كردند و هنديان نيز بجاي آهورا آسورا گذاشتند. بنابرين هردو گروه ساختماني از لحاظ روح و معني يا سازنده نهائي داراي وحدت واشتراك معنوي بوده اند.

اكنون من مي خواهم ازين هم جلوتر بروم وعبارات كتبيه هاي هخامنشي را نيز با اين خصوصيات آسورمايا مقايسه كنم كه معلوم شود چقدر ازين لحاظ وحدت و يگانگي ميان آنها وجود دارد: در پيشاني دروازه خشايارشا چنين نوشته شده  است: ( . خداي بزرگ آهورمزدا كه زمين را آفريد، كه جهان را آفريد، كه آدمي را آفريد، خشايراشا شاه بزرگ مي گويد من با كمك آهورمزدا اين دروازه را ساختم و خيلي بناهاي باشكوه ديگر نيز در پارس هست كه همه را من بر كشيده ام و پدر من بركشيدهاست كه همه آنها بخوبي ساخته شده اند، با لطفت آهورامزدا ساخته شده اند . )10 بنظر من نه درين كتيبه و نه در هيچ كتيبه پارسي ديگر ، آهورمزدا را نميتوان بعنوان يك سازنده بنا معمار و يا بنا محسوب داشت. بنابرين در هند نيز درين عصر كه مورد بحث ماست آسورامايا را نبايد فقط يك معمار يا بناي معمولي پنداشت . اين انگاره يعني آسورامايا را يك بنا وسازنده بنا پنداشتن پديده اي است جديد كه سالها و قرنها پس از پايان كار و بمرور زمان بوجود آمده ومردم قرون بعد كه برايشان تصور احداث چجنين بناهائي دشوار و ناممكن جلوه گري مي كرد، از يك طرف آنرا يك كار غير انساني و مافوق بشري قلمداد كردند  واز طرف ديگر آسورامايا را به حد يك سازنده بنا پائين آوردند. توجيه من درين باره چنين است، توجيه اين مطلب كه چگونه ساختن اين بناهاي موريائي به جن ها و موجودات غير انساني احاله شده است، مطلبي كه توسط هر دو زائر چين تصريح شده و ما آنرا نقل كرديم.

در ايران هخامنشي اهورامزدا خالق بزرگ بوده است و بطور كلي هر پديدهاي و هر شاهكاري با لطف خاص وي موجوديت مي يافته است ونقش وي در تكوين آثا رهنري تخت جمشيد و معماري تخت جمشيد چيزي بمراتب بالاتر از نقش يك معمار يا هنرند بوده و اين مطلبي است كه ما هم بدان اذعان داريم، درحالي كه در  هند چهاندراگوپتا سازنده بناها يكي از خدايان يعني آسورامايا و در عهد آشوكا جن ها بوده اند واين استنساخ ما از متون و روايات مختلفي است كه اكنون در دست داريم، در هند نام اين سازنده خارجي كه توانسته است بناهائي چنين عظيم بسازد بنحو ديگر علم شده و از آن يك معمار يا بناي زبردست يا جنبه اي فوق انسان افاده مي شده است، اين توجيه و تفسير مردم عادي و معمولي است كه به مرور در طي قرون شكل گرفته است. گفتمي آسورامايا با جنبه فوق انساني زيرا درست است كه وي سازنده اصلي اين بناهاست اما وي بنابر برداشتي كه از متون مذهبي اساطيري هند داريم خود يك نيمه خداست و حال اگر اين خصوصيات را با خصوصيات خدائي آهور مزدا مطابقه كنيم و نتيجه مطابقه منفي باشد اصل ما وفرض كاملاً دچار مخاطره  خواد شد، اما چنين نيست و با مراجعه به فرهنگ نامه سن پطرزبورگ درباره مايا به اين نتيجه مي رسيم كه ميان خصوصيات اين رب النوع و اعتقادات بغ ها كه از لحاظ مذهبي با زرتشتيان مشابهت و قاربت بسيار دارند هم آهنگي فراوان وجود دارد و ماهيت آن با ماهيت ايشتار قابل تطبيق است الهه اي كه وجودي مقدس و نيمه خدائي بزرگ است و همچنين آسوراها و داناواها Asuras and Danavas رب النوع هاي هندي با ايشتار وجه شبه بسيار دارند و اين مشابهت به دائره لغات و كلمات نيز كشيده مي شود.ايشتار يا ونوس كه ايرانيان بدان آناهيتا (ناهيد، زهره) مي گويند در زبان سانسكريت آسوراگورو Asura guru (معلم يا پيامبر آسورا) و دانا واپوژيتا Danavapujita (معبود داناوا) ناميده ميشود. لازم نيست تأكيد كنم كه اهميت آناهيتا براي ايرانيان عصر هخامنشي بسيار زياد و در مرحله اي پس از اهورامزدا و ميترا بوده است.

اكنوه گمان دارم كه اگر ادعا كنم آهورمزداي ايران و آسوراماياي هند داريا وجه تشابه دامنه داري هستند كه سرانجامش وحدت است مورد قبول شما نيز قرار گيرد علاوه برين اگر اشتباه نكنم يك عبارت از مهابهارات اين ادعا را ثابت مي كند و نشان ميدهد كه آسورامايا همان اهورمزداست (كتاب دوم شماره 1) درينجا مايا بعنوان يك خلق كننده معرفي شده است (از نقل به تفصيل خودداري شد.)

حال بر مي گرديم به بررسي آن نوع ساختمانهائي كه در مهابارات ذكر شده و مايا خالق يا سازنده آنها است، سئوال نخست اينست كه آيا ساختمانها تحت تأثير مستقيم معماري ايران بوجود آمده است يا اينكه همان هنر و معماري هند تكامل يافته و موجد اين بناهاي بي نظير شده است.جواب قطعي به اين پرسش نمي توان داد . اما اين نكته مسلم است كه اين ساختمانها داراي اسلوب ساختماني معمولي هندي نيست كه با اغراق هاي شاعرانه بزرگ شده باشد، در هند قديم عماراتي از آن قبيل كه در مهابهارات توصيف شده است وجود نداشته و كشف بناهاي موريائي پاتالي پوترا در حقيقت نخستين پرتو روشني بخش براي معرفي اين بناهاست، و ما اگر بتوانيم ثابت كنيم كه بناهاي مذكور در مهابهاراتا راكه مايا خلق كرده چاندارگوپتاي موريائي ساخته است، كار ساده مي شود و اين ادعا كه بناهاي  توصيف شده در مهابهارات همه ايراني هخامنشي است ثابت مي گردد، زيرا قبلاً بررسي كرده و ديده ايم كه تا چه حد نفوذ ايران در خلق و تكوين بناهاي پاتالي پوترا هويدا وآشكار است.

اكنون توجه شمار ار به ملاحظه يك متن ديگ راز مهابهارات جلب مي كنيم، درينجا مايا شاهكارهاي بزرگ خود را براي ارجونا Arjuna بر مي شمرد، همه كارهاي شگفت آوري كه انجام دادهاست كه من آنرا چنين ترجمه كرده ام: در اعصار باستان كاخهاي پرشكوه دانواها Danavas بنام پارثا Partha توسط من پي افكنده شد و ساخته شد، من دريجا عمارات عظيم ساختم تالارهاي خيال انگيز كه محل خوشگذراني و تفريح بود، با چراغها و نورافكنها و تزئينات عالي، با استخرها و آبفشانها كه ساكنان آن با جامه هاي گرانقدر بر ارابه هائي پرشكوه كه با سرعتي چون آرزوي بشري پيش مي رفت سوار مي شدند، شهرهاي بسيار بزرگ با ديوارهاي سربفلك كشيده با ارابه هاي چرخدار عظيم و غارهاي شگفت آور همه رامن بركشيدم همه داراي راهها و مدخلهاي مناسب و راحت بودند هم اينها رامن خلق كردم و من ساختم. آيا اين عمارات عالي اين باغهاي با صفا اين استخرهاي رويا انگيز و لباسهاي پرشكوه مي تواند متعلق باشد به قبايل بدوي كه آسورا نام مي برد11 ؟ و اين شهرهاي عظيم باديوارهاي سربفلك كشيده مي تواند در ميان اين قبايل بدوي موجوديت يابد، هيچ دليل و شاهدتاريخي در دست نيست كه بحكم آن بتوان اين رويدادها را به يكي از اعصار تاريخي هند قديم مربوط ساخت. در حقيقت با ملاحظه اين متون حماسي مي گوئيم كه براي بر كشيدن اين بناها از نيروهاي فوق انساني كمك گرفته شده است، پس اين بناها بناهاي عادي نيست چون هيچ وقت براي يك كار عادي و معمولي از جن ها و نيروهاي فوق انساني طلب كمك نمي شود و فقط يك دوره مشخص از تاريخ هند است كه مي تواند اين درخشتندگي و تلوتلو راداشته باشد و ادعا كند كه اين رويداد بدان تعلق دارد، عصر موريائي ها.  اسميت12 در كتاب خود چنين مي نويسد: (كاخهاي پرشكوه دربار چاندراگوپتا در يك پارك عظيم ساخته شده بودند با استخرها و آبفشاناي فريبنده و درختان پرگل و زيبا) و سپس مي افزايد : (هنگام برگزاري جشنهاي بزرگ يا بارعام وقتي كه پادشاه بميان مهمانان مي آيد، درباريان با لباسهاي درخشنده پرشكوه در صحنه باغها مي خرامند و در مراسم رسمي شاه را با تخت روانهائي طلائي مرصع به مرواريد كه از پارچه هاي زربفت گوهر دوزي شده ارغواني و طلائي پوشيده شده از ميان مردم مي گذمرانند.)

اكنون اين عبارات را كه توسط وي از كورتيو Cortius و استرابو Strabo نقل شده و به آنچه در مهابهارات         مي خوانيم بسيار شبيه است مقايسه كنيد:

(كاخهاي پرشكوه شهرهاي گشترده با ديوارهاي بلند ) كه در پاتالي پوترا يافت شده و خواهد شد، با آنچه مگاستنس توصيف كرده و آنچه كه مايا بشهادت مهابهاراتا ساخته است داراي وحدت و توافق كامل است. و در اين ميان چاندارگوپتا تنها پادشاهي است كه بايد سازنده اصلي بنا شمرده شود و غير از غارها كه در مهابهارات توصيف شده بقيه آنچه خوانده ايم در مورد تأسيسات وي صادق است، درين باره من ادعاي خاصي دارم و معتقدم كه در آن تپه ساختگي نزديك ايوان غارهائي وجود داشته است، هيون تسانگ زائر چيني از چندين اطاق سنگي تو در تو در جوار ايوان سخن ميگويد13 ، در تپه اي سنگي شرق سكوي تخت جمشيد نيز غارهائي است كه مدفن شاهان هخامنشي بوده است.

در مورد بررسي غارهاي هند و مقايسه آنها با غارهاي ساختگي ايران، مرهون كمكها و راهنمائيهاي دكتر مارشال هستم وي غارهاي هند را اعم از كهنه و نو كشف و شناسائي مي كند. چند ماه پيش ازينكه من در پاتالي پوترا به نتيجه برسم وي در تپه هاي برابر Barabar نزديك گايا Gaya غارهائي كشف كرد كه سبك ساختمان و روش معماري آن با دخمه هاي سنگي هخامنشيان مشابهت نزديك داشته است.

باين ترتيب ملاحظه مي شود كه آنچه مايا در فهرست خود ذكر كرده است، كم و بيش باخصوصيات ايراني در پاتالي پوترا يافته ايم و اين خود كافي است كه ارتباط نزديك ميان آهور مزدا و آسورامايا را ثابت كند، اما اجازه بدهيد كه كار مطالعه و بررسي خود از لحاظ متون حماسي دنبال كنيم، اكنون بجائي رسيده ايم كه با حساسترين و جالب ترين بخش كار خود فاصله بسيار كم داريم.

طبق اين روايات حماسي ، مايا براي نجات حيات خويش نسبت به ارجونا Arjuna تواضع و بندگي خاص نشان مي داد و از ارجونا تمنا كرد كه اجازه دهد كاخهائي براي وي بسازد، اما ارجونا زير بار تمناي مايا نرفت و سرانجام بوي فرمان داد كه بناهائي براي كرشنا بسازد كرشنا از وي خواست كه برايش يك تالار (Sabha يا سالن بار عام) با اطاق تاجگذاري بسازد . مايا در جواب قول داد كه چنين كند و اثري شگفت انگيز بوجود بياورد، اثري كه هيچ موجود زنده اي قادر به تقليد آن نباشد (در عبارات سانسكريت اين روايت كلمه اي است كه نويسنده مقاله دربارة آن بحث مفصلي مي كند و به هيچيك از تفسيرهائي كه تا بحال درباره آن شده قانع نيست و بدان رضايت نمي دهد اين كلمه آب هي پراياست Abhipraya 14 و سرانجام خود با تلاشهاي ادبي و عبارتي بسيار آنرا به درك و خلاقيت هنري توجيه مي كندو استنتاج وي اين است كه درين بناها نقوش برجسته و نقر ونقش فراوان بوجود آمد (البته با مسكوت گذاشتن اين مطلب كه آيا در هند قديم بيش از شروع مكتب گندهارا Gandhara تجسم صورت خدايان مجاز بوده است يا نه. از نقل به تفصيل خودداري شد).

سپس دو عبارت ديگر سانسكريت از مهابهارات به شهادت مي آورد، ترجمه آزاد عبارت نخست اين است ( آنجا توسط خود مايا و به فرمان مايا هشت هزار از باكشاساها Bakshasas كه بديشان كين كارا Kinkaras اطلاق مي شد مأموريت يافتند كه به حفظ و حراست تالار بپردازند.)

عبارت دوم جمله اي است كه هنگام توصيف سبهاي كوبرا Kubera ذكر مي شود و آن چنين مفهومي دارد: (گوهياكاها Guhyakas آن را حفظ و حراست مي كنند) .

اكنون به اين عبارت كه از متون جنوب هند است و از قرار ترجمه ري Roy چنين افاده معني مي كند توجه كنيد: (بنظر مي رسد كه ستونها عمارت را حمل و جابجا مي كنند، البته مي دانيم كه هيچ فساد و خرابي جاوداني نيست و درخشندگي آسماني اين بنا غير قابل رقابت است واز ماه و خورشيد و آتش پيشي مي جويد كه در جهان جاودان  اقامت كند و با درخشندگي  خاص خود به آفريننده روز و شب خرده گيري مي كند.)

بنظر من جمله هاي  اين متن بهم چسبندگي ندارند. گرچه فوزبل Fausboll سعي دارد كه آنها را بهم مربوط كرده از آن مفهومي بسازد15 . ب اآنكه نمي خواهم مطلبي را كه توسط شرقشناسي چون فوزبل صحنه گذاري شده مورد شك قرار دهم ناچارم بگويم كه عبارات مورد بحث در طي قرون و مرور زمان جاي خود را عوض كرده مخدوش شده اند و اگر روزي يك طبع انتقادي از مهابهارات تهيه شود آنچه من مي گويم به اثبات خواهد رسيد. استنتاج من اينست كه مفهوم اين عبارت بايد چنين باشد: (اين تالارها نه فقط بر پايه ستونهاي عظيم برپاي مانده اند بلكه يك نيروي خدائي زوال ناپذير نيز آنها را برجاي نگهداشته است و موجودات بهشتي با نيروهاي زوال ناپذير خود مامور حفظ عظمت و شكوه آنها شده اند) درينجا باز نويسنده بحث مفصلي دارد و نتيجه گيري مي كند كه اين توصيف مزبور بهر كجا بوده ذهن مردم عادي هند آنرا فراموش كرده و بدست افسانه هاي اساطيري سپرده است و انسان با بررسي آن بي اختيار بياد بناهاي سنگي منقوش و منقور هخامنشيان با آنهمه شكوه و بزرگي مي افتد، زيرا در هند قديم ما هرگز چنين بناهائي نداشته ايم و آنچه شاعر در حماسه بزرگ خود توصيف مي كند در نخستين برخورد چشم با مجسمه ها و كنده كاريهاي مقبره داريوش در نقش رستم در ذهن مجسم مي گردد، گوئيا شاعر مقصودي جزين نداشته و هرچه گفته درين باره گفته است، از طرف ديگر اين توصيف با تالارهاي عظيم تخت جمشيد كه براي بار عام وتاجگذاري ساخته شده بود مطابقه دارد، جائيكه انسان نقش شاهنشاه را مي بيند كه نمايندگان      ملت هاي سراسر جهان آن روز را به حضور پذيرفته است وايشان ره آورد سفرهاي دور و درازشان را بحضور وي اهدا مي كنند16 .

شگفت آورتر از همه اين نقشها آن شاهكار بزرگ است كه شكست هيولاي ديوخوي را در برابر شكوه خدائي شاه مجسم سازد، در ميان هند شناسان فرگوسن17 تنها كسي است كه به راز اين شكوه و عظمت جاوداني در پرس پليس اشاره كرده است وكار عظيم هخامنشيان را در خلق اين تالار كه در محوطه اي در حدود 50 هزار پاي مربع را در بر مي گيرد و ستونهائي به لندي 30 پادارد مي ستايد و مي گويد كه اين بنا در سراسر تاريخ هنر معماري جهاني بي نظير است. در پايان اين قسمت از بحث خود چنين نتيجه گيري مي كنيم كه در پاتالي پوترا طرح و نقشه اصلي همان طرح تخت جمشيد بوده است وتالاري كه من كشف كردم يك نمونه ثانوي ازين تالار بوده است و همين تالار است كه وصفش را در مهابهارات مي خوانيم، تالاري كه توسط چاندراگوپتا ساخته شد و مورخان يونان وصفش را در كتابهاي خود نوشتند وزائران چيني از آن ياد مي كردند، بنابراين بخود حق مي دهم كه ادعا كنم آسوراماياي هند انعكاسي است از آهورامزداي ايران.

(ادامه دارد)

 

پاورقي ها:

2 JRAS آوريل 1898 ص 283 .

3 گرون ودل و برگس Bhuddhist Art in India Burgess ص 17 .

4 فرگوسن Fergusson مخصوصاً در غارها بدسا Bedsa ج 1 ص 138 . India and Eastern Architecture .

5 لگ Record of Buddhistic Kingdom. Lrgge ترجم ص 77 متن.

6 كتاب لغت Dictionary شماره ه هاي 6099 و 7354 .

7 پرت وچيس Perrot & Chipiez تاريخ هنر در ايران ترجمه انگليسي دو نقاشي برابر ص 420 يكي تصوير شير و يكي تصوير تيرانداز ديده ميشود.

8 چاپ كيوتو ج دوم كتاب هشتم ص 10 آخرين سطر و بيل: Buddhist Records ج 2 ص 90 .

9 وبر معتقد است كه مايا اصولاً يك كلمه خارجي است: مطالعات هندشناسي بزبان آلماني ص 243 Weber .

10 لرد كرزن ايران ج 2 ص 156 .

11 قس بل Fausboll : ميتولوژي هند ص 1 و 41 .

12 Early History, Vincent Smith ص 115 .

13 ترجمه واتر ج 2 ص 95 .

14 لغت نامه بوتلينگ Bohtlingk ج پنجم ص 1022 .

15 ميتولوژي Indian Mythology ص 73 .

16 پرت وچيپيز Perrot & Chipiez تاريخ هنر ايران.ترجمه انگليسي ص 218 و 396 و تصاوير آن. ايران لرد گرزن ج 2 ص 183. ستولزوآندآ Stolze and Andreas تخت جمشيد جلد دوم شماره هاي 108 و 106 و ج اول شماره هاي 59 و 60 .

17 قصرهاي نينوا و پرس پليس ص 180 .