|
|
||
غروي. مهدي. "عصرطلايي امپراطوران بزرگ مورياني هند واثرات فرهنگي ايران هخامنشي و ديانت زرتشتي در تكوين اين دوره". دوره 10-11، ش 116-122 (خرداد ـ آذر 51). |
||
|
|
||
|
خلاصه: 118 (مرداد51): 44-50. نظر هرودوت درباره "شاكاها" و "اسكيشا ـ Scythians"، بررسي موطن اصلي اين مردمان با مطالعهاي درباره سرگذشت زرتشت و داستان زندگي بودا،مقايسه تكوين دو پيامبر، افسانه باستاني گاونر و بهشت موعود، تولد زرتشت و بودا، بررسي نظريات اشپيگل. |
|
|
|
عصر طلائي
امپراتوران بزرگ موريائي هند و اثرات
فرهنگي ايران هخامنشي و ديانت زرتشتي در
تكوين اين دوره تحليل
دقيق روابط دامنه دار ايران و هند در عصر
هخامنشي براساس : فرضيه دكتر اسپونر
هندشناس معروف انگليسي و بررسيهاي عالماه
دكتر جيوانجي مدي ايرانشناس پارسي هند در
تأييد اين فرضيه همراه با تاريخچه اي
مختصر از روابط ايران و هند ، در
اعصار باستان (4) ترجمه ، تهيه و تدوين : مهدي غروي
با
همكاري مؤسسة خاورشناسي كاما. بمبئي ، هند هردوت
شاكاها و اسكيثها Scythians
را يكي ميداند و دكتر فليت نيز
همين نظر را دارد البته هردو دانشمند درست
ميگويند ولي آيا ميتوان اذعان داشت كه در
هند هميشه شاكا اسكيث معني دهد؟ همانطور
كه ديديم باوانا بجاي بهاكا داتا بكار رفت
و اصطلاحي شد براي معرفي ايراني، همينطور
ناميدن شاكادويپا بعنوان وطن اصلي مغان
زرتشتي درهند نشان مي دهد كه در ي يك دوران
طولاني اصطلاح شاكا در هندمفهوم ايراني
داشته است نه اسكيث. اين مطلب يعني توجيه
شاكا و شاكادويپا بطور محدود و ناقص سبب
شده است كه در كارهاي شرقشناسي درين قسمت
كار مي كنند سرعت و نتيجه قابل ملاحظه وجود
نداشته باشد. ما
از نويسندگان برهمن تا بحال توقع داشته
اسم كه درباره توجيه اين كلمات و اسامي
رعايت حدود و نحوه تفكر امروزي را بكنند كه
ميان يك ايراني كه از سرزمين شاكا آمده و
يك اسكيث كه از شمال وارد هند شده فرق است.
اين مطلب هرگز مورد توجه نويسندگان نبوده
است، حتي امروز هم در مشرق زمين فرنگي يعني
اروپائي در حالي كه همه ميدانيم مفهوم
واقعي اين كلمه فرانسوي است و در استان
بهار مغول به جنگجويان افغاني اطلاق ميشود.
بدون شك نظاير اين اشتباهات ساده را
نويسندگان متن هاي قديمي هند نيز مرتكب
شده اند، هر كس كه از شاكادويپا آمده بود
مي توانست شاكا ناميده شود اما بايد توجه
داشته باشيم كه اين كسان آن كسان نبودند كه
معمولاً از آسياي مركزي مي آمدند، يعني
قبايل بدوي چادرنشين، اينها ايرانيان
بودند، ايرانيان متمدن و آباد كننده نه
اسكيث هاي چادرنشين غارتگر، بهعقيده
دكتر فليت در هند باستان اسكيث ها در شمال
هند نبودند درحاليكه شاكاها از قديم ترين
ادوار در شمال هند و گجرات ساكن بودند52
. از
نوشته هاي پاني ني (ج چهار شماره اي 2 و 90)
چنين برميآيد كه شكل گمشده و متروك شده آن
شاكيا Sakiya
بوده است كه آثار آن امروز در
زبان پالي و لهجه اي محلي ديده مي شود،
شاكيا Sakya
كه مورد بحث ماست معني مي دهد: «سرزمين
درختان شاكا Saka
» دكتر فيلت همراه باساير
دانشمندان، محلي را كه بايد وطن اين مردم
باشد كاپيلاواستو Kapilavastu
مي داند، محل تولد بودا، اين
مطلب از لحاظ كار ما بسيار مهم است اما ما
بايد بيش از بررسي آن به تحقيق درباره
سرزمين درخت ساكا (كه اكنون بدان سال بمعني
سرو فارسي گفته مي شود) بپردازيم. در
ويشنوپورانا و مهاباهارات درباره
ساكادويپا مي نويسد كه ماگاها (مغان) ازين
سرزمين آمدند و تعجب مي كنيم وقتي مي بينيم
كه همين محل يعني سرزمين اصلي مغان نيز
نامش را از همين كلمه سال امروز و ساكاي
قديم گرفته است. يكي ديگر از خصوصيات اين
سرزمين كه در مجموعه هاي حماسي به آن اشاره
شده اينست كه درين سرزمين شاه نيست درين
باره مترجم متن ها روي (Roy)
اضافه مي كند. (شايد
سرچشمه اين مطلب اين شايعه يا روايت باشد
كه در مشرق دور، در آسيا و در نواحي داخل
اقيانوس كبير بعضي حكومتهاي جمهوري وجود
دارد) اما بنظر من چرا به خاور دور برويم
درحاليكه شاكادويپا در غرب هند گسترده شده
است و چرا جمهوريهاي ناشناسي را فرض كار
خود قرا دهيم در صورتيكه در سرزمين بودائي
ها اليگارشي (حكومت مردم بر مردم) وجود
داشته است. شاكادويپا وطن اصلي مردم
شاكياست به فتواي علم اشتقاق و بر طبق نظر
دانشمندي چون هويت كه درباره قوانين عشره
اي در ميان مغان مطالعات دامنه دار دراد و
ميتوان گفت كه اجداد بوداشاكياهاي اهل
كاپيلا واستو فرق چندان با ساير مردم
شاكادويپا نداشتند و بنابراين همه داراي
اصل و منشاء زرتشتي بوده اند54 . اين
ادعا يعن اصالت زرتشتي بودا ادعاي شگفت
آفريني است و من مي دانم كه درين راه
مخالفان و معاندان سرسخت خواهم داشت اما
قدر مسلم اينست كه رد كردن اين ادعا تا
زمانيكه مطالعات ما درين باره بيشتر از
آنچه هست نشود درست نيست. زيرا مطالب مربوط
به بودا هنوز آنطور كه بايد مورد تحقيق و
بررسي قرار نگرفته و گوشه و كنار آن را
تيرگيهاي ابهام فرا گرفته است يكي از اين
نكات مبهم اينست كه چرا بودا گايا Gaya
را براي اقامت خود انتخاب كرد،
هنوز هم در عصر ما ميان برهمنان و بودائيان
درباره معبد گايا اختلاف هست و حتي عدليه و
دادگاه هم نتوانست تكليف اين معبد را روشن
كند، از طرف ديگر در دبستان المذهب
مي نويسد: ايرانيان قديم گايا را يكي
از معابد باستاني خود مي شناختند زيرا
درين پرستشگاه باستاني در اعصار گذشته گيو
Gijwa
(كيوان) نيايش مي شده است.55 برداشت
ما ازين مطلب جزين چه ميتواند باشد كهگايا
يك پرستشگاه خاص نياش كيوان بود، خاص مغان.
هنگامي كه بودا به اين معبد آمد آن دسته از
مغان برهمن كه زير بار بودا نرفته بودند به
تقديس اين معبدها ادامه دادند ازين لحاظ
كه پرستشگاه كيوان بود و آنانكه بودائي
شدند اين معبد را از دو لحاظ مقدس و محترم
شمردند چون اين معبد را از دو لحاظ مقدس و
محترم شمردند چون هم پرستشگاه كيوان بود و
هم مورد تقديس بودا. بنابرين آنچه صاحب
دبستان مي گويد درست است و اگرچه مطلب
بيشتر شبيه افسانه است اما هرچه هست مي
تواند مسئله پرستشگاه گايا را توجيه و
تفسير كند. اكنون مطلب مهمتري را مطرح مي
كنيم: آيا خود رودا داراي اصالت زرتشتي
نبود آيا آئين وي براساس سنتهاي زرتشتي
پايه گزاري نشده بوده است، اين
مطلب ساده اي نيست واين ادعاي بزرگي است
بخصوص كه شواهد خارجي بسيار كم است ولي
دلايل داخلي چطور . دلايل داخلي يعني آنچه
كه از خود آئين بودا مي توان بيرون كشيد،
از سرگذشت خود بودا. اگر سرگذشت زرتشت را
آنگونه كه اشپيگل و جاكسن نوشته اند
مطالعه و بررسي كنيم به حقايق بسيار
چشمگيري برخورد
مي كنيم وبراي كسي كه بخواهد درباره
مطلب بالا يعني ريشه هاي اصلي ديانت بودا
ونحوه تفكر و اصالت خود بودا تجسس كند اين
مطلب مي تواند راهنماي خوبي باشد، براي من
چنين بوده است بخصوص كه من
امتياز ديگري هم داشته ام اين امتياز
عبارت است از آشنائي با پيكره ها ونقوش سبك
گندهارا Gandahara
در هند. چند
سال پيش مأموريت يافتم كه در نواحي شمال
غربي هند حفاري كنم، در طي اين كاوشها موفق
شدم كه مجسمه ها و پيكره هاي ارزنده اي را
از دل خاك بيرون بياورم كه هم به موزه
پيشاور منقل شدند، در آن زمان همه اين آثار
را من آثار بودائي معرفي كردم درحاليكه
امروز معتقدم اين آثار بهتر است كه
زيرنويسهاي ديگر داشته باشند، يعني به
مطالعاتي كه اخيراً انجام داده ام وشما
نيز در جريان آن هستيد مي توانم ادعا كنم
كه اين آثار را بياد آثار زرتشتي دانست،
بخصوص كه تعداد اين اشياء بسيارهم بيكديگر
شباهت فراوان دارند. بديهي است درين بررسي
و در اخذ تصميم بايد متانت و بردباري داشته
باشيم و شتاب نكنيم زيرا اين مطلب بستگي
دارد با عصر زرتشت و در لفافه اي از ابهام و
تاريكي پيچيده شده مانده است. مي
توان گفت كه در هيچ رشته اي از رشته هاي
ادبي و تاريخي شرق مانند اين رشته يعني
تفسير دين دچار اشكال و دشواري نيستيم. اوستا
شناسان بزرگ مخصوصاً در مورد كرنولوژي اين
ديانت داري هم آهنگي و اتحاد كلام نيستند،
مسئله فقدان اوستاي اصلي و يافته شدن و
تدوين شدن مجدد آن در دوران ساساني كه
البته شامل قسمتي از اوستا اصلي است محققي
را كه درين راه گام برمي دارد و هدفش تنظيم
وقايع مربوط به زرتشت و اوستاست دچار زحمت
مي سازد وبطوري كه اينكار يعني تنظيم
وقايع و تشخيص سلسله مراتب اگر غير ممكن
نباشد بسيار دشوار است وتشخيص اينكه در
تكوين اين ديانت عظيم چه عواملي قديم است
وكدام عوامل جديد است از عهده كمتر كسي بر
مي آيد و تقريباً محال است. گفته
شده است كه شخصيت زرتشت بطوري كه از گاتهاي
قديمي برداشت مي شود با شخصيت زرتشت
آنگونه كه از بخشهاي متأخر اوستا ساخته مي
شود بكلي متفاوت است و چون اسپندنسك كه
جريان تولد و كودكي زرتشت را شامل بوده
گمشده است ما ناچاريم كه ازمنابع ديگر
ماند زات اسپرم Zat
Sparam شاهنامه
فردوسي و حتي كارهاي جديدتر مانند زراتشت
نامه قرن 15 ميلادي) استفاده كنيم. توجيه
قدمت روايتي كه در اوستا ذكر شده دست كم
براي كسي كه در اوستا تبحر كافي ندارد و
بخواهد فقط از منابع ايراني استفاده كند
محال است. و البته براي كسانيكه درين مورد
پختگي بيشتر دارند شك و ترديد و عدم ثبات
هميشه و در همه موارد وجود دارد. آنچه
كه من اكنون مطرح مي كنم شايد براي همه
تازه وحتي غير
قابل قبول باشد و شگفتي من درين است كه چرا
تاكنون اين مطلب مورد توجه كسي قرار
نگرفته وكسي ملتفت آن نشده است، شباهت و هم
آهنگي موجود ميان سرگذشت زرتشت و داستان
زندگي بودا را دانشمنداني چند درك كرده و
تذكر داده اند زيرا اين مطالب بقدري هويدا
و درخشان است كه نمي توان آنرا ناديده گرفت.
اما فرضيه اي كه من اكنون مطرح مي كنم در
تاريخ روابط مذهبي هند و ايران چيز تازه اي
است، اشپيگل هنگام بررسي نكات مشترك ميان
زندگي دو پيامبر چنين استنتاج
مي كند: در قرون اوليه ميلادي در قلمرو
حكومت باختر كه كيش بودائي گسترش فراوان
داشت بعضي روايات و سنن ازديانت بودائي به
ايران رسد و وارد تاريخ و مذهب ايرانيان شد.
اين ادعاي دكتر اشپيگل البته قابل قبول
است ومداركي نيز براي اثبات آن فراهم شده
است، اما درباره مطالعات خود من، ما تا
بحال شاهد محكم نداشته ايم كه بتوانيم با
كمك آن افسانه شاكيا را توجيه كنيم وبراي
اثبات نفوذ همه جانبه ايران بر هند باستان
نيز دلايل كافي نداشته ايم و اكنون با اين
حكم قطعي اشپيگل برخورد مي كنيم كه مي گويد:
اين بودا بود كه در سرزمين باختر روي سنن و
روايات تاريخي و مذهب ايران اثر گذاشت. من
اگر نمي توانستم شواهد تازه اي بيابم درين
فرضيه دچار شكست مي شدم، اما ما ديديم كه
در پوراناها، روايات مربوط به مغان قيد
شده و همين روايات را از لحاظ علم اشتقاق
با شواهد ديگر اثبات شده و هم آهنگ مشاهده
مي كنيم و با لطافت و مرحمت دكتر فليت و
كوششهاي عالمانه وي توانستيم كه كلمه
شاكيا را بعنوان ايراني توجيه كنيم
بنابراين اكنون وضع عوض شده و احتمال شكست
من در ارائه
فرضيه جديد بكلي ازبين رفته است. باتمام
اين مقدمات با نظر اشپيگل مخالف نيستم و
حتي در برخي موارد با او كاملاً هم عقيده
هستم و به عنوان نمونه يكي از اين موارد را
ذكر ميكنم، جائي كه وي داستان سرو كشمير را
بميان مي كشد و مي گويد از لحاظ زرتشتيان
ايران اين سرو توسط زرتشت در جلو آتشكده اي
در كشميركاشته شد، درين آشتكده كتيبه اي
نيز وجود داشت كه در آن زرتشتي شدن ويشتاسب
توصيف شده بوده است من هم با اشپيگل هم
عقيده هستم كه مي گويد اين روايت انعكاسي
است از داستان درخت بو Bo – tree در بوده گايا Bodh
– Gaya اشپيگل
مي نويسد كه درخت سرو براي زرتشتيان
هرگزيك درخت مقدس نبوده است (جز در نواحي
غرب ايران بعقيده اشپيگل مولد زرتشت است).
خصوصياتي كه براي اين درخت ذكر شده است با
درخت انجير هندي بيشتر مطابقه دارد و من
بفرضيه اشپيگل اين مطلب را اضافه ميكنم كه
درخت بو كه به بودا نسبت داده شده است نيز
همين درخت انجير هندي است. ضمناَ
بايد به اين مطلب توجه داشته باشيم كه
اشپيگل اعتراف ميكند كه اين نكات مشترك
ميان دو مذهب كه بر پايه اقتباس و اخذ
متقابل استوار شده است نميتواند شامل همه
نكات مشترك موجود در دو مذهب باشد. وقتي
ملاحظه ميكنيم كه دانشمندي بزرگ چون
اشپيگل درباره قديمي ترين روايات ديانت
بودائي اظهار نظر كند و بگويد كه ريشه آن
محتملاً به ادبيات زردشتي وروايات و سنن
اين آئين بستگي دارد و بايد در اين باره
برسي شود، متوجه ميشويم كه مطلب به آن
سادگي كه تا بحال تصور ميشد نيست وبقول
اشپيگل به بررسي بيشتر نياز هست. اكنون من
ميخواهم اين بررسي بيشتر را كه انجام داده
ام ارائه كنم. اگرچه من يك عالم اوستاشناس
نيستم اما توانسته ام كه مطلب را از زاويه
ديد ديگري مورد مطالعه قرار دهم، يعني
موضوع را باتوجه و برداشتي كه از
پيكره ها و نقشهاي برجسته بودائي
داشته ام بررسي ميكنم. در
اين مقايسه من كوشش خواهم كرد كه نشان بدهم
كه برخي از افسانه هاي مشترك بودائي و
زرتشتي كه از يك منبع قديمي ايراني سرچشمه
گرفته اند و در نقش هاي بودائي با يك شكل
هندي تكميل شده تجسم يافته اند بطوريكه
اگر بيننده در بدو امر حتي اثري از نفوذ
ايران هم در آن نبيند باز تشخيص اصالت
ايراني آن امكان پذير است. حال اگر اين وضع
در مورد بعضي نكات زندگي بودا صادق باشد و
از لحاظ حكم و سنن آئين بودائي نيز معتبر
باشد، ميتوان آنرا با
اين عنوان برجسته بودا شاكياموني S
akia – Muni
(خردمند ايراني) مربوط دانست. قبول
اين استنتاج ما را وادار ميسازد كه در
ارائه تاريخ اوستائي متاخر تجديد نظر كنيم
وقبول كنيم كه ساسانيان در جمع آوري اوستا
خلوص و صميميت فراوان داشته اند و اوستاي
گردآوري شده تا آن حد كه ما تصور ميكرده
ايم و ادعا ميكنيم ناخالص نيست و اصولا چرا
بايد چنين نسبتي را به ساسانيان بدهيم و
چرا ايشان را در راه اين گردآوري و تدوين
پاك و صميمي نشناسيم؟ اين نظر تاريخ
زرتشتي و قدمت آنرا عقب تر ميبرد بخصوص كه
ميدانيم تاريخ قبول شده يعني حدود سال 600
پيش از ميلاد از طرف هيچيك از نويسندگان
يونان تأييد نشده و بنظر من راي گلدنر كه
عصر زرتشت را حدود سال 1000 ميداند بيشتر
قابل قبول است. در
اين مورد بيش از اين بحث ميكنم و اين كار را
كه كار ايرانشناسان است بديشان واگذار
ميكنم وبه بررسي مطلب اصلي خودم كه بسيار
باريك و دقيق است باز ميگردم و شواهد يافته
شده را با هم مقايسه ميكنم: در
سرآغاز اين قسمت از تحقيقات خود به اين
حكمت آسماني اوستا اشاره ميكنم كه ميگويد
فرمانروائي يك موهبت روحاني است وار جانب
خدا به كسي كه شايستگي دارد اعطا ميشود و
با فر الهي و فر پادشاهي همراه است.
بوداهاي نخستين نيز چنين حكمتي را سرلوحة
فرمانروائي معنوي خود قرار ميدادند و با
پيروي از فسلسفه چاكاوارتين Chakravartin
وانمود ميكردند كه يك بوداي
جهاني در حقيقت يك فرمانرواي جهاني است. مقايسه
تكوين دو پيامبر شرق : در
گاتهاي اوستا و ادبيات كهن پهلوي مشاهده
ميكنيم كه روح افسانه اي گاو نر در سه هزار
سال پيش از بعثت زرتشت در بهشت، فروشي يا
تصوير ذات عالي زرتشت را در يك رويا نظاره
ميكند، زرتشت به آن صورت كه خواهد بود و
خواهد آمد56 . در
نقشهاي برجسته منسوب به آئين بودا، فروشي
يا تصوير ذات عالي بودا در بهشت توشيتا T
ushita ملاحظه
ميكنيم، پيش از موجوديت بودا و هنگامي كه
وي هنوز در رحم مادر تكوين نيافته است.
ميدانيم كه روايت مربوط به تولد زرتشت كه
در فوق ذكر شد در گاتاست كه خود كهن ترين
بخش اوستا وبدون شك هنگام تكوين افسانه
مربوط به خلق بودا وجود داشته است و
باحتمال قوي افسانه بودا اقتباسي است از
داستان زرتشت. هوي
Hvovi
زن سوم زرتشت هيچ فرزندي خاكي
نزاد اما از قراري كه جاكسن در تحقيقات
عالمانه اش مينويسد او براي زرتشت يك همسر
نجيب و وفادار بودو بشكرانه همين تقوي
پيامبر هزار سال بعد از وي بدنيا خواهد آمد57. آيا
اين روايت را نمي توان ريشه اين عقيده
بودائي كه ميگويد در رأس هر هزار سال
پيامبر تازه اي ظاهر خواهد شد كه البته
مانند بودا تولدش با تكوين بوديستاتوا Bodhisattava
(بوداي پيش از بعثت) همراه خواهدبود. زرتشت
بصورت روح جاودان، پيش از
تولد در بهشت موجوديت يافت روح گواتما
نيز چنين حلولي داشت و بهشتي كه گواتما در
آن بوجود آمد نور جاوداني ناميده ميشد،
آيا اين عنوان (نور جاوداني) براي بهشت
بودا از لحاظ مقايسه ايكه در پيش داريم
قابل اعتنا نيست؟ نويسنده
دانشمند سپس شواهد ديگر ذكر ميكند و با
توجه باين مطلب كه شمال هند مركز اوليه نشو
و نماي افكار بودائي بوده است فرضيه
خود را مبني بر نقش برجسته آئين زرتشتي
و فلسفه ايران باستان در تكوين ديانت بودا
به اثبات ميرساند و معتقد است كه اين نفوذ
و اثر در نواحي شمالي هند، بيش از نواحي
ديگر كه آئين بودا به اثبات ميرساند و
معتقد است كه اين توسعه بوديسم دليلي جز
مسايل نژادي و اجتماعي ندارد وبايد اذعان
كرد كه زرتشتيان تازه بودائي شده در مشال و
شمال غربي هند، در گسترش اين آئين نوين نقش
برجسته ايرا برعهده داشته اند، زيرا اينان
پيش از تكوين اين دين جديد از اصول مطيع
بوده اند و پس از تكوين نيز با ملاحظه نكات
مشترك به تقويت آن كوشيده اند. در سراسر
نظام مهايانا Mahayama
اثري از توسعه وتكامل تمايلات
مغي ديده ميشود. زيرا در شمال هندبود كه
ايرانيان ساكن بودند و نفوذ داشتند و اين
نفوذ در تكوين آئين بودا كارگر واقع شد،
بودائيان سيلان و چين نسبت باين تمايلات
بيگانه بودند و در نتيجه دين بودا و فلسفه
بودا در آن سرزمين رنگ ديگر دارد . در اين
جا سخن را درباره گسترش اين نفوذ مغي در
نواحي ديگر كوتاه كرده مجدداً به بررسي
نقشها مي پردازيم58 اگرچه درين مورد
نيز مطالب جالبي است كه نمي توان همه را
نقل كرد59 . درگذشته
از افسانه قديمي گاونر و بهشت موعود سخن
گفتم، اكنون به يك بهشت ديگر بودائي بنام
ترياس تريمشا Trayastrimsa
(بهشت خدايان سي وسه گانه) اشاره مي كنم.
بنظر من اين عدد سي و سه نيز كه درمورد اين
خدايان ذكر شده داراي اصالت زرتشي است، با
بررسي اوستا و ريك ودا ملاحظه مي شود كه
اين مطالب داراي ريشه ايراني و زرتشتي است
نه هندوي برهمني كه بعدها وارد آئين
بودائي شده . درباره اين عدد سي و سه
وارتباط آن با آئين زرتشتي توجه شمارا به
دو شاهد ديگر جلب مي كنم يكي رياضت هاي سي و
سه گانه اي كه زرتشت پيغمبر اجراي آن را به
مقدسان زرتشتي توصيه ميكند و يك پرسشهاي
كاويگ و كاراپ از زرتشت هنگام بازجوئي در
دربار گشتاسپ، تعداد اين پرسشها نيز سي
وسه بود60 . بنابراين
شكي نيست كه اينهم مانند آنچه تا بحال گفته
ايم از ايران گرفته شد و هندي نيست. گفتيم
كه پيش از تولد زرتشت يك هاله افتخار از
آسمان نزول كرد و وارد بدن باكره مادر
زرتشت شد وساليان دراز در كالبد وي درنگ
داشت، مايا نيز در روياي خود احساس كرد كه
روحي بشكل يك فيل سفيد در وي حلول ميكند،
البته اين انگاره معنوي در هند رنگ هندي
بخود ميگيرد و هاله نوراني بيك فيل سفيد
مبدل ميشود اما پرواضح است كه داراي اصالت
ايراني است واز ايران به هند رفته است. جاكسن
مينويسد: مقرر شده بود كه در بهشت اين هاله
نور افتخارآميز با روح محافظ فروشي و بدن
جسماني تركيب شود و از اين تركيب مقدس سه
گانه كودك نابغه موجوديت يابد61 . پس
از آن هنگاميكه هاله نوراني مقدس در رحم
مادر جاي گرفت دو فرشته وهمن Vahuman
و اشاوهيشت Ashavishisht
از بهشت آسماني، يكي ديگر از
عوامل سه گانه تكوين پيامبر را بزمين
ميآورند اين عامل روح محافظ است كه در قالب
ساقه اي از درخت هوم ظاهر ميشود و اندازه
اش درست بقدر قد يك مرد است، عامل سوم كه
طبيعت جسماني جوهر مادي است اين اتحاد
مقدس را تكميل ميكند و بطور معجره آسائي با
عامل شير آميخته ميشود و اين آميختگي يا از
راه آب و گياه است و يا بوسيله دو فرشته
خرداد و مرداد Kurdat,
Murdat ديوان
كوشش فراوان ميكنند كه اين اتحاد را
نافرجام سازند و بهم بزنند اما با نوشيده
شدن شيرآميخته با هوم توسط بستگان كودك
كاري از پيش نميبرند. در
اين مورد نقوش و كنده كاريهاي هنري بودائي
بسيار گوياست ونشان ميدهد كه اين پديده
معنوي ايراني، انعكاسي شگرف در پديده هاي
معنوي بودائيان داشته است و شكل هندي شده
آنرا بخوبي ميتوان ديد وشناخت و دريافت كه
در اعصار بعد اين عوامل مشترك از آئين
زرتشتي به آئين بودائي راه يافته است شايد
در عصر اعتلاي حكومت باختر. در
نقش هاي بودائي ما در مقابل چهره تابناك دو
فرشته و همن و اشاوهيشت ، دو چهره خدائي
هندي براهما واينديرا را ميبينيم تا بحال
كه اين مقايسه صورت نگرفته بود، وجود اين
دو چهره در صحنه زاده شدن بودا مفهوم درستي
نداشت اما اكنون نه تنها آنرا بخوبي
ميتوان توجيه كرد، بلكه من معتقدم كه دو
كلمه براهما و هومن نيز با هم بستگيهائي
دارند. اگر
چنين باشد سرانجام خواهم توانست توجيه كنم
كه چرا اين دو وجود خدائي براهمائي :
براهما و ايندرا بعنوان نخستين نمونه هاي :
اولاو كيتشوارا Avalokitesvara
و ميتريا بوديستاوا Maitreya
Bodhissattvas معرفي
شده اند. فوشر
Foucher
نخستين كسي بود كه باين مطلب
اشاره كرد اگرچه نتوانست بخوبي آنرا تفسير
كند و اكنون ما
مي توانيم بجرأت بگوئيم كه كنده
كاريهاي بودائي اين دو چهره، نقش معرف
خدايان هندو نيست بلكه انعكاسي است از دو
فرشته مقدس در آئين زرتشت پيامبر و براهما
يك عامل انتقالي است ميان فرشته و
بوديساتوا. همانگونه
كه در افسانه ايراني ساقه درخت هوم
باندازه يك مرد آورده شده است، در داستان
همندي شده بودا شاخه درخت سال آورده شده كه
آنهم باندازه قد يك مرد است و همه جا مايا
بدان تكيه داده است. اين ساقه در همه مجسمه
ها وجود دارد و همانطور كه ديديم از لحاظ
بررسي و اشتقاقي كلمه شاكيا نيز يك مرجع
وعامل مهم محسوب مي گردد. در
مقابل خورداد و مرداد نيز با كمي دقت در
كنده كاريهاي مربوط به بودا موجودهاي
مقدسي را مي توانيم بيابيم، در صحنه تولد
بودا هنگامي كه ايندرا و برهما آب بهشتي
برروي كودك مي ريزند دو چهره ديگر نيز ديده
ميشود كه با ايشان همكاري ميكنند. ما
معتقديم كه اين دو چهره نيز نشان دهنده و
معرف دو فرشته مورد بحث ما مرداد و خرداد
است. در نقشهاي گوناگون مربوط به زندگي
بودا اين صحنه ها گاهگاهي با همديگر در
آميختگي و اختلاط پيدا مي كند62 كه
آنهم از لحاظ كار ما بسيار پرمعني است. در
يك جا مايا را مي بينيم كه براي گرفتن يك
شاخه دستش را بلند كرده است و براهما و
ايندرا در كنارش ايستاده اند كه كودك را كه
در حال تولد است بگيرند، در جاي ديگر كودك
بدنيا آمده است و دو چهره خدائي برويش آب
مقدس مي ريزند آيا اين نقشهاي پراكنده و در
هم آميخته، طبيعت سه گانه كودك مقدس را در
سرگذشت زرتشت بياد نمي آورد؟ و آيا اين
امكان وجود ندارد كه هدف هنرمند از خلق
سه پايه اي كه كودك بروي آن ايستاده است
ارجاع به همين تثليث باشد، اگر چنين باشد
نمي توان شك داشت كه حكم و شرايع مغان
كه در هند قديمي تر است ريشه مهم تكوين
آئين بودا بوده است. هنگام
تولد زرتشت خانه اي كه كودك در آن ديده
گشاده است، با نوري مقدس و آسماني روشن مي
شود در مجموعه كاتاساري تساگارا Kathasaritsagara
نيز ذكر شده است كه هنگام تولد
كودك نابغه يعني بودا خانه با نوري شگفت
انگيز روشن گرديد63 البته نمايش اين
صحنه در كنده كاريها بسادگي امكان نداشته
است اما در صحنه
اي كه انتقال كودك را به باغ لوم بيني Lumbini
مجسم مي سازد اين مسئله نور
باران شدن كم و بيش مجسم شده است. بنظر
من نمي توان فرض كرد كه آئين زرتشتي ايران،
اين پديده را از مجموعه هندي مذكور در فوق
اقتباس كرده باشد، در اوستا ذكر شده است كه
هنگام زاده شدن زرتشت پيامبر همه موجودات
در شادي ونشاط اند زيرا خداوند بزرگ
شايستگي او را براي قبول چنين مسئوليت
بزرگي شناخته است64 . در
داستان بودا نيز چنين است و طبق روايات
پالي هگام ولادت وي تمام موجودات در شادي و
سروراند و الهه زمين كه بنظر ما همان الهه
مغهاست بر شايستگي پيامبر جديد براي احراز
مقام رسالت صحه گذارده است ما
مي دانيم كه اين الهه همان الهه قديم
مغان است. زرتشت
و بودا هر دو پيامبراني بودند كه در سراسر
عمر دچار دشمنيها و كينه توزيهاي وحشتناك
شدند اما اين كوششهاي خصمانه در مورد هر دو
پيامبر بي ثمر ماند و طرح اهريمني مخالفان
نقش برآب شد. در ايران قرار شده بود كه
پيامبر در كودكي بزير دست و پاي گاو نري
خورد شود و در هند همين افسانه رنگ هندي
يافت، بنابود شاهزاده جوان را بزير دست
وپاي فيل بيندازند65 . به
مقايسه خود درباره دو پيامبر شرق ادامه مي
دهيم: شاهزاده
جوان در عالم رويا توسط خدايان به دنياي
پرهيزگاران و روحانيان منتقل ميشود و
وجودش وقف خدمت به خدا و مردم مي گردد (مبعوث
ميشود) و در زندگي وي ناخوشيهاي سخت پيري و
مرگ نفرت انگيز پيش بيني ميشود. زات اسپرم
نيز درباره زرتشت چنين مي نويسد: وي در
بيست سالگي به تمايلات حيواني خود پشت پا
زد و براي يافتن عدالت اجتماعي خانه و پدر
و مادر را ترك كرد و در جهان سرگردان شد او
مي خواست براي اين سئوال خود پاسخي بيابد:
چه كسي مسئول اينهمه بي عدالتي است و چه
كسي از ضعفا حمايت مي كند66 ؟ ما
روايات مربوط به زرتشت را با ترديد تلقي مي
كنيم زيرا زات اسپرم يك كتاب نيست و نمي
توانسته است كه اين روايت را از منبع موثقي
گرفته باشد. دو روايت بسيار بهمديگر
مشابهت دارند و معلوم است كه داراي ريشه
مشترك مي باشند اما احتمال قوي روايت هندي
اصالت بيشتري دارد وروايت ايراني انعكاسي
است از روايت هندي. زرتشت
سي ساله بود كه نور مقدس الهي از آسمان
فرارسيد و سراسر وجودش را منور ساخت وي به
پيامبري برگزيده شده بود و در همين سال بود
كه دو فرشته پندار نيك و وهومانه Vehu
Manah او
را در يك حالت رؤيائي به عرش بردند تا به
حضور خداي يكتا اهورامزدا
مشرف شود67 . بودا
نيز در سي سالگي باني افتخار بزرگ معنوي
سرافراز گرديد و در همين سال بود كه موفق
شده به بهشت رجعت كند و روح مادر تازه در
گذشته اش را دريابد. داستان
دو پيغمبر از آن گاه كه سرنوشت هر يك به
انزوا و ترك دنيا مي انجامد دگرگون است در
شكل ايراني داراي ثبات و اصالت است اما در
شكل هندي آن تزلزلي كه دليل بر اقتباس
وانعكاس است ديده ميشود علت ديگر تحريف و
دوشاخگي ازين لحاظ است كه بودائيان كوشش
ندارند كه پايان كار را به بهشت و وصول عمر
جاودان برسانند و با تمركز همه امور در حول
محور خداي يگانه نيز موافقت ندارند. زرتشت
پيامبر در دوران زندگي خود هميشه گرفتار
دو وسوسه اهريمني بود يكي وسوسه قدرت و
ديگري وسوسه شهوت در داستان بودا نيز ما
ناظر چهره آزار دهنده اين دو وسوسه يعني
همان وسوسه شهوت و وسوسه قدرت هستيم شاهد
اين مدعا مجسمه هائي است كه در آن دختران
مارا Mara
با هيكل هاي خيال انگيز ظاهر مي
شوند و در همين صحنه است كه منظره نزول
خداي زمين الهه مغان نيز مجسم شده است. پس
اين افسانه يك افسانه بودائي است و اين
صحنه اساطيري نيز داراي يك اصالت زرتشتي
است. اشپيگل
هم در يك مورد با ما همعقيده است و چون چنين
است بهتر است سخن كوتاه شود . اما آيا
اشپيگل حق داشت بگويد فقط در يك مورد
بودائيان از ايران و از دين ايرانيان چيزي
به عاريه گرفتند؟ بنظر
من ادعاي اشپيگل درست نيست و ما درين
مطابقه موارد بسياري را برشمرديم و خلاف
گفته او را ثابت كرديم. به عقيده من وبه
شهادت آنچه درين چند برگ آخر مقاله ام
نوشته ام جزئيات داستان بودا و بسياري از
حكم و عقايد دين بودائي قبل از موجوديت خود
بودا به هند آورده شده و پس از تولد و رشد
ورسالت و مرگ بوي نسبت داده شده است. البته
اين بدان معني نيست كه تمام عوامل مغي در
آئين بودا پس از مرگ وي تكوين يافته اند
زيرا از طرف ديگر اين بحث را نيز داشته ايم
كه ثابت كنيم خود بودا هم اصالتاً يك
ايراني بوده است، يك دانش پژوه روحاني يك
مغ برهمن. افسانه شاكيا دليل برين ادعاست.
ماديديم كه چگونه پس از مرگ بودا افسانه
هاي ايراني عصر باستان و عصر پيش از باستان
بوي نسبت داده شد و جزو موجوديت افسانه وي
گشت. ما بايد بخاطر داشته باشيم كه هند
اصالت نژادي بودا را هنگامي فراموش كرد كه
كلمه شاكيا اصالت خود را از دست داد و در پس
پرده ابهام قرار گرفت. در
روايت مانوي بودا لقب اسكيثيانوس Buddas
Scythianus دارد
اما ما اين كلمه اسكيث را چگونه تعبير و
تفسير كنيم؟ زيرا خطاب اسكيثي به بودا
مانند خطاب امريكائي است به جورج واشنگتن
اگر بودا فردي از قبيله هاي چادرنشين وحشي
اسكيث بود، در پايان مقال مطلبي را كه در
كتابچه باستانشناسي پيشاور گفته ام مورد
بررسي قرار مي دهم، در آنجا گفته ام كه
بودائيان علاقه اي به نشان دادن نقش خدا در
مظاهر هنري خود نداشته اند و آن رشته
علتهائي كه براي اين احراز ذكر كرده ام همه
اشتباه بوده است واكنون مي گويم كه چون در
ايران باستان خلق نقشي از خدايا يا
خدايان منع داشته است (اشپيگل مي گويد كه
در نقشهاي ايران باستان شكل آهورامزدا را
نمي توان يافت ونقش زرتشت نيز
بسيار نادر است) بودائيان شمالي نيز كه تحت
تأثير ايرانيان زرتشتي قرار
داشته اند اين منع
مذهبي را در مورد تجسم وجودهاي مقدس رعايت
كرده اند بودائيان براي تجسم خدايان خود
تا آمدن يونانيان انتظار كشيدند. درينجا
بار ديگر اشاره به محتوي مقاله خود از لحاظ
اصول مي كنم وبه سخنان خود خاتمه مي دهم: اكنون
زندگاني آشوكا وچهره تمدني وي و حكومتش
براي ماروشنتر شده است اكنون مي توانيم
توجيه كنيم كه چرا فرمانهاي وي شبيه
فرمانهاي داريوش كبير است. اكنون براي ما
روشن شده است كه فكر اعزام سفير در دربا
آشوكا از كجا سرچشمه گرفته است آشوكا به
تقليد ويشتاسپ كه پسرش را برسالت مذهبي به
هند اعزام داشت، پسرش را برسالت مذهبي به
سيلان فرستاد ويشتاسب در تاريخ مذهب
نخستين پادشاه بود كه در تغيير مذهب
ديگران و گسترش مذهب خود بسياركوشا بود،
آشوكا نيز چنين بود و براي تغيير مذهب
ديگران وگسترش مذهب خود تلاش فراوان مي
كرد. دو پادشاه سياست مذهبي مشابه داشتند. اما
جريان تغيير مذهب آشوكا براساس انگيزه هاي
ديگر نيز مبتني بود ميان وي و گواتها قرابت
نژادي وجود داشت، همانگونه كه ديپاوامسا Dipavamsa بيان داشته است69
البته اين علاقمندي و قرابت نژادي در يك
سرزمين خارجي بسيار مهم وپرثمر است،
بعلاوه ديديم كه آئين بودا يك اقتباس دقيق
از مذهب مغان در شرايز هند و يا يك زرتشتي
هندي شده بوده است. ما
اين رسم غير هندي تقديس نياكان را كه يك
رسم مذهبي مغان است در آئين بودا نيز مي
يابيم وسپس در همين ديانت روش مهاياني
هندو را ملاحظه مي كنيم كه تحت تأثير
تعاليم مغان مغي شده و به بودائيان رسيده
است مي
بينيم كه بودا توجهي به امتيازات طبقاتي و
روش كاست در هندندارد زيرا كه كاست البته
يك نظام اجتماعي هند است و وي تحت تأثير
نظامات پارسي (ايران زرتشتي) قرار دارد اما
با اينكه بر روش كاست پشت پا زده است حرمت
برهمنان را در نظر دارد و براي اين طبقه
برتري خاص قايل است، اگر چه برهمنان در
حقيقت همان مغان هستند لاغير70 . آئين
بودائي در حقيقت قد بكشيد براي خلق و ابداع
يك سازش معنوي روحاني، در آن قسمت ازهند كه
ايرانيان ساكن بودند ، بودائي شدن
موريائيها نيز امري طبيعي بود زيرا اينان
با اصالت ايراني خود در نسل سوم به اين دين
جديد گرويدند و اين براي ايجاد همرنگي و
همدردي با ملت بزرگي بود كه ساكنان قلمرو
ايشان را دربر
مي گرفت. امپراطور
آشوكا خواست وحدت داشته باشد و در سايه
وحدت كسب قدرت كند، اكبر نيز وضعي نظير
آشوكا داشت وي نيز سومين نسل از خانواده
بابريان هند بود، آشوكا هم مانند اكبر
هرگز نمي توانست يك هندو باشد زيرا در هردو
دوره روش كاست قدرت فراواني داشت، راه حلي
كه اكبر انتخاب كرد، گلچيني مذهبي بود اما
آشوكا به گواتها گرائيد و محبوبيت بيشتر
يافت. آشوكا
بديني گرويد كه تصور مي كرد زير لوايش هندو
و غير هندو هر دو متحد خواهند شد، آشوكا مي
خواست بمردمي كه پدرانش سالها بريشان
حكومت مي كردند نزديك و نزديكتر شود و براي
اين نزديكي راهي بهتر از تغيير مذهب نداشت
و اين گرايش مذهبي خود يك پايه و اساس
گسترش آئين بودائي در دنياي قديم شد، مذهب
بودا (بوديسم) مانند دين سيك (سيكسيم)
توافقي معنوي بود ميان سلطان و توده مردم
حكومت كننده و حكومت شونده. پاورقي
ها: 52
–
JRAS
اكتبر 1905 –
ص 644 . 53
–
JRAS
ژانويه 1906 –
ص 163 . 54
–
در مهابهاراتا نيز اثري ازين
رسم زرتشتيان و رسم ميت گذاري پارسيان
ديده مي شود. فزبل: ميتولوژي هند ص 47 . 55
–
دبستان المذاهب . ترجمه شي
وتروير Sheed
& Trayer ص
53 و 52 درباره آتشكده هاي دوراكا، گايا و
ماتهورا. 56
–
جاكسن زرتشت ص 23 . 57
–
جاكسن زرتشت ص 21 . 58
–
درپا حرفي اين قسمت نويسنده
اشاره كردهاست به نفوذ مغان در گسترش آئين
بودا در جاوه و نواحي ديگر شرق دور كه
ايشان درآنجا نيز بعنوان تجارت و توسعه
كار و كسب خود به مشرق رفته و اين دين را
رواج داده اند و سپس درباره مشابهت
كامبديا Cambodia
(در شرق آسيا) و كامبوجا Kamboja
(در نواحي شرق شاهنشاهي) كه ممكن است اثر
مسافرت مغان به شرق باشد اشاراتي دارد. 59
–
مجسمه ها و سنگ كاريهاي محفوظ
در موزه پيشاور كتيبه هاي خاروشتي كه
اخيراً پيدا شده است. 60
–
جاكسن زرتشت ص 61 . 61
- جاكسن زرتشت ص 15
- 24 . 62
–
فوشر روبروي ص 413 تصوير آ 209 . 63
- جاكسن زرتشت ص 27
حاشيه شماره 4 64
- جاكسن زرتشت ص 27
. 65
–
اشپيگل ايران ج 1 ص 691 . 66
و 67 –
زرتشت جاكسن : ص 23 –
3 و ص 36 . 68
–
دكتر توماس به اطلاع من رساند
كه كرن Kern
ثابت كرده است كه ما را
شكل هندي اهرمن ايران است. 69
–
نقل از گزارش وادل: موريائيها
از شاكاها بودند ونيز مقدمه بيل بر متن فوق
ص هفده. 70
–
در نقشهاي گندهارا نقش برهمنان
نيز هست شكل وقيافه برهمنان را موبدان
مامور آتش در آتشكده ها مقايسه كنيد سپس
همين برهمنان را با مغان برهمن كه در
پورانا ذكر شده مطابقه كنيد تا معلوم شود
كه چقدر آئين زرتشتي در تكوين همه مظاهر
آئين بودا مؤثر بوده است. |
|
|