پرتوي آملي، مهدي. "ريشه تاريخي امثال و حكم". دوره 7-16، ش 79 ـ 189 و 190 (ارديبهشت 48 ـ تير و مرداد 57).

 

خلاصه: ش 119 و 120 (شهريور و مهر51): 52-54. "خرج اتينا" ، "دوغ و دوشاب يكي است" ،‌"دروازه را ميتوان بست ولي دهان مردم رانمي‌توان بست".

  ريشه هاي تاريخي مثال و حكم

مهدي پرتوي

«خرج اَتَيْنا»

 

نه فكر عقبي ميكنه

نه فكر دنيا ميكنه

 

خرج اَتَيْنا ميكنه

هرچي كه پيدا ميكنه

 (ترانه عاميانه شيرازي)

 

 

هرگاه كسي پولي را كه بايد براي مخارج لازم و ضروري وكسان وبستگانش مصرف كند در راه بيهوده وغير عاقلانه خرج نمايد از ضرب المثل بالا استفاد كرده ميگويند «همه را خرج اَتَيْنا كرد» يعني نِفْله كرد و بمخارج غير لازم رسانيد.

اما ريشة اين مثل:

*    *   *

در مورد واژة «اَتَيْنا» آقاي جمال زاده عقيده دارد «اَتَيْنا – حشرات خُرد وبكنايه بآدمهاي فرومايه گويند»1 . در امثال و حكم دهخدا از معني و املاي آن اظهار بي اطلاعي شده ولي آقاي بهمن كتيرائي ضمن مقاله اي تحت عنوان «يادداشتهائي دربارة امثال و حكم» با استفاد از مندرجات سياحت نامة شاردن و فرهنگ عوام امير قلي اميني چنين اظهار نظر ميكند «سابقاً مطربها در مجالس عروسي و امثال آن پس از آنكه يكدوره ميرقصيدند در مقابل هر يك از مهمانها مي نشستند و پس از چندي سروكله آمدن وعشوه گري كردن زنگي را كه درشت ، يا يك نعلبكي را كه در دهان داشتند جلو ميبردند واو بهمت خود يا سكه اي زر يا سكه هاي نقره در زنك يا نعلبكي او ميريخت ودر حقيقت پولي مفت و رايگان  از دست ميداد و بهمين مناسب بخرجهاي بيهوده و بيمصرف عنوان خرج عَطَينا دادند و آن جزء اصطلاحات مثلي قرار گرفت ….. عَطَينا در اصل اَعْطَينا است كه در تلفظ عوام بدينصورت درآمده است»2 .

با اين ترتيب معلوم ميشود كه لغت اتينا تحريف فعل عربي «اعطينا» است و در آن روزگار كه زبان و ادب عربي بيشتر از امروز در كشور ايران رواج داشت برسر زبانها افتاد و بصورت ضرب المثل درآمد.

اين نظريه بيشتر مورد اعتنا است تا آنكه اتينا را حشرة خرد و كنايه از آدمهاي فرمايه بدانيم . اين رسم وسنت اگرچه درحال حاضر تقريباً متروك شده و در شهرهاي بزرگ اثري از آن مشهود نيست ولي در قرون گذشته بصورت شباش يا شاباش در مجالس عروسي وختنه سوران ونظاير آن مورد كمال توجه بود وگاهي اصرار وابرام مطربان در اخاذي از مهمانان مجلس ايجاد دردسر و رسوائي نيز ميكرد ومعمولاً پس از دريافت شاباش يكي از مطربان ببانگ بلند اعلام ميداشت «اعطينا» يعني «مرحمت كردند» و اعلام اين مطلب هم تشويقي بود براي پرداخت آن. در كتاب فرهنگ لغات عاميانه راجع باينموضوع چنين آمده است: «شَباش ظاهراً مخفف شاباش وشادباش است كه در مجالس عيش و سرور «عروسي، ختنه سوران و نظائر آن» مطربان در هنگام رقص و بزم آرائي از عروس و داماد وخويشاوندان وبستگان آنان گيرند و طرز وصول آن چنانستكه نخست سردستة مطربان گويند: «بسلامتي فلانكس : عروس، داماد، پدر عروس، مادر داماد و غيره» كف مرتب بزنيد. آنگاه رقاصي كه مشغول مجلس آرائي است رقص كنان بسوي آنشخص رفته و دائرة رنگي را جلوي او ميگير يا سرش را رقص كنان در دامن او ميگذارد و چندان تأمل ميكند تا پولي بدو داده شود. گاه مطربان در اينكار اصرار وابرام فراوان ميكنند و كار را برسوائي ميرسانند و از اين روي بعضي كسان هنگام آوردن مطرب حق گرفتن شباش وشباش كردن را از آنها سلب ميكنند يا آنها سلب ميكنند يا آنرا محدود بچند شخص معين ميسازند»3 .

در هر صورت اصطلاح «خرج اتينا» كه مفهوم فارسي آن همان شباش ياشاباش دادن است بدون شك بعد از غلبة عرب بر ايران و نفوذ زبان عربي جزء امثلة سائره شد و مخصوصاً در ميان عوام النّاس بيشتر از ساير طبقات مردم مورد استشهاد وتمثيل ميباشد.

«دوغ و دوشاب يكيست»

وقتيكه بزحمات و فداكاريهاي افراد توجه نشود و خوب و بد در يك كفّة ترازو قرار گيرد بضرب المثل بالا استشهاد وتمثيل ميكنند و يا بعارت ديگر ميگويند «دوغ و دوشاب پيشش يكيست» . اينك ريشة اين ضرب المثل:

*   *   *

دوغ كه متفرّع از ماست است و پس از كره گرفتن باقي ميماند در محيط گله داري بمصرف تغذية سگان گله ميرسد. دوشاب همان شيره است كه با پختن آ ب انگور بديت ميآيد. اما وجه تناسب دوغ و دوشاب و توجه به اهميت يكي برديگري را در سرزمين لرستان بايد جستجو كرد زيرا بقرار تحقيق قائل نيستند و غالباً آنرا بدور ميريزند. دوشاب كه باصطلاح ديگر آنرا شيره ميگويند چون مواداوليه و وسائل تهيه و تدارك آن براي گله دارها فراهم نيست بدون ترديد عزت و اهميت بيشتر دارد و هرگز دوغ بيخاصيت در نزد لرها نميتواند جاي دوشاب را بگيرد. الوار گله دار و بطوركلي طبقة حَشَم دارها دوشاب را بسبب شيريني وحلاوتش دوست دارند زيرا علاوه بر آنكه ذائقه را شيرين ميكند در سرماي سخت زمستان در كوهستانها بر ميزان كالري و حرارت بدن ميافزايد. براي آنكه عزت وذيقيمتي دوشاب در نزد لرهاي گله دار كاملاً روشن شود حكايت زير از كتاب «شح زندگاني من» نقل ميشود:

«لُر جوان كم تجربه اي از لُر پير پرسيد: حاكم سرش را با چه ميتراشد؟ پير لُر جوابداد: با دوشاب نَمْ ميكند و با يغ طلا ميتراشد! لغت دوشاب جز در نزد لرها در نزد طوايق ديگر فارسي زبان مصطلح نيست. سايرين شيره ميگويند»4. از اين عبارت چنين استنباط ميشود كه ريشه واصل اين ضرب المثل از لرستانست و از آنجا بساير نقاط ايران سرايت كرده است چه در ساير مناطق شيره يا دوشاب بآن اندازه قابل توجه واعتناء نيست كه بصورت امثلة سائره درآيد و در مقام قياس نيست و بد و زشت و زيبا بآن تمثيل كنند. در خاتمه اين بيت را كه ناظم آن شناخته نشد و از نظر صنعت جُناس خالي از لطف نيست براي حسن ختام نقل ميكند:

كافر و كيش هردو بيدينند6

دوغ و دوشا هر دو شيرينند5

«دروازه را ميتوان بست ولي دهان مردم را نميتوان بست»

هرگاه كسي از عيبجوئي و خرده گيري ديگران در مورد اعمال و رفتار خود احساس تألم و ناراحتي كند عبارت بالا از باب موعظه و نصيحت گفته ميشود تا رضاي وجدان و خشنودي خالق را وجهة همت قرار دهد و بگفتار و انتقادات نابجاي ياوه سرايان و هرزه درايان وقعي ننهد.

*   *   *

بعضي از داستان نويسان اين عبارت را از ملانصرالدين ميدانند درحاليكه ملا نصرالدين يك شخصيت افسانه ايست و هنوز وجود تاريخي وي مشخص نگرديده است. حقيقت مطلب اينستكه ذوق لطيف ايراني از يكي از مواعظ و نصايح حكيمانة لقمان به فرزند برومندش استفاده كرده آنرا بشكل و هيئت عنوان مقاله مصطلح گردانيد.

لقمان حكيم رانصايح و مواعظ آموزنده ايست كه اگرچه روي سخن با فرزند دارد ولي مقصودش جلب توجه عمومي است تا نيك وبد را بشناسد و زشت وزيبا را از يكديگر تشخيص كنند. يكي از نصايح لقمان بفرزندش اين بود كه در اعمال و رفتارش صرفاً خشنودي خالق و رضاي وجدان را منظور دارد، از تمجيد و تحسين خلق مغرور نشود و تعريض و كناية عيبجويان و خرده گيران را با خونسردي و بي اعتنائي تلقي نمايد.

پسر لقمان براي اطمينان خاطر از پدر شاهد عيني خواست تا فروغ حكمت پدر از روزنة ديده بر دل و جانش روشني بخشد، چون نويسندة  دانشمند آقاي صدر بلاغي در اينمورد حق مطلب را بخوبي ادا كرد بهتر دانست كه دنبالة مطلب را عيناً از كتاب «قصص قرآن» نقل كند:

«لقمان گفت: هم اكنون سازوبرگ سَفَر بساز ومَرْكَب را آمده كن تا در طي سفر پرده ازاين راز بردارم. فرزند لقمان دستور پدر را بكار بست وچون مركب را آماده ساخت لقمان سوار شد و پسر را فرمود تابدنبال او روان گشت. در آنحال بر قومي بگذشتند كه در مزارع بزراعت مشغول بودند. قوم چون در ايشان بنگريستند زبان باعتراض بگشودند وگفتند: زهي مرد بيرحم و سنگين دل كه خود لذت سواري همي چشد وكودك ضعيف را بدنبال خود پياده ميكَشَد! در اينهنگام لقمان پسر ار سوار كرد و خود پياده در پي او روان شد و همچنان ميرفت تا بگروهي ديگر بگذشت. اينبار چون نظارگان اينحال بديدند زبان اعتراض را باز كردند كه اين پدر مغفل را بنگريد كه در تربيت فرزند چندان قصور كرده كه حُرمت پدر را نمي شناسد وخود كه جوان و نيرومند است سوار ميشود وپدر پير و موقّر خويش را پياده از پي همي بَرَد! در اينحال لقمان نيز در رديف فرزند سوار شد و هميرفت تا بقومي ديگر بگذشت. قوم چون اينحال بديدند از سر عبيجوئي گفتند: زهز مردم بيرحم كه هر دو برپشت حيواني ضعيف برآمده و باري چنين گران بر چارپائي چنان ناتوان نهاده اند در صورتيكه اگر هم كدام از ايشان بنوبت سوار ميشدند هم خود از زحمت راه ميرستند و هم مركبشان از بار گران بستوه نميآمد! در اين هنگام لقمان و پسر هر دو از مركب بزير آمدند و پياده روان شدند تا بدهكده اي رسيدند. مردم دهكده چون ايشان را بر آنحال ديدند نكوهش آغاز كردند و از سر تعجب گفتند: اين پير سالخورده و جوان خردسال را بنگريد كه هر دو پياده ميروند و رنج راه را برخود مينهند در صورتيكه مركب آماده پيش رويشان روانست، گوئي كه ايشان اين چارپا را از جان خود بيشتر دوست دارند. چون كار سفر پدر و پسر باينمرحله رسيد لقمان باتبسمي آميخته بتحسُّر فرزند را گفت: اين تصويري از آن حقيقت بود كه با تو گفتم واكنون تو خود در طي آزمايش و عمل دريافتي كه خشنود ساختن مردم وبستن زبان عيبجويان و ياوه سرايان امكان پذير نيست و از اينرو مرد خردمند بجاي آنكه گفتار و كردار خود را جلب رضاي خالق را وجهة همت خود سازد و در راه مستقيمي كه ميپيمايد به تمجيد و تحسين بَهْمان و توبيخ و تقريع فلان گوش فراندهد»7 .

البته راجع باين مَثَل مصطلح در بسياري از كتب اخلاقي و تربيتي اشارت رفت و حتي در بعضي كتابها شرح مصور آن نيز آمده است كه در پايان ماجرا، مركوب زبان بسته را براي خلاصي از عيبجوئي مردم ببالاي كوهي بردند و از آنجا باعماق دره سرنگون ساختند ولي چون نوشتة مندرج در كتاب قصص قرآن را از هر جهت مستند و مفيد تشخيص داد لذا آن نوشته را در اين مقالت آورد تا از هر گونه توضيح وتفسيري بي نياز باشد.

 

پاورقي ها:

1 – فرهنگ لغات عاميانه ، ص 5 .

2 – مجلة دانشكدة ادبيات وعلوم انساني، مرداد 1347.

3 – صفحه 241 .

4 – جلد سوم ذيل ص 535

5 -  دراين مصرع از لغت «شيرين» در مورد دوغ كه ماست ومآلاً شير گرفته ميشود بمعني «شكل شير» ودر مورد دوشاب بمعني «شيريني» افاده ميشود.

6 – در منطقه كردستان ناودان چوبي آسياي آبي را «كيش» ميگويند كه از چوب بيد ميگيرند و «بيدين» در مورد «كيش» بمعني «شكل بيد» است.

7 – قصص قرآن، ص 267 .