|
|
||
اعتمادمقدم،
عليقلي. "سوار. شهسوار (شواليه)
درشاهنامه فردوسي". دوره11، ش122-123
(آذرـ دي51).
|
||
|
|
||
|
خلاصه:
ش122
(آذر51): 12-22. اژههايي كه در شاهنامه براي
سواران وانواع
اسلحههاي جنگي، رشته و هنر جنگ برده شده،
آوردن نمونههايي از اشعار شاهنامه دراين
زمينه. |
|
|
سوار،
شهسوار (شواليّه) درشاهنامة فردوسي
در شاهنامه چه بسا به واژة سوار برميخوريم
كه بطور كلي دو معني ازآن درمييابيم.
گاهي به معناي سوار يا سوارنظام(1) وزماني
به معناي واژهايست كه به فرانسه آنرا
شواليه(2) ميگويند.
درشاهنامه براي سواران صفتها،
ويژگيها و تشبيهها يادشده و جنس و نوع
سليحها، هنرها و پايههاي سواران(؟)
ذكرگرديده است.
1) صفتها، ويژگيها و تشبيهها:
سراينده، گوينده، يادگير، سخنگوي،
بينادل، بخرد، روشنروان، گرد، دلير،
درخور كارزار، ميانبستة كارزار، شايستة
كارزار، گو، چوشير ژيان، همچو پيل ونهنگ،
هژبر دلير، نگهبان راه، هشيوار،
بسياردان، كاركن نامجوي، كسي كه از جنگ
سير نميشود، گردنكش، نامدار،جهانگير،
سرافراز، فرزانه، خردمند، بادانش، مايهور،مايهدار،دوستدار،
با راي وكام، به تن نامدار،به گوهر بزرگ،
هنرمند، دلاور،مرد،رزمخواه، گردافكن،
بيدار، پيروزگر، زورمند، نامآور،
جنگجوي،كارديده، كندآور، گردگير،
فروزندة كارزار، هژير، سرانجمن به رزم و
بزم وشكار،بافّر وزيب، بافّرهي،
نيكنام، بلنداختر،باشرم، رهنماي،پيروزبخت،
دلارام،جهانديده،گفتوشنيد دان.
2) پايههاي(3) سوران(؟) ـ شاهسوار
شهسوار،سالار ايران سوار، شاهزاده
سوار،جهان پهلوان سوار،سوارجهان،
پهلوان سوار، كارآزموده سوار، گزيدهسوار،
ستوده سوار،گردسوار، نبرده سوار، جنگي
سوار،سوارجنگاور، سوار جهانديده،
نوسوار، سوارزرّين سپر، سوار زرّينه كفش،
(سواربراسب سياه؟).
3) سليح و هنرهاي جنگي سواران:الف)
سليح گرز، تير، تيرخدنگ، تركش، كمان، درع،
سپر، تبر، گوپال، ترگ، جوشن، ژوبين، خنجر،
خفتان، خود آهن كلاه،تيغ.
ب) رشته وهنر جنگي ـ نيزهدار، نيزهؤر،گرزدار،
گرزور، زرهدار، سپردار، شمشيرزن،
شمشيردار، كمندافكن، تيغزن، تيغدار،خنجرگذار،ژوبينزن،
جوشنور، دژدار، عناندار،عنانپيچ،
اسپافكن، پيچيدهاسب.
درضمن برجاست يادآور شويم كه زنها نيز
به پاية سواري نيز ميرسيدند گيو هنگامي
كه دربارة همسرش سخن ميراند گفت كه او
دختر رستم است.
هنگامي كه سهراب به دژ سپيد تاخت
درآنجا گردآفريد ميزيست.
اينك شعرهائي كه درآن نام سوار همراه
با پايهاش ياد شده و نيز بيتهائي كه درآن
عنوان سوار كه پايهاي است به روشني
نمايان است و نيز هرگونه بيتي كه ذكر سوار(4)
در آن شده است ياد ميكنيم. نامهاي سواران
ملحقات
به عنوان «سام سار» نيز نگاه كنيد.
سام هنگامي كه آهنگ جنگ دشمنان كرد به
زال گفت كه آرامگاه تو دراين شهرست.
پرستندگان رودابه چون تيراندازي زال
را ديدند به ريدك زال گفتند كه اين
تيرانداز پهلوان كيست.
سام درنامهاي كه به منوچهر شاه نوشت
گفت:
منوچهر به گردان و يالن گفت كه با زال
آزمايش نبرد كنند و چون آنان به آوردگاه
رفتند.
قباد چون آماده جنگ با بارمان شد قارن
زبان گشاد و گفت كه سال تو اكنون به جائي
رسيده است كه نبايد به ميدان بروي و با
مردي چون بارمان كه جوان و گشادهدل است
بجنگي.
چون رستم بر رخش سوار شد
رستم در ميدان جنگ چنگ بر كمر افراسياب
زد و او را از زين بر گرفت.
افراسياب چون از چنگ دستم رهاشد نزد
پدر خود رفت و او را گفت:
رستم در نخستين خوان به دشتي رسيد و
گورخر فراوان ديد.
چو آگاهي شكست شاه هاماوران به مردم
دشت نيزه وران رسيد.
چون گژدهم گرفتار سهراب شد دخترش
غمگين شد.
رستم چون وصف سهراب را شنيد خنديد و
گفت:
هنگامي كه سهراب بر سراپردة كاوس تاخت
شاهنشاه فرمود كه كسي نزد رستم رود و او را
آگاه كند.
سهراب گرزي بر كتف رستم زد كه به درد
آمد
پس از زاري كردن رستم بر كشتة سهراب با
خود گفت:
هنگامي كه سياوش در نزد افراسياب
هنرنمائي ميكرد مهتران كشور خيره شدند.
مهتران كشور به پيشباز كيخسرو آمدند.
هنگامي كه كيخسرو پهلوانان و گردان را
براي جنگ باافراسياب بر ميگزيد.
زماني كه ريو نيز به سوي فرود ميشتافت
بهرام گودرز او را گفت:
زماني كه زراسپ به سوي كوه شتافت تا با
فرود رزم آزمايد فرود از تخوار پرسيد:
درجنگ سختي كه ميان ايرانيان و
تورانيان رخ داد كشته فراوان به جاي ماند.
بهرام به ميدان جنگ رفت و كشتة ريونيز
را يافت.
هومان به طوس گفت مرگ در آورگاه براي
مرد بهتر از مرگ عادي است.
هومان در برابر طوس آمد و به تورانيان
گفت بايد كه زمين را از ايرانيان تهي كرد.
گودرز به طوس گفت بايد بر دشمن شبيخون
بزنيم.
هنگامي كه سرداران ايراني را سپاه
دشمن درميان گرفته بودند افسران و گردان
به ياري آنان آمدند.
كاموس با سپاه بر ميدان آمد.
خاقان چين به پيروان گفت ك اين پهلوان
پر گزند (رستم) كيست
سپهبد پيران به بزرگان لشكر گفت كه اين
مرد شيردل رستم است.
رستم رخش را برانگيخت و به سوي خاقان
كه برفيل نشسته بود تاخت.
فرغار كارآگاه توراني نزد افراسياب
آمد و گزارش خورا داد.
گيو چون دانست كه بيژن همراه گرگين
بازنگشته بر او بانگ سختي زد و دشنام داد.
چون گيو نامة كيخسرو را گرفت به سوي
سيستان براه افتاد.
…
رستم گرد سپاه خود ميگشت و فغان ميكرد
و افراسياب را نكوهش مينمود و ميگفت:
پيران ميكوشيد تا هومان را از جنگ با
ايرانيان باز دارد و هومان گفتار او را
خيره دانست.
رهّام به هومان گفت كه درميان تركان
ترا تنها بخرد ميشناختم و حال آنكه نيستي.
هومان در پاسخش گفت:
بيژن نزد گودرز آمد و از اينكه كسي را
نامزد جنگ با هومان نكرده گلايه نمود و گفت:
بيژن به
ترجمانش گفت كه به هومان بگويد كه وي آماده
نبرد با اوست.
رهّام در جنگي كه با بارمان كرد او را
با نيزه از زين ربود.
چون نه ساعت از روز برآمد سواران و
پهلوانان توراني به دست ايرانيان كشته
شدند.
چون افراسياب از كشته شدن پيران و ديگر
سردارانش آگاه شد سوگند خورد كه تاكين
آنان را باز نستاند دست از نبرد نكشد.
افراسياب سپاه را آرايش داد و پشنك را
به دست چپ خويش نگهداشت.
شيده از كيخسرو خواست تا با او بجنگد و
ليكن ايرانيان كوشيدند كه شاهنشاه با او
هماورد نشود. كيخسرو خشمگين شد و سخناني
چند گفت. سرداران از او پوزش خواستند و
گفتند كه برما سرزنش ميكنند كه چرا به
ميدان جنگ نرفتهايم و شاهنشاه خود به تن
خويش به آوردگاه رفته است.
پشنگ سوار براسب گشت و به سوي لشكرگاه
ايران تاخت و چون نزديك سپاه ايران رسيد
يكي ازنامداران به كيخسرو گفت:
هنگامي كه كيخسرو از رود آموي گذشت و
به سوي سغد شتافت.
كيخسرو در پاسخ زال گفت تو مرا نكوهش
ميكني كه چرا به نبرد شيده رفتم.
بزرگان و نامداران به لهراسب گفتند كه
به گشتاسپ لشكري را بسپار و افسر او را بده.
ميرين به اهرن دربارة كشته شدن گرگ به
دست گشتاسپ سخن راند و سرگذشت او را يكايك
بازگفت.
گشتاسپ در ميدان آزمايش هنرنمائيها
كرد و قيصر خيره شد.
الياس شاه خزرها به گشتاسپ پيام
فرستاد و گفت قيصر تاب ايستادگي در برابر
او را ندارد و پشت گرميش به تست.
فرستادة قيصر به لهراسب گفت كه سواري
نزد قيصر آمده است كه مانند زرير است.
ارجاسپ نامهاي بع گشتاسپ نوشت و گفت:
…..
چون اردشير گشتاسپ كشته شد اورمزد به
كينخواهي به ميدان تاخت.
نيوزار در ميدان جنگ كشته شد.
بيدرفش پهلواني توراني به ميدان تاخت
و به سوي زرير شتافت.
…..
به اسفنديار اگهي مرگ زرير را دادند.
اسفنديار سپاه را سه بخش كرد يكي را به
نستور. ديگري را به برادر خود سپرد و سومين
را خود راند.
اسفنديار به گرگسار گفت اكنون روز
اهريمني را به چشم ميبيني.
بهمن اسفنديار سنگي از كوه كند و از آن
جاي فرو هشت تا رستم را از پاي درآورد
زواره آن سنگ را ديد.
بهمن بنزد رستم رفت و گفت:
چون بهمن از نزد رستم بازگشت:
چون رستم به در پرده سراي آمد اسفنديار
او را ديد.
زواره با سپاه اسفنديار جنگيد و الوا
يكي از سواران به دست نوشآذر كشته شد.
زواره اسب خود را برانگيخت و به نوشآذر
گفت:
…
رستم با رخش به چاهي فرو افتاد. -*
شاپور چون از روم گريخت به خانة
باغباني فرود آمد و سپس برگل مهر نگين
انگشتري زد و آنرا نزد موبد فرستاد. موبد
از باغبان پرسيد كه او كيست
بامدادان چون بهرام خواست كه به راه
افتد.
شاگرد بازرگان براي خوراك بهرام كه به
خانة بازرگان فرود آمده بود مرغي پخته
آماده كرد و بازرگان شاگرد را سرزنش كرد كه
چرا چنين كرده است. شاگرد پاسخ داد
….
چون بهرام به سراي پاليزبان فرود آمد
زن پاليزبان به شوهر گفت:
پاليزبان به همسرش گفت كه چنين مكن
بهرام هنگامي كه در برابر سردارانش
هنرنمائي ميكرد يكي از آنان او را گفت:
بهرام گور به سردارانش درباره بزرگان
كه در گذشتهاند سخن راند و گفت:
بهرام به شنگل روي كرد.
…
شنگل گفت كه اگر فرستادة شاهنشاه به
ايران باز گردد
آنگاه دخترش را به زني به بهرام داد؛
آنگاه
خوشنواز نامهاي نزد پيروزشاه فرستاد.
در جنگي كه انوشيروان با روميان كرد دژ
بزرگي را درهم كوفت.
ميان سپاه ايران و روم سه روز جنگ رخ
داد.
انوشيروان گفت همه ميميرند.
انوشيروان خوابي هراسناك ديد و فرمان
داد تا خوابگزاران گرد آيند.
سالار هيتاليان از دوستي خاقان با
انوشيروان به هراس افتاد و كارواني را كه
از چين به سوي ايران ميآمد به تارج داد.
انوشيروان مهران ستاد را همراه سواران
به چين فرستاد.
روزي هرمزد با همراهان به نخجير رفت.
بهرام چوبين سلّهاي از خنجر انباشته
نزد شاه فرستاد.
ايزد گشسپ سوار به بهرام چوبين گفت:
ماهوي سوري فرماني داد كه يزدگرد را در
آسيا از پاي درآورند موبدي او را اندرز داد
و كوشيد كه ازين كار زشت بازش دارد و او را
گفت:
ملحقات شاهنامه (جلد
دهم)
در نبردي كه ميان رستم و برزو رخ داد
برزو گرزي بر شانة رستم كوبيد.
پاورقيها:
1- Cavalier
2- [Chevalier]
به گفتة لاروس اونيورسل شواليهها طبقهاي
ممتاز بودند كه در بيشتر سرزمينهاي
يوناني مانند آتن يا بويژه در روم ميزيستند.
در زمان سرويوس توليوس (Servius Tullius)
هر شواليه يك اسپ از دولت ميگرفت و براي
سواري به كار ميبرد و تيولي هم به او
سپرده ميشد. بهدها بيشتر بخش داروري و
بازرگاني به وسيله آنان انجام ميگرفت.
شواليهها مردمي دست و دل باز بودند و
از خود نزاكت و ادب نشان مي دادند. شوالري
يك دستگاه فئودال نظامي و ديني درقرون
وسطي بود كه اعضاء آن سليح و نيروي خود را
در خدمت قانون و بيچارگان ميگذاشتند و به
غلط ريشة اين كار را به رسمهاي ژرمني نسبت
دادهاند.
آزادهاي كه ميخواست به درجة شواليه
شدن برسد در هفت سالگي به خدمت يك نجيبزاده
درميآمد و همين كه چارده ساله ميشد
اسلحهدار ميگشت و در بيستويكسالگي
شواليه ميگرديد. پس از تشريفات ديني يك
كلاه خود و يك سكه و يك نيزه و بالاخره يك
اسپ به او ميدادند كه سوار ميشد و به
اطراف ميرفت تا پايگاه شواليه شدن خود را
به آگاهي مردم برساند.
در زبان لاتين اسب و يابو را Cabllus
ميخواندند كه ريشهاش بطور قطع معلوم
نيست و حدس زدهاند كه بايد از يك زبان
غيرآريائي وارد شده باشد. «سوار» را Caballari-us
ميخواندند در زبان انگليسي از سال 1556
يعني زمان شكسپير به كار رفته است و از سال
1795 به معناي امروزي به كار ميرود.
واژة Chevalier
در اواخر قرن يازدهم در حدود سال 1080 (در
رولان Roland)
، Cheval
، Chevalerie
نيز در همين اوان بكار برده شده است.
واژة شواليه در قرن پنجم به معناي مهتر
(Garcon
d’ecurie) به كار رفته است.
به گفتة هرتسفلد: در سدة سوم ميلادي «شوالري»
و «فئوداليسم» در ايران كاملأ پرورده شده
بود هزار سال زودتر از اروپا. (E.
Herzfeld, Archaeological History of Iran, P. 78)
به گمان بنده بهتر است كه «شهسوار» به
جاي «سوار» كه معناي شواليه باشد به كار
برده شود.
دراينجا بيتناسب نيست كه يادآور
شويم كه در شاهنامه چندينبار واژة «شولك»
به معناي اسپ بكار رفته است.
«گرامي» پسر جاماسپ در ميدان نبرد
كشته شد. نستور پسر زرير به كينخواهي
برخاست و كشتار فراوان كرد. سپس نيوزار پسر
شاهنشاه به ميدان تاخت.
به زير اندرون تيزرو شولكي -كه نايد
چنان از هزاران يكي
بدانسان بيامد به آوردگاه -به آواز گفت
اي گزيده سپاه
نيوزار از دشمن كشتار بسيار كرد و
سرانجام تيري به او پرتاب شد.
بيفتاد از آن شولك خوبرنگ-بمرد و برفت
اينت آئين جنگ
در سومين خوان اسفنديار فرمود تا
گردونة چوبين بسازند و گرداگردش تيغهها
بنشانند.
نشست از بر شولك اسفنديار-برفت از پسش
لشكر نامدار
در فرهنگ برهان قاطع ياد شده كه «شولك
بر وزن كوچك، اسب جلد و تند
تيزرفتار را گويند و نام مركب
اسفنديار هم بوده است.» بررسي چگونگي اين
واژة شولك و Cheval
كار زبانشناسي است.
درنامة آريامهر گرد آورده دكرت صادق
كيا شرحي دربارة سواران (اساوره) داده شده
است كه تكههائي از آن را ياد ميكنيم:
بشّاربن برد در چكامهاي ايران را
ستايش كرده و ميگويد:
انّا سراه بني احرار و قرّنا-
زكفن الجياد و هزّالمنصل البادي
يعني ما بزرگان فرزندان آزادگان (ايرانيان)
هستيم كه تاختن اسبان نيكوروي و جنبانيدن
شمشير برهنه مارا بزرگ داشته است (صفحه 13).
ابوصلت در قصيدة عربي كه دربارة
ايرانيان سروده ميگويد «آنان
مرزبانان سپيدروي، سواركاران چيره و
دلاور و شيراني هستند كه فرزندان خود را در
بيشهها ميپرودند.» (صفحه 20)
سيفبن ذييزن در چكامهاي كه
دربارهجنگ با حبشيان وراندن آنان از يمن
سورده ايرانيان را ميستايد و در ميانة
سخنانش ميگويد: هرآينه
حملةمردم به حبشيان به ياري گروهي از
فرزندان شيران سواركار.
عربها ايرانيان را فارسالاحرار ميگويند
يعغني پارسيان آزاده. (به گمان گردآوردنده
مقاله كنوني بايد معناي آن را آزادگان
اسوار يا سوار آزاده دانست عربي نويسان به
غلط «فارسي» را «ايراني» ترجمه كردهاند)
صفحه 28.
در بصره به ايرانيان «اساوره» ميگفتند
(جمعاسواره يا سوارست كه همان واژة فارسي
«سوار» و «اسوار» و پهلوي اسوار (اسوبار)
وفارسي باستان «اسباري»است. در مفتاتيحالعلوم
آمده كه اساوره جمع سوار است و عجم (ايرانيان)
نام سوار را جز بر مرد دلاور پهلوان نامي
نميگذاشتند.
3- در شاهنامه بطور روشن اين موضوع ياد
نشده است. و شايد اين صفتها نمايندة پاية
آنان باشد.
4- دراين قسمت از واژهنامة شاهنامه
گردآوردة ولف بهرهمند شده است.
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|