|
|
||
شيرواني، فردين؛ شايگان، حسن. "سيماي راستين خيام". دوره11، ش122-124و125 (آذر- بهمن واسفند51). |
||
|
|
||
|
خلاصه: ش122 (آذر51): 49-52. نقدي برآثاري كه برزندگي وفلسفه حكيم عمرخيام نوشتهاند، پژوهشي برافسانه سهياردبستاني. |
|
|
سيماي راستين خيّام
فردين شيرواني ـ
حسن شايگان
درآغاز اين مقال، بايد اذعان كرد كه
نوشتن راجع به زندگي و آثار عمر خيّام كاري
بس دشوار است. چراكه منابع و مأخذ دراينباره،
اندك و ناچيز و در كتابخانههاي شرق و غرب
جهان با پژوهشهائي كه در نيم قرن اخير
بويژه پس از شهرت عظيمي كه وي در دنياي
انگلوساكسون بدست آورده، بعمل آمده، باز
به دست آمدن منبع تازهاي منجر نشده تا
تاريكيهاي زندگي خيام را روشن كند.
چنانكه بانوي فرزانهاي سال قبل در
دانشگاه لنينگراد مدعي شد كه نسخه خطّي
نفيسي بنام «مجمعالقوانين نجوم» از
اخترشناس ايراني در گنجينة كتب لنينگراد
بدست آمورده است ـ كه اين خبر در محافل
علمي و ادبي اروپا منعكس شد ـ ليكن بعدأ نه
ازاين بانوي پژوهشگر و نه از كتاب مدعّابه
او خبري باز نيامد….
بنابراين نخست با يك نگرة كلي و
ارزيابي جامع از منابع موجود در مييابيم
كه پارهاي ازاين مأخذ توسط كساني نوشته
شده كه شخص خيام را در زمان حياط او ملاقات
كردهاند، و يا دربارةاو آنچه را كه
شنيدهاند در كوتاهترين و فشردهترين
عبارات نقل كردهاند. ليكن منابعي نيز
دردست است كه در اثر فاصلة فاحش زماني از
عصر خيام، مغشوش و مغلوط و ضدونقيض بنظر
ميآيد، و همينگونه منابع موجب شده كه
دركنار خيام اصلي، دويا سه خيام بدلي ديگر
نيز پديد آيند. براي نمونه ياراحمدتبريزي
سخن از شخصي بنام محمدخيام استرآبادي
بميان آورده كه موجب شگفتي خواننده خواهد
شد اگر بخاهد در احوال اين شخص غور كند،
چرا كه خيام استرآبادي دائم به شكار گرگ
ميرود. برلب رودبلخ (اگر چنين رودي بر بسيط
زمين وجودداشته باشد) آشكارا شراب ميخورد
و با بيقيدي تمام زيرلب شعري زمزمه ميكندو
گاه نيز مثل ابربهاري اشك از ديدگان فرو
ميچكاند! خلاصه يك خيام مبتذل كه با آن
فيلسوف اخترشناس نيشابوري فاصله پرناشدني
دارد، و بازشايد در صفحات بعدي با اينگونه
خيامهاي قلب و بدلي برخورد كنيم، كه
زائيدة انديشة نابالغ مشتي بياختران
بدگوهراست. براستي خيامي كه نظامي سمرقندي
از او سخن گفته با آنچه ياراحمدتبريزي در
كتاب «طربخانه» مطرح كرده است مثل
سيّارهايكه با تيلة شيشهاي قياس شود،
اين چنين معالفارق و مضحك است. ليكن ما از
ياراحمدتبريزي بيش ازاين انتظاري نداريم.
كاتب بيدانشي كه با نثري كه ويژگيهاي
ملالاور عربزدة عصر صفوي دربطن آن لانه
كرده و پنج قرن بعد از خيام خواسته دربارة
او تاريخ بنويسد، در واقع تمامي كوششي است
مذبوحانه كه كسي بخواهد با زغال، تصويري
از سيارهايكه در افق ادبيات ايران و جهان
در گردش و نورافشان است رسم كند، البته ما
اينگونه منابع را نيز از نظر دور
نميداريم، چرا كه ممكن است گاه گوهر نفيسي
در خلاب يافت شود، و حتي اگر واژه يا جملهاي
ازاين مآخذ سبب شود كه از گوشهاي از نقاط
مبهم و رازآميز زندگي خيام پرده برگيرد،
باز براي ما غنيمت است. گواينكه خواندن
عبارات عبث ياراحمد تبريزي ما را ازهرچه
شرح احوال بزرگان و تذكره است، بيزار و
دلزده و گريزان ميكند. براي نمونه اگر ما
بخواهيم قول وي را بپذيريم كه خيام فقط
پنجاهوشش سال يا دراين حدود عمر كرده
است، آنگاه لازم ميآيد كه رياضيدان
نيشابوري در 20 سالگي رياست يك هيأت پژوهش
علمي را براي تدوين «زيج ملكشاهي» بعهده
داشته باشد، و اين گواه آنستكه دروغگو كم
حافظه است! آيا ممكن بوده دانشمنداني چون «امام
مظفر اسفزاري». «ميمون نجيب واسطي» و «امام
لوكري» و چندتم از بزرگان نجوم عصر
سلجوقي، تنم به مرئوس بودن جواني نوخط
دهند؟
ياراحمد تبريزي در مقدمه كوتاهش بر
رباعيات از خيام با لقب «حضرت حكمت مآبي»
ياد ميكند،كه فقط ازيك ميرزابنويس آستان
مسجدشاه اصفهان انتظار ميرود. او كار
رسوائي را با ندانمكاري بآنجا ميكشاند
كه مدعي ميشود امام محمدغزالي بزرگترين
فيلسوف عصر، براي تلمّذهر سپيدهدم بخانة
خيام ميرفته و بعد از فراز منبر به استاد
خود در غياب دشنام ميگفته است. پس ناگزير
بامداد يكروز، وقتي كه غزالي بنابه عادت
ديرين، پس از خاتمه درس از خانة استاد مرخص
ميشده،خيام بر بامخانه ميرود و طبل
ميكوبد و ميگويد: اي ساكنان نيشابوور
اينست عالمي كه از من بد ميگويد، ليكن براي
آموختن علم، دزدانه بخانة من ميآيد.
اين افسانه كه ياراحمد آنرا رندانه در
شبه تاريخ خود آورده،حكايت گر آنستكه او
نه خيام را ميشناخته و نه غزالي را.
ما دراينجا نميخواهيم بر كتاب
ياراحمد،نقد بنويسيم، چراكه ازهمان
آغاز اثر او براي ما محلي از اعراب ندارد.
بهرحال تمامي منابع موجود دربارة خيام
اينگونه نيست. يادآوريم ارزنده گفتار
نظامي سمرقندي را كه به شاگردي خود در
پيشگاه خيام معترف و مفتخر شده، داستان
ديدار خود را با فيلسوف، در كوي برده
فروشان بلخ درخانة امير ابوسعيد باز
ميگويد. آنجا كه خيام درمجلس عشرت گفته بود:
گور من غرق درگل و شكوفه خواهد بود. ليكن اينجا پرسشي به ذهن متبادر ميگردد
دائر براينكه چون ما با مأخذي روبرو هستيم
كه نويسندة آن در سالهاي نخستين قرن ششم
هجري فيلسوف را در بلخ ديدار كرده و كم و
بيش او را ميشناخته، چرا چهارمقاله به
اشعار خيام كوچكترين اشارتي ندارد، و فقط
نبوغ او را در اخترشناسي و استعدادشگرفش
را در پيش گوئيهاي علمي (از نوع پيشبيني
در مورد وضع هوا كه موجب ميشود ملكشاه به
شكار برود) تجليل و ستايش ميكند. بايد
پرسيد: ازچه رو نظامي سمرقندي در نخستين
مأخذ ارزندة ايراني دربارةخيام،
اينگونه بياعتنا به جنبةشاعري خيام مينگرد؟آيا
استعداد شعر گوئي خيام،تحتالشعاع نبوغ
نجومي و رياضي او بوده است؟آيا اساسأ
خيام اشعارش را درهرگجا و براي هركس
نميخوانده يا مثلأ تقيّه ميكرده،يا
تعصّبات مذهبي رايج و حاكم او رااز خواندن
شعر باز ميداشته؟
ترديد روانيست كه اشعار خايم در زمان
حيات او به جهت شرايط خاص مذهبي حاكم، كه
قطعأ با تفكر خيام تعارض داشته، نميتوانسته
شايع و منتشر گردد. چنانكه حتي نظامي
سمرقندي كه بنا به اعتراف خود ميگويد: «او
را برمن حق استادي بود…..» بظاهر از اشعار
خيام اطلاعي نداشته، درحاليكه درهمان
چهارمقاله بازگو ميكند كه چسان ملكشاه
سلجوقي، امير معّزي رابخاطر فقط يك رباعي
كه در وصف ماه سروده بود اسبي پاداش داد. و
يا سلطان محمود غزنوي بخاطر يك رباعي از
زبان عنصري در وصف «اياز» دهان شاعر را پر
از جواهر كرد.
نظامي همة اينها و نظايرش را مفصلأ و
با آب وتاب مينويسد، ليكن هنگامي كه به
خيام ميرسد، زبان دركام ميكشد و حتي يك
رباعي را باو نسبت نميدهد، اين پرسش
ناگزير به ذهن پژوهشگر خطور ميكند كه آيا
خالق رباعيات، همان خيام رياضيدان است
يا آنها راكس ديگري سروده؟
اگر كار بررسي مآخذ را از چهارمقاله
آغاز كنيم، سخت نااميد خواهيم شد، زيرا
درآنجا جز يك جملةشاعرانه كه خيام
دربارة گور خودگفته هيچ اثري در دست نيست.
مادر وهلةاول خيام شاعر را دوست داريم و
بعد خيام رياضيدان را، و ميدانيم كه
آوازة او درغرب نيز بخاطر اشعار اوست نه
نبوغ رياضياش. شايد بتوان تصور كرد كه
نظامي دراثز نوعي تعصب مذهبي نخواسته
اشعاري را از استادش نقل كند كه بعدها موجب
رسوائي و بدنامي فيلسوف در نزد قشريون
متعصب مذهبي چون «قفطي» صاحب «تاريخالحكماء»
شود كه نوشته: ژرفاي اين اشعار براي شريعت
اسلامي از مارهاي زهرآگين خطرناكتر است.
بهرحال ناچيزي منابع دربارة زندگي
خيام سبب گرديده هر از چند گاه خيامي تازه
كه با خيامهاي پيشين تفاوتهاي آشكار و
بارزي دارد، ببازار سر بيرون ميكشد و برآشفتگي
و پريشانحالي دوستداران و پژوهشگران شعر
خيام ميافزايد.
پنج سال پيش، مردي «شيخ عمر عليشاه»
نام به اتفاق دستيار انگليسياش «رابرت
گريوز» ترجمة تازهاي از رباعيات خيام در
لندن منتشر كردند. اين بار عمر عليشاه
ادعا كرد كه والدين خيام در اصل افغاني
بودهاند كه در صومعهاي به بلخ ميزيستهاند
و خود خيام نيز حكيم نبوده، بل شيخي از
پيروان شيخ موفقالدين (رئيس فرقة
قادريّه) بوده است !!!
بدينسان ميبينيم كه شيخ عمر خيام
افغاني نيز همچون محمدخيام استرآبادي از
دروغآبادي ديگر سر برون كرد. گواينكه كار
اينان بهيچ روي مورد بحث ما نيست، چراكه
اين سودگران در جستجوي ننگ و نام،ميكوشند
از هر فرصتي با نام خيام سوءاستفاده كنند و
از بازار آشفته، طرفي ببندند. اينها حتي
همه چيز را سرسري انگاشته و بيهيچ احساس
مسؤوليتي باشؤون قومي و مفاخر ملي و
فرهنگي ما هوسبازانه رفتار ميكنند.
خوشمزه اينجاست كه عمرعليشاه حتي اسم
معشوقة شيخ عمرخيام افغاني را بنام «حليمه
بيگم» ضبط كرده است، كه ادعا كرده از
خاندان خود اوست!
بديهي است كه براي خيام افغاني،
معشوقة افغاني نيز بايد تراشيد و آفريد.
عليشاه ايضأ ادعا دارد كه كهنترين نسخة
خطي رباعيات خيام بفارسي در اختيار خاندان
اوست! ليكن از ترس اينكه مبادا نسخة خطياش
چشم زخمي بخورد، حتي كوچكترين نشاني از
ويژگيهاي اين نسخة خطي كذائي و كاذب بدست
نميدهد و فقط براين دروغ پاي ميافشرد كه
خيام صوفي بوده است.
اساسأ درنيم قرن اخير، نقّادان غربي
بر سر مسألة صوفي بودن يا صوفي نبودن خيام،
جدال خندهناكي كردهاند، از جملة «موسيو
نيكلا»ي فرانسوي در قرن نوزدهم كه «ادوارد
فيتز جرالد» بزرگترين مترجم انگليسي خيام
در دنياي غرب از همان آغاز، به وي جوابي
دندانشكن داد،و دراين بحث را براي
هميشه بست. اما آيا ما ميتوانيم اين
هياهو را با سكوت برگزار كنيم و ازآن
بگذريم كه چرا رابرت گريوز و عليشاه
افغاني اين نغمه را ساز كردهاند و دوباره
خاكستر را كنار زدهاند؟ بويژه آنكه سخن
از «غزلهاي سليمان» كتاب مقدس بميان آمده
است،زيرا عليشاه ميگويد خيام صوفي به
نوعي عرفان توراني گرايش داشته و قصد او از
مي و ساقي، عشقي الهي است. همان سان كه
سليمان در تورات در وصف زيبائي دختران
اورشليم و شراب كهنه، اشعاري زيبا سروده،
و حال آنكه نظرش به شكوه و جبروت صانع بوده
است. عرفان ايراني كه ويژگيهاي ناب واصيل
خود را دارد، چگونه ممكن است از شريعت يهود
متأثر باشد؟ ادعاي مسخره عليشاه بر
مبناي چه مآخذ مستندي است كه خيام را به
اينگونه وابستگيهاي دروغين منتسب ميكند
كه پدرومادر او از بلخ به نيشابور مهاجرت
كردهاند؟ مگر ابوالحسن بيهقي، معاصر
بزرگ و بنام خيام به صراحت ننوشته است:«آباء
و اجداد او همه نيشابوري بودهاند…..» اين
ادعا بيشباهت به ادعاي آن تازينادان و
نابخرد نيست كه گفته بود آثار «ويليام
شكسپير» را يك نفر عرب بنام شيخ كبير نوشته
كه بعد از ترجمكه به زبان انگليسي به «شكس
ـ پير» معروف شده است! پس اگر اينگونه
داعيههاي مذبوحانه راجع به خيام نيز
بشود، نبايد جدي انگاشته شود و براي شناخت
شخصيت علمي و ادبي خيام نيشابوري نخست
بايد به آثار اصيل او رجوع كرد و بعد به
سراغ نظريات هم عصران او كه دربارهاش قلم
زدهاند رفت.
اولين مأخذي كه تمامي دانشمندان
ايراني آن را پذيرفتهاند،گفتار
ابوالحسن بيهقي است كه در معيّت پدرش در
سنين بلوغ بسال 505 هجري قمري به ملاقات
خيام رفته و آنچه او مينويسد در درجة اول
اهميت است. اوست كه عنوان فيلسوف را براي
خيام بكار ميگيرد كه با عنوان «خواجه امام»
كه نظامي سمرقندي بكار برده بود،فرقي
فاحش دارد. سپس اشارتي دارد به آباء واجداد
و نيشابوري بودن او كه جاي چندوچون باقي
نميگذارد.
همچنين اشعار ميدارد كه اطلاعات خيام
در فقه و لغت و تاريخ،گسترده و عميق بوده
است. آنچه او ازنظر اخلاقي بر خيام مترتّب
ميدارد، بخل و كمكاري در تعليم و تأليف و
كم حوصلگي و بدخلقي او در معاشرت،قابل
ذكرند.
روشن است كه درسال 505 خيام واپسين
سالهاي كهولت را سپري ميكرد و ما نبايد
شوخ وشنگي جوان تازه بالغي را از وي متوقع
باشيم، پس از عمري كندوكاو و مشقت، بر او
ضعف و رخوتي چيره شد كه با نيروي وران
جواني قياسش نتوان كرد؛ و اگر از روي اشعار
او بخواهيم داوري كنيم، ميتوان نتيجه
گرفت كه وي طبعي افسرده و جدي داشته است،
چرا كه فيلسوف بيشتر ميانديشيد كمتر
مزاح ميكند. كمااينكه درهمان محفل نيز
خيام بطور جدي از بيهقي نوجوان چند مسألة
هندسي سؤال ميكند كه بيهقي كموبيش پاسخ
درست ميدهد و باعث تشويق او ميشود، و اين
از مردي كه مرگ در سايه كمينش را كرده،
قابل سپاس است. افسانة
سه يار دبستاني
دراينجا سرآن داريم كه پژوهش كوتاهي
بكنيم راجع به افسانة سه يار دبستاني كه از
ديرباز درايران باب شده و در اروپا نيز در
نيمة دوم قرن نوزدهم با مقدمهاي كه «ادوارد
فيتزجرالد» بر ترجمة انگليسي رباعيات
خيام نوشت، زبانزد همگان شد. البته اگر به
«جامعالتواريخ» خواجه رشيدالدين فضلالله
همداني كه اي داستان را بطور فشرده نقل
كرده اشاره كنيم، ازآنجا كه اين شخص دراثر
داشتن ثروت هنگفت، گنجينهاي از كتب
داشته و دبيران و منشيان وي كتب و آثاري را
كه به زبانهاي مختلف كه از تمامي آسيا براي
او ميرسيده مورد بررسي قرار ميدادهاند،ميتوان
گفت كه وي به منابع و اسناد زيادي دسترسي
داشته و حوزة تحقيقي وسيعي در اختيارش
بوده، پس براي رد كردن آنچه او نقل ميكند،
بايد دليلي قوي داشت تا در برابر خواجه
توان ايستاد. نخستين دليلي كه ميتوان
اقامه كرد از تناقضات خود خواجه بيرون
كشيده ميشود، باين معنا كه او تصريح ميكند
زادگاه حسن صباح درقم بوده و خواجه نظامالملك
متولد طوس است و مسقطالرّأس عمر خيام
نيشابور بوده،ليكن درجاي ديگر مينويسد،
اين هرسه درايام صباحت به نيشابور دركنار
هم سرگرم تحصيل بودهاند. آيا ازاين قضيهگوئي
آشكار كه سه طفل از سه شهر ايران دريك نقطه
گردهم آيند و دريك مكتب مشغول درس گردند
نميتوان به بطلان اين قصّه پي برد؟
ديگر اختلاف سنّي زيادي است كه بين اين
سه تن وجود داشته، وقبول اين قصّه را توجيه
ناپذير مينمايد. شايد درگيريها و
وابستگيهاي آتي كه اين سه را در گردونةبرخورد
قرار ميدهد تا آنجا كه هرسه دريك نظام واحد
اداري و سياسي به كار مشغول گردند،ميشود
گفت كه مستمسكي به دست داده كه عدهاي
ارتباط زمان كهولت را به دوران طفوليت و
صباوت نيز سرايت و تعميم دهند. ماشاهديم كه
روابط خيام و نظامالملك بسيار حسنه و
صميمانه بوده زيرا هردو اهل تسنّن بودهاند،
زيرا درغير اينصورت امكان راهيابي به
دربار سلجوقي براي ايندو و هيچكس وجود
نداشت. درحاليكه حسن صباح اهل تشيّع بوده و
پس از چندي كار ديواني راترك ميگويد. پس
اين روابط به ذهن افسانهپرداز و خيالساز
خواجه اين فرصت راميدهد كه قصّهپردازي
كند. بخصوص اينكه شيرينبودن اين داستان
به مذاق عدهاي نيز كه سعي ميكنند تاريخ
را نه واقعبينانه بلكه شيرين و خوش طعم و
لذيذ بنويسند، خود عاملي در تقويت موضوع
ما نحن فيه است. درحالي كه اين سه تن از جهت
مواضع فلسفي و علمي و سياسي و اخلاقي نقاط
ما به الاختلاف زيادي داشتهاند. حتي جاهطلبي
و عطش قدرت حسن و نظامالملك كه به آن
خصومت بزرگ نهائي و قتل خواجه منجر شد نيز
مزيد برايضاح اين قضيه است. وقتي درتاريخ
خواجه رشيدالدين فضلالله ميخوانيم
كه چسان شخصيتهاي معروف دوران سلجوقي در
روز روشن هنگام نماز جماعت به ضرب دشنة
فدائيان اسماعيليه از پاي درميآمدند و
حتي از فلان قاضي همدان گرفته تا فلان مفتي
اصفهان از گزند اين تيغها مصون و ايمن
نبودند، به مخوفبودن شرايط پي ميبريم،
و ميفهميم كه خيام چسان زيركانه و
هوشيارانه خود را از اين بازيها و
برخوردهاي سياسي بدور نگه داشته است.
چنانكه خواجه رشيد اشارتي دارد مبني
براينكه نظامالملك توليت نيشابور و
نواحي پيرامون آن را به خيام پيشنهاد ميكند
و حكيم عذر خواسته و ميگويد سر امرونهي
با عوام را ندارد. |
|
|
|