شيرواني، فردين؛ شايگان، حسن. "سيماي راستين خيام". دوره11، ش122-124و125 (آذر- بهمن واسفند51).

 

خلاصه: ش123 (دي51): 62-66. شرحي برفلسفه، شعرودانش رياضي حكيم وارزش جهاني دانش وي.

سيماي راستين خيَام

               (2)

 

 

فردين شيرواني . حسن شايگان

 

 

بشكستن آن روا نميدارد مست

            تركيب پياله كه درهم پيوست          

از بهرچه پيوست و ز بهر چه شكست

            چندين سروپاي نازنين و كف دست

 

            آنها كه افسانة سه‌يار دبستاني، يا خوبتر بگوئيم،‌مثلث نظام‌الملك،‌خيام و صبّاح را خلق كرده‌اند، افرادي ساده و ناهوشمند نبوده‌اند، بلكه خواسته‌اند سه تن از بزرگترين شخصيت‌هاي معاصر ايران با نوعي پيوند معنوي بهم مربوط سازند. چرا كه دست كم دوتن از اينان، صباح و نظام‌الملك بر تاريخ عصر خود،‌نفوذ و تأثيري عظيم و انكار ناپذير داشته‌اند، بويژه كه حسن صبّاح با آفرينش مذهب و مسلك نو بصورت يك عصيانگر ضد تازي درآمده بود.

            از سوي ديگر اين واقعيت را توان پذيرفت كه، صباح و خيام هردو به معني كالم كلمه ايراني نژاد بوده‌اند،‌با تمامي نبوغ و هوشمندي. و عشقي خارق‌العاده‌اي به فرهنگ و قوميت ايراني.

            عشق آتشين خيام به تمدن پيش ازاسلام ايران را مي‌توان شاهد مدعا آورد. بعدها خواهيم ديد كه خيام حتي در رباعياتش ياغي‌گري مي‌كند و با نيش طنزهاي كفرآلودش كه بقول ارنست رنان مورخ فرانسوي، سابقه نداشته با تازي‌گري پيكار ميكند، تا آنجا كه قفطي آن قاضي تازي در تاريخ‌الحكماء به صراحت تأكيد مي‌كند كه اشعار خيام زهرآگين است.

            درواقع خيام همان كاري راكه حسن در زمينة‌سياسي با توسل به خنجر انجام ميداد، در زمينة عقلي و ادبي و فلسفي، با قلم بانجام ميرساند كه وجه اشتراكي است ميان نيش خنجر صباح و نيش قلم خيام!

            ياد آوريم ارزنده گفتارش را در «نوروزنامه» كه گويد: «و خداوندان قلم را كه معتمد باشند،‌عزيز بايد داشت». نفوذ صباح چون عملي بود، در دوره‌اي بسر آمد،‌ليكن آنچه خيام تأثير نهاد،‌به جهت فكري و عقلي بودن، در تاريخ ادبيات، بعنوان پديده‌اي ارزشمند،‌باقي ماند.

            با آنكه خيام اهل تسنّن بوده و صبّاح درجبهة‌تشيّع قرار داشته، دريك چيز با هم اشتراك داشتند و آن نفرت از يوغ تازيان و بيگانگان و عشق به استقلال ايراني شكوهمند و آزاد بود، همان ايراني كه خيام براي ويرانه‌هايش ندبه مي‌كرد و صبّاح براي حصول اقتدارش جهاد و قتال. اين رباعي معروف،‌بازگو كنندة غمي است كه از ويراني، شكوه گذشته دردل او موج ميزده:‌

در پيش نهاده كلّه كيكاووس

            مرغي ديدم نشسته بر بارة طوس

كو بانك جرسها و كجا نالة‌كوس

            با كله همي‌گفت كه افسوس افسوس

            دراينجا ضرور است اشاره شود كه اين رباعي درعين حال گوياي منظوري فلسفي و عميق است:‌زوال تمامي تمدنها و انسانها،‌بالاخره جغد و مرغ مرگ بر ديواره‌هاي ويرانه كاخ‌ها خواهد نشست واين زوال را فرياد خواهد كرد. گوئي اكنون «اسوالد اشپنگلر» با ما سخن مي‌گويد،‌چرا كه اين تاريخ‌دان نيمه فيلسوف آلماني نيز معتقد بودكه تمدنها چونان آدمها تولدي،‌بلوغي،‌زوالي و مرگي دارند. همينجاست كه اشپنگلر براي تمدن كنوني غرب انحطاطي قائل بود.

***

            آنگاه كه مي‌گوئيم شعر خيام حاوي يك نگرش و درك كلي، آميخته به بدبيني از تاريخ حيات آدمي است،‌گواهمان رباعي مذكور است. خيام مي‌گويد نه طوس، نه كاووس هيچيك جاودانه نيستند. اينجا مي‌توان رگه‌هاي مشتركي ميان فكر بودا كه مي‌گويد همه چيز فناپذير است با خيام يافت. شايد نظارة جنگها و آشوبهاي عصر سلجوقي، و كشته شدن پي‌درپي اشخاص بزرگ و تحولات سياسي آن عصر، اين بدبيني را در وي ايجاد كرد و دامن زد كه همين تمدن سلجوقي نيز با تمامي شكوفائي و عظمت كه از انطاكيه تا جيحون گسترده است،‌محكوم به زوال و نابودي است، گواينكه اشپنگلر نيز در اوج عظمت تمدن آلمان،‌ زوال آنرا و حتي تمامي تمدن مغرب‌زمين را پيش گوئي كرد.

            پيش ازآنكه در تجزيه و تحليل شعر و شرح فلسفة خيام پيش‌تر رويم،‌ضرور است كه به ذكر يك نكتة تاريخي دربارة‌زندگي خصوصي خيام بپردازيم.

            درآغاز مقاله، سخن از سه يار دبستاني بود و اينكه چسان افسانة‌افسونگر مزبور مستشرقان و مورخان را بر سر دعوائي كهنه به ستيز كشانده است. ميدانيم كه «ابن‌اثير» در تاريخ‌الكامل، آنجا كه از حوادث سال 467 ياد مي‌كند،‌مي‌نويسد كه نظام‌الملك به فرمان ملكشاه گروهي از «اعيان منجّمين» را براي رصد و تدوين تقويم جلالي در بزرگترين كار علمي عصر، به همكاري و اهتمام فراخواند. ابن‌اثير نام خيام را دركنار منجّسم مشهور ديگري بنام «امام محمد اسفزاري» ياد مي‌كند كه دراين وظيفه با خيام چونان ديگر همكاران، مشاركت داشته است. ياد آوريم سخن پژوهشمندانه تقي‌زاده را كه مصرأ معتقد بود، خيام دراين انجمن علمي،‌سمت رياست نداشته است،‌به استناد دو دليل. نخست اينكه خيام درآن روزگار هنوز نسبة جوان بوده و ديگر آنكه درميان دعوت شدگان، افراد با تجربه‌تر و كارآمدتر و شهره‌تر ازاو حضور داشته‌اند.

            اينك اگر سال 467 را بخاطر بسپاريم و بعد به سراغ چهار مقالة نظامي عروضي سمرقندي برويم، توجه خويش را به اين عبارات معطوف ميداريم تا به رازي نهفته در زندگي خيام دست يابيم:

            «در سنة‌سّت و خمس‌مأه (506) به شهر بلخ در كوي برده‌فروشان در سراي امير ابوسعد، خواجه امام عمر خيام و خواجه امام مظفّر اسفزاري نزول كرده بودند، و من بدان خدمت پيوسته بودم ….»

            بدين سان بايد توجه داشته باشيم كه نخستين ملاقات بين اين دويار، بسال 467 دراصفهان يعني درمحل انجمن و پايتخت سلاجقه و ديدار ديگر در شهر بلخ بسال 506، آنهم درحضور شاهدي چون نظامي عروضي كه هميشه و همه‌جا او را ستايشگر خيام يافته‌ايم صورت پذيرفته و از سوي ديگر نيك ميدانيم كه چون اين دو سنه از جانب دومرجع موثق عنوان شده، از تفريق اين سنوات،‌مي‌توان دانست كه پيوند دوستي ايندو مرد دانش،‌39 سال بطور قطع به درازا كشيده است؛ و اگر فرض را برآن بگذاريم كه پيش از سال 467 و بعداز سال 506 (خيام يازده سال ديگر يعني تا سال 517 حيات داشته) ارتباط و سلوكي با يكديگر نداشته‌اند، سي‌ونه سال مزبور قطعي است.

            اين نمونة تاريخي نشانه و گواهي است براينكه اغلب مورخان  پژوهشگراني كه دربارة زندگي خيام قلم زده‌اند،‌ذهنشان بيشتر زير تأثير افسانه بوده تا واقعيّت‌هاي تاريخي.

            بجز اين، توجه به يك نكتة ديگر نيز ضرور است و آن اينكه خيام از اآغاز جواني با هم انديشان خويش بويژه دانشمندان رياضي انس و سلوك داشته، تا مرداني با حرفه‌هاي ديگر، و به يقين ميتوان اعتقاد داشته، تا مرداني با حرفه‌هاي ديگر،‌و به يقين ميتوان اعتقاد داشت كه بخلاف امروز،‌خيام قرن پنجم بيشتر به رياضي و نجوم، شهره بوده است، چرا كه پس از مرگ و انتشار اشعارش، رفته‌رفته، بعد و جنبة شاعري او بر بعد علمي‌اش چيره شد، و نهفته نماند كه امروز شهرت خيام در شرق و غرب نه بخاطر مقام علمي او، بل كه يكسره در گرو مقام ادبي‌اش و به وثيقة رباعيات جاودانة‌اوست. خيام شاعر، گستاخانه، خيام رياضي دان را به مطمورة فراموشي سپرده است. اين ترجمة انگليسي رباعيات اوست كه پس از انجيل پرفروش‌ترين كتابهاست، نه ترجمة «جبر و مقابله‌»اش.

***

            اگر سخن «شهرزوري» را باور داشته باشيم، زماني خيام در اصفهان كتابي را هفت‌بار خواند و چون به نيشابور بازگشت، آن كتابرا از حفظ كلمه به كلمه بروي كاغذ آورد، و چون شاگردانش آنرا با نسخة اصلي مقابله كردند، فقط به اندك اختلافي برخوردند. شهرزوري راجع به محتويات كتاب اشارتي ندارد و حتي نام نويسنده و خود كتابرا نيز براي ما بيان نمي‌كند،‌اما از آنجا كه اين كتاب نمي‌توانسته اثري فلسفي و ادبي يا تاريخي باشد (چرا كه نقل كلمه به كلمه چنين اثري امكان‌پذير نيست) به اين نتيجه ميرسيم كه آن،‌كتابي در زمينة‌دانش رياضي بوده، و اين امكان را كه خيام فرمولها و محتويات آنرا به حافظه بسپارد و بعدأ‌آنها را بروي كاغذ آورد بدست مي‌داده است.

            گواينكه هدف نويسنده، بيان قدرت حافظة خيام است،‌ليكن اين گونه جزئي پردازي‌هاي مبالغه‌آميز و حاشيه‌نويسي غيرلازم،‌عمومأ كار را از يك روش پژوهشگرانه دور مي‌سازد. درحاليكه شخصي چون ابوالحسن بيهقي كه مورخ موثّق و معتمدي است از قول امام محمد بغدادي مي‌نويسد كه خيام تا دم مرگ كتاب شفاي ابن‌سينا را مطالعه مي‌كرد،‌و چون به فصل «واحدوكثير» رسيد،‌خلال طلا را لاي اوراق كتاب نهاد،‌بپاخواست، دوستان را بخواند،‌وصيت كرد، آنگاه نمازگزارد و از درگاه خداوند طلب بخشايش و آمرزش كرد و جان سپرد.

             دراينجا بيهقي از شفاي ابن‌سينا نام مي‌برد، كتابي كه يكي از بزرگترين شاهكارهاي فلسفي اسلامي است، و تا واپسين‌دم حيات،‌مونس خيام بوده است. اين نشان ميدهد كه خيام تا چه حد به فلسفة مشّائي و ارسطوئي وابسته بوده است. از همينجا تضّاد ميان انديشة‌خيام و تفكر غزّالي، معاصر بنامش روشن‌تر مي‌شود. ميدانيم كه امام غزالي سخت بر ارسطو، فارابي و ابن‌سينا مي‌تازد، اما خيام سرسپردة حكمت آنان بشمار مي‌آيد. اقليدس، آبولونيوس و ارسطو براي خيام نامهاي مقدسي بودند،‌وابستگي فلسفي و فكري عمر خيام به حكمت مشّائين، نشان ميدهد كه او تا چه حد از عرفان و تصّوب و فلسفه نو افلاطوني دور بوده است. اگر بيهقي بدرستي از امام محمد بغدادي نقل كرده باشد (گويا بغدادي داماد خيام بوده است) نشانة آنستكه ما با يك فيلسوف مشّائي و ارسطوئي سروكار داريم كه عقل و منطق را معيار و ترازوي شناخت و حّل تمامي مسائل معضله ميداند.

            فيلسوفان مشّائي يعني برهاني و عقل كه منطق ارسطو به مثابة‌كتاب مقدس آنهاست،‌اغلب آدمهائي خشك و بي‌ذوق و حسابگر و محافظه كار بوده‌اند و جاي شگفتي است كه عمر خيام از ميان اين گروه سر برداشته و قلمرو ذوق و هنر چونان ستاره‌اي به درخشش درآمده است.

            كتاب رباعيات عمر خيام،‌كوچكترين ديوان شعر در تمامي ادبيات جهانست. و اگر از مجموعة‌اشعار «سافو» شاعرة‌يوناني و كتاب شعر «هاينريش هاينه» شاعر آلماني و قطعات كوتاه ابوالعلاي معّري بگذريم. بضرس قاطع مي‌توان ادعا كرد كه عمر خيام از تمامي شاعران گزيده‌گو، كمتر در سفته است. ديوان اشعارش به قول «ادروارد فيتز جرالد» در قفسة كتابخانه جاي كمي را اشغال مي‌كند،‌و اگر بخواهيم اين كتاب كوچك كم حجم را در كنار شاهكارهاي ادب پارسي قرار دهيم، خواهيم ديد كه در كنار آثاري چون ديوان كبير شمس، مثنوي معنوي،‌كليّات سعيد و ديوان همايوني حافظ،‌همان حكايت فيل و فنجان را بخاطر مي‌آورد،‌اما از جهت مفهوم بايد بخاطر آوريم سخن ارزندة آن ظريف را كه گاه آدمي با سرودن يك ديوان شعر،‌شاعر نيست و گاه با سرودن يك بيت، شاعر است. حال مي‌توان پرسيد چرا امروز همين كتاب كوچك مرزهاي شهرت و آوازه را درهم نورديده و ابيات آن در دورترين نقاط جهان،‌بر زبانها جاري. يك انگليسي مر‌گفت ترجمة يكي از رباعيات خيام را حتي كودكان دبستاني در انگليس چونان ضرب‌المثلي از حفظ مي‌خوانند:

سّد رمقي بايد و نصف ناني

            تنگي مي لعل خواهم وديواني

خوشتر بود آن ز ملكت سلطاني

            وانگه من و تو نشسته در ويراني

            كه بيت اول اين رباعي بصورت ديگري نيز نقل شده است:‌

وز مي دومني،‌ز گوسپندي راني

            گر دست دهد ز مغز گندم ناني

خوشتر بود آن ز ملكت سلطاني

            وانگه من و تو نشسته در ويراني

            تمامي مستشرقين كه به زبان فارسي احاطه داشته‌اند،‌تصريح كرده‌اند كه فيتزجرالد از عهد، ترجمة اين رباعي بخوبي برآمده است:

A Book of Verses underneath the Bough, A Jug of Wine, a Loaf of Bread-and Thou Beside me singing in the Wilderness-Oh, Wilderness were Paradise enow!

            البته در خصوص ترجمه و برداشت فلسفي و ادبي فيتزجرالد بعدأ مفصلأ بحث خواهيم كرد. اينك بايد ديد كه اين كتاب كوچك حاوي چه فلسفه و كيميائي است كه پيامش جهانگير شده، و چرا دنيا ازميان تمامي آثار خيام اين يكي را برگزيده است؟ مگر دراين چند رباعي چه رازي نهفته كه با هرروح سرگشته و آواره‌اي از اعماق،‌سخن مي‌گويد؟ و بقول ويل دورانت چه امري غير از فلسفه به شعر خيام،‌اينهمه عظمت بخشيده است؟

            اگر در تاريخ ادب پارسي به شتاب مروري كنيم، خواهيم ديد كه پيش از خيام، شاعران بسياري بوده‌اند كه شعرشان را با حكمت درآميخته و معجوني شگرف و كمياب از شعر و فلسفه آفريده‌اند. به ناصرخسرو آن داعي بزرگ،‌اشارت رود كه در اشعارش گاه سيماي يك مرد دين و گاه چهرة‌يك عصيانگر بي‌دين را دارد تا آنجا خطاب به خدا گويد:

چرا بايست شيطان آفريدن؟

            اگر ريكي به كفش خود نداري

            ام اينجا آشكارا مي‌بينيم كه سركشي ناصرخسرو از حدي متعارف تجاوز نمي‌كند. اعتراض ناصرخسرو دراين بيت بمسألة آفرينش شيطان است. چرا شرور و پلشتي بايد در دنيا وجود داشته باشد؟

            افلاطون يكجا گفته است: فلسفه، انديشه كردن دربارة نيستي است. و كدامين شاعر فيلسوف چونان خيام در نيستي انديشه كرده است؟ انديشة او دائم درحول و حوش مرگ دور ميزند و به اسطوره‌هاي مذهبي، شيطان، جن و پري و قصص توارت  اينگونه مطالب، كاري ندارد. براي خيام،‌انسان و سرنوشت او مطرح است،‌و از اينرو با شاعراني چون حافظ و جان ميلتون كه جابجا در آثارشان از اسطوره و استعارات  و امثال و حكم و فرهنگ مذهبي الهام جسته‌اند،‌بيگانه است. گواينكه خيام نيز به نوبة خود همچون هرشاعر و حكيمي از مقداري اسطوره ارتزاق واستفاده مي‌كند،‌اما آنچه او بكار گرفته غالبأ‌از افسانه‌ها،‌فرهنگ ملي و نياكان ايراني خويش بوده است. بدين‌معنا كه خيام در رباعيات خود به پادشاهان اسطوره‌اي ايران زمين چون كيكاووس، كيخسرو، جمشيد وبهرام اشاره مي‌كند، قهرمانان او عمومأ ايراني‌اند ليكن همين قهرمانان و سرنوشت نافرجام آنان مي‌تواند ضابطه‌اي براي سرنوشت تمامي انسانها بحساب آيد. خيام با بازيگران آسماني،‌ملايك و شيطان و اينگونه مقولات سروكاري ندارد. واين گواه برآنستكه تفكر خيام يكسره دور از تعصبات مذهبي و دربارة زندگي و فرجام آدمي است. همين تفكر مدام و بي‌امان دربارة نيستي است كه به شعر خيام رنگ و لحني يأس‌انگيز داده و هرگونه و جدوشور و حال عارفانه و آسماني را كه در اشعار حافظ وميلتون تموج دارد از شعر او زدوده است، واز همين روست كه شعر خيام درشمار ساده‌ترين اشعار ادبيات جهان بشمار مي‌آيد وهمين سادگي آميخته بانسجام و استحكام شعر او، موجب شده كه ترانه‌هايش در سراسر گيتي در نزد هر قوم و ملت، با هرزبان و فرهنگ،‌مورد پسند واقع شود. به عبارت ديگر چون اشعار خيام به خلاف شعر حافظ وميلتون رنگ مذهبي ندارد، توانسته پيام فلسفي خود را به سراسر عالم و تمامي بشريّت ابلاغ كند. تطبيق ميان انديشه او و ناصرخسرو از اين رو مغتنم است،‌كه پرسش خيام فكر بشر را از بدو خلقت مدام عذاب داده است:

بشكستن آن روا نميدارد مست

            تركيب پياله‌اي كه درهم پيوست

ازبهر چه پيوست و ز بهر چه شكست؟

            چندين سرو پاي نازنين و كف دست

            گفتيم شعر خيام لحني يأس آميز دارد. در شعر او غمي نهفته است،‌ليكن نه غمي عاشقانه و شاعرانه، بل دردي عميق. دردي كه بيانش بيك نجوا مي‌ماند تا بيك ناله. رباعي خيام، دوبيتي باباطاهر نيست. در خيام، دردي عقلائي و فلسفي است،‌درد فرزانه‌اي است فيلسوف، دردي آميخته به يأس. چرا كه پرسش‌هاي او همه بي‌پاسخ مي‌ماند. هررباعي او يك سؤال ازلي و ابدي است. انسان مي‌تواند سؤال رانفي كند اما همواره در پاسخ دادن به آن درمي‌ماند. حتي نفي سؤال نيز معلول همين درماندگي است. سؤال او وراي خلقت شيطان است.

***

            بر حجم كتاب خيام به مرور ايام افزوده شده است، وبقول هدايت هرآخوندي كه شراب نوشيده و از سر مستي رباعي‌يي سروده كه مفهومي مغاير با معتقدات مذهبي عامه داشته، آنرا از ترس تكفير به‌خيام نسبت داده است(شعر بد گفتن ونسبت به‌حريفان دادن) از همين رو تعداد66 ويا72 رباعي اصيل خيام، رفته‌رفته سر از هزار وصد‌واندي رباعي در آورده است، وبنظر ميرسد كه بر اين تعداد در آتيه نيز افزوده شود. خوشبختانه استاد جلال‌الدين همائي خيام شناس معروف با ابداع سبك وروشي نو در نقد ادبي توانسته بسياري از رباعيات مشابه و تقليدي وبدلي را از ترانه‌هاي اصيل، باز شناسد وبر آنها خط بطلان كشد كه در اينجا اساسا از بحث و پژوهش  ما خارج واكتفا به‌همين اشاره بس است.

            از آنجا كه خيام شاعر وفيلسوف مادي است، فكر او در محور نيستي ، با تفكر وفلسفه الهيون كاملا مغاير است. مثلا افلاطون كه بزرگترين نماينده ومعرف اين مكتب است  اعتقاد داشت كه بعد از مرگ ، روح باقي مي‌ماند و به‌حيات ديگر كه جاودان است ، درقلمرو عقول ومثل عروج ميكند .از اينرو جسم به مثابه زندان وقفس روح است،هر چه زودتر اين قفس بشكند ،روح زودتر مي‌رهد.اما مساله به‌اين شكل براي خيام مطرح نيست،‌چرا كه او اساسا به‌روح اعتقادندارد، پس فقط مي‌ماند جسم واستحاله ذرات مادي،دستي كه امروز بر گردن ياري پريچهره و سيه‌چشم و مشكين‌مو حلقه شده است،‌فردا دسته كوزه مي‌شود .حال روح به‌كجا ميرود واساسا وجود ندارد يا نه، براي خيام خالي از اعتبار است. براي اودر همه حال تحول مادي ، گردش ذرات وبينش مادي اهميت دارد ودر وراي ماده جز خلاء و نيستي ،هيچ چيز متصور نيست . همينجاست كه نقطه عزيمت وآغاز ياس خيام است. چرا كه او به‌جهاني ديگر اعتقاد داشت، اين ياس لازم نمي‌آمد و ميتوانست با رغبت مرگ تن را تحمل كند وبه‌سراي باقي بشتابد . در اين رباعي كه به‌اواخر عمر درازش سروده، اين ياس و ترس از نيستي بخوبي مشهوداست:

با موي سپيد، قصد مي‌خواهم كرد

            من دامن زهد و توبه طي خواهم كرد

اين دم نكنم نشاط،‌كي خواهم كرد؟

            پيمانة عمر من به هفتاد رسيد

            اين دم اعتقاد او به دنياي ديگر و چسبيدن دو دستي به همين دنيابه عنوان اولين و آخرين پايگاه و اينكه بعداز آن نيستي محض است، چنان هراسي در دل او افكنده كه از همه چيز دل مي‌گسلد و از يأس فلسفي چابك و رندانه به سرداب خم‌هاي شراب نقت مي‌زند. شراب در شعر او مظهر تمام زيبائي‌ها،‌خوبيها و لذات اين جهانست. و چون ساقي اين شراب را در ساغر كند،‌سرمستي و سبكبالي از حد بگذرد.

            اين فلسفه بخاطر آسان‌گيري جهان و عدم اعتناء‌و پشت‌پازدن به ظواهر زندگي و نوعي تمتّع مدام از لذايذ پايدار نيست و آدمي وابستة يك دم است،‌فلسفه‌اي است كه هميشه مذاق‌ها را خوش مي‌آيد. چقدر آرامش‌بخش است كه پس از آشنائي و برخورد با دهها شاعر عارف پيشه و صوفي مسلك كه مدام زندگي دنيوي را نكوهيده‌اند،‌ناگاه با شاعر فيلسوفي روبرو مي‌شويم كه در گوش نجوامي‌كند و مي‌گويد اين خانة واپسين است. هرچه هست همينجاست:

وز هفت و چهار، دائم اندر تفتي

            اي آنكه نتيجة چهار و هفتي*

باز آمدنت نيست، چورفتي، رفتي

            مي‌خور كه هزاربار بيشت گفتم

            بااينهمه نبايد فراموش كنيم كه يأس و بدبيني خيام كه زائيدة فلسفة انتخابي اوست،‌محدود به ثغور و حدودي است كه از آن تجاوز نمي‌كند. بدبيني خيام به حّد بدبيني بودا، الوالعلاي معّري و شوپنهاور نمي‌رسد، زيرا زندگي به چشم خيام كشتزاري زيباست كه بايد در كنارش نشست و لب به مي تر كرد.

يك ساغر مي‌دهد مرا برلب كشت

            درفصل بهار اگر بت حور سرشت

از سگ بترم اگر كنم ياد بهشت

            هرچند به نزد عام اين باشد زشت

ناتمام

 

 

 

پاورقي‌ها:

            * اين رباعي از جمله رباعيّات سيزده‌گانه موجود در كتاب مونس‌الاحرار است كه دويست واندي سال پس از خيام نگارش يافته و بخاطر قرب زماني و يكدست بودن معاني فلسفي در آنها، اكثر خيام‌شناسان ايراني در اصالت آن متفّقند.

            علماي مادي و طبيعيون اعتقاد داشتند كه انسان از تركيب چهار عنصر مادي آب و آتش و باد و خاك، زير تأثير هفت كوكب آسماني پديد آمده و اين خود گواه ديگري است براينكه خيام نيز جزو همين دانشمندان مادي بحساب مي‌آيد.