|
|
||
اذكائي، پرويز. "مختصري پيرامون فرهنگ عاميانه همدان و گويش آن". دوره 11، ش 126 (فروردين 52): 66-74. |
||
|
|
||
|
خلاصه:عناصري كه درطول تاريخ وارد گويش و فرهنگ عاميانه همدان شده،تلفظ واژهها ـ نمونههايي از اشعار "ملاپروين همداني" ـ معرفي شصت و شش واژه گزيده از الف تا ي از گويش همداني. |
|
|
مختصري پيرامون فرهنگ عاميانةي
همدان و گويش آن*
پرويز اذكايي
ازتحقيقات
مركز ملي پژوهشهاي مردمشناسي و فرهنگ
عامه
فرهنگ محلي همدان، همچون ديگر
فرهنگهاي عاميانهي زوال يافته، يا درحال
زوال، بويژه دراثر تحولات دو سه دههي
اخير و گسترش روابط اجتماعي و اقتصادي و
اختلاط و استحالهي اقشار و طبقات و يكسان
گشتن «آرمان»ها، روي به نابودي گذارده است.
همدان و توابع آن، ازديرباز، داراي
فرهنگي ريشهدار و غني بوده است،كه قدمت
برخي از عناصر آن بتحقيق برابر تاريخ سههزاهسالهي
شهر ميبوده. قرايني هست كه ميتوان
دانست تحولات و دگرگونيهايي كه سابقأ و
درطول تاريخ، در فرهنگ عاميانهي اين
ولايت رخ داده، بسبب «پويا» (Dynamic)
نبودن جامعه و يا كندي جريانهاي «زيرساخت»ي
آن، به اندازهي امروز،سريع و زوالاور
نبوده، و از اينرو جريانهاي «روساخت»ي ـ
از جمله فرهنگهاي محلي، و فرهنگ عاميانهي
همدان نيز ـ كمتر دستخوش تحول و دگرگوني
گشته است. زيرا فيالمثل، بازماندهي
زبان پهلوي، كه در گويش عوام آن ولايت رسوب
كرده ـ همواره به عنوان «فهلويات» نام
برده و يا مورد جستجو و تحقيق واقع گشته
است. محمدبن عليبن سليمان راوندي گويد:
«… واين مرد [= نجمالدين همداني] را «نجم
دوبيتي» خواندندي. اسبابي نيكو داشت، صرف
كردي براهل هنر. و بادوات و قلم،طوف ميكردي
تا كجا دوبيتي [فهلوي] يافتي بنوشتي.
بعدازاو، املاك و اسباب هيچ بنماند. و زن و
فرزند نيندوخت. وارثان و برادران، پنجاه
من كاغذهاي دو بيتي قسمت كردند.»(1)
همچنين، شمسالدين محمدبن قيس رازي،
آورده است:
«كافة اهل عراق را از عالم و عامي و
شريف و وضيع به انشاء و انشاد ابيات فهلوي
مشعوف يافتم و به اصغاءو استماع ملحونان
آن مولع ديدم. بل كي هيچ لحن لطيف و تأليف
شريف از طرق اقوال عربي و اغزال دري و
ترانهاي معجز و داستانها، مهيج،اعطاف
ايشان را چان در نميجنبانيد و دل و طبع
ايشان را چنان در اهتراز نميآورد كه:
اما عناصري كه درطول تاريخ وارد در
گويش و فرهنگ عاميانهي همدان شده،
چنانكه معلوم همگان باشد:
1- پس از حملهي عرب، مقداري واژههاي
عربي و روايات سامي.
2- از قرن پنجم و ششم كه آغاز دوران تسلط
تركان بر همهي ولايات ايران است، عناصر
تركي، ازاين زبان، بسياري واژه در گويش
شهري و روستايي همدان وارد گشته است؛ و
بايد گفت كه:زبان روستانشينان همدان (جز
چند مورد)،جملگي تركي است. تا اين اواخر
اصولأ زبان بازاري و تجاري (درمعامله
باروستاييان) تركي بوده، چنانكه امروزه هم
تقريبأ چنين است.
ورود اين عناصر، عمومأ نتيجه و معلول
تسلط پردامنهي تركان در ايران زمين از
سدهي پنجم و ششم و خصوصأ تسلط سياسي و
اجتماعي در عراق عجم و تشكيل دولت
سلجوقيان عراق، كه نزديك به يك قرن (= سدهي
ششم)، همدان پايتخت و توابع و روستاهاي آن،
هريك اقطاع سركردگان سلجوقي و جولانگاههاي
تقهّر نظامي آنان بر يكديگر بوده، كه
همواره مورد غارت و تصرف قرار ميگرفته
است.
3- وجود و روسوخ عنصر «يهودي» در گويش و
لهجهي همدان. چنانكه مشهور است، اين قوم
در نگهداري آداب و سنن خود سعي بليغ داشته؛
و ظاهرأ در مورد زبان محلي نيز، كه از
ديرباز بدان خوگر و متكلم بوده، توان گفت
بيتأثير نبودهاند. بويژه اينكه عمدهي
جريانهاي اقتصادي و معاملات تجاري و
دادوستد با عوام و خواص بوسيلهي آنان
صورت ميگرفته است. چنانكه مهمترين «راستا
بازار» كنوني شهر و يكي دو محلهي ديگر
بنام آنان موسوم بوده و هست.
درهرحال،گويش عاميانهي همدان از
تأثيرات «فهلوي» و گويا «يهودي» برخوردار
بوده است. برخي از محققان، ارتباط اين
دوعنصر را تا بدان حد دانستهاند؛ كه
خصوصيات صرف و نحوي واحدي براي آندوقايل
شدهاند. چنانكه دكتر آبراهاميان در كتاب: Dialectes des Israelites de Hamaden et d'Ispahan et dialecte de Baba
Tahir, Paris, 1936
،ضمن ترجمهي دو بيتيهاي باباطاهر ب
زبان ارمني و تحقيق در لهجهي همداني،كوشيده
است لهجهي يهوديان همدان را با لهجهي
باباطاهر تطبيق دهد و بدين نتيجه رسيده
است كه لهجهي باباطاهر يكي از لهجههاي
متعددي است كه با لهجهي يهوديان همداني ـ
كه مرتبط با لهجهي يهوديان اصفهاني است ـ
ارتباط داشته است … «اما توضيحاتي كه آقاي
دكتر آبراهاميان دادهاند، بخلاف نظر
ايشان، ارتباط لهجهي باباطاهر را با
لهجهي يهوديان همدان بهيچوجه ثابت نميكند
… »(3). **
موجبات چندي نيز،ملازم با آنچه
بيشتر در بيان بجاماندن پديدهها و آثار
كهن در برخي آدب و رسوم و گويشهاي محلي
همدان ذكر شد، وجود داشته،كه بنظر
نگارنده بدين قرار است:
1- جدا و محصور بودن محلات شهر، كه هريك
«كدخدانشين» مستقلي بوده است.
2- تعصبات و دشمنيهاي مذهبي ـ مانند:حيدري
و نعمتي، و قومي ـ ظاعن و مقيم ـو محلهيي
و خانوادگي.
3- نداشتن ارتباط و يا كم ارتباط داشتن
برخي از محلات با روستاييان و تركي زبانان
ـ ومركز بازار ـ و اشتغال آنان به صحراكاري
و باغداري ـ مانند «درودآبادي»ها.
4- پايدار نگهداشتن و مراقبت برخي
محلات و اقوام و خانوادهها، آداب و رسوم
و زبان خود را.
از اينروست كه در همدان چند گويش فرعي
وجود دارد (يادداشت):حصاري، جولاني،و
رمزياري، و … كه برخي واژههاي اين
گويشها مخصوص بخود آنهاست، كه در ديگر
مكان و لهجهي منسوب بدان، شنيده و يا
دانسته نميشود.
متأسفانه،واژههاي همداني و قواعد
گويشي آن، و نيز آداب و رسوم و خلاصه؛
عناصر «فلكلور»ي آن ولايت؛ تاكنون نه بطور
تقريبأ كامل و همه جانبهيي گردآوري شده و
نه همان ترانه و شعر وقصه. و بايد گفت، گويش
و فرهنگ عاميانهي همدان در خورد كتابي
مستقل بوده و هست، لاكن عمچون تاريخ سههزارسالهاش
نامدوّنمانده و عنايتي به تأليف آن نشده
است. ***
*
آنچه از ويژگيهاي دستوري گويش همدان،
اشارة دراينجا بيان ميشود، كه مهمترين
آنهاست، يكي همان ابتدا به كسر كردن،
هنگان تلفظ واژههاست، و تغييرات حاصل از
آن، كه آواشناسي خاصي را در گويش آنجا
بوجود آورده است . مثلأ برخي اسمهاي عام و
نيز گاهي خاص، كه بيشتر دويا سه حرفياند،
خواه حركات حروف آنها در اصل كسره باشد يا
فتحه ـ مضمومالاولها مستثنا هستند ـ
درحالتي كه مضاف واقع شوند،
حروف آنها مكسور ميشود، بويژه حرف
اول. مانند: پدر، سر، مشهد، در حالت اضافه
مثلأ به «من» و «تو» چنين ميشود: «پدرمه ـ
Pederema
»، «سر Sereto»
و «مشد ـ Maced».
اين وضع در لهجهي يهوديان همدان
عموميت داشته و ابتدا به كسر كردن در بيشتر
كلماتي كه ادا ميكنند، غالب است.
دوم،درحالت اضافهي اسمها به ضماير
متصل: در مورد دوم و سوم شخص، حرف آخر اسم
مكسور ميشود، مانند: كتابت، قلش … ، و در
مورد اول شخص، حرف آخر اسم مضموم ميگردد،
مانند: كتابم، قلم … (4).
در مورد جمع اين ضماير نيز همين قاعده
جاري است، الااينكه امروزه گاهي دربارهي
اول شخص جمع،از قاعده عدول شده، به كسر
تلفظ ميشود. ***
همچنين از ميان دهها ترانه و شعر محلي،
نمونهوار، اشعاري از «ملاپروين همداني»
(1238-1312 ه.ق) آورده هميشود، آنگاه بشرح و
توضيح دو سه واژهي آن ـ كه متضمن بعضي
ويژگيهاي «فلكلوري» محلي هم ميباشد ـ
بسنده ميكند، و معاني برخي ديگر از واژهها
را به بخش آخر اين مقاله ـ «گزيدهاي از
واژههاي گويش همداني» ـ حوالت ميدهد:
كرده خواهش زمن آن مه عمل دشواري
اصطلاحات زنان همدان را باري
وخي اماج بمال دخدره عيد آمد آخر
قرچمانه زده؛ آخر چغذر رو داري؟
حالا چنگول ميگيري نكه برودت افتاد؟
اماشي، مثل بواي … بيعاري
ديه اي چالمه شيه شرتي كنان هشتي سرت
اينه هشتي كه بگن يعني تونم دين داري؟
پسره رد شو برو و ايسادي اينجا شي كني
هي ميزلاني بشم چشمات با يقوچ واري
لوبان نشده بودي شي بكني اي سره خور
چشمت افتاده به اربايم بنه بازاري؟
آش پلته مخوري پت پيلت پند ميده
هي ماقت ميچينه، هي همه روزه بيماري
شور رم شو زدتم لممه سي كن شي شده
خوش حال تو كه ار روي شوور بيزاري
روز سينزه قوزولهي تچ ميوريم هفلانجين
خش نكن خانهمه كردم همه ر گردواري
اكههي شي شده باز، مگه دايزت زدتت؟
داملا بشنفه ميپلمانتش گو واري
Karde
Xehec ze man an mah amal-e docvari.
estelahat-e-zanan-e hamadan ra dari.
Vaxi
ommaj bemal doxdere ayd amad exer.
oercemane zede axer ceqazar rudari.
Hala
cangul migiri nekke berudat eftad.
amma si mesle boay ... bi ari.
Diye
i calme ciye certi konan hacti seret.
ine hacti ke began y’ani tonam dindari
Pesere
rad cu boro caysadi inja ci koni
hey mizollani becom cecmate bayqucvari
lo-eban necdeludi ci bokoni ey seraxor
cecmet eftade be drbaym-e bene bazari
ac-e
palte mocori pett-e pilat pandomide
hey maqet micine hey hamme ruze bimari
cuerom
co zedetom lammeme sey hon ci code
Xoc-e hal-e toke a r(r)uy-e cuar bizari
ruz-e
sinze quzuley tej miverim haf lanjin
Xec nakon X a n-e m-e kardam ham-e r-e gerdvari
akkehey
ci code baz mega dayat zedetet
damola becnafe mi-pelmanelec govari ***
هف لانجين = هفت لانجين
«لانجين»، ظرفي است استوانه شكل ـ
تغار مانند ـ گلين و سفالين (= لعليني/
لليني/ لالجيني*)
به اندازههاي مختلف كه همواره ارتفاع آن
بتقريب مساوي شعاع دايرهي قاعدهي ظرف
است.
«هف لانجين» = هفت لانجين، (چون اين
مطلب از لحاظ «عدد هفت»(5) اهميتي خاص دارد،
ازاين رو راجع بدان هرچه ميداند، مينويسد):
سنگي بزرگ و سياه بود، كه اندازهي آن ـ تا
جايي كه بياد ميآوريم ـ بتقريب 2×2×5ر3 ميبود.
اين سنگ در گوشهي يكي از باغهاي واقع در
سمت غربي رودخانهي درهي «مرادبيگ» (=
ماوشان رود باستان)، پايينتر از مجديه
قرار داشت؛ كه امروز، زير پي و بنلاد
ساختماني فرورفته است.(6) در سطح بالايي اين
سنگ، شش فرورفتگي مدور (= حوضچهي گرد)
مانند «لانجين» مذكور، كنارهم وجود داشت،
كه بعيد نيست ساختگي بوده باشد.
هفتمي، در سطح بالايي سنگي كوچك ـ
بتقريب 1×1×1 ـ هم بدانگونه و نزديك سنگ
بزرگ قرار داشت؛ كه رويهم ميگفتند: «هفتلانجين».
و نيز ميگفتند درآغاز، اين هفت تا ـ كه
خواهران يكديگرند (يعني: هفت خواهران) ـ
كنارهم بودهاند،بعدها آن يكي ـ سنگ
كوچك ـ قهر كرده و جدا شده است. چون سابق
براين، زمينهاي اطراف آنجا «يونجهزار»
بود، زنان ودختران با «قوزوله / كوزوله =
كوزهي كوچك) پرازثفل سركه (= «تج»)، گردش
كنان بدانجا ميرفتند و ازآن «يونجه»ها
ميچيدند و تر و چسبان با «تج» ميخوردند.
ديگر اينكه نذزونيازهاي نيز براي هفت
لانجين ـ ازديرباز ـ درهم آنجا بجاي ميآوردند،نظير
آنچه زنان و دختران براي «سنگ شير» انجام
داده و ميدهند(7).
زيارت هفت لانجين و گردش درآن حوالي،همه
وقت، بخصوص روزهاي «سيزدهبدر» زنان و
دختران را «همراه با سبزهگرهزدن»(8)
اولي مينمود.
سنگي ديگر، از جنس سنگ شير(9) ـ كه از
سنگهاي «خورزنه»(9) است ـ بنام «هفت پسان =
هفت پستان»، در محلتي بهمين نام(10)، وجود
دارد؛ كه بعكس هفت لانجين ـ كه داراي هفت
فرورفتگي است ـ داراي هفت برجستگي بوده،
شبيه پستان زنان. اين سنگ بر بالاي چشمهي
است بهمان نام.
پايين هر پستان سوراخي است كه از آن آب
ميآيد. درازاي سنگ نزديك به 5ر2 متر وبه
پهناي 1ر0 متر، كه قسمت نمايان آن شامل پنج
پستان است. دراطراف اين سنگ نيز روايات، ـ
خرافات ـ و ترانهها بوده و يا هست، كه
نگارنده نشينده و يا بياد نمانده است. اما
همين قدر ميدانم كه چندسال پيش، گويا
كساني چند از شهري آمده وبا نيرنگسازي
خواستهاند زير سنگ را بشكافند و بكاوند،
بلكه گنجي كه به پندارشان در زير آنست،
ببرند!(11) واژههاي گزيده ـ
از گويش همداني*
آتيش پلشگه (atic-pelecge)
- جرقههاي آتش. صفت نيز هست؛ آتشپاره.
آلام بولوم (alam-bulum)
- سمبل كردن، ريختوپاش، مختصري فراهم
كردن براي تشريفات، ازسربازكردن،(تركي
است).
آلشگوئه (alecgue)
- آشغال دان، مزبله = خاشكدان.
آوج (avej)
- آوجي ـ اوجي/ باجي/ آقا+ «باجي» (تركي است):
خواهر، لقب خواهرومادر. اسم و لقب احترام
براي زنان. «آبجي» (گويش تهران)، «آباجي» (گويش
بروجرد)، ايضأ: «آواجي» و تركيباتي نظير: «آوج/
آواجخاتون/ خانم». «شاواجي (= شاه+ باجي)،
خاماجي (خانم + باجي) » (گويش همدان).
اتر (etar)
- مرغوا، فقط «فال بد». مركب با «زدن»:
اترزدن = شگون بد آوردن.
اتل متل ... (e/atal-me/matal)
– الفاظ آغاز برخي از قصهها و ترانهها
و اشعار هجايي و بازيها. شرح آن به روش
عرفاني شيعي، در مجموعهي خطي شمارهي 4291،
بتاريخ ج 1/1112 كتابخانهي مركزي دانشگاه (ص
223-231) چنين آمده:
«اتتل توته تتل
پنجه بشيرمال و شكر
هفتاد ميخ آهني
ژلژل پاي احمدك
احمدك جان پدر
تيشه بردار و تبر
برو بجنگ شانهسر
شانهسر غوغا كند
پوست .... وا كند
بروبحوض توتيا
خود را بشوي و زود بيا.
دربعضي حكايات غريبه و عبارات عجيبه
از فوايد بعضي افاضل متأخرين، صاحب صافي
وافي، مولانا محمدمحسن كاشي؛ و هذا عبارته:
بر ضمير ارباب دانش و اصحاب بينش مخفي
نماناد كه هيچ لفظي نيست كه او را در حقيقت
در معني نباشد ... از آنجمله اسماءالفاظ «اتتل
توته تتل» است ... ، گويند: شخصي بود محمد
نام و پسري داشت احمدنام. و آن پسر را نصيحت
مينمود بزبان كودكان با ويحرف ميزد ...
بنابراين امر بفرزند خود گفتي «اتتل توتهتتل».
بدانكه همزة حرف ندا ايست و «تتل» منادي
است. يعني: اي فرزند آنچه ميگويم ترا ياد
بگير و بدان عمل نماي. و ميتواند بود كه «اتتل»
متكلم وحده باشد، يعني تلاوت ميكنم من از
براي تو چيزي را كه چون بخواني و بداني،
ترا اصول خسمة ذيل حاصل شود ... (12)
اراسكاني / اراسي (arasi)
ـ (= از+ راستكاني)، از راستي، براستي (درمقام
سوآل) : واقعأ، حقيقة ؟
اشگه (acge)
ـ قطره، اندكي آب و يا هرمايع ديگر.
گويا صورتي از «اشگ» فارسي است، و دخيل در
تركي، چه اينكه
كسروي ترجمهي «اشگهسو» را «آب باريك»
ذكر كرده؛كه نام دهي است در آذربايجان.(13)
اصلهمنزاده (asleman...)
/ اصلمنزاده ـ شريف و نجيب و بزرگزاده (=
اصل+مند+زاده). قس،تركيب عربي فارسي: «فضلومند»(14).
انه (ene)
ـ زنپدر، «انهزاده» ـ فرزند او. قس: ننه/
نانايه/ نهنهيا = nanaia
ـ ربةالنوع مادر بعضي ملل قديم آسياي
غربي.(15) ونيز: «انه/ اني eney
/ ايني iney
= آن (ane)
ـ مال. چنانكه : فلانچيز، آن اوست/ ازآن
اوست = مال اوست».
اوسگوله (usgule)
ـ كنج، گوشه (؟). تركيب: «اوسگولهدان» ـ
حفره، ثقيه، آلونك.
اوگي (eogi)
ـ (از تركي: ugey :
عوضي) ـ ناتني. تركيبات: نهنه اوگي ـ زنپدر
ـ (=انه)، پدر اوگي ـ شوهر دوم مادر، برادر
اوگي ـ برادر ناتني، و ديگر قرابتهاي نسبي
و سببي.
ايسوا (isva)
ـ (گويا: ايست+ وا) ـ نگريستن، زيرنظرآوردن.
معادل «تماشا»ي عربي. مركب با «گرفتن»:
ايسواگرفتن صرف ميشود.
بانگلان (bangellan)
ـ (= بان/ بام + گلان [صفت فاعلي از مصدر لاطم
«گليدن = غلتيدن»]): «غلتبان»(16) = «قلتبان ...
سنگي بزرگ و مدرو باشد، مانند نيمستوني
كه در بعضي ولايات بربامها دارند تا بوقت
آنكه باران بارد، آنرا براطراف بام
بغلطاند تا خرابي كه از آمدوشد حاصل شده
باشد، به اصلاح آيد. و زمين بام هموارشود.
وزعم اين ضعيف آنست كه آن سنگ را غلتبان
بيايد گفت بغين معجم نه بقاف، چه ببعض از
زبانها «بام» را «بان» گويند ... »(17).
بايهقوش (bayequc)
ـ نيز: بايهقوچ ـ مايهقوچ: جغد. (درتركي،مطلق):
طاير، پرنده. ونيز «بايهقوش»: جغد. (در
كردي نيز همين):
«سه كس لي دنيا شو ندارو خو
اول بايهقش دويم نارة او
سيم او كه له دوس بريايه
چو برا مردي جرگي نريايه
چو برا مردي جرگي نريايه (معنا):
سه كس دراين دنيا شب خواب ندارد:
اول جغد، دوم نعرة آب
سوم آن كس كه ازدوست بريده شده است،
چون برادر مرده جگرش سوخته است ... »(18).
بس (bas)
ـ (گويا: بست): پيوند و لحيم و بندي كه بدان
تيكههاي چيزهاي شكسته مانند كاسة چيني و
جز آن را بهم محكم و متصل ميسازند.
/ پش / «بش: بفتح باء بندي بود آهنين يا
سيمين يا برنجين كه آنرا ازبهر محكمي به
ميخ بر صندوقها و يا درها زنند. فردوسي
گفت:
بدو گفت بگرفتمش زير كش-همي بر كمر
ساختم بند و بش ... »(19)
و«بس زدن» مصدر مركب آنست.
بسو (bassu)
ـ كوزهي سفالي / «پشتو ... ـ و بفتح اول و
واو معرف مرطبان سفالين باشد و معرب آن «بستوق»
است.»(20) ـ «بسدوله»: كوزة كوچك، و نيز «بسدو».
(درصحاحالفرس ـ ذيل «آنين» ـ ص 230 چنين
آمده): «بستويي»(21) بود كه دوغ بدان زنند تا
كره ازو جدا شود.
بماني (bemani)
ـ صيغهي دوم شخص مفرد مضارع التزامي
از «ماندن»و علامه قزويني در يادداشتهاي
راجع به كتاب «التدوين» رافعي، گويد: «گويا
شنيدهام ياخواندهام كه بعضيها كه
اولادشان نميماند، اسم او را بنمان يا
نموني ميگذارند، تا بماند. ندانستم چطور
و دراثر چه علت ولو موهومي. شايد براي گولزدن
ملكالموت يا گولزدن بخت بد او و ستارة
نحس او كه خيال كند: خوب اينكه نماندني
است، ديگر سروقت او نيايد! آقاي اقبال هم
همچو چيزي ميگفتند كه شنيدهاند يا ديدهاند.
خودشان ابتداا بساكن گفتند نه بعد از صحبت
من ... = از اسامي معمولة ايرانيان (محاسن
اصفهان، للمافروخي، ص 33 م 35، 118).»(22).*
قس: «آتسز/ اتسز» تركي(23). و بهمين معنا،نگارنده
در همدان «نمير» و نيز تركيباتي از مادهي
ياد شده ، مانند «دايز بماني»(24) شنيده است.
بوه (beve)
ـ بچهي كوچك و شيرخواره. / بهبه. قس:
انگليسي. و نيز تركيب «چتليبوه»(25):
عروسك تنديسكهاي كوچك و ريز.
پخج (paxj)
ـ «پهن شده باشد در زمين ... »(26). پخجكردن =
پهن كردن. (بيشتر در مورد حبوب بكار ميرود.)
«عنصري گفت:
پشگل (pecgel)
ـ «بشگ: سرگين گوسفندان باشد. ابوالعباس
گفت:
و نيز مصدر مركب «پشگلزدن» ـ كه صرف
ميشود ـ بهمان معناي «بشگونزدن» (تهراني).
پشگله (pecge)ـ
قطره، اثرو قطراتي از مايع كه بروي چيزي
پاشيده شده باشد. قس: «بشك ـ نميباشد كه
بامدادان برگيا و سبزي نشيند، بلعباس
عباسي گفت:
پلگار (pelgar)
ـ طاقت، صبر، حوصله، كاروبار (مأخوذ ازاين
دو صورت استعمال): از پلگار درآمدن = بيحوصله
شدن و ناتوان و كوفته گرديدن. به پلگار كسي
زدن = كاروبار كسي را زاركردن، شوراندن،
بهمريختن، وطاقت كسي را طاق كردن.
ترنگه (terenge)
ـ همواره مركب به «گرفتن»: ترنگه گرفتن
ـ كسي را ببازي گرفتن، آزار كردن، دستانداختن،
مسخرهكردن. «(= «ترانك») كه بعدها ترانه و
امروز «ترنگه» و ترنگ و رنگ ميگويند ... »(30)
تلواسه (tatvase)
ـ تلاش، تقلا. همواره مركب با «زدن»:
تلواسه زدن = رنج كشيدن و تلاش كردن.
تنجيدن (tenjidan)
ـ از «تنج ـ درهم فشردن باشد ... »(32)
قس: «ترنج: يعني تنج و فراهم(33). چنانكه
عنصري گفت:
تمارزو/ تامارزو (te/tamarzu)
ـ آرزومند و حسرت ـ بدل (مطلق براي خوردني).
و گويا: طعام آرزو/ طامارزو.
تون (tun)
ـ «گلخن ـ تون باشد ... »(35) و تركيب: «تونهبان»
ـ گلخني.
چپه (cappe)
ـ دسته، گردآمده. / «چپيره: ساخته و جمع شدن
باشد. فردوسي گفت:
چك (cak)
ـ سيلي. و گويا مقلوب محرّف «كاچ ـ سيلي»
باشد. عنصري گفت:
چلم/ (ce/colm)
ـ دربرهان (ص765) و لغت فرس (ص129) بهمين معنا «خلم
ـ آب سطبربيني بود. عسجدي گفت:
چولبر (cul-bor)
ـ ميان بر: راهي بغير از جادة اصلي، كه
تا مقصد كوتاهتر و بدان نزديكتر است. (درتركي:
«چول ـ » يعني «صحرا»).
و تركيب آن با «رفتن»: «چول بررفتن».
خره (xarre)
ـ «گلتروسياه باشد»(38). و بيشتر مركب با «خس»
گويند: «خّره خس».
خفكردن (... xaf-
) ـ خاموش كردن. از يوسف عروضي:
«خف ـ رگوي سوخته باشد. يعني حراق.
عنصري گفت:
واسمي مركب ازاين ماده، مستعمل است: «درخفكن»
ـ ساجي، بالشي مدور كه زنان از تكهپارچهها
ميدوزند و براي دمكشيدن پلو، به روي
قزقانها ميگذارند.
درانه (derane)
ـ معادل «دكوپوز» (تهراني). صحاح، ذيل
رخساره: «ديم باشد، يعني روي مردم»(ص278). «...
اين لغت از اتباع است بمعني سروصورت و
سرورو باشد . چه دك بمعني سرو ديم بمعني
صورت و رو بود.» (برهان، ص 872). «در اراك (سلطانآباد)
بهمين معني مصطلح است. (مكينژاد)»(40).
دگمهپسند (dagme-...)
ـ مشكل پسند و ايرادگير. (ولذا): «دگمه (چنانكه
از ظاهر معنا برآيد) = تركي،و غيرمعمولي».
لاكن «دگمه» ازمصدر «دگماق» تركي، يعني: «دست
نزن». و گويا كنايه از غيرقابل دسترسي باشد.
و درست بمعناي دست نيافتني يا «بعيدالمنال»(42)
و «دگمه پسند» = بعيدالمنال پسند.
دلنگوآن (delenguan)
ـ آويزان. قس: «دنگولوس» (بروجردي) = دلنگ(43)/
دلنگو + آن/ دلنگان(43) (گويش اراك). و مصدر
لازم مركب: «دلنگوآنشدن» و مصدر متعدي
مركب «دلنگوآنكردن». و نيز مترادف با «در(dor)
شدن» (گويش همدان).
زاق زاق توله ـ بچههاي كوچك و
شيرخوار. قس: «زاق»(44)/ زق/ زه (+ دان = زهدان =
بچهدان، رحم) / زاه؟ (+ و = زاهو؟ = زائو = «زسبان»
ـ گويش همدان و نيز دخيل در تركي). قس: زاق و
زق (اسم صوت)(44) = زق زق.
سرهخور (Sera-xor)
ـ ظاهرأ: سرخور، خورندهي سر. و گويا مأخوذ
از معناي «سركسي را خوردن» = به مرگ آن كس
نشستن = مرگ آن كس را ديدن. نظير: «حلواخور».
فحشي است نه زياد زشت و شديد. و نيز لفظ
تحقير است و هم صفت.
«مركب هشته بودم تخجه جواز سرهخور-زده
گلانده اونه، الو تخجه چريده»(45)
سركو (serku)
ـ = «جواز» و «جوازه: هاون چوبين بود كه
بدان «سير» و چيزي بكوبند.»(46). ظاهرأ: سركو/
سيركو = سيركوب. «گويش مبايز نيز هست* .
لاكن قول به «سيركوب» همانا فقهاللغهي
عاميانه است.» (دكتر ابوالقاسمي). اين هاون
چوبي درهمدان، براي كوبيدن گوشت و پختن «كفته/
كوفته» همهوقت، و بخصوص براي دوروز
ازسال ـ كفتهي «سيزدهبدر» و «سيزدهماه
صفر» ـ بكار گرفته ميشود. اين ترانه نيز
بهمين مناسبت رايج است:
«آفتاب رفته پشت كو
زنكه و خي گوش بكو
گوشدره گربه برده
زنكه ا غصخ مرده».
سنوي (senevi)
ـ قسمت پيشين حياط خانه ـ صحن جلو اطاقها (كه
گويا از سطح حياط اندكي بلندتر باشد). در
تركي بهمين معنا: «سنبه
».
سوك (suk)
ـ گوشه(47)، «يهسوكي نشستن» = گوشهيي
نشستن.
سيس (sis)
ـ سفت و سخت و جر و مقاوم.
سيم (sim)
ـ «/ آستيم/ استيم/ اوستيم»(51)/ «ستيم: خوني
را گويند كه در جراحت باشد و چون سر جراحت
بهم آيد، ريم شود. رودكي گفت:
«سيمكردن» (سرماخوردن و ورم و آماس
كردن جراحت؛ برهان) مصدرمركّب آنست.
شند (cand)
ـ «نرم و چون پشم باهوا. شند و كلفت و تبپوز
و منقار در ددان استعمال كنند. كلفت و شند
جز مرغ را نگويند. عماره گفت:
مرغ سپيد شند شد امروز ناودان-اكنونكه
زيب مرغ شد آن مرغ سرخ شند»(53)
طنوي (tenevi)
ـ اطاقي كوچك و فرعي كه در جنب اطاق اصلي
باشد و اين غير از صندوقخانه است. صحاح (ص74)
ذيل «بادغرد: ... خانة تابستان و بعضي آنرا «طنبي»
گويند.» حافظ گويد:
«به نيم جو نخرم طاق خانقاه و رباط-مرا
كه مصطبه ايوان و پاي خم طنبيست.»(54)
قد (qed)
ـ جنب، پهلو، تك (tek)
، كنار، به، چسبيده به ... ، نصب به ... ،
درامتداد. چنانكه در بيتي از «پيغمبر
دزدان» آمده:
«هركس كه كدخداي قد رودخانه شد-آن
كدخدا، خداست نه برگ چغندر است.»(55)
قل (qoll)
ـ بغل، (بازو و دست). گويند مردي «ور
مزياري» (56) به دادستان چنين شكايت كرد:
«آم عليك مشدي
لت چطوره
لت خوبه ايشالام
اي غلام بچه فرزده يه قرداغي زير «قلّش»
جسته ميداني شست بيلي پيش نجّه؟»(57).
گوآله ((guale)
/ جوآل (jual)
/ جوال (jeval)
= «گاله» (گويش تهراني)(59) ـ كيسهيي بزرگ
كه از نخ و بندهاي ستبر و محكم بافند و
دوزند، و «خركداران» برپشت خر و يا ديگر
ستور گذارده، پراز محمول كنند. اما بيشتر،
خاك و شن و ديگر مصالح ساختماني را بدانها
حلم ميكنند.
قس: گوآره / «گواره: سبدي باشد چون
گهورهاي كه انگور بدان آورند.»(60)
گيجين و گيجينگ (gijing)
ـ جاي پاشنه (ويا خود پاشنهي) درخانه،
بيخ و گوشهي در و يا چهارچوبهي درها. (گويا
از: گيج = چرخ و گردش + ين پساوند نسبت): جاي
گردش ـ (محور) ـ پاشنهي درها. و صورت
استعمال «از گيجين درآمدن» درمورددرواضح
است، اما در مورد آدم؛ مقايسه شود با «پلگار»
و «از پلگار درآمدن» = بستوه آمدن.
لپرگه (leperge)
ـ آمدوشد و جنبيدن بسيار و بيجهت (؟) قس: «شرتكه»
لانجين(61) كلاش (lanjin-kelac)
ـ آخرين فرزندي كه درهر خانواده بدنيا
آمده است. معادل «تهتغاري» (تهراني».
نزم (nezm)
ـ پايين، كوتاه وفروكشيده. «بكسر نون،
بخاري بود بگونةابر، ليكن برزمين بود و
عربضباب گويد.»(62)
نوجّه – نوجهنوجه (Nujje)
ـ
ذره، ذرهذره. كم، كمكم = خورده خورده .
مترادف: چوله چوله = چكه چكه ـ كمكم (براي
مايع).
نوز ـ نوزنوز ـ نوزه (nuz)
ـ سوسو، روشنايي بسيار اندك.
ورجله ورجو (varjele-varjo)
ـ جست وخيز، معادل «جفتوجلا» (تهراني)(63).
وردنه (varkene)
ـ نورد، چوبي خراطيشده كه در «لواش پزي»ها
باآن «چونه»ي خمير را پهن كرده، بدست شاطر
ميدهند.
«لانجين پيالهكن كه لب يار وردنهس».
وروات (varvat)
ـ ويران (= ظاهرأ: برباد). تركيب آن دوگونه
است: «وروات مانده»، «وروات شده» = ويران
مانده، شده (درمقام نفرين).
وزم (vazm)
ـ پاروي پهن برفروبي. اين غير از پارويي
است كه درهمهجا از چوب و تختهي يكتيكه
ميتراشند و ميسازند. گويا اين «وزم»،
خود و اصطلاحش، خاص همدان و همداني است؛ كه
به سرما و برف فراوان مخصوص و معروف (ومحكوم!)
است. واضح است كه آن همه برف را كه «سواران
درآن غرق شوند»(64) و «بهبلندي نيزه ببارد
... »(65) پاروهاي معمولي روفتن نتواند. پس،
آنرا از تختههاي ستبر، بشكل مربع و گاهي
مستطيل، بس محكم ساخته و بدسته استوار ميسازند(66).
ونديك/ ونهديگ (venedig)
ـ شيشه، پنجره. شيشة پنجره (فقط). «به
معناي «ونيز »
كه بعضي شيشههاي ظريف را از آنجا ميآوردهاند.»(67)
وهسو (vahso)
ـ مركب با «زدن»: باهم بازي كردن: جستوخيز
و دويدن، پرسهزدن.
هيوره (heyvere)
ـ ظاهرأ: وحشي. (بتقريب): افسار گسيخته،
بيملاحظه، كسي كه حركتي زمخت و نابشايست
نه از روي خرد،ازوي سرزند. (گويا: هي(68) +
وره/ واره ـ پسوند لياقت و شباهت).
هنبوي/ هنبو/ همبو (hamno)
ـ جاري، زنان دو برادر نسبت به يكديگر. (گويش
بروجرد نيز هست). (هن = هم + بوي/ بو؟). واضح
است كه جزءاول،لفظ مشاركت و همانست كه
در هنباز/ همباز = شريك.
هلهكو (heleku)
ـ چوب و چوبدستي است كه گازران وقاليشويان
و نيز زنان، بدان جامهها و فرشها و گسترهها
را درميان آب ميكوبند،تا گرد و چرك و
پليدي ازآنها برود و زدوده شود. (ظ: هله؟ +
كو/ كوب).
ياگينه/ يگينه (yegine)
ـ واگرنه. وگرنه،ورنه، اگرنه، گرنه،
ارنه. پاورقيها:
*
خلاصهي اين مقاله، بطور خطابه در شعبهي
مردشناسي و فرهنگ عامهي نخستين كنگرهي
ايرانشناسي دانشگاه تهران ايراد شده است.
1- داحةالصدور، ص 344.
2- المعجم في معايير اشعار العجم،
ويرايش دوم مدرس رضوي، چاپ دانشگاه، ص 173.
- و نيز رجوع شود به مقالهي آقاي دكتر
خانلري در مجلهي «پيامنو» (سال اول: 1323
–4 ، ش8 و 9) به عنوان «دوبيتيهاي باباطاهر».
*
اين اشارات، تكههاي كوتاه و مختصر شدهيي
است از كتاب «فرهنگ عاميانهي همدان»
تأليف نگارنده؛ كه در 7 بخش در حال تدوين و
تكميل است: 1- آداب و رسوم عامه، مشتمل
برچند فصل ازجمله: فقهاللغهي اماكن، و
عقايد و روسم مربوط بدانها. 2- قصهها. 3-
ترانهها و اشعار محلي و فهوليات با شرح
آنها. 4- ويژگيهاي دستوري و گويشي، كه بخشي
ازآن شامل پساوندها و پيشاوندها و تركيبات
لغوي است. 5- واژهنامه و فرهنگ مصطلحات با
ضبط و شرح و «فقهاللغه»ي برخي ازآنها كه
بتحقيق پيوسته. 6- واژهنامهي لغات رسمي
وادبي معالد با واژههاي محلي همداني،
طبق اصول و نمونهي گردآوري گويشها.
حتيالامكان، درتأليف اين فرهنگ از
منابع قديم و جديد سودجسته،به استناد و
مقايسه نيز پرداخته است.
3- دكتر خانلري: دوبيتيهاي باباطاهر،
پيامنو، سالاول، ش9، ص39.
** -
ويژگي آواشناسي گويش همداني، بطوركلي،
همان به كسر تلفظ كردن واژهها، واين
بگفتهي دوست ارجمند «آقاي فريدون بدرهاي»:
معلول «هماهنگي يافتن مصّوتها»ست؛ كه از
مباحث زبانشناسي امروزه است. اين عامل در
همهي زبانها كم و بيش مؤثر است، بخصوص در
زبان تركي، كه از ويژگيهاي آواشناسي و
ساختمان زباني آن بشمار ميآيد. پس چون
اين عنصر زباني، گويش همدان ـ چنانكه
اشاره رفت ـ تأثير فراوان داشته؛ توان گفت
آن «ويژگي» آواشناسي گويش همداني، اگر
بالاصاله و خصوصيت ذاتي آن نبوده باشد،
محتمل و ممكن است كه متأثر ازاين ويژگي
زبان تركي باشد.
4- گويا همين امر موبج و موهم اين شده
است كه در حالت اضافهي مادهي فعلها به
ضمير متكلم، حتي هنگامي كه فعل متعدي
نيست، «ترانهخوانان راديو» همهي اين
اضافات را دراشعار «بابا» و ترانههاي
محلي ـ اگرهم دراصل مضموم نبوده ـ حرف
ماقبل ضمير را مضموم تلفظ كنند. (دراينباره
رجوع شود به مقالهي آقاي «ابراهيم صفايي»
به عنوان «شعرهاي بابا را غلط ميخوانند»،
مجلهي ارمغان، سال 31 (1341)، ش7، ص298-9).
*
لالجين، دهي است بزرگ، نزديك همدان كه در
آنجا بواسطهي مناسببودن خاك ـ ظروف
سفالن ميسازند. (ر.ش: مجلة «هنرومردم» ـ
شمارهي 30 ـ فروردين 44، ص 10-16، و شمارهي 39
و 40 ـ دي و بهمن 1344، ص 31-38). و ازباب اطلاق
نام مكان به شئي، همدانيان اصولأ به هر
مصنوع سفالي، «لليني ـ
= لالجيني» گويند.
5- ر.ش: «شمارة هفت ...»، دكتر محمدمعين،
منشور مجلة پشوتن ـ سال 1327. ونيز «خاتون
هفتقلعه» تأليف: دكتر باستاني پاريزي.
6- واقع درميان خانههاي شمارهي 617-621:
(ساختمان حاجابوطالب سبزواري).
7- رش: معجمالبلدان؛ ياقوت حموي، چاپ
بيروت – ج5، ص 417 (آنجا كه دربارهي سنگ شير
گويد: «پيوسته نيازگاهي براي سليمان ـ ع ـ
بوده است».) ونيز: نيرنگستان؛ صاق هدايت، ص
157-8 بويژه ص 160. همچنين: هگمتانه؛مصطفوي،
ص 161. و «خاتون هفتقلعه»، دكتر باستاني.
- تاريخچه واخبار و روايات دربارهي «سنگشير»،
ترجمه از گزارش باستانشناسي آلماني و از
متون عربي و گردآوري روايات فارسي، بوسيلهي
نگارنده و آقاي بزرگ سلطاني، بزودي به
عنوان «باستانشناسي همدان، 1: سنگ شير» چاپ
و نشر خواهد شد.
8- نيرنگستان؛ هدايت، ص 154.
9- رش: معجمالبلدان، چاپ بيروت، ج5، ص
417.
10- واقع در ميانهي محلات: پول مراد و
كوچهي خانم دراز و پيرگرگ و چشمهي
عبدالعزيز.
11- اين گنجهاي پنهاين امامزادهها (!) و
جايهاي متبرك، آفت ويراني آنها و اسباب
تحريك بيچارگاني ابله گشته است. ازجمله،
همين دوسه سال اخير، چند امامزادهي
همدان را،و در نوروز 1347 ـ كه خود رفتم و
ديدم ـ «خانم گرجي» را نقب زده بودند (!).
*
حروف فونتيك اين واژهها را همكار گراميام
آقاي محمدكريمزاده اصلاح كرده وچند
گوشزد نيز نمودهاند كه موجب سپاس و
امتنان است.
* در
حروف فونتيك واژهها حرف «ش» با علامت C
و حرف «چ» با علامت G
نشان داده شده است.
12- فهرست كتابخانة مركزي دانشگاه، جلد
13، ص 3260.
13- رش: آذري ، ص 18.
14- سيرالملوك؛ چاپ هيوبرت دارك، ص 65 و
حواشي كتاب، ص 320 و 329.
15- رش: خاتون هفت قلعه؛ دكتر باستاني
پاريزي، ص 288 (ومأخذ همان مقاله).
16- برهان، ص 1416.
17- صحاجالفرس، ص 249.
18- مقدمة شرفنامه (تاريخ مفصل كردستان)،
ص 50.
19- صحاحالفرس، ص 47 و 148، لغت فرس، ص 69.
20- برهان، ص 408 – 9.
21- شادروان دهخدا، درحاشيه «سبويي»
خوانده است، لاكن و گويا همين بستو = بسو،
اقرب بصواب باشد.
22- مجلة دانشكدة ادبيات، سال 3، ش 2، ص 17.
*
دربرخي از نواحي فارس خصوصأ در نقاطي كه
گويش مردم از گويش لري تأثير پذيرفته است،
ام «بمانعلي» و «بموني» بسيار ميتوان
يافت. (كريمزاده).
23- تعليقات چهارمقاله، بكوشش دكتر
معين، ص 59.
24- دايز و دايزه ـ (گويا: دايي + زن): خاله.
25- چتلي (cotteli)
ـ چمباتمه.
26- صحاحالفرس، ص 57.
27- لغت فرس، ص 23.
28- صحاحالفرس، ص 174.
29- لغت فرس، ص 87.
30- مقدمة هفتصد ترانة روستايي (فهلويات)؛
شادروان بهار. و نيز فرهنگها.
31- هفتصد ترانه،ص 24.
32- لغت فرس، ص 19.
33- درصفحهي 52 صحاح؛ فراهم بمعناي
فشردن آمده. فراهم نوردند، يعني روده را
پركردند. و در نسخه بدل:فراهم آمده شده.
ظاهرأ: فشرده شده.
34- صحاح، ص 52. لغت فرس، ص 19.
35- لغت فرس، ص 153.
36- صحاحالفرس، ص 272.
37- لغت فرس، ص 27.
38- صحاحالفرس، ص 274.
39- لغت فرس، ص 24.
40- حواشي برهان، ص 872.
41- انديشه
وهنر،سال 1، ش2، ص 82 (اشعارمحلي همدان:
ناصرپاكدامن).
42- اين اصطلاح درآثار علي دشتي زياد
بكار رفته است، آنهم در مورد زنان
داستانهاي او. (رجوع شود به انتقادات پرويز
نقيمي از دشتي و آثار او در مجلات فردوسي
سال 45-46). و اصطلاح «دگمهپسند» نيز
درهمدان، بيشتر درمورد مرداني گفته ميشود
كه زنان «بعيدالمنال» ميپسندند!
43- برهان، متن و حاشيه، ص 875.
44- برهان، ص 998.
45- از اشعار منسوب به ظهيرالدوله (صفا).
46- صحاحالفرس، ص 125 و 272.
* «دراغلب
نواحي فارس «سيركو» يا serku
بمعناي همي هاون چوبين است» (كريمزاده).
47- صحاحالفرس، ص 182.
48- ازنواحي كرمان.
49- ريسماني است كه از پوست خرما ميبافند.
بينهايت محكم است. دركرمان بيشتر
ريسمانهايشان، ريسمان سيس است. در گويش
همدان، «سيس» براي اشخاص، صفت هم قرار ميگيرد؛
همچنانكه دركرمان. (دكتر باستاني).
50- هفتصد ترانه. ص26.
51- برهان، ص 127 (متن و حاشيه) و 139 ،185
52- اغت فرس، ص 140 و صحاح، ص 222.
53- لغت فرس، ص 40.
54- ديوان حافظ، مصحح قزويني، ص 45.
55- پيغمبر دزدان، بكوشش دكتر باستاني
پاريزي، چاپ چهارم، ص 105.
56- ورمزيار (Varmeziyar)
يا (Varmaezyar)
،محلتي است در جنوب غربي همدان، كه
مردمان آنجا بسي غيرتمند و جسور و لوطيمنش
و «اهل صحرا» و نيز «اهل دعوا» و چوببدست
و البته بيسواد بودهاند، و پايبند
سنتهاي محلي.
57- بدين معنا: سلامعليك مشهدي. حالت
چطوره، حالت خوبه انشاءالله. اين بندهزاده
يك فرش دزديده (كشرفته)، زده زير بغا و
فرار كرده، ميتواني آيا بگيرياش (تعقيبش
كني) و نگذاري فرار كند (دربرود)؟
58- از اشعار منسوب به ظهيرالدوله (صفا).
59- مثل: «اين گه به آن گاله ارزاني» (علويه
خانم؛ صادق هدايت).
60- صحاح، ص 288. اينگونه سبد را در همدان
«لبد» گويند.
61- دربارهي «لانجين»، به صفحهي 68،
زير عنوان «هفلانجين» رجوع شود.
62- صحاحالفرس، ص 255.
63- مثنوي انقلاب ادبي ايرج ميرزا.
64- البلدان؛ ابنالفقيه همداني، چاپ
ليدن، ص 240.
65- معجمالبلدان؛ ياقوت حموي ، ج5، ص
417.
66- همچنين شنيدهام سالهاي پيش كه در
جاهاي ديگر ـ از جمله همين تهران ـ برفهاي
سنگين و شگرف آمده بود، چندين كاميون
ازاين «وزم»ها از همدان آورده بودند.
اكنون با «شيرواني» و يا «اسفالت» شدن
اغلب بامها، چه در همدان و چه در شهرهاي
ديگر، صنعت وزمسازي(!) در ولايات ما و
صادرات آن (!) از رونق افتاده و لذا توان گفت
كه به «اقتصاد شهري (!؟) » ولايت سرمازدهي
ما، چه زبانها كه وارد نگشته است (!).
67- راهنماي كتاب، سال 9، ش1، ص 82 (مقالهي
دكتر آريان).
68- دراين صورت:«هي» بايد نام جانور
نتراشيده و نخراشيدهيي باشد (!). |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|