سجادي ، جعفر . “ تجلي عرفان وتصوف در ادب پارسي “ . دوره 11 ، ش 131-132 (شهريور- مهر 52) .

 

خلاصه : ش 131( شهريور 52 ) : 16- 23 . اساس ادبيات در دوره هاي مختلف زندگي : دوران چوپاني واشعار حماسي در باب دلاوريها وجنگ وجدالها و يا سرودهايي در عظمت  خدايان ، پيدايش صنعت و صنعتگري و ادبيات منظوم و منشور ـ ادبيات كهن پارسي : نور وظلمت در فلسفه و ادبيات زرتشت ، ادبيات در سطح انديشه هاي فلسفي و عاميانه ، منشاء تصوف و عرفان در ايران و اسلام ، عرفان و اشراق ايراني ، سير فلسفه در ايران و اثر آن در ادب پارسي ، جلوه اسرائيلات در ادب فارسي ، تاثير ادبيات يونان در ادبيات فارسي .

  تجلي عرفان و تصوف در ادب پارسي

 

به قلم دكتر سيد جعفر سجادي

 

در باب كلمة ادب و اين كه منظور از ادب و ادبيات چيست سخنان گوناگون گفته‌اندو تعاريف مختلفي براي ادب و ادبيات كرده‌اند كه هيچ يك جامع و مانع و مطرّد و منعكس نمي‌باشد البته مفهوم آن تا حدودي براي همة مردم روشن است و منظور از آن را كم و بيش در مي‌يابند بدون آن كه نيازي به قالب‌گيري در تعريف و حدود معيني باشد و شايد هم قالب قالب گيري نباشد و يا اگر باشد خيلي دشوار باشد ، آيا مي‌توان مرزي و حدي براي ادبيات ملتها قائل شد و اگر مي‌توان حدي براي آن دانست دامنة آن تا كجا كشيده مي‌شود ، من هوز نتوانسته‌ام احساس را از انديشه باز شناسم و اصولاً نمي‌دانم و يا نتوانسته‌ام بدانم كه احساسات مردم از تفكرات آنها جدا باشد وجه امتيازي بين تفكرات منطقي و احساسات ذوقي پيدا كنم ، روزگاري گفته مي‌شد تمام انديشه‌هاي انساني در تمام شئون فلسفه است ، من نمي‌دانم كه آيا چگونه مي‌توان خود را از دانش‌هاي معمول عصر و زمان بركنار داشت و باز هم اديب و نويسنده و يا شاعر بود، ادبيات كهن ما پر است از افكار علمي و انديشه‌هاي مذهبي و عرفاني ، اگر دواوين و نوشته‌هاي شعرا و بزرگان باستان را بررسي كنيم اين امر براي ما مسلم مي‌شود كه اديب نمي‌تواند از دانشهاي روزگار خود به يك سو باشد – زيرا ادب با تمام شئون زندگي انساني سر و كار دارد در هر حال چون ما نتوانستيم براي ادب و ادبيات مرزي  و  حدي معين كنيم از تعريف آن صرف نظر كرديم و از اتلاف وقت و بيهوده‌گوئي خود را بركنار داشتيم ، آن چه مسلم است هر ملتي زباني دارد و ادبياتي يعني آن چه خواسته‌هاي وي را بيان مي‌كند و احساسات لطيف او را منعكس مي‌كند و بديهي است كه اين امر در مرحلة بعد از زبان معمولي است كه از لوازم ضروري و اولية انسانهاست و بدون آن انسانها را توانائي زندگي ولو در سطح حيواني نيست و باز آن چه مسلم است اين زبان معمولي كه بيان نيازمنديهاي روزمرّه انسانها را مي‌كند كافي نيست و تا حدود خورد و خوراك و پوشاك ارزنده است . و بلكه رد سطح بالاتر آدمي را زبان ديگري لازم است كه رشد دهندة روح و روان است ، روح آدمي را صيقلي مي‌كند و جلا مي‌دهد ، تيرگيها را از دل مي‌زدايد ، احساسات و عواطف او را بر مي‌انگيزد ، قلب او را به جنبش و هيجان مي‌كشاند ، آن زبان زبان اب و ادبيات است .

در اين مرحله از زندگي يعني زندگي ادبي انسان در مي‌يابد كه سالت وي در اين جهان تنها خورد و خواب نيست بلكه رسالت مهمتري به عهده دارد و انسانيت به اين نيست كه تنها گليم خود را در سطح انفرادي از امواج متلاطم بركنار دارد و در نجات خود بكوشد ، انسان آن است كه براي سعادت نوع خود گام بردارد.

پس شك نيست كه افكار و انديشه‌هاي انساني در سطح انسانيت يكي از عناصر مهم ادب است.

من نمي‌دانم قبل از اين كه كتاب نوشته شود و يا امر نوشتن اختراع شود و ادبيات ملتها به صورتهاي شعر و نثرو احياناً تفكرات فلسفي مدون شود پدران و اجداد ما كه در صحراها و بيابانها و غارها زندگي مي‌كرده‌اند و عمده اشتغالات روزانه آنها شكار و احياناً پرورش حيوانات بوده است در چه سطحي از ادب بوده‌اند و نوع احساس آنها در برابر طبيعت و وقايع و حوادث و در برابر جامعه‌هاي كوچك خود چگونه بوده است . آن چه از منابع تاريخي به دست مي‌آيد آن كه پس از فراغت از اشتغالات روزانه و جنگ وستيز با ايلات و اقوام همسايه گرد هم مي‌نشستند و در اطراف خدايان و كارهاي روزانه و عقايد نو و كهن خود داستان‌سرائي مي‌كردند و دليري‌ها و شجاعت‌هاي خود را براي يكديگر نقل مي‌كردند و احياناً سرودهائي كه يك نوع از تجليات روحاني است مي‌خواندند و بدين طريق احساسات و انديشه‌هاي خود را بيان مي‌كردند.

اساس ادبيات

مدتها ادبيات ملتها بر اساس نقل روايات و داستان خودنمائي مي‌كرد و به طور قطع زندگي انسان هيچ‌گاه از ادبيات قومي و بيان داستان خالي نبوده است . ما از تاريخ آباء و اجداد و نسلهاي گذشتة انسانها به جز قسمتي از داستانها و افكار و انديشه‌هاي مذهبي چيزي در دست نداريم و حتي تاريخ مردم باستان به صورت نقل و داستان‌سرائي به ما رسيده است و احياناً جنبه‌هاي اجتماعي اعصار گذشته را هم بايد از همين داستانها به دست آورد.

مي‌توان گفت پيش از آن كه به ادبيات منثور توجه شود و نثرهاي ادبي به صورت مكتوب درآيد سرودها و شعرها مدون و مكتوب شده است و به ادبيات منظوم توجه شده است.

بديهي است كه اشعار و منظومات اوليه در سطح ابتدائي و بسيار ساده و بي‌پيرايه بوده است و بعيد نيست كه بعد از سرودهاي مذهبي نخست سرودها و اشعاري كه در باب شجاعتها و حماسه‌هاي ملي دور مي‌زده است به وجود آمده باشد.

در اين مورد سرودها و مزامير داود را بايد مثال زد .

به طور قطع هر اندازه انسانها توانسته‌اند زندگي اجتماعي خود را مرفه‌تر كنند و تجمعات خود را استوارتر گردانند ادبيات و انديشه‌هاي آنها مترقي‌تر شده و رو به تكامل رفته است ، مذهب در اين ميان از همه مهمتر است و بلكه مي‌توان گفت كه پايه و اساس ادبيات بدواً از عواطف و احساسات مذهبي سرچشمه گرفته است.

به هر حال در دوران چوپاني علاوه بر اشعار حماسي در باب دلاوريها و جنگ و جدال و توصيف عظمت خدايان و بت‌هاي محلي و قبيله‌اي و سرودهاي مذهبي نوعي از سرود و زمزمه و اشعار چوپاني و حدي و بيابانگردي به وجود آمده است گو اين‌كه مي‌گويند شهر به معني حماسي توأم با پديد آمدن اوضاع سياسي پديد آمده است ولو به صورت ابتدائي و رعايت همان سياست قبيله‌اي.

در هنگامي كه مدنيت‌ها قوي‌تر مي‌شود و ملل متمدن رم و يونان و چين و ايران اساس تمدن جهان را مي‌ريزند ، ادبيات تجليات ديگري پيدا مي‌كند و احساسات و عواطف انساني گوناگون مي‌شود و از صورت سادة ابتدايي بيرون مي‌آيد رنگي منطقي و فلسفي به خود مي‌گيرد و احياناً در خدوت سياست‌ها و يا مذاهب قرار مي‌گيرد ، نوع تفكرات و انديشه‌ها دگرگون مي‌شود ،‌جنگها منظم و تحت ضابطه در مي‌آيد ، حكومتها قالبهاي  خاصي به خود مي‌گيرد ، نيازمنديهاي انسانها طوري ديگر مي‌شود صنعت و صنعت‌گري به وجود مي‌آيد و خواه  ناخواه ادبيات منثور و منظوم ظاهر مي‌شود و مطابق با اوضاع و احوال اجتماعي عصر و زمان در مي‌آيد ، اشعار غنائي تكامل مي‌يابد و به تدريج نظام به خود مي‌گيرد و گذشته از ادبيات حماسي ادبيات ديني رونق پيدا مي‌كند. داستانهائي در اطراف سحر و كهانت و جنّ و شياطين ساخته مي‌شود چنان كه در افسانه‌هاي بابل و اساطير هندي ديده مي‌شود و به تدريج اوضاع سياسي و اقتصادي و اخلاقي و ديني دگرگون مي‌شود ، روح فردي از ادبيات كم و بيش خارج مي‌شود و روح جمعي پيدا مي‌كند.

حكم و موعظه و اندرزها به وجود مي‌آيد چنان كه نمونة كامل آن در ادبيات بودائي و زردشتي ديده مي‌شود.

ادبيات كهن پارسي

به طوري كه از متون مذهبي و منابع تاريخي به دست مي‌آيد در ايران قديم ادبيات ديني عميقيوجود داشته است كه بناي آن اغلب بر اساس اخلاق اجتماعي نهاده شده است و به طوري كه گفته شده است مردم پارس در قديم بر دو دسته بوده‌اند ، دستة موحّد و معتقد به خداي يگانه و دستة ديگر پاي‌بند ثنويت و دوگانه پرستي ، البته اين امر تصوري بيش نيست و ما اكنون نمي وانيم به طور قطع در باب عقايد مردم ايران كهن اظهار نظر كنيم و شايد از موضوع اين مقالت خارج باشد.آن چه مسلم است پيروان تعاليم زردشت مردم موحد بوده‌اند اين مطلب را شيخ اشراق ، فيلسوف بزرگ ايران نيز تأييد كرده است.

تعليمات ديني زردشت بر اين مبني است كه انسان بايد به دوستي و راستي توجه كند و اهورا مزدا را پرستش كند زيرا وي نمودار كامل گفتار و كردار نيك است و از اهرمن كه نمودار نادرستي و بد كرداريست دوري كند ، در دين زردشت خداي خير بر اهرمن كه خداي شرّ است غالب مي‌شود ، دنيا بايد همه خير و خوبي و زيبايي شود و حكومت خير مطلق برقرار شود .

و مسائلي ديگر در باب حلول ارواح طيبه و خبيثه در ابدان مطرح شده است كه بعيد نيست منشأ آن ادبيات بودائي هندي باشد .

آباداني سرزمينها و زراعت يكي از اموري است كه كاملاً مورد توجه دين زردشت بوده است ( رجوع شود به : قصه الادب في العالم – احمد امين و زكي نجيب – قاهره 1943 ) .

نور و ظلمت

در ادبيات و فلسفة زردشت نور و ظلمت كه ظاهراً  كنايت از همان خير و شر و اهورا مزدا و اهرمن است ، اغلب خودنمائي مي‌كند كه بعدها در دوران اسلامي در فلسفة اشراق شيخ شهاب الدين سهروردي و كساني بعد از او ديده مي‌شود.

عزيز الدين نسفي كه از عرفاء به نام ايران نيز كاملاً متأثر از همين فلسفه است چنان كه در اسلام كامل وي آمده است : اي درويش عالم دو چيز است : نور و ظلمت ، يعني درياي نور است و درياي ظلمت ، اين دو دريا با يكديگر آميخته‌اند ، نور را از ظلمت جدا مي‌بايد كرد تا صفات نور ظاهر شود و اين نور را از ظلمت اندرون حيوانات جدا مي‌توانند كرد از جهت آن كه در اندرون حيوانات كار كنانند و هميشه در كارند و كار ايشان اين است كه اين نور را از ظلمت جدا كنند .

اي درويش انسان كامل اين اكسير را به كمال رسانيد و اين نور را تمام از ظلمت جدا گردانيد از جهت آن كه نور هيچ جاي ديگر خود را كماهي ندانست و نديد و در انسان كامل خود را كماهي بديد و دانست .

اي درويش اين نور را به كلي از ظلمت جدا نتوان كردن كه نور بي‌ظلمت نتواند بود و ظلمت بي‌نور هم نتواند بود ،‌هردو با يكديگر بوده‌اند و با يكديگر خواهند بود . ( رجوع شود به انسان كامل ص 204 ).

و بدين ترتيب ملاحظه مي‌شود كه در دوران ديني و مذهبي ادبيات خاص اخلاقي نمودار مي‌شود و اين نوع ادبيات حماسي ملي افزوده مي‌شود و شايد هم ادبيات ديني دوشادوش ادبيات حماسي و داستانها به وجود آمده باشد .

البته لازم به يادآوري است كه منظور ازديني كه اين جا گفته مي‌شود تنها دين توحيد نيست و بلكه اديان به طور اعم از بت‌پرستي گرفته تا ثنويت و توحيد در جلوه دادن به ادبيات نقش بسيار مؤثري داشته است اگر ديده مي‌شود كه كلماتي مانند بت ، بتخانه ، بتكده ، آتش ، آتشكده ، گلخن ، بت عيار و جز آنها در نثر و نظم فارسي وجود دارد و معاني استعاري و مجازي به خود گرفته و كلماتي مانند مغ ، مغان ، پير مغان ، مغبچه معاني خاصي را افاده كرده است و جنبه‌هاي سمبلي يافته است ، در بدو امر به حقيقت به كار رفته است و معاني حقيقي از آن خواسته شده است و لكن اين كلمات چون از لحاظ لفظي و معنايي كه ابتدا ايفا مي‌كرده است جالب و مورد توجه و احياناً زيبا بوده‌اند همچنان در افكار و داستانهاي مردم باقي مانده‌اند و ادبيات را مقهور خود كرده‌اند و در ادوار خاص اجتماعي و ديني معاني ديگر به خود گرفته‌اند و كلماتي مانند ترسابچه ، زنّار ، خرابات ، پير دير ، دير و جز آنها خود نمونه و جلوة خاصي است از مذاهب كه ادبيات فارسي را رنگ آميزي كرده است .

ادبيات در سطح انديشه‌هاي فلسفي و عاميانه

در ابتداي بحث خود يادآور شديم كه منظور از ادبيات به معني عام كلية افكار و انديشه‌هاي مردم است پاره‌اي از اين افكار و انديشه‌ها از مذاهب و عقايد ديني باستاني سرچشمه مي‌گيرد و پارة ديگر از جهات سياسي و اقتصادي و قسمت مهم آن منعكس كنندة احساسات انساني است در موضوعات مختلف طبيعي و يبان زيبائيهاي طبيعت .

و بالاخره انديشه‌هاي انسان در باب طبيعت و مظاهر مختلف آن از اوضاع موجود و يا گذشتة اجتماعي به طور اعم ، سرچشمه مي‌گيرد و قسمت ديگري بيان خواست و ايده‌آل انسانها را مي‌كند.

تذكر داديم كه فلسفه به معني عام خود نمي‌تواند از ادبيات جدا باشد و اصولاً افكار و انديشه‌هاي انساني در هر يك از موضوعات جهان در اجتماع بشري انعكاس خاصي دارد و نظام خاصي را ايجاب مي‌كند ، آيا مي‌توان موسيقي و هنر را از ادبيات جدا دانست .

و به هر حال در طبقه‌بندي علوم در مكتب‌هاي مختلف فلسفه كه نمونة كامل آنها « اخوان الصفا » مي‌باشد و مجموعة رسائل آنها دائره المعارف بشري است عنوان خاصي به نام ادبيات وجود ندارد . اين دائره المعارف شامل رساله‌هاي مختلف است كه در باب اعداد و اشكال هندسي ،‌نجوم ، جغرافيا ، موسيقي ، صنعت ، اخلاق ، منطق و به ويژه ايساغوجي يا كليات خمس ، مقولات عشره ، طبيعيات ،‌كون و فساد ،‌تكوين معادن ، نباتات ، تكوين حيوانات ، تركيب اجساد ، حساس و محسوس ، سير تكامل نطفه ، احوال انسان ، نشو و رشد نفوس انساني ، ارزش و حدود شناسائي انسان ، حكمت مرگ و زندگي ،‌لذات و رنجها ، خطوط و واژه‌هاي معمول، عقليات و نفسيات انسانها ، عشق و ماهيت آن ، بعث و قيامت ، حركات اجسام ، علل و معلولات ، حدود و رسوم اشياء ، آراء و ديانات ، سير و سلوك و طريق الي الله ، اعتقادات اخوان ، كيفيت معاشرت و برخورد با افراد، ماهيت ايمان و خصلتهاي گروندگان ، نواميس الهي و نبوات ، چگونگي احوال روحانيان ، انواع سياسات ، ماهيت سحر و جادو و مسائلي بسيار ديگر مورد بحث واقع شده است .

آيا ما مي‌توانيم مجموع آن چه اخوان الصفا در باب نفسانيات و عادات و رسوم و قوانين مذهبي و اجتماعي انسانها شرح كرده‌اند از ادبيات بيرون بدانيم .

من اكنون در اين مقالت نمي‌خواهم حدود و ثغور ادبيات را معين كنم و يا اثرات همة علوم را در ادبيات برشمارم و بنمايانم و بلكه آن چه اكنون مورد نظر بنده است بيان اين معني است كه عرفان از ادبيات جدا نبوده است و به عبارت ديگر عرفان به معناي وسيع خود كه تجليات خاص روحي است و يا نوعي احساسات لطيف ذوقي است متن ادبيات كهن ما بوده و هست .

من نمي‌توانم بپذيرم كه تنها عرفان جنبه‌هاي منفي و انعزال از جامعه و گوشه‌گيري داشته باشد ، همچنان كه در متون ادبي از نثر و نظم اغلب جنبه‌هاي قوي و مثبتي از تجليات عرفاني خودنمائي كرده است .

منشأ تصوف و عرفان در ايران و اسلام

نموده شد كه اديان به طور اعم در پايه‌ريزي نوعي از ادبيات سهمي به سزا داشته‌اند و با وجود تحولات و دگرگونيهائي كه در جامعه‌ها به وجود آمده است و اوضاع ادبي هم دوشادوش دگرگونيهاي جوامع انساني دگرگون شده است همچنان كه عقايد ديني و مذهبي و احكام و مقررات آن در ادبيات و حتي زبان ملتها عامل بسيار مؤثري بمانده است و اين خود نمودار اين معني است كه اصول مذهبي ثابت و پابرجاتر از اصول اقتصادي و دگرگونيهاي سياسي است . ادبيات كهن هندي بودائي از لحاظ جنبه‌هاي خاص عرفاني كه داشته است به طور مستقيم و يا غير مستقيم در ادبيات دنيا به ويژه در ادبيات فارسي نقش مهمي داشته است . يكي از نمونه‌هاي افكار برهمنان هندي كه مستقيم وارد در ادبيات فارسي شده‌است و يا نخست در ادبيات پهلوي و سپس فارسي كتاب كليله و دمنه مي‌باشد كه همه آن را مي‌شناسند .

در بخش طبيعيات  رسائل اخوان الصفا از اين سبك بسيار استفاده شده است كه به زبان حيوانات و پرندگان مسائل اجتماعي و انديشه‌هاي بشري بيان شده است .

در داستانها و قصه‌هاي باستان اين گونه انديشه‌ها بسيار ديده مي‌شود و بعيد نييست كه در اوضاع خاص سياسي ناچار بوده‌اند خواست انسانها را ب صورت داستانهاي مرغان و چارپايان و يا جن و پري بيان كنند و شايد هم جنبه‌هاي بلاغي امر قوي‌تر بوده است.

گذشته از افكار و انديشه‌هاي ذوقي هندي افكار دانايان يونان هم به طور مستقيم از طريق روابط فرهنگي بين ايران و يونان كه احياناً مدارس بزرگ ايران بوده است و هم غير مستقيم از طريق اسلام به ادبيات ايران راه يافته است .

در مقالتي راجع به بلاغي نوشتم و تا حدودي اين مطلب را روشن كردم كه افكار ذوقي و ادبي از طريق ترجمه به طور مؤثري از يونان به ادبيات فارسي وارد شده است . اثر مباحث الفاظ و صناعات خمس منطقي را در ادبيات فارسي نمي‌توان منكر شد و حتي انكار فلسفي و اجتماعي يونان و جنبه‌هاي ذوقي و هنري افلاطونيان و يا نو افلاطونيان سرتاسر ادبيات كهن پارسي را در بر گرفته است .

اين گونه افكار و عقايد در كتب عرفاني و دوادين اهل ذوق بسيار ديده مي‌شود گذشته از جنبه‌هاي ذوقي و هنري و اجتماعي يونان و حتي عقايد مربوط به تناسخ و سير ارواح كه مخلوطي از هند و يونان است جنبه‌هاي خشك فلسفي نيز در ادبيات فارسي فراوان است . بسياري از داستانهاي چيني و قصه‌هاي مربوط به انديشه‌هاي آن سرزمين و سرزمينهاي ملل متمدن ديگر مانند روم و حكاياتي از حبش و زنگبار در ادبيات كهن ايران خودنمائي ‌كرده است . اين داستانها كه احياناً به صورت مجموعة منطق الطير عطار و جز آن در آمده است حكايت از دقت و موشكافي اديبان و دانايان اين سرزمين مي‌كند .

البته من را آن بضاعت نيست كه بتوانم منشأ ورود و مناسبات قصه‌ها و داستانها را شرح دهم و يا وجه مناسبت آنها را با قصه‌ها و داستانهاي ايراني بيان كنم و شايد اين خود نياز به كتاب و مقالاتي ديگر داشته باشد كه البته اهل ادب بررسي خواهند كرد.

در باب تصوف و عرفان و منشأ آن بحثهائي مفصل كرده‌اند كه آيا تصوف اسلامي و يا ايراني اسلامي ريشة هندي دارد يا نه ، ممكن است به اين صورت بحث كردن مقرون به واقع نباشد زيرا به طور مسلم تصوف هندي و همة تصوف‌هاي ديگر در عرفان و تصوف اسلامي اثر داشته است و بلكه بايد گفت هر نوع فكري در جهان شرق در هم آميخته است و در يكديگر اثر كرده است ، نوع برداشت افكار و انديشه‌هاي شرقي از هند و سند و چين و ماچين و ايران و غيره همه مشابه و متقاربند . حال اسلام با تعليمات خاص خود رنگ ديگري به اين افكار داده است و آنها را در قالبهاي خاص خود بريخته است ، بحث ديگريست . عزيز الدين نسفي در باب سلوك اهل هند ، بحثي خاص دارد كه راه و روش و سلوك آنها را بيان مي‌كند و مباني سلوك آنها را بر نور و ظلمت مي‌داند .

البته مي‌دانيم كه تجليات روح عرفاني و ديني زردشت نيز بر اساس نور و ظلمت مي‌باشد .

بحث در اين كه آيا در دين زردشت فلسفة خاصي بوده است يا نه به طور قطع بحث زائد است ، و شايد اين بحث به طور كلي متأثر از تعصبات خاصي باشد كه عجالتاً جاي بحث آن نيست .

ايران زمين ، خود منشأ عرفان و حكمت ذوقي اشراق است

اين مطلب قابل قبول نيست كه ملت متمدني با تمام آثار و نمونه‌هائي كه از تمدن و فرهنگ آن به دست آمده است و اعجاب آور است فلسفه نداشته باشد ، و از لحاظ ادبيات ذوقي و احياناً حماسي بي‌بهره باشد در حالي كه در ابتدائي‌ترين ملتها آثار بديعي از ادبيات و ذوقيات آن به دست آمده است .

من اصولاً در اين مورد نمي‌توانم شك داشته باشم و باز هم معتقدم كساني كه در اين امر شك و ترديد كرده‌اند يا از روي غرض و مرض بوده است و يا از روي جهالت و ناداني و كم‌مايگي و من عجالتاً در انديشة آن نيستم كه جرح و تعديلي كرده باشم .

تنها باز هم به اين نكته اشاره مي‌كنم كه با وجود تعصبات ضد مذهبي ايراني و اصرار در محو آثار ادبي به وسيلة متعصبان مذهبي كلماتي مانند مغ ، مغبچه ، پير مغان ، آتش ، آتشكده در ادبيات فارسي بعد از اسلام ديده مي‌شود كه بعضاً محور اساسي كار آنها است . بسياري از كلمات قصار و امثال و حكمي كه هم اكنون در ادبيات عرب ديده مي‌شود و در دوران خلفاي اموي و عباسي به زبان عربي نقل شده است ، از امثال و حكم فارسي است و ريشة پهلوي دارد و بي‌جهت نيست كه شيخ شهاب الدين سهروردي پادشاهان ايران را مانند كيخسرو مبارك جزء انبياء و پيامبران به حساب مي‌آورد .

سير فلسفه در ايران و اثر آن در ادب فارسي

مرحوم اقبال لاهوري تحت عنوان سير فلسفه در ايران گويد : برجسته‌ترين امتياز معنوي مردم ايران گرايش آنان به تعقل فلسفي است و پس از آن مقايسه بين انديشه‌هاي برهمنان هندي و فكر فلسفي ايراني مي‌كند و مي‌گويد : برهمن نازك انديش هندي بر وحدت دروني هستي دست مي‌يابد ، ايراني نيز چنين مي‌كند اما برهمن هندي مي‌كوشد كه اين وحدت كلي را در همة آزمايشهاي جزئي زندگي بخويد و در مظاهر گوناگون هستي منعكس ببيند ، حال آن كه ايراني تنها به دريافت كليت اين وحدت خوشنود است و براي سنجش عمق و وسعت آن تلاش نمي‌ورزد.

ذهن ايراني چون پروانه‌ايست سرمست از گلي به گلي پر مي‌كشد و ظاهراً هيچ گاه صورت كلي باغ را در نمي‌يابد از اين جاست كه ژرفترين افكار و عواطف مردم ايران در ادبيات پراكنده‌اي كه غزل نام دارد و نمايشگر تمام لطلئف روح هنري آنانست تجلي مي‌كند.

در جاي ديگر گويد : در تاريخ انديشة آريائيان ايراني نخستين پايگاه از زردشت ، حكيم ايران باستان است . هنگامي كه در دشتهاي آسياي ميانه سرودهاي ودائي پرداخته مي‌شدند ، آريائيان ايران كه از گشت و گذار دائم به تنگ آمده بودند به زندگي سكوني تن در دادند و آغاز كشاورزي كردند و سپس علل ستيزه و كشمكشهائي كه بين آريائيان ايراني و غير ايراني به وقوع مي‌پيوست شرح داده است و سپس علل ستيزه و كشمكشهائي كه بين آريائيان ايراني و غير ايراني به وقوع مي‌پيوست شرح داده است و در باب خدايان و تقسيم خدايان و نام آنها بحث كردهاست و سپس به مسائل ديني و فلسفي بر اساس تعليمات زردشت پرداخته است و پديد آمدن فرقه‌هائي را در دين زردشت مانند زنديكان و مغان و زروانيان و كيومرثيان بررسي مي‌كند ، زردشت را به عنوان يك حكيم عالي قدر ، مورد ستايش قرار مي‌دهد كه وي در سطح بالاتري به طرف وحدت و يكتا‌پرستي گرائيده است و با وجو كثرت عيني به وحدت هستي گرويده است1.

به جز افكار فلسفي و ديني بودا و زردشت افكار ديني و اخلاقي يهود نيز در پايه‌گذاري ادبيات جهان بي‌تأثير نبوده است و به طور قطع اسرائيليات به ادبيات جهان و به ويژه ايران و اسلام خدمت كرده است ، اخبار و حكايات و داستانهاي اسرائيلي حتي در متون مذهبي اسلام و ادبيات عرب و ايران بعد از اسلام كم نيست .

از ابراهيم خليل الله و اسحق و يعقوب نبي يعني پدربزرگ اسرائيليان گرفته تا سليمان نبي و داود پدر وي به طور كامل در ادبيات شرق زمين جلوه‌گري مي‌كند و در اين باب داستانها گفته شده است كه نثراً و نظماً در ادب كهن پارسي منعكس است .

منشأ ورود اين داستانها در ادب عرب و ايران نخست قرآن مجيد است كه شمه‌اي از آنها را ضمن داستان ابراهيم و قرباني كردن اسماعيل و سرد شدن آتش نمروديان بر ابراهيم و داستان موسي و فرعون و هارون و حكايت زليخا و يوسف و جز آنها در قرآن آمده است .

جلوة اسرائيليات در ادب فارسي

اشاره رفت كه منشأ ورود اسرائيليات در ادب فارسي نخست قرآن مجيد است كه داستانهاي معروف اسرائيلي را در موارد خاصي بيان كرده است اين داستانها كه بعضاً مانند داستان يوسف و زليخا جنبه‌هاي ذوقي دارد جلوة خاصي به ادب منثور و منظوم پارسي كهن بعد از اسلام داده است و منشأ داستان پردازيهاي ديگر نيز شده است ، و بعيد نيست كه داستان وامق و عذرا و مجنون و ليلي از اين روش بهره‌مند شده باشد .

من الآن نمي‌توانم بين داستان يوسف و زليخا و قصة شيرين و فرهاد و وامق و عذرا و جز آنها مقارنت و سنجشي كنم و نياز به مقالت و احياناً مقالاتي جداگانه دارد كه اهل فن بايد اين كار را انجام دهند .

اين قدر مي‌توانم بگويم كه قسمت مهمي از ادب پارسي پس از اسلام بر اساس اين داستانها است .

گذشته از قرآن ، اخبار و روايات بسياري در اين باب نقل شده است كه بعدها به طور كامل در ادب عرب و به ويژه ادبيات فارسي جلوه‌گري كرده است .

در كتاب قصه الادب في العالم آمده است : ادب عرب زنجيره‌ايست از سلسلة آداب سامي قديمي كه در شبه جزيرة عربستان درخشان گرديده ، عبريان در مسير خود از صحراي سينا و اردن بگذشتند و در ملك فلسطين مستقر شدند و پيش از اين كه در سرزمين فلسطين سكونت كنند به زبان آرامي كه نزديك به عربي است سخن مي‌گفتند و سپس زبان كنعاني را پذيرفتند .

مهمترين اثري كه از آنها مانده است كه به طور قطع در ادب عربي اثر بسياري گذارده ، كتاب مقدس عهد عتيق است و به دنبال آن عهد جديد كه بناي كار عيسويان است .

تورات اساس ادب عربي و ديانت يهود است همان وطر كه در واقع اساس ديانت مسيح نيز هست .

بعد از تورات كتاب تلمود است كه در حقيقت تفسيري است بر تورات ، داستان انبياء و تاريخ شاهان و قضات بني اسرائيل و حكايت ميقات و مناجاتهاي حضرت موسي با خداي جهان از چيزهائيست كه هم در ادب عرب و هم در ادب ايران نقش مؤثري دارد ، به ويژه داستانهاي مناجاتهاي او جنبه‌هاي خاص عرفاني و ذوقي در ادب فارسي به خود گرفته است .

و حتي بنا بر تحقيقي كه عبد الرحمن بدوي در مقدمة اشارات الهية ابو حيّان توحيدي كرده است منشأ مناجات‌نامه‌ها در اسلام ، مزامير داود است البته ايشان در اين باب تحقيقات ارزنده‌اي كرده‌اند.

تأثير ادبيات يونان در ادبيات فارسي

به طور خلاصه اشاره رفت كه افكار و انديشه‌هاي دانايان يونان در ادب پارسي تا حدود زيادي اثر گذاشته است . اين تأثيردر ادبيات ايران از دو راه انجام شده است ، يكي مستقيم و از راه اختلاط يونانيان با مردم ايران در جنگهاي اسكندر مقدوني و يا از راه جلب دانشمندان و فلاسفه و اطباي يوناني و يا تحصيل كردگان يونان در مدارس عالي ايران . و يكي ديگر از راه اسلام است كه پس از نقل و ترجمة علوم يونان و ورود آن در جهان اسلام افكار دانشمندان و بزرگان ايران زمين را مقهور خود كرد و به دنبال آن ادب پارسي به نحوي آشكارا از اين گونه افكار متأثر شد .

البته كار به همين جا پايان نمي‌پذيرد و آمدن علوم و فلسفة يونان در جهان اسلام يك سلسله اموري ديگر را به دنبال دارد كه اثر آنها در ادب فارسي خيلي بيش از اصل فلسفه و علوم عقلي يونان است و آن پديد آمدن افكار كلامي و به وجود آمدن فرقه‌هاي اشعري و معتزلي است كه قسمت مهمي از ادبيات منظوم و منثور قديم پارسي را به خود مشغول كرده است و اين امر غير از افكار و آراء اسماعيليان و زيديان و فرق ديگر است كه خود داستاني جداگانه دارد . نمونة اين گونه افكار ديوان ناصر خسرو و آثار ديگر اوست .

علاوه بر علوم عقلي داستانها و اساطير يوناني نيز در ادبيات جهان اسلام وارد شد.

البته تأثير افكار فلسفي يوناني در ادب شرقي خيلي بيش از تأثيرادبيات يوناني است .

چنان كه مي‌دانيم ادبيات يوناني و آثار ادبي آنها بعداً به وسيلة كشورهاي ديگر مغرب زمين نشر و گسترش يافته است و از آن طريق در عصر جديد به ادبيات ايران و كشورهاي ديگر راه يافته است .

البته بلاغت و معاني بيان عربي از علوم بلاغي يونان هم سرچشمه گرفته است و به ويژه فنون خطابه و برهان و جدل و بالاخره صناعات پنج‌گانة منطقي پايه‌گذار علوم بلاغي ادب عرب و سپس مؤثر در ادبيات فارسي مي‌باشد كه  نگارندة مقاله تحت همين عنوان نوشته است.

البته بايد دانست كه آنچه از ادب فارسي زيادتر تحت تأثير اين علوم و فنون واقع شده است پارسي بعد از اسلام است كه از قرون سوم به طور كامل استقرار يافته است .

و مي‌دانيم كه ادبيات فارسي پس از اسلام در اندك زماني در انحاء بلاد ايران و شبه قارة هندوستان و كشورهائي چند گسترش يافت و نيز شكي نيست كه ادبيات فارسي بعد از اسلام دنبالة ادبيات قبل از اسلام است .

 

پاورقي

[1] - رجوع شود به مسير فلسفه در ايران ترجمة ج – آريانپور نشرية شمارة 8 مؤسسة فرهنگي منطقه‌اي .