|
|
||
دبيرينژاد، بديعاله. "دين در دوره ساساني". دوره 12،ش131 ـ 136 و 137 (شهريور ـ بهمن و اسفند 52). |
||
|
|
||
|
خلاصه: ش 131 (شهريور 52): 37-42. گفتاري كوتاه از بنياد شاهنشاهي اين دودمان، پيدايش سنتها و اديان گوناگون: 1- كيش زرتشت، اساس آموزشهاي زرتشت، اهورامزدا، سودهاي مقدس: "گاثها" ذكر رواياتي جهت آشنايي با اصول مذهب زرتشت، رواياتي درباره تولد و زادگاه زرتشت، اعتقادات زرتشتيان: "خيروشر"، وجود مطلق لايتناهي. |
|
|
دين در دورهي ساساني
دكتر بديع اللّه دبيري نژاد
استاد
دانشگاه اصفهان
پيش
از آنكه شيوهي پرستش در دورهي ساساني
مورد بررسي قرار گيرد، نخست گفتاري بس
كوتاه از بنياد شاهنشاهي اين دودمان بزرگ
كه نمايانگر نژاد برتر منش ساسانيان و
روشنگر دلبستگي آنان به سرافرازيهاي
گذشتهي اين مرز وبوم بوده است نگاشته
خواهد شد. ساسان
كه مردي آزاده و پاك نژاد و بزرگزاده بود
با زني از خانوادهي بازرنگي ينام «دينگ»
پيوند زناشوئي بست. ساسان پيشوا و مهين
پريستار پرستشگاه اناهيتا در شهر استخر
بود. پس از او پسرش پاپك بجانشيني او چنين
جايگاهي يافت و بستگي خود را با بازرنگيان
مغتنم شمرد، و يكي از پسران خود را كه
درشير (ارتخشتر) نام داشت در دارابگرد به
مهين پايهي ارتشي ارگبذي رساند (ارگبذ:
پايهيي بوده است بس بزرگ همانند بيگلر
بيگي يا كوتوال يا صاحب اختيار يك شهر).
گويا پس از سال 212 ميلادي درشير چند تن از
شاهان پارس را برانداخت و سرزمينهاي قلمرو
فرمانروائي آنان را بدست آورد. در همين
زمان پاپك بر گوچيهر شاه كه خويشاوند او
بود، شوريد و جايگاه گوچيهر را كه كاخ سفيد
نامداشت، فراچنگ آورد و پس از گشتن گوچيهر
خود بر تخت پادشاهي نشست، البته خواست
اردشير اين بود كه بر سرتاسر پارس پادشاهي
يابد ولي پاپك از قصد پسر جاهطلب خود
هراسان شده، نامه بحضور شاهنشاه ارتبان
پنجم (اردوان) نوشت و رخصت طلبيد كه تاج
گوچيهر را بسر فرزند ارشد خويش شاهپور
گذارد. شاهنشاه در پاسخ نوشت كه او پاپك و
پسرش اردشير را ياغي ميشناسد. پاپك اندكي
بعد از اين جريان بدرود حيات گفت و شاهپور
بجاي او نشست. ميان او رادرش اردشير نزاع
در گرفت اتفاقاً شاهپور بطور ناگهاني وفات
يافت و سبب را چنين نوشتهاند كه هنگام
حمله بدارابگرد، شاهپور در خانهيي ويران
فرود آمد ناگهان سنگي از سقف جدا شد و او را
از پاي درآورد. برادران ديگر تاج و تخت را
به اردشير تقديم كردند و بدينسان او در سال
208 ميلادي شاه شد. اردشير بعد از آنكه يورش
دارابگرد را فرونشاند، باستحكام مباني
قدرت حكومت خويش پرداخت و ايالت كرمان را
كه در جوار كشور و در قلمرو حكومتش بود،
مسخر و پادشاه آنجا موسوم به ولخش Valaxsh
را اسير كرد و سواحل خليج فارس
جزو قلمرو آن پادشاه جهانگير گرديد. آوردهاند
كه در اين ناحيه سلطاني بود كه مردم او را
چون خدايي ستايش ميكردند. وي بدست اردشير
ازپاي درآمد، اردشير بعد از بسط قدرت خود
در تمام پارس و كرمان فرمان داد تا در گور (فيروزآباد
كنوني) قصري و آتشكدهيي برآوردند و يكي
از فرزندان خود را كه اردشير نام داشت والي
كرمان كرد. به سبب جنگي كه ميان اردشير و
شاهنشاه اشكاني درگرفت اردوان آخرين
پادشاه اين سلسله به حاكم اهواز (خوزستان)
دستور داد كه به جنگ اردشير بشتابد و او را
اسير كدره به تيسفون فرستد. وليكن اردشير
فرصتي به او نداد و بعد از آنكه شاذ شاهپور
شهريار اصفهان را شكست داد رو بجانب اهواز
نهاد و پس از شكست پادشاه اهواز، سرزمين او
را به قلمرو خود افزود آنگاه ولايت كوچك
ميسان Mesene
را كه دردهانهي رود دجله بر
كرانهي خليج فارس قرار داشت به تصرف
درآورد. اين ولايت در دست اعرابي بود كه از
ناحيهي عمان آمده بودند. ايندسته از
اعراب در شروع سلطنت ساسانيان ناحيهي
حيره را در مغرب فرات فرو گرفتند و بعدها
بنا بروايات تاريخ بلعمي و آثار ديگر جزء
دست نشاندگان حكومت ساساني گرديدند.
سرانجام در سرزمين هورمزدقان كه فرماندهي
سپاه آن با خود اردشير بود نبرد بزرگي روي
داد اردوان بدست اردشير اسير شد و سپس بقتل
رسيد. پس از اين نبرد كه در روز 28 آوريل 224
رخ داد اردشير پيروز و سرفراز بشهر تيسفون
درآمد سپس ايالت بابل را پيرو خود ساخت
وشهرياري دودمان اشكاني را رسماً برچيد و
بنيادي شكوهمند از براي شاهنشاهي ساساني
استوار كرد وي چون از پارس برخاسته بود و
خواستش همه زنده نمودن شكوه هخامنشي بود
پايتخت را از شمال بجنوب ايران برگرداند و
در سال 226 ميلادي تاجگذاري كرد و عنوان
مزداپرست شاهان شاه ايران وانيران برگزيد.
جانشينان او در آباداني كشور و گسترش دانش
و فرهنگ و نو ساختن شيوههاي زندگي ايراني
كوشش بسيار نمودند. از جمله مسائلي كه در اين دوره قابل
ذكر است پيدايش سنتها و اديان گوناگون است
كه هر يك از آنها توانست طي دوران حيات
اجتماعي خود پيروان و هواخواهاني پيدا كند.
از جمله مذاهبي كه در اين عهد روائي و
رسميت كامل داشت كي زرتشت است. آنچه
مسلم است تاريخ حيات مؤسس آئين مزديسني
درست معلوم نيست و حتي روايات و عقايد
بقدري مختلف و متنوع است كه بعضي از
نويسندگان و به ويژه محققين در وجود او
ترديد نمودند و تعجب در اينست كه هم هردوت
مورخ يوناني كه بايران سفر كرده و هم
گزنفون كه ده هزار يوناني را از آسيا به
يونان رهبري نموده هيچيك اسمي از زرتشت
نبردهاند. رويهمرفته دانش و اطلاع
مورخين يوناني و لاتيني در مورد اشو زرتشت
از روي پندارها و افسانههاست ولي
تحقيقات و بررسيهاي اخير اكثر دانشمندان و
محققين طراز اول كه در اين باب بعمل آمده
جاي هيچگونه ترديدي را باقي نميگذارد كه
اشو زرتشت وجود تاريخي داشته و مولود
افسانه و يا زائيدهي انديشهي انساني
نيست. بر اساس آموزشهاي زرتشت كه در
سرودهاي مقدس گاتها بجاي مانده زرتشت
نخستين و بزرگترين پيامبر نژاد پاك آرياست
كه در زمانهاي بسيار كهن پرستش
خداوندگار يگانه «اهورامزدا»ي دانا و
توانا را بمردمان آموخت و آنها را بشاهراه
يكتاپرستي رهنمون ساخت. اين فرزند بزرگ
ايران كه جهان پرتو افكن گشت پيامبريست
ارجمند كه آئين فرخندهي او بر پايهي
منش و گفتار و كردار نيك استوار شده است و
آدمي از فروغ انديشهاش بر تيرگيها و
ويرانگيها چيره ميگردد. پيام
پيامبر بزرگ آريائي در سرودهاي مقدس گاتها
بجهان امروز رسيده است. اين سرودها كه در
پروردگي زبان ادب و پرورش انديشه يكه و بيهمتاست
براي ما ايرانيان يادگار پر ارزشي از
فرهنگ ديرين و تمدن پيشين اين مرز و بومست
و آموزشهاي اخلاقي آن يادآور بزرگيها و
بزرگواريهاي پارسايان و دليران ايران
ميباشد. و بگفتهي شادروان پروفسور ميلز Mills
استاد پيشين آكسفورد زبان
انديشه و فكر، درخشانتر و بلندتر از
آموزشهاي زرتشت در «گاتها» سخن نتواند گفت.
شگفت نيست كه «گاتها» را جاودانه گرامي
شمرند كه نه تنها بيان بهترين و پاكترين و
پرداختهترين و بزرگترين آرزوهاي بشر
است، بلكه از سخنان رواني يگانه و بيهمتا،
پيامبر ايران باستان «زرتشت سپيتما» است.
سرزمين مينوي ايران بايد بخود ببالد و
سرافراز باشد كه در چنان دوران كهني پيامآوري
بجهان آورد كه جاودانه آوازهاش جهانگير
و نامش نزد همه گرامي است. «اهورامزدا
يگانه خاوندگار دانائي است كه آفرينش را
به نيروي انديشه خود پديدار ساخته و از
نيستي بهستي آورده و با توانائي بيكرانه و
سامان خود ساختهي خود بر سراسر آفرينش و
جهان هستي فرمان ميراند و آنرا نگاهباني و
نگاهداري ميكند. در سامان جهان آفريني و
فرمانروائي او دو نيروي ناساز
پديدآرندگي، تباهكاري، روشني، تيرگي،
افزايندگي، كاهندگي، گرمي، سردي، نيكي، و
بدي درخور مهرباني و داد خداوندي بكار
ميرود. نخستين نيرو ميآفريند و پرورش
ميدهد و دومين نيرو بكاستي دچار ميكند و به
تباهي ميكشاند و نيست و نابود ميكند. آدمي
درين ميان پاك و آزادكام آفريده شده و بيآنكه
پايبند و گرفتار سرنوشتي ناشناخته باشد،
ميتواند بخواست خود روي زمين آزادانه
زندگي كند و پرورش يابد و در پهنهي رزم
هستي يكي از دو نيروي «نيك» و «بد» را خود
برگزيند. خواست والاي آفرينش گسترش نيكي
است و پيداست كه آنكه «نيكي» را برميگزيند
و با افزايندگي و پديدآرندگي و آباداني در
راه آراستن جهان و نو ساختن زندگي گام
برميدارد و بخوشبختي و «رسائي» و جاودانگي
ميرسد، و آنكه بسوي بدي و سياهكاري
ميگرايد، بكاهش و تباهي دچار ميشود و نيست
و نابود ميگردد. پس اين دانايان هستند كه
پرتو «نيكي» و «پديدآرندگي» را
برميگزينند و ريشهي پليدي و تباهي و تيرهروزي
و ويرانگري را از بن در پهنهي زمين
برميكنند». براي آشنائي و اطلاع از آئين و اصول
مذهب اين پيمبر ايراني الاصل ايران باستان
ما بذكر بعضي روايات از قول محققين بزرگ
اكتفا ميكنيم. از جمله آثاري كه در مورد
پادشاهان ذكري كرده و اشوزرتشت مطالب حامع
و كاملي آورده است، كتاب مروج الذهب و
معادن الجوهر تأليف ابوالحسن علي بن حسين
مسعودي است. مسعودي در صفحهي 223 اثر
ارزندهي خود دربارهي زرتشت چنين آورده
است: «…
پس از لهراسب پسرش بشتاسپ (گشتاسپ) به
پادشاهي رسيد و مقر او بلخ بود بسال سيام
پادشاهي او زرادشت پسر اسبيمان سوي وي آمد.
گويند وي زرادشت پسر بورشف پسر فذراسف پسر
هيجدسف پسر ححيش پسر باتير پسر ارحدس پسر
هردار پسر اسبيمان پسر واندست پسر هايزم
پسر ارج پسر دورشزين پسر منوچهر شاه بود.
وي از اهل آذربايجان بود و در بارهي نسب
او مشهورتر اينست كه زرادشت پسر اسبيمان
بود. وي پيغمبر مجوس است و كتاب معروف
راهمو آورده كه بنزد عامه ينام «زمزمه»
معروف است و به نزد مجوسان نام آن «بستاه»
است. به
نظر ايشان زرادشت معجزات محي العقول آورده
و از اتفاقات جزئي و كلي جهان پيش از حدوث
آن خبر داده است اتفاقات كلي چيزهاي عمومي
است و اتفاقات جزئي چيزهاي خصوصي است
مانند آنكه زيد فلان روز ميميرد و فلاني
فلان وقت بيمار ميشود و فلاني در فلان وقت
فرزندي ميآورد و نظاير آن و اين كتاب بر
اساس شصت حرف الفباء منظم شده و در هيچيك
از زبانهاي دنيا بيشتر اين حرف نيست و
حكايت آنها دراز است كه در كتاب
اخبارالزمان و كتاب اوسط آوردهايم
زرادشت اين كتاب را بزباني آورد كه از
آوردن نظير آن عاجز بودند و كنه معني آن
درنمييافتند پس از اين كتاب زردشت و
تفسيري كه براي آن نوشت و تفسير تفسير سخن
خواهم داشت اين كتاب در هيجده هزار مجلد
بطلا نوشته بود
كه مندرجات آن وعده و وعيد و امر ونهي و
ديگر آداب شريعت و عبادات بوده و شاهان
پيوسته به مندرجات اين كتاب عمل ميكردند
تا دوران اسكندر و كشته شدن دارا پسر دارا
كه اسكندر قسنتي از اين كتاب را بسوخت. و
چون از پس طوايف پادشاهي باردشير پسر پاپك
رسيد، ايرانيان را بر قرائت يك سورهي آن
كه «اسناد» نام دارد هم سخن كرد و تاكنون
ايرانيان و مجوسان جز آنرا نخوانند و كتاب
اول «بستاه» نام دارد. و
چون از فهم كتاب عاجز ماندند زردشت تفسيري
بياورد و تفسير را «زند» ناميدند آنگاه
براي تفسير نيز تفسيري بياورد و آنرا «پازند»
ناميد پس از مرگ زرادشت علماي آنها تفسير و
شرحي براي تفسير تفسير و شرحي براي مسائل
ديگر كه گفتيم نوشتند و اين تفسير را «پارده»
ناميدند. و
مجوسان تاكنون كتاب منزل خود را ازبر
نتوانستهاند كرد و عالمان و موبدانشان
عدهئي را به حفظ يك هفتم يا يك چهارم يا
يك سوم از اين كتاب وادار كنند و هريك از
آنها آنچه را از حفظ دارد آغاز كند و
بخواند آنگاه دومي قسمت همهي كتاب را
بخوانند زيرا يكي از ايشان همهي كتاب را
بتمام حفظ نتواند كرد. سابقاً ميگفتند كه
پس از سال سيصد يكي از ايشان درسيستان اين
كتاب را حفظ تواند كرد.» استاد
سعيد نفيسي در كتاب «تاريخ تمدن ايران
ساساني» دربارهي تولد و زادگاه زردشت
چنين آورده است: «روايات
ايراني كه در كتاب پهلوي بندهشن ضبط شده
زمان او را درميان قرن هفتم و ششم پيش از
ميلاد معين كرده است و اين تاريخ را امروز
تقريباً تمام محققين قبول دارند زيرا كه
در گاتها اسم زردشت هست و از روي قواعد
زبانشناسي بواسطهي قدمت زبان گاتها مشكل
است كه اين قسمت از «اوستا» را لااقل از
آغاز دورهي هخامنشيان ندانيم. وست
مستشرق معروف انگليسي درين باب صراحت
بيشتري بكار برده و زمان زردشت را از ششصد
و شصت تا پانصد و هشتاد و سه سال پيش از
ميلاد دانسته است. زردشت
در مملكت ماد اگر بخواهيم تصريح كنيم در
آذربايجان در مركز مغان ولادت يافته ولي
ظاهراً در مشرق ايران يعني در باختريان
سرپرست مقتدري يافته كه پيش از همه بدين وي
گرويد و از آن حمايت كرده است و وي «ويشاسپه»
نام داشته. بعضي عقيده دارند كه اين همان
ويشتاسپ پدر داراي بزرگست كه سلطنت نكرده
و نيابت سلطنت باختريان داشته است.» بنابر
روايات ايراني پدر زردشت «پوئوروشسپه» و
مادرش «دوغذه» نام داشتهاند. پس از آنكه
زردشت اصول ديانت و كيش خود را آشكار ساخت
عدهي كثيري بدين وي گرويدند و دين او با
كنال سرعت در ايران انتشار يافت. و عدهئي
معتقدند دين زردشت حتي در توران و بعضي
نواحي هندوستان و يونان و آسيياي صغير
منتشر شد و چون ميدانيم كه چنين چيزي هرگز
نبوده است ميتوان احتمال داد كه اين اقوال
يادگارهائي از انتشار مذهب مهرپرستي بوده
باشد و در زمانهاي بعد با يكديگر مخلوط
كرده باشند. آوردهاند كه پيغمبر ايراني
آخرين سالهاي زندگي خود را در جهاد گذراند
و در سال آخر براي جلوگيري از تاخت و تاز «هيهئونه»ها
جنگ ميكرد و بدست «توري براتروخش» بسن
هفتاد سالگي كشته شد.» در
روايات فارسي نيز چنين آمده است كه زردشت
از خانوادهي «سيتاما» است. پدرش «پوروشسپ»
اهل آذربايجان و مادرش «دغدو» اهل ري بوده
در ايام كودكي او جادوگران و ساحران كوشش
بيهوده در هلاكت وي نمودند. درحدود بيت
سالگي احساس وظيفهي رسالت نموده گوشهگيري
اختيار نمود. زردشت
اسپيتمان از روزگار جواني با ضلالت و
گمراهي و بتپرستي مردم مبارزه ميكرد و
آنها را به گفتار نيك و كردار نيك و منش نيك
دعوت مينمود تا در سن سي سالگي در ساحل رود
«دايتيا» يا «دائيتيه» در آذربايجان
امشسپند بهمن (وهومانو= انديشهي نيك) بر
او ظاهر شد و در آن مدت پيامبر ايران
باستان به تبليغ آئين جديد پرداخت و مردم
را بقبول دين و آئين يكتاپرستي دعوت نمود.
روحانيون كه در اوستا بنام «كاوي» يا «كاراپان»
نامبرده شده درصدد آزار و قتل وي برآمدند.
زردشت با تحمل مشقات فراواني كه احساس
ميكرده 10 سال تعد از بعثت ناگزير جلاي وطن
اختيار كرد و با ياران و كسان خود بجانب
مشرق و شهر بلخ رهسپار شد. تا اينكه بامر
اهورامزدا بدربار «ويشتاسپ» يا «گشتاسپ»
پسر لهراسپ از سلسلهي كيان بود رفت.
پيمبر ايراني، رسالت و ادعاي خود را به
پادشاه بلخ اظهار كرد و پس از دو سال با
تمام موانعي كه براي او پيش آمد او را
بآئين خويش درآورد. كي گشتاسپ آئين زردشت
را بگرمي پذيرفت و او را در كنف حمايت خود
گرفت و براي ترويج تعاليم و احكام او كوشش
كرد و دستور داد دوازده هزار پوست گاو را
دباغي كردند و كتاب «اوستا» را با طلاي
خالص در آن نوشتند و يك نسخه اوز اوستا را
در آتشكدهي آذرگشسپ و نسخهي ديگر را در
تختجمشيد قرار دادند. با
مطالعه و بررسي گاتاها مقصود از رسالت
زردشت آن بوده است كه دين را از هر گونه
آلودگي و آلايش پاك گرداند. و در واقع نظر
زرتشت بيتوجهي و يا از بين بردن عقايد
سابق نبوده بلكه تمايل داشته است آنرا
تصفيه و تزكيه كند. يعني زشتيها و خرافات و
بدانديشيها و موهومات را از بن براندازد و
پوچي و بيارزشي ساحري و جادوگري را نشان
دهد و بدنوسيله اساس معتقدات سست و بيارج
ايرانيان قديم را بر هم زد كه ميتوان اصول
تعليمات زردشت را بطور خلاصه و فشرده بشرح
زير نام برد: 1-
در آئين او عالم عرصهي جنگ بين دو نيروي «خير»
و «شر» است و سراسر كائنات تحت تأثير دو
قوهي متضاد سپنتامينو (نيكي) نمايندهي
خير و انگرامينو (بدي، زشتي) مظهر شرارت و
فوق آنها «اهورامزدا» هست. وي اعتقاد داشت
براي رسيدن به كمال واقعي بايد به نيكي
گرويد و از بديها پرهيز كرد و سه اصل ذكر
شده را بعنوان پايه و مرتبهي دين در مد
نظر داشت. بعضي از محققين «اهريمن» را
درمقابل «اهورامزدا» ميدانند و بر اين
عقيدهاند كه زرتشت به ثنويت معتقد بوده
يعني يكي خداي شر و ديگري خداي خير ميداند،
در هر حال خواه اهريمن در مقابل اهورامزدا
باشد و خواه در مقابل «اسپنتا» عالم در نظر
زردشت محل نزاع خير وشر است، آنچه خوب است
جزء لشگر خير و شر است، آنچه خوب است جزء
لشگر خير هر چه بد است از سپاه شر است. 2-
زرتشت بمانند بودا تعليم نميدهد كه « نجات
هر كس در فناي اوست و بايد از همهي
لذايذ مادي دست شست و در گوشهي انزوا،
رياضت كشيد» بلكه دستور ميدهد انسان براي
زندگاني اجتماعي و انجام دادن كار مفيد
خلق شده و زندگاني مبارزهي دائمي بين
خير و شر است و يك نفر زردشتي آنست كه برحسب
قدرت خود با سپاه اهريمن بجنگد يعني دروغ
نگويد ويرانرا آباد كند، زمين باير را
دائر نمايد. حيوانات موذي را از بين ببرد.
از كثافات بپرهيزد. حيوانات اهلي را تربيت
كند و ميتوان نتيجه گرفت كه فيالواقع
آئين زرتشت يك دين مثبت عملي است. 3-
مبداء و مقصد و نقشهي سرتاسر جهان مادي و
معنوي بدست يك وجود مطلق لايتناهي بنام
اهورامزدا است (صاحب دانا و توانا). تحت امر
اهورامزدا امشسپندان (جاودانان پاك)
ميباشد. اينان وجود خارجي ندارند و صفات
اهورامزدا هستند. زرتشت به پيروان خود
سفارش ميكند كه امشاسپندان يا مهين
فرشتگان را نيز ستايش و پرستش كنند و همهي
ارتش امشاسپند كه صفات ايزدي هستند بهرهمند
شوند و آنها را در
ضمير خود پرورش دهند تا سعادت زندگي و
رستگاري آخرت يابند. پس از امشاسپندان
وجودهاي ديگري هستند كه «يزت» بعني كسي
مستتحق پرستش است نامند و بمرور ايام اين
كلمه ايزت (بمعني قرباني وستايش شده است هر
يك از ايام ماه بنام يكي از آن يزتهاست از
جمله يرتها: آذرهور، مهر و ماه است. اما «فراوشي»
فرشتگاني هستند كه قبل از تولد شخص در
آسمان وجود دارد و پس از مرگ با روح متحد
ميشوند. هرمز دنامهپاك اهورامزدا خداي
بزرگ جهان، بمنزلهي مركز دايرهي عالم
وجود است و ساير فرشتگان مظهر صفات او
هستند. از اينجهت هرمزد را در سر آنها قرار
ميدهند. كه ما از ذكر خصوصيات هر يك از
امشاسپندان خودداري ميكنيم. زردشتيان
معتقد به بقاي روحند و گويند روح انسان پس
از خارج شدن از بدن سه روز در اطراف جسد
حلقه ميزند و درست مثل آنكه در بدن است
احساس شادي و غم مينمايد. و سپس باد آنرا
ميبرد و چون در مقابل پل «چنوات» ميرسد سه
نفر از يزتان اعمالي كه در دنيا مرتكب شده
در ميزان ميسنجند پس از آن بايد از پل
مذكور كه در روي جهنم كشيده شده عبور نمايد.
اين پل براي اشخاص نيكوكار وسيع و عبورش
سهل است ولي براي گنهكاران لغزيده و
باعماق جهنم و تاريكي ميافتد ولي روح متقي
پس از عبور از پل داخل در نور ابدي و بهترين
عالم اعني «وهيشتا» (بهشت) ميشود. كسانيكه
اعمال نيك و بد آنها مساويست داخل در اعراف
يا همستگان (مأواي اوزان مساوي) ميشوند. در
آخر زمان نجاتدهندهي عالم «سوشيات»
ظهور خواهد كرد و عالم را پس از رستاخيز
تجديد ميكند. يك طبقه فلز ذوب شده روي زمين
را پوشانيده و آنرا تطهير خواهد كرد. پس
از آن آخرين جنگ بين «اهورا» و «اهريمن» (خير
و شر، نور و ظلمت) رخ خواهد داد و اهريمن
مغلوب خواهد شد. ابوالفتح
محمد بن عبدالكريم شهرستاني مؤلف مشهور كه
در قرن 12 ميلادي ميزيسته نام سه فرقهي
مختلف زردشتي را در كتاب «الملل و النحل»
آورده كه ما از ذكر آنها بعلت اطالهي
كلام خودداري ميكنيم.
دنباله دارد پاورقيها 1-
ملك الشعراي بهار درسبك شناسي جلد اول
صفحهي 135 چنين آورده است … اين ساسان از
خاندان ملوك محلي فارس كه آنانرا «بازرنگان»
يا «بازرنگيان» ميگفتند زني گرفت نامش را
مبهشت و خود ساسان در اصطخر متولي آتشگاه
اناهيد بود… 2-
كتيبهي كعبهي زرتشت. (تاريخ استقلال
ايران تأليف ذبيح اللّه قديمي). 3-
كارنامه در نسب اردشير با خداينامه و
كتيبههاي اردشير و شاهپور اختلاف دارد (مقايسه
شود با آگاثياس). 4-
گوچيهر از سلسلهي بازرنگيان بود. وي امير
اصطخر ميباشد و طبري او را «جوزهر» ناميده
و كريستنسن و ديگران اين نام را «گوچيهر»
دانستهاند. درشير در كنف تربيت «جوزهر»
ارگبذ دارابگرد شد. سبكشناسي بهار جلد
اول و كارنامهي ساسانيان تأليف نگارنده. 5-
شخر فسا در پارس. 6-
اين تاريخ در كتيبهي شهر شاپور ذكر شده
است. 7-
رك: تاريخ بلعمي، بكوشش ملك الشعراي بهار و
كارنامهي ساسانيان تأليف نگارنده. 8-
سال 5/224 ميلادي رسماً آغاز تاريخ دورهي
ساساني است. رك- تاريخ استقلاي ايران به
تأليف ذبيحاللّه قديمي. 9-
رك: به تاريخ استقلال ايران تأليف ذبيحاللّه
قديمي. 10-
در آثار نويسندگان قديم نام زرتشت برده
شده ولي متأسفانه اصل آنها از ميان رفته و
نويسندگان ديگري كه بعد از آنها نقل كردهاند
از آنجمله: گزانتوساردي است كه پيش از
هردوت در زمان اردشير اول بوده ولي آثار وي
از ميان رفته و ديگري ديوژن لائرسي كه
معاصر الكساندرسور بوده است از آن نقل
كرده و ديگر هرميپوس ميباشد كه در حدود 200
سال قبل از ميلاد كتاب خود را تأليف كرده و
پلين، طبيعيدان از وي نقل كرده و پس از آن
ادوكس شاگرد افلاطون و ارسطو از زدتشت نام
بردهاند. 11-
نقل از ادبيات باستاني ايران. تأليف آقاي
محمد قائمي. صفحات 11-13. 12-
ترجمهي ابوالقاسم پاينده. 13-
دانشمند گرامي آقاي ذبيح اللّه بهروز
تاريخ تولد زرتشت را بر طبق محاسبه گاهشماري
و نجومي 16 قبل از ميلاد دانسته كه مورد
قبول اكثر محققين ميباشد. 14-
در گاتها جزئياتي در باب حاميان زرتشت در
دربار «ويشتاسپ» هست از آنجمله «جاماسپ»
وزير برادرش «فرهشهئوشتره» كه نديم
شاه بود. جاماسپ وزير دختر زردشت را كه «پودوروچيسته»
نام داشت بزني گرفت و دختر فرهشهئوشتره
كه «هوووي» نام داشت زن سوم زردشت شد. 15-
«وست» اين واقعه را در سال 563 پيش از ميلاد
دانسته است. 16-
هوخت، هوورشت، هومت. 17-
شادروان استاد سعيد نفيسي در «تاريخ تمدن
ايران ساساني» روحانيون آنزمان را «كوي» و
«كرين» نام برده است. 18-
تاريخ مفصل ايران. دكتر عبداللّه رازي چاپ
دوم. تهران 1335. 19-
شهرستاني در تاريخ و سيرهي ملل و امم
مختلفه اطلاعات بسيار داشته و كتاب «الملل
و النحل» را درتارخ اديان تأليف كرده كه
بزبانهاي مختلف ترجمه شده و افضلالدين
صدر تركهي اصفهاني در سال 850 هجري آنرا
بفارسي ترجمه كرده. در سال 548 هجري وفات
يافته. |