پرتوي آملي، مهدي. "ريشه تاريخي امثال و حكم". دوره 7-16، ش 79 ـ 189 و 190 (ارديبهشت 48 ـ تير و مرداد 57).

 

خلاصه: ش 132 (مهر 52): 34-35. "حكيم فرموده" ،‌"يخش نگرفت".

ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم

مهدي پرتوي

«حكيم فرموده»

كاريكه صرفاً بامر و دستور مقام بالاتر انجام شود و ميل و ارادة مجري امر در آن دخالتي نداشته باشد در چنين مورد امر و دستور را «حكيم فرموده» ميگويند.

اكنون بايد ديد علت بكار بردن لغت حكيم چيست و بجاي مقام مافوق چرا باين لغت استناد و تمثّل ميجويند.

*

همانطوريكه ميدانيم اطباء و پزشگان را در ازمنة قديمه «حكيم» ميگفتند و معاريف اطباي قديم نيز به نام «حكيمباشي» موسوم بوده‌اند. علم پزشكي در قرون گذشته بوسعت و

گسترش امروز نبود و معلومات اطباي قديم از مندرجات كتب طبي ابن‌سينا و محمد زكرياي رازي و تحفة حكيم مؤمن و چند كتاب ديگر تجاوز نميكرد. داروهائي را هم كه ميشناختند از كتاب مخزن‌الادويه و كتب معدود ديگر بوده و غالباً جوشاندة گياهان طبي را تجويز ميكرده‌اند. بعلاوه در ازمنة قديمه پرداخت ويزيت يا حق‌القدم بطبيب هيچ مرسوم نبود «طبيب ميآمد، اگر مريضش ميمرد خود خجالت ميكشيد چيزي مطالبه كند. اگر معالجه ميشد برحسب زيادي و كمي زحمتي كه در رفت و آمد بالاي سر مريض متحمل شده بود حق‌العلاجي براي او ميفرستادند. البته توانائي مريض هم در كميت اين حق‌العلاج مداخله داشت». در عصر حاضر پزشگ بر سر بيمار ميآيد، بدواً دستور تجزيه و عنداللزوم عكسبرداري ميدهد، آنگاه نسخه مينويسد و ميرود ولي در قرون گذشته دستگاههاي راديوگرافي و راديوسكوپي و تجزيه و آزمايش خون  وجود نداشت حكيم يا حكيمباشي در واقع همه‌كاره بود، نبض مريض را ميگرفت، چشم و زبانش دار ميديد، ادرار و مدفوع بيمار را از لحاظ رنگ كه تنها مميَّز و مشخص كمي يا زيادي مواد تركيبي آن بود ملاحظه ميكرد و آنگاه بقرينه ميفهميد كه مريض چه نوع بيماري دارد و در هر مورد دستور لازم صادر ميكرد. نكته جالب اين بود كه حكيمباشيهاي قديم علاوه بر تعيين دارو و چگونگي تهيه و تركيب آن كه غالباً از عطار سرگذر ميخريدند ناگزير بودند غذاي مريض در ساعات شبانه روز را هم مشخص كنند و در ذيل يا پشت نسخه بنويسند. امر و فرمانش در حكم وحي مُنزل بود. اصحاب و پرستاران بيمار موظف بودند «حكيم فرموده» را مو بمو اجرا كنند و در نوبت بعدي كه حكيمباشي بالاي سر بيمار ميرفت نتيجه اقدام و امتثال دستور را گزارش كنند.

بطوريكه ملاحظه ميشود عبارت «حكيم فرموده» از اصطلاحات قديمه است كه رفته رفته ضرب‌المثل شده و معني استعاره‌اي آن شامل كلية اوامر و دستورهاي لازم‌الاطاعه گرديد كه حتي در عصر حاضر نيز عنداللزوم بآن استناد و استشهاد ميكنند.

*

«يَخش نگرفت»

ضًربْ‌المَثَل بالا كنايه از عَدَم مساعدت شانسْ و اقبال است يعني بَخْت ياري نكرد كه توفيق تحاصل كند و تصادفات روزگار مانع آن شد كه بمقصود نائل آيد. در چنين مورد بين عوام‌النّاس مصطلح است كه نيگويند «فلاني يخش نگرفت» يعني مساعي و زحماتش بَهَدر رفت.

اما ريشة اين ضَرْب المَثَل:

*   *   *

در عصر حاضر وجود كارخانجات يَخْسازي و يخچالهاي بزرگ و كوچك مشكلِ تهيّة و تدارك يَخْ را از سرِ مردم دنيا رفع كرد و باينجهه جوانان نورسيده از مفهموم ضرب المثل بالا شايد چيزي استنْباط نكنند ولي در آن روزگاران كه اينگونه وسائل و امكانات فراهم نبود در همين شهر طهران اگر سالي هوا بسَرْدي و سزما نميگرائيد و يَخْبَنْدان نميشد موضوع «يخ» ميشدند.

طرز تهيّة يَخْ تا بيست سي سال قبْل در طهران و بعضي شهرهاي ايران كه بكوهستانها و يخچالهاي طبيعي دسترسي نداشتند باين ترتيب بود كه ديوار بلندي بارتفاع هشت الي ده متر بنا ميكردند و جبْهة ديوارْ بجانب شمال و جنوب بوده است. در جبهة جنوبي ديوار يخچال بزرگي بمنظور نگاهداري يخ حَفْر ميكردند و در جبْهة ديگر حوضچه‌هاي كم‌عُمْق احداث مينمودند.

چون فصل زمستان فرا ميرسيد هنگام روز اين حوضچه‌ها را آب مي‌بستند و شبها بر اثر شدّت سرما و يخبندان اين آبها يخ مي‌بست. يخهائي را كه باين ترتيب بدست ميآمد در پناه و ساية ديوار بلند كه از تابش خورشيد محفوظ بود روزها بيخچال انتقال ميدادند. اين عمل در طول سرماي زمستان ادامه داشت و يخها را روي هم َانْباشته ميكردند تا يخچال پُر شود و در فصل تابستان بفروش برساند.

شاردنْ سيّاح معروف فرانسوي در عهد صفويه راجع بطرز تهية يخ در شهر اصفهان چنين ميگويد:

«يَخْ در نواحي خارجي شهر و در نقاط غير مسقف فروخته ميشود و طرز تهية آن بدينقرار ميباشد: در يك محوطة گود و عميق گودال عميقي رو بشمال حَفْر ميكنند و در مقابل آن مُربّعاتي بعمق شانزده تا بيست شَسْت بمانند تشتكي فراهم ميآورند. آنگاه شامگاهان اينها را از آب مالامال ميسازند و هنگاميكه ميخواهد يَخْ ببَنْدد و صبحگاهان كه كاملاً منجمد ميگردد آنرا با رَنْدة باغباني يا شَنْ كشي ميشكنند و قطعه قطعه ميكنند و تمام اين قطعات را درگودال مزبور رويهم انبار مينمايند و در آنجا دوباره آنها را بقَدْر مقدور بتكه‌هاي كوچكتري مبدل ميكنند چون هر اندازه كه يخ بيشتر خُردْ شود بهتر منجمد ميگردد. سپس مربعات (حوضچه‌‌هاي مربع تشتك مانند) را بمانند روز گذشته با آب تازه پُر ميكنند و هنگام غروب با كَدوهاي غلياني دسته‌داري (آبْ پاش) قطعات يخ گودال را آبپاشي مينمايند تا بهتر بهم بچَسْبند. بعد از اقلاً هشت روز كار مُدام بترتيب مذكور قطعات يخي بضخامت پنج تا شش پا بدست ميآيد و آنوقت شب هنگام مردم معمولي محله را جمع مينمايند و اينان با فرياد هَلْهَله و شادي عضيم در حالتيكه مشعلهائي در دَورْ و بَر گودال (يخچال افروخته شده با آهنگ ساز و ابْزار طَرَب كه براي تهييج آنان نواخته ميشود در گودال فرود ميآورند وقطعات دُرشت يخ را رويهم ميكشند و ميان هر دو تكه، آب ميپاشند تا بهتر با هم بگيرد. در مدت شش هفته يك يخچال يك توآزي و بيشتر بگودي و درازي و پهناي مطلوب انباشته و مالامال از يَخْ ميگردد … پس از اينكه يخچال پر شد با يك قِسْم جگن دريائي كه بيزور مينامند و در ايران در كنار آبها بدست ميآيد مستور ميسازند … آنچه در يخهاي ايراني شايان توجه و مطبوع طبع ميباشد زيبائي و تميزي خاص آنها است چنانكه كوچكترين تيرگي و كثافتي در آن نميتوانيد مشاهده كنيد. آبيكه از دل سنگ بيرون ميآيد روشنتر و شفّافتر از آن جلو ه نمينمايد».

هر سال كه سرما و يخبَنْدان حسابي ميشد كار و بار صاحب يخچال سكه بود زيرا «يخش ميگرفت» و سود سرشاري از آن ميبُردْ وليكن گاهي هم اتّفاق ميافتاد كه در زمستان هوا بشدّت سرد و يخبندان نميشد و باصطلاح «يخش نميگرفت» بديهي است در چنين سالها علاوه بر آنكه مردم گرفتار كمبود يخ ميشدند يخچالدارها هم كه باميد و انتظار سرما و يخبندان نشسته بودند يكسال بيكار ميماندند و از استفادة مستغل خود كه همان يخچال بود محروم ميگشتند و غالباً متحمّل خسارت و احياناً ورشكستگي ميشدند. شادروان عبداللّه مستوفي در اينمورد شرح مفيد و مستوفي دارد كه نگارنده را از توصيف بيشتر در اين زمينه بي‌نياز ميكند:

«اين‌كارِ يخچالداري كار دوبَخْته و ممكن بود يخچالداري باصطلاح «يخش نگيرد» و خسارت بارْ بياورد. گرفتنِ يَخ كسي كنايه از ماعدتِ پيش آمد و بخت و اقبال او در كارهاي دوبخته است و بايد اعتراف كرد كه اكثر كارهاي مهم عالم كَوْن و فساد دوبخته است كه اگر صاحب كار يخش نگيرد بخسارت و حِرْمان بلكه ورشكستگي گرفتار خواهد گشت».

پاورقي‌ها

1- شرح زندگاني من تأليف عبداللّه مستوفي. ج 2 صفحه 527

2- شَست يكدوازدهم پا و معادل 027/0 متر است.

3- توآز ‹‹Toise›› معادل 049/0 متر است.

4- بيزور Bizour.

5- سياحتنامة شاردن ج 4 صفحه 270.

6- شرح زندگاني من ج2 ذيل صفحه 54.