|
|
|
تجلّي
عِرفان و تصّوف در ادب پارسي (2) دكتر
سيد جعفر سجادي تأثير
ادبيات فارسي در ادب عرب دركتاب
قصّه الادب في العالم آمده است كه زبان و
ادبيات عرب از ادب و تمدن فارسي بهرههاي
زباد گرفته است و تمدن و فرهنگ قديم ايران
به فرهنگ و تمدن عرب پيوستگي خاص پيدا كرد
و عرب و عجم را بهم اتصال داد و از همين راه
بود كه لغات عربي بنحو چشمگيري وارد در ادب
پارسي شد، هم در زبان و هم در ادب بطوريكه
زبان علمي پارسي مشحون از واژههاي عربي
گرديد گذشته از اين امر مملكت ايران مهد
زبان عرب شد بطوريكه بزرگترين دانشمندان
عربينويس ايراني بودند و در ساير علوم و
فنون نيز داناياني بزرگ از اين سرزمين
برخاستند و بسياري از كسان بعربي كتاب
نوشتند و شعر گفتند. صاحب
لبابالالباب گويد: نخستين كسي كه بفارسي
شعر گفت بهرام گور بود، وي نيز شعر را از
مردم عرب آموخت و اشعاري از او نقل ميكند. لكن
آنچه معروف است نخستين كسي كه در شعر فارسي
دستي داشت و ديواني از او موجود است همان
رودكي شاعر معروف است كه شاعر دورة
سامانيان بود. و با وجوديكه شعررودكي و چند
تن از كسانيكه پس از وي آمدند عاري از
پيرايه و ساده است معذلك از لحاظ بيان
احساسات و ذوق و لطافت در درجات اول است و
از اين جهت شعر پارسي پس از اسلام مهيا و
مستعد پذيرش افكار دقيق عرفاني بوده است.
حتي در اشعار حماسي فردوسي افكار دقيق
عرفاني جلوهگر است، چنانكه در آغاز دفتر
اول گويد:
بعد
در وصف خرد و عقل راهنماي آدمي سخن را به
اوج اعلي عليّين رسانده و در مقام بيان
آفرينش جهان و جهانيان گويد:
و
همينطور در وصف عناصر اربعه و مزاجهاي
عنصري و مخلوقات ديگر گويد:
بطوريكه
ملاحظه ميشود وي به بهترين و زيباترين
وجهي آدمي را تعريف كرده است و اين تعريفها
نه تنها برپايه فلسفه و منطق استوار شده
است بلكه بطور دقيق و رسائي ناظر باخبار و
آيات اسلامي نيز ميباشد. در
توصيف مقام و منصب عليبن ابيطالب (عليه
السلام) و حصرت رسول اكرم (صلّياللّه
عليه و آله وسلّم) گويد:
و
بالاخره افكار اسلامي با جنبههاي مختلف
آن از فلسفةنظري و عملي، صفات ذات و
افعال خدا و نحوة سلوك و رفتار انسان با
خانواده و جامعه و رعايت اصول انساني در
اشعار فردوسي ديده ميشود. عناوين
يا سمبلهاي ادبيّات فارسي علاوه
بر كلمات و اصطلاحاتي كه منشأ تاريخي دارد
و باعتبارات تاريخي خاصي وارد ادبيات
پارسي شده است و اكنون تا حدودي جنبههاي
تاريخي آن فراموش شده است و يا اصولاً آن
جنبهها را از دست داده است و خود بعنوان
ديگري اصالت پيدا كرده است مانند كلمات مغ
و مغبچه كه بعداً در اين مورد بحث خواهيم
كرد عناوين خاصي كه محور قسمتهاي مهم از
ادبيات منظوم . منثور فارسي شده است بسيار
است. پارهاي
از اين عناوين همانطور كه اشارت رفت اصالت
ايراني دارد مانند سمك عيّار و خسرو و
شيرين و شيرين و فرهاد و پارهاي از آنها
اصالت عربي دارد مانند مجنون و ليلي و وامق
و عذرا و قسمتي ديگر اصالت عبراني دارد
مانند داستان يوسف و زليخا، سليمان و
بلقيس و داود و جز آنها و بالاخره بسياري
از داستانهاي ايراني و يا هندي و چيني كه
اكنون بازشناختن آنها دشوار است وارد
ادبيات پارسي شده است. نوجوئي
يا انديشههاي زمان در
طول تاريخ آنچه اطلاع داريم دگرگونيهاي
فكري بسياري پديد آمده است، نسل جوان به
جهات خاصي خواستار محيط نو و تارهتري
ميباشند و با وجوديكه بسياري از خواستها
و انديشههاي آنان در طول تاريخ فرمگيري
نميشود و در قالبهاي منظم درنميآيد معذلك
بايد گفت همين نوجوئيها زمينه را براي
پيشرفتهاي فكري و ادبي و اجتماعي مساعد
ميكند و متدرجاً محيط اجتماعي را دگرگونه
مينمايد. بسياري
از انقلابات علمي و ادبي در طول تاريخ از
يك سو عليه وضع گذشته و از سوي ديگر مبارزه
با وضع موجود اينگونه مبارزات را بررسي
كند، آنچه مسلم است نبايد انتظار داشت كه
هر فكر نوي فوراً فرمگيري شود و چه بسا
جامعه اينگونه احساسات و هيجانات روحي و
فكري را طرد كند و چه بسا در طول تاريخ نظام
خاصي بخود بگيرد. در
هر حال دراين قسمت نبايد عجولانه كاركرد و
يا فوراً دربارة صحت و سقم آن اظهار نظر و
قضاوت كرد. نمونة اين وضع در قرن سوم و
چهارم هجري كاملاً مشهود است يعني عصر
ابوحيّان توحيدي و اخوانالصّفا. در اين
عصر دو دسته طرفداران وضع كهنه و پيروان
وضع نو و تازه خواهان در برابر هم صفآرائي
ميكنند. اين اعصار را بايد بطور قطع، عصر
انقلاب فكري ناميد و با وجوديكه افرادي
مانند صاحب بن عباد و ابن عميد بگذشته و
افكار قديمي و نظام موجود سخت پايبندند،
كساني مانند ابوحيّان توحيدي و اخوان
الصّفا عليه تمام نظامات فكري وادبي و
سياسي بمبارزه ميپردازند. نمونة
اينگونه افكار وانديشههاي متضاد كتاب «مقابسات»
ابوحيّان توحيدي است ونيز مهمترين نمونة
اين وضع رسائل اخوان الصّفا است. در
اين زمان در اثر نابسامانيها، خلافت بغداد
و سائر مراكز اسلامي با دستههائي كه از
جمله اخوان الصفا را بايد در رأس همة آنها
قرار داد مبارزه ميكنند. اعراب
خود را تافتة جدا بافته ميدانند و خلافت
اسلامي را از آن خود ميشمارند. مردم
ايران فساد دربار خلافت را نميتوانند
تحمل كنند و عليه آن قيام ميكنند و با
انديشههاي نژادپرستي اعراب مبارزه
ميكنند، بناچار مركز خلافت سست و ناتوان
ميشود. جماعت
اخوان الصفا كه نمونة كامل خواست جامعههاي
اسلامي و از مقتضيات زمانند در پشت پرده
خود را پنهان ميكنند و عليه كلية افكار و
عقايد و آرائي كه تا آن تاريخ بنام اسلام
ابراز ميشود مبارزه ميكنند. هنوز مسلم
نشده است كه جمع اخوان الصفا طرفدار خلافت
فاطميان مصر باشند و شايد هم بطور كلي هم
با خلافت بغداد و هم با خلافت فاطميان مصر
مبارزه كرده باشند، آنچه مسلم است اينان
خواستهاند بيكباره نظام سياسي و فكري
اسلامي را دگرگون كنند و شايد از اين جهت
هم باشد كه درقسمتهاي عقلي و مكتب فلسفي
خود فيثارغورثيان را برگزيدهاند، زيرا
ميدانيم كه جمعيت فيثارغورثيان نيز عليه
نظام فكري وسياسي يونان بمبارزه برخاستهاند
و ملاحظه ميشود كه آنان بر اين شدند كه
نخست نظام فلسفي يوناني را واژگون كنند تا
بالتّبع نظام سياسي آن سرزمين دگرگون شود
البته در اين راه افلاطون نيز گامهاي
مؤثري برداشت و بر اين بود كه نظام سياسي
تابع نظام فكري وتربيتي استو شايد كتاب
جمهوريت وي نيز بر همين اساس نوشته شده
باشد. اخوان
الصفا از طرفي اساس كار خود را بر كتب
فيثاغورثيان ميگذارند و از طرفي ديگر از
افكار و آراء افلاطون در باب ناموسيّات
متأثر ميشوند. و
بطور قطع اين جمعيت در قسمتهاي مختلف فكري
و ادبي اثري بسزا داشتهاند، محصول آراء و
انديشههاي آنان در ادبيات فارسي مندرج
گرديده است. جمعيت
اخوان الصفا درنيمة اول قرن چهارم دربصره
بوجود آمدند، و در مدت كمي دامنة كار و
تبليغات خود را گسترش دادند. دكتر
طه حسين در مقدمة رسائل اخوان الصفا چاپ
مصر 1347 ﻫ گويد: كه من در اين امر شكّي
ندارم كه ابوالعلاء معّري از كساني است كه
به شعبة اين جمعيت كه در بغداد بود پيوسته
است يعني در
اواخر قرن چهارم كه ابوالعلاء به بغداد
مسافرت كرد باين جمعيت پيوست، طرفداران و
يا لژ اين جمعيت كه در بغداد بود روزهاي
جمعه محفل داشتند، اين معني در سقطالزند
ابوالعلاء منعكس است و حتي نام كساني كه در
اين محفل بودهاند برده شده است و من در
كتاب يادنامة ابوالعلاء اين موضوع را شرح
دادهام و حتي ما ميتوانيم حّل بسياري از
مشكلات لزوميّات ابوالعلاء را در رسائل
اخوان الصفا بيابيم. رسائل
اخوان الصفا آينة تمام نماي اوضاع فكري
وسياسي قرن چهارم جامعههاي اسلامي است.
لزوميّات و رساله الغفران ابوالعلاء نيز
نمودار همين معني است. در
اين عصر نوعي انقلاب فكري كه در عالم اسلام
سابقه نداشت در ميان انديشمندان بوجود
آمد، فلسفه و دانش را به همة مردم عرضه
كردند و آنرا از وضع انحصاري بيرون آوردند. ارزش
ادبي اين رسائل در سطح بسيار عالي غير قابل
انكار است و با وجوديكه بسياري از جنبههاي
فكري آنان در ادبيات فارسي منعكس شد بطور
كامل افكار و آراء آنها فرم نگرفت و مورد
قبول جامعهها واقع نشد. انديشههاي
فلسفي در اسلام و اثر آن در ادب فارسي همانطور
كه در مقالة ديگر گفتهام فلسفه در جهان
اسلام قبل از آنكه جنبههاي عقلي محض
داشته باشد رنگ كلام و احياناً جنبههاي
عرفاني و ذوقي به خود ميگيرد و چنين نيست
كه تنها عّلاف و نظام معتزلي و اشعري به
فلسفه رنگ كلام داده باشند، بلكه فلاسفه
نيز بطور آگاه و يا ناخودآگاه چنين كردند و
كلام و فلسفه را هر دو دسته در خدمت دين
قرار دادند. قسمت
مهمي از ادبيات منثور و منظوم فارسي منعكس
كنندة اينگونه افكار متضاد است كه هر يك از
گويندگان و سرايندگان مانند عطار، مولوي،
سنائي، سعدي، حافظ، ابوسعيد ابوالخير،
خواجه عبداللّه انصاري، منوچهري، عنصري،
ناصرخسرو، قبادياني، خاقاني، انوري با
توجه به عقايد كلامي و مذهبي خود شعر گفته
و يا نثر نوشتهاند، يكي شيعي، يكي حنفي،
يكي حنبلي، يكي شافعي، يكي زيدي و يكي
اسماعيلي است و … معارف
اسلامي و ادبيات فارسي اشارت
رفت كه دين اسلام دين توحيد و يكتاپرستي
است و بر همين اساس پاية آزادگي و حريّت
گذاشته ميشود و همة بتهاي جمعي و فردي و
قبيلهاي را در هم ميريزد و بر خلاف آنچه
پارهاي از ناآگاهان گمان كردهاند دين
اسلامي دين جهاني است و ديني است كه بر
اساس مواسات و مساوات استوار شده است. در
دين اسلام تا حدود زيادي امتيازات طبقاتي
برداشته ميشود چنانچه قرآن مجيد ميفرمايد:
اِنّ اكرمك عنداللّه أتقيكم و حضر ت رسول
فرمودند : بهشت آنِ كسي است كه خدا را فرمان
برد اگر چه بردة حبشي باشدو دوزخ آنِ كسي
است كه نافرمان باشد اگر چه سّيد قرشي باشد. با
اين اصول دانش و فرهنگ را همگاني اعلام
ميكند، بردگان را آزاد ميكند و منشور
آزادي غلامان تيره بخت را صادر ميكند. البته
ميدانيم كه در اين جهان پهناور مردم نادان
ويا مغرض بسيارند و برخلاف واقع و حق كساني
پيدا شدند كه اتهاماتي به دين اسلام وارد
كردند و نوشتند كه اسلام بردگي را تأييد
كردهاست، در حالي كه در كتب فقهي اسلامي
كتاب العتق وجود دارد يعني طريقة آزاد
كردن برده نه اسجاد كردن بردخ. در
هر حال دين اسلام نه آن ديني است كه كنگرههاي
موضعي و محلي و يا جهاني ساختهاند و نه آن
ديني است كه بر ساختة معاويهها و عمرو
عاصها است. در
هر حال هر آن ديني كهشبح و سايهاي از آن
در اخبار دست اول وسيرة پيغمبر و بالاخره
قرآن مجيد ديده ميشود ديني است جهاني كه
پايه و اصول اولية آن بر اساس صلح و صفا،
عمران وآباداني، آسايش مادي و روحي است. گو
اينكه از همان ابتداء كساني پيدا شدند
آنرا از مسير اصلي خود خارج كردند و در زير
خروارها خرافات پنهان كردند، لكن به حقيقت
نه مجاز اسلام دين صلح و صفاست كه همة
جهانيان را به كلمة توحيد دعوت ميكند و از
شرك و بتپرستي كه اساس فساد و نابساماني
است برحذر ميدارد، بدرستي و راستي و راست
كرداري دعوت ميكند، عشق و محبت را اساس
انسانيت و تعاون اجتماعي ميداند، به پيروي
از سيرة حضرت خليلاللّه ابتداء بتها را
و سنگ عناد و لجاج دارد بلكه اين بدان معني
است كه سمبلهاي قبيلهاي از بين برود،
همه در گرداگرد يك نقطه كلمة واحد گويند و
اين بدان معني است كه ابوسفيانها را بايد
خورد و خمير كرد كه بتپرستيدن به از مردمپرست
و بقول عرفاء بدين معني است كه نقس سركش را
بايد شكيت، هويوهوس را بايد مهار كرد،
آتش كبر و غرور و خودخواهي ر ابايد
فرونشاند. لاجرم ابراهيم بتها را كه سمبل و
محور وجودي نمرود ستمگر است نابود ميكند،
خود را دركام نهنگ عشق مياندازد، بكام
اژدها ميرود، آتش خودخواهي نمروديان را با
آب معرفت فرو مينشاند، چنانكه قرآن مجيد
بدين امر اشارت ميكند، داستان ناقة صالح
را عنوان ميكند، نقس سركش را منكوب معرفت و
شناخت ذات بيچون ميكند و بناي كار را بر
معرفت و علم، ايمان و عبادت، تعاون
اجتماعي، ُاخّوت، صلح، توكّل، رضا،
احتراز از قتل نفوس محترمه، دوري از اتهام
و افتراء، تفكر، عدالت، مساوات و حرمت
نگاهداشتن خردان از بزرگان ميگذارد، اين
اصول بسيار ديگر است كه بناي عرفان و حقايق
اسلام را ميگذارد و در متون نثر ونظم ادب
پارسي خودنمائي ميكند. بت
ها برميگردند از
حوصله و مجال اين مقالت خارج است كه
بخواهيم متون ادب عربي وفاريب را جزء به
جزء بررسي كنيم و نحوة تفكر اديبان را
درقرون مختلف از اين جهت مورد رسيدگي قرار
دهيم، لكن آنچه مسلم است و بطور كلي بايد
گفت شعراء و نويسندگان در اعصار و قرون
مختلف تابع خواست ارباب نفوذ وقت بودهاند
بويژه آنكه ادارة زندگي آنهاست بدست
صاحبان زر و زور بوده است همچنانكه مبلغين
و مروجين ديني و بر اين اصل ديده ميشود كه
در دوران خلفاي بنياميّه و بدنبال آن بنيعباس
سيك و روش كار ادباء و نويسندگان و علماء
مذهب دگرگون ميشود و اساس كار خود را بر
جلب حمايت و رضايت حكام وقت ميگذارند از يك
طرف احكام عبادي و اجتماعي دين دگرگون
ميشود و از يك سوي ديگر بناي كار ادبيات
واژگون ميگردد اميرالمؤمنينها ساخته
ميشوند كه در عين ارتكاب همه گونه اعمال و
رفتار از آخرين پلة اميرالمؤمنيني فرود
نميآيند، پاية تملق و چاپلوسي در
مكاتبات اداري و غير ارادي گذارده ميشود. شعراي
عربي سراي از هر طرف بسوي مركز خلافت روان
ميشوند، مدح و ثناي خلفا را ميكنند و آنها
را بدرجة پيامبري و بلكه خدائي ميرسانند،
احكام و فرمانهاي آنها را فرمان خدا
ميدانند اين وضع در دوران بعد نيز سيره و
عادت ميشود و در ادب پارسي نيز بنحو محسوسي
نفوذ ميكند بطوريكه پارهاي از شعراؤ و
نويسندگاني بوجود ميآيند كه اصل و فرع كار
خود را بر بتتراشي و بتپرستي ميگذارند،
مديحه سرائي هنر ميشود و همين الي آخر باز
هم تصوف اسلامي و ادبيات فارسي بايد
توجه داشت كه صوفيان نخستين در اسلام همان
مردمان زاهد و عابد بودند و آنچه اين كسان
را به زهد وادار كرده است بدواً همان ترس
از عذاب الهي و هول از روز حساب است و آنچه
انسانها را از تعلق به دنيا بر حذر ميداشت
همان قرآن و اخبار بود، خوف از دوزخ، خوف
از گناه بود. سپس
حبّ و دوستي خدا و برگزيدگان و اولياء او و
البته ميدانيم كه كار و كوشش در راه كمك به
بندگان خدا در اسلام خود عبادت محسوب
ميشود، سعدي هم گويد:
و
بنابراين اصل رهبانيت و گوشهگيري در
اسلام روا نميباشد، امر بمعروف و نهي از
منكر و جهاد في سبيلاللّه خود از پايههاي
اسلام است كه صوفيان اوليه كاملاً بدانها
پايبند بودند. لكن
اين افكار باين صورت كه تقريباً جنبههاي
شريعت آن بيشتر بود تا طريقت باقي، نماند و
با اينگونه افكار باستقبال فلسفه و افكار
يوناني و هندي ميروند و ذوق شرقي ايراني را
نيز بدان ميافزايند و مسألة حبّ و معرفت
بالاصاله مورد توجه واقع ميشود و بسياري
از افكار افلاطون و نو افلاطنيان و مسيحيت
وارد در افكار و عقايد مسلمين ميگردد و
بالاخره افكار و انديشههاي متفكران و
ادباء مملّو از افكار ذوقي ايراني و مسيحي
و هندي و يوناني و اسكندراني ميشود و همة
اين افكار در ادبيات منثور و منظوم فارسي
خودنمائي ميكند و اصطلاحاتي درهم كه جنبههاي
مختلف دارد در ادبيات فارسي ديده ميشود
مانند: فقر، مجاهدت، توكل، اخلاص، تجريد،
سلوك، طريق آخرت، ايثار، زهد، حمدوثنا،
انابت، قضا، قدر، رضا، تسليم، كرامت،
عبوديّت، وجد، حال، عزلت، صومعه، يوسف
مصري، مي، ميخانه، بت، بتخانه، بتكده،
آتشكده، هندو، ليلي، مجنون، سبا، ملكة
سبا، جام، خلوت، خلوتيان، كعبه، خرابات،
رند، خرابات مغان، پير مغان، دير، پير
دير، ترسا، ترسا بچه، ناقوس، زنّار، اهل
دل، صبا، شوخ، شوخ چشم، گل و ريحان، چشم
مخمور، پروانه، فتنه، هدهد، بلبل، دام،
جادو، چشم جادوئي، نگارخانه، نگارخانة
چين، حلقة كمند، عنقاء، سيمرغ، سپاه حبش،
تير بلا، خضر، الياس، يعقوب، ظلمات، آب
زندگاني، خدنگ غمزه، جام جم، نافة تاتاري،
خال هندو، بتخانة چين، نافة مشك، مطربان
سحري، مصطبه، كنج ميكده، سليمان، خال
سياه، يدوبيضاء، نغمة رباب، چاه كنعان،
قلزم، ساز، چنگ، رباب، طارم اعلي، ارغنون،
عندليب، حجاز، پرده نوازان، مسيحا دم، دم
مسيحا، خمخانه، راهب دير، حرم عشق، صوامع
ملكوت، صبوحي، نديم مجلس، پير عشق، ساغر،
بلقيس، سه اقنوم، سه ارواح، سه خوان، گنج
قارون، گنج فريدون، مشّاطه، نطاق، هفت
حجلة نور، هفت دريا، هفت خاتون، هفت
اقليم، هفت اجرام، هفت كوكب، هندوبچه،
عبهر عشق، اهرمن، براق، اخگر، آئينة
سكندر، كيمياي هستي، ترك شيرازي، سمرقند،
خانة خمار، شهاب ثاقب، پيك، احرام، طريقت،
شريعت، حرم يار، شب قدر، گدايان، قدح،
كأس، بازار، طاير قدسي، تاج كيان، ساربان،
اتحاد، وحدت، اتصال، احوال، اخوان
التجريد، مواچيد، اسفار اربعه، اسم اعظم،
امام، امانت، لطف، وصل، بساط وصل، لقاء،
حريف، حريّت، خطيرة قدس، حقاليقين، صحو،
محو، عيناليقين، درة بيضاء، دايرة كون،
طمي، و فيض و هزاران اصطلاح و لغت ديگر از
ادبيات جهان وارد در ادب فارسي گرديد. بطوريكه
ملاحظه ميشود اينگونه اصطلاحات گاهي،
اصالت مسيحي دارند و پارهاي جنبه ايراني
و ايران قديم يعني زردشتي و دستهاي ملهم
از افكار و انديشههاي چيني استو دستهاي
ديگر ريشة هندي دارد و بعضي جنبههاي
اسلامي و … و
بدين ترتيب ادب كهن پارسي دريائي است كه
نهرهاي متعدد از نواحي مختلف جهان بدان ميپيوندند
و از مجاري مختلف سرچشمه ميگيرد. غزل اين
مأله بايد بدرستي بررسي شود كه تغّزل و
غزلسرائي در ادب پارسي چگونه شروع شده
است، و چگونه و از چه تاريخي موضوع تغّزل
از محبوب مجازي كه زن باشد متوجه معشوق
ازلي و خدا شده است و جمبههاي عرفاني آن
قوت يافته است. اين
مطلب بايد بدرستي معلوم شود همچنانكه
مسأله مناجات نامهها نيز بايد بررسي شود
در هر حال گذشته از اشارات الهيّه و
مناجاتنامهها كه نقش مؤثري در دگرگوني
ادبيات فارسي داشته است و كساني مانند
خواجه عبداللّه انصاري و ابوسعيد
ابوالخير قسمت مهمي از ادب فارسي را
درسيطرة عرفان درآوردند، غزل نيز نقش
بسياري در جنبههاي عرفاني ادب فارسي
دارد كه نمونة بارز آن مولانا جلالالدين
رومي و حافظ و عطار است. البته
آنچه مسلم است غزل در ادب عرب از قبل از
اسلام نقش مؤثري داشته است و شايد بتوان
گفت تكيهگاه ادب عرب غزل بوده است و
البته تغزل در ادب عرب قبل از اسلام جنبههاي
صوري و ظاهري دارد و نمودار ذوق، فن،
عاطفه، غناء، طرب، بهجت، سرور، حبّ و
اخلاص است و حديث دل وعواطف عالي انساني
است، و بالاخره حكايت از دوستي زنان و بيان
اوصاف آنها و تجليات عشق ظاهري ميكند،
البته كساني بمانند ابن فارض پيدا شدند كه
ادب عربي را تغزل جنبههاي عرفاني دادند. اصولاً
بعيد نيست كه گفتهشود ادب عرب قبل از
ادبيات ملل ديگر متوجه تغزل شده باشد،
زيرا اشعار عرب از قديمترين ايام و دوران
جاهليت بر اساس تغزل است، داستان وامق و
عذرا و مجنون و ليلي معروف است، كتب و
دواوين عرب مشحون به انواع تغزل و غزليات
است، لكن اصولاً بنده با اينگونه افكار كه
ملت خاصي پايهگذار نوعي از ادبيات باشد
زياد موافق نميباشم زيرا ادبيات از خصيصههاي
انساني است و ويژة قوم و يا اقوام معيني
نميتواند باشد. ادب
جلوههاي خاص معنوي و روحاني است در
هر نوع مدنيّتي اين نو جلوهها وجود دارد
نهايت نوع آن فرق ميكند در هر جامعهاي
ادب جلوهايست از تجليات روحي و آسايش
ارواح سركش انساني كه در دنياي نامتناهي
در قيد وبندهاي بسياري اسير شده است و راه
گريزي ندارد لاجرم براي تشكين آلام و
دردها و ناكاميها و رنج و عذاب و شكنجه كه
مجبول و مجبور بر تحمل آنها متوسل به
مناجات و راز و نياز نيشود و افكار
واحساسات خود را كه هرگز نميتواند در اين
جهان بر خوردار كند بنحو جالب و دلانگيزي
ابراز ميكند، در لباس نثر، در لباس نظم،
درجلوههاي موسيقي، در بيان احساسات دقيق
و رقيق عرفاني و اتحاد و فنا و يگانگي، اين
امور همه بهم پيوسته است. نقاش
همان كاريرا ميكند كه مجسمه ساز و غزلسرا،
يكي خواست و مطلوب و احساسات خود را در
زبان و قالب شعر ميريزد و يكي در كالبد
مجسمه و آندگر درتصويرهاي زيبا و ديگري
در آهنگهاي موسيقي احساسات دروني خود را
از غم و اندوه و شرح ناكاميها و احياناً
خوشي و سرور آشكار ميكند. بايد
تعصبات نژادي و منطقهاي لااقل در ادب و
هنر كنار گذارده شود و بطور قطع كسانيكه در
اين راه يعني تعصب ملي و نژادي گام برداشتهاند
قهراً فاصلة بسياري با حقيقت پيدا كردهاند
و تحقيقات آنان مطلقاً ارزشي نخواهد داشت. نهايت
آنچه در پارهاي از ملتها به مناسبت اوضاع
سياسي و اجتماعي و محيط و خواستها و
عواطف تفاوت ميكند و از لحاظ كيفيت مسمول
حكم شدت و ضعف ميشود و احياناً يكي از جنبههاي
عاطفي به كمال شدت و حدت خود ميرسد و اين نه
از خصائص نژادي است و بلكه عوامل ديگر
محيطي وسياسي و اقتصادي است. و
در هر حال تغزل در ادب عرب احياناً حالت
تعشّق و توصيف زن را رها ميكند و جنبههاي
ملكوتي و الهي بخود ميگيرد معذلك توجه كلي
غزل همان توصيف زن و معشوق مجازي است. لكن
در ادبيات فارسي ملاحظه ميشود كه كساني
مانند، عطار، مولوي، سنائي بطور كلي متوجه
جنبههاي لاهوتي غزل ميشوند و شمارة
اينگونه شعراء و نويسندگان كم نيست. اصولاً
در ادب فارسي لطافت و زيبائي غزل باينيتكه
جولانگاه و جلوهگاه عرفان و ذوق باشد. حافظ
گويد:
سعدي
گويد:
اصطلاحات
اسرائيلي بويژه بر اساس رسوم و عادات و
انديشههاي يهود در ادبيات فارسي بسيار
است اوراد و طلسمات و ادعية بسياري كه
احياناً اصالت اسرائيلي دارد و يا از راه
بابل بدست يهوديان رسيده است در ادب فارسي
زياد است. اين
مطلب قابل بررسي استكه طلسمات و آنچه
مربوط به فالبيني و غيبگوئي و ستارهشناسي
است از قبيل قرانات و قران سعدين و نحسين و
قران سعد و نحس و غيره كه حملة آن يهود بودهاند
آيا كلاً اصالت بابلي و بر اساس مذهب
صابئين است و يا قوم بنياسرائيل خود در
اين باب دست داشتهاند در هر حال انواع
اوراد و طلسمات و رسوم مربوط به سحر و
جادو، فال گرفتن و غيب گوئي و جز آن در
ادبيات فارسي وجود دارد، آداب و رسوم هندي
و جنبههاي رياضات هندوان و افسانهها و
داستانهاي مربوط به خدايان و اصنام مورد
پرستش هنديان در ادب فارسي نظماً و نثراً
از دير زمان ديده ميشود. فكر
ارباب انواع يوناني و نيم خدايان يعني
پهلوانان در ادبيات فارسي بنحو جالبي
گسترش يافته است. وجود
افكار وانديشههاي عرفاني هندي مانند:
اتحاد، حلول و تناسخ و فناء فياللّه را
در ادب فارسي نميتوان ناديده گرفت. بطور
كلي بايد گفت ادب فارسي از سرچشمة مدنيّتهاي
زير سيراب و برخوردار شده است: 1-
فلسفة ارسطو و افكار منطقي وي. 2-
فلسفة افلاطون و نوافلاطونيان و حكمت
اشراق بمعني خاص ايراني. 3-
دين و آئين زردشت و رسوم و عادات آن در جنبههاي
مختلف، اعياد، جشنها و جز آن. 4-
افكار ديني و رسوم و عادات يونانيان در
قسمتهاي مختلف. 5-
افكار و عقايد و داستانهاي هندي. 6-
افكار و عقايد صائبي بر اساس ستارهپرستي
و جلوههاي خاص عرفاني آن. 7-
افكار و رسوم مسيحيان در قسمتهاي مختلف. 8-
اساطير و داستانهاي اسرائيلي. 9-
اخلاقيات و اجتماعيات و عباديات اسلامي. مكتبهاي
مهم تصّوف و طبقات آنان بنابر
نظر بعضي از محققان دو مكتب اساسي در تصوف
اسلامي وجود دارد، كه هر دو ملهم از كلمات
پيامبر اسلام و مستند به سيرة بزرگان دين و
آيات قرآن است و هر دوي آنها برانگيخته شده
از شوق مفرط به مقام جبروتي خدا و ملهم
بالهامات روح قرآن ومتأثر از خلقيات
پيغمبر اكرم است. يكي
مكتب امام ابوالقاسم جنيد بغدادي است و
ديگر مكتب ابونصر سراج طوسي است كه پاية آن
در نيشابور گذاشته شد. ابو
نصر سراج طوسي در مقدمة كتاب خود «اللمع»
گويد: در عصر و روزگار ما كسانيكه در علو م
گروه صوفيه وارد شدهاند بسيارند و
بسيارند كسانيكه خود را بزيّ صوفيه نمايند
و هر آنچه از دانش و روش صوفيان از آنان
پرسند پاسخ دهند و هر يك بخود كتابي نسبت
دهند، در حالي كه اگر اهل معني بودند و
صوفي حقيقي بودند اينسان ادعا نكردند و
سخن گزاف نگفتند. اما
صوفيان نخستين كه در اينگونه امور
اظهاراتي كردهاند و بدينگونه حكمتها
گويا شدهاند آنگاه بوده است كه قطع علائق
كردهاند و نفوس خود را بواسطة مجاهدات و
رياضات كشتهاند و آنها را وجدي پديد آمده
است كه از خود ناآگاه شدهاند، يعني آنگاه
كه پخته و سوخته شدهاند و گرنه آن مدعيان
در طلبش بيخبرانند، آنر اكه خبر شد خبري
بازنيامد. وي
گويد: طبقات صوفيّه با فقهاء و اصحاب حديث
در اصول معتقدات موافقند و آنانكه جز اين
باشند از دين بيرونند. نهايت
صوفيان پس از پايبندي به اصول شريعت
مدارج بالاتري را ميپيمايند و درجات
عاليهاي را احراز ميكنند و متجلي بزيور
احوال شريفه ميشوند و به منازل رفيعه
ارتقاء مييابند، آنهم بوسيلة اطاعت و
پيروي كردن از انواع عبادات و حقائق طاعات
و تقيّد باخلاق جميله و بسنده كردن به قوت
لايموت و حداقل ملبوس و مفرش و برگزيدن فقر
بر ثروتمندي از روي خواست و اختيار خود و
تر ك برتري و جاه و مقام صوري و مهرباني بر
خلق و فروتني در برابر خرد و كلان و
برگزيدن و رجحان دادن غير بر خود و بياعتنائي
باموال دنيا و حسن گمان به خدا و اخلاص در
پيشي گرفتن در طاعات و شتاب كردن به تمام
خوبيها و توجه كامل به خدا و رضايت دادن به
قضاء الهي و صبر و بردباري در دوام مجاهدت
با نفس و مخالفت با خواستهاي نفساني و دوري
كردن از بهرههاي آن و بهرهمند كردن آن و
ادامه دادن به مخالفت نفس چه آنكه نفس آدمي
هرگاه از فرمان وي بيرون شد او را به
پرتگاه و عصيان رهنمون شود و ديگر مراعات
اسرار و زدودن خواطر ناپسند از دل و مداومت
بر ياد خدا تا آدمي ر ا از ياد مخلوق
بازدارد تا آنگه كه خدا ر ابا حضور دل
عبادت كند، نيّت پاك دارد، قصد خالص كند،
راه و روش دوستان خدا برگزند، طريق صافيدلان
سپرد، مرگ را بر زندگي رجحان دهد، سختي را
بر آسايش برتر دارد. اين
بود خصوصيت مكتب ابونصر سراج طوسي. اشارت
رفت كه ادبيات زائيده روح و ذوقهاي لطيف
وحساس است و منعكس كنندة روح لطيف عرفاني
است و در بارهاي موارد جنبههاي ارشادي
آن نيرومند است كه اخلاقيات مذهبي را در
بردارد مانند: عطار، سنائي، مولوي و
احياناً حافظ. و
گفته شد كه امور طبيعي و طبيعت باندازة
زيادي ادبيات منظوم و منثور فارسي را دربر
گرفتهاست مانند: گل، بلبل، سبزه، آب،
برف، باران، رعد، برق، كوه و دشت و دمن،
ماه و خورشيد و ستارگان و جز آنها. منشأ
پارهاي از افكار اهل ذوق و عرفان را در
همين امور بايد بررسي كرد. دستهاي مسألة
اتحاد و وحدت وجود و حلول را منشأ كار خود
قرار دادهاند ودستهاي ديكر زهد، اعراض
از دنيا را و دستة ديگر سير در آفاق و انفس
را و جماعتي كار و كوشش و خدمت به خلق را و
دستهاي رهبانيت ر ا و دستة ديگر جنب و جوش
را. در
مقدمة عبهر العاشقين آمده است كه هر يك از
مشايخ صوفيه بنياد كار خود را بر ورزش يكي
از مقامات و پايداري در تحقق بخشيدن بدان و
يا سير در يكي از احوال و مراقبت آنها
نهادهاند، چنانكه بعضي عزلت و سكر و
گروهي مراقبت باطني و دستهاي صحبت و
ايثار را اصل قرار دادهاند و بعضي از
مشايخ عشق را پاية كار خود قرار دادهاند. بعضي
از صوفيان عقيده دارند كه پرستش جمال و عشق
صوري آدمي را بكمال معني ميرساند كه معني
را جز در صورت نتوان ديد و جمال ظاهر آينهدار
طلعت غيب است، پس ما كه خود در قيد صورت و
گرفتار صورتيم، بمعني عشق مجّرد نتوانيم
داشت، اينان بزيبائي صورت عشق ميورزند. ابوبكر
محمدبن ابوسليمان داود اصفهاني متوفي 297
در كتاب الزهره از جمال و عشق سخن ميراند. ذوالنّون
مصري متوفي 245 خدا را در صورت زيباي طبيعت
ميبيند. ابوالحمزه
و ابوالحسن احمدبن محمد نوري متوفي 215 همين
راه را طي كرد. امام
محمد غزالي مؤلف كتاب «سوانح» متوفي 520 نيز
همين راه را طي كرد. روزبهان
بقلي در اين راه و طريقت ممتاز است (متوفي
606). فخر
الدين عراقي (متوفي 688) كه يكي از شاگردان
صدر الدين قونوي است در باب عشق و تعشّق
بصورتهاي زيبا داستانها دارد. اوحدالدين
كرماني نيز همين روش
را برگزيده است و در خانقاه وي همين طريقه
معمول و متداول بود، وي عشق به زيبا چهرگان
را اصل مسلك خود قرار داده است. مولانا
جلالالدين بلخي رومي و حافظ شيرازي نيز
زيباپرست بودند. در
مقدمة عبهرالعاشقين در باب كلمة ترك گويد:
ايرانيان همه قبايل زردپوست ُعز و قفچعق و
يغما و جز آنها را بنام «ترك» ميخواندند و
در زمان سامانيان خريد و فروش غلامان تر ك
در ناحية شرقي و شمالي ايران زواج يافت و
بعضي از غلامان توانستند بامارت و سلطنت
برسند. دولت
ساماني از سوي شرق با تركان هم سرحد بود،
غلامان و تر كان در زيبائي مشهور بودند وي
در باب عشق ورزيدن بدين غلامان بخشي دارد و
بدين ترتيب ملاحظه ميشود كه كلمة ترك كه
يكي از جلوهگاههاي ادب فارسي است
داستاني شگفت دارد. روزبهان
بقلي غالباً معشوق خود را ترك ناميده است. صوفيان
در باب عشق حقيقي نيز سخنها گفتهاند كه
چون عشق حقيقي بكمال خود رسيد قوا را ساقط
گرداند و حواس را از كار بيندازد و طبع را
از غذا بازدارد و ميان محّب و خلق ملال
افكند و از صحبت غير دوست ملول شود، يا
بيمار گردد و يا ديوانه شود و يا هلاك گردد. عشق
آتشي است كه در دل واقع شود و محبوب را
بسوزاند، عشق درياي بلا است و جنون الهي
است و قيام قلب است با معشوق بلاواسطه و آن
مهمترين ركن طريقت است كه تنها انسان كامل
كه مراتب ترقي و تكامل را پيموده است درك
كند. عاشق را در مرتبة كمال حالتي دست
ميدهد كه از خود بيگانه و ناآگاه ميشود و
از زمان و مكان فارغ ميشود و از فراق محبوب
ميسوزد و ميسازد. سلطان عشق خواست كه خيمه
بصحرا زند در خزائن بگشود، گنج عشق بر عالم
پاشيد ورنه عالم با بود و نابود خود آرميده
بود و در خلوتخانة شهود آسوده. بطوريكه
ملاحظه ميشود مسألة عشق با لطافت و
ظرافت خاصي نموده شده است و اينان به حكم «المجاز
ُقنطرهُ الحقيقه» عشق بزيبارويان را
مقدمه و سلوكي ميدانند براي عشق پاك خدائي
و بالاخره وصول به معشوق ازلي. اين معني
بطور كامل در منطقالطير عطار و داستان
سيمرغ و نيز در داستان شيخ صنعان و عشق وي
بدختر ترسا نموده شده است. بطوريكه
در منطقالطير عطار ملاحظه ميشود در
ادبيات عرفاني اين عارف بزرگ سمبلهاي
خاصي برگزيده شده است كه نمودار انعكاس
افكار و انديشهه و داستانهاي ملتهاي
مختلف است. مانند: سيمرغ، هدهد، مرغ
سليمان، طوطي، شيخ صنعان، دخترترسا،
سلطان محمود، اياز و ملوك و شاهان مختلف
جهان خضر و الياس، نگارستان چين، طاووس،
جبريل، يوسف و برادران او. عطّار
و منطقالطيّر پس
منطقالطير نمونة كامل ادبيات عرفاني است
كه مجمعالبحرين و يا مجمعالابحر تجلي
داستانها و سمبلهاي ادبي نواحي جهان و
ملتهاي گذشته است. داستان
از اينقرار است كه مرغان همه براي رسيدن به
سيمرغ تلاش ميكنند و گام نخست را براي
رسيدن بدو برميدارند لكن هر يك در اين وادي
خونخوار گام ميگذارند از خطرات و مخاوف آن
آگاه ميگردد لاجرم عقب نشيني ميكند و خود
را از اين معركه بيك سو نگهميدارد.
تا
آنكه هدهد گويد:
بالاخره
هدهد مرغ سليمان در ميان بعنوان پير راه
پديد ميآيد و سمت ارشاد مرغان را تعهده
ميگيرد و بدانها گويد كه شما را شاهي هست
در كوه قاف كه دسترسي بدان بسي دشوار است و
نياز به رياضت و مجاهدت دارد و من كه سالها
قاصد و پيامبر سليمان نبي بودهام اين
راهها به پيمودهام و اما كساني ميتوانند
با من همراهي كنند كه مرد باشند، مرد اين
راه.
سپس
سيمرغ را كه درحد نفس رحماني و عقل فعال و
جبرئيل است توصيف ميكند:
آن
نگارستان چين جهان معنوي ارواح است كه اين
جهان ناسوتي با تمام زيبائيها و مناظرش
مثال و شبح و نمونة جهان حقيقت است اين
رنگهاي جهان رنگآميزي همه نمونهاي از
زيبائي حقيقت است، همة مرغان عاشق و شيدا و
شيفتة سيمرغ ميشوند كه اصل و منشأ آنها است
و در اين راه گام برميدارند. بلبل شوريده و
عاشق پيشه در اينراه وارد ميشود ولكن
گرفتار عشق مجازي گل است و دلكندن از گل
نتواند، لاجرم دچار ترديد ميشود و گويد:
اين
عشقهاي مجازي زود گذر است و دوام ندارد
وانگهي مقرون بانواع كدورتها و زشتيها و
ناراحتيها است، سپس طوطي در اين راه گام
نيگذارد لكن وي نيز بوضع موجود علاقه دارد
و پايبند علائق مادي است.
طاووس
با ناز و كرشمه جلو ميآيد و در اين راه گام
ميگذارد لكن وي نيز فداي ناز و كرشمه و
خودخواهي خود است و خودبين است و خودبين
خدابين نتواند باشد و خود اعتراف كند.
موطن
من بهشت بود گناهي كردم و از بهشت رانده
شدم من را همان بهشت بسنده است به سيمرغ ره
ندارم. بط نيز در اين راه قدم ميگذارد و عقبنشيني
ميكند و گويد:
سپس
كبك، هماي، باز، بوتيمار، بوف، صعوه و
ديگر مرغان همه عذري ميآورند و خود را هر
يك پايبند چيزي ميداند و نهايت آمال و
آرزوي خود را بيان ميكند و از ورود در اين
راه محال عذر ميخواهد و لكن هدهد يكيك را
پاسخ ميگويد تا مرغان عزم خود را جزم
ميكنند كه راه بسوي شاه را بهپيمايند،
باشد كه بوصال معشوق خود برسند و راه رسيدن
بدان را از هدهد كاركشته كه مرشد كّل است
بپرسيدند.
در
اين راه سروجان يكجا بايد داد كه عاشقي راه
پر هول و خطر است.
زكريّا
را با ارّه دو نيم كردند و دم نزدي كه:
و
بالاخره آنها را به سيمرغ كه در وجود خود
آنهاست هدايت ميكند و سپس حكايت عشق شيخ
صنعان را بميان ميآورد و بطرز جالبي اين
داستان را بيان ميكند.
شيخ
عاشق دختر زيباي مسيحي ميشود و از تمام
مقامات صوري و ظاهري و مريد و مرادي دست
ميكشد و عشق دختر ترسا را بر همه چيز رجحان
نيدهد و در اين راه سرزنشها و خواريها
تحمّل ميكند لكن در راه عشق خود همة اين
دشواريها را بر خود هموار ميكند و در حقيقت
بجز معشوق زيباي خود به چيزي دگر انديشه
نميكند رسوائيها، لعنتها، خفّت ها را تو
گوئي كه نميفهمد و نميبيند كه حُبّ
الشيئي يعمي و يصّم او بجز معشوق هيچ
نميخواهد. پس
از اين تمثيل كه براي نمودن اين معني است
كه هر كس بخواهد به معشوق خود برسد بايد از
همة تعلّقات دست بشويد، به اصل موضوع باز
ميگردد و همة مرغان عازم سلوك ميشوند:
و
بالاخره قرعة فال رهبري و ارشاد به هدهد
افتاد و او را عنوان قطب و مقتداي خود
برگزيدند و باز هم در هول و هول و هراس
افتادند و بنزد هدهد آمدند و از او آداب
سلوك را بپرسيدند:
راه
و رسم سلوك چيست، ما را رهبري كن و راه
بنماي، هدهد يكيك مناسك و آداب اين راه
را برميشمارد و مرغان يك يك و هزيك بنوعي
اشكال ميكند. هدهد در اينجا مانند پير يكتا
و مرشد بيهمتا و قطب زمان در ضمن حكايت و
داستان از قول اين و آن مناسك سلوك را ياد
ميدهد و باشكالات مرغان پاسخ ميگويد ضمناً
حكاياتي مانند حكايت محمود و دور افتادن
از لشكريان خود و برخورد كردن او با پسر
بچه و انباز شدن با او در بازي و باز دور
افتادن سلطان محمود از لشكريان خود و
برخورد با پيرمرد خاركن و حكايت شيخ
خرقاني و رفتن او به نيشابور و گرسنگي كه
بدو راه يافت و حكاياتي ديگر نقل ميكند و
بدين وسيله مرغان را در جريان خطرات را ه و
اين سير و سلوك قرار ميدهد، تقريباً
سرگذشتهاي جالب بسياري از مردان را ه حق
ذكر ميشود مانند، شبلي، شيخ بصره، حلاج،
ذوالنّون، بوعلي طوسي. يكي
از نكات جالب عطّار كه مّلا جلال رومي
بعدها بدنبال وي رفته است همين است كه هر
اشكال و ايرادي كه باو ميشود، ضمن حكايتي
به طرف، راه را از چاه ميفهماند و راه
درست را مينماياند. عطّار
دربسياري از حكايات خود در اين كتاب تكيه
به محمود ميكند و البته آن سّري است كه از
حوصلة اين مقالت خارج است. ضمن حكايات،
حكايت برادران يوسف و پناه آوردن باو را
شرح ميدهد كه خود جنبههاي قوي و جالب
عرفاني دارد. و
بالاخره هفت واري هولناك را برميشمارد
كه مرغان بايد طّي كنند تا به سيمرغ برسند.
اين واديها عبارتست از: وادي طلب، وادي
عشق، وادي معرفت، وادي استغناء، وادي
توحيد، وادي حيرت، وادي فقر وفنا، و
بالاخره مرغان براه ميافتند كه بطرف سيمرغ
بروند.
حاصل
سخن اينكه عطّار در عين اينكه شاعريست
چيرهدست و داستانها و حكايات گذشتگانرا
آنچنان در لباس شعر نموده است كه گوئي در
برابر چشم خود است و در جهان عرفان مرديست
توانا و نيرومند و مؤمن و بداستانهاي
تاريخي ايران قديم و هند و بودا و اسلام و
يهود و اسرائيليّات آگاه، وي در اين قسمت
كه مطلوب و منظور اخلاقي خود را در ضمن
داستاني نمايد پيشرو و استاد مّلا جلال
رومي است. در
مقالت ديگري كه تهيه كردهام اشارت نمودهام
كه پس از شيخ شهابالدّين سهروردي حكيم
اشراق معروف يك دگرگوني خاصّي در فلسفة
اسلامي بوجود آمد و فلاسفه و اهل ذوق كم و
بيش جاي پاي وي گام گذاردند و پارهاي از
آنها مسائل ذوقي اشراقي را با فلسفه
درآميختند و عرفان نويني كه تا حدّي
استدلالي است پايهگذاري كردند. شيخ
خود گويد من آنچه را در اين كتاب يعني حكمت
اشراق بيان ميكنم براي خودم قطعي است و
بدان ايمان راسخ دارم و مرا نيازي به برهان
و استدلال و دليل نباشد و ادلّهاي كه
آوردهام پس از يافت آن مسائل است اين روش
بطور مسلّم روش عرفاني است بدين معني كه
عارفان و اهلاللّه در بيان مطالب خود
متوسّل به برهان ودليل نميشدند و بيانات
آنها جمبة خطايي و اظهار حقايق دريافته
است و بهرحال پس از شيخ شهاب همچنانكه
فلاسفةايران و اسلام از بيانات و
اصطلاحات وي بهرهمند شدند عارفان نيز
روش ديگر به عرفان خود دادند يكي از آنجمله
عارفان عزيزالّدين نسفي در انسان كامل
است، كتاب انسان كامل كه از نامش نيز
پيداست كتابي عرفاني است كه در مقام بيان
سلوك انساني نوشته شده است كه بمرتبة كمال
رسيده باشد و يا بعبارت ديگر انساني كه
بخواهد به مرتبت ولايت برسد چه سلوكي بايد
داشته باشد، چه راهي را بايد طّي كند. وي در
اين كتاب فلسفه و عرفان هندي و ايراني
اشراقي و اسلامي را نموده و شريعت را با
طريقت التيام داده است. در
باب وجود و ماهيّت آن راهي را پيموده است
كه صدرالدّين شيرازي پس از وي رفته است،
البته در ظاهر امر چنين مينمايد كه ميان
فلسفة شيخ اشراق و صدرالدّين شيرازي از
لحاظ وجود و ماهيّت كمال اختلاف و تباين
وجود دارد ولكن اگر نمود و بررسي زيادتري
شود و روح و حقيقت كلّي فلسفه شيخ اشراق
در نظر گرفته شود و يا «وجودي» كه مّلا
صدراي شيرازي توصيف كرده است مقايسه شود،
تشابه بسياري در نور شيخ شهاب و وجود منبسط
مّلا صدرا ديده ميشود. بدانكه
گفته شد كه انسان كامل آنستكه او را چهار
چيز بكمال باشد: اقوال نيك، افعال نيك،
اخلاق نيك، و معرف و انسان كامل آزاد
آنستكه او را هشت چيز بكمال باشد: اقوال
نيك، افعال نيك، اخلاق نيك، معارف و ترك
عزلت و قناعت و خمول و هر كه اين هشت چيز را
به كمال رسانيد كامل و آزاد است و بالغ و
حّر. در
ص 31 آية نور را كه از آيات مهّم و متشابه
قرآن مجيد است بنحو جالبي تفسير و تأويل
كرده است و نور را ذومراتب ميداند و بدنبال
آن روح را نيز نور ميداند و داراي مراتب
همچنانكه شيخ سهروردي كرده است. ص
451 درباب سلوك و سالكي كه بمقام وحدت رسيده
باشد سخن گويد بدين شرح است: اي
درويش سالك چون بمقام وحدت رسيد اول
بيابان الحاد پيش آيد و در بيابان الحاد
حلايق بسيارند و جمله وي
گويد سرانجام بايد به شريعت رسيد تا نجات
يافت، نخست شريعت و پايان كار نيز شريعت
است و در اين بين واديهاي خونخوار و گمراه
كننده است چنانكه ملاحظه شد اين همان نوع
افكار عطّار است كه در داستان شيخ صنعان
بنحو جالبي پرورانده شده است. «چلّه
نشستن» مسألة
چلّه نشستن در تصّوف كه يكي از رياضيات
سيروسلوك الياللّه است مسألهايست قابل
مطالعه و دقّت كه از حوصلة اين مقالت خارج
است و بطور خلاصه ميگويم كه عدد چهل ممكن
است از چهل روزيكه حضرت موسي به ميقات و
ميعاد خدا و كوه طور رفت گرفته شده باشد كه
نخست بنا بود سي روز بماند و سپس ده روز
بدان افزوده شد، اصولاً عدد چهل وضع خاصّي
دارد هم از لحاظ طبيعي و هم از لحاظ وقايع
تاريخي مثلاً ميگويند نخستين مرحلة جنين
از هنگام انعقاد نطفه چهل روز است يعني پس
از چهل روز جنين توليد ميشود و انگور در
رأس روز چهلم شراب ميشود و يا سركه ميشود و
بعضي از حيوانات غدرهخوار و جلاله را
بايد چهل روز بست و مراقبت كرد تا حلال
شوند. در
هر حال يكي از رياضتهاي اهل سلوك چلّه
گرفتن است عزيزالدّين شرايطي براي آن ذكر
كرده است. 1-
حضور شيخ و اجازة او 2- وقتيكه سرما و گرما
سخت نبود 3- با وضوء باشد 4- روزه دار باشد 5-
كم خورد 6- كم گويد 7- كم بخوابد 8- خاطرها از
ملكي، شيطاني، رحماني و نفساني بشناسد 9-
همة خواطر را از خود دور كند 10- ذكر دائم. سپس
در باب مرگ اختياري سخن گفته است و معراج
انبيا را برشمرده است تا بمعراج اهل عرفان
و تصوّف رسيده است وي گويد هر كسي را
معراجي است كه آن هنگام كه بكمال رسيد
معراج او را ميسر گردد و گويد: شسخ
ما ميفرمود كه روح من سيزده روز در آسمانها
بماند آنگاه بقالب آمد و قالب در اين سيزده
روز همچنان مرده افتاده بود و هيچ خبر
نداشت و ديگران كه حاضر بودند گفتند كه
سيزده روز است كه قالب تو اينجا افتاده است
….. اين
حكايت و حكايتهاي ديگر عزيزالدّين نسفي
مشابه با داستان خلع كالبدي است كه شيخ
شهابالدّين بافلاطون و حكماي ديگر نسبت
ميدهد. «وحدت
وجود» خلاصة
كلام در وحدت وجود كه تكيهگاه بسياري از
عرفا است و در ادبيّات فارسي بنحو زيبائي
خودنمائي ميكند اين است كه جهان هستي از
ملكوت، لاهوت و جبروت و ناسوت همه يك جهان
است بعضي سايه و ظلّ بعضي دگر و يا همه
مانند يك درياي نور است ذو مراتب بشدّت و
ضعف و يا يك درياست موّاج كه امواج مختلف
آن همواره نمودار ميشود، تكثرات كه
موجودات مختلفند، همان امواج دريايند
وگرنه دريا درحدّ ذات خود يكي است و هرگاه
امواج فرونشيند و دريا آرام شود يك چيز بيش
نباشد و آن دريا است پس عوالم ملكوت، جبروت
و ناسوت همه امواج اين دريايند نهايت
امواجي بزرگتر و داراي نمودي ظاهرتر آدمي
و جنّ و پري و حيوانات و معادن و نباتات و
ساير موجوداتيكه شناخته و يا ناشناختهاند
همه امواج خردتر اين دريايند برحسب منازل
و مراتب خود كه در جوشوخروشند و هرگاه
ارادة ازلي و حكم اميزلي ايجاب كند همه
فروكش كنند و بدريا كه اصل خود است
بازگردند كه فرمود «لمن الملك للّه الواحد
القهار» و «اِنّا اليه راجعون».
اين
آمدوشدها و جوشوخروشها همه امواج يك بحر
بيكرانند كه او را نه آغاز پيدا و ني
پايان نمودار و اين است معني وحدت وجود و
كثرت موجود و اصالت وجود و اعتباري بودن
موجود و گرنه حلول و اتحّاد اينجا محال است
كه در وحدت دوئي عين ضلال است. اي
درويش هر سالكي كه بدين درياي نور رسيد و
در اين درياي نور غرق نشد بوئي از مقام
وحدت نيافت و هر كه بمقام وحدت نرسيد به
لقاي خدا مشّرف نشد و هر كه باين درياي نور
رسيده باشد و در اين دريا غرق گشته همه چيز
يافته باشد.
صفي
عليشاه گويد:
خلاصه
آنكه اشارت رفت كه سخن درباب تصوف وريشه و
وجه تسمية آن بسيار است و ميگويند بدانجهت
صوفي را صوفي گفتهاند كه لباس صوف پوشد و
اين وجه تسميه ظاهراً به حقيقت نزديكتر
است و حرفي نيست كه لباس پشمينه يكي از
ستار صوفيان است و وجوه ديگر كه گفتهاند
مانند چون درصف اول است، چون تولّي باصحاب
صفه كند، چون باطن آنها مصفّا است همه دور
از حقيقت است چنانكه بعضي ديگر گفتهاند
مشتّق از صوفه است يعني امري ناچيز و كوچك
و پست كه بدان رغبتي نباشد و بعضي دگر گفتهاند
از سوفيا يعني دانش است كه لغت يوناني است
درهرحال صوفي آن كسي است كه از هواهاي
نفساني و بهرهها و لذائذ دنيوي بر كنار
باشد و خود را پايبند تعلقّات اين جهان
نكند، نه مالك باشد و ني مملوك كه روي
برخدا دارد كه «و مَن يتوكّل علي اللّه فهو
حسبه». چون بگويد بيان حقايق حال وي بوده و
چون خاموش باشد معاملت او معبّر حال وي
بوده، حجاب خلق و انيّت خود برداشته و آنچه
در سر دارد بنهد و آنچه در كف دارد بدهد كه
فرمود «و سصلمون الطعام علي حبّه مسكيناً
و يتيماً و اسيراً». و
باز همانطور كه اشارت رفت صوفيان خدمتگزار
جهان بشرّيتاند مكتب انسان دوستي و
انسان سازي است و در مقام كمال انسانيّت
خود پيامبرانند، مكتب اخَّوت و برادري است
مكتبي استكه هيجانات روحي بشر را كه ناشي
از ظاهر فريبندة مقامات و مناصب است فرو
نشاند و او را به ناپايداري جهان
ميآگاهاند مادّه و ماديّات را بيك سو مينهد
و گويد:
كه
«الدّنيا جيفه و طّلابها كلاب» با هر رنگي
است و در پي رنگي محض است. مكتب عشق است و
محبّت و عاشقان را مذهب و ملّت جداست (خداست).
تصّوف همه حال است، همه وجد است، همه صفا
است، همه وفا است، بيرنگ و عاشق هر رنگ،
دور از ستيزه و جنگ، رياضت نفس اماره است،
نابود كنندة شهوات ومقامات است، استقامت
اوال است و متخلّق شدن باخلاق نيك و حرّيت
است، آزادگي، فتوّت است و جوانمردي، سخاوت
است وايثار، بيك سو نگريستن و زيستن است،
سير منزلهاي نفس است، صفاي سّر است، زندگي
جاويد و بدون مرگ است، رضا و تسليم است،
صبر و تحمل است، ترك اختيار است، ادب است و
ذك است، امانت است، عطا است، ارشاد خلق
است، تحمّل بلا است و بالاخره دريائي است
ژرف كه همه را حيران كرده تا آنجا كه بعضي
اصولاً او را انكار كردند و دستة ديگر
گفتند خير مطلق آنست و بس. محَّوريت
«خلافت» الهي در تصّوف يكي
ديگر از تكيهگاههاي تصّوف اسلامي خلافت
الهي است كه بناي آن بر اين آيه است كه
فرمود: و
اذقال ربّك للملائكه انّي جاعل فيالرض
خليفه قالوا و نقَّدس لك قال انّي أعلم
مالاتعلمون. و علّم آدم الاسمآء كلَها
ثُّم عرضهم علي الملائكه فقال أنبؤني
بأسمآء هؤلآء ان كنتم صادقين. واذ قلنا
للملائكه اسْجدُ و الادم فسجدوا الأ ابليس
أبي و استكبر و كان مِن الكافرين.
آدم
دو چيز بود، طينت و روحانيت، طينت وي خلقي
بود و روحانيّت وي امر واللّه الامر و
الخلق كه همان مرتبت خلافت الهي است. كه
داند سّر فطرت آدم، كه شناسد رتبت دولت
آدم، عقاب هيچ خاطر بر درخت دولت آدم نه
نشست، ديدة هيچ بصيرت جمال خورشيد مثال
صفوت آدم درنيافت، لاجرم فرشتگانرا زبان
باعتراض آمد كه بارالها بنيان ظلم و فساد
در جهان بر منه، هستي را با آفرينش آدم
ميالاي كه اينان خونخوار و ستمكارانند.
فرشتگان
ندانستند كه غايت آفرينش و زبده و خلاصة
هستي همين آدم خاكي است كه از اشعّة فيوضات
عالم معني برگيرد و از آن بالوپر سازد و
بآسمانهاي معرفت پرواز كند آنجا كه فرشته
ره ندارد. لاجرم ارادت ازلي بر آن شد كه
موجودي آفريند كه همة فرشتگان در خلقتش
متحيّر بمانند، مقام خلت و خلافت و ولايت
را آن خود گرداند، آدم ندانست كه بهر چه
آفريده شده است از آن روي چون در فردوس
اعلي آرام گرفت و برنشست گمان برد كه تا
ابد او را همان
پردة سلامت ميبايد زدن، از جناب جبروت و
درگاه عزّت خطاب آمد يا آدم ما ميخواهيم از
تو مردي بسازيم، تو چون عروسان برنگ و بوئي
قناعت كردي، يا آدم دست از گردن حوّا بيرون
كن كه تر ا دست در گردن نهنگ عشق ميبايد. يا
آدم نگر تا خود بين نباشي و دست از خود
بيفشاني كه آن فرشتگان كه به پردة «نحن
نسبّح بحمدك» نواي «سبّوح قُّدوس» زدند،
خودبين بودند و ديده در جمال خود داشتند و
خود را برتر وبالاتر بدانستند لاجرم باطن
ايشان از بهر شرف تو از عشق تهي كرديم كه تر
ا از قعر درياي قدرت از بهر آن بكشيديم تا
در پردة عصيان خويش نواي «ربّنا ظلمنا
انفسنا» زني. اي
آدم اكنون كه قدم در كوي
عشق نهادي و بار امانت بر دوش، از بهشت
بيرون شو كه اينجا سراي راحت است و امن و
عاشقان درد را با سلامت دارالسلام چه كار!
ترا دوري از معشوق اوليتر:
يا
آدم از اين دار سلامت بيرون شو و در هاوية
خرابآباد و بتكده با ديو شهوت و غضب
گريبان چاك كن و يوسفوار در قعر چاه
كنعان دنيا گرفتار آي و در مقابله با ابليس
نفس زليخائي خود را بيازماي كه:
*
* *
نقس
مكّاره و امّاره را سركوب كن تا به مقام
نفس لوامَّه آيي و از آن قدم فراتر نه تا
مقام خلت و خلافت يابي، انسان كامل شوي،
بصورت عالم اصغر و بمعني جهان اكبر. مقام
خلافت آنگاه حاصل شود كه آدمي به مرتبت
ولايت نائل آيد، مقام ولايت به نزد عرفاء
نيز مقامي بلند است كه بدان مقام نرسند مگر
معدودي از بندگان كه عاشق و شيفتة حقّ
باشند و بجز خدا نخواهند و نجويند «لا خوف
عليهم و لاهم يحزنون» و سپس به مقام «وسقاهم
ربّهم شراباً طهوراً» نائل آيند و در
درياي ژرف معرفت شناوري كنند و گويند:
ولايت
قيام بنده باشد به حّق در مقام فناء از
نفس، آنكه فاني از حال خود بود و باقي در
مشاهدت حّق و خود ازنفس خود خبر ندارد،
عدّهاي از عرفا اين مقام را بالاتر از
خلافت دانند زيرا خلافت بنظر آنها در حّد
رسالت است و با اين وصف كسي بمقام ولايت
نائل مبشود كه در سيروسلوك به كمال رسد و
بُعد و دوري ميان خود و خدا را بزدايد و آن
بواسطة تصفية باطني و نفي خواطر و خلع صفات
بشري و تسوية اخلاق و اعمال ممكن گردد كه
در اين سير سفر نخست را كه سير الياللّه
است از منازل نفس تا رسيدن بافق مبين كه
نهايت مقام قلب است و مبدء تجليَّات
اسمائي است بپايان رساند يعني سفر مِنالخلق
اليالحّق را، و با عزمي راسخ گام در سفر
دوّم نهد و آن سفر را نيز كه سير فياللّه
است بواسة اتّصاف به صفات او و تحقُّق
باسماء او تا افق اعلي كه نهايت مقام روح و
حضرت احديّت است بهپيمايد و سپس قدم در
سفر سوُّم گذارد و به عين جمع و حضرت
احديّت ترقَّي كند و بمقام قابقوسين
نائل آيد و سپس دؤئيّت زدوده شود و به مقام
او ادني دسد كه نهايت اين سير است دراين
مرحله مقام خلافت حاصل شود ولكن باز كمال
طلبد و گام در سيروسفر چهارم گذارد و سير
باللّه عنللّه شروع كند و اين مقام بقاء
بعد از فناء است كمال خلاقت است و براي
انجام وظائف رسالت است و كاملتر از اين
مقام، مقام ولايت است كه آنچه خواهد براي
خدا خواهد و بجز خدا چيزي ديگر نخواهد و
نبيند از همه چيز بجز خدا برهد.
موسي
به كوه طور به طلب رؤيت سفر روحاني كرد
لاجرم سي روز روزه گرفت، در انتظار
بماند، او را طعام و شراب ياد نيامد، از
گرسنگي خبر نداشت كه مخمور حّق بود و در
سفر كرامت از خود بيخود گشت، سر در خود گم
كرد از جام قدس شراب محبّت نوشيد، از بخار
عشق موج «أرنيِ» برخاست، لكن پاسخ «لن
تراني» شنيد كه هنوز مقام ولايت نيافته
بود و محرم راز نگشته.
يحيي
بن معاذ رازي از براي سلطان بايزيد بسطامي
بنوشت كه «سكرت من كثره ما قد شربت من كأس
المجنّه» بايزيد در جوابش بنوشت كه اي
ناپخته تو هنوز در قيد خودي و خودخواهي و
ترا آن ظرفيّت نيامده است كه بجرعهاي
يحيي كه در كام مودّت چكانيدهاند مستي
ميكني، ديگران هستند كه درياها از شراب
عشق دركشيدهاند و هنوز زبان از دهان
بيرون افتاده ميگويند: ديگر هيچ داري
بيار، تو هنوز اندر گاههاي نخستين هستي و
گمانبري كه از جام عشق سيراب شدهاي و
بمقام محبّت و ولايت رسيدهاي، زهي خامي و
ناداني اي يحيي:
*
* * موسي
در بدايت سكر بود زود بگفتار آمد كه «ارنيِ
انظر اليك» لكن محمّد مصطفي در نهايت سكر
بود دم فروبست كه «لااحصي ثناءً عليك» و
اين است مقام ولايت كه فرمود «فاءذا أجبته
كمت سمعه و بصره» و «عبديِ اطعني حتّي
اجعلك مثليِ».
و
بطوريكه ملاحظه ميشود هر يك از اين مسايل
آنچنان تار و پود ادبيّات پارسي را مقهور
خود كرده است كه همة مسايل ديگر را اعّم از
اخلاقيَّات، اجتماعيّات، اقتصاديات و
اموري ديگر را تحت الشُّعاع و تحت سيطرة
خود قرار داده است.
|