در مكتب بُزرگان

حكيمي پسران را پند همي داد كه جانان پدر هنر آموزيد كه ملك و دولت دنيا را اعتماد نشايد و سيم و زر در سفر بر محل خطر است يا دزد ببرد يا خواجه بتفاريق بخورد. اما هنر چشمه‌اي زاينده است و دولتي پاينده اگر هنرمند از دولت بيفتد غم نباشد كه هنر در نفس خود دولت است هنرمند هرجا كه رود قدر بيند و درصدرنشيند و بي‌هنر لقمه چيند و سختي بيند.

«شيخ مصلح‌الدين سعدي شيرازي»

 

*

 

كه مردم هنري زين چهارچيز نيست بري

چهــار چيــز شــد آئيــن مــردم هنــر

بنيك نامــي آن را ببخشــي و بخــوري

يكي سخــاوت طبعي چو دسترس باشـد

كه دوسـت آينه باشـد چـو اندر او نگري

دو ديگـر آنكــه دل دوستـــان نيــازاري

چو عذر خواهد نــام از گنــاه او نبــري

سه ديگر آنكه كسي گر بدي بجاي تو كرد

نگاهداري تا وقت عــذر غــم نخــوري

چهارم آنكه زبان را بگـاه گفتــن زشــت

«انوري»

 

*

 

بدان و آگاه باش اي پسر كه مردم بي‌هنر مادام بي‌سود باشد. چون مغيلان كه تن دارد و سايه ندارد. نه خود را سود كند و نه غير خودرا و مردم نسب و اصيل اگربي‌هنر بود. از روي اصل و نسب از حرمت داشتن مردم بي‌بهره نباشد و بتر آن بود كه نه گوهر دارد و نه هنر. اما جهد كن كه اگر چه اصيل و گوهري باشي گوهر تن نيز داري كه گوهر تن از گوهر اصل بهتر كه بزرگي هنرودانش را است نه گوهر و تخمه را و بدان كه ترا پدرومادر نام نهند همداستان مباش. آن نشاني بود. نام آن بود كه تو به هنر برخويشتن نهي كه اگر مردم را با گوهر اصل گوهر هنر نباشد صحبت هيچكس را بكار نيايد و در هر كه اين دو گوهر يابي چنگ در وي زن و از دست مگذاركه وي همه را بكار آيد.