كلانتري، منوچهر. "رزم‌وبزم شاهنامه در پرده‌هاي بازاري قهوه‌خانه‌اي". دوره12، ش134 (آذر52): 2-15، تصوير.

 

خلاصه:درباره انگيزه پهلواني و آئين پهلوانان، تاثير جنبش آزادي خواهي و مشروطه طلبي برهنر زمان خود ـ قهوه‌خانه،‌نقالي و شاهنامه خواني در قهوه‌خانه‌ها، معرفي نقاشان قهوه‌خانه‌اي معروف بعدازمشروطيت، شرح موضوعهاي نقاشيهاي قهوه‌خانه‌اي و نقش شاهنامه درآن،‌شرح ترسيم بارگاه و بارگاه نشينان، منظره‌سازي، تصوير پهلوانان و پيري ـ نقش زن درشاهنامه و تصويرزنان دراين پرده‌ها، نوروسايه دراين نقاشي‌ها ـ نظري اجمالي بركارهاي "حسين قوللر" و "مدبر" و موضوع پرده‌هاي آنان.

رزم و بزم شاهنامه در پرده‌هاي بازاري «قهوه‌خانه‌اي»

منوچهر كلانتري

انگيزه‌ي پهلواني و آئين پهلوانان نيمه اساطيري ايران، نبرد با اهريمني‌ها و سياهكاريها بود. براساس اين آئين و انگيزه بود كه خدايان بوجود مي‌آمدند و مي‌پائيدند؛ كه دين، چه مهري و چه مزدائي، قوام مي‌گرفت؛ كه نيروي خارق‌العاده‌ي پهلوانان، پيش از آنكه خاك سرزمين اقوام ديگر را به توبره كشد، پاكي و روشني را پاسداري مي‌كرد و درين راه از «يزدان پاك» مدد مي‌گرفت.

قصه‌ي زندگي سراسر نبرد و ستيز اين مبشران انديشه‌ي يزداني، زبان به زبان مي‌‌گشت تا به حماسه‌سراي گرانمايه، فردوسي، رسيد و در كتاب او، شاهنامه،‌جاوداني شد. پس از فردوسي در دوره‌ي حيات مينياتور، تصويرهاي فراواني از داستانهاي حماسه‌ي ملي زيب صفحات خطي شاهنامه شد. مينياتور، زيبائي آفرين و آرامي‌بخش بود و مينياتورساز بمقتضاي شرايط اجتماعي زمان، از حماسه‌ي ملي و رسالت پهلواني،‌درك ويژه‌يي داشت كه با جنبش و جوشش ذاتي حماسه جور درنمي‌آمد. در اوايل دوره‌ي صفوي، مينياتور به اوج نرمشو خمش رسيد و در غايتي كه يافته بود پابرجا ماند. در دوره‌ي زنديه، نقاشي با رنگ و روغن و در اندازه‌هاي بزرگ رواج بيشتري گرفت. مينياتور در قالب تازه‌يي تجديد يات كرد و تركيبي يافت از شيبوه‌ي سنتي با پيرايه‌‌هاي كمتر و نرمشهاي كمتر و رنگهاي كدرتر باضافه‌ي تأثيرهائي از نقاشيهاي مغرب‌زمين. نقاشان اين دوره بيشتر به تصوير شاهزاده‌ها و مجلسهاي بزم دربار و درباريان دوره‌ي خود مي‌پرداختند تا به نقش داستانهائي از حماسه‌ي ملي. شكل و سبك نقاشي دوره‌ي زنديه در دوره‌ي قاجار، پخته شد و جا افتاد.

تولد رستم در حضور سيمرغ

گرچه نقشهائي كه از داستانهاي شاهنامه از ابتداي دوره‌ي قاجار تا آغاز جنبش مشروطه خواهي تصوير نيشد به نقاشيهاي قهوه‌خانه‌يي نزديك بود ولي هنوز روح حماسه در آنها تجلي نداشت. جنبش آزادي‌خواهي و مشروطه‌طلبي، پس از قرنها ستمگري و ستمبري و حقارت و سكون، سراسر كشور را فراگرفت؛ معمولاً در چنين وضعي، هنر، به تندي شكل وسبك عوض مي‌كند تا با انديشه‌ي نو و آئين نو هماهنگ شود؛ ولي چون به وجود آمدن قالبي نو كه قابل تطبيق باشد با جنبش آزادي‌خواهي مردمي كه به نهادهاي مترقي اجتماعي جهان آشنائي درستي نداشتند، بزودي امكان نداشت به ناگزير آرمانههاي ملي در قالب شيوه‌ي سنتي نقاشي بصورت نقشهائي از حماسه‌ي ملي ارائه شد. نقشهائي كه از داستانهاي شاهنامه، در گرماگرم مشروطه‌خواهي بودجود آمد، براي اولين‌بار در تاريخ هنر نقاشي ايران،‌نه براي ارضاي اشرافيت و زينت كاخها و تالارها و صفحات كتابها ساخته شد و نه براي نقش‌آزمائي و تفنن، بلكه اين‌بار پيامي دربرداشت كه از مردم گرفته بود و با تمام معنايي كه در ذات خود مي‌پروريد، به مردم گرائيد.

يكي از مهمترين و آشكارترين انگيزه هاي پديد‌آمدن نقشهاي حماسي و مذهبي رواج روز‌افزون نقالي و شاهنامه‌خواني و كلام گرم و گيراي نقالان، در قهوه‌خانه‌هاي رو بافزايش پايتخت بود. قهوه‌خانه مكاني بود كه از هر تيپ و طبقه- حتي بازماندگان اشرافيت- بآنجا ميرفتند و چائي مينوشيدند و قليان ميكشيدند و ساعتي گپ ميزدند و خودي صفا ميداند. غروب كه ميشد كاسبكارها، صنعتگران، و هنرمندانِ نقاش،‌گچبر، بنا، معمار و … دست از كار مي‌شستند و به قهوه‌خانه‌هاي محله خود يا قهوه‌خانه‌هاي دور وبر بازار و گلوبندك مي‌شتافتند تا پاره‌اي از شب را فارغ از زحمت روزانه بگذرانند.

در بيشتر قهوه‌خانه‌هائي كه بروبيائي داشت و بازار كرمي، نقالي خوش بيان با صدائي بم و زنگ‌دار، صدائي كه گوئي از قعر دورانهاي اصاطيري بگوش ميرسيد، داستانهائي از شاهنامه را با شاخ‌وبرگ نقل ميكرد. بعضي از اين نقالان در ايجاد هواي قهرماني و تفسير پندهاي انساني فردوسي هنگامه ميكردند. در گرماگرم سخن نقال، آرزوي قهرمان شدن يا بدنبال قهرمان پوئيدن همچون سايه‌ي سنگيني بر دلها مي‌نشست … اما همين مردم كه زمزمه‌هاي دروني‌شان ميرفت تا بفرياد تبديل شود، از احوال نهادهاي اجتماعي دنياي نو، بي‌خبر بودند و به شيوه‌ي پدران خود، چشم براه قهرماني داشتند كه به همتي مردانه، غرور از دست رفته و قوميت زوال گرفته‌شان را زنده كند، قهرماني رستم‌آسا و كيخسرووش و سياوش‌آئين. قهرمانهائي از اين دست هميشه در قلب و روح ملتها بوده‌اند …

سرانجام قرمانهاي مردم، بر پهنه‌ي بوم تابلوهاي گوناگون حماسي و مذهبي تولد يافت. نقاشان قهوه‌خانه‌يي كه قهوه‌خانه پاتوق روزها و شبهايشان بود، بيشتر از آنچه كه از نقال گرفته بودند، به قهوه‌خانه‌ها باز پس دادند؛ طولي نكشيد كه ديوار قهوه‌خانه از تابلوهاي رزمي و بزمي و مذهبي پوشيده شد. قهوه‌چي‌ها اولين سفارش دهندگان تابلوهاي قهوه‌خانه‌يي بودند و از ميان آنها سه چهار تن كه علاقمندتر بودند و اقبال روزافزون مردم باينجور تابلوها به وجدشان آورده بود، به نقاشان، تابلوهائي را با اجرت ناچيز سفارش ميدادند و بهترين آنها را خود برميداشتند و باقي را بقيمت نسبتاً خوب «آب ميكردند» بجز قهوه‌چي‌ها، دلالاني هم پيدا شدند كه كارشان خريد و فروش تابلوهاي قهو‌ه‌خانه‌يي بود.

درميان نقاشان قهوه‌خانه‌يي بعد از مشروطيت، حسين قوللر آغاسي و محمد مدبر، چيره‌دست‌تر و آگاه‌تر بودند. حسين قوللر و مدبر در كارگاه كاشي‌سازي و طراحي استاد علي‌رضا- پدر حسين- طراحي و نقش‌اندازي بر كاشي و رنگ و روغن‌كاري بر پارچه و ديوار را آموختند و به جرگه‌ي نقاشان سنت‌گراي زمان خود پيوستند. حسين قوللر به رمز قهرمان‌سازي دست يافت و مدبر در تصوير وقايع مذهبي و داستانهاي شاهنامه، خلاقيت و استقلال حيرت‌انگيزي بروز داد.

اين دو نقاش بي‌ادعا و بي‌برگ و نوا، از جنبش اصيل مر دم كوچه و بازار مدد گرفته و راهي يافته‌اند براي متعالي كردن نقشهاي سنتي؛ راهي كه ميشود آن را ادامه داد و با آن بيان كرد، قصه گفت و فرياد كشيد و تسلي داد. اين نقشها تركيبي است سرشار از واقع‌گرائي و خيال‌پردازي: شيوه‌ي مدبر در ارائه پهلواني، حق‌جوئي و حق‌گوئي اولاد علي و نمايانيدن قساوت دشمنان خاندان پيغمبر، در نقشهاي رزمي و غير رزمي مذهبي، بي‌همتاست. هيچ دستي و قلمي تاكنون توانائي آنرا نداشته است كه صاحبان رسالت خدايي را تا باين اندازه بمردم نزديك كند و بويژه با حماسه‌هاي ملي سرزمينش جوش دهد.

… و ترديدي نيست كه نقاشان قهوه‌خانه‌يي توانسته‌اند كه شگفتيهاي پهلوانان حماسه‌ي ملي را در نهاد طرح و رنگ جاي دهند و بتصوير روح پهلواني به شيوه و سليقه‌ي فردوسي نزديك شوند. فردوسي معجزه‌ري است كه شگفتيهاي نيروي امسانهاي برتر را بساده‌ترين و رساترين بياني توصيف ميكند و غيرممكنها را ممكن مينماياند. نقاش قهوه‌خانه‌يي نيز با كنار گذاردن حقارتهاي ويژه‌ي نقشهاي قاجاري و با خلق شيوه‌ي تازه‌ي توصيفي توانسته است كه به رمز تصوير ابرمرديها، با رنگ و بوي ايراني توفيق يابد.

از آغاز مشروطه‌خواهي تاكنون، نقاشان قهوه‌خانه‌يي، بيشتر داستانهاي رزمي و بزمي زير را از شاهنامه تصوير كرده‌اند. اين نقشها يا اوج يك داستان است و يا سرآغاز يك درام.

كشته شدن فيل سفيد ديوانه بدست رستم.

نبرد رستم و ديو سفيد.

نبرد رستم و سهراب، بيشتر صحنه‌ي مرگ سهراب بدست رستم.

نبرد رستم و اشكبوس.

نبرد رستم و اسفنديار.

نبرد رستم در جنگ هفت لشكر و باسارت گرفتن خاقان چين.

سياوش در آتش.

سياوش بزير تيغ «گروي زره» بفرمان افراسياب.

بيرون آوردن رستم، بيژن را از چاه افراسياب.

فرار كيخسرو و مادرش بهمراهي گيو از توران بايران.

كشتن آذر برزين بهمن و اژدها را.

رستم در بارگاه سليمان.

بهرام گور در ميان دو شير.

بهرام و گلندام.

خسرو شيرين.

بارگاه منوچهر.

بارگاه كيكاوس.

بارگاه كيخسرو.

جشن عروسي رستم در دربار كاوس.

بزم دربار كاوس بمناسبت عروسي گيو با گشسب بانو، دختر رستم.

مجلس شكايت گيو از گشسب به سبب بدرفتاريهاي وي نزد كاوس.

مجلس حكم دادن به سياوش براي دريافت ماليات از …

جشن تاجگذاري كيخسرو

رستم خاقان چين را به كمند انداخته- خاقان چين سوار بر فيل است- حادثه‌ئي از جنگ هفت لشكر. (نقاشي رنگ روغن اثر مدبّر)

در اين تابلوها، حتي در صحنه‌هاي رزمي مذهبي نيز به جنبه‌هاي نفي نسبي حيات خاكي و در غم زيستن- كه در مذهب بودا و تصوف ارتجاعي جائي و مقامي دارد- عنايتي نشده است. گوئي پيشروان اينچنين نقشها، بوسيله‌ي نقالان خوش‌بيان و تيزهوش، تا اندازه‌يي، بمعني اشعار رثائي و پند‌آميز فردوسي رسيده و كم و بيش دريافته‌اند كه آن خردمند، غم نامردانه و بي‌خردانه زيستن را دارد نه غم زيستن را. نقاش، رغبتي به ترسيم لحظه‌هاي شكست پهلوانان و نام‌آوران ايراني، نشان نداده و از تصوير سروري و سرافرازي و غرور دلاوران، حتي در لحظه‌هائي كه در نبردگاه موقع خوبي ندارند و جنگ را  باخته‌اند يا احساس شكست ميكنند، خودداري نكرده است. او تنها به سربلندي پهلوانان تابلوهاي خود ميانديشد. قهرمانان، در خيال دورپرواز او زنده‌اند و در نهاد خود رمزي از دوام زندگي دارند، رمزي كه بزندگي معني ميبخشد: زنده بودن، همبسته بودن و خردمندانه زيستن.

فرامرز، در نبرد با بهمن، آنچنان تناور و تسخير ناپذير تصوير شده و آنقدر براحتي فيل و بهمن شاه و فيلبان را بر سر چنگ آورده كه گوئي حيات با همه مرزهاي پنهان و آشكارش، با تن او و با افتخار او پيوندي ابدي يافته است.

سياوش سر بزير تيغ گروي‌زره، دژخيم خونخوار سپاه افراسياب ميدهد ولي از مظلوميت و بي‌پناهي نسبي- كه در شاهنامه به آن اشاره شده است- نيز اثري در او نيست چرا كه به پاكي و رسالت خود ايمان دارد. تصوير مرگ سياوش، تصوير مرگ و خون نيست، زبوني و بزدلي نيست بلكه تصوير به هيچ نگرفتن مرگ است و سياهكاري پاسداران تاريكي.

در شاهنامه غم از دست رفتن پهلوانان ايراني و نابودي پاره‌اي از كشور كم نيست ولي در نقشهاي حماسي قهوه‌خانه‌يي، تنها چند تا از آنها كه جنبه‌ي قوي نمايشي دارد و نه از سربلندي ايراني ميكاهد و نه به دشمن ميافزايد، تصوير شده است:

زمين خوردن رستم در نبرد با سهراب كه تنها بدرخواست سفارش دهندگان دلال در حدود سه چهار تابلو، به قلم حسين قوللر كشيده شده است.

مرگ سهراب در نبرد با پدرش، رستم.

بچاه افتادن رستم به نيرنگ برادرش شقاق.

بآتش رفتن سياوش براي اثبات بي‌گناهي‌اش.

كشته شدن سياوش بدستور افراسياب.

شيرين‌ترين و گيراترين و در عين حال غم‌انگيزترين داستانهاي شاهنامه، داستان رستم و سهراب است، و اوج آن مرگ سهراب، كه همه نقاشان حماسه ساز و دلالان و سفارش‌دهندگان به آن رغبت داشته‌اند. تجسم مرگ سهراب و دريغ رستم حتي براي نقالي سالديده، با همه گرمي نفسي كه داشته و مددي كه از اشعار هيجان‌انگيز شاهنامه ميگرفته و آرايشي كه بكلام و آهنگ صدا و حركات موزون خود ميداده، بسي دشوار بوده، چه رسد بناشي كه تنها بزبان گنگ طرح و رنگ ميانديشيده و بيان ميكرده است.

بگمان من حسين قوللر آغاسي، بهترين تصوير از مرگ سهراب بدست داده است. در اين تابلو مي‌بينيم كه:

سهراب با پهلويي دريده و خونين سر بر زانوي رستم دارد و با چشماني درشت و بيحال به رستم مينگرد. رستم، دستي بزير سر سهراب گرفته و با دست ديگر، پنجه‌هاي يخ كرده‌ي او را ميفشارد. در پس صحنه‌ي اول تراژدي، سواران ايران، با تشويشي محسوس به پدر و پسر مينگرند و سواران توران سرد و ساكت و افسرده برجاي ايستاده‌اند. اينهمه سكون در كنار هياهوي روح خسته‌ي رستم و خون داغي كه از تن سرد سهراب ميرود، بيان ميكند، پيروزي و شكست بي‌ثمري را.

بفاصله كمي از رستم و سهراب، رخش و سمند- كه ازتخمه رخش است- بازي غم‌انگيز ديگري دارند: سمند، كه گوئي همه چيز را فهميده «يكه ميخ» اش را از جا كنده سر بزير انداخته و بسوي رخش روان است. رخش، بر سر سم ايستاده، خشمگين است و بسختي شيهه مي‌كشد.

رنگهاي تابلو با همه تندي و خامي، زير دردي كه برسينه‌ي تابلو سنگيني ميكند، كدر مينمايد. مرگ سهراب، دريغ رستم، تاخت آرام و بي‌هياهوي تك سواران ايراني بسوي دربار كاوس، رنج خفت‌آلوده‌ي سواران توراني و شيهه‌ي رخش و سوگ عميق سمند تركيب بي‌مانندي است از امكانات توصيفي اشعار فردوسي و عوامل ذهني نقاش.

در شاهنامه، رستم در مرگ سهراب خاك برسر ميريزد و بسختي مويه ميكند ولي در اين تابلو و همه تابلوهائي كه نقش‌پردازانش بر سر موضوع مرگ سهراب، نقش آزمايي كرده‌اند. بجز يكي دومورد- رستم را به بهترين فرم ممكن، با مرگ پسرش روبرو كرده‌اند و كوشيده‌اند تا سر پهلوانان ايران، همچون آيتي خدايي مرگ فرزند دلاورش را پذيرا شود.

رستم، ر كشتن سهراب جانب مردي را نميگيرد: او يكبار از سهراب زمين ميخورد و به نيرنگ از چنگ او ميگريزد و به كنار جويباري پناه ميبرد و سر بسوي يزدان پاك برميدارد و از او ميخواهد كه پاره‌يي از زوري را كه از او بازستانيده تا سبكتر بر زمين گام بگذارد، دوباره بدو بازگرداند. فرداي آن‌روز، به سهراب كه ميرسد امانش نميدهد و او را سرچنگ برميدارد و به زمينش ميزند و پهلويش را ميدرد. اما، نقاشان باور داشته‌اند كه رستم در نبرد با سهراب، پايش بسوراخ موشي فرو ميرود و بر زمين ميافتد، و نيز: رستم كمر بسته علي بود و هيچ نيروئي در جهان با او تاب برابري نداشت.

مردم هر دوره، قهرمانان ملي خود را آنطور كه ميخواسته‌‌اند ميپذيرفته و كارها و رسالتهاي آنها را متناسب با وضع و حال زمانه‌ي خود درك ميكرده‌‌اند.

مردم ايران نيز در دوره‌هاي مختلف پيرايه‌هائي به پهلوانان نيمه اساطيري و تاريخي شاهنامه بسته‌اند تا آنها را به زمان و باورها و سنتهاي خود نزديكتر كنند و كارها و كردار آنها را با پاره‌يي از اعمال و فضيلتهاي رايج زمان خود، ارزيابي كنند. شاهنامه خوانها ونقالان، در اشاعه و ساختن بعضي از پيرايه‌ها و دستكاري كردن پاره‌يي از اعمال بعضي از پهلوانان شاهنامه، نقش بزرگي داشته‌اند، بنابراين ارزيابي اندازه‌ي تأثير كلام گرم نقالان دوره‌ي قهرمان‌جوئي در گرماگرم مشروطه‌خواهي، بر نقاشان قهوه‌خانه‌يي چندان دشوار نيست و پذيرفتن بعضي از پيرايه‌ها و نقش خرق عادتهائي كه فردوسي نيز از گفتن و پرورانيدن آن دوري ميكرده، از سوي نقاشان، توجيه‌پذير است.

نقاشان حماسه ساز به رسالت يزداني سه ابرمرد، رستم و كيخسرو و سياوش، در دايره‌ي خاكي يقين داشته و علاوه بر آن مي‌پنداشته‌اند كه اين سه مرد، از قالب الفاظ كتاب شاهنامه پا بيرون ميگذارند و در ركاب امام غايب مسلمين- بهنگام ظهور- شمشير ميزنند. نقالان بداستان سياوش و بآتش رفتن او كه ميرسيده، ذكري هم از ابراهيم خليل ميكرده‌اند كه بميان آتش رفت و از بركت وجودش آتش بر او گلستان شد. نقاشان نيز، كه سياوش را آميزه‌يي از بت‌شكن ابراهيم و پارسايي يوسف و دليري شاهزاده‌يي ايراني ميدانسته‌اند دريغشان ميآمده است كه شاهزاده‌يي با آنهمه دليري و پرهيزكاري ذاتي، در جرگه‌ي پيامبران نباشد، از اين‌رو، وي را بر اسبي سفيد نشان ميدهند كه دارد از ميان شعله‌هاي آتش، بتاخت ميگذرد و بر دست او درفش سبزي است كه برآن آيه‌ي «نصر من‌اللّه و فتح قريب» نوشته شده است. اين بشارت تكان‌دهنده پيغمبر اسلام است بتازه مسلمان صدراسلام. درفش سبز و شعار اسلاميان، سياوش اوستا را از قعر تاريخ بمردم زنان ما نزديك ميسازد و با آرمان مردم كوچه و بازار پيوندش ميدهد.  

فرامرز فيل حامل بهمن را بر سردست بلند كرده است

اگر بر سياوشي كه حسين قوللر كشيده است، درست بنگري، زير علم سبز، در پس سرخي شعله‌ها ميان سينه‌ي او كتابي خواهي ديد، آيه‌هاي بقلم نيامده‌ي اين كتاب، مهر و دوستي و پاس حرمت انساني را بشارت ميدهد.

رستم، درشاهنامه، همه‌اش با پاكي و مردانگي قرين نيست، صفتهائي هم دارد كه هرانساني ممكن است داشته باشد، ولي در اين تابلوها، از زبونيهاي بشري او اثري نيست. نه عشق ميورزد، نه خسمي نابجا دارد و نه بر قاليچه‌يي خوشرنگ و گرانبها لميده است و نه زني در كنار گرفته است. هميشه و در همه ‌جا، «غرق آهن و پولاد» آماده‌ي نبرد با دشمن نيرنگ‌باز و نابكار است. نقاش، از پير خردمند خود فردوسي، كم و بيش آموخته است كه ستايشگر پيروزيهائي باشد كه به هدفهاي عالي انساني نزديكتر است. رستم ستايشگر حق بود. مردي كه سرانجام از بن چاه بيرون خواهد شد و در ركاب امام دوازدهم شيعيان شمشير خواهد زد. پيش كسوتان نقاشان قهوه‌خانه‌يي، مانند نقالان قديمي باور داشتند كه رستم درزمان سليمان داود ميزيسته و روزي براه ميافتد تا به دربار سليمان رود و از او باجي كلان بستاند. در راه به كودكي برميخورد كه سر راه بر او ميگيرد. كودك كه حضرت علي است و به اعتقاد شيعيان، گوهر پاكش قديمتر از خلقت عالم است، برستم ميگويد: اي پهلوان به كجا ميروي؟ تهمتن جواب ميدهد ميروم تا از سليمان كه ثروت و جلال فراوان دارد، باج بستانم. حضرت علي ميفرمايد: من پهلوان بارگاه سليمانم، اگر توانستي مرا ازجا بركني، از سليمان نيزخواهي توانست باج بستاني. رستم دست مياندازد و كمربند كودك را ميگيرد تا او را از سر راه خود دور كند اما هرچه فشار ميآورد كودك از جا نمي‌جنبد. رستم سه با ميكوشد تا بر اين موجود خارق‌العاده چيره شود، ولي كوشش او بجائي نميرسد. كودك دست ميبرد و «كمرزنجير» رستم را ميگيرد و بهوا پرتابش ميكند. رستم از ابرها هم ميگذرد و باندازه‌يي بالا ميرود كه سرود ملائك را ميشنود. از ميان ملائك فرشته‌يي ندا در مي‌دهد كه: اگر طالب نجاتي بگو يا علي مرا درياب. رستم هم فرياد ميزند: يا علي مرا درياب. علي دست ميبرد و رستم را ميگيرد و بر زمين مي‌گذارد و حلقه‌يي در گوش او ميكند و ميگويد: اگر به بارگاه سليمان راه يافتي، از وي بخواه تا حلقه را از گوشت بيرون كند. رستم بخدمت سليمان ميرسد و در پيشگاه او و ملكه‌اش بلقيس و آصف‌برخيا- وزير سليمان- و صدها جن و ديو و پرنده و چرنده، با صلصال و خلخال پهلوانان بارگاه، كشتي ميگيرد و آن دو دلاور را بر زمين ميزند، سليمان حلقه را از گوش رستم بيرون ميآورد و او را دركنار خود مينشاند. تصوير «رستم در بارگاه سليمان» نقش لحظه‌يي است كه بر صلصال و خلخال پيروز شده و مورد عزت و بزرگداشت، سليمان قرار گرفته است.

در برخي از تابلوهاي قهوه‌خانه‌يي، ضمن تصوير صحنه‌يي از يك داستان رزمي، كارهاي شگفت‌انگيزي نيز از پهلواني ايراني گنجانيده شده است كه در شاهنامه وجود ندارد. از آن جمله نمايش حيرت‌انگيز فرامرز است در تابلوي رزم فرامرز- پسر رستم- با بهمن پور اسفنديار.

در شاهنامه، بهمن پس از مرگ رستم به خونخواهي پدر بر زال و فرامرز ميتازد و در نبردي كه ميان او و مردان فرامرز روي ميدهد، فرامرز پس از برداشتن زخمهاي مهلك، بدست پهلواني اردشير نام اسير ميشود و بفرمان بهمن بر سر دار ميرود. نقاش هم اين را ميداند. ولي مگر ميشود برادر سهراب و پسر رستم را بآساني دربند اردشير بدخو يا بر سر دار بهمن تصوير كرد؟

در اينجا نقاش براي كوچك نشان دادن ننگ شكست پوررستم، از مطلبي مدد ميگيرد كه بعضي از نقالان كهنه‌كار و حماسه‌هاي ديگر ملي آمده است با حرارتي تمام نقل ميكنند: فرامرز پس از اينكه دل از پيروزي بر بهمن ميبرد، خود را بزير شكم فيل بهمن ميرساند و با يك تكان فيل و بهمن و فيلبان را نابود كند ولي بهمن خود را از فيل بزير مياندازد و ميگريزد. سرانجام، فرامرز پس از كشته شدن ياران فداكارش يكه و تنها و زخم خورده، آنقدر با سپاه بهمن ميجنگد تا بازوي سطبرش از كار ميافتد و شب هنگام تن خسته‌اش را بدامنه‌ي كوهي ميكشد و همانجا پس از چند روز مبارزه با مرگ ميميرد. بهمن فرمان ميدهد كه جسد فرامرز را بدار آويزند.

درحماسه‌هاي «بهمن‌نامه» و «فرامرزنامه»، فرامرز پس از نبردي طولاني با بهمن، سرانجام كشته ميشود و جسدش را بدار ميكشند. درين دو كتاب از فيل و فيل سواري بهمن و خرق عادتي كه نقالان بفرامرز نسبت ميدهند اثري نيست.

در تابلوي «نبرد فرامرز و بهمن» فرامرز، بزرگتر از تن‌وتوش ده مرد تناور، درحاليكه فيل بهمن را بآساني سرچنگ دارد، تصوير شده است. بهمن هراسان است و يكدست خود را به نشانه‌ي امان خواستن به پيش آورده است. گوئي بهمن همان پهلواني نيست كه نزد رستم رزمندگي آموخته و كارزارها ديده است. هول و هراس بر دل سپاهيان سنگيني ميكند. نقاش ميداند كه كندن فيل از زمين در قدرت هيچ ابرمردي- حتي فرامرز- نيست. و نيز آگاه است كه سرانجام، پهلواني كه سينه‌‌ي فراخش نيمي از تابلو را پر كرده، زنده بر سر دار خواهد رفت و درين قالب حيرت‌انگيزي كه برايش ساخته است چندان نمي‌يابد ولي چه كند تا مفت و آسان پور رستم را بچنگ بهمن بدخو نيندازد؟ پس، شبرنگ، اسب وفادار فرامرز را واميدارد تا با سمهاي گران به سختي بر سر و خرطوم فيل بكوبد. نقاش در اين تابلو براي نشان دادن ابرمردي فرامرز و پستي و حقارت بهمن، از تمام عوامل و عناصر نقش مدد گرفته است … و اين يكي از غم‌انگيزترين و در عين حال افتخار آميزترين تجليات روح ايراني قهرمان جوست.

رستم برخلاف آئين ديرين ايراني، شاهزاده‌كشي ميكند و به بدگرفتار ميشود. بهمن نيز خاندان كهن‌مايه‌ي رستم را كه مظهر وطن‌پرستي و اعمال و كردار انساني بودند از ميان برميدارد و سرانجام دردناكي براي خود ميسازد.

در شاهنامه، بهمن به مرگ طبيعي ميميرد اما در حماسه‌هي منظوم بهمن‌نامه، فرامرزنامه و مجمل‌التواريخ، داستان مرگ بهمن باين صورت آمده است كه بهمن و آذر برزين- سپهسالار بهمن- بهمراه سپاهي گر ان در دشتي به اژدهائي برميخودند؛ اژدها سر راه بر آنها ميگيرد و سپاهيان فراري ميشوند. بهمن به تشويق آذربرزين- پسر فرامرز- شمشير از نيام ميكشد و بسوي اژدها ميرود ولي اژدها بهمن را بكام سوزان خود ميكشد. بهمن، درلحظه‌هايي كه گرفتار نفس آتشين اژدهاست چندبار از آذربرزين كمك ميخواهد اما آذربرزين از جا نميجنبد و رستم تور را نيز از رفتن مانع ميشود. باري، اژدها برابر چشمهاي اين پهلوان، بهمن را زير دندانهاي تيزش خرد ميكند و ميبلعد. و باين ترتيب برزين، از نابود كننده خاندانش انتقام مي‌گيرد.

در تابلوي «بهمن دركام اژدها» برزين را مي‌بينيم كه چون كوهي- به نسبت اندازه‌اي اژدها و بهمن- در برابر اژدهاي دماني كه بهمن را تا نيمه بكام فرو برده است ايستاده و شمشيرش بر كمر اژدها فرونشسته و چيزي نمانده است كه اژدها و بهمن را دوپاره كند.

مقاش قهرمان‌جو، بيش از آنچه كه در شاهنامه و ديگر حماسه‌هاي ملي آمده است، به كين خون پاك فرامرز، از بهمن‌شاه انتقام ميگيرد و در دلخراش‌ترين وضعي كه ممكن است براي يك پهلوان، پيش بيايد، بدست پسر فرامرز، دوپاره‌اش ميكند.

در تابلوي «بارگاه ضحاك و قيام كاوه آهنگر» كاوه علمي بدست دارد كه بر روي آن آيه «نصر من‌اللّه و فتح قريب» نوشته شده است.

در شاهنامه، كاوه پس از كشته شدن پسرانش بدست ضحاك، پيش‌دامن چرمين خود را بر سر ني ميكند و بياري فريدون و مردم كوچه و بازار، بدربار راه مي‌يابند و ضحاك ماردوش را بكوه دماوند ميبرند و در غاري محبوس ميسازند.

نقاش قهوه‌خانه‌يي داستان را باين صورت پذيرفته است كه: كاوه آهنگر را براي تعمير يكي از سرستونهاي كاخ ضحاك بدربار ميبرند: تا ضربه‌ي چكش كاوه، با سرستون آشنا ميشود، سرستون بشكل سر گاو در ميآيد و بر پيشاني گاو آيه «نصر من‌اللّه و فتح قريب» نقش مي‌بندد. شب همانروز كاوه، نوح نبي‌اللّه را در خواب مي‌بيند كه باو ميفرمايد: برخيز و بياري مردم، بساط ضحاك را درهم بريز، فرداي آنشب از كوره حدادي‌اش جرقه‌يي بزرگ ميپرد و بصورت آيه «نصر ….» بر پيش دامن او نقش ميشود. كاوه پيش‌دامن را بر سر چوبي ميكند و مردم را  بخلع ضحاك بشارت ميدهد.

پس از ناپديد شدن كيخسرو و بچاه افتادن رستم و مرگ فرامرز، ديگر تصوير قصه‌ي پهلوانان نوخاسته بر اي نقاشان و دوستداران داستانهاي پهلواني، رنگ و بوئي ندارد. در تابلوهاي رزمي قهوه‌خانه‌يي حتي براي نمونه نيز تصويري از پهلوانيهاي اسفنديار و بهمن و گشتاسب ديده نميشود. بنظر نقاش پس از مرگ فرامرز، ديگر هيچ داستاني از داستانهاي شاهنامه، ارزش تصوير شدن را ندارد. تصوير زبونيهاي پهلوانان نامدار حتي شاه و شاهزاده‌هاي ايراني، مانند بهمن و اسفنديار را در برابر رستم و رستميها، نشانه‌ي غرور ملي ميداند. رستمي‌ها را يزدان‌پرست ميشناسد و بدين‌داري و يزدان‌شناسي اسفنديار و بهمن كه به زرتشت گرائيده‌اند، اعتقدي ندارد.   

بارگاه و بارگاه‌نشينان:

ترسيم بارگاه يكي از مشكلترين كارهاي نقاش قهوه‌خانه‌يي است. بقول نقالان «چهارصد گرد گردنكش» را «دور تا بدور بارگاه» نشانيدن بطوريكه ويژگيهاي چهره‌هاو پيكرهايشان بخوبي ديده شود كاري است درخور حوصله‌ي فراوان.

شاهزادگان «شاه وارث‌ها» سمت راست شاه بر كرسيهاي زرين مي‌‌نشينند و خاندانهاي كاوياني، حجازي و زابلي، سمت چپ. شاهزاده‌ها به ترتيب سن و مقام بارگاهي و ارزش جنگي، از كنار تخت شاه بسوي پائين بارگاه قرار دارند. طوس، سپهسالار ايران و بزرگ شاهزاده‌ها كمي جلوتر از رديف اول شاهزاده‌ها، با غرور شاهانه مي‌نشينند. سمت راست او گستهم- برادرش- و سمت چپ او برادر ديگرش جاي دارند.

دبير، سمت چپ، كنار تخت شاه جاي دارد. پهلوي دبير، زال زر- پدر رستم و مشاور شاه- مي‌نشيند. گودرز- سردار و مشاور جنگي- كنار زال قرار دارد. كمي دورتر از زال و گودرز، رستم، جلوتر از پهلوانان كاوياني، زابلي و حجازي بر صندلي مخصوص جاي گرفته است. گيو- سردار بزرگ و داماد رستم- سمت چپ و فرامرز و طوس و گستهم و پهلوانان نوخاسته و دست دوم خاندانهاي چهارگانه، در دو يا سه رديف مي‌نشينند.

اگر دربارگاه كاوس يا خسرو بمناسبتي مجلس بزمي برپا باشد. نقاش شاه را در حاليكه بر اورنگ شاهي تكيه داده است، در گوشه‌يي از بارگاه تصوير ميكند و پهلوانها را طوري بر كرسيها مينشاند كه هم فضائي باشد براي جولان ساقيان و رقاصه‌ها و نوازندگان و هم ترتيب قرارگرفتن پهلوانان برهم نخورد.

هنگاميكه مجلس شكايتي، گفتگوئي يا مشورتي دربارگاه كاوس و كيخسرو برپاست شاه بر تختي مرصع، در ميان تابلو قرار دارد و رديف شاهزاده‌ها از يك سو و پهلوانان خاندانهاي ديگر از سوي ديگر بشكل دو ضلع مثلث، به دو گوشه‌ي زيرين تابلو فرود ميآيند. گرچه اين مثلث دست نقاش را بازميگذارد تا به صحنه عمق بدهد و قواعد مناظر و مرايا را بكار بگيرد ولي او، آگاهانه باين فريب تن در نميدهد. او ميگويد: «تابلوي مرا آدمها پر ميكنند، آدمهايي كه هر كدام بنوبه‌ي خود در نگاهداري تخت‌وتاج و مرزوبوم اين سامان از خودگذشتگي‌ها و قهرمانيها كرده‌اند. كداميك از اين پهلوانها را عقب‌تر بگذارم و كوچكتر تصوير كنم كه بارزش خانوادگي و جنگي او از لحاظ موقع و مرتبه، و به شناسائي او از نظر بيننده، لطمه نخورد؟»

نقاش، درست ميگويد، دوستداران نقشهاي حماسه‌ي ملي خوشتر دارند كه با پهلوانهاي محبوب خود، در بزم و رزم زندگي كنند، تا عمق و جلال و شكوه بارگاه را بنگرند.

مثلث غير عمقي شاه و پهلوانها منطقي‌ترين مشكل نمايش درجه‌ها و مرتبه‌هاي درباريان است. نقاش قهوه‌خانه‌يي با آگاهي ار بُعد سوم به سنت ديرين نقاشي ايران وفادار ميماند و شاه و پهلوانها را تقريباً به يك اندازه مينماياند.

تابلوي «نبرد رستم و اسفنديار» كار مدبر و تابلوي «بزم كيخسرو» كار عباس بلوكي‌فر و …. نشان ميدهد كه هرگاه نقاش بخواهد يا لازم بداند ميتواند ابعاد را در ارائه‌ي عمق و فضا بخوبي بكار گيرد. شيوه‌ي نقاشي قهوه‌خانه‌يي از شيوه‌ي نقاشي سنتي ايران جدا نيست و با كوشش نقش‌آفريناني مانند حسين قوللر و محمد مدبر- دو نقاسي كه خيالشان كرانه ناپذير مينمود و ذهنشان بلوغ شگرفي يافته بود- براهي افتاده است كه ميتوان آنرا با معيارهاي جهاني سنجيد.

زباني است ويژه اقليم ما از ميان زبانهاي گوناگون قصه در اقليمهاي مختلف. نقاشان قهوه‌خانه‌يي، اين رسولان دربدر و قهوه‌خانه‌نشين باقيمانده‌ي صورتگران كهنه‌كار و سنت‌گراي قديم ايران‌اند كه با كني دخالت موضوع تابلو را براي ما قابل قبول، يا بهتر، واقعي ميگردانند. عباس بلوكي‌فر يكي از بهترين نقاشان قهوه‌خانه‌يي بحق باور دارد كه: «نقشهاي خيالي ناگزير بايد ردپائي از خيال داشته باشد، در خيال بعدي نيست و اندازه‌ها هم بهم ميريزد» به گفته‌ي روانشاد حسين قوللر: «وقتي غلط سازي منظور را بهتر ادا ميكند، چه بهتر كه غلط سازي كنيم.»  

رستم به حضور سليمان باريافته است. (رنگ روغن اثر حسين قوللر آغاسي)

پيروي رستم بر سهراب. (نقاشي رنگ روغن اثر مدبّر يا به احتمال فتح‌اللّه قوللر آغاسي)

در تصوير بارگاههاي كاوس وكيخسرو: پهلوانهايي را كه جوان و سرزنده مي‌بينيم كه حتي در زنان كاوس هم پير و خانه‌نشين شده‌اند- مانند قارون رزم‌زن، پسر كاوه آهنگر. يا به دلاوراني برميخوريم كه حتي در دوره‌ي كيخسرو نيز يال نكشيده و بعرصه نرسيده‌اند. نام بيشتر پهلوانها بالاي سر آنها نوشته است. رنگ صورت «شاه وارث‌ها» روشنتر از كاويانيها و رنگ كاويانيها روشنتر از حجازيهاست. چهره‌ي زابليها نيز برنگ كاويانيهاست. بيشتر چهره‌ها صاف و پاك و بدون شيار و اثر سالديدگي است. در ميان پهلوانان بنام و درباري، بيژن پور گيو صاحب زيباترين و برازنده‌ترين اندامهاست. زشت‌ترين صورتها از آن گرازه است؛ پوزه‌‌يي برآمده دارد و دو دندان پيشين او مانند گراز بر روي لبش خم شده است؛ نقاشان از نام او در تصوير چهره‌اش مايه گرفته‌اند. ترسناكترين و پرهيبت‌ترين صورتها از آن گيو است: صورتي درشت و گوشت‌آلود و سبيلي پرپشت و از «بنا گوش بدر رفته» دارد. مردمكهاي چشماي آبي او بشكل قطره اشك است. سر دو ابروي او كمي رو به بالا برگشته و شياري عميق ميانشان افتاده است. زال و رستم را با خصوصيات برجسته و چشمگيري كه دارند بآساني ميتوان شناخت.

شاه‌وارثها:

طوس- سپهسالار ايران و بزرگ شاهزاده‌ها.

گستهم- برادرطوس.

ريب- پسر طوس.

زريف- پسر طوس.

بهزاد- پسر گستهموژ.

گرازه «البرزبرز»- داماد طوس.

زابليها:

زال‌زر- معروف به «اعليحضرت زابل دستان سام».

رستم- پور زال.

فرامرز- پور رستم.

برزو- پور سهراب معروف به «گَوِ برزگرزاده» گو، نزد نقالان چهار بار از «يل» پهلوانتر است.

تيمور شق‌كمان- پور برزو.

تور- پور تيمور.

سام- پور فرامرز.

جهانبهخش- پور فرامرز.

جهانگير- پور رستم.

تور «تور تبردار»- پور جهانگير.

قهرش «قهرش پلنگ‌پوش»- پور  جهانگير.

تور «تور ديوانه»- پور فرامرز.

رستم- پور تور ديوانه. بعضي از نقالان قديمي رستم‌پور تورديوانه را رستم ثاني ملقب به آذربرزين ميدانند.

كاويانيها:

قارن رزم‌زن- پدر گودرز.

گودرز- پسر قارن و سپهسالار و صدراعظم ايران بقول نقالان: «اتابك ايران».

ارزال- پسر كاوه‌ي آهنگر.

گيو «گيوالف سالار» يا «گيوالف چشم» و به گفته‌ي نقالان: «سالار دلاوران ايران‌زمين»- پسر گودرز.

بيژن- پور گيو.

اردشير- پور بيژن.

فرهاد- پور بيژن.

رهام- پسر گودرز.

ميلاد- پسر گودرز.

كشواد- پسر گودرز.

حجازيها:

گرگين «اميرگرگين» بگفته نقالان، امير پهلواني است كه سروسالار خانداني باشد.

كشواد- پور گرگين.

ميلاد- پور گرگين.

كاوك- پور گرگين.

سعدان- نوه گرگين.

شباهنگ- نوه گرگين.

كهرم

بهرام

كيوان

منظره‌سازي:

نقاشان، «طبيعت سازي» در متن صحنه‌هاي رزمي را دوست ندارند. ميگويند: «انسان، بويژه انسان قهرمان، گرچه جزئي است از طبيعت ولي جزئي است ارزنده و شايسته‌ي آنكه خود نقطه عطف و گاهي همه چيز تابلو باشد. اوست كه به طبيعت معني ميدهد و مسير تاريخ جهان‌را معين ميكند.»

نقاشاني مانند مدبر، اسمعيل آرتيست، حسن اسمعيل‌زاده و يك دو تن ديگر به طبيعت سازي دست زده و خود را آزموده‌اند ولي موفق نشده‌اند كه ميان پهلوانان اين‌جور تابلوها، با كوه و دشت و آبشار پيوندي برقرار كنند؛ چرا كه كارهاي پهلوانان زمانهاي دور، زير آفتاب داغ و در پهنه‌ي دشتهاي بي‌كرانه بهتر است و بيننده ايراني، انبوه لشكريان غبار گرفته را در پس پهلوانان ميان ميدان، زيباتر و پرمعني‌تر از انبوه درختان افق صحنه‌ي رزم ميداند. اين پهلوانان كه نيمي از فضاي تابلوهاي خالي از پيرايه را گرفته‌اند، بمردم خسته ار خمودگي و بي‌جنبشي ميآموزند كه آنچه در پيكار ميان راستي و نادرستي عامل و اسباب پيروزي است، تلاش تن‌ها، سلاحها، اسبها و مغزهاست و ايمان بزندگي.

نقاشان معتقدند كه بجاي كوه و دشت و فضاي سبز بايد نقس پيروزي و ننگ شكست را تصوير كرد. در بعضي از تابلوها مانند «تابلوي نبرد رستم و اسفنديار» (كار اسمعيل آرتيست) و «تابلوي بيژن و هومان» آستين زره رستم و بيژه كوتاه و بازوهاي ستبرسان برهنه تصوير شده است. اينجور تصرفات در نقشهاي سنتي، نقالان را بايراد واميدارد و دلالان و دوستداران و خريداران را دلپسند نميافتد. پوشيدگي مردان، يكي از آئينهاي ديردين ايراني بوده است، گويا تصوير بازو و پاي لخت، تأثير باسمه‌هاي رزمي غربي بوده است در نقاشان جواني كه بعد از 1320 بروي كار آمده‌اند.

پهلوان و پيري:

در نقشهاي قهوه‌خانه‌يي، زمان، در تغيير چهره و اندام پهلوانان حماسه ملي، نقشي ندارد. رستم را- بجز در تابلوي كشتن پيل سفيد و در تابلوي بزرگي از مجموعه‌ي حوادث برجسته‌ي وي،- كار حسين قوللر – در بزم و رزم، از آغاز كار پهلواني تا زماني كه بدست برادر خود به چاه مي‌افتد، به هيئت «جهان پهلوان» با ريش بلند دو شاخ مشكي و خفتان ببربيان دربر و كلاه ديو سفيد بر سر تصوير شده است.

كيخسرو با همه دليري و كينه‌جوئي، از روز تاجگذاري تا پايان كار افراسياب، رعنا پسري تصوير ميشود كه تازه پشت لبش سبز شده و با نرمش محبت انگيزي بر اورنگ كياني تكيه زده است.

چهره‌هاي قارن رزم‌زن، زال، گيو، طوس و گودرز و بهران و رهام و … در سراسر زندگي و پادشاهي كيكاوس و كيخسرو بدور از ردپاي زمان تصوير شده است.

البته، نقاش توانائي آن را دارد كه بر صورتها چين و شيار بيندازد و موهاي كاوس و طوس را كافوري كند و قارن رزم‌زن را باستناد فرموده‌ي فردوسي- كه بهنگام مرگ گرشاسب پيري دوتا بوده- پير و ازكارافتاده ترسيم كند، ولي بيم آن مي‌رود كه سفيدي مو و شكستگي چهره و نرمي عضلات و هر تغيير ديگر در تركيب پهلوانها، بشاناسائي چهره‌هاي شناخته شده لطمه وارد سازد و موجب شود كه در بينندگان و نقاشان تابلوهاي حماسي، از اينكه پهلوانهاي محبوبشان يكي‌يكي به پيري ميگرايند و از صحنه‌ي نبرد دور و دورتر ميشوند، دريغي بزرگ بوجود آيد زيرا اين‌جور نقشها درپي قهرمان‌جوئي مردم و در دوران خاصي از مبارزات و دگرگونيهاي اجتماعي پديد مي‌آيد و بعيد نيست كه پيري و شكستگي كه طلايه‌دار مرگ قهرمان است مردم قهرمان‌جو را در جاودانگي پهلوانان حماسه‌ي ملي به ترديد اندازد و ذوق قهرمان سازي را از نقاش بگيرد؛ از اين روست كه در پرده‌هاي بازاري كيخسرو همچنان جوان و زيباست و رستم پس از هفتصد سال زندگي و نبرد همچون آيه‌اي از سرزنده‌گي و پهلواني بر رخش مي‌نشيند و شمشير ميزند بي‌آنكه يك تار موي سفيد در انبوه ريش دوشاخ او برويد.

سياوش پسر كيكاوس پادشاه ايران از ميان آتش ميگذرد. (رنگ روغن اثر همداني)

كشته شدن ديو سفيد به‌دست رستم (رنگ روغن اثر حسين قوللر)

زن درپرده‌هاي بازاري:

در حماسه‌ي ملي فردوسي فراوانند زناني كه همپا و همركاب مردان ميجنگند و گاهي يكه‌تاز ميدان نبرداند و گوي مردي از مردان رزمساز ميربايند:

جريره دختران پيران- زن سياوش- چون فرود، پسر خود را بدست سپاه طوس كشته مي‌يابد «پرستندگان» را از مويه كردن باز ميدارد و گنجها را آتش مي‌زند، شكم اسبان را مي‌درد و بر بالين فرود مي‌‌آيد و خود را مي‌كشد.

گردآفريد، دختر كوتوال دژ سپيد، با سهراب درمي‌افتد و عشق او را كه از تورانيانش مي‌پندارد نمي‌پذيرد.

گشسب بانو، دختر رستم، با سهراب نبرد مي‌كند و كتف او را با گرز درهم مي‌كوبد. اين زنان با همه آزادگي، در تابلوهاي قهوه‌خانه‌يي جاي شايسته‌اي ندارند. مگر در يكي دو صحنه از مجموعه‌ي تصويرهاي زندگي يك قهرمان، يا ضمن ارائه اوج داستاني، خودي بنمايند آنهم در كسوت زنان قاجاري و با پوشيدگي‌و حياي ويژه‌ي زنان اين دوره.

نقاش، گشسب بانو و گردآفريد را باين بهانه كه در ايجاد اوج ماجرائي هيجان‌انگيز، نقشي ندارند تصوير نميكند. تنها از زنان بنام شاهنامه در تابلوهاي قهوه‌خانه‌يي رودابه مادر رستم را در تابلوي بزرگ زندگي رستم مي‌بينيم كه مانند زنان اشرافي قاجاري در تالاري وسيع با ترئيناتي بديده آشنا بر بستر زايمان، درد ميكشد و چشم براه بدنيا آمدن رستم است. و فرنگيس افراسياب را كه سواره همراه گيو و كيخسرو از توران بايران ميگريزد و سودابه- زن كيكاوس- را كه هنگام «بآتش رفتن سياوش»، با ترس و حجب، از غرفه‌يي بشيوه زنان حرمسرا، نگران سياوش است.

باري، نقاش قهوه‌خانه‌يي قهرمان‌ساز است و از قهرمان دليري، بي‌پروائي و راستي ميخواهد و هرگز باور ندارد كه ميشود مردي و مردمي را در دامان زن آموخت يا در زني پيدا كرد، حتي اگر اين زن تهمينه باشد يا گشسب و يا گردآفريد.

سيمرغ، مرغ افسانه‌يي و رمز حكمت و بلوغ انساني، در شاهنامه، مرغي است عظيم و بهمه‌كار توانا. دانا و حكيم و تيزپرواز است و در كوه قاف بسر ميبرد. زال زر (پدر رستم) را در آشيان خود پرورده و گشاينده‌ي گره‌هاي كور زندگي زال و رستم است. حسين قوللر در تابلوي بزرگي كه از حوادث زندگي رستم ترتيب داده، سيمرغ را در تالار خانه‌ي زال بالاي سر رودابه، بهنگام درد زايمان و تولد رستم، درحال پرواز ترسيم كرده است. در تابلوي «رستم در خدمت سليمان» نيز سيمرغ، بالاي سر سليمان و رستم در پرواز است. تابلوي «رستم در خدمت سليمان» را بجز حسين قوللر، عباس بلوكي‌فر نيز با تركيبي ديگر كشيده است.

پيش‌كسوتان نقاشي قهوه‌خانه‌يي، به تبعيت از نقالان قديمي، باور داشتند كه سيمرغ، نام بي‌معنائي‌است براي موجودي كه علم و حكمت دارد و باحوال آدميان آگاه است؛ نام او «سيماي حكيم» است. 

ابلق:

تعداد و بزرگ و كوچكي و رنگ ابلق يا ابلقهائي كه بر كلاه جنگي پهلوانان داستانهاي حماسه‌ي ملي تصوير شده نشانه‌ي ارزش جنگي و موقع نظامي آنهاست.

رستم، تنها پهلواني است كه تك ابلق سرخ بر كلاه دارد. كيقباد پدر كسكاوس به همت رستم، از مازندران بايران زمين مي‌آيد و به تخت شاهي مي‌نشيند و به پاس دليريهاي رستم، فرمان ميدهد كه تك‌ابلقي سرخ بر پشت بر كلاه او استوار كنند.

طوس، تك ابلق آبي دارد.

شير اوژن- برادر زال- هفت ابلق «نيمرنگ» (آميزه‌يي از سفيد و صورتي كمرنگ) دارد.

برزو- پور سهراب- چهار ابلق نيمرنگ بر كلاه دارد.

پيران، تك ابلق آبي دارد.

فرامرز، سهراب، گودرز، گيو، رهام و ديگر پهلوانان، در شمار پهلوانا «دوابلقه» هستند.

باريافتن رستم به پيشگاه كيكاوس. (رنگ روغن اثر عباس بلوك‌فر)

پهلوانان و سبيل:

پهلوانهائي كه دوره‌ي نوجواني و بي‌تجربگي را گذرانيده و ارزش جنگي بهم زده‌اند، سبيل دارند.

گيو دارنده‌‌ي پرپشت‌ترين و كلفت‌ترين سبيلهاست.

بيژن- پور گيو- يلي است با بروبرزي تحسين انگيز و سزاوار اينكه سبيل داشته باشد ولي براي او كه چهره‌يي زيبا دارد، سبيل نميگذارند تا از لطف و زيبائي چهره‌اش نكاهد.

«يل»ها:

پهلوانهايي كه صفت «يل» را بدنبال نامشان ميآورند:

گرشاسب- بهرام- پور گودرز- فرامرز- سهراب.

«محاسن» دارها:

كيكاوس- زال- رستم- قارن- طوس- گوردز- ارزال- گرازه- بهمن- اشكبوس- گرسيوز- پيران- افراسياب.

سايه‌روشن:

پيدا نيست كه بر آدمها و اشياء تابلوها از كدام سو نور مي‌تابد تا در خط گسترش‌اش سايه‌هايي بوجود آيد. صورتها، همه پاك و روشن و بدون سايه‌اند. ابتدا، نقاش بر زمينه‌ي پرده يا جبه و قبا، گل يا بته جقه مي‌كشد و سپس برروي پارچه نواري سرتاسري از رنگ سير مي‌گذارد، پس از اينكه رنگ كمي خشكيد، قلم‌مو را با دستمال خشك مي‌كند وبطور افقي از چپ به راست به رنگ مي‌كشد «سير و نيم‌سير مي‌كند»؛ به اين ترتيب بر پارچه مي‌افتد ولي گل و بوته با چين و شكن پارچه چين نميخورد. نقاش دربند اين نيست كه براي نور خط سيري درنظر بگيرد و در امتداد آن سايه بسازد، همينكه پارچه با سير و نيم‌‌سير كردن چين برداشت از آن دست برميدارد. چين در آرنج و زانوي آدمهاي تابلوها، بيشتر بد و نادرست افتاده است. گاهي پهلواني دوسر دامن قباي خود را بزير كمربند برده است تا هنگام سواري يا كشتي با هم‌نبرد، دست و پاگير نباشد. چين‌هايي كه بر اين دامنها «دامن يلي» افتاده است به ظاهر از بدترين چين‌هاست.  

كشته شدن هومان، پهلوان توران به‌دست بيژن، پسر گيو (اثر مدبّر)

نظري اجمالي بر كارهاي حسين قوللر ومدبّر:

مدبر، طرح آدمهاي تابلوهايش را بلند و درشت ميساخت.

حسين قوللر، صورت و بالاتنه را متناسب و پاها را كوتاه.

مدبّر، ميكوشيد تا آدمها و اشياء تابلوهايش به طبيعت نزديكتر باشند بدون اينكه از هواي قصه تهي شوند.

حسين قوللر، به رنگ و ريزه‌كاري اهميت ميداد و به منظره‌سازي و قواعد مناظر و مرايا عنايتي نداشت. او ميگفت: «ما كه نميتوانيم در اطاق دربسته طبيعت را آنطور كه هست بسازيم، چرا غلط سازي نكنيم؟ … غلط سازي، اساس خيالي سازي است. نقاش خيالي ساز تا آنجا كه ميتواند بايد از واقع‌گرايي بدور باشد.» از زبان عباس بلوكي‌فر گفته‌شده است.

مدبر، گاهي در متن تابلوهايش طبيعت سازي ميكرد.

حسين قوللر، رنگهاي خام و سير را بكار ميگرفت.

مدبر، رنگهاي پاك و روشن را دوست ميداشت و رنگها را با كمي رنگ سفيد ميآميخت. رنگ سياه در كارهاي او ديده نميشود. او، از تيرگي و تاريكي هراس داشت.

حسين قوللر، بدور رنگهائي كه ميان طرح آدمها و اشياء مينشانيد با قلمي نازك خطي قهوه‌يي سير يا سياه ميكشيد. (قلم‌گيري ميكرد).

مدبر، هيچگاه بدور رنگ و طرح تابلوهايش خط نميكشيد. او مي‌پنداشت كه قلم‌گيري نشانه‌ي ضعف رنگ‌آميزي و ناتواني نقاش است. او ميگفت: چرا ما مخلوقات خدا را درتابلوهامان باسارت خط سياه وقهوه‌يي بيندازيم؟ … خط را در مرز ميان دورنگ مختلف هم ميتوان ديد.

حسين قوللر، تابلوهايش را چه رزمي و چه مذهبي- بهر ترتيبي بود- «پر ميكرد» از دروپنجره و فرش و نقشهاي اسليمي و پرده‌هاي گلدار و …

مدبر، اهميت نميداد باينكه تابلوهايش پر باشد يا نباشد؛ نقش را بحكم ضرورت ميساخت. بيشتر تابلوهاي رزمي مذهبي‌اش پر است از آدم و سلاح و اسب و سپاه. او، معتقد بود كه بيشتر جنگهاي مذهبي، جمگ مغلوبه است و درك روحانيت حق‌جويان حسيني، در جمع كفّار، آسانتر صورت ميگيرد.

قهرمانان تابلوهاي حسين قوللر با همه دلاوري و ستبري ظاهري كمي ناتوان و راحت طلب مينمايند.

قهرمانان تابلوهاي مدبر، سرشارند از عصياني تند و غنائي شگفت‌انگيز.

بعضي از دوستداران تابلوهاي قهوه‌خانه‌يي، تابلوهاي رزمي حسين قوللر را اصيل‌تر ميدانند و تابلوهاي مدبر را آراسته‌تر و تميزتر.

نقاشاني كه از آغاز مشروطه‌خواهي تا به امروز داستانهاي رزم و بزم شاهنامه را تصوير مي‌كرده‌اند:

سيد رسول امامي- نقاشان قهوه‌خانه‌يي از او به عنوان پيش كسوتي آگاه و سزاوار احترام ياد مي‌كنند. استاد علي‌‌رضا قوللر آغاسي- پدر حسين قوللر- به شاگردي او افتخار مي‌كرد. سيد رسول برحمت ايزدي رفته است.

استاد علي‌رضا قوللر آغاسي- از كاشي‌سازان و نقش- پردازان بنام بود.

حسين قوللر آغاسي- در نقش صحنه هاي رزمي و بزمي شيوه‌هاي تازه آورد. استادي بنام بود و شاگردان زيادي زير دست او تعليم گرفتند. وي در سال 1345 به جاويدانان پيوست.

محمد مدبر- هيچ نقاشي تا به امروز، در ترسيم حوادث مذهبي به پاي او نرسيده است. پهلوانان تابلوهاي رزمي او، بلند و سترك‌اند و در چهره‌شان غروري شگرف نهفته است. مدبر بسال 1346 در اوج خلاقيت خود و فقري كه هميشه با آن دست بگريبان بود، بخاك رفت.

محمد رحماني- نزد حسين قوللر شاگردي ميكرد و از مدبر هم چيزهايي آموخت. رحماني سالهاست كه دست از نقاشي كشيده است.

استاد غدير- با مدبر و حسين قوللر در كشيدن صحنه‌هاي مذهبي و حماسي همكاري ميكرد و چندسالي پيش از مرگ بكار اصلي خود كه نقاشي ساختمان بود، بازگشت.

محمد صانعي- سالهاست كه دست از نقاشي كشيده است و در سنگ تراشيهاي شهر ري، بر سنگهاي گور، اشعار رثائي مي‌نويسد.

ميرزا حسن (حسن شله)- چشم از جهان فروبسته است.

عباس بلوكي‌فر- شاگرد خوب حسين قوللر بود. وي در ترسيم وقايع مذهبي و حماسي، شيوه‌يي مخصوص به خود دارد.

فتح‌اللّه قوللر آغاسي- پسر‌خوانده‌ي حسين قوللر است و خود را وارث شيوه‌ي حسين ميداند.

حسن اسمعيل‌زاده- نقاشي است نيز دست و شيرين‌قلم. نزد محمد مدبر و حسين قوللر نقاشي آموخته است.

علي طاهر- نقاش ساختمان است و در گرماگرم رواج تابلوهاي قهوه‌خانه‌يي، تابلوهاي مذهبي و حماسي هم ميكشيد.

حسن طاهر- نقاش ساختمان است و در گرماگرم رواج تابلوهاي قهوه‌خانه‌يي، تابلوهاي مذهبي و حماسي هم ميكشيد.

حاج محمد- نقاش ساختمان است و درگرماگرم رواج تابلوهاي قهوه‌خانه‌يي، تابلوهاي مذهبي و حماسي هم ميكشيد.

اسمعيل آرتيست- دستي روان و قلمي شيرين دارد. كارهايش تركيبي است از كار حسين قوللر و مدبر به اضافه نوآوري‌هايي كه مورد پسند دوستداران اينجور تابلوها نيست.

امير حسين قائم مقامي- به سال 1349 چشم از جهان فروبست، نقاشي متوسط بود.

علي همداني- وفات كرده است، كارهايش را نديده‌ام.

حسين همداني- پسر علي همداني- نزد پدرش به رموز نقاشي سنتي آشنا شد. از حسين قوللر و محمد مدبر نيز چيزهاي بسياري آموخت. حسين، يكي از بهترين نقاشان سنت گراي زمان ماست.

محمد درويش- «پرده درويشي» ميكشد. نزد حسين قوللر شاگردي ميكرد، پيش از آنكه به كشيدن پرده درويشي بپردازد، نقشهايي هم از حوادث شاهنامه ميكشيد.

محمد حميدي- معروف به محمد بربر، ساكن مشهد است و گاهگاهي سري بتهران ميزند، يكي دو ماهي ميماند و بسفارش دلالان تابلوهايي ترتيب ميدهد وسپس به موطن خود برميگردد. آدمهاي تابلوهاي او قيافه‌ي تركمنها را دراند.

اسمعيل كياني، معروف به اكباتاني.

حسين منفردي.

مرگ سياوش به فرمان افراسياب پادشاه توران، همسرش فرنگيس كه شيون ميكند از مرگ نجات يافته است (نقاشي از حسن اسمعيل‌زاده)