پرتوي آملي، مهدي. "ريشه تاريخي امثال و حكم". دوره 7-16، ش 79 ـ 189 و 190 (ارديبهشت 48 ـ تير و مرداد 57).

 

خلاصه: ش 134 (آذر 52): 48-49. "چاه ويل" ،‌"ازدماغ فيل افتاد".

ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم

مهدي پرتوي

«چاه وَيْل»

مَثَل بالا در مورد افراد بخيل و حريص بكار ميرود چه همانطوريكه در چاه وَْل هرچه بريزند پُر نشود چاه بي‌پايان حرص آزمندان هم هرگز پُر نخواهد شد، بايد بميرند تا خود از شّر و زحمت طمع و وَلَع، و ديگران از لَوثْ وجود چنان آزمنداني خلاص شوند.

اكنون بايد ديد كه چاه وَيْل چگونه چاهي است و براي چه مقصود و منظوري بكار خواهد رفت:

.

وَيْل از لحاظ ريشة لغوي بمعني «واي» و «نفرين» است و آياتي نظير «وَيْلٌ لِلْمُطَففّين» و «وَيْلٌ لِلْمُكّذبين» همين معني را افاده ميكنند. در واقع وَيْل كلمة افسوس است و در فرهنگهاي عربي و فارسي بمعني عداوت و سختي و شور و فغان بر مصيبت هم آمده است.

در مَثَل بالا «وَيْل» نام چاهي ژرف و عميق است كه پليدترين گناهكاران و تبهكاران را روز قيامت و رستاخيز در آن سرنگون ميكنند چه جهنّم يا دوزخ كه خانة اَبَدي گناهكارانست داراي مراتب و درجاتي است كه هر درجه و مرتبه بتناسب شدّت و ضعف جُرمْ و گناه، براي گناهكاران در نظر گرفته شده است. درجات و طبقات مختلف جهنّم هر كدام اسم و عنواني دارد كه عبارتند از: غَضعبان- سَكْران- سِجّين- صَقَر … و وَيْل.

وَيْل در دوزخ بوادي يا چاه عميق بي‌انتهائي اطلاق ميشود كه در قَعْر جهنّم قرار دارد و شقي‌ترين گناهكاران را در آن سرنگون ميكنند. زنج و زَجْر و شكنجه و عذاب در چاه ويل بقدري شديد است كه اگر ساكنان چاه ويل را بدرجة ديگري از درجات انتقال دهند آنجا را براي خود آسايشگاهي مي‌پندارند. بعيد نيست كه چاه مزبور را از آنجهته كه وحشت‌زا و هراس‌انگيز است به «چاه وَيلْ» يعني چاه عذاب و رنج و سختي و شور و فغان تسميه كرده باشند. ميگويند چاه ويل براي آندسته از گناهكاران در نظر گرفته شده است كه بمال و منال صِغارْ و ايتام بي‌پناه و بدون سرپرست اينجهان دست تجاوز و تعدّي دراز كرده يا خون مظلومان و بيگناهان را ريخته‌اند.

         آه دل مظلوم بسوهان مانَد                   گر خود نبُرَد بُرَنده را تيز كند

از مختصّات چاه وَيْل اينست كه هر قدر دوزخيان را در آن بريزند مانند ديگ طمع آزمندان مطلقا پُر نشود و زياده طَلَبي كند بهمين جهته در افواه عامّه مورد استناد و تمثيل قرار گرفته است.

ظاهراً زائد بنظر ميرسد كه راجع ببهشت و دوزخ و عقيده بمعاد و رستاخيز بحث شود ولي چون عنوان مقاله با روز قيامت مرتبط است و مضافاً تحصيل اطّلاع و آگاهي از اينموضوع بُغْرنج و پيچيده را براي طبقة جوانان كشور خالي از فايده نميداند لذا با استفاده از كتاب «قصص قرآن» تأليف دانشمند محترم آقاي صدر بلاغي و ساير كُتُب مدونه اجمالي از حقيقت و واقعيت چنان روزي را در اين مختصر ميآورد:

عقيده بر رستاخيز و قيامت از عقايد قديمي و عمومي بشري است كه ملل و اقوام مختلف از قديمترين ايام تاريخي در هر گوشه و قارة زمين كه ميزيسته‌اند بآن معتقد بوده‌اند بنابراين معلوم ميشود كه اين عقيده با رشتة فطرت و غريزه و مقتضاي طبيعت آدمي پيوسته است. اگر قدري بخود فرو رويم و فارغ از مطلق هرگونه تخيّل و توهّم، طومار زندگاني روزمرَّة جوامع بشري را ورق بزنيم بيگمان باين نتيجه خواهيم رسيد كه اعتقاد بوجود خداي قادر و عادل ايجاب ميكند كه خَيْر و شَّر را پاداش و كيفري باشد و بيلان زندگاني نيكوكاران و ستمكاران دنيا در محضر عدل و انصاف قاضي و حكيم علي‌الاطلاقي مورد سنجش و قضاوت قرار گيرد زيرا اين جهان و عمر كوتاه و محدود انسان گنجايش آنرا  ندارد كه خادم و خائن درخورِ خدمت و خيانت خويش سزا و جزا ببينند. اي بسا رادمردانيكه در صراط مستقيم خدمت بجامعه گام برداشته ولي خَيْر و فايدتي نبرده‌اند سهل است بلكه مقهور قَهْر سَخَط زورمندان و نابكاران واقع شده همه چيز خود را از دست داده‌اند … و اي بسا ستمكارانيكه با وجود ارتكاب همه گونه مناهي و ملاهي، تمام طول مدت زندگاني خود را براحتي و آسايش گذرانيده‌اند. بزرگان و خدمتگزاران جامعه علي‌الاكثر در رنج و زحمت و مسكنت بسر برده حتي آني روي خوشي و رفاهيّت را نديده‌اند درحاليكه افراد جابْر و جائْر باتّكاي قدرت و زورمندي از تمام نِعَم و مواهب اين دنيا بهره‌مند گرديده‌اند. آيا ميتوان تصوّر كرد كه اعمال و افعال بشر را حساب و كتابي نباشد؟ اگر چنين تصوّر و استنباط شود در آنصورت لازم ميآيد كه اصل و فلسفة‌خلعت را ناديده گرفته نظم عالَم وجود و جهان موجود را اَمْري سرسري و اتّفاقي تلقّي نمائيم درصورتيكه چنين نيست و چنان هم نخواهد مانْد.

اَصْل و علَّت ديگري كه عقيده برستاخيز را تأييد و تسجيل ميكند آمال و انديشه‌هاي بي‌پايان بشر است كه بقول سقراط: اين بَذرهاي بيشمار براي روئيدن خود مزرعه‌اي غيرمتناهي لازم دارند و باغبان خلقت كه براي بَذهر گُلها و گياهان طبيعي، زمين و وسائل روئيدن را از هر جهه فراهم ساخته است قطعاً و بحكم فطرت و بقضاوت قلب انسان كه نمايندة همان آفريدگار است براي بَذْرهاي بي‌پايان اشواق و آرزوهاي انساني نيز سرزميني مجهزَّتر و كاملتر فراهم خواهد ساخت چه از نظر فلسفه و روانشناسي ثابت شده است كه هيچ تصوير ذِهْني بدون اساس و مأخذ نخواهد بود. ذهْن ما آن تصاويري را بخود مي‌پذيرد كه ناشي از حقيقت و حقانيَّتي بوده و اگر در اين دنيا وجود خارجي نداشته باشد لاجرم در دنياي ديگري تحقّق‌پذير باشد. پس بعبارت اُخْري بايد گفت كه زندگاني اينجهان مانند كتابي ناقص است كه چند فصل آن دراين دنيا نوشته شده و فصول حسّاس و ايدآلي آن باقي مانده است. ضمير و وجدان حكم ميكند كه زندگي ما با مرگ بپايان نميرسد و بايد جهاني ديگر باشد تا فصل آخرِ كتاب زندگي در آنجا نوشته و پرداخته گردد.

اين بود حقيقت روز معاد و «چاه وَيْل» كه در افواه مردم بصورت ضرب‌المَثَل درآمده است.‌

«از دماغ فيل افتاد»

اين مَثَل در مورد افرادي بكار ميرود كه از خود راضي باشند و عُجْب و تكبّر بيش از حَّد و اندازة‌آنها ديگران را ناراحت كند. در چنين موارد گفته ميشود «مثل اينكه از دماغ فيل افتاد».

اكنون ببينيم چه موجود عجيب‌الخلقه‌اي از دماغ فيل افتاد كه عنْدالّلزوم مورد استشهاد و تمثيل قرار ميگيرد:

.

همانطوريكه در مقالة «پسر نوح با بدان بنشست» مذكور افتاد نوح پيغمبر بهنگام وقوع طوفان باتفاق پيروان و همراهان داخل كشتي شد و بفرمان اِلهي از هر نوع حيوان و جانور نيز جُفْتي نَرْ و ماده بكشتي بُردْ تا نسلشان در روي زمين از بين نرود. در خلال مدت ششماه كه كشتي نوح چون پَرّ كاهي برروي اَمْواج خروشان در حركت بود از سِرْگين و پليدي مردم و فضولات حيواناتيكه در كشتي بوده‌اند سطح و هواي كشتي ملّوث و متعفّن شد و ساكنان كشتي بستوه آمده نزْد نوح رفتند و «صورت واقعه را معروض گردانيدند. آنحضرت بدرگاه كريم كارساز مناجات فرموده َمْر الهي صادر شد كه دست بپُشْت پيل فرود آورد. چون بموجب فرمان عمل نمود خوك از پيل متولد گشته پليديها را خوردن گرفت و سفينه پاك گشت. آورده‌اند كه ابليس دست برپشت خوك زده موشي از بيني خوك بيرون آمد و درگشتي خرابي بسيار ميكرد و نزديك بود كه كشتي را سوراخ نمايد. باري سُبْحانه و تعالي ببَركَت دست مبارك نوح كه بفرمان خداوندي بر روي شيْر ماليد شير عَطْسه‌اي زده گُربه از بيني آن بيرون آمد و زحمت مُوشان را منْدفع ساخت». يا بقول صاحب مجمل‌التواريخ و القصص «دو جانور زيادت آمد گربه و خوك در سفينه كه از موش و پليديهاي سرگين ستوده شدند و نوح دست بر روي شير فرود آورد گربه از بيني وي اندر افتاد و از موش بَرسْتند و دست بروي فيل فرود آورد خوك همچنان از بيني وي بيفتاد خوك همچنان از بيني وي بيفتاد و اين هر دو جانور عظيم مانند بشير و فيل‌اند و پيش از طوفان نبودند».

با توضيحات بالا بطوريكه ملاحظه شد قُدَماء عقيده داشته‌اند كه موش و گربه و خوك پيش از طوفان وجود نداشتند و در كشتي نوح بجهاتيكه اشاره شد و در واقع حَسْب‌الضروره موش از عَطْسة‌خوك و گُربه از عَطْسة شير پديد آمد و خوك براي خوردن و از بين بردن پليديهاي كشتي از دماغ فيل افتاد. از آنجا كه فيل حيوان عظيم‌الجُثَّه‌ايست و عظمت و هَيبتش دل شير را ميلرزاند فلذا آنچه از دماغ فيل افتاده

«حتي اگر خوك مفلوك هم باشد» در مورد افراد خودخواه متكبَّر مُعْجْب مورد استناد و ضَربْ‌المثل قرار گرفته است. بايد دانست كه در اين عبارت «دماغ» بمعني «بيني» است كه در اصطالح عاميانه گفته ميشود «از دماغ فيل افتاد» يعني «از بيني فيل افتاد» كه علَّت و سبَبَش در سطور بالا آمده است.

پاورقي‌ها

1- روضه‌الصفا ج1 صفحه 64.

2- مجمل‌التواريخ و القصص.