|
|
||
ساداتناصري، حسن. "نقش رهبري درمنطق الطير عطار نيشابوري". دوره12، ش135 (دي52): 19-24. |
||
|
|
||
|
خلاصه:شرحي برتولد و زندگي وآثار شاعر ونويسنده عارف ايران (نيمه دوم سده ششم و اوايل سدة هفتم)، دانش عطار، پيوستن وي به طريقه صوفيان، تصوير عطار از حلاج وشيخ صنعان، معرفي ابياتي ازعطار. |
|
|
|
نقش
رهبري در منطقالطّير عطّار نيشابوري دكتر
سيدحسن سادات ناصري شيخ
بزرگوا، «فريدالدين ابوحامد محمدبن
ابوبكر ابراهيمبن ابويعقوب اسحقبن
ابراهيم، عظار كدكني نيشابوري» بزرگترين
شاعر و نويسندة عارف ايران درنيمة دوم سدة
ششم و اوائل سدة هفتم هجري است. او را شاعر
«عشق الهي» نام نهادهاند و سرودههاي وي
را تازيانة سلوك گفتهاند. در بزرگي وي
همين كفايت ميكند كه مانند «حكيم سنائي
غزنوي» از مقتدايان «مولانا خداوندگار
جلالالذدين محمد بلخي رومي» بوده است، و
بدين ترتيب يكي از سه شاعر بزرگ عرفاني
ايران است و نخستين شاعري است كه بوسيلة او
فكر وحدت وجود در ميان صوفيان تكامل
پذيرفته. در
سال تولد و وفات او اختلافي نگفتني درميان
است. شادروان استاد «سعيد نفيسي» دستترين
تاريخ را براي زادروز «عطار» ششم شعبان 530
ﻫ.ق= 135 ميلادي يا درحدود 537 ﻫ.ق= 142
ميلادي در قرية «كدكن» از اعمال «نيشابور»
گرفت و تاريخ درگذشت وي را با برسنجيدن
جملة اقوال باتباع از «عبدالرحمن جامي» و
بسياري از تذكرهنويسان و ارباب تاريخ و
سير و ديگر قرائني كه از آنها بتفصيل سخن
رانده است، سال 627 ﻫ.ق دانست و اين سخن
سالها مورد استناد ارباب تحقيق بود، ولي
استاد اجل شادروان «بديعالزمان
فروزانفر» بنا بروايت «ابنالفوطي»- (م/722
ﻫ.ق) در جزء چهارم معجمالالقاب كه
گفته است: «استشهد علي يدالتّتار بنيشابور»
سال 617 ﻫ.ق= 1220 ميلادي را براي وفات او
معتبرتر دانسته و اين قول امروز قبول عام
يافته است. براي بحث در احوال و آثار عطار
در اينجا مجال سخن نيست، امعاننظر و
تحقيق را درحال و كار اين طبيب جسم و جان و
داروآفرين تن و روان بايد بكتب: «رسالة
جستجو در احوال و آثار فريدالدين عطار
نيشابوري» از شادروان استاد «سعيد نفيسي»
و كتاب «شرح احوال و نقد و تحليل آثار شيخ
فريدالدين محمد عطار نيشابوري» از
شادروان استاد اجل «بديع الزمان فروزانفر»
و تاريخ ادبيات در ايران از استاد «دكتر
ذبيحالله صفا» و ديگر آثار متتبعاتي از
ايندست رجوع كرد و اين بنده همة اين مآخذ
را بتفصيل در بخش دوم آتشكدة آذر ص 698 تا 701
فراهم داشتهام و در اينجا با برداشت ديگر
ي كه از آثار و افكار اين شاعر صوفي نامدار
درظرف كوتاه مدتي تجديد خاطره با آثار او
داشتهام، جز مختصري، بدان همه نيازي
نبود؛ الا كه از ياد كرد كتاب «عطار» از: «احمد
ناجيالقيسي» كه بهزبان تازي نگارش
يافته است، ناگزيرم؛ هرچند در اين نوشته
بدان مراجعهيي نداشتهام. بايد
گفت كه از ديرباز درباب آثار «عطار» نيز
مانند احوال او بيدقتيهاي بسيار شده
است. در «مجالسالمؤمنين» اين سه بيت
دربارة «عطار» آمده است، كه ظاهراً «قاضي
نورالله شوشتري» مؤلف آن كتاب، خود سروده:
شمارة
آثار «عطار» باندازةسورههاي «قرآن
مجيد»، يعني 114 كتاب بوده است. و اين نكته
را مؤلفان: «روضات الجنات» و «رياضالعارفين»
و «بستانالسياحه» و «آثار عجم» نيز
تكرار كردهاند و مرحوم «هدايت» با آنكه
در «رياضالعارفين» تعداد آثار او را 114
نوشته در «مجمعالفصحا» اين شماره را به
190 رسانيده است و از آنجا كه بعضي مدت
زندگاني اورا نيز 114 سال نوشتهاند،
پيداست كه هر دو رقم برساخته است و ظاهراً
ممكن است كه خواستهاند براي هر سال از
عمر او كتابي قائل شوند، يا بعدد سورههاي
شريف «قرآن مجيد» براي او سن و سال و
تأليفات بيافرينند. اما
آثاري كه مسلماً از عطار است: «تذكرهالاولياء»،
«اسرارنامه»، «الهينامه»، «ناهيدنامه»،
«خسرونامه»، «ديوان قصايد و غزليات و
ترجيعات» مختارنامه، (= «مجموعه رباعيات
عطار»)، «مصيبتنامه»، «منطقالطير» و «نزههالاحباب». و
آنچه از او نيست و بنام او مشهور شده است: «اشترنامه»،
«بلبلنامه»، «سرنامه»، «ترجمهالاحاديث»،
«جواهرالذات»، «خياطنامه»، «سيفصل»،
«كنزالاسرار»، «كمزالحقائق»، «لسانالغيب»،
«مظهرالعجائب»، «وصلتنامه»، «وصيتنامه»،
«هيلاجنامه»، «مفتاحالفتوح»، «منصورنامه»،
و «بيسرنامه»(؟). و اين آثار قطعاً از كسان
ديگري است كه بروزگاران مختلف زيسته و «عطار»
تخلص داشتهاند. با مطالعة آثار مسلمالصدور
«عطار»، يقين ميكنيم كه او بيهيچشك از
شاعران و نويسندگان متفكر بزرگ صوفيان و
از مردان نامدارتاريخ ادبيات و فرهنگ
ايران است. كلامش ساده و گيرا و پرشور و شوق
و عشق و ذوق است، و تا حدّي زياد فصيح و
گويا و طبيعي و غالباً دور از الفاظ و
تركيبات مهجور و نامأنوس و پس از «سنائي»
كه در استحكام سخن عارفانه بينظير است، «عطار»
دومين شاعري است كه با زبان تمثيل، و بيان
حكايات گوناگون، بلبل گوياي بوستان تصوف
اسلامي شده است و مورد عنايت خاص مرد
نامداري چون «مولانا خداوندگار جلالالدين
محمد مولوي» (م/672 ﻫ.ق) گرديده و از ديد و
ديدار او راهبر ور اهنماي عاشقان قلمداد
شده است:
واز
آنجا كه سير «عطار» هستي حيات است و جان
حقايق است، و «سنائي» بينش است و بيداري،
ميبيند و مييابد، و هرچه «سنائي» مييابد،
عطار درمييابد. نظير همان تعبيري كه براي
«بوعلي» و «ابوسعيد» ساختهاند. هرچه او (سنائي)
ميبيند اين (عطار) ميداند. و اما مولانا
بدنبال ايشان ميرود و برهمان راه است. دريك
وجود دو جلوة مشاهدت «سنائي» و تحقيق «عطار»
بظهور ميرسد. اما آن اشراق و كشف در «مولانا»
بيوجود «شمس تبريزي» تحقق نمييافت. «تا
راهبين نباشي كي راهبر شوي»؟«شمس» است
كه «پردههايش پردههاي او دريد» و
بقول «عبدالرحمن جامي» در «نفحاتالانس»:
«آنقدر اسرار توحيد و حقايق و مواجيد كه
در مثنويات و غزليات وي اندراج يافته،
درسخن هيچيك از اين طبقه يافته نميشود». همچنين
«تذكرهالاولياء عطار» كه از نهايت لطافت
و ذوقانگيزي، صرف نظر از معاني عالية
عرفاني، به حقيقت از بهترين كتب در شعر
منثور پارسي است و از شاهكارهاي بيهمتاي
ادب و عرفان فرهنگ ايرانزمين است و پس از
«كشفالمحجوب ابوالحسن عليبن عثمان
جلابي هجويري غزنوي» (م/481 ﻫ.ق) و ترجمة «طبقات
الصوفيه ابوعبدالرحمن سلّمي» يا «سُلَمي»
بوسيلة «خواجه عبدالله انصاري» (م/481 ﻫ.ق)
و ترجمة رسالة قشريه (سدة ششم ﻫ.ق)
قديمترين كتابي است در ذكر معاني صوفيه و
ذكر احوال نودوشش تن از اولياء و مشايخ،
ساده و دلكش و شيرين و خالي از تكلف؛ و اگر
درمقدّمة بيان احوال هر يك از اولياء
مشايخ چند جمله مسجّع و آهنگين بسياق بعضي
از صوفيان چون «خواجه عبدالله انصاري»
صاحب «رسائل» و «مناجاتنامه» ميآورد،
بقية مطالب كتاب به تعبير استاد «دكتر
ذبيحالله صفا»: «نثري برواني آب و لطف
نسيم صبا دارد». دانش
عطار چنانكه
از مطالعة آثار «عطار» برميآيد، وي
مانند بسيار ي از گويندگان سدههاي ششم و
هفتم، مردي بودهاست، مطلع از علوم و فنون
ادبي و حكمت و كلام و نجوم و صاحب احاطة
بسيار بر علوم ديني از تفسير و روايت و
احاديث و فقه، و باقتضاي شغل خود، بصير در
گياهشناسي و معرفت و خواص ادويه وعقاقير
و آگاهي وي در مبادي طب قابل انكار نيست.
اطلاعش از علم نجوم هم پذيرفتني است و از
آثارش برميآيد كه بحلّ اسرار فلك و آگاهي
از سير چرخ و ستارگان عشقي داشته و درستارهشناسي
ونجوم كنجكاو بوده است. عشق
عطار، بحضرت رسول اكرم (ص) بسيار است. درياي
عشق محمدي درجانش جوش ميزند، ايمانش به
پيغامبر گرامي اسلام از روي تقليد و
كوركورانه نيست، حضرت محمد (ص) را مظهر تاموتمام
حقوحقيقت ميداند. چنانكه در «الهينامه»
اسرار تصوف و شعر را از زبان حال وي ميشنود
و مراحل سير انفس را، كه شامل حس و خيال و
عقل و دل و جان است، از وي ميآمورد. صدق
اعتقاد و شدت ارادت شيخ را بحضرت سيد
كائنات از وصف و نعت و ستايشهاي او در
مقدمة «عطار» اينست كه: وصول او برازهاي
نهاني و توانايياش بر بيان حقايق، بسبب
پيوند و ارتباط معنوي اوست با حضرت رسالت.
ولي اين ايمان عاشقانه، هرگز «عطار» را از
تأمّل و تفكّر باز نداشته است، بلكه او
درعين حال مردي هوشمند و نكتهياب و ژرفنگر
است. و بسياري از مسائل را بديدة خرد
دوربين دريافته و بمعيار عقل دورانديش بر
سنجيده و نقدهاي دقيق كر ده و خردههاي
شگرف برگرفته و چه بسيار كه نظر خود را
اغلب درحكايات ديوانگان يا بعبارت بهتر در
داستانهاي «مجانين عقلا» يا «عقلاي
مجانين» از زبان مردم شوريده باز گفته است. در
پيوستن «عطار» بهطريقةصوفيان سخن
بسيار است. اينكه درويشي دلريش با مرگ
ارادي خود در داروخانة وي، او را بسير سلوك
عارفانه كشيده، يا اويسي بوده، يا طريقة«نجمالدين
كبري» (م/617 ﻫ.ق) گرفته و از دست خليفة
او، «شيخ مجدالدين بغدادي» (م/606 ﻫ.ق)
خرقه يافته يا چنانكه از آثار او پيداست،
به «شيخ ابوسعيد ابوالخير» و شيوة او
دلنمودگيها پيدا كرده است. «فصيحي خوافي»
صاحب «مجمل» او را از سلسلة همين «پير مهنه»
شمرده و خود او نيز در وصف حال خويش قصيدهيي
دارد كه براي درك احوال دروني و سير او
درمدارج سلوك داراي اهميتي فراوان است. «عطار»
دراين قصيده خود را مستفيد از روحانيت «شيخ
ابوسعيد فضلاللهبن ابيالخير ميهني»
معرفي ميكند و معتقد است كه هر دولت كه
يافته از او يافته است:
*
* * همچنين
تصوير «عطار» از «حسين منصور حلاج» (م/309
ﻫ.ق) و «شيخ صنعان» يكي از نزديكترين
تصويرهاست از شخص خود او و مثنويهاي «منطقالطير»
و «مصيبت نامه» هر دو تشريح مكتب سير و
سلوكي است كه «عطار» براي بدست دادن سرمشق
رهبري بدست داده و هدف عالي خود را در راه
تصوف عاشقانه، كه از بنيانگذاران آن
بوده است، بيان كرده. در اينجا براي اينكه
مسألة «منطقالطير» در نقش رهبري روشن
شود، بايد مسألة رهبري را براي «مردم
ايران»، پس از روي كارآمدن «بني اميه» و «عباسيان»،
و ضربههايي كه از ستمپيشگي آنها
بربسياري از كشورهاي مسلمان، خاصه «ايران»
وارد آمد، در نظر بياوريم، و بحث اصالت عقل
را در اسلام در «راسيوناليسم» (= مذهب عقل)
«معتزله» مطالعه كنيم و نگرش شيعه را در «اصول
كافي محمدبن محمد كليني» (م/329 ﻫ.ق) مورد
تأمل قرار دهيم. چرا كه وحي تسليم محض است و
عقل مورث اعتراض بر وضع موجود. «معتزله» در
حقيقت ايدهاولوژي نويسان
عصر «عباسي» بودند، چنانكه مرجئه. «ايدهاولوژي»
دهندگان عصر «بنياميه» و «واصلبن عطا
معتزلي» در «امالي صدوق» شاگرد «اهل بيت
عليهمالسلام» قلمداد شده است. «فارابي»
رسالهيي «فيمعاني العقل» دارد و باآوردن
«حديث جامع عقل» از قول حضرت «امام محمد
باقر»(ع) مفاد و ماحصل مهمترين آيات قرآني
را در اين زمينه بازگو ميكند و همين عقل
اعتراضانگيز است كه در كلام معتزله و
شيعه با روش نابكاران به ستيزهجويي
برميخيزد و سخناني اينچنين برسر زبانها
ميافتد كه حيا و دين بدنبال عقل ميروند. و
بطور كلي شيعيان از كساني هستند كه پيروي
عقل كردهاند، بشرطي كه دين را تأييد كند
و گرنه وسوسة شيطان است. اين نهضت در «راسيوناليسم»
بدنبال تعيين رهبر است. اين رهبر در شيعه «امام
مفترضالطاعه» و در فلسفه «حكيم» است و
فرضية «فيلسوف شاهي» را كه «فارابي» از «افلاطون»
گرفته است در «مدينة فاضلة فيلسوف» تبيين
و توجيه ميكند و اين همان هنگام است كه
شيعيان اسماعيلي در «مصر» به تشكيل حكومت
مستقلي پرداختهاند و سامانيان متمايل به
تشيع در شرق ايران پادشاهي بزرگ ترتيب
داده، بحث اصالت عقل در آثار «معتزله» و «فارابي»
و «اصول كافي» و شكايت از زمانه و دستگاه
ور مسلّط بر مردم، زمينههايي است كه يك
اعتراض و واكنش سخت را در دورههاي بعد
برميانگيزد؛ تا جايي كه كمتر از چهل سال
پس از مرگ «عطار» دستگاه خلافت عباسي
بوسيله و راهنمايي دانشمند و سياستمدار ي
شيعي چون «خواجه نصيرالدين طوسي» (م/672
ﻫ.ق) برميافتد و بآن همه خودكامگيها و
دين را دستاويز ساختن و باطل را بجاي حق
كشيدن، دستكم بدان صورتي كه بود، پايان
ميبخشد. بطور
كلي دانايان و عقلاي قوم، در سدههاي دوم
و سوم و چهارم و پنجم و ششم هجري، شكايت از
زمان و ستيز با وضع موجود را پيشنهاد خاطر
خود ساختهاند، ولي بيشتر اين شكايتها
مربوط به متفكران شيعه است و متصوفّه كه
اكثريت روشنبينان آن روزگار را تشكيل
ميدادهاند. شكايت
«امام محمد غزالي» (م/505 ﻫ.ق) از روزگار و
زمان، در «احياءالعلوم» و «كيمياي سعادت»
خود شبيه است با «اصول كافي» و انديشههاي
«فارابي» در شكايت از زمان و روزگار، و
همين مباحث است كه بوسيلة «رسالة قشريه» و
بالاخص «اسرارالتوحيد محمدبن منوّر» و «تذكرهالاوليا»
و «منطقالطير» «عطار» در پرخاش با دين
بدنيافروشان بزبان خواص افتاده استو بگوش
همگان رسيده. اوج اين انديشهدر «احياءالعلوم
غزالي» است و آنجاست كه بازگشت بهصدر
اسلام و دوري از تجمل و ريا و پرهيز از دو
رويي و ستمپيشگي را آرزو ميكند، چنانكه «فارابي»
نيز در «مدينةفاضله» توجه بآينده دارد.
اما تصوف عاشقانة «عطار» هدف را در خود
ميجويد و درآيندة بسيار نزديك به زمان حال
ثمربخش ميخواهد. همچنانكه در سدة هفتم
هجري «مولانا جلالالدين» (م/672 ﻫ.ق)
فرمود:
شيعه
هم در آيندة نزديك در انتظار «حضرت مهدي
قائم» (ع) است كه مفترضالطاعه است و منتخب
منصوص و معصوم و دانش و قدرتش و خون و نژادش
با همة انسانها فرق دارد و از همگان برتر و
بالاتر است و چون ظهور يابد جهان را يكسره
پر از عدل و داد ميكند.- اما صوفي ميگويد: تا
ظهور «مهدي برحق» هدايت بهحقيقت را
درخود بجوي. «پس بهر عهدي ولييي قائم است …». انسان
اگر خود را بشناسد، خداي خود را شناخته
است، بشر بنده و برده نيست، عاشق خدا و
فرمانرواي ملك و ملكوت است.
بدين
روي تصوف عاشقانه براي بشر اعادة حيثيت
ميكند، كه خود با كوشش و مجاهدت ميتواند به
حق و حقيقت راه يابد. اين «منطقالطير
عطار» شوراي انقلاب پرندگان است. معضلات و
راهنمايي جستنها، از تمثيلات زميني سود
ميجست و شواهد «كليله و دمنه» و «مرزباننامه»
كه بسيار وقتها نيز مورد عنايت «عطار» و
ديگر عارفان چون او از جمله «مولانا جلالالدين
محمد بلخي رومي» قرار گرفته است، دراين
هدايتجوييها او را دستآويز ميآمد.
اما «منطقالطير»، انسان را به مرغ تشبيه
ميكند و پيشآهنگ مضمون بيت مشهور «سعدي»
در بيشتر از نيمقرن بعد است كه:
آنوقت
مرغان، بسوي هدهد راهنما، كه درحقيقت
تنثيلي از خود «عطار» و جامعة كشتاق به
هدايت براي رهايي از بندهاي تقليد و تعصب و
انقياد در بندگي است، ميشتابند. ولي رهبر
بدين نزديكي و زوديابي نيست، بلكه در پشت «كوه
قاف» است. براي انتخاب مردان راه درميان
رهبر جويان آزمايشها بايد. و اينجا «عطار»
است كه انسانهاي عصر خود را تحليل ميكند و
صفات آنها را در سنبلهاي: «بوتيمار»، «موسيجه»،
«طوطي»،«كبك»، «باز»، «دراّج»، «عندليب»،
«طاووس»،«تذرو»، «قمري»، «فاخته»، «هماي»،
«كوف» و «صعوه» با ذكر تمثيلها بازگو
ميكند و كمبودهاي ايشان را يكبيك باز
مينمايد، نازشها را بذكر مقام و موقعيّت
و منصب و قابليت با داستان «پير صنعان» كه
محك كامل انسانشناسي، سراسر از ميان
برميدارد و آنگاه دلباختگانراه حقيقت را
از هفتخوان سيروسلوك: «جستجو و طلب»، «عشق»،
«معرفت»، «استغنا»، «توحيد»، «حيرت»، و «فنا»
ميگذارند و بدانها نشان ميدهد كه سي مرغي
كه از اين منازل گذاشتهاند، همان سيمرغي
است كه در قاف حقيقت مسكن و مأوي ساخته و
سير عملي عرفاني «اناللهوانااليهالراجعون»
اين است كه شيخ با كومك روايت «من عرفه
نفسه فقد عرف ربه» كه در «شرح نهجالبلاغه»
ج 4 ص 547 منسوب به حضرت امير علي (ع) و با
تعبير «اذا عرف نفسه» جزء احاديث نبوي
آمده و پيش بسياري از محدثان از احاديث
موضوع است، آنرا با تمثيلاتي دقيق و
مباحثي شورانگيز برهاني كرده است.
تمام
اين مسأله، در «فلسفةاديان و مكتبهاي
فلسفي هند» چاپ دانشگاه تهران آمده استو
بدانجا رجوع بايد كرد. سير
مرغان در «منطقالطير» سير از خود بخود
است. همانند «نظرية انشتين» كه ميگويد: خط
مستقيم وجود ندارد، و هركس از هرجا حركت
كند بهمانجا ميرسد. البته اين نظريه با ديد
و ديداري كه در عرفان براي سالك مجرّب
كارآزموده روي مينمايد، رسيدهتر و بر
كارتر است. «عطار»
در اين بازگشت بخود، پيرو اين اصل صوفيانه
است كه اتحاد نفوس جزئي تشكيل نفس كلي
ميدهد و نتيجة «فنافيالله»، «بقاءبالله»
است و اين نظير همان اصلي است كه بوسيلة «ژان
ژاك رسو» در كتاب «پيمان اجتماعي» (Contrat
Social)
مطرح ميشود. كه وقتي ارادههاي
فردي تبديل به ارادههاي جمعي شود، نتيجه
ثمربخشتر است. زيرا فرد در جمع محو ميشود
و تحت چتر حمايت اجتماع درميآيد. نفس جزئي
فاني در خدا ميشود و بوسيلة خداوند كه مظهر
نفس كلّي است، پايدار ميماند و حيات باقي
مييابد. باين ترتيب «مكتب عرفان عشق» در
«منطقالطير» باوج خود ميرسد و با اين اصل
است كه «عطار» ملتي انديشه گرو متفكر و راهبين
و كاردان ميسازد. اگر گاهي نيز درميان
ابيات بلند و عالي او اشعاري سست مييابيم،
ازاين بابت است كه همگان دريابند. زيرا
معلمان اجتماعي بزبان قوم سخن ميگويند: «و
ما ارسلنا رسولاً الاّ بلسان قومه …» و
اين صوفيانند كه زبان فارسي را كه در برابر
زبان تازي شكسته ميشد، با سرودههاي خود
نيرومند ساختهاند و آنرا بميان مردم
برده دستافزار فهم و درك ايشان گرداندهاند. اگر
نقش آفرينيهاي فرخي و عنصري و منوچهري و
معزي و انوري و ظهير فاريابي و خاقاني و
همانندان ايشان را در آثار «عطار» كمتر ميبينيم،
از اين بابت است كه «عطار» براي مردم بزبان
گوركن و انثال اوئ سخن ميگويد. شما از
پيوندينة «سگنفس»، خارج از مباحثي از
لون مباحث «عطار» چه زيبايي ميجوييد؟! ولي
در نظام سوسياليستامروز ميگويند: «زيبايي
در زبان وحشي و زبان عامة مردم است». بقول «مولانا»: تو
مبين ز افسون عيسي حرف و صوت
آن ببين كز وي گريزان گشت موت!! پس
«عطار» حق داشتهاست كه اين «مانيفست» (بيانيه-
قطع نامه- اعلاميه) را با توجه بزبان مردم و
همهفهمي ايشان بقلم آورده و الا جاي جاي
در سخن او نشانههاي تتبع عظيم وي در آثار
و سخنان اساتيد و بزرگان ادب چون: «رودكي»،
«عنصري»، «استاد حكيم ابوالقاسم فردوسي»،
«فرخي»، «انوري»، «خاقاني» و «نظامي»
پيداست. و گاه در رقت و لطافت و حسنبيان
از بسياري از اساتيد شعر نيز بهتري و برتري
ميگيرد. اگر چه نثر شيواي او در «تذكرهالاولياء»
از بهترين شاهكارهاي نثر زيبا و پيراستة
زبان فارسي است. اينجاست كه موفقيت آثار «عطار»
آشكار ميشود. وي اگرچه پس از «سنائي» است و
با شاعري و استادي «سنائي» در سخنوري
برنميتابد و هرگز در سخنش جزالت و
استحكام اورا ندارد، اما موفقتر و
مشهورتر شده است. چرا كه «سنائي» كوشيده
است تا رسالت خود را در گسترش افكار عرفاني
بزبان فاخر شعر آغاز كند، ولي هنوز در دژ
استوار سخن شهر بند لفظ و تركيب است و
بسيار وقتها تقليد اساتيد فن را در سخنوري
ترجيح ميدهد. ولي «عطار» با زبان مردمپسند
خود، اين افكار عالي عرفاني را بوجهي قبول
عام يابنده بيان كرده و «مولانا جلالالدين»
با نزديكي به شيوة او آن را بتمامي رسانيده
است و جامع و كامل كرده. «مولانا» هم بقول
خود در بند لفظ نمانده و معني را برداشته
است. در
«تصوف عشق» و «حركت بازگشت بخود»، در اين
حلقة سهگانه، «عطار» با زبان مردم بيشتر
از «سنائي» و «مولانا» آشنايي يافته و خويگر
آمده است. چنانكه گفتهاند: «سنائي» اشرافمنش
انديشهوران و «عطار» بازاري ايشان و «مولوي»
يگانهيي است كه قطبيّت و مرجعيت را بهمه
حال حفظ ميكند و آنچه او بر زبان شارحان
انداخته است، «عطار» در ميان مردم آورده». برواين
«مناقبالعارفين افلاكي»: «مولانا»
وقتها ميگفت: «هر كه سخنان عطار را بجد
برخواند، سخنان «سنائي» را فهم كند وهر كه
سخنان «سنائي» را باعتقاد تمام مطالعه
كند، كلام ما را درك نمايد. با
اين همه ميناگريها و كيمياآوريها و
دقتنظرهاي «عطار» در «منطقالطير» و
ديگر آثار او فراوان است. «اياز» در بندگي
قيام ميكند و با يكدلي و عشق رهبر ميشود. و
چون محمودي را كه از محبت انساني او فيضها
برده است، درپي خود ميكشاند، البته با
عشقي كه «عطار» بدان رنگ و جلاي عارفانه
داده است. پيشرفت «اياز» در جهان رهبري با
حسب و نسب و مدرسه رفتن و درس خواندن نيست،
بلكه از عشقي است كه درخود يافته. زيرا عشق
راربا تأييد و هدايت رباني بايد در خود
جستجو كرد و از خود بدست آورد. در «مكتب
عرفان عطار» روابط انساني مؤسس بر محبّت و
دوستي كه رابطة عاطفي است آمده و منشأ
عواطف روحها و جانها گشته است. در
اينجا لازم مييابم كه چند بيتي ديگر از
همان قصيدة «عطار» كه پيش از اين درصدر
مقال آوردم، براي بهتر روشنشدن بيان و
نشاط خاطر خوانندگان ارجمند بياورم و
سپاسگزار صبر و حوصلة بسيار همة بزرگواران
باشم:
پاورقيها 1-
رساله در تحقيق احوال و زندگاني مولانا
جلالالدين محمد بلخي رومي چ 2 ص 181و182. 2-
با كاروان حلّه از دكتر عبدالحسين زرينكوب
ص 87. 3-
سير فلسفه در ايران ص 76و79. 4-
مقاله ي معاني العقل طبع ليدن در مجموعة «الثمره
المرضيه في بعض الرسالات الفارابيه». 5-
دفتر پنجم مثنوي بتصحسح نيكلسن ص 208و209. 6-
قرآن مجيد سورة شريف 14 (ابراهيم) آيه مبارك
4. |