|
|
||
اسلامي ندوشن، محمدعلي. "ارزشهاي حماسي شاهنامه، مقايسهاي بين شاهنامه فردوسي و ايلياد هومر، تاثير شاهنامه درفرهنگ و تمدن ايران". دوره12، ش 138 (فروردين53): 16-24. |
||
|
|
||
|
خلاصه: گفتگوي ذبيحاله بلاغي بااسلامي ندوشن)، توضيحي برحماسه وحماسه سرايي، سه حماسه پهلواني بزرگ درجهان، شرحي بروجوه شباهت بين دواثر حماسي شاهنامه وايلياد درجزء وكل، نقش اين دواثر درفرهنگ كشورهاي خود ـ عرفان ايراني و عرفان اسلامي، ارزش آثار حافظ ومقايسهاي با شاهنامه. |
|
|
|
ارزشهاي
حماسي شاهنامه مقايسهاي
بين شاهنامة فردوسي و ايلياد هُمر
تأثير
شاهنامه در فرهنگ و تمدن ايران
گفتگوئي
با آقاي دكتر محمد علي اسلامي «
ندوشن » ، استاد دانشگاه تهران آقاي
دكتر محمد علي اسلامي ندوشن را كه تاكنون
دو كتاب راجع به شاهنامه انتشار دادهاند
يكي « زندگي و مرگ پهلوانان در شاهنامه » و
ديگري « داستان داستانها » و درس فردوسي و
ادبيات تطبيقي را در دانشكده ادبيات
دانشگاه تهران برعهده دارند، در دانشگاه
تهران ملاقات كردم تا سخني داشته باشيم با
ايشان پيرامون ارزشهاي حماسي شاهنامه و
مقايسة اين اثر با حماسههاي ديگر دنيا.
نخست لازم بود از ايشان بطور كلي توضيحي
دربارة حماسه و حماسه سرايي خواسته شود و
در نتيجه ايشان چنين آغاز سخن كردند: «
حماسه، يكي از قديميترين انواع شعر است
كه پس از سرودهاي مذهبي و سرودهاي اوليهاي
كه از بشر به جا مانده است ايجاد شده. قديميترين
سرودهاي مذهبي بشر بسيارند كه ميتوان در
اين زمينه از قسمتهايي از تورات، پارههايي
از اوستا، سرودهاي مذهبي يونان و همچنين
سرودهاي مذهبي هندو نام برد كه هر يك از
اينها در حماسههاي قومي اين اقوام مؤثر
بودهاند. در
واقع پس از اين سرودها بود كه حماسه آغاز
شد. البته بايد دانست كه برخي از كشورها
حماسه داشتهاند و برخي ديگر نه، لازم به
تذكر است كه زياد نيستند كشورهائي كه
داراي حماسة ملياند و اين خود بحث ديگري
است كه چگونه قومي توانست شعر حماسي داشته
باشد و قومي ديگر نداشته باشد. از اين بحث
ميگذريم و به پاسخ سئوال شما ميپردازيم
: اصولاً شعر حماسي شعري است كه حاكي از
تكوين قوميت مردم يك سرزمين
است بعبارت ديگر، ملتي در دوراني كهن،
بخاطر تكوين و در واقع تثبيت قوميت خويش و
همچنين استقرار در محل يا سرزميني، يك
سلسله جنگ و گريزهايي داشته است كه پس از
آن مطالبي بصورت واقعيت يا افسانه دربارة
اين جنگ و گريزها بيان شده است و بعدها با
گذشت زمان به اين واقعيتها يا افسانهها
شاخ برگهايي داده شده و بهمين ترتيب جمع
آوري گرديده، و در آخرين مرحله بوسيلة
شاعري قدرتمند توانسته است تشكيل حماسة
قومي آن ملت را بدهد. و
اما در دنيا سه حماسة پهلواني بزرگ موجود
است كه برحسب اتفاق هر سه آرياي است : در
يونان ايلياد و اديسه و پس از آن ميتوان
از حماسة هندوها يعني رامايانا و
مهابهاراتا نام برد و سومين اثر حماسي
دنيا شاهنامة فردوسي ايران است . گفتيم
كه اين سه اثر حماسي مربوط است به نژاد
آريايي كه در گذشتة دوري، تقسيم و شاخه
شاخه شدهاند و هر شاخهاي در سرزميني
استقرار يافته است. از اينرو اين سه حماسه
با يكديگر شباهتهايي دارند كه قابل بحث
است. علت اصلي چنين شباهتها سرچشمة واقعي
نژاد يگانة اين سه ملت بوده است، ولي گذشته
از اين از شباهتهاي اتفاقي سه حماسة
نامبرده نيز ميتوان ياد كرد. بهرحال،
اين سه اثر مهمترين و كهنترين كتابهاي
حماسي دنيا هستند و ما براي احتراز از
تفصيل مطلب فعلاً به بحثي دربارة شاهنامه
فردوسي و ايلياد هومر ميپردازيم كه ضمن
اين بحث مقداري از خصوصيات شعر حماسي نيز
روشن خواهد شد. مقايسه بين شاهنامة فردوسي و
ايلياد هومر از ديدگاه دقيق علمي چندان
درست نيست و دليل آنهم تفاوت مكاني و زماني
بسياريست كه بين اين دو اثر موجود است. اما
از يك ديدگاه كلي انساني سنجشهائي در اين
زمينه ميتوان بعمل آورد. پيش از پرداختن
به وجوه شباهت بين اين دو اثر لازم است
يادآوري كنم كه تصور بر اين است كه كتاب
ايلياد بوسيلة شاعري بنام هومر در سرزمين
يونان، تقريباً 9 قرن پيش از ميلاد مسيح
سروده شده است در حاليكه از عمر شاهنامة
فردوسي بيش از هزار سال نميگذرد و در
حقيقت بين اين دو اثر بزرگ حماسي نزديك به
دو هزار سال فاصلة زماني موجود است. با
اينهمه ميتوان به صراحت گفت كه از لحاظ
زمينة كار، اين دو اثر چندان دور از هم
نيستند، و اين به آن دليل است كه حدس زده ميشود
كه وقايع كتاب هومر مربوط به 12 قرن پيش ا
زميلاد باشد و وقايع كهنترين قسمت شاهنامه
(قسمت اول آن ) طبق قرائني كه موجود است (از
جمله حدس كريستن سن مستشرق دانماركي) در
نه تا ده قرن پيش از ميلاد جاي دارد. وقايع
اثر حماسي فردوسي در نواحي خوارزم و جيحون
و آن حوالي، يعني جايي كه جنگ بين ايرانيان
و تورانيان درگرفته است پديد آمده است. پس،
از لحاظ مكاني، اگرچه نژاد ايراني و
يوناني در اصل آريائي است، اما دو حماسة
مذكور حاكي از تمدن و فرهنگ دو قوم و
سرزمين جداگانه است كه هر يك خصوصيات خلقي
و فرهنگي ويژهاي دارند. موضوع اساسي اين
است كه اگر هومر در حماسههاي خويش تمام
ويژگيهاي روحي و فرهنگي قوم يوناني را
بيان كرده است، آنهم بعنوان يكي از اقوام
شاخص آن زمان، شاهنامه نيز محتوائي معادل
آن دارد، بعنوان روشنگر ويژگيهاي فرهنگي و
قومي ايرانيان كه يكي از اقوام متمن و شاخص
آن زمان بودند. پس ما هم اكنون با دو كتاب
سروكار داريم كه گوياي چگونگيهاي دو قوم
متمدن گذشتهاند. البته يادآوري كنم كه
بعدها اين دو قوم باب رفت و آمدها، آميزشها
و ارتباطهاي مختلفي را باهم ميگشايند و
همچنين چندي بعد رقابتهاي گوناگون بين
آنها در ميگيرد كه مشخص ترين آن جنگ
ايران و يونان در پنج قرن پيش از ميلاد است
. با درنظر گرفتن اين موارد ميتوانيم
بگوييم كه ما هم اكنون دو كتاب در دست
داريم كه بعنوان بيان كنندة دو تمدن شاخص
دنياي كهن مي توانند مورد مقايسه قرار
گيرند. خوشبختانه ما زمينة مشترك جالب
توجهب بين كتاب هومر و شاهنامه ميبينيم
كه ما را در اين راه ياري ميدهد، و آن
تكية هر دو حماسه بر سر موضوع مشابهي است
كه البته در اينجا بايد قسمتهاي مختلف
شاهنامه را از يكديگر جدا كنيم، توضيح
آنكه مهمترين قسمت شاهنامه كه ميتواند
با ايلياد هومر مقاسيه بشود جنگ ايران و
توران است كه تاحدي با موضوع ايلياد داراي
زمينههاي مشترك است . در هر دو كتاب شاهنامه و ايلياد
جنگي درگير ميشود، نوعي جنگ تدافعي است،
به اين معنا كه در ايلياد يونانيها به سبب
توهيني كه به آنان شده است شده است ميجنگنند
و داستان از اينقرار است كه پاريس،
شاهزادة تروائي (شهري در آسياي صغير) همسر
يكي از شاهان كوچك يونان را كه هلن نام
دارد فريب داده ميربايد. هر چند كه اصل
موضوع به گونهاي ديگر است واين كار با
رضايت خود زن انجام پذيرفته است. بهرصورت،
يونانيها اين امر را توهيني به خود تلقي ميكنند
و در نتيجه جمع شده تحت رهبري آگاممنون –
كه ميتوان از او بعنوان مهمترين پادشاه
محلي يونان نام برد –
لشكر كشي كرده به شهر تروا در آسياي صغير
حمله ميبرند تا با بازگرداندن هلن،
شرافت خويش را نجات دهند و به عبارت ديگر
از خود رفع توهين كنند. در واقع حمله از
جانب يونانيهاست، ولي بهانة جنگ عنوان
تدافعي، يعني دفاع از شرف بخود ميگيرد –
كه وارد جزئيات آن نميشويم. خلاصه، در يك
جنگ دهساله سرانجام تروائيها شكست ميخوردند
و يونانيها شهر را تسخير ميكنند و با
ويران كردن آن سرانجام هلن را باز ميستانند
و به يونان ميبرند. –
در شاهنامه نيز –
در قسمت جنگ ايران و توران –
ما با وضعي كم و بيش مشابه روبرو ميشويم.
در واقع جنگ ايران و توران بر سر خون سياوش
است، به اين معنا كه سياوش شاهزادة ايراني
به دعوت خود تورانيها به دربار افراسياب
پناه ميبرد و در آنجا پس از چندي به دستور
افراسياب، كشته ميشود. طبيعي است كه
ايرانيها به فكر انتقام از تورانيها
افتاده به سرزمين آنان لشكركشي كنند.
بنابراين جنگ ايران و توران نيز جنبة
تدافعي به خود ميگيرد. نخستين وجه تشابه
در اين دو حماسه اين است كه قومي به نحوي
مورد اهانت قوم ديگر قرار ميگيرد و در
نتيجه انديشة انتقام را با لشكركشي و كين
جويي صورت عمل ميدهد و در اينجاست كه جنگ
آغاز ميگردد.» بعضي شباهتها بين حماسة فردوسي و
هومر تقدّم دو هزازسالة ايلياد برشاهنامه
ممكن است چنين تصوري را پيش آرد كه هومر با
اثر حماسي خويش در فردوسي تأثير گذاشته
است و شاهنامه تحت تأثير كيفيت حماسه
ايلياد قرار گرفته است. آقاي دكتر اسلامي
در اين زمينه چنين اظهار داشتند: « تصور نميكنم كه فردوسي از هومر
تأثير گرفته باشد، زيرا بطور قطع فردوسي
از جريان كار هومر و كتاب و شعرهاي او، با
توجه به وضع محيط فرهنگي ايران در آن زمان
بياطلاع بوده است، و همانطور كه گفتم اگر
شباهتهايي در اين دو كتاب ديده ميشود،
ريشههايش را بايد در جاي ديگري بيابيم –
كه بعد به آن اشارهاي خواهيم كرد –
و اما دنبالة موضوع : دومين مورد تشابه بين دو اثر فردوسي
و هومر اين است كه هر دو اثر از يك جنبة
انساني حكايت دارند. به اين معنا كه قومي
كه جنگ را آغاز كرده است، پيش خود چنين
تصوري را دارد كه ميخواهد براي كمك به
حقيقت و حفظ انسانيت انسان، بجنگد و اگر
چنين نكند امري خلاف انساني، و حتي در تفكر
خاص زمان، امري خلاف مذهب مرتكب شده، و
وظيفة خود را از لحاظ انساني و مذهبي انجام
نداده است. بنابراين ميبينيم كه حماسههاي
كهن بر اساس اصول انساني آميخته به مذهب
متكي است. يونانيها در جنگي كه با تروائيها
ميكنند چنين ميانديشند كه نبرد آنها از
لحاظ انساني و مذهبي واجب است و لازم ميدانند
قومي را كه از نظر آنها مرتكب جرم شده است
مجازات كرده، سرجاي خود بنشانند. ايرانيها
هم دربرابر تورانيها چنين وضعي داشتند.
اينان نيز عمل تورانيها را چه از لحاظ ديني
و چه از لحاظ اخلاقي ناشايست ميشناختند و
وظيفة خود ميدانستند كه با هر قيمت و هر
مقدار قرباني هم كه لازم باشد رفع شر از
طريق مجازات مجرم بشود. پس ميتوان چنين
استنباط كرد كه اساس و هستة حماسه به تلاش
انسان در يافتن راه درست زندگي برميگردد.
به مفهوم كهن، حماسه ميكوشد تا بيان كند
چه راهي درست و چه راهي نادرست است. يا چه
كسي حق دارد و چه كسي ندارد. البته براي گذشتگان، اصل هميشه اين
بوده است كه مجرم را در حماسههاي خويش
مجازات كنند. آنچه تا بحال گفته شد راجع به موضوع
اصلي شاهنامه و ايلياد بود. شباهتهائي هم
در بعضي جزئيات هست كه ميتوان فهرست وار
به آنها اشاره كرد: 1 –
اخيلوس، پهلوان يوناني در خيمة خود، براي
تسلّي خاطر يا تشجيع خويش اشعار پهلواني
ميخواند، اسفنديار نيز هنگام عزيمت به
سيستان سرودهاي مربوط به هفتخوان را ميخواند.
بهرام چوبينه نيز در وضع مشابه، داستان
رستم و اسفنديار را بازگو ميكند. 2 –
در هر دو اثر، خواب و رؤيا مقام مهمي دارد. (
در ايلياد خواب آگاممنون، در شاهنامه خواب
افراسياب يا خواب سياوش )، غيبگوئي نيز كه
در نزد يونانيها مقام مهمي دارد، در
شاهنامه تبديل ميشود به تفأل (داستان
بهرام چوبينه ). گرچه پيشگوئي هم در
شاهنامه هست (مانند پيشگوئياي كه از زبان
مهران ستاد در مورد جنگ هرمز با تركها
نقل مي شود). 3 –
در ايلياد پالاس آتنه دختر زئوس كه از الهههاست
رابط بين خدايان و يونانيهاست، در شاهنامه
اين روابط را سروش برقرار ميكند ( مثلاً
هنگامي كه بر فريدون نازي ميشود). 4 –
اختلاف بين اخيلوس كه پهلوان است با
آگاممنون كه پادشاه است، يادآور اختلاف و
مشاجره بين رستم و كاووس ميگردد (در
داستان رستم و سهراب) و بعد اختلاف بين
پهلوان و پادشاه، در داستان رستم و
اسفنديار به اوج خود ميرسد. 5 –
در هر دو حماسه يك پير قوم هست كه رأي و نظر
او براي پادشاه و سران كشور محترم است، در
نزد يونانيها نستور است و در نزد ايرانيها
اين وضع را تاحدي زال دارد. 6 –
در شاهنامه پادشاه داراي فّره ايزدي است،
در ايلياد نيز آگاممنون از تأييد زئوس
برخوردار است كه با عصاي سلطنتي مشخص ميشود. 7 –
در ايلياد يك پهلوان روئين تن هست كه
اخيلوس باشد و خيلي هم جوان كشته ميشود،
درست معادل او در شاهنامه اسفنديار است كه
روئين تن است و او نيز جوان ميميرد. 8 –
كاووس و آگاممنون از لحاظ بدخوئي و لجاج
تاحدي به هم شبيهند و هر دو هم كيفر بدخوئي
و غرور خود را ميبينند. آگاممنون در
بازگشت از تروا بدست زنش كشته ميشود،
كاووس هم با كشته شدن پسرش سياوش و بعد زنش
سودابه، پاداش سبكسريهاي خود را ميبيند. 9 –
سرزنشهاي هكتور به برادرش پاريس تاحدي
يادآور حرفهائي است كه رستم به رهّام ميزند
(كه رهّام را جام باده است جفت …
) 10 –
قرار براي جنگ تن به تن كه در ايلياد بين
پاريس و منلاس گذارده ميشود، يادآور
قرار براي جنگ تن به تن بين رستم و
اسفنديار و رستم وسهراب است. 11 –
در ايلياد صحنهاي هست كه در آن پريام،
پادشاه تروا، خصوصيت پهلوانان و سرداران
يونان را از هلن ميپرسد، و اين درست شبيه
سئوالهائي است كه فرود از تخوار ميكند (داستان
فرود) و سهراب از هجير ميكند (داستان رستم
و سهراب). 12 –
طرز تيراندازي در سرود چهارم ايلياد
يادآور تيراندازي رستم به اشكبوس ميشود. 13 –
در شاهنامه بزم و رزم با هم است، پهلوان
هرگاه فرصت بيابد (و گاهي پيش از شروع جنگي
سهمگين، به بم مينشيند، مانند سهراب پيش
از جنگ با رستم، مانند اسفنديار پيش از جنگ
با رستم). نظير اين شيوه را در ايلياد هم ميبينيم
(سرود چهارم9. 14 –
تحريص جنگاوران از جانب آگاممنون (سرود
چهارم) يادآور تحريض رستم است از
سپاهيانش، در جنگ با خاقان چين، و بهرام
چوبينه در جنگ با تركها. 15 –
رجز خواني در سرود پنجم يا در سرود هفتم (رجز
خواني آژاكس و هكتور) رجز خواني رستم و
اسفنديار يا رستم و اشكبوس را بياد ميآورد. 16 –
در مورد سلاح شباهتهائي هست. رستم
ببربيان بعنوان زره برتن ميكند.
آگاممنون پوست شير قرمزي دارد كه هنگام
جنگ ميپوشد.(هراكلس، پهلوان اساطيري
يونان نيز پوست شير برپشت ميافكند)
منلاس، برادر آگاممنون پوست ببر روي دوش
مياندازد. 17 –
اندروماخ، زن هكتور پس از كشته شدن شوهرش،
تمام اموال شخصي او را از بين ميبرد.
جريره نيز پس از كشته شدن فرود چنين ميكند. 18 –
نوحه و زاري تروائي برمرگ هكتور، يادآور
نوحة بعضي زنان ايراني است بر مرگ
عزيزانشان (تهمينه بر مرگ سهراب، خواهران
اسفنديار بر مرگ او). 19 –
گفتگوي انروباخ و هكتور، پيش از رفتن
پهلوان به جنگ، يادآور گفتگوي فرنگيس و
سياوش است، پيش از كشته شدن شاهزاده. و البته موارد تشابه خيلي بيش از
اينهاست كه اينجا مجال ذكرش نيست. يكي ديگر از مهمترين وجوه تشابه
كه بتواند مورد بحث ما قرار گيرد، موضوع
قهرمان است : قهرمان اصلي كتاب ايلياد هومر
كسي است بنام اشيل يا به تلفظ يوناني،
اخيلوس، و به دست اوست كه سپاه تروا شكست
ميخورد و شهر گشوده ميشود، و در نتيجه
يونانيان شهر را فتح ميكنند، و اگر
مداخلة اشيل نبود چنين پيروزي بزرگي براي
يونانيان پيش نميآمد. پس ما در كتاب
ايلياد با اشيل به عنوان قهرمان ايدهآل
يونانيها يعني كسي كه آنها همة تصورات
خودشان را بعنوان قهرمان يا پهلوان اول به
او اختصاص دادهاند، روبرو هستيم. خصوصيت
اصلي اين قهرمان اين است كه خود به قيمت
فداكاريهايش پذيرفته است كه پهلوان اول
باشد. برحسب اساطير يونان، از طرف خدايان
به او پيشنهاد شد كه خود انتخاب كند ميخواهد
عمري دراز و بدون افتخار داشته باشد يا
عمري كوتاه توأم با افتخار و اشيل دومي را
انتخاب كرد و با اين انتخاب اخيلوس يا اشيل
در زندگي كوتاه خويش در جستجوي چيزيست كه
بنابه تعبير يونانيان والائي زندگي
ناميده ميشود. دراصل، اين زندگي عالي و
انساني بنحويست كه در آن كوشش ميشود كه
قهرمان خود را به خصوصيات خدايان نزديك
كند و مدل و ايدهآل خود را خدايان و صفات
خاص آنها درنظر گيرد. نظير اين وضع بنحوي
ديگر در شاهنامه موجود است : رستم، قهرمان اول شاهنامه برعكس
اخيلوس عمري دراز دارد و به او عمر افسانهاي
هفتصد ساله داده شده است. البته اين موضوع
ماية اساسي كار نيست. هدف اصلي او هم در
زندگي حفظ نام و كسب افتخار و توجه به
كيفيت زندگي است نه به كميّت آن. در واقع
زندگي رستم در شاهنامه نوعي زندگي
استثنائيست و او بعنوان نمايندة قوميت
ايراني شناسانده شده است. رستم نه تنها از
لحاظ پهلواني و زورمندي مورد توجه قرار ميگيرد
بلكه در او اين خصوصيت هست كه همة گرههاي
كور زندگي ايرانيان به دست او گشوده شده، و
برترين وظيفه كه پاسداري از نام و شرافت
ملي و قومي ايرانيان باشد به او محول
گرديده است. هرگاه شرافت ملي ايرانيان به
خطر ميافتد، او مداخله ميكند و به نجات
آن ميپردازد و در همة موارد هم توفيق
بدست ميآورد. چنين قهرماناني زاييدة تخيل مردم
هستندو مردمان دنياي كهن سعي ميكردند در
چنين افرادي شخصيت قهرمانهاي آرماني را
بوجود آرند و به كمك تخيل كسي را خلق كنند
كه واجد همة صفات عالي انساني باشد و
همچنين تا آنجا كه ممكن است ضعفهاي
انسانس را از او بگيرند و در عين انسان
بودن ميكوشيدند تا از او يك انسان كامل
بسازند. ينابراين با مطالعه زندگي افسانهاي
چنين قهرماناني ميتوان پي برد كه اقوام
ايراني يا يوناني چه تصوري از انسان كامل و
انسان والا داشتهاند و همچنين جهان بيني
آنان نسبت به دنياي خارج چگونه بوده است. گفتم كه هومر و فردوسي بخاطر 2000 سال
فاصلة زماني با يكديگر از هم دوراند، ولي
عجيب اينجاست كه از لحاظ چگونگي تأثير هر
يك در ميان قوم خود شباهتهاي شگفتي آوري با
يكديگر دارند. مثلاً ميبينيم كه هومر
نمايندة فرهنگ كهن و قوميت يونان قديم است
و كتاب او تا قرنهاي متمادي در يونان پيش
از ميلاد مهمترين اثر يوناني شناخته شده
بود و توانست پاية تمدن اين كشور قرار گيرد.
تراژديهاي مهمي كه در يونان نوشته شده تحت
تأثير حماسههاي هومر واقع بود. سه تراژدي
نويس بزرگ يونان را در دوران طلايي تمدن
يونان ميتوان نام برد كه عبارتند از
اشيل، سوفوكل و اوريپيد كه هر سه دنبالهرو
هومر بودند. يكي از اين سه تراژدي نويس
بزرگ بنام اشيل يا آسيخيلوس گفته است كه ما
ريزه خوار خوان هومر هستيم. و اين حرف درست
است. چرا كه تراژديهاي مهم اين دوره بهرحال
راهي به دو كتاب ايلياد يا اديسة هومر پيدا
ميكردند و كم و بيش همه اينها تحت تأثير
هومر نوشته شده است . از طرفي ديگر انديشه و جهان بيني
هومر در حماسههايش طي قرون متمادي
بعنوان مدل و نمونه براي يونانيان بود و
پيروي از آن در واقع اصلي مسلم به حساب ميآمد
و كتاب او گذشته از جنبة حماسي و شعري،
جنبة تعليماتي نيز داشت. چنين وضعي را كم
وبيش ما در شاهنامه ميبينيم و اگرچه اين
كتاب بيش از هزار سال عمر ندارد اما درطول
اين سالها درميان قوم ايراني تأثيري مشابه
ايلياد و اديسة هومر در يونان داشته است . به اين سبب است كه شاهنامه را قرآن
عجم خواندهاند، و از لحاظ تأثير آن در
افراد عمين كافي است كه من به يك حكايت
اشاره كنم كه در چهار مقالة نظامي عروضي
آمده و آن اين است كه ميگويد علاءالدين
غوري براي كين خواهي از قتل برادرانش كه
بدست بهرامشاه غزنوي كشته شده بودند، به
غزنين لشكر كشيد و آن شهر را بگرفت و به آتش
و غارت و كشتار گرفت و فرمان داد تا مردههاي
شاهان غزنوي را از گور بيرون آوردند و
سوختند، و فقط در اين ميان محمود را استثنا
كرد، به حرمت اين چند بيت شاهنامه: چو كودك لب از شيرمادر بشست
ز گهواره محمود گويد نخست
الي آخر و نظامي عروضي نتيجهگيري ميكند :
كه خداوندان خرد دانند كه اينجا حشمت
محمود نمانده بود، حرمت فردوسي بود و نظم
او. و اما شاخصترين جنبة شاهنامه اين
بوده است كه فرهنگ ايران پيش از اسلام را
با فرهنگ ايران بعد از اسلام پيوند داده
است، بمفهوم وسيعتر بايد گفت دنياي پيش از
اسلام را به دنياي بعد از اسلام وصل كرده
است. شاهنامه تنها كتابي است كه اين كار را
بنحوي گسترده به انجام رسانيده است و هيچ
كتاب ديگري در ميان كتابهاي باقيمانده از
پيش از اسلام، حتي اوستا، نميتوانست
چنين قدرتي را دارا باشد. اين جنبة شاهنامه
اهميت بسيار دارد و بهمين علت ما شاهنامه
را در ادبيات بعد از اسلام ايران به صورت
پنجرهاي ميبينيم كه بسوي ايران پيش از
اسلام گشوده مانده است و اين همان است كه
ادامة فرهنگي ناميده ميشود از دو سه هزار
سال پيش، و ما چنين ادامهاي را مديون كار
فردوسي هستيم. در اين زمينه شخصيت فردوسي
معادل شخصيتي است كه هومر در يونان و بعد
در فرهنگ اروپايي داشته است. البته مثالهاي زيادي دربارة تأثير
شاهنامه در ادبيات فارسي ميتوان آورد كه
اكنون از آن ميگذريم. فقط ضروريست گفته
شود كه اگر شاهنامه نبود، ادبيات فارسي
شايد به دشواري ميتوانست جريان موجود
خود را در پيش بگيرد، و اگر فردوسي نبود،
در ايران به سختي ميتوانستيم كساني را
مثل خيام، مولوي و حافظ به اين صورت داشته
باشيم، براي اينكه جهان بيني اين متفكرين
بمقدار قابل توجهي تحت تأثير شاهنامه بوده
است و ميتوان ريشههاي آن را رد اين اثر
حماسي يافت. اينان بدون شاهنامه و تأثير
پذيري از آن نميتوانستند جنبههاي فكري
خود را بال و پر بدهند. ميدانيد كه آثار
عرفاني ما با آثار عرفاني اسلامي متفاوت
است و ميتوان گفت ما داراي يك عرفان
ايراني هستيم و اين خود به مقدار زيادي
مديون شاهنامه و فردوسي است. حتي مقداري
اصطلاحات عرفاني دربين عرفاي شاعر منش مثل
سهروردي، در پرتو شاهنامه بوجود آمدهاند.
» در اين زمينه لازم بود توضيح بيشتري
خواسته شود و آقاي دكتر اسلامي پيرامون
عرفان اسلامي و عرفان ايران و همچنين
تأثيرپذيري عرفان ايران از شاهنامه چنين
گفتند : « اينكه گفتم عرفان ايراني با عرفان
اسلامي تفاوت دارد بدين دليل است كه عرفان
ايراني ريشهاي در پيش از اسلام داشته، به
اين معنا كه تفكر ايراني پيش از اسلام در
اين زمينه مؤثر بوده است. نمودارهايي از آن
را در ادبيات دورة ساساني ميتوانيم
مشاهده كنيم، از جمله آثار مانويّون و خود
ماني، و بعد در آثار ادامه دهندگان راه
اينان و اينها آمده است به شاهنامه كه
پيوندي بين اين دو عصر ايجاد كرده است و
الگوي كار است. البته ميدانيد كه شاهنامه
در اصل كتابي بوده است بنام خداينامه كه در
اواخر دورة ساساني تنظيم گرديده است و در
واقع خلاصة تفكر و فرهنگ و جهان بيني ايران
پيش از اسلام را در خويش جاي داده است. و
چون خداينامه كتابي بوده است كه از
زمانهاي بسيار قديم سينه به سينه نقل شده
است، در هر دورهاي چيزي به آن اضافه
گرديده است و پندها و اندرزها و خلاصه
تعليماتي متناسب با روحية قوم ايراني را
در بر گرفته است و سرانجام به دست فردوسي
نوعي حيات مجدد يافته است و قصههاي
خداينامه در شاهنامه توانست بياني دلنشين
و ماندني داشته باشد، بنحويكه اگر اين
كتاب در قالب شاهنامه به شعر درنيامده
بود، نميتوانست تأثيري بدين وسعت در
تفكر ايراني از خود بجاي گذارد، زيرا زبان
خداينامه زبان مؤثري نبود. فردوسي با بيان
دلنشين و مؤثرش توانست كتابي را بوجود
آورد كه در زماني بسيار طولاني در طبقات
مختلف مردم اعم از بيسواد يا باسواد، هر يك
به نوعي نفوذ كند، و بايد گفت كه شاهنامه
با انتقال تفكر و فرهنگ ايراني پيش از
اسلام توانست در تكوين عرفان ايراني نقش
مهمي داشته باشد و باعث شود كه عرفان
ايراني دربرابر عرفان اسلامي از وجه مشخص
بارزي برخوردار شود.» ترديدي نيست كه عرفان ايراني در
برابر عرفان اسلامي گونهاي مشخص و ويژه
دارد اما نزديك بودن يا نزديك كردن شعر
عرفاني با سرودههاي حماسي خود جاي بحث
دارد و با توجه به خصوصيت رزمي شعر حماسي و
گونهاي از فرار از دلبستگيها كه شايد
بتوان آن را نوعي ركود و جمود دانست، در
سرودههاي عرفاني، چگونه ميتوان اين دو
نوع شعر را در ادبيات به يكديگر نزديك كرد
و چنين پنداشت كه عرفان ايراني از حماسة
فردوسي تأثير پذيرفته است، خود بحثي است
جالب كه آقاي دكتر اسلامي دراين باره چنين
گفتند : « تصور نميكنم مسألهاي بنام
ركود و جمود مطرح باشد. البته درظاهر دنياي
حماسه با دنياي عرفان متفاوت است و دليل
آنهم جدا بودن قلمرو آنهاست. زيرا دنياي
حماسه دنياي ميدان جنگ و مبارزه و كشمكش و
خونريزيست، درحاليكه دنياي عرفان، دنياي
آرامش و صلح و اتحاد اقوام مختلف و بعبارتي
دنياي وصل است نه جدائيهاي جنگ. ولي اين
فقط يك تفاوت ظاهريست. در حماسه كشمكشها و
مبارزات و خونريزي براي رساندن انسان است
به مرحلهاي بهتر از زندگي يعني درواقع
تلاشي است براي زندگي بهتر و جستجوئي است
براي يافتن راه درستتر زندگي، و اين
همانست كه در عرفان هم وجود داردو پس ايدهآلها
و هدفها از هم دوز نيستند و تنها روشها با
يكديگر تفاوت دارند. گذشته از اين، مسلماً دنياي عرفان
دنياي ركود و جمود نيست، برعكس دنياي
جوششهاي دروني است. درواقع آنچه در حماسه
بيشتر در عالم برون و با عمل به دست ميآيد،
درعرفان با تفكر و احساس بايد بدست آورده
شود. عرفان نيز جستجويي
است براي زندگي بهتر و شايستهتر،
منتهي با نيروي انديشه و احساس. بنابراين
راه اين دو و هدفشان از هم جدا نيست و بهمين
دليل من فكر ميكنم كه دنياي عرفاي بزرگ
ايران از جمله مولوي، حافظ، سهروردي و
امثال آنان به هيچوجه دنياي راكد و بسته و
دنياي نفي نيست، بلكه دنيايي است جوشان
نظير آنچه در شاهنامه ميبينيم. و اما
راجع به تأثير شاهنامه صحبت ميكرديم. اين
واقعيتي است كه شاهنامه مؤثرترين كتاب در
اين هزار سال اخير ايران بوده است. شاهنامه
بيش از هر كتابي در طرز فكر و ذوق و تشخيص
ايراني اثر گذاشته است. حال اين اثر ممكن
است گاهي مستقيم باشد و گاهي غير مستقين.
مستقيم به اين ترتيب كه كساني از طريق
خواندن شاهنامه تأثير گرفته باشند و
تفكرشان تكوين يافته باشد، و غير مستقيم
به اين صورت كه كسان ديگري بعنوان گوينده،
متفكر يا نويسنده با تأثير گرفتن از
شاهنامه آثاري بوجود آورده باشند كه بنحو
غير مستقيم روح شاهنامه در آن انتقال
يافته باشد. گمان ميكنم كه كمي بيشتر
بايد دربارة نقشي كه فردوسي در اين تفكر و
شخصيت مستقل در زمان فردوسي مطرح بود اين
بود كه دو جبهه خاص ايجاد شده بود كه هر يك
عقيدهاي داشتند. مسأله اين بود كه آيا
ايران با پذيرفتن دين جديد جزئي باشد از
قلمرو وسيع اسلام بدون شاخصيت خودش، و يا
اينكه اسلام را بپذيرد، اما هويت و شاخصيت
خود را نيز نگهدارد. فردوسي طرفدار انديشة
دوم بود و سرانجام هم اين جبهه پيش برد و در
مقابل جبهة نخست كه بسيار هم قوي بودند
پيروز شد. در جبهة اول كساني چون محمود
غزنوي و تمام دستگاه او وجود داشتند.
خصوصيت و اهميت شاهنامه در اين بود كه
توانست فكر اسلام ايراني را بر انديشة
ايران اسلامي تفوق بخشد و شاهنامه سخنگو و
كتاب اين عده قرار گرفت و سرانجام پس از
چند صد سال كشمكش آشكارا و پنهان، ايران
توانست يكپارچه و يكدست بشود و اين امر در
زمان صفويه تحقق سياسي يافت، با ايجاد و
قبول تشيُّع بعنوان مذهب عام و مذهب
اكثريت، و ايجاد حكومت سراسري تحت اين
عنوان كه خود را از ساير حكومتهاي اسلامي
آن زمان جدا ميكرد. البته اين يك جنبة قضيه است كه به
شاهنامه از جهت نقشي كه بعنوان يك كتاب
سياسي ايفا كرد اهميت داده شود. اما نكته
ديگر اين است كه شاهنامه چون شاهكارهاي
ديگر به اين اكتفا نكرد كه كتاب خواص باشد
و فقط عدة معيني آن را بخوانند و در حقيقت
افراد باسواد و اهل فن و ادب از آن استفاد
كنند، بلكه قدرت كلام فردوسي توانست بين
طبقة كم سواد يا بيسواد راه پيدا كند و ميدانيد
كه كمتر كتابي توانسته است چنين موقعيتي
داشته باشد. البته در ايران دو سه شاهكار
وجود دارد كه كم و بيش خصوصيتي نظير
شاهنامه داشتهاند و دارند. ولي بتصور من
شاهنامه از اين جهت يك
مورد كاملاً استثنائي است كه توانسته
است تا قلب چادرها، ايلات، قهوهخانهها
و مراكز پرجمعيت و كم سواد راه بيابد، و
خون ايران قديم را به رگهاي قوم ايراني در
دورههاي مختلف جريان دهد و آنان را با
قهرمانان كهن ايران مثل رستم، اسفنديار،
سياوش، جمشيد و ديگران آشنا سازد، و عمر
قوم ايران را تا دورههاي تاريك افسانهاي
جلو برد. و اين نيست مگر در توانائي يك
شاهكار، يعني اثري كه با نيروي كلام
توانست مسائل بسيار كهنه و از بين رفته و
حتي مطالبي را كه در جهت موافق با معتقدات
مذهبي مردم نبوده است رسوخ دهد. شاهنامه
توانست بين اقوام غير مسلمان پيش از
اسلام، و اقواميكه زبان و تمدن و مذهب
ديگري غير از قهرمانهاي كتاب داشتهاند،
پيوند بسيار دوستانه و غرور آميز برقرار
كند و اين باز برميگردد به ارزش بسيار
استثنائي كار فردوسي . » سخن از اين است كه مردم كم سواد يا
بيسواد بيشتر به اصل داستان ميانديشند
و آن را بخاطر ميسپرند تا كلام زيباي
ادبي و پرسش اين است كه آيا كتاب خداينامه
كه از ارزش كلامي شاهنامه برخوردار نبود،
نميتوانست همين تأثير را در اكثريت كم
سواد يا بيسواد بكند؟ آقاي دكتر اسلامي
دراين باره چنين نظري دارند: « البته وقتي سخن از آثار ادبي
بميان ميآيد منظور از ارزش، ارزش كلامي
است و آنچه آثار فاقد ارزش ادبي يا باارزشي
متوسط را از يك اثر ادبي بزرگ جدا ميكند،
همان تفاوت نحوة بيان و كاربرد كلمات است.
بنابراين اگر خداينامه ميبود، البته
همان مطالب را ميتوانست بمردم بدهد
متنهي باندازه شاهنامه نميتوانست تأثير
و نفوذ داشته باشد و در روح مردم رخنه كند.
اينجا براي ما مسأله تأثير نفوذ مطرح است.
اگر شاهنامه نبود، خداينامه درحد اوستا،
تاريخ بلعمي و كتابهايي نظير اينهابود كه
ميتوانست به يك عده اهل فن و كساني كه
كوشش داشتند ايران گذشته را بشناسند
اطلاعاتي بدهد، اما بيترديد نميتوانست
در قشر وسيعي از مردم تأثير گذارد و در
واقع روح آنها را با مطالب را با مطالب و
داستانهاي كهن ايران عجين كند. اين كار
نياز به بياني خاص و شاعرانه داشت.» در آنچه آقاي دكتر اسلامي در اين
زمينه گفتند ترديدي نبود. اما اين مهم را
هم بايد درنظر داشت كه بيشتر افراد بيسواد
كه قصههاي شاهنامه را ميدانند حتي بيتي
از شاهنامه را نخوانده و شايد هم نشنيده
باشند. براي مثال كساني كه در قهوهخانهها
به گفتههاي يك نقال گوش ميدهند كه
اتفاق ميافتد كه ابياتي از فردوسي را
بشنوند و در اين صورت هم اصلاً به آن توجه
ندارند. مهم براي آنان اصل قضيه است نه
كلام زيبا. آقاي دكتر اسلامي در اين زمينه چنين
ابراز داشت : « اين درست است كه در قهوهخانهها
ممكن است عين متن شاهنامه خوانده نشود،
گرچه بعضي اوقات خوانده ميشود. اين چندان
مهم نيست. مهم اين است كه شاهنامه توانسته
است به قدر كافي جلب نظر كند. يعني همان
نقال يا گوينده يا داستان نويس يا همة
آنهائي كه داستانهايي پس از فردوسي
پرداختهاند، تأثير اصلي را از شاهنامه
گرفتهاند. مدل آنان شاهنامه بوده است و
در واقع پاية كار آنان همين كتاب است. اين
اشكالي ندارد كه كسي براي جلب توجه مردم به
سلسله مطالبي كه قادر به درك آن نيستند
زبان و بيان ديگري رابكار گيرد. البته مردم
عادي قادر به گرفتن همه زيبائيهاي شعر
شاهنامه نيستند ولي روح آن را ميگيرند،
به هر طريقي كه شاهنامه بيان شود، آنهم با
اين همه نفوذ عميق، پيداست كه كاري بزرگ را
انجام داده است. مهم آن بوده است كه روح
ايران كهن به ايران بعد از اسلام انتقال
پيدا كند و قهرمانهاي شاهنامه در محور فكر
ايراني قرار گيرند و اين كار شده است،
هرچند خواندن اصل شاهنامه در ايلات و
عشاير امر كاملاً رايجي بوده است و هنوز هم
تاحدي هست.» اثر فردوسي يك شاهكار مسلم است و
اثر حافظ نيز، اما چگونگي آشنايي عوام با
اين دو شاهكار تفاوت دارد. هستند كم سوادان
يا حتي بيسواداني كه غزلهايي از حافظ را به
حافظة خود سپردهاند و بديهيست كه رابطة
مستقيم اينان با كلام حافظ است اما در
شاهنامه جز اهل فن و ادبيات با كلام فردوسي
رابطه ندارند. عقيده آقاي دكتر محمد علي
اسلامي در اين زمينه بدين شرح است : «البته كلام حافظ گونهاي ديگر
دارد و نوع آن با كلام فردوسي متفاوت است.
تنها وجه اشتراك اين دو شاهكار بودن
آنهاست. اولاً زبان حافظ به دورة ما نزديكتر
است، ثانياً زبان او كنايهاي است نه صريح
و روشن، بگونهاي كه در شاهنامه ميخوانيم.
اين زبان كنايهاي باعث شده است كه هر كس
به ميل خود از ابيات يا غزلهاي حافظ
برداشتي خاص داشته باشد و آن را بنحوي كه
خود ميخواهد تعبير كند. به اين ترتيب ميبينيم
كه حافظ با روح مردم انس بيشتري دارد.
بنابراين تأثير و نفوذ حافظ با تأثير و
نفوذ فردوسي تفاوت دارد. اما نبايد اين امر
را ناديده گرفت كه سّر توفيق حافظ اين است
كه خلاصه و عصارة فكر و تمدن و فرهنگ ايران
را در غزلهاي خود جا داده است، يعني در
كمترين مقدار كلام كه حدود 400 غزل باشد.
بنابراين هر ايراني با تفكر خاص خويش ولو
سواد زياد هم نداشته باشد، به مقداري
مسائل آشنا در غزليات حافظ برميخورد. اما
اين را هم بايد گفت كه رگههايي از مسائل
اساسي شاهنامه را ما ميتوانيم در سرودههاي
حافظ ببينيم و بهمين دليل كساني كه با حافظ
سروكار پيدا ميكنند، بنحوي غير مستقيم
به شاهنامه به عنوان يكي از منابع حافظ راه
مييابند. اما طبيعي است كه غزلهاي حافظ
بياني متفاوت از حماسههاي فردوسي داشته
باشد، و روشن است كه حافظ هم در نوع خود
كاملاً استثنايي است و نظيري براي او در
تمدن ايران يا شايد حتي دنيا پيدا نشود و
البته گفتم از لحاظ معني سّر عمدة كار او
در همين جنبة خلاصه كنندگي و تبلور دهندگي
فكر و تمدن و فرهنگ ايراني است، مثل تودهاي
از زغال كه به چند قطعه الماس تبديل شود، و
از لحاظ بيان، البته قضيه به اعجاز نزديك
ميشود.» فردوسي و كتابش، ارزشهاي بزرگ اين
حماسه، مقايسه آن با يكي از بزرگترين
حماسههاي دنيا و تأثير شاهنامه در تمدن و
فرهنگ و مخصوصاً ادبيات ايران مورد بررسي
قرار گرفت. جالب تأثيرپذيري شعراي عرفاني
ايران از جمله حافظ است از شاهنامه كه خود
ميتواند موضوع بحثي ديگر قرار گيرد. با
سپاس فراوان براي استاد دكتر محمد علي
اسلامي ندوشن كه بيدريغ آگاهيهاي خويش
را دراختيار ما گذاردند. گفتگو از : ذبيح الله بداغي « مطالب بالا از نوار گرفته شده و
سپس از جانب خود گوينده حك و اصلاح گرديده
است.» |