|
|
||
|
رضوي،
0101. "بيرني نابغه ذوالفنون
يالئوناردوداروينچي اسلام". دوره12، ش140و141
(خردادوتير53): 43-48، تصوير، نقشه. |
||
|
|
||
|
خلاصه:
معرفي دانشمندان نامي سدة پنجم
هجري، بيروني و شخصيت علمي وي، كارهاي پژوهشي
اين
دانشمند، قلمروشاهان ايران (قرون اوليه
بعدازاسلام)، دانش بيروني درعلم نجوم. |
|
|
|
بيروني، نابغة
ذوالفنون، يا لئوناردو داوينچي اسلام ا.ا.
رضوي استاد
بخش تمدن آسيائي در دانشگاه ملي استراليا بيروني رياضيدان، اخترشناس،
جغرافيانگار و ازهمه بالاتر عالم ملل و
نحل مشهور قرن يازدهم ميلادي (سدة پنجم
هجري) درست در 3 ذيحجه 362 مطابق با 16 شهريور
يكهزار سال پيش درجهاني پرآشوب چشم به
جهان گشود. جهان پرآشوب آن روزگار درعين
حال پرورشگاه دانشمندان و عالمان برجستهاي
درعالم اسلامي بود. ژرژ سارتي يكي از
مورخان برجستة علوم ميگويد: «بهراستي كه برتري فرهنگ اسلامي
درقرن يازدهم ميلادي چنان بود كه ميتوان
سرافرازي آن را آشكارا ديد ….
اگر درآن هنگام درميان مسلمانان كساني
هواخواه سرسخت اصلاحنژاد وجود ميداشتند
سزاوار بود كه پيشنهاد كنند وسيلهاي
فراهم سازند تا مسيحيان و يونانيان را بهسبب
بيحاصلي و عقبماندگي هولناكشان درعلم،
ازروي زمين براندازند. درآن هنگام سربلندي
و غرور همواره زماني بهاوج ميرسد كه
ازآن پس سقوطي دركمين باشد». |
|
ميراث پربركت عمده و اساسي رسيده به
بيروني دركارهاي پژوهش علمي از سه سرچشمة
ذيل به عربي ترجمه شده و دردسترس او قرار
گرفته بود: 1- ميراث يوناني و اسكندراني كه درآن
فرهنگ هلنيستي با مصري درآميخت و دانش
هرمسي و نوافلاطونيان را پديد آورده بود. 2- ميراث گنديشاپور كه شهري بود
درخوزستان برپا شده بهدست شاهناشاه
ساساني شاپور اول (240-272 م.) درآنجا رياضيات
و نجوم و منطق براساس متون به سرياني ترجمه
شده از يوناني تدريس ميشد. بيمارستان گنديشاپور كه آن را
هارونالرشيد (786-808 م. 170/193 ﻫ.ق) سرمشق
بيمارستانهاي خويش قرارداد درمان را تنها
براساس كشفيات علمي گذاشت و نه بهتقليد
از طب عوام پرداخت و نه به طب بيزانس توجه
كرد. ازآنجا سنت نسطوري علوم يوناني شهر
اوس و نصيبين به بغداد راه يافت. گنديشاپور
همچنين مركز فرهنگ بومي ايران و سانسكريتي
هند باستان بود. 3- فرهنگ سانسكريتي هند باستان
ازراه ترجمه به فرهنگ عربي راه يافت.
ازلحاظ سياسي قرن يازدهم زمان سستي و
ناتواني دولت عباسيان (850-1285 م. /132-656 ﻫ.ق)
بود. بغداد كه درآن مأمون (813-833 م. /198-128 ﻫ.ق)
بيتالحكمه را بنياد نهاده بود تا با
اسكندريه و گنديشاپور كوس برابري زند،
دراين زمان حتي ساية نجد و عظمت سابق را
نداشت. در 909 م. /297 ﻫ.ق. فاطميان اسماعيلي
برمصر چيره شدند و ازآنجا به سوريه و
عربستان راه جستند. ضمناً عباسيان ناچار
شدند با بويهيان ايراني شيعي مذهب مماشات
و سازش پيش گيرند. درايران و آسياي ميانه
دودمانهاي ديگري هم بودند كه حتي رسماً هم
خودرا وابسته به عباسيان نميدانستند.
دودمان پرقدرت ساماني از 819 تا 150 م. /261-389
ﻫ.ق. فرمانروائي كرد. ايشان به نام
فرمانبردار عباسيان بودند ولي چون با
فرهنگ ايراني بستگي داشتند يافتي جداگانه
داشتند. استانهاي طبرستان و گرگان زير
فرمان دودماني ديگر بود بهنام زياريان
(927-1090 م. /315-499 ﻫ.ق) اينان خودرا درفرمان
سامانيان ميدانستند و با سامانيان عليه
بويهيان اتحاد داشتند، خوارزم (خيوة كنوني)
درماوراءالنهر ناحيهاي پرنعمت بود و چون
برسرراه كاروان رو به سوي جنوب روسيه تا
انتهاي سيبري افتاده بود ازلحاظ بازرگاني
پررونق بود. شاهان
خوارزم ازنظر سياسي فرمانبردار سامانيان
بودند ولي فرهنگ ايشان به بركت دانشمندي
چند به پايه اي ممتاز رسيده بود. درآنجا
نخستين عالم رياضي مشهور اسلامي محمدبن
موسي خوارزمي ديده به جهان گشود كه بعدها
دردربار مأمون اهميت يافت و اعداد هندي را
درجهان اسلام رايج ساخت (گويند كه وي درهند
تحصيل كرده بود) خوارزمي نخستين اثر را
درموضوع جبر به عربي نگاشت و نيز كتابي
مفصل در جغرافيا با نقشهها و جدولها
فراهم كرد. تباهي دولت سامانيان و پادشاهان
خوارزم بهدست غزنويان چه ازنظر سياسي و
چه ازلحاظ فرهنگي اهميتي شايان داشت.
سبكتكين (977-889 م. /366-387 ﻫ.ق) سردار ترك
سامانيان دودمان غزنوي را در غزنه بنياد
نهاد. اما كشورگشاييهاي پسرش محمود (988-1030 م.
/388-411 ﻫ.ق) موجب پديدآمدن حكومتي پهناور
شد از پنجاب و سند، تا ري و همدان. درزمان جانشين محمود مسعود اول
(1031-1041 م. /411-422 ﻫ.ق.) اين دودمان با
افتادن خراسان و خوارزم بهدست سلجوقيان
ازهم گسست سپس هم جنگهاي خانگي ميان
شاهزادگان و اميران غزنوي آنرا همچنان
ناتوان داشت تا در1186 م. /555 ﻫ.ق بهدست
غوريان برافتاد. |
|
1-
درياي خزر 2- تركان 3- چين 4- جاوه 5- هند 6-
مكران 7- فارس8- خراسان 9- خليج فارس 10- عمان 11-
عدن 12- قلزم 13- سوريه 14- عراق 15- پنطوس 16-
مديترانه يا درياي روم 17- اسكندريه 18- مصر 19-
سودان 20- رأسبربر 21- جبلالقمر 22- سفالهالزنج
23- مراكش 24- زقاق 25- اندلس 26- روم 27- قسطنطنيه
28- صقلاب 29- خزران 30- بالتيك يا دريان ورزنگ و
رنگيان 31- درياي محيط 32- جزاير ديبچات 33-
جزاير زنگيان بيروني در روستاي خويش زيجي بنا كرد
و بهمشاهدة حركات خورشيد نشست. چنانكه
ديدگانش گزند يافت. چنين مينمايد كه ميان
سالهاي 997 تا 998 م. /387-388 ﻫ.ق. در دربار
منصورثاني (997-999 م. /387-389 ﻫ) ساماني بود.
سپس چندي در ري روزگار گذاشت. ازآنجا بود كه
به دربار ابوالحسن شمسالعمالي قابوس و
وشمگير زياري (978-1012 م. /266-403 ﻫ) كه خود
مردي شاعر و دانشمند بود رفت. قابوس حامي
بيروني شد. در 1000 م. /390 ﻫ. كتاب مهم
آثارالباقيه عن القرونالخاليه را بهنام
او پرداخت. اندكي بعد در 1003-1004 م. /400 ﻫ ، به
دعوت ابوالحسن علي مأموني (997-1009 م. /387-461
ﻫ.) به زادگاهش بازگشت و تا برافتادن
مأمونيان بهدست محمود غزنوي در 1017 م. /408
ﻫ. آنجا ماند و بدان خاندان خدمت كرد و
مصدر خدمات بزرگ سياسي درسمت رايزني سلطان
گشت. ولي دلبستگي او بيشتر درگرو زيجي بود
كه دركاخ شاهي پيافكنده بود. چيرگي محمود
غزنوي بر خوارزم اورا ازكارهاي سياسي
بركنار ساخت. اما همين گرفتاري او بهدست محمود
سبب شد كه به كارهاي مهم علمي و فراگرفتن
سانسكريت و بررسي متون اين زمان و ملل و نحل
هند توجه كند. اورا اسير كردند و در دژ نندنه
درپنجاب غربي زنداني ساختند. چون درهر وضعي
ميتوانست با شدت فراوان بهكار پردازد
محاسبات اندازة زمين را براساس رياضي به
پايان رسانيد. درآن هنگام وسايل اندازهگيري
با خود نداشته و دسترسي بدانها برايش ميسر
نبود. پس ازرهايي درحومة كابل بهكار
آزمايش پژوهشهاي سابقش پرداخت. دركتاب
تحديد نهاياتالاماكن لتصحيح مسافاتالمساكن
كه در غزنه در 20 اوت 1025 م. /23 رجب
چهارصدوشانزده هجري تكميل كرد مينويسد: «مثال آن: هنگام نوشتن اين فصل، روز
شنبة غرة جماديالآخر سال چهارصدونه هجري،
در جيفور كه روستايي چسبيده به كابل است
بودم، و باكمال اشتياق به رصد كردن عرضهاي
آن نواحي ميپرداختم و چنان گمان داشتم كه
به آزمودن چيزهايي پرداختهام كه نوح و
لوط- برايشان درود باد- همانند آنرا
نيازموده بودند و اميد داشتم كه براي رسيدن
بهبخشش خداوند و آويختن بهبخشندگي او
سوي ايشان باشم. و به افزاري براي يافتن
ارتفاع، و چيزهايي كه ازآنها ميشد چنين
افزاري ساخت دسترس نداشتم، پس برپشت تختة
حساب قوس دايرهاي رسم كردم و هردرجة آنرا
به ششپاره بخشيدم كه هرپارة آن ده دقيقه
شده و راستيِ آويختن آنرا با شاقولها
آزمودم.» (ص 93 ترجمة احمد آرام، چاپ دانشگاه
تهران، 1352 ش.). اندكي بعد چون محمود از غزوات آنسوي
گنگ در1018-1019 م. /409 ﻫ. بازگشت بيروني زيجي
ديگر ترتيب داد و پژوهشهاي دشوار خويش را كه
اينكه با مطالعاتي كه درزبان سانسكريت كرده
و بسيار وسيع و گسترده و موثرتر گشته بود
دنبال كرد. چنين مينمايد كه سلطان محمود
گاهي با او درمسايل علمي راي ميزده ولي
مصدر خدمت معيني نبوده. بيروني باهمان
پژوهش در زيج و مطالعه كتابهايي كه محمود از
سرزمينهاي تازهگشودهاش به غزنه آورده
بود دلخوش بود. حريص پول نبود و گفتهاند كه
از قبول عطاي وافر مسعود دربرابر نگاشتن
قانون مسعودي خودداري كرد. علت عمدة ناخشنودي او چنانكه در
تحديد نهايات آمده اوضاع دربار محمود بود
كه نسبت به پژوهشهاي علمي و بويژه هرگونه
بررسي و كنجكاوي و كاوش علمي سخت دشمني ميكرده
پس از عزل ابوالعباس اسفرايني كه تا 1010 م. /461
ﻫ. مسند وزارت سلطان بااو بود دربار پرشد
ازدبيران و ديوانيان متعصب و خشك مقدس
هواخواه دولت عباسيان و چاپلوسان و
ستايشگران سلطان. اين كسان هرگز از مدامهه و
تملق خسته نميشدند و پيوسته سلطان را
بزرگترين سردار و پشتيبان اسلام ميخواندند
و نسبت به ملحدان و بدعتها و افكار نوعلمي
دشمني سخن داشتند. ازايرانيان به جهات
سياسي نفرتي داشتند و آنرا زير حجاب دين
پنهان ميكردند. بيروني درزمينة وظيفة
سلطان درتشويق و ترغيب علما و گسترش دانش ميگويد: «اما اكنون چنين نيست. ايشان كاملاً
مخالفند و ممكن نيست علم جديدي يا هرگونه
تحقيقي به روزگار ما پاگيرد. آنچه ازعلم
داريم چيزي نيست جز آثار ناچيز بازماند و از
روزگاري بهتر». چنين مينمايد كه برخلاف تصور
همگان بيروني چندان زماني درهند صرف
گردآوري كتاب و مطالعات علمي نكرد. سيدحسن
برفي كه عمري را صرف بررسي آثار بيروني كرده
است به حقيقت چنين دريافته است كه تنها ميان
پنجاب و مولتان سفر ميكرده و آنچه از
اطلاعات گرد آورده ازعلماي سانسكريت
درغزنه بوده است كه ايشان هم مانند او نفيبلد
شده بودند. در 1035 م. /425 ﻫ. بيروني فهرستي از
آثار خويش نوشت كه مشتمل بر يكصدوسيوهشت
عنوان شد. دركتاب صيدله فيالطب كه آن را
بازپسين اثر او ميدانند سنين عمر خودرا
متجاوز از هشتاد قمري نوشته. پس چنين مينمايد
كه در 1050 م. /442 ﻫ. درغزنه درگذشته باشد و
نه در 1048 م. /440 ﻫ. آنچنانكه تصور عمومي است. بدين
گونه بايد گفت كه مجموع آثار او بالغ بر
يكصدوپنجاه ميشود. بعضي از دانشمندان
شمار آثار اورا تا يكصدوهشتاد هم گفتهاند. پاورقيها 1- اين بايد اشارهاي
باشد به نظام هيتلري و اعتقاد به برانداختن
نژادهاي بهزعم ايشان پستومنحط «م». 2- George Sarton: The History of Science and The
New Humanism (Harvard 1937), p.89. 3- St. Thomas d'Aquin- St. Thomas Aquinas 4- George Sarton: Introduction to The History of
Science Vol.I (Washington, reprinted 1950) p.693. 5- اوضاع سياسي اواخر
قرن سوم و چهارم هجري پرشگفت و پربيم و هراس
بود. دولت عباسيان ميان دو دولت شيعي مذهب
فاطميان درمصر و آلبويه درايران گرفتار
آمده بود و با ناتواني و فسادي كه دردولت
عباسي بود جز با نيرنگ و حيلههاي سياسي
كاري نميتوانست بكند. هدف دشمني عباسيان
گذشته ازدو دولت شيعي دودمانهاي ملي ايراني
ساماني و زياري و مأموني نيز بود. شگفتا كه دو دولت فاطمي
و آلبويه كه هردو شيعي بودند باهم روابط
استوار و يكرنگي نداشتند. اين شايد ازاين
سبب بود كه فاطميان هفت امامي و آلبويه
زيدي بودند. باري تركان درصحنة
كشورهاي اسلامي پايگاهي نداشتند و براي
ماندن و فرمانروايي ايشان عذري و وجهي نبود
جز دست يازيدن به حربة دين. متوكل نخستين
خليفهاي كه پايبندگان را به بغداد و
دستگاه خلافت باز كرد هدفش يافتن پايگاهي
بود استوار و فرمانبردار دربرابر
خاندانهاي ايراني و چهبسا بزرگان عرب.
ازهمين روياست كه محمود از عباسيان دربرابر
شيعه جانبداري ميكرد. در تاريخ بيهقي آنجا كه
اميرمسعود طمع درمال حسنك وزير كرده و
بوسهل زوزني هم در قتل حسنك پافشاري ميكرد
روزي مسعود از بوسهل ميپرسد كه: «حجتي و عذري بايد كشتن
اين مرد را». بوسهل گفت: «حجت بزرگتر كه مرد
قرمطي است. خلعت مصريان (مقصود فاطميان)
استد تا اميرالقادر بالله بيازرد و نامه از
اميرمحمود بازگرفت و اكنون پيوسته ازين ميگويد
و خداوند ياد دارد كه به نيشابور رسول خليفه
آمد و لوا و خلعت آورد و منشور و پيغام درين
باب برچه جمله بود. فرمان خليفه درين باب
نگاه بايد داشت …..»
(ص 1801 از چاپ دكتر غني و فياض 1324). اگر بوسهل گرايشي در
مسعود نميديد در اطاعت ازخليفه دراينباره
عبارت اخير را نميگفت: بازهم درهمين داستان
بردار كردن حسنك درتاريخ بيهقي ميخوانيم
كه اميرمحمود دربرابر اصرار خليفه براي
گوشمالي حسنك گفته است: «بدين خليفة خزف
ببايد نبشت كه من ازبهر عباسيان انگشت
دركردهام درهمة جهان و قرمطي ميجويم و
آنچه يافته آيد و درست گردد بردار ميكشند.»
(ص 183 همان چاپ). ميتوان استنباط كرد كه علت
دشمني و سختگيري محمود با ابوريحان
گذشته ازاينكه او دردربار مأمونيان
پايگاهي داشته يكي هم شيعه بودن اوست «م». 6- زاخائو- ماللهند. ج 1،
لندن 1914، ص 152. |