گلچين‌معاني، احمد. "نظري به كتاب: توزك جهانگيري نسخه خطي كتابخانه آستان قدس رضوي وشرحي پيرامون بازيگران وحوض حكيم علي گيلاني". دوره12، ش140و141 (خرداد و تير53): 74-84.

 

خلاصه: شرح حال نورالدين محمدجهانگيرشاه (قرن يازده هجري)، مشخصات اين نسخه خطي، شرحي پيرامون "بازيگران بنگالي"، "مسافر عراقي" ، "پيدايش قلعه منداد" و "حوض حكيم علي گيلاني" ازنوشته‌هاي اين كتاب.

نظري به كتاب :

توزك جهانگيري نسخة خطّي كتابخانة آستان قُدس رضوي

و شرحي پيرامون بازيگران بنگالي و حوض حكيم علي گيلاني

احمد گلچين معاني

نورالدين محمد جهانگير پادشاه (1014 – 1037 ه.ق) از سلاصين نامدار و كامكار سلسلة تيموري هند فرزند جلال‌الدين محمد اكبر پادشاه (963 – 1014 ه) احوال دوران فرمانروايي خويش را تا اواسط سال هفدهم (1031) شخصاً به قلم آورده و درين كار به نياي خود ظهيرالدين محمد بابر پادشاه (932 – 937 ه) سرسلسلة تيموريان هند تأسي كرده است. بعد از آن معتمد خان را كه از امراي معتمد او بود مأمور كرده تا وقايع آينده را مرتباً بنويسد و پس از اصلاح جهانگير داخل كتاب نمايد، و او تا اوايل سال نوزدهم را نوشته به اصلاح درآورده، سپس ميرزا محمد هادي معتمد الخدمت تا شرح وقايع آخر حيات جهانگير را تكميل كرد و ديباچه برآن نوشت.

اين كتاب موسومست به توزك جهانگيري كه يكبار در لكهنو به چاپ سنگي مغلوط و بدون تاريخ نشر يافته و مندرجات آن در تواريخ هند از قبيل : « اقبالنامة جهانگيري » و « سيرالمتأخرين » و « اويماق مغل » و تواريخ ديگر نقش شده است. نسخه‌اي خوش خط از توزك جهانگيري – تا آنجا كه  خود جهانگير نوشته است – در آستان قدس موجود است كه با چاپ لكهنو اختلاف بسيار دارد، و مطالبي درين نسخه هست كه در چاپ مزبور نيست. و شايد نسخه‌اي كه در چاپ لكهنو مورد استفاد واقع شده، تلخيص و تهذيب توزك جهانگيري بوده است.

در نوشته زير پاره‌اي از شگفتيهاي بازيگران بنگالي را كه به نظر جهانگير پادشاه رسيده و در توزك مندرجست، عيناً نقل ميكنم و در دنبال آن داستان حوضي عجيب را مي‌آورم :

بازيگران بنگالي

در بنگاله بازي گران سرآمد بسيار ميباشند چنانكه يك وقت هفت نفر آمده بودند و چيزي مي‌گفتند كه ما خواهيم كرد كه عقل باور نمي‌كرد، چون شروع در بازي كردند، بي‌آنكه در آن ساختگي باشد از ايشان ظاهر شد، و اين از عجايب روزگار است.

اولاً مي‌گفتند كه از هر درختي كه او را نام مي‌بريد ما تخم آن همراه داريم، در ساعت چند به زمين چند دانه از آن ريخته عجايب تماشا كنيد، از جمله خان جهان(1) فرمودند كه اگر راست ميگويي درخت توت حالا براي ما نمودار كن، آنها رفتند و ده جا تخم به زمين ريختند و چندبار بردور آن گرديدند و چيزي مي‌خواندند، به يكبار از ده جا شروع به دميدن درخت كرد، اول درخت توت كه خان جهان گفته بود، ديگر درخت انبه(2) ديگر درخت سيب، ديگر درخت جوز، ديگر درخت ميخك كه هيچكس او را دربار نديده بود، موجة دريا ميخك را به كنار مي‌‌اندازد، ديگر درخت نارگيل، هر ده درخت نه اين بود كه از نظر پنهان باشد، آشكارا چنانكه همه‌كس از مجلس مي‌ديدند، آهسته آهسته اين درختان از زمين بلند شدند كه تخميناً ده ذرع بوده باشد، و شاخ و برگ آوردند، و درخت سيب بهار كرد، چنانكه بهارش را چيده نزد من آوردند خوشبو بود. بعد از آنكه اين درختان نمودار شدند، گفتند كه اگر امر فرمايند ميوه‌هاي اينها را به شما بخورانيم، اين تعجب از همه بيشتر است، في الحال بر دور اين درختان گرديد و اسمي چند خواندند، در حال انبة بي‌جرم شيرين و بادام تازه و انجير شيرين كلان و آنناس و آنچه نشانيده بودند اكثر ميوه‌هاي آنها را در درخت ظاهر كرده چيده به حضور آوردند، چنانكه همه كس از آن ميوه‌ها مستفيذ گرديدند، و بعد از نمودن اين درختان، مرغ چند در دنيا كس نديده و نشنيده بود، اينهمه مرغان در ميان درختان با هم در گفتگو و ردوبدل بودند، و بعد از ساعتي درختان سبز را در نظر به طريق وقت خزان برگ‌ها سرخ و زرد و پاره‌اي سبز نمودار كردند چون ساعتي به اين طريق نمودند، رفته رفته در همان زمين درختان را  فرو بردند، تا اين مقدمه در حضور ما واقع نشد طبيعت باور نمي‌كر.

ديگر در اول شب تيره كه جهان را سياهي فرو گرفته بود، يكي از هفت نفر برهنه مي‌شد، چنانكه به غير ستر عورت چيزي ديگر با خود نداشت، چرخي چندمي‌زد و بعد از آن چادري به خود مي‌گرفت آيينه‌اي حلبي را از ميان چادر بيرون مي‌آورد كه از شعاع آن شب تيره در رنگ روز روشن مي‌گشت، و اينقدر روشن مي‌گشت كه از ده روزه راه جماعتي آمدند و گفتند كه در فلان شب طرفه عجايبي نمودار گشت، كه در نصف شب آسمان تا زمين به مرتبه‌اي روشن گشت كه هرگز به آن روشني‌ما روز را نديده بوديم، اين را هم از عجايب روزگار مي‌توان گفت.

ديگر آنكه هر هفت نفر به راستة هم مي‌ايستادند و مطلق زبان را به نطق نمي‌گشودند، و از ايشان زمزمه خواني و خوش گويي به ظهور مي‌آمد، كه گويا هر هفت نفر به يك صورت آواز مي‌خوانند، فامّا مطلق زبان ايشان به نطق نمي‌شد و اين آواز ايشان ظاهر مي‌گشت. اين هم جاي تعجب بسيار داشت.

ديگر قريب به صد تير هوايي مي‌ساختند و درجايي بلند مي‌گذاشتند، و مي‌گفتند كه هرگاه شما امر كنيد ما يكي از اين تيرها را آتش دهيم، شمع در دست خود داشتند و تير هوايي دوتير پرتاب از ايشان دور بود، اگر ده تير مي‌گفتيم همه را به يكبار آتش مي‌دادند، اين هم جاي تعجب داشت.

ديگر قزغان بزرگي در حضور ما به بار مي‌گذاشتند، و پاره‌اي آب در آن مي‌كردند و بيست من به سنگ عراق برنج در آن مي‌ريختند و مطلق آتش در زير او نمي‌كردند، ديگ خودبه‌خود به جوش مي‌آمد، بعد از ساعتي سرديگ را برمي‌داشتند، قريب به صد لنگري(3) طعام مي‌كشيدند، هر لنگري به رنگي و بربالاي هر لنگري مرغ كبابي گذاشته، في‌الواقع اين هم از غرايب و عجايب است.

ديگر فواره در زيرزمين خشك نصب مي‌كردند و سه بار بردور آن مي‌گشتند، و آن فواره به يكباره به حدي آب از ميانش مي‌جوشيد كه قريب به ده ذرع بلند مي‌شد و هر لحظه به رنگي آب از فوّاره مي‌جوشيد و گل افشان مي‌گشت، و همين كه از بالا به زمين مي‌رسيد مطلقاً زمين نم نمي‌گرفت، و قريب به يك ساعت نجومي بدين منوال آب از فواره در جوش بود، و چون فواره را از زمين برداشتند ديگر اثر آب پيدا نبود، و بار ديگر همان فواره را به زمين نصب كردند و اين مرتبه يك بار آب برمي‌آمد و يك بار آتش گل‌افشان مي‌گرديد، و قريب به دو گري(4) بدين منوال فواره را در جوش داشتند.

ديگر يك نفر از ايشان مي‌ايستاد و يك نفر ديگر كله بر كلة او گذاشته راست مي‌ايستاد و نفري ديگر دست زده مي‌رفت و پاي برپاي او نهاده مي‌ايستاد، دو نفر بركله و دو نفر بر پاي يكديگر قريب شصت نفر اين قسم بر بالاي يكديگر مي‌ايستادند و هر نفري كه مي‌خواست بالا رود با دست كمر و دوش آنها را گرفته بالا مي‌رفت و مي‌ايستاد و تعجب اين بود كه يك نفري كه در آخر آمد، اين شصت نفر كه بر بالاي هم استاده بودند، پاي نفر اولين را برداشته بردوش خود گذاشت، چنانكه بي‌اختيار غريو از اهل مجلس برخاست، و آن زور به عقل راست نمي‌آيد.

ديگر آنكه يك نفر مي‌ايستاد و نفري ديگر دست در عقب او گرفته مي‌ايستاد، تا قريب چهل نفر بر پشت يكديگر چسبيده مي‌ايستادند، نفر پيشين قوت مي‌كرد، و اين چهل نفر كه دست برپشت يكديگر نهاده و به هم خيلكي ميكردند (كذا) اين زور هم جاي تعجب داشت.

ديگر آنكه آدمي را مي‌آوردند و اعضاي آنرا از زانو و بيخ ران و دست‌ها و سر از تن جدا مي‌كردند، و خون تمام روي زمين را كه عمل مي‌كردند گرفته بود و كشته ساعتي همچنان در ميان افتاده بود، و باز پرده بر روي او مي‌كشيدند، و يكي از اين هفت نفر در زير پرده رفته بعد از ساعتي بيرون مي‌آمد، پرده را كه برمي‌داشت، آن شخص سلامت برمي‌خاست كه گويي هرگز زخمي به بدن او نرسيده بود.

ديگر دست در اندرون كيسة عياري ميكردند، و كيسه را اول نشان مي‌دادند كه هيچ در اندرون آن نيست، بعد از آن دست كرده دو خروس از كيسه بيرون مي‌آوردند، خوش رنگ و بزرگ و هردو خروس را به جنگ مي‌انداختند، هرگاه اين خروس‌ها بال بهم مي‌زدند آتش گل‌افشان از بال ايشان مي‌ريخت، و يك ساعت نجومي در جنگ بودند.

ديگر آنكه پرده برروي اين خروسها مي‌كشيدند و چون پرده برمي‌داشتند، دو كبك رنگين نمودار مي‌گرديد، و كبكان بنياد خوش خواني مي‌كردند كه گويي نه در ميان مردم‌اند، بلكه همان قهقهة در دامن كوه مي‌زدند. و باز پرده برروي كبك مي‌كشيدند، و چون برمي‌داشتند به جاي كبك دو مار سياه پشت قرمز كفچه سر نمودار مي‌گشت، چنانكه دهان باز كرده به همديگر پيچ مي‌خوردند و جنگ مي‌كردندتا هردو سست شده افتادند.

ديگر آنكه زمين را برابر به حوض كلاني مي‌ساختند و گود مي‌كردندو مي‌گفتند بفرماييد تا سقاها اين گود را از آب پر سازند، چون از آب پر مي‌گشت، پرده برروي او مي‌كشيدند و يك زماني چون برمي‌داشتند، آب به مرتبه‌يي يخ بسته بودكه مي‌گفتند يكي از فيل‌بانان را بگوييد كه فيل را بر روي اين حوض يخ بسته براند، فيل باكوده‌اي كه دارد پاي بر بالاي آن يخ بسته گذاشته، مگو كه يخ بود بلكه سنگ بود و ساعتي خوب فيل بر بالاي اين يخ در تردد بود و اصلاً يخ نمي‌شكست، باز پرده بر روي آن يخ كشيدند و چون پرده برداشتند اصلاً نشاني از آب و نم نبود.

ديگر دو خيمه يك سر تير راه دور از برابر هم برسر پاي مي‌كردند، و درهاي خيمه دربرابر هم بود، اول دامن هردو خيممه را بالا مي‌زدند و مي‌گفتند كه ببينيد كه در ميان خيمه چيزي نيست و خيمه خالي است. بعد از آن دامن‌هاي خيمه را برابر زمين مي‌ساختند، و از اين هفت نفر يكي در اين خيمه و يكي در آن خيمه داخل مي‌شد. و در ميان خيمه‌ها غير از اين دو نفر چيزي نبود، هيچ نفر ديگر از ايشان داخل خيمه نمي‌شدند و ميگفتند كه شما از قسم جانوران چرنده و پرنده هر قسم كه خواهيد از يك جنس از اين هردو خيمه از براي شما حاضر كنيم و با هم ايشان را به جنگ اندازيم، خان جهان كه اين حرف از ايشان شنيد تبسم كرد و گفت شترمرغ را باهم به جنگ اندازيد، در ساعت از اين دو خيمه دو شترمرغ بزرگ بيرون آمدند و با همديگر به جنگ افتادند، چنانكه سر همديگر را خونين ساخته بسيار آزار هم دادند، فَّاما هيچكدام از هم پاي كم نياوردند، اينها را از هم جدا ساخته به درون خيمه بردند، ديگر فرزندم خَّرم (= شاهجهان) از ايشان نيله گاو طلبيد، از هردو خيمه دو نيله گاو فربه مست بيرون آمدند و شروع در جنگ نموده كله به كلة هم نهاده گاهي آن اين را پيش مي‌برد و گاهي اين آنرا باينطرف مي‌آورد، و قريب به دو كري اين نيله گاوها در جنگ بودند، تا از يكديگر ايشان را جدا كرده هركدام را به خيمة خود بردند، مجملاً از هر خيمه هر جانوري كه مي‌طلبيديم ايشان در حال حاضر كرده مي‌آوردند و با هم ايشان را به جنگ مي‌انداختند، هرچند فكر كرديم پي به كار اين جماعت نتوانستيم برد.

ديگر آنكه قريب پنجاه تير پيكان‌دار و كماني حاضر مي‌كردند و يكي از ايشان كمان را به دست مي‌گرفت و تيري مي‌انداخت، آنقدر كه ميرفت در هوا همانجا مي‌ايستاد و تير ديگر به كمان گذاشته همچنان درست مي‌انداخت كه به فاق تير در هوا ايستاده مي‌خورد و بند مي‌شد، تا اين پنجاه تير همه را برفاق يكديگر زد و همچنان بر هوا ايستاده بريكديگر بند مي‌گشتند تا تير آخرين كه بر فاق آن پنجاه تير مي‌زد، تيرها از هم جدا شده به زمين مي‌افتادند، اين هم خالي از اشكالي نبود.

ديگر آنكه طشت بزرگي را پر از آب صافي مي‌كردند و در حضور ما به زمين مي‌گذاشتند و يك گل سرخ در دست داشتند، مي‌گفتند كه به هر رنگ كه مي‌خواهيد بگوييد تا ما در آب فروبرده به شما بنماييم، يكبار به آب فروبردند و چون بيرون آوردند گل زرد بود، ديگر كه به آب فرو بردند گل آبي شد، ديگر كه به آب فرو بردند اين مرتبه گل نارنجي شد، مجملاً اگر صدبار به آب فرومي‌بردند به رنگي گل را نمودارمي‌كردند، ديگر كلافة ريسمان سفيد طلبيده باز در اين آب فر بردند، سرخ شد، مرتبة ديگر زرد شد، باز اين هم در رنگ گل اگر صدمرتبه در آب فرومي‌بردند وقتي كه بيرون مي‌آوردند هر مرتبه به رنگي بيرون مي‌آمد، اين نيز خالي از اشكالي نبود.

ديگر آنكه قفسي را مي‌آوردند و روي قفس كه به ما بوديك جور بلبل خوش آواز در ميان قفس مي‌نمود، و طرف ديگرش كه به ما مي‌كردند و هيچ فاصله درميان قفس نبود، اين مرتبه يك جور طوطي سبز خوش رنگي ظاهر مي‌شد، طرف ديگرش كه به ما مي‌كردند يك جور كبك پر خط و خال خوش آواز ظاهر مي‌گشت، طرف ديگرش كه به ما مي‌كردند اين مرتبه جانوري سرخ سخنگوي ظاهر مي‌گشت، چهار طرف قفس هر طرف حكمي مي‌كرد، باز بدين دستور اگر صدمرتبه مي‌گردانيدند قفس را، هربار از هر طرف مرغ تازه نمودار مي‌گشت، اين هم بسيار مشكل بود.

ديگر آنكه قالي كلان بيست ذرعي مي‌انداختند در كمال خوش طرحي و رنگين اين قالي را به پشت مي‌گردانيدند پشت قالي روي ميشد و روي قالي پشت، فَّاما به طرح ديگر و رنگ ديگر و اگر صدبار اين قالي را برمي‌گردانيدند هربار پشت و روي ميشد و رنگ و طرح ديگر نمودار مي‌گشت، اين هم جاي تعجب داشت.

ديگر آنكه آفتابة كلاني را پر از آب كرده مي‌آوردند در حضور ما او را سرازير كرده آب او را تمام مي‌ريختند و چون آفتابه را درست نگاه مي‌داشتند باز پر آب بود. باز سرازير كرده آبش مي‌ريختند و چون درست نگاه مي‌داشتند باز پر آب بود، اين هم غريب و عجيب مينمود.

ديگر اينكه جوال كلاني را ميآوردند و اين جوال دو سر داشت، هندوانة كلاني را مي‌آوردند، و ازاين سر به اندرون مي‌انداختند، از آن سر كه بيرون مي‌آوردند خربزه شده بود، باز از آن سر جوال كه خربزه را به اندرون مي‌انداختند، از اين سر جوال كه بيرون مي‌آوردند كبرة(5) پر از انگور صاحبي و كشمش بود، باز كبرة انگور را از اين سر جوال كه بيرون مي‌آوردند كبرة پر از سيب عباسي نمودار مي‌گشت، اگر صدمرتبه اين قسم كار مي‌كردند، هرمرتبه چيز تازه و ميوة تازه نمودار مي‌شد، اين غريب به نظر درآمد.

ديگر آنكه از اين هفت نفر نفري مي‌ايستاد و دهن را باز كرده به يكلار سرماري از دهن او بيرون مي‌آمد، و نفري ديگر سرمار را مي‌كشيد، قريب به چهار ذرع مار از دهن او بيرون مي‌آمد، و تا اين مار آخر شده بود مار ديگر بيرون مي‌آمد، و مارها را كه بهمديگر رها مي‌دادند، باهم در جنگ  بودند و بهم مي‌پيچيدند، و اين هم غريب بود.

ديگر آنكه آيينه‌اي را مي‌آوردند و يك رنگ گل در دست داشتند، در آيينه هربار رنگ ديگر نمودار مي‌گشت، هرمرتبه كه گل را در پس آيينه مي‌بردند و در پيش آيينه مي‌آوردند سبز و سرخ مي‌نمود و نارنجي و سياه و سفيد و بنفش مينمود، اين هم غرابتي داشت.

ديگر مرتبان‌هاي خالي را در حضور ما مي‌چيدند و همه‌كس مشاهده مي‌كردند كه اين مرتبان‌ها خاليست، بعداز يك كري سر مرتبان‌ها را كه برميداشتند يكي پر از عسل بود و يكي پر از مرباي به بود و يكي پر از شكر چيني بود و يكي پر از اقسام ترشي بود و يكي پر از ساق عروسان(6) بود و يكي پر از بليله و آمله(7) بود، چنانكه در هركدام تركيبي كرده به حضور ما آوردند و هركس مي‌خوردند باز ساعتي كه بر اين مي‌گذشت سر مرتبان‌ها را بر مي‌داشتند تمام خالي بود و هيچ درميان مرتبان‌ها نبود كه گويي كه آنها را پاك شسته‌اند به صد آب، اين هم غريب و عجيب بود.

ديگر كليات سعدي را در حضور ما به كيسه ميكردند، چون بيرون مي‌آوردند ديوان حافظ بود، و ديوان حافظ را به كيسه مي‌گذاشتند چون بيرون مي‌آوردند ديوان سلمان بود، و ديوان سلمان را به كيسه مي‌گذاشتند چون بيرون مي‌آوردند ديوان اهلي بود، بدين دستور اگر صدمرتبه به كيسه مي‌كردند هربار كتاب تازه و ديوان تازه بيرون مي‌آمد، اين جاي تعجب بسيار داشت.

ديگر آنكه زنجير پنجاه ذرعي مي‌آوردند و در حضور ما به هوا مي‌انداختند، اين زنجير به هوا راست مي‌ايستاد كه گويي سر او به جايي بند است و سگي مي‌آوردند كه گويي سگ را هميشه كار اين بوده كه به دست زنجير را گرفته بالا ميرفت و چون به سر زنجير ناپيدا مي‌گشت، باز خروس را مي‌آوردند و نهيب داده به دست زنجير را مي‌گرفت و به بالا مي‌رفت و چون به سر زنجير ميرسيد از نظر غايب مي‌شد، حتي شير و ببر و اكثر آنچه به اين زنجير دست كرده بالا رفته بودند ناپيدا شدند، آخر زنجير را به زير آورده در كيسه گذاشتند و كس ندانست كه اين ددها به كجا غايب گشتند، اين هم كمال تعجب داشت.

ديگر آنكه لنگري و سرپوش بزرگي حاضر مي‌ساختند و سرپوش بر سر لنگري خالي در حضور ما مي‌گذاشتند، وقتي كه برمي‌داشتند پر از قبولي(8) پر از كشمش و بادام و قيمه بود، باز سرپوش به سر لنگري ميگذاشتند، اين مرتبه كه برمي‌داشتند پر از كيپا و كَّله پاچه بود، اگر صدمرتبه سرپوش برميداشتند خوردني تازه به نظر مي‌آمد، اين هم غريب و عجيب بود.

ديگر آنكه طاس كلاني با سرپوش حاضر مي‌كردند و آن را پر از آب مي‌ساختند و در حضور ما مي‌آوردند، سر آن را برداشته غير از آب چيزي نبود، بار ديگر سرطاس برميداشتند هفت هشت ماهي درميان آب در حركت بود، باز سر طاس گذاشته اين مرتبه كه برميداشتند ده دوازده وزغ درميان آب نمودار بود، باز سر طاس را كه برميداشتند سه چهار مار كلان درهم پيچيده درميان آب نمودار بود، باز سر طاس نهاده اين مرتبه كه برمي‌داشتند پنج شش كلنجار كلان(9) در ميان آب بود، اين مرتبه كه سر طاس ميگذاشتند چون برميداشتند طاس از آب هم خالي بود و هيچ در ميانش نبود، اين هم تعجب دارد.

ديگر انگشتر ياقوتي مي‌آوردند و در حضور ما در انگشت كوچك  خود ميكردند همان ياقوت بود، و همچنان در پيش نظر ما از انگشت خود بيرون مي‌آوردند انگشتر ياقوت بود، چون به انگشت ديگر مي‌كردند نگينش زمرد بود، باز انگشتري زمرد را به انگشت ديگر ميكردند، نگينش الماس  بود، باز انگشتر الماس را به انگشت ديگر مي‌كردند، نگينش فيروزه بود، اگر صدمرتبه اين عمل ميكردند هربار نگين تازه نمودار ميگشت، اين هم پرغريب بود.

ديگر غريب به يك تير راه دورويه شمشير قبضه‌اش برزمين نصب مي‌كردند و يكي از ايشان پهلو بر هردو طرف كه دو رويه شمشير نشانده بودند نهاده و اين يك سر تير راه را بالاي شمشير غلط زده مي‌رفت، بسيار حيرت دست داده بود، كه چون به بدن اين از شمشير آزاري نميرسيد؟ اين در نظر بسيار عجيب آمد.

ديگر بياضي از كاغذ سفيد تمام در حضور ما حاضر ميكردند و به دست ما ميدادند كه ملاحظه كنيد كه هيچكس در اين بياض چيزي ننوشته است و زينت ندارد و كاغذ رنگين هم در اين بياض نيست، همه را ملاحظه كرديم، و چون ايشان به دست مي‌گرفتند، اول ورق كه باز ميكردند سرخ افشان و لوح پركار بر آن ساخته مي‌نمود، ورق ديگر كه باز كردند، رنگ كاغذ آبي آسماني و افشان كرده و در هر دو صفحه زن و مرد در برابر هم كشيده بودند بسيار به انگيز، ورق ديگر كه باز ميكردند رنگ چيني در كمال همواري و افشان كرده و شير و گاوي كشيده بودند، همچنان به قدرت شيرگاو را گرفته بود كه به آن حركت تصوير من نديده بودم، ورق ديگر كه باز كردند، رنگ كاغذ سبز و افشان كرده نمونة باغي بود و سرو بسيار و درختان گل بيشمار شكفته و عمارتي در ميان باغ بود، ورق ديگر كه باز كردند، رنگ كاغذ نارنجي و مجلس رزم كشيده بودند كه دو پادشاه با هم در جدل و ردوبدل بودند، مجملاً هر ورقي كه باز ميكردند رنگ كاغذ غير مكرر و صورت تازه و مجلس تازه به نظر در مي‌آمد، از هيچ بازي ايشان اينقدر محظوظ نشدم كه در اين بياض مرا سير فرمودند و تصوير عجب تماشا كردم، از نوشتن آن عاجز آمدم، اگر چه بازي بسيار در پيش پدرم ديده بودم فامّا اين قسم چيزها نديده بودم و بلكه نشنيد بودم، اين جماعت را نهال كرده(10) قريب به پنجاه هزار روپيه انعام دادم و امراي از هزاري تا پنجهزاري را فرمودم تا به اين جماعت زر بسيار دادند، مجموع دولك روپيه به دست اين جماعت بازيگران از جانب ما و امرا افتاد، الحق اين قسم كارها اگر چه بعضي مي‌گفتند كه چشم‌بندي است، فامّا بسيار خوب ميكردند، اگر آسان مي‌بود از همه كس به فعل مي‌آمد. ظاهراً اين علم را سيميا مي‌ناميند. و در ميانة فرهنگ هم بسيارست اين علم و كارهاي غريب، آدمي طرفه جوهريست كه هيچكار از دست او جان برنيست. و به اكثر غرايب و عجايب پي برده‌اند، و كارهايي كه از عقل دور است.

مسافر عراقي

ديگر يك روز مرد عراقي به سن چهار سالگي از براي ملازمت به درگاه گيتي پناه ما حاض گشت، چون او را نظر گذرانيدند، اتفاقاً دست راست او از بازو نبود، پرسيديم كه اين دست تو مادرزاد است؟ يا آنكه در جنگي به شمشير افتاده؟ او در جواب حيران ماند، سبب حيران شدنش پرسيدم. گفت مرا طرفه كاري به سرآمده و سرگذشت من جماعتي باور نمي‌كنند و جماعتي به تمسخر مي‌گذرانيدند. نذر كرده‌ام كه اين مقدمه را جايي نگويم، مبالغه نمودم كه در خدمت ما اين مقدمه را پنهان داشتن معني ندارد، گفت كه روزي با پدر خويش در سن پانزده‌سالگي به سفر هند گذار افتاد، بعد از دو ماه كه در دريا سرگردان بوديم، طوفان عظيم نمودار گشت، چنانكه سه روز و سه شب باد از تندي كه داشت دريا را پرآشوب و موجه كرد، و ابر به نوعي دربارش بود كه گويا هر قطرة باران سبويي است كه سرازير شده است، و برق و رعد در اين سه شبانه روز كم نمي‌شد. و باد از تندي كه داشت تير جهاز كه دو كس اگر در بغل مي‌زدند به دور آن نمي‌رسيد، از ميان كشتي شكست و بر سر جمعي آمده ايشان را هلاك ساخت و كشتي را در ورطة غرق شدن داشت، تا بعد از سه روز كه طوفان تسكين يافت. آب و موجه كشتي را از راهي كه بندر مراد بود دورانداخته بود، چند روزي كه كشتي دويدن گرفت. كوهي درميان دريا نمودار گشت از دور، چون كشتي كم شده بود به نزديك جزيره‌يي درآمد و عمارت بسيار و درختان و چاه، و آب چون در كشتي كم شده بود به نزديك جزيره جهاز آوردند، چون سنبوك(11) ماهي گيران نمودار گشت و استفسار اين جزيره از ايشان كرده شد، گفتند كه آباداني تمام دارد و نشمين فرنگ پرتگالي است و با مسلمانان هيچ كاري و آزاري نداند، مجملاً چون كشتي به لنگرگاه آمده لنگر كرد، كشيش فرنگ با يكي از حكماي فرنگ به بالاي جهاز آمده نگذاشت كه يك    طفل در جهاز بماند، تمام ماها را به سنبوك كرده گفتند كه دغدغه به خاطر مرسانيد كه ما به مال شما هيچ كاري نداريم، وليكن يكي از اين جماعت اگر به كار ما آيد از شما نگاه خواهيم داشت، چون شهر ايشان بود ما فقيران عاجز، هرچه گفتند براي ايشان كار كرده و قريب به هزارودويست سوداگر و غلام و نفر و خلاصي كه در جهاز بودند، تمام را به محوطه كرده يك يك را حكيم ايشان طلب مي‌كرد و برهنه مي‌ساخت و به تمام اعضاء و رگهاي بدن دست مي‌گذاشت و آخر رخصت مي‌داد كه تو به هرجا خواهي برو، تا به من و برادر من رسيد، چون مرا و برادر مرا برهنه ساخت و به رگهاي بدن ما دست نهاد و ما هر دو برادر را به كسي داد كه ايشان را برده و دريردي(12) نگاه‌دار و مابقي ديگر را كه ديد هيچ نپسنديد و تمام مردم كشتي را رخصت داده سواي ما دو برادر را، پدر ما هرچند عجز كرد كه گناه ما چيست كه در ميان هزارودويست نفر پسران مرا نگاه مي‌داريد، ايشان تندي كرده نشنيدند و ما هر دو برادر را در دو يُردي كردند كه دربرابر هم درهاي ايشان بود نگاه مي‌داشتند و هر صباح و شام مرغ و كباب و عسل و نان سفيد جهت خورش ما مي‌آوردند، و تا ده روز كه از اين مقدمه گذشت ناخداي كشتي رخصت گرفت و مي‌خواست روانه شود، پدر من به ناخدا عجز كرد كه دو سه روز ديگر صبركن كه شايد پسران مرا به من دهند و پدرم پيش حاكم ايشان رفت و بار ديگر عجز تمام و التماس خلاصي من كردند،همان حكيم كه پسند ما كرده بود با دو فرنگي ديگر آمدند، و به آن يُردي كه برادرم در آن بود اول رفتند و او را برهنه كردند و بر روي تخته برپشت خوابانيدند و تمام رگ و بدن او را دست گذاشتند و به سوي من آمدند و مرا هم برهنه كرده بر روي تخته خوابانيدند و تمام بدن و رگهاي مرا ملاحظه نمودند، مرا گذاشته باز پيش برادرم رفتند، و من از اين يرد چون دربرابر بود همه را ملاحظه مي‌كردم، طشتي طلبيدند و كاردي حاضر ساختند و سر برادرم را در آن طشت گذاشتند، هرچند او برايشان عجز كرد، بر دهنش زدند و سخن او نشنيده سرش از تن جدا كردند و من يك طرف از غصة برادر و يك طرف از ترس اينكه به من هم حالا چنين كاري خواهند كرد، متفكر و اندوهناك بودم، مجملاً چون سر برادرم از تن جدا كردند، طشتي گذاشته تا هرقدر خوني كه آمد تمام در طشت جمع شد، و چون خون ايستاد، طشت را برداشت ديگي از روغن گرم كرده آوردند، و اين طشت خون را درميان آن روغن گرم ريختند، و چندان دست زدند كه روغن و خون با يكديگر ممزوج گشت، بعد از آن سربريده را به تن چسبانيديد و مشت مشت اين روغن را در بدن برادرم ماليدند، تا تمام روغن و خون را به خورد او دادند، و او را همچنان گذاشته دربستند و رفتند، بعد از سه روز ديگر آمدند و مرا از اين اندرون طلبيده بيرون آوردند و گفتند ما كار خود را از برادر تو ساختيم، حالا زير اين زمين خزانة زر و جواهر است. به اين زيرزمين رفته از جواهر و زر هرچه خواهي و هرقدر كه تواني براي خود بردار، اگر چه من اول باور نمي‌كردم كه مبادا اين بي‌بلا و بليت نباشد كه مرا مي‌فرستند، چون مبالغه تمام كردند، لاعلاج شده به اين زيرزمين رسيدم، قريب پنجاه پايه كه رفتم در او چهار صفه نمودار گشت، چون به اندرون چهار صفه درآمدم، دريك صفه نگاه كردم برادر خود ديدم خرم و شكفته و عصايي از مرصع در زير بغل گذاشته و رخت فرنگي پوشيده و كلاه فرنگي از مرواريد و دانه‌هاي قيمتي بر آن نشانيده برسرنهاده و كمر مرصع به ميان بسته، چون مرا ديد به مرتبه‌اي خشمناك شد و ننگاهي كرد از روي غضب كه من ازواهمه با وجود آنكه برادرم بود نزديك بود كه زهره‌ام آب شود، مجملاً نگاه به صفه ديگر كردم از ياقوت و مرواريد و لعل و زمزد و انواع جواهر خرمن خرمن برسر هم ريخته بود و در صفة ديگر زر سفيد تا كمر چهارصفه ريخته بود، باخود فكري كردم و گفتم كه هيچ بهتر از جواهر نيست كه يك دامن پر كرده و از براي خود نگاه دارم، چرا كه هردانة او به يك دانه زر مي‌ارزد، چون دست به جواهر برداشتن دراز كردم به يك نهيب و صلابت برادرم برمن بانگ زد كه مرا ياراي استادن نبود، و در وقت گريز راه بر آن صفه بود كه او ايستاده بود، در وقت گذشتن شمشير را از ميان كشيده بر من حواله كرد، خود را تا رفتم دور كنم كه بردوش من خورده دست راستم از بازو بيفتاد، اين زخم خورده با واهمة تمام از آن زيرزمين بيرون آمدم، چند فرنگي با آن حكيم كه برادرم را اين قسم ساخته بودن بر در اين زيرزمين استاده بودند، رفته دست افتادة مرا از زيرزمين بيرون آوردند و در آن زيرزمين را به سنگ و آهك گرفتند و مرا با اين دست بريدة بازو افتاده نزد پادشاه فرنگيان آوردند، زن و مرد ايشان به تماشاي من بيرون آمدند و بر من نظاره مي‌كردند، و خون از بازوي من بند نمي‌شد، و پادشاه فرنگيان آن حكيم را قريب به سه هزار تومان جلدو(13) و اسب با زين مرصع و چند كنيز خوب‌رو و چند غلام داد و نوازش تمام او را به اين هنرمند نمود، حكيم بعد از اين زر  انعامات يافتن، مرا پيش خود طلبيد و داروي خشكي بر زخم من پاشيد كه در ساعت بهم آورد و دردش برطرف شد، چنانكه گويي مادرزاد است، و مرا پيش خود رخصت دادند، و در آن روز كشتي روانه شد و بعد از يك ماه ديگر به منزل مراد خود آمديم، قصه دست افتادن من اين نوعست كه به عرض رسانيدم و ظاهراً اين علم سيسيا است كه در ميان فرنگ بسيار است و آن بازيگران هم گويا از اين علم بهره دارند.

پيدايش قلعة منداو

ديگر آنكه قلعة منداو از قلعه‌هاي هندوستان است و در زمان قديم پيدا شدن آن بدين نوع  بوده كه يكي از براي كسب و معيشت هر روزه به كوه ميرفته و پاره‌اي هيمه با تبري كه همراه داشت مي‌شكسته و به شهر مي‌آورده و وجه آنرا صرف عيالان خود مي‌كرده، يكروز به در دكان آهنگري تبر خود را مي‌آورد كه از براي من دم اين تبر را راست و تيز كن، آن مرد آهنگر تبر او را دست كرده به دست او ميدهد، اين مرتبه به كوه مي‌آيد تبرش از چوب هيمه رد شده دمش به سنگ كه آن سنگ آهن را طلا مي‌سازد ميرسد، و آن تبر طلا مي‌گردد، آن مرد از غايت ناداني چون دم تبر شكسته شده بود باز به دكان آن مرد آهنگر مي‌آيد كه اين چه قسم تبر راست كردنست. هم دمش خراب شده و هم برنج برآمده، آن مرد آهنگر چون هوش تمامي داشت ميگويد اين تبر تو حالا ضايع شده، اگر ميخواهي كه در عوض تبر خوب به تو بخشم بيا و آن سنگ كه تبر تو به آن خورده و برنج شده نشان من ده، آن مرد بي‌عقل او را برده آن سنگ را نشان ميدهد، آهنگر خوشحال شده آن سنگ را برميدارد و به منزل خود مي‌آورد و در اندرون صندوق خود محكم مي‌سازد و اين راز را به زن و بچة خود در ميان نمي‌نهد و اين را در دل خود نگاه ميدارد، و تبر اعلايي پيشكش آن مرد فقير كرده روانه‌اش ميكند. و در منزل خود هر قدر آهني كه داشته تمام را طلا مي‌سازد، رفته رفته عمارات عالي بنا ميكند و نفر بسيار بهم ميرساند همه الجي پوش(14) و جنگ ديده، و ادني نفر را دويست تومان و سيصد تومان هر سال ميداده، چون آوازة همت و بخشش و چاكرنوازي او به اطراف و جوانب عالم ميرسد، هرجا مردي كارآمدي و دلاوري بوده بر سر او جمع شده از زر و خزينه هيچ كماسي(15) نداشته فَّاما جاي محكم مي‌جسته كه اگر روزي پادشاه عظيم الشأني متوجه دفع او شود پناهي داشته باشد، بر سر چهار كوه كه سر بر فلك كشيده و وسعت تمامي در بالاي آن كوه هست، ارادة قلعه ساختن و حصار كردن مي‌نمايد، مجملاً خود از يكطرف با بيست هزار عمله و فعله و پسرش هم با بيست هزار عمله و فعله و مرد كاركن شروع در حصار ساختن ميكنند، تا مدت سي سال پدر و پسر بهم ميرسند و ديوار حصار را بهم ميرسانند، دورة اين حصار چهارده فرسخ ميشود و حساب خرج اين حصار از گفتن و نوشتن بيرونست، چون اين حصار را تمام ميكنند، ده دروازه و چهار دريچه از طرفين رها ميدهند و از هر دروازه چون بركوه بلندي واقعست تا پايين زينه پايه(16) ميسازد، از همان سنگ كوپايه‌ها هر طرفي قريب به پنجهزار نردبان هست كه تراشيده‌اند و مسجد عالي در ميان قلعه بنا كرده ميسازند كه هزار و يك صفه در آن ميان هست كه تراشيده‌اند و مسجد عالي در ميان قلعه بنا كرده ميسازند كه هزار و يك صفه در آن ميان هست و در هر صفه منبري گذاشته‌اند و در روز جمعه كه خطبه مي‌خوانده‌اند، آنقدر كثرت مردم درين قلعه و شهر بوده كه اين هزارويك صفه از خلق پر ميشده، و در برابر اين مسجد بقعه‌اي با خانة گنبدي عالي مي‌سازد كه دخمة ايشان باشد، و از آن گنبد چار ماه گرمايي قطره قطره بربالاي هم بسته ميشود، تا رفته رفته سنگ كلاني از آن قطرة آب بهم مي‌رسد، و اكثر فرزندان و عزيزان خود را كه به خاك دفن كرده‌اند ازين سنگ است، كه از قطرة آب بهم رسيده، از سنگ مرمر اين سنگ شفاف‌تر و بهتر است. مجملاً چون مسجد را درميان قلعه تمام ميكند و نواحي آن ولايت را قريب يكماهه راه همه را به تصرف خود درمي‌آورد، پادشاه برهانپور حاجبي با تحفه‌هاي لايق به نزد او مي‌فرستد و دختر او را به جهت پسر خود مي‌طلبد، او قبول اين معني كرده به اندك زماني كارسازي جهاز دختر كرده با حاجب روانة برهانپور مي‌سازد، و در پالكي دختر آن سنگي كه آهن را طلا مي‌سازد مي‌گذارد و به دختر خود مي‌گويد كه اگر از تو بپرسند كه از قسم جواهر پدر به تو چه همراه كرده، تو اين كيسة زرباف سر به مهر را كه سنگ در ميان اوست به او نشان ده و بگو كه پدر من گفته كه هر مثقالي از اين سنگ را به صدهزار تومان نميدهم، بواسطة خاطر تو اين گوهر بي‌بها را همراه تو كردم، و حالت آن سنگ را به دختر نگفت و به خاطر گذرانيد كه بنا بر تعريف ما پادشاه خواهد يافت كه نادر چيزيست كه از براي من فرستاده‌اند، اين سنگ بي رمزي نيست، مجملاً چون دختر را به حاجب سپردند و كسان خود نيز همراه وي كردند، چون به نزديك برهانپور ميرسند، پادشاه خود به استقبال دختر بيرون آمد تا كنار دريا كه چهار روزة برهانپور است مي‌آيد، در كنار دريا خيمه و سراپردة پادشاهي بر سر پا كرده دختر را مي‌نشاند و دختر را با جماعتي كه همراه بودند خلعت و اسب و زر مي‌دهد و رسم مهمانداري بجاي آورده چون بر اثاثة دختر نگاه مي‌كند آثار شوكت پادشاهي همراه نبوده، از دختر مي‌پرسد كه پدر تو آيا هيچ همراه شما نكرده؟ از عقب گويا خواهد فرستاد، دختر در جواب مي‌گويد كه پدرم در وقت رخصت، كيسة زربافي از جواهر همراه من كرده كه هر مثقالي از آن خراج هزار ملك است و مي‌گفت كه من همين را داشتم از جواهر نفيس كه همراه تو كرده‌ام و هرگاه كه از تو جواهر و اسباب تجمل طلب كند، تو اين كيسة جواهر را نشان ايشان ده، دختر همين كه آن كيسه را بيرون آورده و در پيش پادشاه بر زمين مي‌گذارد و پادشاه سر كيسه را باز كرده پارچة سنگ را ملاحظه مي‌كند، اعراضي شده قياس آن ميكند كه از بابت خوش طبعي اين كيسة زرباف را سنگ در ميان نهاده فرستاده‌اند، از دست دختر آن سنگ را گرفته در ميان دريا مي‌اندازد، و دختر پادشاه منداو را از همان كنار دريا رخصت داده پيش پدرش مي‌فرستد، چون اين خبر به پادشاه منداو ميرسد، في‌الحال در جواب مي‌نويسد كه ما چيزي را كه هر روز ازاو خروارها زر بهم مي‌رسيد از براي تو فرستاديم و تو قدر آن ندانسته در دريا انداختي، اين خبر كه به پادشاه برهانپور ميرسد، هرچند آب بازان را در آب مي‌فرستد نشاني از آن سنگ نمي‌يابند و تأسف بسار از انداختن آن سنگ به خود راه مي‌دهد، و در وقتيكه حضرت عرش آشياني پدرم به گرفتن پادشاه برهانپور لواي عزيمت و جهانگيري برسرپا كرده بودند، يكي از فيلان مست ايشان كه هفتصد من زنجير درپاي او از مستي كه داشت گذاشته بودند، گذارش در آب به جايي كه سنگ افتاده بود ميرسد، و چون اين زنجير به آن سنگ ماليده ميشود، هفتصدمن زنجير همه طلا ميشود و از آب بيرون مي‌آيد، چون اين واقعه به عرض پدرم مي‌رسانند، بسيار كس را در آب مي‌اندازد كه مگر از اين سنگ نشاني بيابند، مطلقاً پيدا نميشود، وقلعة منداو به آن محكمي را پدرم مدت شش ماه درپاي آن نشسته و قلعه را بدست مي‌آورد، و دروازه‌ها و برج و بارة آن را فرمود تا خراب كنند و خراب ساختند، چرا كه هركس به اين قسم قلعه درمي‌آمدند تمرد ميكردند كه با صاحب خود ياغي بايد شد، فامّا ده و آباداني آن مملكت همه به قاعدة اول بلكه زياده است ٭ .

حوض حكيم علي گيلاني

حكيم علي گيلاني پزشك مخصوص جلال الدين محمد اكبر پادشاه يك ايراني مهاجر و از حذاق اطباي وقت بود و غير از طب از علوم و فنون ديگر خصوصاً رياضي آگاهي داشت.

شيخ ابوالفضل علامي در « اكبرنامه » ذيل وقايع سال 1002 هجري مينويسد :

« درين ولا(17) حكيم علي گيلاني شگرف حوضي برساخت، راهي از درونة آن به كاشانه ميرفت و شگفت آنكه آب ازين بركه بدانجا درنمي‌شد، مردم فرو شده به راه پژوهي فراوان رنج بردي و بسياري آزار يافته از نيمه راه باز گرديدي، پنجم (ارديبهشت) گيتي خداوند (= اكبرشاه) به تماشاي آن خرامش فرمود، و خود آهنج درآمد فراپيش گرفت، بازداشت مردم نشنوده بدان در شدند، و لختي درنگ رفت، نزديك بود كه بينندگان را سررشتة زندگي از دست رود، از نويد عاطفت بخود آمدند، من ازين بيجا دليري به خويش نيامدن، و به نيرنگي تقدير پي برده خموشيدم. »

و صاحب مأثرالامرا، درين باره مي‌نويسد كه اكبر پادشاه « دركنج حوض سري به آب فرو برده دوسه زينه پايين رفته بدان خانه درآمد، بسيار به تكلف آراسته، در غايت روشني جاي ده دوازده كس است، فراش خواب و رخت پوشش مهيا و حاضري طعام موجود، چند جلد كتاب در طاقها گذاشته، هوا نمي‌گذاشت كه يك قطره آب اندرون درآيد، و چون پادشاه لختي درنگ فرمود، غريب حالتي بر مردم بيرون روي آورد، در سال هزار و هجده جنت مكاني (جهانگير پادشاه) هم به سير حوض مذكور به خانة حكيم رفته به آب در آمد، و بعد از تفرج بيرون آمده حكيم را مورد عنايت ساخت، و به منصب دو هزاري سرافراز فرمودند، حكيم بعد از چندي بساط هستي درنورديد، گويند قريب شش هزار روپيه هرساله به صرف ادويه و اشربة اهل استحقاق مقرر ساخته بود. »

« اكبرنامه، ج 3 ص 650 و مأثرالامرا، ج 1 ص 568 – 573 »

ولي معتمدخان بخشي صاحب اقبالنامة جهانگيري درذيل وقايع سال سوم جلوس جهاننگير پادشاه (= 1016 ه) رفتن شاه را به خانة حكيم علي گيلاني ثبت كرده و چنين نوشته است : از غرائب آنكه حكيم علي در خانة خود حوضي ساخته و در كنج حوض، خانه‌اي در آب پرداخته بود درغايت روشني، و در آن خانه بقچة رختي و چند كتابي نهاده و هوا نمي‌گذاشت كه يك قطره آب به آن خانه درآيد، و هركس به تماشاي آن رغبت مي‌نمود درآن كنج سري به آب فرو مي‌برد، زينه‌اي چند پيش مي‌آمد، دو سه زينه پايان رفته به درون خانه در مي‌آمد، در آنجا لنگ تر خود را گشاده لنگ خشك مي‌بست و مي‌نشست، و در آن خانه جاي ده دوازده كس بود كه با هم نشسته صحبت مي‌داشتند، آن حضرت به قصد تماشاي حوض مذكور به خانة حكيم رفته، خود به آب درآمد تفرج خانة‌مذكور كردند و حكيم را به منصب دو هزاري سرافزار ساخته به دولتخانه معاودت فرمودند. « اقبالنامة جهانگيري، چاپ كلكته، ص 35 »

پاورقي‌ها :

1 - خانجهان لودي افغاني از امراي بزرگ جهانگير پادشاه بود و پس از وي با فرزندش شاهجهان بغي ورزيد و به دست عبدالله خان زخمي در سال 1040 كشته شد.«مأثرالامرا، ج 1 ص 716 »

2 – ظهيرالدين محمد بابر پادشاه مؤسس سلسلة تيموري هند مينويسد : « نباتاتي كه مخصوص هندوستان است يكي انبه است، اكثر مردم هندوستان « بي » را بي‌حركت تلفظ ميكنند، چون بد تلفظ ميشود، بعضي نغزك گفته‌اند، چنانكه خواجه خسرو (دهلوي) گفته :

نغزترين ميوة هندوستان

نغزك ما نغز كن بوستان

« توزك بابري، ص 198 »

3 – لنگري – قاب بزرگ غذاخوري با سرپوش. « فرهنگ معين »

4 – گري – به فتح اول و كسر ثاني يا گهري با هاء غير ملفوظ، يك ساعت نجومي است.«فرهنگ هندي به انگليسي».

5 – كبره يا گبره – ظاهراً ظرفي يا طبقي باشد (= كبرة پر از انگور صاحبي و كشمش).

6 – ساق عروسان – قسمي از نان به شكل ساق كه جوف آنرا پر از قند مي‌سازند و در روغن بريان كنند، بعد از آن پسته داخل مي‌نمايند.(محمد قلي سليم)

دست هركس رسد به ساق عروس

كند از ذوق، دست خود را بوس

« فرهنگ بهار عجم »

7 – بليله و آمله به ضبط برهان قاطع هر يك نام داروئي است. و در فرهنگ هندي به انگليسي مسطور است كه : بلبليه همان هليلة كابلي است و برابر است با « آملة پرورده » شايد در هندوستان تركيب و تناول اين دو به طرز خاصي معمول بوده.

8 – قبولي – نوعي از پلاو كه از برنج و باقلا ترتيب دهند. « فرهنگ نفيسي »

9 – كلنجار – خرچنگ است. « فرهنگ معين »

10 – نهال كردن – به كسر اول دولتمند گردانيدن، به زبان اردو گفته ميشود: نهال كرنا  « لغات اربعه »

11 – سنبوك – به ضم اول و ثالث به معني سنبوق است كه كشتي خرد باشد.

12 – يُرد – بر وزن كرد به معني اطاق است و ظاهراً تركي است. « آنندارج »

13 – جلدو و جلدوي – با ضم اول به معني انعام و صله و عطا و اين لفظ تركي است.« آنندراج »

14 – الجي پوش = الجه پوش : مخفف الاجة تركي به معني جامة راه راه رنگارنگ. «فرهنگ ديوان البسه»

16 – زينه پايه – نردبان « فرهنگ نفيسي » زينه – بالكسر : نردبان «غياث الغات » نردبان مطلق نيست و به معني پله نيز هست. ورازينه كه مردم خراسان گويند مخفف راه زينه و به معني راه پله است، در تذكرة شاه طهماسب (ص 69) مسطورست كه : « در اخبار آمده كه روزي حضرت رسول (ص) بر سر منبر چون پاي مبارك به زينة اول نهادند فرمودند آمين و همچنين كه به زينة دوم قدم مبارك نهادند فرمودند آمين.

٭ منقول از توزك جهانگيري نسخة خطي شمارة (51) كتابخانة آستان قدس رضوي، كاتب : درويش محمد، تاريخ تحرير : چهارم جمادي الاخره سال 1046 هجري قمري، منضم به پندنامة جهانگير پادشاه با مقدمه‌اي به قلم خواجه غياث الدين محمد رازي اعتمادالدولة جهانگيري.

17 – ولا – به معني وقت و هنگام است، و درين ولا يعني درين هنگام. « فرهنگ نفيسي »