اشراقي، احسان. "چشم‌اندازي به قلعه‌هاي اصطخر و قهقهه در روزگار صفويه". دوره 12، ش142 (مرداد 53): 16-23، تصوير.

 

خلاصه: پيشينة ساختن قلعه با استحكامات نظامي درايران، كهن دژ ياقهندز ـ قلعه‌هايي راكه شاه عباس فتح كرد، موقعيت جغرافيائي قلعة "اصطخر" فارس، دربارة تاريخچة اين استخراز "لسترنج" و "فارسنامة ابن بلخي "موقعيت جغرافيائي قلعة "قهقهه" در آذربايجان، اهميت اين قلعه در تاريخ ازكتاب "عالم آراي عباسي".

چشم اندازي به قلعه‌هاي «اصطخر» و «قهقهه» در روزگار صفويه

احسان اشراقي

در بسياري از نقاط ايران آثاري از قلعه‌هاي قديمي بچشم مي‌خورد كه روزگاري دراز از استحكامات مهم نظامي دولتها وياحكمرانان محلي محسوب مي‌شده‌اند. اين قلعه‌ها كه‌در عين حال با مقتضيات اداري و سياسي وقت ارتباط داشته‌اند

با شرايط خاص جغرافيايي مكان مورد نظر نيز پيوند داشته و نمايشر اوضاع و احوال و شرايط سياسي و نظامي زمان بوده‌اندبسختي مي‌توان براي اين قبيله استحكامات نظامي جنبه‌هاي هنري وظرافت معماري پيدا كرد اما خصيصه نظامي

وجغرافيايي آنها بسياردرخور اهميت است وشايد بتوان آنها را بادژهاي فئودالي قرون وسطي مقايسه كرد با اين تفاوت

كه اين دژها چون با وضع آب وهوا و مقتضيات طبيعي اروپا پديدآمده‌اند؛ مصالح ساختماني محكمي در آنها بكار رفته

و بعضا پايدار مانده‌اند اما در ايران چنين نبوده و اگر هم در ساختمان دژها رعايت استحكام فوق‌العاده آنها مي‌شد پس از آنكه دشمني بر آنها دست مي‌يافت ويران مي‌كرد تا ديگر مورد استفاده قرار نگيرند.

ازقرائن تاريخي چنان برمي‌آيد كه نخستين بنيان‌گذاران دژها درايران مهاجرين آريايي بوده‌اند زيرا كه در گيرودار جنگ

بااقوام بومي براي حفظ وحراست خودواحشام خود را در برابر حملات ناگهاني دشمن به ايجاد قلعه‌هايي مي‌پرداختند

و بر فراز آنها همواره آتشي زبانه مي‌كشيد و هر گاه كه خطر حمله بوميان وجود داشت نگاهبانان آتش بر حدت آتش افزوده واهل قلعه را ازحمله قريب‌الوقوع آگاه مي‌ساختند. درشاهنامه فردوسي ازپاره‌اي دژها؛ بعنوان رزمگاههاي بزرگ

ياد شده است. نخستين آباديها از يك هسته مركزي كه ديوار و برج و بارو و خندق داشت تشكيل مي‌شد كه كهن دز ناميده مي‌شد و شهرهاي اوليه نيز توسعه مناطق اطراف همين كهن دز يا به تازي قهندز بوده است.

در دوره تهاجم اعراب دژهاي گران سنگي كه بر ستيغ كوهها و يا در مناطق مشرف به پرتگاهها؛‌ساخته شده بود مدتها مقاومت كرد و اين قلعه‌هاي كوهستاني سالهاي دراز در مناطق شمالي و يا مناطق كوهستاني ديگر بصورت مظاهري از استقلال‌طلبي خودنمايي كردند شايداگر قلاع مستحكمترهمچون بذ در آذربايجان و يا قلعه الموت در پاي كوههاي البرز وجود نداشت مقامتهاي خرم‌دينان و اسمعيليان بدان صورتي ه بود شكل نمي‌گرفت و معلوم نيست اگر در دودمان حسن صباح نفاق و انحطاط رخنه نمي‌كرد هلاكو خان مغول در گرفتن الموت توفيقي بدست مي‌آورد!

به تقريب مي‌توان سالهايي‌را كه بين تهاجم عرب تا ظهور صفويه بر تاريخ ايران گذشته است دوره قرون وسطاي ايران دانست. در اروپا يكي از اركان حفظ و نگهداري رژيمهاي فئودالي دژهاي مستحكم سينيورها بوده كه دسترسي به آنها

گاه ازعهده سلاطين اروپا نيزساخته نبوداماروزگاري فرا رسيد كه با بكار بردن باروت در ميدانهاي نبرد و اختراع توپ؛

ديگر حفظ و حراست اين استحكامات امر بي‌حاصلي شد. در ايران بعد از اسلام تا عصر صفويه نيز؛ ما شاهد مركزيت قلاع واستحكامات ملوك‌الطوايف وعجز حكومتهاي مركزي در برابر طغيانهاي حكومتهاي محلي هستيم كه در پناه برج و باروهامخصوصا در نواحي صعب‌العبور بحالت خود مختار به حيات خود ادامه مي‌دادند. به درستي نمي‌توان دانست كه‌ازچه تاريخ اسلحه آتشين درسپاه ايران بكار افتاده است; خلاصة‌التواريخ قاضي احمدقمي‌مورخ دوران شاه طهماسب

اولين شليك گلوله تفنگ وتوپ رادرزمان اين پادشاه مي‌داند(1) در جاي ديگر مي‌بينيم كه حمزه ميرزا برادر شاه عباس اول در دوران محاصره قلعه تبريز كه در دست عثمانيان بوده از توپ استفاده كرده كه سازندگان آن ايراني بوده‌اند(2) و يا شاه محمدخدابنده براي تسخير قلعه اصفهان از دست طرفداران فرهاد بيگ غلام توپ بزرگي تدارك ديده است.(3)

با اين همه كاربرد اصلي سلاح گرم بمفهوم نظامي آن از عهد شاه عباس اول به توسط برادران شرلي آغاز مي‌شود و از همين زمان است كه ازارزش واهميت قلاع واستحكامات براثررشد توليدوبازرگاني داخلي وخارجي و افزايش جمعيت 

شهرها و تخريب قلعه‌ها و مراكز خان‌خاني كاسته مي‌شود.

تاروزگار شاه عباس براساس نوشته‌هاي مورخين درگوشه وكنار ايران قلعه‌هايي بوده است كه بعضي از آنها از صلابت

واستحكام حيرت‌انگيزي برخورداربوده‌اندوشاهان صفوي براي سركوبي محصورين اين قلعه‌ها رنجهاي‌فراواني برده‌اند. محمودبن هدايت‌الله نظري صاحب نقاوة‌الآثار فتح قلعه اصطخ فارس را بدست شاه عباس اول در رديف معجزات ذكر

كرده وآن واقعه را سرآغاز تأ‌ليف كتاب خود قر ار داده است(4) شاه عباس در سالهاي اول سلطنت خود بيشتر كوشش خود را صرف از ميان برداشتن قدرت دفاعي ملوك‌الطوايف از درون قلاع صعب‌الوصول كرده است و بغير از فتح قلعه كرمان وقلاع مازندران وابيوردو فسا ومرورا ويران كرده در1010 قلعه اندخود ودر1012 قلاع گنجه وتفليس وشماخي؛ ودربندوباكو و ايروان را تسخير و منهدم نمودند و از استحكامات بين مرز ايران و عثماني اثري بر جاي نگذاشته است.

اما نام وآوازه قلاعي نظير قلعه طبرك اصفهان و الموت قزوين و قهقهه آذربايجان و اصطخر فارس و گلخندان البرز بر قسمتي ازتاريخ سياسي و نظامي صفويه سايه انداخته است و در اين كوتاه سخن بذكر قلعه قهقهه و اصطخر مي‌پردارد.

قلعه اصطخر فارس كه روزگاري شاه اسمعيل وبرادرانش علي وابراهيم و بعدها خان احمد گيلاني مدتي در آن زنداني

بودند وازمراكز مهم طغيان عليه شاه عباس اول بود؛ امروز «در انتهايشمال غربي جلگه مرودشت فارس قرارگرفته است

دراين مكان سه كوه منفرد ومجزا از يكديگردر وسط صحرا بدنبال هم واقع شده‌اندكه نام آنها عضدالدوله ديلمي ايجاد

گرديده استخر بزرگ آب درمحل مناسب آن ترتيب داده شده بودو اكنون درخت سرو چندين صد ساله در كنار بقاياي استخردر ميان ويرانه‌هاي ابنيه سنگي قلعه پايداراست. براي رفتن بدانجا بايددنباله راه فرعي را كه از جانب نقش رستم

روبشمال غربي امتداد پيمودپس از گذشتن از آباديهاي سارويه و گرم‌آباد در كنار قريه كوچكي كه بني يكه نام دارد به سمت  چپ متوجه گشته به جانب كوهسار مي‌روند و به راهنمايي افرادي از قريه مزبور با راه‌پيمايي تقريبا دو ساعت در كوهستان به ويرانه‌هاي اين قلعه شگرف مي‌رسند.»(5)

شگفتي اين قلعه را به روزگار آباداني آن از لابلاي پاره‌اي ازنوشته‌هاي مورخين و جغرافيادانان قديم بهتر مي‌توان حس كرد. در تمام اين نوشته‌ها ساختمان قلعه به عهد باستان بخصوص بزمان جمشيد جم و كيومرث نسبت داده شده است. اين حوقل جغرافيادان بزرگ قرن چهارم هجري مي‌نويسد: «بيشتر شهرهاي فارس داراي قلعه‌هاي محكم و حصارهايي استوار و بلند است و از اين جمله است قلعه‌هاي اندرون شهرها و قهندزها كه در اطرافش ديوارها است و همچنين قلعه‌هايي استوار كه در كوهها بطور جداگانه و مشخص در حالي كه به پاي خود ايستاده ساخته شده است از شهرهاي استوار اصطخر است كه قلعه‌اي دارد و پيرامون آن باروست» و در محل قلعه اصطخر از قلعه‌اي نام مي‌برد بنام اشكنوان و مي‌نويسد: «در روستاي پائين است و بالا رفتن بدان دشوار است و قلعه‌اي بسيار استوار و چشمه‌اي جاري دارد.»(6) اين قلعه اشكنوان را با قلاع اصطخريار و قلعه شكسته سه گنبدان مي‌گفتند. لسترنج(7) به نقل از بلاذريو مقدسي و فارسنامه ابن بلخي و نزهة‌القلوب حمدالله مستوفي درباره آقار اين قلعه مي‌نويسد:

«برفرازكوههاي شمال باختري اصطخرسه قلعه بوديكي اصطخريار ديگر قلعه شكسته و سوم قلعه شكنوان اين سه قلعه 

رارويهم سه گنبدان مي‌كفتندآب قلعه اولي‌ازدره‌اي عميق جلوي آنرا سدي بسته بودند مي‌آمد ودر اين قلعه عضدالدوله

ديلمي آب انبارهاي بزرگ ساخته بودكه سقف آن برفراز بيست ستون قرار داشت وهنگامي كه دشمن قلعه را محاصره

مي‌كرد آب آن آب انبارها براي مصرف هزار مرد كه درون قلعه بودند بمدت يكسال كفايت مي‌نمود نزديك آن قلاع بر فراز كوه ميداني بود بود براي تمرين سپاهيان كه آنرا هم عضدالدوله ديلمي ساخته بود.»(8)

در فارسنامه ابن بلخي آمده است:

«قلعه اصطخر قلعه‌ايست سخت عظيم و از اين جهت آنرا اصطخريار نام نهاده‌اند كه يعني يار اصطحر: هواي آن معتدل است وآب چشمه دارد.»(9) و نزهة‌القلوب اضافه مي‌كندكه هيچ قلعه‌اي از آن قديمي‌ترنيست وهر استحكامي كه جهت

قلاع ممكن بوده در آنجا انجام داده‌اند. در قديم آنرا سه گنبدان خوانده‌اند زيرا قلاع شكسته و شكنوان در حول آنست و برآن قلعه زمين عميقي بود كه آب باران بر آن رفتي واز يكطرفش بصحرا افتادي عضدالدوله بر آن طرف بندي بست

و آن زمين را به ساروج و سنگ وگچ حوضي ساخت كه بهفده پايه نردبان درآوردند و بكرباس و قير و موم و ساروج

چنان محكم گردانيد كه قطعا آب نمي‌تراويد و چندان آب درو جمع مي‌شود كه اگر هزار مرد يكسال از آن بكار برند يك پايه فرو ننشيند و آن حوضها را ستونها در ميان ساخته‌اند و سقف گردانيده تا از تغير هوا و آب سالم ماند و قلعه اصطخر قلعه محكم است و بدين سبب آنرا بدين نام خوانند كه در استحكام مانند اصطخر است.

آنچه مسلم است اين قلعه مستحكم تا روزگار شاه عباس بزرگ اهميت و عظمت خود را حفظ كرده بود. شاه اسمعيل اول بنيان‌گذار دولت صفوي و برادرانش بفرمان يعقوب بيگ آق قوينلو مدتي در اين قلعه زنداني شدند و رستم ميرزا آق قوينلو جانشين يعقوب براي مبارزه با دشمنان خود اسمعيل و برادران را از قلعه خارج كرد و همين امر به اسمعيل امكان دادپس ازمرگ برادرش علي مريدان پدررا گرد آورده قيام تاريخي خودرابسال 906 هجري آغاز كند. خان احمد

گيلاني فرمانرواي مقتدرگيلان دردوران شاه طهماسب ازشخصيتهاي ديگري بودكه مدتي بفرمان اين پادشاه در اصطخر

زنداني شد اما آخرين قرباني اين دژ بلند آوازه يعقوب خان ذوالقدر حاكم فارس بود.

يعقوب خان ذوالقدردر هنگام حكومت شاه عباس درخراسان جزء ملازمان وي بود و اعتباري چندان نداشت لكن پس

ازآنكه شاه عباس به كمك مرشدقليخان استاجلو قزوين پايتخت صفويه راتصرف كردو به اشاره او يعقوب خان؛‌مهدي قلي‌خان ذوالقدرحاكم ياغي فارس رابقتل‌رسانيد؛ پادشاه صفوي بپاداش‌اين عمل حكومت فارس را به يعقوب سپرد اما يعقوب خان پس از استقرار در شيراز دست به ظلم و تعدي گشود و روزگاري چند با خودسري حكومت راند تا آنكه   

شاه عباس تصميم به تنبيه اوگرفت خان ذوالقدركه از عقوبت پادشاه صفوي مطلع بود خود را به قلعه اصطخر انداخت و با پشت گرمي به استحكام قلعه و لشگريان و ذخاير خود لواي عصيان بر افراخت اما سرانجام پادشاه صفوي با تدبير و سياست يعقوب خان را از قلعه بيرون آورده او و همه كسانش را نابود كرد و سپس قلعه اصطخر را با خاك يكسان كرد. مورخين آن زمان فتح اين قلعه را جزء كارهاي شگفت‌انگيز دانستند. محمود بن هدايت الله صاحب نقارة‌الآثار في ذكرالخيار مي‌نويسد:

«چون خبراين فتح مبين دراطراف و اكناف بلاد ايران زمين منتشر گرديد اصحاب خبرت را موجب حيرت گشته وقوع  

اين امرغريب راازمقوله خرق‌عادت شمرده گوش زمان نداي حيرت فزاي «هذالشئي عجيب» شنيدزيرا كه قلعه اصطخر درحصانت ورصانت موجب فخرسلاطين عجم بوده واز عهد جمشيد كه باني مباني آن قصر مشيد است تا اين روزگار

هيچ يك ازپادشاهان ذوي‌الاقتداررا تصرف در آن دست نداده وكمند تسلط هيچ صاحب شوكتي بر كنگره برجي از اين حصاررفيع منيع كه مشاكل‌مسماء‌ذات البروج‌است نيفتاده»(10) اسكندربيگ تركمان نويسنده‌عالم‌آراي عباسي مي‌نويسد: «تسخيرقلعه اصطخر كه به متانت واستحكام شهره عالم وبنا كرده‌فريدون و جم است به قهر و غلبه دشوار مينمود»(11)

وقاضي احمددر خلاصة‌التواريخ آورده است كه : «ارباب سير و تاريخ نوشته‌اند كه قريب پنجهزار سال از بناي آن قلعه

گذشته و در هيچ زماني احدي از سلاطين آن قلعه را نگرفته‌اند».(12)

شاه عباس چند روز پس از قتل يعقوب خان و تسخير قلعه اصطخر بتماشاي آن قلعه رفت و از برار آن وقتي به افق اطراف نگريست در ارتفاع قلعه و استحكام آن متحير ماند و پس از آنكه بپائين آمد فرمان داد قلعه را ويران كنند: «شاه كامياب امربه تخريب آن قلعه فرموده سنگتراشان نادرو كوهكنان قادر اطراف وجوانب آن قلعه را كه سد راه آمد و شد

بود كنده درو عمارت و آب انبارهاي آنرا بالتمام ويران كردند و مبلغ يكهزار تومان كه قبل از آن جهت گرفتاري آن حق ناشناس نذر فرموده بودند تصدق فرمايند تسليم توفيق آثاري عباس علي سلطان نمودند كه به ارباب استحقاق رسانيد»(13) چگونگي تسخير اين قلعه بوسيله شاه عباس خود واقعه‌اي شنيدني است و از دريچه چشم يك واقعه پرداز بي‌طرف كه‌شغلي نيزدردستگاه حكومت صفوي نداشته است نشان دورانديشي وسياست شاه عباس است صاحب

نقارة‌الآثار مي‌نويسد:

قلعه اصطخر

«پادشاه مي‌خواست كه‌آن‌رميده معموره فراغت و بدام آمدن آن وحشي مغموره خوف و خشيت (يعقوب خان ذوالقدر)

 از مكمن قوت به حيز فعل آيد و طايز زندگي و مرغ حيات و كامراني آن متمكن حصار سركشي و آن ساكن قرارگاه ناخوشي‌را به چنگ عقاب قهر افعي زهر بدتير هلاك سازد بنابراين در ايام صيد و شكار بهر جايي و مقامي كه رسيدي كه ماده شوقي وانتعاش طبيعي اتفاق افتادي نواب سليمان القاب از روي تأسف و تحسر؛بن زبان آوردي كه آيا يعقوب خان من در اين موضوع شكاري كرده يا جامي بياد ما خورده باشد؟ كي باشد كه نوعي شود كه با يكديگر در محلهاي عشرت اثرجامي بروي هم بكشيم وباتفاق شكاري بدام آوريم! واين مقدمه راالتزام نموده هر جايي و مأوايي كه اوضاع و خصوصيات آن مقام بطبع شريفش خوش آمدي آن عبارت را تكرار نمودي و نوعي فرمودي كه آن كلمات در ميان جمع بسمع خان رسيدي . تا آنكه يكروز يكي از محارم خود را بنزد يعقوب فرستاد و به اوپيغام دادكه منظور اصلي وي از آمدن آن بوده است كه خلاف قول بعضي از اركان دولت را در مورد عصيان او به ثبوت رساند و چون خود به اين امر واقفست بهتر آنست كه خان از قلعه فرود آيد و شرط مهمان‌نوازي بجاي آورد. پس از چند بار پيغام سرانجام با وساطت تني چند از محرمان و معتمدان بنيان عهد و ميثاق استوار گرديد و خان در آن قلعه شكوهمند فكرهاي بلند و انديشه‌هاي ناسودمند كرده عاقبت از اوضاع و اطوار ناشايست نادم و پشيمان گرديده كمند جاذبه اقبال شاهي و قيد سلسله نامتناهي دست وگردن اقتدارش بسته بي‌اختيارش از آن منزل غرور و استكبار فرود آورد وخري را كه شيطان به چندين حيله و مكر و انديشه بسيار و فكر بر بام برده بود عنانش گرفته و به پائين آورده بدست صاحب سپرد.»(14)

امادرباره قلعه قهقهه دردوران صفويه سخن بسيار است و نام آن كه حادثه ساز سياسي دوران پرجذر و مد اوايل دولت صفويه بوده همواره با رعب و وحشت خاصي در دهانها مي‌گرديده و در گوشها مي‌پيچيده است شاه اسمعيل دوم و القاس ميرزا و سام ميرزا از جمله شاهزادگان صفوي بودند كه سالها بفرمان شاه طهماسب در اين قلعه مخوف زنداني شدندوتنها اسمعيل ميرزا پس ازوفات شاه طهماسب نجات يافت عده‌اي ازامرا و بزرگان نظير خان احمد گيلاني حاكم گيلان و امير خان تركمان اميرالمراي آذربايجان وحاكم گرجستان نيز مدتي‌دراين قلعه گرفتاربودندوبعضي به سرنوشت شومي دچار شدند. درباره ساختمان اين قلعه وچگونگي ايجاد آن مطلب مهمي دركتابهاي گذشته نيامده است و آن چه كه بر شهرت اين قلعه در روزگار صفويه افزوده اين بوده است كه شاهان صفوي از آن بعنوان زنداني سياسي استفاده مي‌كردند. درزمانيكه شاه اسمعيل در تبريز بتخت نشست قلعه قهقهه بعلت نزديكي به پايتخت و استحكام طبيعي مورد توجه قرار گرفت. اين قلعه دركوههاي قراجه داغ واقع بوده است وآن كوهستاني است درشمال آذربايجان كه از يكسو به كوههاي قراباغ وازسوي ديگربكوههاي طالش ختم مي‌شود. درعالم آراي عباسي درباره قلعه قهقهه چنين آمده است:

«قلعه عالي اساس سپهر حماس قهقهه در الكاء يافت از اعمال قراجه داغ بر فراز قله كوهي رفيع آسمان پيوندواقع شده ازسنگ يك پارچه كه‌ساكنانش با سكنه فلك‌الافلاك دمسازوپاسبانانش با شب زنده‌داران فلك ثوابت همرازند. از درگاه قلعه كه دامنه آن كوه است تا فراز قلعه راهي است سر بالا تا نيم فرسخ در غايت تنگي كه عبور يك سوار از آنجا در نهايت دشواريست كه يك نفرتفنگچي مانع خروج كثيرمي‌تواند باشد. درزمان شاه جنت مكان (شاه طهماسب) كه چند مرتبه خواندگار (سلطان عثماني) به آذربايجان آمدودر آن ولايت فترت بود بنابر استحكام قلعه خزاين پادشاهي به آنجا نقل شده بود اسمعيل ميرزا و القاس ميرزا و سام ميرزا  نيز با اولاد در آن قلعه محبوس بودند. هيچ پادشاه ذي شوكت كمند همت بر كنگره تسخير آن حصن حصين بلند اركان نينداخته و آرزوي گرفتن آن عالي بنياد در مخيله هيچ يك از سلاطين كشور گير صورت نبسته هميشه يكي از امراء معتمد عالي قدر بحراست و كوتوالي آن قيام داشته‌اند.»(15)

نخستين شخص ازشاهزادگان صفوي كه به قلعه قهقهه‌فرستاده شداسمعيل ميرزاپسر بزرگ شاه طهماسب بود و جرمش اين بود كه بر خلاف مي پدر در شهر هرات كه مقر حكمراني او بودآغاز ظلم و ستم نموده دست باعمال ناشايستي زد وشاه طهماسب نيز اورا از حكومت هرات خلع و بحكومت خراسان فرستاد و چون رفتار او در خراسان نيز مورد پسند واقع نشد ويرا دستگير و بهمراه سوندوك قورچي باشي به قلعه قهقهه فرستاده و نوزده سال و ششماه و بيست روز در آن قلعه زنداني شد دومين زنداني از شاهزادگان سام ميرزا برادر شاه طهماسب بود كه بمناسبت شكست قندهار مورد بي‌مهري پادشاه قرارگرفت نخست به‌حكومت اردبيل و سپس روانه قلعه قهقهه گرديد و چون در آنجا با اسمعيل ميرزا در تماس بود و از وي تقاضا كرده بود پس از رسيدن بسلطنت مراعات حال او را بكند و شاه طهماسب كه اين گفتگو رابه توطئه‌اي تغيير كرده بود فرمان داد سام ميرزا و فرزندانش را در قلعه كشتند و بعدا انتشار دادند كه سقف اطاق سام ميرزا بر اثر زلزله فرو ريخته است.

القاس ميرزابرادر ديگر شاه طهماسب نيز مدتي در قلعه قهقهه زنداني بود. وي بعلت پاره‌اي نارضائيها بر ضد برادر قيام كردوبسلطان عثماني پناهنده شدوسلطان را بجنگ با ايران تحريك كردلكن سرانجام گرفتارشدودر قلعه قهقهه محبوس  گرديد و چندي بعد بفرمان پادشاه او را از فراز قلعه بزير افكندند.

در سال 975 هجري خان احمد گيلاني بر شاه طهماسب عصيان كرد اما سپاه قزلباش گيلان را تسخير و خان احمد را كه به اشكور گريخته بود دستگيركرد. وي بامر شاه در قهقهه زنداني شد و چندي بعد به قلعه اصطخر انتقال يافت خان احمدكه حكمراني سياستمداروشاعري پرمايه بوددرقلعه اصطخربراي رهايي‌خود مرتب به پادشاه صفوي نامه مي‌نوشت كه از آن جمله اين رباعي است كه در وصف حال خود سروده است:

از گردش چرخ واژگون مي‌گريم                وز جور زمانه بين كه چون مي‌گويم

باقد خميده چون صراحي شب و روز             در قهقهه‌ام وليك خون مي‌گريم

و شاعري درباري در جواب آن شعر رباعي ذيل را براي خان احمد فرستاد:

            آنروز كه كار تو همه قهقهه بود                    با رأي تو رأي سلطنت صدمهه بود(؟)

            امروز درين قهقهه با گريه بساز                       كان قهقهه را نتيجه اين قهقهه بود

و اما حادثه سازترين زنداني قهقهه؛‌اسمعيل ميرزا پسر شاه طهماسب بود كه با وجود تنفري كه شاه طهماسب از او داشت باز به سرنوشت ديگر زندانيان دچار نگرديد و مقدر اين بود كه علي رغم همه اوضاع و احوال نامساعد بعد از پدر بر تخت سلطنت بنشيند.

رفتارناهنجاراسمعيل ميرزادر قلعه قهقهه نيز ادامه يافت وپادشاه صفوي ناچار شد در حفظ و حراست قلعه بيشتر كوشا باشد و كوتوالي قلعه را معمولا به امرايي واگذار مي‌كرد كه از هر جهت مورد اعتماد او باشند و چون قلعه بيش از يك راه نداشت آن راه را نيز مسدودكردندتا كسي بقلعه نرودواحيانا محرك شاهزاده كه در عين حال وليعهد نيز بود نشوداما علي رغم اين محافظت‌ها شاهزاده از فراز ديوارهاي قلعه با جمعي ازصوفيان كه دركسوت قلندري ازعثماني بپاي قلعه آمده بودندتماس مي‌گرفت وچند خشت زرين از ذخائر سلطنتي را كه در قلعه قهقهه نگاهداري مي‌كردند بصوفيان داد درضمن اعمال ناشايست ديگري نيز از او سرزد موجب تكدر خاطر شاه طهماسب گرديد(16) و براي اينكه از هر يك از طوايف قزلباش از فرصت استفاده نكند حراست قلعه را چندين گروه از قزلباش سپرده و خليفه انصار قراواغلور كه مورداعتمادتو بود بر نگاهبانان رياست دادواين وضع ادامه داشت تا اينكه در سال 984 هجري شاه طهماسب در قزوين وفات يافت و سركردگان قزلباش بطرفداران از حيدر ميرزا پسر ديگر شاه و يا اسمعيل ميرزا بت يكديگر بمبارزه بر ـ خاستند و چون هواخواهان اسمعيل ميرزا قوي‌تر بودند حيدر ميرزا كشته و بسلطنت اسمعيل با يكديگر متفق شدند و جملگي بطرف قلعه رفته اسمعيل ميرزا از قلعه بيرون آوردند و به قزوين آورده بر تخت سلطنت نشاندند.

آخرين واقعه مهمي كه درقهقهه اتفاق افتاده است طغيان زندانيان قلعه قهقهه‌درسال 1019 در دوران سلطنت شاه عباس اول است. درين سال عده‌اي ازعثمانيان كه درجنگهاي ايران و عثماني اسير شده و در قلعه قهقهه محبوس بودند دست بشورش زده كوتوال قلعه مظفر بيگ قراواغلو را كشته اسلحه و تفنگ موجود در قلعه را بدست آورده درهاي قلعه را بستند وتا دوماه دربرابرسپاه شاهي مقاومت كردنداما سرانجام شاه عباس قلعه راتسخير و محصوران را از ميان برداشت.

(پاورقي)

1ـ خلاصة‌التواريخ قاضي احمد قمي نسخه خطي ص 138.

2ـ همان اثر ص 450.

3ـ نقارة‌الآثار تأليف محمودبن هدايت الله تصحيح احسان اشراقي ص 7.

4ـ همان اثر ص 136.

5ـ اقليم پارس آقاي مصطفوي ص 48.

6ـ اين حوقل: صورة‌الارض ترجمه جعفر شعار ص 297.

lestrang .

8ـ لسترنج: سرزمينهاي خلافت شرقي ص 297.

9ـ فارسنامه ابن بلخي ص 129.

10ـ نقارة‌الآثار في ذكر الاخيار تصحيح احسان اشراقي ص 8.

11ـ عالم آراي عباسي تصحيح ايرج افشار ص 435.

12ـ خلاصة‌التواريخ قاضي احمد قمي ص 77.

13ـ خلاصة‌التواريخ تصحيح هانس مولر ص 82.

14ـ نقارة‌الآثار ص 365.

شاه عباس يكچند بصورت ظاهر با يعقوب ظاهر با يعقوب خان ذوالقدر بمدارا رفتار كرد و پس از چند روز امري را بهانه كرد فرمان داد او رادستگير و به زنجير بستند و بدشمنان او اشاره كرد تا بدنش را پاره پاره ساختند.

15ـ عالم آراي عباسي تصحيح ايرج افشار ص 819.

16ـ چون علماي عراق به شاه گفته بودندكه زر مسكوك چون در خزينه مجموع مي‌گردد بر آن زكوة لازم است بحكم شاه زرها ونقره‌ها را شكسته حشت‌وارساختند و به قلعه نقل كردند از آنجمله در قهقهه نيز خشتي چند زرين و سيمين 

بود در اين سال كه نهصدو هفتاد و هفت بود اسمعيل ميرزا از آن خشت‌ها بصوفيان رومي كه در زير قلعه قهقهه بودند داد كه آنها را به اردبيل برده نقد كرده ببعضي مصارف ميرسانيدند خزينه‌دار قلعه بر فوت خشتها اطلاع يافته بملازمان جبيب بيگ (كوتوال قلعه) گمان برده و بالاخره به تحقيق پيوست كه خشتها را گماشتگان شاهزاده برده‌اند و بحكم او به قلندران داده‌اندوحبيب بيگ در اين بشاه شكايت كرده و شاهزاده از او برنجيد و از اتفاقات شاهزاده اسمعيل را بازن يكي از ملازمان جبيب بيگ سري بود و در هنگام شب بخان وي ميرفت شبي آن مرد خبر دار شد به حبيب بيگ خبر دادكه اينك اسمعيل ميرزا درخانه من است.

گرت نيست باوربيا وببين. حبيب بيگ بخانه او در آمد كه شاهزاده را منع كند در آن ظلمت ليل و خانه تاريك شاهزاده با حبيب يبگ در آويخته و بر حسب اتفاق مشتي بر دهان شاهزاده آمد و دودندان پيشين او خلع‌وقلع گرديده بيفتاد و ميرزا دندان طمع از آن صيد كننده خشمگين بدر رفت حبيب بيگ استا جلو حقيقت  سرقت خشت و تفصيل آن واقعه زشت رادرضمن عريضه بمحرمان دربارپادشاهي مشهودگردانيدشاه طهماسب ازاستماع اين اخبار بغايت‌آزرده گشت و زين‌الدين كاشاني را به تفحص و تحقيق اين امورات روانه قلعه قهقهه فرمود لهذا در ميان اويماق استاجلو كه صاحب منصبان دربار شهريار بودند با اسمعيل ميرزا كدورت و خلافونفاق آشكار شد. حسين بيگ يوزباشي استاجلوكه مقرب حضرت سلطان ايران وسلطان مصطفي ميرزا پسرارشدوعزيزشاه طهماسب  بعد از رفتن معصوم بيگ بمكه او وكيل و نايب شاه بود  مقدمات اخلاص كيشي وآشنايي بظهور آورده  بواسطه سلطان  مصطفي ميرزا كه بحسب سال با سلطان حيدر قريب‌الانس وقريب‌العهدبودسلسله دوستي اواستحكام پذيرفت وحسين بيگ دانست كه اگراسمعيل ميرزا بولايت عهدوسلطنت رسد با استاجلو خصمي خواهد نمود بمتفق كردن امراي شاهي واويماقاق با سلطان حيدر ميرزا كوشيده نخست اويماق سلسله جليله قاجاريه را كه در تمام الوس قزلباش بشجاعت  ودليري وبسياري طايفه ممتاز بودباخود متفق گردانيده وجمعي كه بتحقيق حال اسمعيل ميرزا به قلعه قهقهه رفته بودند باز آمدندوصورت حال عرضه داشتند معلوم شد كه اسمعيل ميرزا خلاف كرده مزيد رنجش خاطر پادشاهي شد وليكن حبيباله بيگ حارس او نيز كه خلاف ادب كرده بود بامير اصلان افشار تبديل يافت پنجاه كس ازقورچيان افشار كه بااستاجلومخاصمه داشتند بمحافظت قلعه روانه‌شدنداما اعتمادبر يك طايفه نفرمودند وقلعه رابه خليفه انصارقراواغلو كه با استاجلو موافقتي داشت سپردند خليفه انصار كه با تمام اويماق خوددرآن صحرانشين بودندبحكم شاه بپاي قلعه آمدند چنانكه قريب به ده هزارخانه قراواغلي قلعه رادر ميان گرفتند وخاطر پادشاه بواسطه حافظ وحارس افشارازذات اسمعيل ميرزا وبواسطه خليفه ازمحافظه وفرار اسمعيل ميرزاازقلعه مذكوراطمينان يافت ودر ميان الوس قزلباش خلاف افتادجمعي اسمعيل ميرزاوجمعي سلطان حيدر ميرزايي شدند.» (روضة‌الصفا ميرخواند ص 137و138و139).