|
|
||
كيانينژاد، زينالدين. "زندگينامه كسائي نحوي، ايراني دانشمندي كه خالق آثار گرانبهائي درعلم و ادب عرب ميباشد". دوره12، ش142 (مرداد53): 24-34. |
||
|
|
||
|
خلاصه:شرحي برزندگي و مقام علمي و ادبي كسائي (قرن اول هجري)، وجه تسميه كسائي، مناظرهةاي اوبادانشمندان ـ وصف پارسائي او، فهرست آثار كسائي كه ابننديم در "الفهرست" ضبط كرده، منابع مورد استفاده. |
|
|
زندگينامه كسائي نحوي
*ايراني
دانشمندي كه خالق آثار گرانبهائي در علم و
ادب عرب ميباشد زينالدين كيائي نژاد درتاريخ جهان از لحاظ مقاومت ملي و
پايداري و استقامت در برابر حوادث و
رويدادهاي ممتد روزگار؛ ايران شايد بيمانند
باشد؛ سيل حوادث وطوفانهاي سهمگين وقايع
و جزر و مدهاي گوناگون روزگار و قرون و
اعصار كمر او را خم كرده ولي هرگز ازپاي
درنياورده است چهره گلگونش گاه بگاه
دگرگون شده وبه زردي گرائيده ولي هيچگاه
رنگ اصلي خود را از دست نداده است. در طول 25 قرن ملتهائي با ما بودهاند
كه امروز يا اثري از آنها باقي نمانده و يا
اگر باقي مانده مباني و اصول قوميت آنها
تغيير كرده وآداب وسنتهاي ملي وحتي زبان
خود را از دست دادهاند ولي ملت ايران نه
تنها زبان و سنت و آداب مخصوص خويشرا حفظ
كرده است؛ بلكه از سنت و آداب خوب ديگران
نيز استفاده كرده واز زبان و فرهنگ فاتحان
هم بهره گرفته است. از جمله حوادث شگرف
وعميقي كه دركشور ما روي داده حمله تا زيان
و فتح ايران بدست آنان وانقراض دولت بزرگ
ساساني ورسوخ ونفوذ معنوياسلام درايران
بوده كه اوضاع سياسي واجتماعي ايران را
دگرگون ساخته است؛اما با همه اين احوال
پس ازفرونشستن سيل بنيانكن حادثه وزدوده
شدن گردو غبار واقعه باز ملت بخود آمده
وبتدريج چهره تابناك و گوهر ذاتي خود را
نشان داده و با آشنائي بصول و مباني مبين
دين اسلام در عين حمايت وپشتيباني ازاين
دين وحفظ سنن و شعاير ملي مبارزههاي نهان
و آشكار خود را عليه حكومت عرب اتخاذ كرد
تا آنجا كه با طرد آن حكومت استقلال ديرينه
خويش را باز يافت؛ اما دست از حمايت دين
اسلام كه آن را بجان و دل پذيرا شده بود بر
نداشت و در راه پيشرفت اصول و فروع آن از
هيچگونه كاري دريغ نورزيد. سهم بزرگ دانشمندان ايران در نشر
دين اسلام و علوم و معارف اسلامي آن چنان
قابل توجه و در خور ستايش است كه همه
توهمات و تصورات تحميل اسلام بايران را ميشويد
ايرانيان نخستين ملتي بودند كه بخدمت
اسلام همت گماشتند و در تمام رشتههاي
علوم اسلامي از تفسير؛ كلام؛فقه؛ اصول؛
منطق؛ حكمت؛ حديث؛ نحوو صرف؛عروض و
قافيه؛معاني و بيان؛رياضيات؛ طب و
نجوم گامهاي اساسي بر داشتهاند. دانشمندان ايران در طول تاريخ
اسلام سعي بليغ كردهاند تا با گسترش معرف
اسلامي خدمت شايان توجهي باين دين بنمايند
و اين خدمت همچنان پس از 14 قرن ادامه دارد.
دانشمنداني مانند: سلمان فارسي؛ نافع
ديلمي؛طاوس كيشان؛ثابت بن هرمز؛قاسم
بن عوف استرآبادي در روايت و حديث اباعمر
فارسي؛عبدالله بن كثير؛ جندب بن
فيروز؛در علم قرائت؛سليمان بن بهمن
خراساني؛ احمدبن سهل سيستاني؛محمدبن
جريرطبري درعلم تفسير قرآن؛ ابونواس
اهوازي؛ بشارين برد؛ زياداعجم اصفهاني؛اسمعيل
بن يساردرشعر وشاعري محمدبن موسي
خراساني؛ ابو سهل نوبخت اهوازي؛ ابوريحان
بيروني؛موسيخوارزمي؛عبدالرحمن صوفي
رازي درعلم رياضي ونجوم؛ حنين بن اسحق
ويعقوب بن حنين در منطق و فلسفه؛ علي بن
عباس اهوازي؛ ابوعلي سينا؛ابو سهل
جرجاني و زكرياي رازي در طب؛ ابن سينا و
فارابي در فلسفه وحكمت؛سيبويه و كسائي
در نحو و صرف آن چنان خدمت گران بهائي
بعالم اسلام كردهاند كه خدمت هيچ يك از
دانشمندان ملل ديگر اسلامي بپايه خدمات
آنان نميرسد. بسيارشايسته وبجاخواهدبوداين
بزرگان علم وادب كه آثار علمي و ادبي خود
را به مقتضاي زمان بزبان عربي نگاشتهاند
وبفرهنگ وادب اسلام خدمت كردهاند به هم
ميهنان ايراني بهترو بيشتر معرفي شوند
بزرگانيكه شايد بيشتر مردم كشور مابعلت عم
آشنائي كافي بحال بيشتر آنان؛آنها را
تازي بدانند نه پارسي؛اينك بهمين
منظوربشرح حال يكي ازآنان يعني (كسائي)
نحوي ميپردازم كه به اتفاق همه مورخان
اسلامي؛ اصلا ايراني و پارسي نژاد بوده
است. تاريخ تولد و نام و نشاني كسائي
ابوالحسن حمزة بنعبدالله بن
عثماني نحوي؛مشهوربه (كسائي)
ازادباونمحاة معروف و از قراءمشهور
هفتگانه است(1) كسائي بتصريح مورخان اصلا
ايراني؛نامش بهمن و نام پدرش فيروز از «موالي»بني
اسد بوده است(2) تاريخ تولد وي بدرستي معلوم
نيست؛امابا توجه باينكه خطيب درتاريخ
بغدادعمر اورا هفتاد سال نوشته اگر در
تاريخ وفاتش كه مورد اختلاف است (182 يا 183 يا
189) بضبط اين نديم درالفهرست اعتماد كنيم و
وفات او را در سال 197 هجري بدانيم ميتوان
گفت كه در سال 127 هجري بدنيا آمده است. كسائي روزگار كودكي را در كوفه
گذرانده و از آنجا به بغداد رفته و در آن
شهر متوطن شده و سپس سفرهائي بديگر نقاط
كرده است كه بعدا ذكر خواهد شد و وي جزو
طبقه دوم از نحاة كوفي و گويند شيعه بوده
است.(3) مقام علمي و ادبي كسائي
كسائي علاوه برعلوم نحو؛لغت و
قرائت؛ در علم فقه وحديث وتفسير نيز امام و
پيشوا بوده در قرائت نخست از حمزة بن حبيب
پيروي كرده و سپس خود صاحب نظر گرديده و
قرائت خاص جداگانهاي اختيار نموده است. در بغداد بسبب علم و فضل خود شهرت
خاصي يافت و هارونالرشيد خليفه معروف
عباسي وي را به تعليم دو فرزند خودامين و
مأمون گماشت و درنزد خليفه بسي محترم و
ارجمند گرديد آنچنانكه وي را از طبقه
معلمان جدا كرد و در زمره خاصان و همنشينان
خويش در آورد. خطيب مينويسد كه هارون خود نيز
نزد كسائي تلميذ كرده و علم و ادب آموخته
است.(4) ابن نديم مينويسد: بخط ابوالطيب
خواندم كه روزي رشيد از مكان بلندي ناظر
كسائي و فرزندانش بود و آنان او را نميديدند؛
مشاهده كرد كسائي پس از فراغت درس هنگامي
كه خواست بيرون بيايد امين و مأمون براي
پيش گذاردن نعلين استاد بر يكديگر سبقت
گرفتند و هر كدام لنگه آن را پيش پاي كسائي
نهادند؛ كسائي به آنان آفرين گفت؛ سر و دست
ايشان را ببوسيد وبه آنان سوگندداد كه اين
كاررا تكرار نكنند؛هنگامي كه رشيد در
مجلس جلوس كرد و كسائي بمحضروي آمد؛ رشيد
از حاضران پرسيد چه كسي ارجمندترين
خدمتكاران را دارد؟ همه گفتند امير
المؤمنين است كه ارجمندترين خدمتكاران را
دارد؛ هارون گفت نه چنين نيست؛ بلكه آن شخص
كسائي است كه خدمتكاراني چون امين و مأمون
دارد؛ بعد قصه را براي آنان نقل كرد.(5) هر زباني از كسائي نقل ميكند كه
گفت:در سال 182 هجري سومين سال خلافت هارون
الرشيد وي مرا احضار كرد و «محمد امين» و «عبدالله
مأمون» فرزندان خود را نزد من آورد و گفت:
اين دو را به چيزي امتحان كن و من از آنان
هر چه پرسيدم جواب دادند هارون گفت: چگونه
ديدي آنان را؟ گفتم:
اري قمري افق و فرعي بشامة
يزينهما عرق كريم و محتد
يسدان آفاق السماء بهمة
يؤيدها حزم و رأي و يؤدد
سليلي اميرالمؤمنينو حائري
مواريث ما ابقي النبي محمد
حيات و خصب للولي و رحمة
و
حرب لاعداء و سيف مهند سپس گفتم: فروعي ازاصل وپا كند؛ محل
نشوآنها نيكو و خوشبو است؛شاخههاي آن
استوار و آبشخور آن زلال است. پادشاهي نافذالكلام وعظيم الحلم
ملجاء وپناه آنان ميباشد؛ آنها رابه
بزرگي رهنمون گشته و بزرگ و بزرگوتر شدهاند؛
در پرتونور او نوراني و در لواي سحر بيان
او سخندان گشتهاند؛اميرالمؤمين از
وجود آنان بهره مند گردد و درباره آنان به
آرزوي خود برسد.(6) سلسته بن عاصم از كسائي نقل ميكند
كه گفت:در محضر هارون الرشيدنمازميگذاردم
. در نماز اشتباها آيهاي از قرآن را غلط
خواندم و خود تعجب كردم زيرا اشتباه آن
چنان واضح بود كه هيچ كودكي هم مرتكب آن
نميگرديد و آن اين آيه بود كه خواستم «
لعلم يرجعون»بخوانم؛ باشتباه «لعلم
ترجعين» خواندم؛و بخدا سوگند كه هارون
جرئت نكرد كه بگويد من خطا و اشتباه كردهام؛پس
از پايان نماز از من پرسيد:كسائي اين چه
لغت و قرائتي بود؟گفتم يا اميرالمؤمنين
اسب اصيل و چابك نيز گاهي ميلغزد هارون
گفت ولي اين نيكو بود.(7) خطيب ازاحمدبن سهل تميمي نقل ميكند
كه كسائي گفت: پس ازآنكه قرآن را طبق قرائت
خود بر مردم خواندم؛شبي پيغمبر را در
خواب ديدم كه فرمود: «تو كسائي هستي؟» گفتم
آري يا رسولالله؛ فرمود: «علي بن حمزه؟»
گفتم آري يا رسولخدا؛فرمود: «براي من
هم قرائت كن» كسائي گفت: بر زبانم جز (والصافات)
نيامد و همان را باين نحو خواندم: «والصافات
صفا فاالزا جرات زجرا فالتاليات ذكرا» بمن
فرمود «احسنت»كه نگفتي «والصافات صفا» و
مرا از ادغام نهي كرد؛سپس فرمود: «باز هم
قرائت كن» و من شروع بخواندن قرآن كردم تا
رسيدم باين آيه شريفه «فاقبلوا اليه يزفون»
فرمود: احسنت كه نگفتي (يزفون)(بضم زاء)
بعدفرمود «من به قراء ياملائكه(ترديد از
كسائي است) بتو مباهات خواهم كردد.»(8)
فراء ميگويد: يكي از نحويون در
مقام مدح بمن گفت: تو خود در علم مانند
كسائي هستي و فرقي ميان تو و او نيست من از
اين سخن مغرور شدم و با وي بمناظره
پرداختم؛ ليكن بزودي دريافتم كه در مقابل
او همچون مرغي هستم كه با منقار از دريا آب
بر دارد. (9) خطيب از سلمه نقل ميكند كه گفت:
اديبي نزد مهدي خليفه عباسي كه هارون
الرشيد را علم و ادب ميآموخت روزي مهدي
اورا احضار كرددر حالي كه مسواك ميكرد؛مهدي
از وي پرسيد چگونه است صيغه امر در مسواك
كردن؟جواب داد «استك يا اميرالمؤمنين» مهدي
گفت: «انا للهو انا اليه راجعون». سپس
پرسيد چه كسي از اين شخص فهيمتر و داناتر
است؟ گفتندمردي است بنام كسائي كه ازاهل
كوفه است؛ درراه است و بزودي باينجا
حاضرخواهد شد؛ پس از ساعتي واردشد مهدي
گفت: اي علي بن حمزة كسائي جواب داد: بله
يااميرالمؤمنين گفت چگونه درمسواك كردن
امر ميكني؟ گفت: «سگ» يا اميرالمؤمنين
مهدي گفت آفرين درست گفتي و امر كرد كه ده
هزار درهم بوي دادند.(10) اين اعرابي گفته است: كسائي در علم
عربيت و ضبط دانشمندترين دانشمندان و در
علم قرائت راستگوترين قاريان بود جز اينكه
در شرابخواري و غلاقه به غلمان افراط
ميكرد.(11) وجه تسميه كسائي
خطيب از سلطان مروزي نقل ميكند كه
گفت از خلف بن هشام پرسيدم چرا كسائي؛
كسائي ناميده شده است؟ گفت: زماني كسائي
موقع اذان صبح واردكوفه شدودرحالي كه خود
را با كسائي از «بركان»(12) سياه پيچيده بود
داخل مسجد «سبيع»گرديد. حمزة بن جبيب
زيات در مسجد مشغول خواندن نماز بود؛ پس از
فراغ از نماز پرسيدن اين شخص كه بود وارد
مسجد شد گفتند مردي است كه كسائي بخود
پچيده است؛ همه ديدهها بسوي او متوجه
گرديد و از آن پس به كسائي معروف شد.(13) درفهرست اين نديم آمده است كه كسائيروزي
بمجلس «معاذ هرا»با كسا وارد شد؛ در آن
مجلس همه حاضران لباس فاخر و مجلل به تن
داشتند و او تنها كسائي در برداشت
و باين سبب به كسائي معروف گرديد. و
همچنين گفته شده است براي آن وي را كسائي
گفتهاند كه در كسا احرام بسته و بدين سبب
بآن منسوب گرديده است.(14) خطيب از عبدالرحيم بن موسي نقل كرده
كه گفت: به كسائي گفتم چراكسائي ناميده شدهاي؟
گفت:«براي اينكه با كسا احرام بستم».(15) سبب نحو آموختن كسائي
خطيب ازفراء روايت ميكند كه:
كسائي دربزرگ سالي و سن كبر علم نحو را
آموخت و سبب آن اين بود كه وي وارد برقبيلهاي
شد بنام «هباريين» در حالي كه از دوري راه
و سختي آن رنج فراوان ديده بود؛ گفت: «قدعييت»(بطور
مشدد)
مردم
آن قبيله بر روي رو ترشي كرده و باعتراض
گفتند: با ما مجالست ميكني و زبان ما را
بغلط تلفظ مينمائي؟ زيرا اگر مقصودت آن
باشد كه بگوئي از سختي راه رنج فراوان بردةام
بايد گفته باشي (قد اعييت) و اگر منظورت آن
بوده كه بگوئي بيچارهام ميبايست بگوئي
(قدعيت) (بدون تشديد)؛كسائي از نزد آنها
برخاست و گفت بايد علمي تحصيل كردكه زبان
مردم راخراب نساخت؛آنگاه بنزد «معاذ هرا»
شتافت ودر محضر وي كه از بزرگان علم نحو
بود تلمذ كرد؛ تاآنكه معاذدرگذشت؛آنگاه
به بصره درحلقه درس «خليل» درآمد؛روزي
بخليل گفت كه اين علم رااز كجا آموختهاي؟
گفت ازصحراي حجاز و نجد و تهامه. كسائي
از بصره به آن ديار سفر كرد و در اين سفر
علاوه بر محفوظات خود 15
دفتر مهم از لغات واصطلاحات ادب عرب
گردآورده بود؛وي چون همي جز بصره وخليل
نداشت؛ به بصره بازگشت؛ اما خليل در
گذشته بود و «يونس»بجاي وي نشسته بود؛ميان
او و يونس مباحثاتي در گرفت و مسائلي مطرح
گرديد؛ يونس در تمام مسائل فضيلت وي را بر
خود تصديق كرد و باستادياو اقرار نمود و
او را بجاي خود بنشاند.(16) كسائي از آن پس در بصره چندان توقف
نكرد به بغداد رفت و در آنجا سكونت گزيد؛ و
موردتوجه عموم واقع شد و مردم ازوي
استفاده ميكردند؛ ازهمين جا علم نحو بدو
قسم بصري و كوفي تقسيم گرديد و كسائي طبق
استقراء و نظر خودبه نحو پرداخت وپس ازوي
كوفيون از وي پيروي كردند ودر همان زمان
سيبويه نيز بصره امام نحو بود و پيرواني
داشت. كار كسائي در بغداد رونق گرفت و
بطوريكه قبلا گفته شد مورد توجه خلفا واقع
شد و سرانجام باستادي هارون نايل شد و پس
از خلافت وي معلم فرزندان وي گرديد. مرزباني از ابو زيد نقل ميكند كه:
كسائي در بصره بر ما وارد شد و با عيسي و
خليل و ديگر كسان ملاقات كرد و نحو را از
آنان آموخت؛ سپس به بغداد رفت و از اعراب «حطيميه»خطاها
و اشتباهات خويش رفع كرد و آنچه كه در بصره
آموخته بود بدور ريخت.(17) از اصمعي نيز نقل شده است كه گفت:
كسائي لغت را از اعراب (حطيميه) كه در (قطربل)
منزل داشتند ياد گرفت و وقتي كه با آنان
بمناظره ميپرداخت با لغت خود آنها عليه
آنها استشهاد ميكرد. ابو محمد يزيدي در
اين باره طعن آميز چنين سروده است:
كنا نقيس النحو فيما مضي
علي لسان العرب الاول
فجاء اقوام يقيونه
علي لغي اشياخ قطر بل
فكلهم بعمل في نقض ما
به يصاب الحق لا ياتلي
ان الكسائي و اصحابه
يرقون في التحو الي اسفل(18) اين درستويه نيزدر مقام طعن به
كسائي ميگويد: كسائي مواردشاذ و نادر را
كه جز بضرورت استعمال آن جايز نيست؛ اصل
قرار ميداد و بدين نحو؛ نحو را فاسد كرد.(19) مناظرههاي كسائي
كسائي را با دانشمندان معاصر خود ،
مناظرههائي بوده است كه از جمله مناظره
معروف او با سيبويه ميباشد، از مرزباني
نقل شدهاست كه سيبويه بعزم ديدار «يحيي
بن خالد» به دربار برامكه رفت، روزي
ميان او و كسائي ديداري رويداد و محاسبات و
مناظرات علمي بين ايشان در گرفت ، ازجملهاين
كه كسائي از سيبويه پرسيد : اين جمله را «قد
كنت اظن انالغقرب اشد لسعة منالزنبورفاذا
هوهي او(هواياها) (20) برفع ميخواني يا بنصب؟»
سيبويهرفع را تجويز كرد و گفت «اقول هو
هي» كسائي گفت: هر دو وجه رفع و نصب جايز
است آنگاه هر كدام براي اثبات نظر خود
دلائل و شواهدي ميآورند تا آنكه يحيي
برمكي گفت شما هر دو پيشواي نحو و ادب ميباشيد
چه كسي ميتواند ميان شما قضاوت كند ، كسائي
گفت اين اعراب را كه بيرون مجلس نشستهاند
و اهل زبان هستند ، اعراب بدستور يحيي وارد
مجلس شدند و نظر كسائي را تصديق كردند(21)
سيبويه كه دريافت دراين امر تباني
شده است، گفت اگرراست ميگوييد، بگوييد اين
اعراب تلفظ كنند چون طبعا”درتلفظ نميتوانند
غلط بگويند ليكن از وي نپذيرفتند و
سرانجام مناظره بنفع كسائي پايان يافت(22)
پس از آن ، كسائي و يارانش به يحيي گفتند كه
اين مرد از راه دور آمده وانتظاري دارد وي
دستورداد كه ده هزار درهم باو دادندواورا
بديار خود (فارس) برگردانند : گويند سيبويه
از اين جريان بسيار متاسر و آزرده خاطر گشت
و ديري نگذشت كه بدرود زندگاني گفت.(23) مناظره كسائي با محمدبن حسن حنفي –
كسائي روزي در مجلس رشيد ، با محمدبن حسن،
فقيه حنفي ملافات كرد و گفت: هر كس كه در
علم نحو مهارت يابد بهمه علوم راه خواهد
يافت ، محمد از او پرسيد : چه ميگوئي درباره
كسي كه درسجده سهو كند آيا موجب تكرارسجده
است؟ كسائي گفت: نه، محمد گفت چرا ؟ كسائي
گفت زيرا علماء نحو ميگويند(المصغر
لايصغر) سپس محمد پرسيد چه ميگوئي در تغليق
طلاق بوقوع ازدواج يعني اگر كسي طلاق را
معلق بوقوع ازدواج كند،آيا پساز ازدواج
طلاق واقع است يا نه ؟ كسائي گفت : نه، محمد
پرسيد چرا ، كسائي گفت.
« لان السيل لايسبق المطر ».(24)
خطيب در تاريخ بغداد ميگويد كه اين
محاوره ميان محمدبنحسن مذكور بافراء
بوقوع پيوسته است. خطيب مينويسد ، روزي كسائي باتفاق
ابو يوسف ، هارونالرشيد در آمدند ، رشيد
كسائي را بمناسبت اينكه معلم وي
بوده مورد تجليل قرار واز ابو يوسف،
نظرتودرباره مردي كه بزن خود بگويد: «توطالق؛طالق؛
طالق ميباشي چيست؟» ابويوسف گفت: «يك
طالق محسوب ميگردد» رشيد گفت اگر بگويد:
«تو طالق؛ يا طالق؛ يا طالق ميباشي» ابو
يوسف گفت: «يك طالق محسوب است» رشيد گفت
اگر بگويد: «تو طالق؛ پس طالق؛ پس طالق ميباشي»
ابو يوسف گفت: «يك طالق محسوب است.كسائيگفت
ياامرالمؤمنين؛ نظرابو يوسفدردوصورت
ازاين صورتها نادرست ودردو صورت آن درست
است: در صورت اول كه گويد: «تو طالق طالق؛
طالق ميباشي» يك طالق محسوب است زيرا دو
طالق دوم تأكيد است مثل اينكه گفته شود:تو
قائم قائم؛ قائم هستي؛يا كريم؛ كريم؛
كريم ميباشي؛ و در صورت دوم نيز كه گفته:
«تو طالق يا طالق يا طالق ميباشي؛ يك
طالق تلقي ميگردد زيرا طالق دوم و سوم
مورد شك و ترديد است و تنها طالق اول مورد
يقين ميباشد و اما در صورت سوم كه گفته:
طالق؛ پس طالق؛ پس طالق؛ سه طالق محسوب ميشود
زيرا به طورترتيب ذكر گرديده و همچنين است
صورت چهارم كه گفت: طالق و طالق و طالق كه
بطور عطف آمده است.(25) در
معجمالادباءاز سمعاني نقل شده است كه
كسائي گفت: روزي من و ابو يوسف نزد هارونالرشيد
حاضر بوديم؛ ابو يوسف ازعلم نحو بدگوئي ميكرد
كه نحوچيست؟ گفتم: (منظورم اين بود كه
فضيلت نحو را باو بياموزم) چه ميگوئي
درباره شخصي ديگر بگويد «انا قاتل
غلامك» (با تنوين) و ديگري بگويد: «انا قاتل
غلامك» (با اضافه) كدام يك را با قراربقتل
مأخوذخواهي داشت؟ ابو يوسف گفت: هر دورا
زيرا اين هر دو جمله مفيد اقرار بقتل ميباشند.
كسائي گفت اين درست نيست زيرا اين جمله فقط
در حال اضافه افاده اقرار نيكند چه آنكه
اسم فاعل در حال اضافه بمعني ماضي ميدهد
بخلاف حالت ديگر كه متحمل حال و استقبال ميباشد.(26)
شاعري كسائي
ابن خلكان در وفيات مينويسد كه «كسائي
يكي از قراء سبعه و در نحو و لغت و قرائت
پيشوا و امام بوده؛ اما در شعر دستي نداشته
است؛ حتي گفتهاند در ميان دانشمندان ادب
عرب كسي جاهلتر از كسائي در شعر نبوده
است.» اما بعد ازاين اظهار نظربلافاصله مينويسد:
«كسائي بأمين پسرهارونالرشيد علم وادب
ميآموخت؛زن و كنيز نداشت و بهمين جهت
از عزوبت و محروميتهاي ديگر به رشيد
شكايت برد و غربت و كربت خويش را در اين
ابيات بيان كرد:
قل للخليفة ما تقول لمن
امسي اليك بحرمة يد لي
ما زلت مذ صارالامين معي
عبدي يدي و مطيتي رجلي
و علي فراشي من ينبهني
من نوبتي و قيامه قبلي
اسعي برجل منه ثالثة
موفورةمني بلا رجل
و اذا ركبت اكون مرتدفا
قدام سرجي راكب مثلي
فا منن علي بما يسكنه
عني واهد العمد للنصل(27) بعضي در صحت انتساب ابيات فوق
بكسائي ترديد كرده و گفتهاند چون او خود
دستي در شعر نداشته شخص ديگري آن را از
زبان كسائي ساخته است؛ ليكن با توجه
باينكه اشعار كسائي در شعر نيز دستي داشته
و طبع آزمائيهائي كرده است از جمله
ابياتي است كه وي در جواب هارونالرشيد؛در
مورد امتحان امين و مأمون؛سروده است كه
قبلا ذكر گرديد؛ اشعار زير نيز منسوب
باوست.
ايها الطالب علما نافعا
اطلب النحو ودع عنك الطمع
انما النحو؛ قياس يتبع
و به في كل علم ينتفع
و اذا ما ابصر النحو الفتي
مرفي المنطق مرا فاتسع
فاتقاء كل من جالسه
من جليس ناطق او مستمع
و اذا لم يبصر انحو الفتي
هاب ان ينطق جبنا فا انقطع فترا ينصب الرفع و ما
كان من خفض و من نصب رفع يقراء القرآن لا يعرف ما
حرف الا عراب فيه و صنع والذي يعرفه يقراه؛
فاذا ما شك في حرف رجع ناظرا فيه و في اعرابه
فاذا ما عرف اللحن صدع فهما فيه سواء عندكم
ليست السنته فينا كالبدع كم وضيع رفع النحو و كم
من شريفقد راء يناء وضع(28) استادان و شاگردان كسائي
كسائي در فرا گرفتن علم نحو و ادب و
قرائت و جز اينها استاداني داشته كه
مهمترين آنان عبارتند از: 1ـ معاذ بن مسلم هراء كوفي. 2ـ خليل بن احمد عروضي. 3ـ حمزة بن حبيب زيات. 4ـ ابوبكر بن عياش. 5ـ ابو جعفر رواسي. 6ـ اعمش. 7ـ سليمان بن ادقم. 8ـ ابن عيينته. 9ـ اخفش نحوي. صاحب روضاتالجنات مينويسد كه
كسائي قسمتي از عصر خود را در محضر امام
جعفر صادق گذرانده است و از محضرامام
استفاده كرده است.(29) مهمترين شاگردان كسائي در نحو و
قرائت و غيره عبارت بودهاند از: 1 ـ فراء نحوي. 2 ـ سيبويه. 3 ـ خلف بن حيان. 4 ـ علي بن مبارك. 5 ـ قاسم بن سلام. 6 ـ ليث بن خالد صيرفي. 7 ـ جعفر بن عمرو دوري. 8 ـ ابو حمدون ذهلي. 9 ـ قتيبه بن مهران. 10ـ حمدون بن ميمون زجاج. 11ـ نصر بن يوسف نحوي. 12ـ يحيي بن زياد. پارسائي كسائي
خطيب از فراءنقل ميكند كه گفت؛
روزي كسائي را گريان ديدم سبب گريه او را
پرسيدم گفت: «يحيي بن خالد مرا احضاركرده
كه چيزي ازمن بپرسد؛اگر در جواب سستي
ورزم؛ مايه نقص و عيب من خواهد بود. و اگر
مبادرت بپاسخ كنم؛ از لغزش درامان نيستم.»
بقصد آزمايش باو گفتم:اي كسائي كيست كه
در گفتههاي تو بتواند بتو اعتراض كند؛آنچه
ميخواهي بگو؛ تو كسائي هستي دراين هنگام
زبان خودرا با دست گرفت و گفت: «اين زبان را
خدا قطع كند اگر آنچه را كه نميدانم
بگرويم.»(30) و نيز خطيب مينويسد كه هيچ تغييري
در كسائي جز تغيير لباس در حضور پادشاه
ديده نميشد؛بعضي از دانشمندان كوفه وي
را در لباس مجلل و فاخر ديدند؛ طنز آميز
بوي گفتند اين چه وضع و حالتي است؟ جواب
داد: «جزئي از تشريفات و رسوم سلطنت است كه
نه بدين زياني ميزند نه مايه بدعت است و نه
مخالف سنت.»(31) و باز خطيب از ابو مسحل نقل ميكند
كه گفت: «كسائي را در خواب ديدم كه چهرهاش
چون ماه ميدرخشيد؛از وي پرسيدم خداوند
با تو چه كرد؟ گفت: مرا بحرمت قرآن آمرزيد.
گفتم: با حمزه زيارت چه كرد؟ گفت: او در كاخهاي
زيباي بهشتي جاي دارد او را مانند ستارهاي
درخشان ديدهام.»(32) آثار كسائي
ـ اين نديم در الفهرست آثار كسائي را
بشرح زير ضبط كرده است. 1 ـ كتاب
معاني القرآن. 2 ـ مختصر
النحو. 3 ـ القرا
آت. 4 ـ العدد. 5 ـ النوادر
الكبير 6 ـ كتاب
النوادر الاوسط 7 ـ النوادر
الاصغر. 8 ـ مصطوع
القرآن و موصوله. 9 ـ اختلاف
العدد. 10ـ الهجاء. 11ـ المصادر. 12ـ اشعار
المعايات و طرائفها. 13ـ الها
آت المكني في القرآن. 14ـ الحروف. در المنجد ذيل كلمه كسائي آمده است
وي را رسالهاي است بنام: «رساله فيما
يلحن فيه العامته» كه در سالهاي 1898 و 1925
ميلادي چاپ شده اما اين رساله در منابع
ديگر تحقيق اين مقاله جزء آثار كسائي بنظر
نگارنده نرسيده است. وفات كسائي
ـ كسائي هنگام عزيمت هارونالرشيد
بخراسان در التزام وي بوده و در «ري» بيمار
گرديده و در همانجا در گذشته است؛تاريخ
وفات او را مورخان باختلاف روايات 182ـ183ـ187و197
هجري نوشتهاند. خطيب؛ اين حلگان؛ و ياقوت؛محل دفن
وي را يكي از قراء ري بنام «رنبويه» نوشتهاند(33)
اما صاحب روضات به نقل ازابن خلگان آنقريهرا
«زنبوريه» ذكركردهاست درصورتيكهدروفيات
ابن خلگان «رنبويه»ضبط است(34) بآن (زنبوريه)
نيز گفتهاند واز قول يكي از ظرفاء نوشتهاند:
(كسائي در مسئله زنبوريه بسيبويه ستم كرد؛
سيبويه او را نفرين نمود؛ اين بودكه در «زنبوريه»جان
سپردتا مايه عبرت ديگران شود).(35) ولي
نگارنده درهيچيك از منابع تحقيقي ابن
مقاله كلمه زنبوريه نديدم؛ ممكن است؛اين
اشتباه از ضبط صاحب روضات «زنبوريه»ناشي
شده و با اضافه كردن (راء) «زنبوريه»
خوانده شده باشد در اين مورد مؤيدي هم بنظر
ميرسد و آن اين است كه «اصطخري» يكي از
قراء «ري» را «زنبوريه»ذكر كرده كه
ظاهرا همان «زنبوريه» است وي چنين ميگويد:
«وللري سوي هذه المدننن قري تزيد في الكبر
علي هذه المدن كثيرا مثل: سدور امين؛و
ارنبويه…..»(36) ابن نديم در الفهرست؛درباره مرگ
كسائي بنقل از ابو طبيب مينويسد؛هنگامي
كه بيماري كسائي در ري شدت يافت؛ رشيد
پيوسته از او عيادت ميكرد؛ روزي شنيد كه
كسائي اين ابيات را با اندوه ميخواند:
قدر راحلك ذا النخيل و قداري
و ابيك مالك ذوا النخيل بدار
الا بدار كم بذي نفر الحمي
هيهات ذونفر من المز دار(37) رشيد پس از بيرون آمدن از نزد كسائي
گفت؛ بخدا كسائي درگذشت؛ پرسيدند يا
اميرالمؤمنين چگونه چنين ميگويند؛ گفت؛
كسائي خود براي من نقل كرد كه وقتي عربي
بياباني بر من وارد گرديد و در بيماري باين
ابيات تمثيل جست و در كنارمن در گذشت. و
گويد كه كسائي نيز در همان روز بسال 197 در
ري در گذشت و با ابو يوسف قاضي در يك روز
بخاك سپرده شدند.(38) اين حكايت واشعار در تاريخ بغداد و
طبقات النحويين زبيدي نيز ذكر شده است؛
خطيب مينويسد: هنگامي كه كسائي بمعيت
رشيد در سفر خراسان به «رنبوريه»رسيدند
كسائي بيمار شد و باين اشعار (اشعاري كه در
بالا ذكر شد) تمثل جست و در سال 182 يا 183؛ يا
بقول ازهري 189 در ري وفات يافت و گفتهاند
كه عمر وي در هنگام وفات هفتاد سال بوده
است. و نيز خطيب از محمد بن مصفي نقل ميكند
كه: كسائي و محمد بن حسن
در سال 182 وفات يافتند و رشيد آن دو را
در دهي كه «رنبويه»ناميده ميشد بخاك
سپرد و بسيار متأثر شد و گفت: «من امروز نحو
و فقه را دفن كردم».(39) سيوطي مينويسد: كسائي در ري وفات
يافت و با محمد بن جسن در يك روز بخاك سپرده
شدند؛ رشيد درباره مرگ آنان گفت: «من فقه و
نحو را در يك روز دفن كردم» و اين واقعه در
سال 182 يا 183 يا 187 اتفاق افتادظ(40) مسعودي ميگويد: مرگ كسائي و محمد
بن حسن شيباني در سال 187 اتفاق افتاد و اين
واقعه در روزگار رشيد بود؛ كسائي در سفر
رشيد به ري رفت و در آنجا در گذشت.(41) بلادزي نيزمينويسدكه كسائي در
سفر رشيد بخراسان با وي بوده و در ري در
گذشت.(42) قولي هم هست كه كسائي بسال 182 يا 183
در طوس در گذشته است.(43) ابيات زير را «يزيدي»در رثاء؛كسائي
و محمد بن جسن شيباني؛سروده است:
تصرمت الدنيا فليس خلود
وما قد تري من بهجته سيبيد
سيفنيك ما افني القرونالتي مضف
فكن مستعدا فالفناء عتيد
اسيت علي قاضي القضاة محمد
فاذريت دمعي و الفواد عميد
وقلت اذا مالاخطب اشكل من لنا
بايضاحه يوما و انت فقيد
و اوجعني موت الكسائي بعده
و كادت بيالارض الفضاء تميد
و اذا هلني عن كل عيش و لذه
و
ارفق عيني و العيون هجود
هماعالمانا؛ اوديا و تخرما
و ما لهما في العالمين نديد(44) گويند هنگامي كه هارونالرشيد اين
اشعار را شنيد به يزيدي گفت: اگر كسائي در
زمان حيات بدي روا داشتي؛ اينك پس از مرگش
حد او را شناختي و با اين ابيات باو نيكي
كردي.(45)
(پاورقي)
1ـ قراء معروف سبعه عبارت
بودهانداز: 1ـ عاصم كوفي 2ـ نافع بن
عبدالرحمن مدني 3ـ عبدالله بن كثير مكي 4ـ
حمزة بن حبيب كوفي 5ـ علي بن حمزه كسائي 6ـ
ابو عمربن علا 7ـ عبدالله بن عامر شامي. 2ـ فهرست ابن نديم؛تاريخ
بغداد؛ بغية الوعاة؛معجم الادباء و
فيات؛ روضات الجنات. 3ـ تأسيس الشيعه للعلوم
الاسلامي تأليف علامه سيد حسن صدر؛ صفحه 347؛
چاپ بغداد. 4ـ ج 11 صفحه 403 چاپ قاهره. 5ـ اين حكايت در معجم
الادباء نيز آمده است. 6ـ معجم الادباء جلد 13. 7ـ تاريخ بغداد ج 11 صفحه 407 و
408 چاپ قاهره. 8ـ تاريخ بغداد ج 11 صفحه 409 و
410 چاپ قاهره. 9ـ طبقات النحويين زبيدي
صفحه 140 و 114 چاپ مصرـ بغيةالوعاة سيوطي. 10ـ تاريخ بغداد ج 11 صفحه 406
چاپ قاهره ـ معجمالادباء ج 13. 11ـ بغية الوعاة. 12ـ يقال لكساءالسود:
البركان و البركاني؛ مشددتينـ قاموس ـ (شايد
از برك قارسي است.) 13ـ تاريخ بغداد ج 11ـ وفيات
ج 2ـ معجمالادباء ج 13. 14ـ وفيات ج 2. 15ـ تاريخ بغداد ج 11ـ معجمالادباء
ج 13. 16ـ تاريخ بغداد ج 11ـ معجمالادباء
ج 13. 17ـ معجم الادباء ج 13. 18ـ بغية الوعاة. 19ـ بغيةالوعاة. 20ـ در «وفيات»بجاي كلمه «النحله»
ذكر شده است. 21ـ ابن نديم در الفهرست ضمن
اخبار سيبويه نام اين اعراب را اينگونه
ذكر كرده است «وانان ابو فقعس و ابودثار و
ابوجراح و ابو شروان بودند.» 22ـ معجم الادباء ج 13ـ طبقات
النحويين زبيدي. 23ـ طبقات النحويين زبيدي. 24ـ و فيات ج 2ـ دايرةالمعارف
فريد وجدي ج 8. 25ـ تاريخ بغداد ج 11 صفحه 406
چاپ مصر. 26ـ معجم الادباء ج پ3. 27ـ تاريخ بغداد جلد 11 صفحه
412ـ وفيات ج 2. 28ـ تاريخ بغداد جلد 11ـ معجم
الادباء جلد 13ـ بغيةالوعاة. 29ـ روضات الجنات صفحه 451
چاپ تهران. 30ـ تاريخ بغداد ج 11ـ صفحه
411. 31ـ تاريخ بغداد ج 11ـ صفحه
411. 32ـ تاريخ بغداد ج 11ـ صفحه
414. 33ـ تاريخ بغداد ج 11ـ و فيات
ج 2ـ معجم الادباءج 13. 34ـ روپات الجنات صفحه 451
چاپ تهران. 35ـ ستارگان فروزان (تأليف:
يحيي نوري) صفحه 105 چاپ تهران. 36ـ مسالك الممالك؛ صفحه 209
چاپ ليدن. 37ـ اي صاحب نخلستان قدر بر
تو فرود آمد و بپدرت سوگند ديگر نميبينم
در آن نخلستان تو را جايگاهي باشد مگر
مانند همان خانههائي كه پناهگاه نفراتي
بوده است ـ هيهات كه زيارت كنندگاني هم
ندارند. 38ـ الفهرست. 39ـ تاريخ بغداد جلد 11 صفحه
413. 40ـ بغية الوعاة. 41ـ مروج الذهب جلد 3. 42ـ فتوح البلدان صفحه 328
چاپ قاهره. 43ـ وفيات جلد 2. 44ـ تاريخ بغداد ج 11 صفحه 413
چاپ قاهره. 45ـ معجم الادباء ج 13 صفحه 202
چاپ مصر. |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||