نجم‌آبادي، محمود. "ابن‌سينا ـ درمانهاو افسانه‌هاي طبي منسوب به ابن‌سينا". دوره12، ش143 (شهريور53): 6-9.

 

خلاصه: ش119و120 (شهريورومهر51): 25-27. بررسي سابقه تاريخي بنيادكتابخانه وشيوه اداره كردن آنها در روزگاران گذشته، گنجوروگنجينه، گنجوريا نديم و هم‌نشين پاشاه از "آداب الملوك سرخسي"، گنجينه يابيت‌الحكمه درعهد خلفاي عباسي و اسامي كتابداران.

خلاصه: شرحي بردرمانها و افسانه‌هاي طبي منسوب به ابن‌سينا (شامل پنج حكايت).

ابن سينا

درمانها و افسانه‌هاي طبي منسوب به ابن سينا

 

 

دكتر محمود نجم آبادي

رئيس بخش بحقيقات تاريخي طبي و بهداشتي

دانشكده بهداشت دانشگاه تهران

چنانكه‌درسلسله مقالات پيشين به‌نظرخوانندگان‌گرامي‌رسيد،شيخ دردرمان بيماران قبل‌ازآنكه‌به مقام صدارت برسد،چند شاهكار بزرگ از خود نشان داده و در نتيجه،بر اثر شفا يافتن بيماران شهرت يافت تا آنجا كه به دربار پادشاهان و امراء راه يافته است.

امادرمانها و افسانه‌هاي طبي مربوط به شيخ در اين باره متعدد مي‌باشد و اين مطلب بسيار طبيعي است،‌چرا كه از فردي باچنان جودت ذهن وسرعت ا‌نتقال و احاطه بر علوم،مستعبد نيستكه درمانهاي عجيب و غريب نموده باشد و حتي اگر تغداد معالجات ‌عريبه‌وي نيز محدود باشد، نسبت‌دادن‌درمانهاي  بسيار به  چنين ‌دانشمندي ‌آسان است.توفيق‌بي‌سابقه شيخ‌در فراگرفتن غلوم واينكه در هجده سالگي جميع علوم زمان خود را فرا گرفته و نسبت به آنها صاحب رأي و نظر شده و همچنين دربيست‌ويك سالگي به تأليف و تنصيف كتاب علمي و فلسفي پرداخته،باعث شده است كه وي مورد اعجاب وتحسين معاصران خويش از عارف و عامي قرار گيرد تا آنجا كه پزشكان مجرب و سالخورده و دانشمند بخارا از وي استمداد جويند.

ازطرفي چون زندگي‌اين مردغجيب ازاسرار و رموز خالي نبوده و احوالش در سفر و حضر و دوران وزارت و صدارت وحبس وامثال آنهاشباهت به احوال يك فردعادي و زندگي آرام ساير معاصرانش نداشته؛ بلكه پر از نشيب و فراز بوده است وبدين مناسبت تحت عوامل بالاوهمچنين بسياري از عوامل ديگر داستانها و افسانه‌هاي زيادي به وي نسبت داده شده است.

قديميترينكتاب پارسي كه داستانهاي بوعلي در آن آمده كتاب چهار مقاله عروضي است كه به سال 550 هجري قمري تأليف شده و شامل چند داستان از وي مي‌باشد كه در مقالات چهارم زير عنوان «در علم طب و هدايت طبيعت» آمده است و در زير نقل مي‌گردد:

حكايت

 1ـ ابوالعباس مأمون خوارزمشاه وزيري داشت نام اوابوالحسن احمد بن محمد سهيلي. مردي حكيم طبع و كريم نفس و فاضل وخوارزمشاه همچنين حكيم طبع و فاضل‌دوست بود و بسبب ايشان چندين حكيم و فاضل بر آن درگاه جمع شده بودند چون ابو علي سينا و ابوسهيل مسيحي و ابوالخير خمار و ابوريحان بيروني و ابونصر عراق. اما ابونصر عراق برادرزاده خوارزمشاه بودودرعلم رياضي وانواع آن ثاني بطلميوس بود؛ وابوالخير خماردر طب؛ ثالث بقراط و جالينوس بودوابوريحان درنجوم بجاي ابومعشرواحمد بن عبدالجليل بود و ابوعلي سينا و ابوسهيل خلف ارسطا طاليس (ارسطو) بودنددرعلم حكمت كه شامل است همه علوم را. اين طايفه درآن خدمت از دنياوي بي‌نيازي داشتند و با يكديگر انسي در مجاورت و عيشي در مكاتبت مي‌كردند. روزگار بر نپسنديد و ملك رو نداشت؛ آن عيش برايشان منغض شد و آن روزگار برايشان بزيان آمد.

از نزديك سلطان يمين‌الدوله محمود معروفي رسيد با نامه‌اي؛‌مضمون نامه آنكه: شنيدم كه در مجلس خوارزمشاه چند كس‌اند از اهل فضل كه عديم‌النظيرند چون فلان و فلان؛‌بايد كه ايشان را به مجلس ما فرستي تا ايشان شرف مجلس ما حاصل كنند؛‌و ما بعلوم و كفايت ايشان مستظهر شويم و آن منت از خوارزمشاه داريم و رسول وي خواجه حسين بن علي ميكال بودكه يكي از افاضل واماثل (برگزيده قوم) عصر واعجوبه‌اي بوداز رجال زمانه و كار محمود در اوج دولت ملك او رونقي داشت و دولت او علوي و ملوك زمانه او را مراعات همي كردند و شب از او به انديشه همي خفتند.

خوارزمشاه خواجه حسين بن ميكال رابجاي پيك فرودآوردوعلفه(آنچه پادشاهان براي پذيرائي سفراولوازم نگاهداشت ايشان و ملازمان و اتباع و دواب ايشان ب مصرف رسانند) شگرف (خوب و عجيب و بزرگ) فرمود و پس از آنكه او را بارداد؛ حكماء را بخواند واين نامه برايشان عرضه كردوگفت: محمودقوي دست است و لشگر بسيار دارد و خراسان و هندوستان ضبط كرده است و طمع در عراق بسته من نتوانم كه مثال او را امتثال ننمايم و فرمان او را بنفاذ (به جريان امر) نپيوندم. شما در اين چه گوئيد؟».

ابوعلي ابوسهيل گفتند «ما نرويم.» اما ابونصر وابوالخير وابوريحان رغبت نمودند كه اخبار صلات و هيات سلطان همي شنيدند. پس خوارزمشاه گفت: «شمادوتن راكه‌رغبت نيست پيش ازآنكه من اين مردراباردهم؛ شما سر خويش گيريد.»

پس خواجه اسباب ابوعلي و ابوسهيل بساخت و دليلي همراه ايشان كرد و از راه بيابان روي به گرگان نهادند.

روز ديگرخوارزمشاه حسين بن علي ميكال را باردادو نيكوييها پيوست و گفت: نامه خواندم و بر مضمون نامه و فرمان پادشاه وقوف افتاد. ابوعلي وابوسهيل برفته‌اند. ليكن ابونصر و ابوريحان و ابوالخير بسيج مي‌كنند كه پيش خدمت آيند؛‌و به اندك روزگاربرگ ايشان بساخت وباخواجه حسين ميكال فرستادوببلخ بخدمت سلطان را مقصود از ايشان ابوعلي  بوده بود؛ وابونصرعراق نقاش بود؛ بفرمود تاصورت ابوعلي بركاغذ نگاشتندنقاشان را بخواندتا برآن مثال چهل صورت

نگاشتند و مناشير(منشورها) باطراف فرستادند و از اصحاب اطراف (رؤستي نواحي) در خواست كه «مردي است بدين صورت واورا ابوعلي سينا گويند طلب كنند و او را بمن فرستند. اما چون ابوعلي و ابوسهيل با كس ابوالحسين‌السهيلي

از خوارزمشاه برفتند؛ چنان كردند كه بامداد پانزده فرسنگ رفته بودند. بامداد بسر چاهساري فرود آمدند. پس ابوعلي تقويم برگرفت وبنگريست تاچه‌طالع بيرون‌آمده‌است؛ چون بنگريدروي بابوسهيل كردوگفت: «بدين كه بيرون آمدهايم؛ راه گم كنيم و شدت بسيار ببينيم».

بو سهيل گفت: «رضينا بقضاءالله. من خود همي دانم كه ازين سفر جان نبرم كه تسيير (روان كردن) من در اين دو روز به عيوق(ستاره معروف سرخ رنگ) مي‌رسدواو قاطع است؛‌مرا اميدي نمانده است واز اين ميان؛ ملاقات نفوس خواهد بود (نمانده است)».

پس براندند. ابوعلي‌حكايت كردكه روزچهارم بادي برخاست وگردبرانگيخت وجهان تاريك شد و ايشان راه گم كردند وبادطريق رامحو كردوچون باد بياراميد؛ دليل ازايشان گمراه‌تر شده بود. درآن بيابان خوارزم از بي‌آبي و تشنگي بوسهل مسيحي بعالم بقا انتقال كرد و دليل و ابوعلي با هزار شدت بباورد (ابيورد) افتادند.

دليل بازگشت وابوعلي بطوس رفت و بنيشابور رسيد؛ خلقي را ديد كه ابوعلي رامي‌طلبيدند. متفكر بگوشه‌اي فرود آمد و روزي چند آنجا روي بگرگان نهاد كه قابوس پادشاه گرگان بود و مردي برزگر و فاضل دوست وحكيم طبع بود.

ابوعلي دانست كه اورا آنجا آفتي نرسد. چون بگرگان رسيد بكاروانسرايي فرودآمد. مگردرهمسايگي او يكي بيمار شد؛ معالجت كرد؛ به شد. بيماري ديگررانيز معالجت كرد؛‌به شد. بامدادتاروره (ادراربيمارو ظرفيكه در آن ادرار بيمار ريزند به معناي هردوميباشد) آوردن گرفتند وابوعلي همي نگريست و وخلش پديد آمدو روز بروز مي‌افزود. روزگاري چنين  مي‌گذاشت مگريكي ازاقرباء قابوس وشمگيررا كه پادشاه گرگان بود عارضه‌اي پديد آمد و اطباء بمعالجت او برخاستند وجهد كردند وجدي تمام نمودند. علت بشفا نپيوست و قابوس را عظيم در آن دلبستگي بود تا يكي از خدم قابوس را گفت كه درفلان تيم (تيمچه يا كاروانسراي كوچك) جواني آمده است عظيم طبيب و بغايت مبارك دست و چند كس به دست او شفا يافد.

قابوس فرمود كه «او را طلب كنيد و بسر بيمار بريد تا معالجت كند؛ كه دست از دست مبارك‌تر بود.»

پس ابوعلي را طلب كردند و بسر بيمار بردند. جواني ديد بغايت خوبروي و متناسب اعضاء خط اقر كرده و زار افتاده. پس بنشست و نبض او بگرفت و تفسره (ادراري كه به بيماري دلالت دارد و اطباء چون در آن بنگرند علت بيماري را دريابند) بخواست وبديد؛ پس گفت: «مرا مردي مي‌بايد كه غرفات (غرفه‌ها و راهها) و محلات گرگان را همه شناسد». بياوردند و گفتند: «ابنك!».

ابوعلي دست بر نبض بيمار نهاد و گفت: «برگوي و محلتهاي گرگان را نام برده!» آن كس آغاز كرد و نام محلتها گفتن گرفت تا رسيدبمحلتي كه نبض بيماردرآن محلت كويهابرده (ذكر كن)» آن كس برداد تا رسيد بنام كويي كه آن حركت غريب معاودت كردپس ابوعلي گفت: «كسي مي‌بايد كه درين كوي سرايها را بداند» بياوردند و سرايها را بردادن گرفت  تا رسيدبدان سرايي كه اين حركت بازآمد. ابوعلي گفت: «اكنون كسي مي‌بايدكه نامهاي اهل سراي بتمام داند و بردهد» بياوردند. بردادن گرفت تا آمد بنامي كه همان حركت حادث شد.

آنگه ابوعلي گفت: تمام شد.

پس روي بمعتمدان قابوس كرد وگفت: «اين جوان در فلان محلت و در فلان كوي و در فلان سراي بر دختري فلان و فلان نام عاشق است و داروي او وصال آن دختر است و معالجت او ديدار او باشد».

پس بيمارگوش داشته بود ودرهرچه خواجه ابوعلي مي‌گفت مي‌شنيد؛‌از شرم سر در جامه خواب كشيد؛‌چون استطلاع كردند همچنان بود كه خواجه ابوعلي گفته بود.

پس اين حال راپيش قابوس رفع كردند (عرض حال و دادخواهي نزد سلطان يا امير). قابوس را عظيم آمد و گفت: «او را بمن آريد». خواجه ابوعلي را پيش قابوس بردندوقابوس صورت ابوعلي را داشت كه سلطان عين‌الدوله فرستاده بود؛ چون پيش قابوس آمد گفت: انت ابوعلي (تو ابوعلي هستي؟).

گفت:‌نعم يا ملك معظم (بلي اي پادشاه معظم). قابوس ازتخت فرود آمدوچند گام ابوعلي را استقبال كرد و در كنارش گرفت و با او بر يكي نهالي پيش تخت بنشست و بزرگيها پيوست و بيكو پرسيد و گفت:

«اجل افضل و فيلسوف اكمل كيفيت اين معلجه البته بازگويد (بازگوي)».

ابوعلي گفت: «چون تبض وتفسره بديدم مرا يقين گشت كه علت عشق است و از كتمان سر حال بدينجا رسيده است؛‌اگر ازوي سئوال كنم راست نگويد. پس دست برنبض او نهادم؛ نام محلات بگفتند. چون بمحلت معشوق رسيد؛ عشق او رابجنبانيد؛ حركت بدل شد؛‌دانستم كه در آن خجلت است. بگفتم تا نام كويها بگفتند چون نام كوي معشوق خويش شنيد همان معني حادث شد؛ نام كوي نيز بدانستم. بفرمودم تا سرايها را نام بردند؛ چون بنام سراي معشوق رسيد همان حالت ظاهرشد؛‌سراي نيزبدانستم؛ بگفتم تا نام اهل سراي بردند؛ چون نام معشوق خودبشنيدبغايت متغير شد؛ معشوق را نيز بدانستم. پس بدو گفتم و او منكر نتوانست شدن؛ مقر آمد».

قابوس ازاين معالجت شگفتي بسيارنمودو متعجب بماندوالحق جاي تعجب بود پس گفت: «با اجل افضل اكمل؛ عاشق و معشوق هردوازخواهرزادگان منندو خاله‌زادگان يكديگر. اختياري (در اصطلاح منجمان عبارت از تعيين بهترين وقت  از اوقات براي شروع) بكن تا عقد ايشان بكنيم».

پس خواجه ابوعلي اختياري پسنديده بكرد و آن عقد بكردند و عاشق و معشوق را بهم پيوستند. و آن جوان پادشاه‌زاده خوب صورت از چنان رنجي كه بمرگ نزديك بود؛ برست.

بعد ازآن قابوس خواجه ابوعلي را هر چه نيكوتر بداشت واز آنجا بري شد وبوزارت شهنشاه علاءالدوله افتادو آن خود معروف است اندر تاريخ ايام خواجه ابوعلي سينا.

حكايت

 2ـ ماليخوليا(1) علتي است كه اطباءدرمعالجت اوفرومانند. اگرچه امراض سوداوي(2) همه‌مزمن است؛ ليكن ماليخوليا خاصيتي داردبدتر زايل شدن و ابوالحسن ابن يحيي (يا ابوالحسن برنجي از پزشكان دوره اسلامي) اندر كتاب معالجت بقراطي كه اندر طب؛ كس چنان كتابي نكرده است بر شمرده از ايمه و حكماء‌و فضلا و فلاسفه كه چند از ايشان بدان علت معلول گشته‌اند.

اما حكايت كرد مرا استاد من الشيخ‌الامام ابوجعفر بن محمد ابن سعيدالنشوي المعروف بصرح (فرخ؛‌سرخ؟) از الشيخ الامام محمد بن عقيل‌التفرديني از امير فخرالدوله ماليخوليا با كاليجار البويي كه يكي از اغره آل بويه ماليخوليا پديد آمد؛‌و او را در اين علت چنان صورت بست كه او گاوي شده است. همه روزه بانك همي كرد و اين و آن را همي‌گفت كه «مرا بكشيدكه ازگوشت من هريسه (طعامي از گوشت و حبوبات) نيكو آيد» تا كار بدرجه‌اي بكشيد كه نيز هيچ نخورد و روزها بر آمد و نهار (ناهار؟) كرد؛ و اطباء‌در معالجت او عاجز ماندند.

و خواجه ابوعلي اندرين حالت وزير بود وشاهنشاه علاءالدوله محمد بن دشمنزيار بروي اقبالي‌داشت و جمله ملك در دست او نهاده بود و كلي شغل برأي و تدبير او باز گذاشته و الحق بعد از اسكندر كه ارسطا طاليس وزير او بود؛ هيچ پادشاه چون ابوعلي وزيرنداشته بود واز اين حال كه خواجه ابوعلي وزير بود و از اين صبحها برخاستي و از كتاب شفا دو كاغذ (صفحه) تصنيف كردي چون صبح صادق بدميدي شاگردان را بار دادي چون: كيا رئيس بهمنيار و ابو منصور بن زيله وعبدالواحدجوزجاني وسليمان‌دمشقي ومن كه با كاليجارم(3) تا بوقت اسفار (به روشنايي روز در آمدن) سبقها (مقداري ازكتاب كه همه روزه آموخته شود) بخوانديمي ودر پي اونماز كرديمي وتا بيرون آمدماني هزارسواراز مشاهير و معارف و ارباب حوائج واصحاب عرايض در سراي او گرد آمده بودي و خواجه بر نشستن و آن جماعت در خدمت اوبرفتندي چون بديوان رسيدي سوار؛ دوهزارشده بودي پس بديوان تانمازپيشين بماندي‌وچون بازگشتي بخوان آمدي. جماعتي با او نان بخوردندي پس بقيلوله (خفتن نيمروز) مشغول شدي و چون برخاستي نماز بكردي و پيش شاهنشاه شدي؛ و تا نماز ديگر پيش او مفاوضه (گفتگو) و محاوره بودي ميان ايشان در مهمات ملك.

دو تن بودند كه هرگز ثالثي نبودي و مقصود ازينحكايت آنست كه خواجه را هيچ فراغتي نبودي.

پس چون اطباءازمعالجت آن جوان عاجز آمدند؛ پيش شاهنشاه ملك معظم علاءالدوله آن حال بگفتند؛ و او را شفيع بر انگيختند ه خواجه را بگويد تا آن جوان را علاج كند.

علاءالدوله اشارت كرد وخواجه قبول كرد؛ پس گفت: «آن جوان را بشارت دهيد كه قصاب همي آيد تا ترا بكشد» و با آن جوان گفتند: او شادي همي كرد.

پس خواجه بر نشست همچنان با كوكبه بر در سراي بيمار آمد و با تني دو در رفت و كاردي بدست گرفته گفت: «اين گاو كجاست تا او را بكشم» آن جوان همچو گاو بانكي كرد؛ يعني اينجاست.

خواجه گفت: «بميان سراي آوريدش ودست وپاي او را ببنديد وفروا نكنيد»؛‌بيمار چون آن شنيد بدويد و بميان سراي آمد و به پهلوي راست خفت و پاي او سخت ببستند.

پس خواجه ابوعلي بيامد و كارد بر كارد ماليدو فرو نشست و دست بر پهلوي او نهاد؛ چنانكه عادت قصابان بود؛ پس گفت: «واين چه گاو لاغري است؛‌اين را نشايد كشتن علف دهيدش تا فربه شود» و برخاست و بيرون آمد و مردم را گفت كه: «دست وپاي اوبگشائيدوخوردني آنچه فرمايم پيش اوبريد و او را گوئيد بخور تا زودفربه شوي» چنين كردند كه خواجه گفت؛ خوردني پيش او بردند واو همي خورد وبعد ازآن هر چه از اشربه و ادويه خواجه فرمودي بدو دادند و گفتند كه «نيك بخور كه اين؛‌گاو را نيك فربه كند» او بشنودي و بخوردي بر آن اميد كه فربه شود تا او را بكشند.

پس اطباء دست بمعالجت اوبر گشادند چنانكه ابوعلي مي‌فرمو؛ يك ماه را بصلاح آمد و صحت يافت و همه اهل خرد دانند كه اين چنين معالجت نتوان كرد ا‌لا بفضلي كامل و علمي تام و حدسي راست.

اين دو حكايت را نظامي عروضي سمرقندي همراه باحكايتي ديگر از شيخ؛ در كتاب چهار مقاله خود در مقالت چهارم آورده كه ديگران پس ازوي با شروح چندي آنرادركتابهاي خود ذكركرده‌اند (براي اطلاع بيشتررجوع شودبه چهار مقاله عروضي كه به همت شادروان دكترمحمدمعين با تعليقات وحواشي درتهران به سالهاي1331و 1332 چاپ شده است). 

حكايت

3ـ عير از دا‌ستانهاي دو گانه بالا داستانهاي ديگر نيز به ابن‌سينا نسبت داده‌اند،‌منجمله معروف است كه وي بيمار خود را بوسيله نخ يا ريسماني كه بين محل اجتماع مريم و خانه‌اش بود كشيده و به معاينات از راه دور مي‌پرداخته است.

مردم‌براي‌آنكه‌اورا بيازمايند گربه‌‌اي را نيز چادر زني گذارده و سر ريسمان را بياي او بستند،ابو‌علي‌طبق عادت نسخه‌اي نوشت چون آن را باز كردند چنين ديدند:بايد باين بيمار پنج سير گوشت نرم و دوموش داده شود تا رفع علت گردد.

ازاين قبيل‌درمانهاي افسانه‌اي در بسياري از تواريخ و تراجم احوال بسيار ديده مي‌شود كه شيخ باديدن بيمار و ملاحظه  تاروره حدس زده كه مثلأ بيمار در چند ساعت يا چند دقيقه مي‌شود.

حكايت

4- در روضات‌الجنات آمده است:

آنگاه كه شيخ به جريان رسيد،ديد‌مرده‌اي‌رادفن مي‌كنند،شيخ بر سر قبر حاضر شد و چون ميت را در لحد نهادند گفت:

«اين شخص‌نمرده است اورادرگور نگذاريد»مردم از سخن شيخ به حيرت آمده گفتند.«اين چه مطلبي است مي‌گوئي؟» شيخ گفت:«اورادرمحلي‌خالي بمن سپاريد كه پس از چند روز او را زنده بشما بازگردانم» مردم چنان كردند ،چون مرده را بموضع خالي بردند شيخ او را فصد كرده چون قدري خون گرفت،نفس آن شخص بر آمد،شيخ رگ او را بگرفت و پس ازساعتي قدري ديگر خون برداشت آن شخص بنشست و از حال حود استفسار كرد،‌شيخ او را خبر داد،آنگاه شيخ به درمان وي قيام كرد تا صحت كامل يافت.

حكايت

5ـ ابوالحسن بيهقي در «تتمه صوان الحكمه» آورده و منتخب‌الدين در ترجمه آن بنام «ذرة‌اللخبار» گويد: «از تجارب او آن  است كه روزي صداعي صعبش طاري شد؛ بدانست كه ماده‌ايست كه از حجاب سر فرود مي‌آيد و شايد بود كه به ورمي انجامدبفرمودتا برف بسيار بياوردند در خرقه كتان پيچيدند و سر را بدان بپوشانيد؛ موضع سر قوي گشته از قبول نزول ماده ممتنع شد وخلاص يافت. ودرخوارزم زني مدتها به مرض سل مبتلي بود؛ فرمودكه ازشرابها به غيراز گلشكر چيزي تناول نكند تا صدمن گلشكر بخورد و شفا يافت».

دوست فقيدم شادروان فضل‌الله‌صبحي مهتدي كتابي تحت عنوان«افسانه‌هاي بوعلي» بمناسبت هزاره شيخ به‌سال 1333 شمسي بچاپ‌رسانده كه‌درآن يازده افسانه وحكايت طبي‌ازشيخ تحت عناوين بوعلي‌وبيمار؛ حكايت عاشق ماليخوليائي؛ گربه بيمار؛ بوعلي سينا؛ بوعلي؛‌بوعلي و استاد؛‌خواجه ابوعلي؛‌اي واي؛ دفتر جهان نما؛ استاد بوعلي مي‌باشد.

(پاورقي)

Melancolie

Malaidie Melancoliques 

3ـ شرح مربوط به شاگردان بوعلي در مقالات قبلي آمده.