اشراقي، احسان. "درحاشيه تاريخ صفويه، دونامه در قالب شعر". دوره 12،‌ش 144 (مهر 53): 25-30.

 

خلاصه: نامه قاضي محمد وراميني از منشيان و شعراي زمان شاه طهماسب اول و جواب نامه از خان احمد از كتاب خطي خلاصه ‌التواريخ زمينه نامه‌ها اشاره به وضع سياسي و اداري حاكم برمناسبات حكام صفوي با حكومت مركزي و همچنين معرفي نمونه‌اي از سخن پارسي است.

در حاشيه تاريخ صفويه   دو نامه در قالب شعر

دكتر احسان اشراقي

 

 

دوقصيده كه درخاتمه اين گفتارازنظرخوانندگان گرامي مي‌گذرددر واقع دونامه تاريخي است كه نخستين آنرا قاضي محمد وراميني از منشيان وشعراي زمان شاه طهماسب اول به اشاره اين پادشاه به خان احمد حاكم خودمختار گيلان نوشته واورادر ضمن عباراتي ادبيانه به اطاعت از پادشاه فرا خوانده است و قصيده ديگر پاسخي است از خان احمد  همراه باكنايات واشارات زيركانه كه مفهوم كلي آن ردپيشنهادقاضي است. من اين دو شعر را از كتاب خطي خلاصة‌ـ التواريخ تأليف قاضي احمدقمي كه خود مشغول تصحيح آن هستم برگزيده‌ام و مقصود از آوردن آنها اشاره بوضع سياسي واداري حاكم برمناسبات حكام صفوي با حكومت مركزي و سپس معرفي نمونه‌اي از سخن پارسي است از دوره‌اي كه نظم ونثرآن امروزاصطلاحا به «تكلف وعبارت پردازيهاي دورازذهن» تعبير شده است و شايد تجديدنظر در ارزيابي ماهيت نظم ونثر دوران صفوي، دوراني كه شاهكارهايي از هنرهاي گوناگون بجهان عرضه كرده است، با بررسي همه جانبه اسناد و مدارك مكتوب آن روزگار دور از اهميت نباشد.

خان احمد گيلاني، با دو چهره سياسي و ادبي در تاريخ صفويه ظاهر شده است. وي از مردان حادثه‌آفريني است كه در پادشاهي شاه اسمعيل اول و شاه طهماسب و شاه اسمعيل دوم و شاه محمد و شاه عباس بزرگ مي‌زيسته و 56 سال از عمر خود را در حكومت گيلان و يا درزندان قلعه قهقهه و استخر سپري نموده است. پدرش سلطان حسن از بازماندگان حكام محلي گيلان بودوگذشتگانش با نوعي خودمختاري كه ازاوضاع ناپايدار و بي‌ثبات نواحي شمال ايران‌سرچشمه‌گرفته‌بوددرآن سرزمين‌جكومت ‌مي‌كردند. در907 وقتي‌دولت صفوي تشكيل گرديدوبساط حكومتهاي محلي تقريبابرچيده شدزمام امورگيلان بدست حكامي‌سپرده شدكه موظف‌بودندمطيع حكومت مركزي باشند چيزي كه در گيلان كمتراتفاق افتاده بود. زيرااوضاع واحوال تاريخي اين سرزمين با وجودموقعيت جغرافيائي خاص همراه با برخوردها و رقابتهاي محلي كه از ديرباز در اين سرزمين وجود داشت يك نوع خودسري و عدم ارتباط اداري با دولتهاي قبل از صفويه را بوجود آورده بود. درآن هنگام گيلان بد و ناحيه تقسيم مي‌شد كه ناحيه غرب سفيدرود را گيلان بيه‌پس (1) و شرق آنرا گيلان بيه پيش مي‌خواندند.

در زمان ظهور شاه‌اسمعيل حكومت گيلان بيه پيش كه مركز آن لاهيجان بود در دست ميرزاعلي بود كه مردي شيعي مذهب و از طرفداران رواج اين مذهب در ايران بود. در سال 901 رستم‌بيگ پادشاه آق‌قويونلو كه از كثرت صوفيان طرفدار اولاد شيخ صفي‌الدين به هراس افتاده بود، سلطان علي برادر بزرگ شاه اسمعيل را به قتل رسانيد اما مريدان اواسمعيل راكه كودكي هفت ساله بودبه گيلان نزدميرزاعلي بردند. اونيز مقدم مهمان و پناهنده خود را گرامي داشت و از هيچگونه اعزاز واكرام درباره وي دريغ نكردودر907 كه اسمعيل با كمك طرفدارانش ازگيلان به اردبيل نهضت كرد ميرزا علي او را ياري داد بهمين جهت دولت صفوي تشكيل شد شاه اسمعيل ميرزاعلي را بخاطر كمكهايش در حكومت گيلان باقي گذاردودر 924 كه اميره دباج حاكم گيلان بيه‌پس تابع دولت صفوي شد هر دو گيلان به قلمرو دولت تازه تأسيس ملحق شدند. درزمان شاه‌طهماسب وقتي سلطان‌سليمان قانوني به‌آذربايجان حمله كرد، اميره دباج كه به مظفر سلطان ملقب شده بودازحكومت صفوي روي تافته بقواي مهاجم پيوست وچون تجاوزعثمانيان به نتيجه نرسيد مظفر سلطان به شيروان گريخت ولي در آنجا توسط امراي قزلباش گرفتار و سپس بامر شاه طهماسب با زجر تمام تبريز كشته شد(2) و قلمرو او در گيلان به خان احمدپسرسلطان حسن از بازماندگان ميرزا علي واگذار گرديد. ازين تاريخ خان احمد بصورت حكمران سراسر گيلان در آمد اما بعلت سوء رفتار اميرانش با مردم گيلان غربي اين مردم طرفداربازگشت حكومت سابق شده اميره شاهرخ را بحكومت برداشتندو خان احمد نيز براي پس گرفتن سر‌ـ زمين از دست رفته از هيچ تلاش و توطئه‌اي فروگذار نكرد و با اقدامات خودسرانه بالاخره خشم شاه طهماسب را برانگيخت و چون ازسپردن بعضي املاك به حكامي كه پادشاه تعيين كرده بودخودداري كردوبرخلاف معمول حكام ديگرهيچوقت براي اظهار اطاعت وآوردن هدايا بدربار قزوين نيامده بود، شاه تصميم گرفت او را ا زحكومت گيلان طرد كند و براي اين منظور نخست يولقولي‌بيگ ذوالقدر يكي ازامراي قزلباش رامأمورفتح گيلان ساخت اما اين امير كه ازوضع طبيعي‌آن‌سرزمين اطلاعي نداشت بسادگي بدست سپهسالارلاهيجان، كاكوشاه شكست خورده بقتل رسيد.

شاه طهماسب پس از آن فرمان داد معصوم‌بيگ صفوي ونظربيگ استاجلودر معيت شاهزاده مصطفي ميرزا با سپاهيان آذربايجان ورستمداروعراق به‌گيلان بتازند. خان‌احمدكه مي‌توانست مدتها مقاومت كندبوعده‌هاي معصوم‌بيگ فريفته شد و از تجهيز وآماده‌باش قواي خود غافل ماند و هنگامي بخود آمد كه سپاه قزلباش بقرارگاه او نزديك شده بودند در اين صورت جز فرار چاره‌اي نديدوهمراه عده‌اي از خاصان به اشكور گريخت اما مأمورين شاهي او را پيدا كرده دستگيرش كردند و اورابه‌قزوين فرستادند بفرمان پادشاه خان‌احمد را مدتي در پاي دولتخانه نگهداشتند و بعد از آن بقلعه قهقهه روانه‌اش كردند ودر آنجا زنداني كردند. خان مدتي در قهقهه بسر برد و در اينمدت نامه‌اي تضرع‌آميزي براي شاه طهماسب نوشت كه هيچكدام مؤثر واقع نشد و تنها نتيجه‌اش اين بود كه زندانش را عوض كردند و او را به دژاستخردرفارس منتقل كردندوده‌سال درآنجازنداني بود تا آنكه شاه محمد خدابنده بسال 987 بوساطت خيرالنسا بيگم زوجه شاه اززندان رهايي يافته وبكمك همين بانوي بزرگ بادخترشاه طهماسب ازدواج كردو بحكومت گيلان بيه‌پيش منصوب گرديد. خان احمدبمجرد رسيدن به مقر فرمانروايي همه چيز ر خيلي زود بدست فراموشي سپرد و با لشكري گران كه تهيه كرد از سفيدرود گذشته به گيلان غربي كه جمشيدشاه بر آن حكومت داشت حمله كرد اما از بخت بد سپاهش نزديك كوچسفهان از رقيب شكست خورد و متحمل تلفات سنگين شد و نوميدانه به مقر خود بازگشت. اين اقدام عجولانه روابط خان احمدرا با دربارصفوي مجددا تيره ساخت اماازخوشبختي او در آن موقعيت عثمانيان بخاك ايران تاختندو شاه محمد و فرزندانش حمزه ميرزا مدتها در آذربايجان و قفقاز گرفتار جنگ با دشمن بو   دند و از سوي ديگر طغيان بعضي از سران قزلباش درداخل مجالي بآنها نداد، كه بكار خان احمد بپردازند و او نيز با خيال راحت بساط حكومت خودمختار براي خود بگستردوتا زمان شاه عباس اول بانهايت قدرت فرمانروائي كرد. درسال1000 هجري شاه عباس به گيلان لشكركشيدوخان احمدكه ياراي مقاومت نداشت گيلان راباتمام مشكلاتش گذارده به عثماني گريخت و تا پايان عمر از آنجا باز نگشت.

خان احمد مردي اديب و سخن‌دان و سياستمداري هوشيار وزيرك بوددرنظم ونثر مهارت داشت وزندگيش هيچگاه از جشن و سور خالي نبود و در اينمورد بد نيست بيكي از نامه‌هاي شاه عباس بوي توجه كنيم آنجا كه مي‌نويسد:

«بااينكه مكرروبمتقتضاي خطاب مستطاب آيه كريمه «ادع الي سبيل ربك بالجمة والموعظة‌الحسنه»(3) نواب همايون ما در مقام نصيحت و موعظه او در آمده او راخبرساختيم كه ازعذاب الهي وخطاب پادشاهي متوهم شده متنبه گردد و«جادلهم بالتي هي احسن»(4) طريق صلاح وفلاح پيش گرفته ترك آن اعمال نمايد، ازغايت جهل اصلابدان متوجه نشده باغواي جمعي از اهل ضلال بطريق اطفال هميشه بلهو و لعب گذرانيده بهيچوجه از عدم التفات نواب همايون ما نينديشيده لهذا خاطر اشرف مابغايت ازاعمال ناپسند اوآزرده شده تغيرالكاي مذكوره ازونموديم كه من بعد خراج ومقايسه كه با اوگذاشته بوديم ازكمال اسراف وناداني صرف كوبنده وسازنده ومعركه‌گير و رقاص و قلندر و شمشير ـ باز و خروس‌باز و قوچ‌باز و حقه‌باز و شعبده‌باز و گاوباز و گرگ‌باز و شاطران و مطربان و قصه‌خوان و مسخره و ملحدان ننمايد»(5) اين منامه از دو جهت حائز اهميت است. اول آنكه ضمن آن اشاره به بعضي از تفريحات آنروز سرزمين گيلان شده كه امروزازديدگاه فرهنگ عاميانه داراي ارزش فراواني است واين سندفهرستي‌ازبازيهاي سرگرم كننده عمومي است كه در زمان صفويه موردپسندعمومي بوده است وگيلان ازاين حيث موقعيت خاصي رادر ايالات صفويه داشته است ديگرآنكه پادشاه مقتدرصفوي از اينكه حاكم گيلان بجاي پرداخت ماليات تيول خودبدولت همه كرده است. اما عزل تفريحات شخصي كرده است بخشم آمده و اورا از سمت خود معزول كرده است. اما عزل خان احمد بسادگي ميسر نگرديده و با اشغال مجدد اين ناحيه بوسيله قزلباش همراه بوده است.

پس از ذكر اين مقدمه اينك دوقصيده راكه قبلا ذكري از آنها رفت ازنظرخوانندگان گرامي مي‌گذراند 

قصيده نخست از قاضي محمد وراميني:   

            بروز گار  خداوند گار فخر  جهان                 بعينه هم چو بهشتست عرصه گيلان

            توان‌بهشت برين‌خوانيش‌كه‌هست‌درو               هميشه‌فيض‌بهاري ونيست‌فصل‌خزان

            مدام تازه و خرم بود چو روضه عدن                       مدام پرگل و ريحان بود چوباغ جنان

            بنفشه گشته‌دوتاازپي خشوع وخضوع                  چو ديد نرگس  بينا درو شده  حيران

            چنار دست  بر آورده است  آمين  را                  به هر دعا  كه   كند  بلبل  هزار  زبان

            بزرگ و خرد ز لطف هوا  دماغ ترند                        وزين سبب همه درعشترند پيرو جوان

            اگر بهشت برين خوانمش عجب‌نبود             برين‌حديث دليل‌است وحجت وبرهان

            دليل آنكه كسي را به كس نباشد  كار                 درو  به  هيج جهت  از  مطالب  قرآن

            چه حجتي به از اين كاندرو بود والي                 سپهرمعرب و مشرق‌ستوده احمد خان

            ضعيف را  به رهاند ز جو فاقه و فقر                  از ين  قوي ‌تر  برهان  نكرده‌اند  بيان

            چواهل مصركه بودندبنده يوسف را                         كنند از دل وجان بندگيش اهل جهان

فريد دهر به كسب  فضايل و اخلاق                  وحيد عصربه جمع خصائل و احسان

بود به علم و عمل بي‌نظير در عالم                  بودبه فضل و ادب بي‌عديل در دوران

كسي فضايل او را چسان شمار كند                بعمرو حكمت اگر في‌المثل بود لقمان

چو زين نهد بسمند افاده در مجلس                 دو ده  هزار ارسطو به رسم  شاگردان

جسارتي كنم و حاضرانه حرف زنم             كه دست مرد به شطرنج  غايبانه توان

بحق حق كه مكن‌حق‌خويش راباطل                خدايرا كه مكن سود خود بدل بزيان

به استناد به  يارم  موافق  اين  حال                به  رسم  عاريه  بيني ز گفته  سلمان

به حضرت تو حديث  نهانست مرا                    عيان بگويم  اگر  باشدم  مجال  بيان

ترا زشاه ولايت چواين فتوح رسيد             مكن خلاف  براي  ولايت  و  تومان

به هرچه شاه كندابر مرحمت دانش                 بهرچه حكم كندآن سعادت خود دان

نعوذ بالله اگر غير از ين به فعل آيد               بگوچه حمل كندكس دروبجز طغيان

شنيده‌اي‌كه‌چه‌بيغاره بايزيد(6) نمود                بشاه ما كه فزون باد عمرش از امكان

شهي كه خانه خود را بچنگ درنارد                چگونه جنگ تواند به قيصر و خاقان

ازو چو منشأ بيغاره را  سؤال  نمود                  يكي ز  جمله  خاصان  شاه  عالميان

كه‌خودكجاست كه‌آن‌نيست‌درتصرف‌شاه                 جواب داد  كه  آنجاست خطه گيلان

چنان رسيد جوابش كه شاه عرش جناب     معاف داشت بايشان بحق خدمتشان

جواب داددگرباره كاين سخن نه‌سزاست            چراكه هركه حقوقش يوددراين دوران

چرا بحضرت اعلي نمي‌شود حاضر                   مفارقت ز چنين حضرتي چگونه توان

عروس ناطقه پوشيد روي ازاين معني                اگر جوابي داري روان كنش عريان

خدايگانا گرنه حقوق خدمت را                كند ملاحظه اين شاه عرصه ايران

بيك عتيب كند بيخ بيشه عالم                   بيك نهيب كند كوه با زمين يكسان

سپهر قدرا لايق بحال خويش مبين             كه در برابر اين رحمت و همه احسان

كني مكابره از بهر ملك و مال و منال              بيكديگر شكني عهد و بيعت و پيمان

درين قصيده دو مصراع انوري بشنو             كه يك كتاب سخن گفتنش بود آسان

بزرگوارا حال زمانه يكسانست                        كه بد چو نيك برآيد ز دفتر حدثان

كنون كه قوت گفتاروعرض حالت هست     بدستياري الطاف و سايه يزدان

به پيش آي و مهمات خويش را و بساز                   برغم جمع بدانديش و نيك برگذران

جم اقتدار زمن چرا نمي‌پرسي                         كه اي تهي ز خرد ياوه‌گوي هرزه دهان

ترا چه حد كه نصيحت كني سلاطين را                       ترا چه  حد سخن در  برابر شاها ؟

كه عرضه‌داشت كنم‌حال‌را بدين تقريب                بحضرتي كه مصون بادازهمه‌نقصان

كه شاه دولت  و دين كمترين غلامان را             روانه‌خواست كه سازدبرسم ايلچيان

كه هر چه در ره اخلاص و لايق دولت                 بود به عرض رسانم  برسم  ايلچيان

كه  گر  روا بود از قوتش به فعل آري             و گرنه بار  دگر خود نياورم به زبان

مكن بقول كسان گوش و  روبراه آور             چنانچه‌روبره آوردخان عرش‌مكان(7)

فلك  جنابا لايق  به دولت آمدنست             بدرگهي كه محل سعادت است وامان

هميشه تا كه سرايد هزار از سر حال                 مدام تا   كه در آيد به باغ  گل خندان

چو گل بباغ ايالت هزار سال  بخند                 بظل  دولت  شاهي  هزار  سال  بمان

جواب خان احمد:

            فغان كه سوخت مراجان زآتش هجران                   هزار درد  مرا  و تمام  بي  درمان

            چنين كه كشتي من اوفتاده در گرداب                       گسست لنگروازكف‌ربودضعف‌عنان

            به غير غرق  شدن  چاره‌اي  نمي‌دانم                مگر كه نوح نجاتم دهد ازين طوفان         

            و گرنه  چاره  كارم  نمي‌توانم  كرد                   بغير مرحمت شاه وقت و نوح زمان

            شهي  كه جز  بطريق  كنايه سر نزند              بيان اسم شريفش ز قسصر و خاقان

            گرفته روم  و دگر عنقريب  مي‌گيرد               حراج ملك چو رو آورد بهندوستان

            چوراه مدح شه كامياب ديدم سخت                     كشيد پاي  تخيل ز فكر و وداي  آن

            بكنج فكرت بودم نشسته سردرجيب                       دمي كه بودم از اندوه دهر  بي‌سامان

            رسيد  قاصد و از  يار  مسفقي آورد                     كتابتي  كه  برد از  دلم  غم  هجران

            نه نامه‌ايست كه‌آن‌عالمي‌است پرگوهر               كه منتفع ز لآلي اوست گوش جهان

            برابر است بهم روز و شب در آن عالم                چو آن زمان كه بود آفتاب در ميزان

            سفيديش  بگشايش بياض  چهره  روز                       سياهيش به  نمايش خط رخ  جانان

            ز پاي  تا  بسرش گشتم و نديدم عيب                      بغير آنكه در او رفته ذكري از گيلان

            نگوكه لاله آنجا خوشست وگل دلكش                      مگو،كه‌نرگس‌اوتازه‌است‌وخوش‌ريحان

كه لاله‌ساخته ساغر تهي رباده  عيش                زجام خويش چونرگس فتاده دريرقان

دهان  گل به هم  از تشنگي  نمي‌آيد              فتاده   سوسن  آزاد  را  ز  كار  زبان

بباغ غنچه چو طفلان  بي‌غذا مانده                        سحاب راچوشده شيرخشك درپستان

زظلم دي چمن آنقدر گريسته است                  كه  هيچ  آب نمانده به چشم تابستان

زحال مردم گيلان سخن چوپرسيدي               حديث  چند  بگويم  اگر  كني اذعان

درين ديارچوطفلان كسي كه‌خانه‌كند               شودزدست حوادث همان زمان ويران

همه چوآتش سورانده‌اند دور از آب                    همه چو آب  روان مي‌دوند از پي نان

همه چوصورت ديوار نااميد از قوت                         نشسته‌اند  يكا يك بكار  خود  حيران

ستاده جمله‌زحسرت‌چوخاك پابرجا                        ز بس كه باده صفت گشته‌اندسرگردان

چرا  بمذهب شيعي روند سني چند                  چو كار كافر و مسلم بود بهم  يكسان        

بنزد  شاه  اگر  با يزيد  گفته  بدم                يقين  كه  بوده  درين امر  تابع شيطان

            چه‌شك‌كه‌دشمن‌جانست‌بانبي‌بوجهل                        چوشبهه‌است‌كه‌خصم‌است‌باعلي‌مروان

            منم  غلام  علي باي زيد دشمن من                    كدام خصم  برين كس  نمي‌نهد بهتان

            وليك نسبت‌طغيان‌به بنده‌هركه كند                   نكرده  غير جنون در  طبيعت  طغيان

            بعذر نامدنم  حرف  چند  ميگويم               حديث  آمدنم  چونكه  آمده  بميان

            محب‌صادق هرگز وصال جو نبود                   چونيست‌مهرومحبت ببعدوقرب‌مكان

            بروزوصل‌همه‌عاشقندوصادق‌نيست                  مگر كسي  كه  بود  پايدار در هجران

            موضحست خلوص طويتم بر شاه                چو حب ويس قرن پيش صاحب‌قران

            بدين‌حديث‌كه‌گفتم‌گرت‌تيقن‌نيست             بمدعاي خودم‌هست و حجت وبرهان

            دليل آنكه زاحسان ومرحمت‌هرگز                  كسي‌كه  عاقل  بوده‌نبوده  سرگردان

            وگربه‌مفلس‌چون‌حج‌نمي‌شودواجب                 نه‌واجب‌است بمن‌طوف‌درگه سلطان

            مرا  رسيده  ز  فقر  رسول  ميراثي                   چنانكه‌نيست‌حقيقت بهيچكس‌پنهان

            براي آمدنم چونكه‌استطاعت‌نيست                     ز شاه‌خويش چرا حال خودكنم كتمان

            بمصطفي‌معلي‌كه‌زر از آن خواهم                كه روز نام ‌كنم صرف‌شاه ‌ازدل و جان

            وگرنه داده‌زرومال‌وهرسه‌راسه‌طلاق              علي كه‌ حامي دين بود و هادي  ايمان

            بطرزشرع نبي آن نمي‌شود كه شود                   طلاق  داده   والـد   حــلال   فرزندان

            كدام درد بگويم چه شرح غصه‌دهم             چو عمر  را بغم  و  غصه مي‌رسد پايان

            زمان احمد  ماضي كسي  كه مي‌آمد                        دوروز ناشده كارش رسد بدين عنوان،

            كه‌گرنه‌روي زدرگاه شايدبايد تافت،                 همان   زمان  بگريزد  برهنه  و  عريان.

            گهي  بزجر  ستانند  مالشان  اتراك                  گهي   بعنف   دوانند   جانب   ديوان

            تمام‌عمردر آن ملك كارشان اينست                كه‌تب‌خورند وننالند هيچ چون سندان

            كشند جور و جفا و به آنقدر شادند                     ببود   لطف   وفا   در  خريطه  امكان

            بسي‌نمانده  كه كارم  كشد بنوميدي              اگر چه  آيه  لا تقنطو است  در  قرآن

            كنون‌كه‌ميرود از حد بنده كستاخي              زبان  به  بندم  يا  خود  نياورم   بزبان

            جواب‌نامه‌ماضي‌است‌جمله اين‌ابيات             بديهه   آمده  يكدم  به  جلو گاه  بيان

            زلطف اهل سخن‌اينچنين  نپندارند              كه   كرده‌ام  به   فراغت  تتبع  سلمان

            مناسب‌آنكه‌ازاين‌پس‌دعاي شاه كنم             چوشكرمنعم واجب‌شده‌است برانسان

            هميشه تا متوالي رسد ز حكم قضا                    به باغ نوبت عدل بهار  و  ظلم  خزان

            نهال زندگيش از خزان مصون بادا                        خوشست باغ جهان در پناهش  آبادان

(پاورقي)

1ـ بيه بمعني آب است، بيه‌پيش از سفيدرود و بيه‌پس بعد از سفيدرود بوده است.

2ـ باو قبايي از باروت پوشانده در قفسي نهادندوقفس را از مناره مسجد نصريه آويخته آتش زدند (خلاصة‌الدواريخ قاضي احمد نسخه خطي).

3ـ قرآن مجيد: سوره 16 آيه 125.

4ـ همان سوره همان آيه.

5ـ مجموعه منشآت ابوالقاسم ايواغلي. نسخه عكس كتابخانه مركزي دانشگاه تهران.

6ـ اشاره‌اي است به بايزيد پسرسلطان سليمان پادشاه عثماني كه درسال 966 هجري پس از اختلاف با پدرش بايران گريخت و بشاه طهماسب پناهنده شد. سلطان سليمان با اصرارهرچه تمامتربايزيد را مطالبه كرد و شاه طهماسب اگر چه مدتي در برابر پافشاري سلطان عثماني مقاومت كرد ولي چون سلطان او را بجنگ تهديد و به مبلغي گران تطميع كرد ناچار پناهنده خود را تسليم نمود.

7ـ منظور سلطان احمد خان بيه‌پيشي است كه از 911 تا 940 بر گيلان حكومت داشت.