مشكور، محمدجواد. "مولانا وبارگاه او". دوره13، ش145 (آبان53): 2-25، تصوير، نقشه.

 

خلاصه: معرفي مولانا، سبب مهاجرت وي، زادگاه وملاقاتش بابهاءالدين وعلاءالدين كي قباد، دوران جواني وآشنائي مولانا با شمس‌تبريزي درقونيه، دل بستن مولانا به حسام‌الدين چلبي، رحلت مولانا وتربت وي ـ مدخل بزرگ تربت مولانا و توضيفي برمعماري وتزئينات بناي مقبره او، شبستان، گنبدسبزي كه بربالاي رواق مقبره مولانا قرار دارد، نوشته كتيبه‌هاي روي صندوق قبروي وقبورديگر، شريح برملحقات مقبره: سماع خانه، مسجد.

مولانا و بارگاه او

محمدجواد مشكور

دكتر در تاريخ ـ استاد دانشگاه

سه بار سفر به تركيه و زيارت مرقد مولانا در قونيه مرا بر آن داشت آثاري را كه در بارگاه آن عارف بزرگ بر قبرها و ديوارها مسطور است درمقاله‌اي گردآورم. ديدار من از اين تربت پاك اگرچه در هر بسيار كوتاه بود ولي باز موفق شدم بسياري از كتيبه‌هايي راكه درآنجا موجوداست دراين مختصرفراهم آورده، مشاهدات خودراباوصفي كه ديگران از اين بارگاه كرده‌اند تلفيق و تطبيق نمايم. نخست به شرح زندگي مولانا آغاز كرده و سپس به توصيف بارگاه او و مشاهدات خود در آنجا خواهم پرداخت.

پدر مولانا:

پدرش محمدبن حسين خطيبي معروف به بهاءالدين ولدبلخي وملقب به سلطان‌العلماءاست كه ازبزرگان صوفيه بود و به روايت افلاكي احمد دده در مناقب‌العارفين، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالي مي‌پيوست و مردم بلخ به وي اعتقادي بسيار داشتند و بر اثر همين اقبال مردم به او بود كه محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد.

گويند سبب عمده وحشت خوارزمشاه ازاوآن بودكه بهاءالدين ولدهمواره برمنبربه حكيمان وفيلسوفان دشنام مي‌داد و آنان را بدعت‌گذار مي‌خواند.

گفته‌هاي اوبر سر منبر بر امام فخرالدين رازي كه سرآمد حكيمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نيز بود گران آمد و پادشاه را به دشمني با وي برانگيخت.

بهاء‌الدين ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر ديدو براي رهانيدن خويش از آن مهلكه به جلاء وطن تن در داد و سوگندخوردكه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است بدان شهر باز نگردد. گويندهنگاميكه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترك مي‌كرد از عمر پسر كوچكش جلال‌الدين بيش از پنج سال نگذشته بود.

افلاكي در كتاب مناقب‌العارفين در حكايتي اشاره مي‌كند كه كدورت فخر رازي با بهاءالدين ولداز سال 605 هجري آغاز شدومدت يك سال اين رنجيدگي ادامه يافت و چون امام فخر رازي در سال 606 هجري از شهر بلخ مهاجرت كرده است، بنابراين‌نمي‌توان خبردخالت فخررازي رادردشمني خوارزمشاه با بهاءالدين درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدين ازخوارزمشاه تا بدان حدكه موجب مهاجرت وي از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتني بر حقايق تاريخي نيست.

تنها چيزي كه موجب مهاجرت بهاءالدين ولدوبزرگاني مانند شيخ نجم‌الدين رازي به بيرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثارقتل‌عامها و نهب و غارت و تركتازي لشكريان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، كه مردم دورانديشي را چون بهاءالدين به ترك شهر و ديار خود واداشته است.

اين نظريه را اشعار سلطان ولد پسر جلال‌الدين در مثنوي ولدنامه تأييد مي‌كند. چنانكه گفته است:

                        كرد از بلخ عزم سوي حجاز                 زانكه شد كارگر در او آن راز

                        بود در رفتن و رسيد و خبر                   كه  از  آن  راز  شد  پديد  اثر

                        كرد  تاتار  قصد  آن  اقلام                  منهزم   گشت   لشكر   اسلام

                        بلخ را بستد و به رازي راز                        كشت از آن قوم بيحد و بسيار

                        شهرهاي بزرگ كرد خراب              هست حق را هزار گونه عقاب

اين تنها دليلي متقن است كه رفتن بهاءالدين از بلخ در پيش از 617 هجري كه سال هجوم لشكريان مغول و چنگيز به بلخ است بوقوع پيوست و عزيمت او از آن شهر در حوالي همان سال بوده است.

زادگاه مولانا:

جلال‌الدين محمد درششم ربيع‌الاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت اوبه رومي ومولاناي روم، طول اقامتش‌ووفاتش درشهرقونيه ازبلادروم بوده است. بنابه نوشته تذكره‌نويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت مي‌كرد پنجساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ چنانكه درپيش استتاج كرديم در سال 617 هجري بدانيم، سن جلال‌الدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است. جلال‌الدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد.

چون بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيت‌الله‌الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدابه سوي شام روان شدومدت نامعلومي درآن نواحي بسربردو سپس به ارزنجان وآقشهررفت. ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاه‌نام داشت، واوهمان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزن‌الاسراررا به نام وي به نظم آورده است. مدت توقف مولانادرارزنجان قريب يكسال بود.

بازبه قول افلاكي، جلال‌الدين محمددرهفده سالگي‌درشهرلارنده به‌امرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين محمد به سلطان ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد يافته‌اند.

صورت خيالي مولانا

ملاقات بهاءالدين و علاءالدين كيقباد:

چون هفت سال از اقامت بهاءالدين ولد درلارنده گذشت آوازه كرامات و فضل و تقواي او به بلاد روم رسيد. علاء‌ـ الدين‌كيقباد پادشاه سلجوقي‌آن كشورازمقامات معنوي اوآگاهي يافت وطالب ديداروي گرديدوبه دعوت او بهاءالدين ولد از لارنده به قونيه رهسپار شد، و چون به قونيه رسيد به آن پادشاه به پيشواز وي رفت و او را به حرمت هر چه تمامتر پذيرفت ومي‌خواست اورادرطشت خانه خودكه خانه‌اي مجلل در قصر او بود جاي دهد، بهاءالدين ولد قبول نكرد و در مدرسه آلتونيه مسكن گزيد.

ازنوشته‌هاي افلاكي وسلطان ولدبرمي‌آيدكه بايستي ورودبهاءالدين ولدبه قونيه د اواسط سال 626 هجري بوده است.

اهل روم به پيروزي ازپادشاه خودعلاءالدين كيقباد، مقدم بهاءالدين ولد را مبارك شمرده به پاي منبر وعظ و حديث او مي‌شتافتند.

بهاءالدين ولد پس از دو سال زندگي در قونيه در جمعه هجدهم ربيع‌الاخر سال 628 هجري دار فاني را وداع گفت. جنازه او را در حاليكه خلف بسياري از مردم قونيه تشييع مي‌كردند و در ماتم او مي‌گريستند در جائيكه بعدها به نام تربت مولانا خوانده شد به خاك سپردند.

جواني مولانا:

پس از مرگ بهاءالدين ولد، جلال‌الدين محمدكه درآن هنگام بيست و چهار سال داشت بنا به وصيت پدرش و يا به خواهش سلطان علاءالدين كيقباد بر جاي پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدي شغل فتوي و امور شريعت گرديد. يكسال بعدبرهان‌الدين محقق ترمذي كه از مريدان پدرش بود به وي پيوست. جلال‌الدين دست ارادت به وي داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت. سپس اشارت اوبه جانب شام وحلب عزيمت كردتا در علوم ظاهر ممارست نمايد. گويند كه برهان‌الدين به حلب رفت وبه تعليم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاويه مشغول تحصيل شد. در آن هنگام تدريس آن مدرسه بر عهده كمال‌الدين ابوالقاسم عمربن احمد معروف به ابن‌العديم قرار داشت و چون كمال‌الدين از فقهاي مذهبي حنفي بودناچاربايستي مولانا درنزد او به تحصيل فقه آن مذهب مشغول شده باشد. پس از مدتي تحصيل در حلب مولانا سفردمشق كردواز چهار تا هفت سال در آن ناحيه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بودوهمه علوم‌اسلامي زمان خودرا فرا گرفت. مولانادرهمين شهربه‌خدمت شيخ محيي‌الدين محمدبن علي معروف به ابن‌العربي (560ـ638)كه ازبزرگان صوفيه اسلام وصاحب كتاب معروف فصوص‌الحكم است رسيد. ظاهرا توقف مولانا در دمشق بيش از چار سال به طول نيانجاميده است، زيرا وي در هنگام مرگ برهان‌الدين محقق ترمذي كه در سال 638 روي داده در حلب حضور داشته است.

مولانا پس از گذراندن مدتي درحلب وشام كه گويامجموع آن به هفت سال نمي‌رسد به اقامتگاه خود، قونيه رهسپار شد. چون به‌شهرقيصريه رسيدصاحب شمس‌الدين اصفهاني‌مي‌خواست كه مولانارابه خانه خودبرداماسيد برهان‌الدين ترمذي كه همراه او بود نپذيرفت و گفت سنت مولاي بزرگ آن بوده كه در سفرهاي خود، در مدرسه منزل مي‌كرده است.

سيدبرهان‌الدين‌درقيصريه درگذشت وصاحب شمس‌الدين اصفهاني مولاناراازاين حادثه آگاه ساخت ووي به قيصريه رفت و كتب و مرده ريگ او را بر گرفت و بعضي را به يادگار به صاحب اصفهاني داد و به قونيه باز آمد.

پس ازمرگ سيدبرهان‌الدين مولانا بالاستقلال برمسندارشادو تدريس بنشست و از 638 تا 642 هجري كه قريب پنج سال مي‌شود به سنت پدر و نياكان خود به تدريس علم فقه و علوم دين مي‌پرداخت.

آمدن شمس تبريزي به قونيه و آشفتگي حال مولانا:

شمس‌الدين تبريزي محمدبن ملك‌داد بامدادروزشنبه26 جمادي‌الاخرسال642 به شهرقونيه در آمد و در كاروانسراي شكرفروشام حره‌اي بگرفت و خود را به زي بازرگانان در آورد.

به قول افلاكي روزي مولانابراستري راهوارنشسته وگروهي ازطالبان علم در ركاب او حركت مي‌كردند. ناگاه شمس‌ـ الدين تبريزي پيش وي آمده پرسيد: كه بايزيد بزرگتراست يامحمد؟ مولانا گفت وي رابا ابويزيدچه نسبت، محمد خاتم پيغمبران است. شمس‌الدين گفت: پس چرا محمد مي‌گويد: ماعرفناك حق معرفتك يعني خدايا ما ترا بدانگونه كه شايسته تواست ترانشناختيم. بايزيدگفت: سبحاني مااعظم شأني يعني من پاك وستوده‌ام و چه مقام و شأن والايي دارم. مولانا از هيبت اين سؤال بيفتاد واز هوش برفت و چون بخود آمد دست شمس‌الدين بگرفت و همچنان پياده به مدرسه خودآوردواورابه حجره خويش بردودرآنجا چهل روز با وي خلوت كرد. مطابق روايت فريدون سپهسالار مدت شش ماه مولانا وشمس درحجره صلاح‌الدين زركوب چله گرفتند. ازاين تاريخ تغيير نماياني كه در حال مولانا پيدا شد اين بود كه تا آن وقت از سماع احتراز مي‌نمود ولي از آن گاه بدون سماع آرام نمي‌گرفت ودرس وبحث را يكباره كنار گذاشت.

درولتشاه سمرقندي درتذكره خودمي‌نويسدكه شمس‌تبريزي كه به اشارت ركن‌الدين سجاسي به روم رفته بود روزي درقونيه مولانا را ديد بر استري نشسته و گروهي از غلامان را در ركاب او دوان ديد كه از مدرسه به خانه مي رفت. در عنان مولانا روان شد و پرسيد كه غرض از مجاهدت ورياضت وتكرارودانستن علم چيست؟ مولانا گفت مقصود از آن يافتن روش سنت و آداب شريعت است. شمس‌الدين گفت اينها همه از روي ظاهر است. مولانا گفت وراي اين چيست؟ شمس گفت مقصود از علم آنست كه به معلوم رسي، و از ديوان سنائي اين بيت برخواند:

                        علم كز تو، ترا بنستاند                   جهل از آن علم به بود صدبار

مولانا از اين سخن متحير شد وپيش آن بزرگ افتاد وازتكراردرس وافاده به طلاب بازماند. ابن‌بطوطه در كتاب رحله خودمي‌نويسدكه «مولانا درآغازكار فقيهي مدرس بود كه در يكي از مدارس قونيه تدريس مي‌كرد. روزي مردي حلوا فروش كه طبقي حلواي بريده برسرداشت وهر پاره‌اي را به يك پول مي‌فروخت به مدرسه در آمد مولانا چون او را بديدگفت اي مردحلواي خودرا اينجا بيار، حلوافروش پاره‌اي حلوا برگرفت وبه وي‌داد. مولانابستدو بخورد.حلوائي برفت و به هيچكس از آن حلوا نداد. مولانا پس از خوردن حلوا درس و بحث را بگذاشت واز پي او برفت و مدت غيبت او ديري كشيد. طلاب بسي درانتظارنشستند. چون او را نيافتند، به جستجوي استاد خود پرداختند. مولانا چند سال از ايشان غايب بود. پس از آن بازگشت و جز شعر پارسي نامفهومي سخن نمي‌گفت. طلاب پيش او مي رفتند و آنچه مي‌گفت مي نوشتند و از آن گفته‌ها كتابي به نام مثنوي جمع كردند».

نظير همين روايت، بعضي او را اسماعيل مذهب و از فرزندان جلال‌الدين نومسلمان كه از امراي باطنيه‌الموت بود و سپس به مذهب سنت وجماعت درآمددانسته‌اند. ظاهراروايت ولدنامه كه قديمتراست درباره ملاقات مولانا با شمس و آشفتگي حال او صحيح‌تر باشد. وي مي‌نويسدكه عشق مولانابه شمس‌الدين مانند جستجوي موسي است از خضر كه با مقام نبوت و رسالت باز هم مردان خدا را طلب مي‌كرد، مولانا نيز با همه كمال و جلال در طلب مرد كاملتري بود تا اينكه شمي تبريزي را بديد و مريد وي شد و سر در قدم او نهاد.

قبه‌الخضرا، يا گنبد سبز

گويندشمس تبريزي نخست مريدشيخ جمال‌الدين سله‌باف بود. سپس در همه جابه طلب شيخي ديگر به راه افتاد و از كثرت سفر او را شمس پرنده و كامل تبريزي مي‌گفتند، و نيز گويند كه مدتي در ارزنة‌الروم مكتب‌داري مي‌كرد و زماني به حلب وشام رفتهومصاحب ابن عربي شد. درآنگاه كه به قونيه به نزدمولانا آمد پيري سالخورده بود. چنانجه مولانا در ديوان فرمايد:

                        بازم ز تو خوش جوان و خرم             اي شمس‌الدين سالخورده

دراينكه شمس‌الدين به مولانا چه آموخت وچه افسوني به كاربردو چه معجوني در كار او كرد كه وي چندان فريفته وشيفته او گشت كه از همه چيز در گذشت بر ما مجهول است، ولي كتب مناقب مولانا همه يك سخنند كه وي پس از اين خلوت، شيوه كارورفتارخودرا ديگرگون ساخت و به جاي پيشنمازي و مجلس وعظ به سماع و محضر غناي صوفيان نشست و به چرخيدن و رقصيدن و دست افشاندن و شعرهاي عارفه خواندن پرداخت.

ياران وشاگردان وخويشان مولانا كه با نظري غرش‌آلود به شمس‌الدين تبريزي مي‌نگريستند و رفتار و گفتار او را بر خلاف ظاهرشريعت مي‌دانستندازشيفتگي مولانا به وي سخت آزرده خاطرشدند و به ملامت و سرزنش او برخاستند ولي مولانا سرگرم كار خود بود و آنهمه پندها و اندرزها در گوش او جز بادي نمي‌نمود.

شمس‌الدين ازتعصب عوام وياران مولانا كه اورا جادوگرمي‌خواندند رنجيده و بر آن شد كه از آن شهر رخت بربندد و هر چه مولانا اصرار كردوشعرهاي عاشقانه خواند در او كارگر نيفتاد و در روز پنجشنبه 21 شوال 643 از قونيه به سوي دمشق رهسپار شد.  

مولاناپس‌ازرفتن شمس ازفراق اوبه سرودن‌غزلهايي پرداخت‌ونامه‌هايي پياپي به وي فرستاد.ياران مولانا كه استادشان را در فراق محبوب خود دلشكسته يافتند از كرده خود پشيمان شدند و از او خواستند كه شمس راديگرباره به قونيه دعوت كند. اقامت شمس در دمشق بيش از پانزده ماه طول نكشي تا اينكه سلطان ولد شمس‌الدين رادردمشق بيافت و شرح مشتاقي پدرش را با وي بازگفت و وي را به اصرار در سال 644 به قونيه باز آورد.

مولانا به شكرانه وصال شمس بساط سماع مي‌گستردو با شمس خلوتها مي نمود تا اينكه باز مريدان و عوام قونيه به خشم آمده به زشتياد و بدگوئي از شمس آغازكردندومولاناراديوانه‌وشمس راجادوگرخواندندوبه دشمني شمس‌الدين كنر بربستند و به قول افلاكي روزي كمين كرده واورا كاردزدندوپس از اين واقعه معلوم نشد كه شمس‌الدين به كجا رفته؟ آيا وي از آن زخم به هلاكت رسيده و يا به شهري ديگر گريخته است. در هر صورت انجام كار او به درستي معلوم نيست وسال غيبتش به اتفاق تذكره‌نويسان در645 هجري بوده است. حتي برمولانانيزحيات وممات‌او مجهول بوده و همچنان تا مدتها در طلب او در شهرهاي دمشق و شام مي گشته است.

علت مسافرت مولانا به شام كه چهارمين سفر او به دمشق است دلتنگي از قونيه و مردم آن شهر بوده است و ظاهرا اخباري كه بر وجود شمس در دمشق دلالت داشت به گوش مولانا رسيده و بدين جهت ديگر بارشهرخودرا گذارده و در طلب او به دمشق رفته است. اين سفرها در فاصله سالهاي 645 و 647 واقع شده است.

بازگشتن مولانا به حال طبيعي:

چون مولانا ازوجودشمس نوميدشدو از جستن او مأيوس گشت، از آن حال انقلاب و غليان رفته رفته تسكين يافت تا آنكه به خود آمدوبه روش مشايخ صوفيه به تربيت وارشاد مردم مشغول شد و بناي نويني در شيوه كار خود نهاد. وي از سال647 تا672 سال مرگش، به نشرمعارف الهي مشغول بود، ولي نظر به استغراقي كه دركمال مطلق و جمال الهي داشت به مراسم دستگيري وارشادمريدان چنانكه سنت مشايخ ومعمول پيران است عمل نمي‌كردو پيوسته يكي از ياران برگزيده خود را بدي نامر بر مي‌گماشت ونخستين بارشيخ صلاح‌الدين زركوب قونوي رامنصب شيخي داد.

صلاح‌الدين فريدون از مردم قونيه و ابتدا مريد برهان‌الدين محقق بود. سپس دست ارادت به مولانا داد. چون مولانا از ديدار شمس نوميد گشت به تمامي دل روي درصلاح‌الدين آوردواو را به شيخي و جانشيني خود منصوب فرمود و ياران را به اطاعت او مأمور ساخت.

صلاح‌الدين مردي بي‌سواد و پيشه‌ور بودوروزگاري درقونيه به شغل زركوبي مي‌گذراند. حتي درسخن گفتن فارسي اغلاط بسياري بر زبان او جاري مي‌شد، مثلا به جاي قفل،قلف، و به عوض مبتلا، مفتلا مي‌گفت.

مردم قونيه كه از احوال او آگهي داشتند، همشهري بي‌سوادخود را لايق مقام شيخي و جانشيني مولانا نمي‌دانستند و از صفاي باطن و كمال نفساني صلاح‌الدين غافل بودند. آنان برون رامي‌نگريستند و مولانا درون را. هر چه بر ارادت مولانا به صلاح‌الدين مي‌افزود، دشمني ياران هم افزونترمي‌شدتا بدانجا كه برآن شدند كه صلاح‌الدين را مانند شمس ازميانه بردارند. ولي عنايت ولطف مولانا نسبت به صلاح‌الدين تابه حدي رسيدكه خويشان وحتي فرزندخود سلطان ولد را فرمان داد تا دست نياز در دامن وي زنند وبه رهنمائي اودرراه معرفت گام بردارند. بعلاوه مولانافاطمه خاتون دختر صلاح‌الدين را به عقد مزاوجت پسرش بهاءالدين معروف به سلطان‌ولد در آورد و اين وصلت در بين سالهاي 647 و 657 بود. مولانا و صلاح‌الدين مدت ده سال در كنار يكديگر بودند، ناگهان صلاح‌الدين رنجور شد و پس از مدتي بيماري جان به جان آفرين تسليم كردوپيكر اوراباتجليل بسياردراول ماه محرم سال 657 در كنار سلطان‌العلماء بهاءالدين ولد پدر مولانا به خاك سپردند.

دل بستن مولانا به حسام‌الدين چلبي:

مولانا مردي عاشق‌پيشه بودوهيچگاه نمي‌خواست بي‌معشوق باشد. پس ازنوميدي از شمس نرد عشق با صلاح‌الدين زركوب مي‌باخت و چون او در گذشت، بدام عشق حسام‌الدين چلبي افتاد.

حسام‌الدين حسن‌بن محمدبن حسن كه مولانا وي رادرمقدمه مثنوي: مفتاح خزائن عرش وامين كنوزفرش و بايزيزد وقت و جنيد زمان مي‌خواند، آذربايجاني و از اهل اورميه بودوخاندان او به قونيه مهاجرت كرده بودند و حسام‌الدين در آن شهر به سال 622 به وجود آمده بود.

علاوه بر لقب حسام‌الدين و عنواني چلبي، او به ابن‌اخي ترك نيز معروف بوده است، و سبب اين شهرت آنست كه پدران وي ازسران طريقه فتيان وجوانمردان بودند، و چون اين طايفه به شيخ خود اخي مي‌گفتند به نام اخيه يا اخيان مشهور گرديده‌اند.

حسام‌الدين نزديك به سن بلوغ بود كه پدرش درگذشت .پس ازآن با جوانان خودبه پيش مولانا آمدو سر به خدمت اونهادوهرچه داشت به‌دفعات نثارحضرت مولاناكرد.اخلاص وارادت اوبه حدي در مولانا كارگر افتاد كه حسام‌الدين را بر كسان و ياران خود ترجيح داد، و كمتر ازاو جدا مي‌شدودرمجلسي كه چلبي حضور نداشت مولانا گرم نمي‌شد و سخن نمي‌راند.

از مقدمه مثنوي وسرآعازهاي دفترچهارم وپنجم و ششم اين كتاب به خوبي مي‌توان دانست كه حسام‌الدين در پيش مولانا چه مقام بلندي داشته و تا چه حد مورد دلبستگي و عنايت او بوده است .

امااين بارياران مولانا‌كه درطول مدت ارادت به وي مهذب و مؤدب شده بودند ديگر مانندپيش به فرط عنايت مولانا  

به چلبي حسد نمي‌لرد و همه خلافت و جانشيني او را پذيرفتند. در اوايل سال 672 هجري زلزله شديدي در قونيه حادق‌گشت‌وتا چهل روزدوام داشت. مردم سراسيمه به هرطرف مي‌گشتندتا آخر پيش مولانا آمدند كه اين چه بلاي آسماني است؟ فرمودزمين گرسنه است و لقمه چرب مي‌طلبد و در همان اوان عزلي گفت كه اين ابيات از آن است:

            با اين همه مهر و مهرباني             دل مي‌دههدت كه خشم راني

            وين جمله شيشه خانه‌هارا                  در هم شكني به لن تراني

            بالان ز تو پد هزار رنجور               بي تو نزنيد هين تو داني

رحلت مولانا:

درسال672وجودمولانا به ناتواني گرائيد ودر بستر بيماري افتاد و به تبي سوزان و لازم دچار گشت و هر چه طبيبان به مداواي او كوشيدند و اكمل‌الدين و عضنفري كه از پزشكان معروف آن روزگاربودند به معالجت او سعي كردند، سودي نبخشيدتادر روزسكشنبه پنچم ماه جمادي‌الاخر سال672 روان پاكش از قالب تن بدرآمد و جان‌به‌جان آفرين تسليم كرد.

اهل قونيه ازخردوبزرگ درتشييع جنازه‌اوحاضرشدند و حتي عيسويان و يهوديان در ماتم او شيون و افعان مي‌كردند. شيخ صدرالدين قونوي برمولانا نماز خواند و سپس جنازه او ا برگرفته و با تجليل بسيار در تربت مبارك بر سر گور پدرش بهاءالدين ولد به خاك سپردند.

پس از وفات مولانا،علم‌الدين قيصر كه از بزرگان قونيه بود با مبلعي بالغ بر سي‌هزار درهم بر آن شد كه بنائي عظيم بر سر تربت مولانا بسازد. معين‌الدوله سليمان پروانه كه از اميران زمان بود،او را به هشتاد هزار درهم نقد مساعدت كردوپنجاه هزارديگربه حوالت بدو بخشيد و بدين‌ترتيب تربت مبارك كه آنرا قبه خضراء گويند بنا شد و علي‌الرسم پيوسته چند مثنوي خوان و قاري بر سر قبر مولانا بودند.

مولانادرنزد پدرخود سلطان‌العلماء بهاءالدين ولدمدفون است واز خاندان و كسان وي بيش از پنجاه تن در آن بارگاه به خاك سپرده شده‌اند.

بنا به بعضي از روايات،ساحت اين مقبره پيش ازآمدن بهاءالدين ولد به قونيه به نام باغ سلطان معروف بود و سلطان علاءالدين كيقباد آن موضع را به وي بخشيد و سپس آنرا ارم‌باعچه مي‌گفتند.

افلاكي در مناقب‌العارفين مي‌نويسد كه:«افضل‌المتأخرين نجم‌الدين طشتي روزي در مجمع اكابر لزيفه مي‌فرمودند كه در جميع عالم سه چيز عام بوده چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت و خواص مردم مستحسن داشتند: اول‌كتاب مثنوي‌است كه هردومصراع رامثنوي مي‌گفتند،دراين زمان چون‌نام مثنوي گويند عقل به بديهه حكم مي‌كند كه مثنوي مولاناست.دوم:همة علمارا مولانا مي‌گفتند،درين خال چون نام مولانا مي‌گويند حضرت او مفهوم مي‌شود. هركورخانه‌راتربت مي‌گفتند،بعداليوم‌چون يادتربت مي‌كنندوتربت مي‌گويند،مرقد‌مولاناكه‌تربت است معلوم مي‌شود».

پس ازرحلت مولاناحسام‌الدين چلبي جا نشين وي گشت. چلبي يا چالابي كلمه‌اي است تركي به معني آقا وخواجه ومولاي من، واصل آن چلب يا چالاب به معني معبود ومولاوخدااست درتركيه غالبأاين لغت عنوان بر پوست تخت نشينان وجانشينان مسندنشيني مولانا اطلاق مي‌شود حسام ا لدين در683 هجري در گذشت وسلطان ولد پسر مولانا با لقب چلبي جانشين وي گشت .سلطان ولدكه مردي دانشمد وعارفي متتبع بود تشكيلات درويشان مريد پدرش را نظم‌وترتيبي تازه دادوبارگاه مولانارامركزتعلييمات آن طايفه ساخت. پس ازمرگ ودر 710 هجري پسرش اولو عارف چلبي جانشين اوشد. پس ازوي درسال720هجري برادرش شمس‌الدين اميرعالم پيشواي‌دراويش مولويه گشت .وي درسال 734 هجري در گذشت. درزمان اوخانقاه‌هاي فراواني دراطراف واكناف آناطولي براي دراويش مولويه ساخته شد، وبارگاه مولانا به صورت مدرسه‌ومركزتعليمات صوفيان‌درآمدوزيارتگاه اهل معرفت ازترك‌وعرب وعجم گرديد .شمار چلبياني كه پس ازمولانا پياپي برتخت پوست درويشي اونشسته‌اند تا1927 به سي و دو تن ميرسد .دراين اين سال اين بارگاه تبديل به موزه شد وموزه مولانا نام گرفت.(1)

تربت مولانا:

تربيت مولانادرشهر قوانيه است .قوانيه كه اصلاكلمه يوناني است درآن زبان ايكونيومIconium آمده ودرآثار مورخان اثرجنگهاي صليبي به صور ايكونيوم Yconium و كونيوم Conium و استانكونا Stancona ذكر شده است وآن اسلام به شكل قونيه تعريب گرديده است .قونيه كه خودنام ايالتيدرمركز آناطولي است از طرف مشرق به نيغده واز جنوب به ايجل وآنتاليا واز مغرب به اسپرته وافيون‌واز جنوب‌غربي به‌اسكي شهرواز شمال‌به‌‌آنكارا محدوداست مقبره مولانا متشكل ازچندعمارت است كه بعضي ازآنها درعصرسلجوقي وبرخي‌درزمان سلاطين عثماني بناگرديده است .درآنجا تزييناتي از چوب و فلز و خطاطيهاي زيبا و قاليها و پارچه‌هاي قيمتي ديده مي‌شود .مقبره مولانا عبادتگاهي است كه درآن قبور بسياري ازكسان مولاناومريدان او قرار گرفته است.حجرات دراويش و مطبخ مولانا وكتابخانه نيز ملحق به اين بناست ومجموع آن به چندرواق تقسيم مي‌شود كه سبك همه رواقها گنبدي وشبيه يبگديگراست. صورت قبرها يي كه آن مشاهده مي‌شودهمه باكاشي فرش شده باپارچه‌هاي زربفت مفروش گرديده است. برروي صورت قبر پدر مولاناصندوقي‌ازآبنوس‌قرارداردكه‌خودازشاهكاري هنري‌است موزه مولانانسبتاغني است وپرازاشياوآثارعصر سلجوقي وعثماني مي‌باشد اين موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد كوچكي و حجرات درويشان و رواقهايي پراز پارچه‌هاي زربفت وقالي است. بعضي ازاين رواقها به نسخه‌هاي خطي قديم اختصاص داده شده است.

مدخل بارگاه مولانا

نقشه تربت مولانا

مدخل بزرگ تربت مولانا:

بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» مي‌گويند اين بنادر1926 به صورت موزه اشياء عتيقه قونيه درآمدو در1954 موزه مولانا نام گرفت مساحت آن6500 مترمربع است. در طول قسمت غربي آن حجرات درويشان قرار دارد وديگر اطراف آنراديوارهااحاطه كرده است.مدخل موزه بزرگ ياباب درويشان‌ازطرف مغرب به‌سوي حياط موزه باز مي‌شود (شماره1 درنقشه ).درب ديگر به سوي حديقة‌الارواح گشاده مي‌شودكه سابقا گورستان بوده وامروزدروازه خاموشان نام دارد.دري نزديك حياط چلبيان به طرف شمال باز مي‌شود كه به باب چلبي معروف است. مدخل بارگاه مولانا از حياطي مي‌گذردكه بامرمرفرش شده وداراي حوض و فواره و متوضا (وضوگاهي) است كه دورآنرا نرده كشيده ودر وسط آن فواره‌اي اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده استكه ازاطراف آن آب مي‌ريزددرآن طرف صحن حياط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجره‌هايي وجودداشته كه بابرداشتن ديوارهاي بين آن، آنها راتبديل به تالارهاي طولاني كرده وموزه‌اي زيبا ترتيب داده اند كه در آنها كتابهاي خطي بسياروآلات وافرار درويشان و جامه‌هاي ايشان موجود است. دراين موزه قاليچه‌اي به شكل يك صحفه روزنامه ديدم كه از روي يك شماره روزنامه كه در قونيه به بهاي پنج ليره ترك منتشرمي‌شدزردوزي كرده بودند.بربالاي اين قاليچه روزنامه عنوان‌روزنامه‌قونيه چنين‌آمده‌است.(نومرو1)، محل ادارسي آقشهر نسخه سي بش لير، (ده محرم1319) بر بالاي قسمت غربي درب درويشان اين سه بيت به تركي آمده كه مربوط به سلطان مرادخان بن سليم خان است:

                        شي سلطان مرادخان بن سليم‌خان                         يا پوب بوخانقلهي اوردي بنياد

                        اولالر   مولويلر   بونده    ساكن                 اوقونيه هر سحر ورد اوله ارشاد

                        گورب  دل  بو  بناي  ديد  تاريخ                 بيوت   جنت   اسا   اولدي  آباد

كتابخانه‌هايي چنددر گرداگرد رواق مولانا قرار دارد كه از جمله كتابخانه دانشمند شهير و معاصر ترك عبدالباقي گل ـ پينارلي، و ديگر كتابخانه محقق معروف ترك جناب آقاي محمداندر Onder معاون نخست‌وزير و مدير كل اداره و سازمان فرهنگ و هنر كشور تركيه است.

در قرائت‌خانه مولانا (شماره 3 درنقشه) كتابهاي دست‌نويس ومرقعاتي به خط خوش وجود دارد كه آنها را در جعبه آيينه‌هاي بلندگذارده‌اند. ازجمله نسخه‌هايي كه‌درآنجا مشاهده كردم چندنسخه مذهب به قطع‌رحلي‌مربوط به سالهاي 1278، 1288، 1323، 1367،1371ميلادي‌بودكه‌نسخه‌اول‌مقارن با676هجري‌درقديمترين‌نسخ مثنوي‌كه‌به‌خط خطاطي به نام محمدبن عبدالله مي‌باشد. ديگرديوان كبيرمثنوي به قطع رحلي مربوط به سال1366ميلادي و ديوان سلطان ولد مربوط به سال 1323 ميلادي را در آنجا مشاهده كردم.

دربالاي مدخل حرم مولانا به خط خوش نستعليق برروي تابلويي نوشته شده«ياحضرت مولانا».سپس بربالاي مدخل رواقي كه به حرم وارد مي‌شود اين بيت پارسي از ملاعبدالرحمن جامي نوشته شده است:

                        كعبة العشاق آمد اين مقام                   هر كه ناقص آمد اينجا شد تمام

بردولنگه درورودي بارگاه مولانا كه از چوب ساخته شده و به سبك رومي منبت‌كاري گرديده عبارت «سلطان ولد»، و عبارت «الدعاء سلاح‌المومن»، و «الصلاة نورالمومن» نقر گرديده است.

   در نقره‌اي:

ازقرائت‌خانه مي‌توان ازدرنقره‌اي (شمار 4 در نقشه) به بارگاه مولانا واردشد. جناحين اين دربه قسمتهاي چهارگوش تقسيم مي‌شودواز چوب گردواست كه برروي آن روكشي از طلا و نقره كوبيده‌اند. بنا به كتيبه‌اي كه در آنجا موجود است اين در به امر حسن پاشا پسر سوقولو محمدپاشا وزير اعظم دوره عثماني در 1599 ميلادي ساخته شده است.

شبستان بارگاه مولانا:

از در نقره‌اي به تالار مركزي بارگاه مولانا (شماره 5 در نقشه) وارد مي‌شوند كه آنرا «حضور پير»‌خوانند. اين تالار با گنبدهايي پوشيده شده و قبور بسياري برصفه بلندي درآن قراردارد. قبة‌الخضراء يا گنبدسبز مولانا برآن است (شماره 7 درنقشه). اين گنبددرست بالاي قبرمولانا قرارگرفته است. روي‌صفه درطرف چپ تالارزيرطاقديسهايي كه محوطه رابه دوقسمت سماع‌خانه ومسجدتقسيم مي‌كند، شش قبراست كه دردورديف قراردارند. اين قبورمتعلق به خراسانيان ودرويشاني است كه همراه مولانا وپدرش از بلخ به قونيه آمده‌اند. گنبدي كه بالاي قبرمولانا است ازداخل مقرنس و به نام قبه كرسي يا پست قبسي (شماره 9 در نقشه) خوانده مي‌شود. در سمت راست به طرف مقابر بزرگان خراسان وحسام‌الدين چلبي محرابي قراردارد به ارتفاع2 مترونيم كه برروي آن بر زمينه سياه به خط طلايي نوشته شده: «ومن دخله كان آمنا»،ودومترپائين‌تركتيبه‌اي كوچكترازچوب به شكل محراب نهاده‌اندكه برروي‌آن نوشته شده: «شفاء‌الغليل لقاء‌الخليل».

برديوارتربت مولانا تابلويي به خط خوش وجوددارد كه برروي آن نوشته شده: «يا حضرت نعمان‌بن ثابت رحمة‌الله» كه مقصود امام ابو حنيفه است.

قبة‌الحضراء:

قبة‌الخضراء يا گنبد سبز بربالاي رواق مقبره مولانا قرار گرفته است. چنانكه در پيش گفتيم بارگاه مولانا در جايي بنا شده كه سابقاقسمتي ازباغ علاءالدين كيقباد بودكه آنرا به پدرمولانا بخشيد و چون بهاء‌الدين ولد را در آنجا به خاك سپردند آنرا «ارم باغچه» ناميدند. ساختمان اين بارگاه بعد ازوفات مولانا آغاز شد، و در سال 1274 ميلادي مطابق با 673 هجري به پايان رسيد. اين بنا به نقطه گورجو خاتون زن سليمان پروانه، واميرعلاءالدين قيصر، و سلطان ولد، و به دست معماري هنرمندبه نام بدرالدين‌تبريزي ساخته شده بودويك شبستان ويك بام‌هرمي داشت. سپس در حدود سال 1396 ميلادي ابنيه ديگري بر آن افزوده شد. درزمان بايزيد دوم (1481ـ1512) ديوارهاي شرقي و غربي آنرا بر داشته و بناهايي بر آن افرودند و گنبد خضراء را برافراشتند. امروز اين بارگاه بنايي مربع و داراي 25 مترارتفاع است. گنبد اصلي اين بارگاه پوشيده از كاشيهاي لاجوردي است و از آنجهت آنرا گنبد سبز يا قبة‌الخضراء نامند. اين گنبد در پائين به صورت استوانه و در بالا مخروطي كثيرالضلاع است كه بر عرشه آن ميله‌اي از طلاوجقه‌اي هلالي نصب كرده‌اند. اين گنبد به تعداد ائمه اثني‌عشر داراي دوازده ترك است و شباهت بسياري به كلاه صوفيان قزلباش دارد، و ظاهرا معمار آن مردي شيعي مذهب بوده است. سه مناره در طرفين اين گنبد قرار گرفته كه مناره‌هاي چپ متعلق به مسجد سليميه و مناره طرف راست به مسجد كوچك تربت مولانا است.

برديوارشرقي‌زيرپنجره‌گنبدمولاناباخط‌كوفي اين عبارات‌آمده است: «اعوذبالله من‌الشيطان‌الرجيم بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم نقشت‌القبة‌الخضراء في ايام دولة‌السلطان‌المؤيد بتابيد الله‌المستعان بايزيدبن محمدخان علي يدالعبد الضعيف المولوي عبدالرحمن بن محمدالحلبي وانشد في تاريخه هذين‌البيتين :

                        هر كه خدمت كرد او مخدوم شد                       هر كه خود را ديد او محروم شد

زير گنبد، قبر مرمرين مولانا و پسرش سلطان ولد قرار دارد.

قبر مولانا پوشيده ازاطلس سياهي است كه توسط‌سلطان عبدالحميد دوم در1894هديه شده است. براين اطلس آياتي از قرآن با مهر پادشاهي نقش گرديده و خطاط آن حسن سري بوده است. ضريح اصلي مولانا از چوب بود و درقرن شانزدهم آنرا ازآنجا برداشته وبر قبر پدرش بهاءالدين ولد قرار دادند. ضريح بلندمولاناشاهكاري ازمنبت‌كاري دوران سلجوقيان روم است و آن توسط دو هنرمند يكي به نام سليم پسر عبدالواحد وديگري به نام حسام‌الدين محمد پسر كنك كنده‌كاري شده و در پيشاني و پهلو و عقب اي ضريح آياتي قرآني و اشعاري عرفاني از مولانا آمده است.

سماع خانه مولانا

نخست كتيبه‌اي است بر قبر مولانا كه بر آن آية‌الكرسي را نوشته‌اند.

ديگر بر جبهه صندوق قبر مولانا كتيبه‌اي است كه اين عبارات به عربي بر آن نوشته شده است:‌

1ـ بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم و به نستعين والعاقبة‌للمتقين و لا عدوان الي علي‌الظالمين.

2ـ قد صعد من‌زار هذالمرقد و هو مقبل مولانا سلطان علماء‌‌المشارق والمغارب.

3ـ نورالله‌الازهر في‌الغياهب‌الامام بن‌الامام بن‌الامام اسطوان‌الاسلام هادي.

4ـ الانام الي حضرة عزة‌ذي‌الجلال والاكرام موضع معالم‌الدين بعد.

5ـ اندراس آياتها منير مناهيج‌اليقين بعد انطماس علاماتها مفتاح خزائن.

6ـ العرش بحاله مظهر كنوزالفرش بقاله منمم بساتين ضمائرالخلائق بازاهيرالحقائق.

7ـ نور مقلة‌الكمال مهجة صورت‌الجمال قرة‌اطباق احداق‌العشاق محلي اعناق.

8ـ عارفي الآفاق باطواق محبة‌الخلاق محيط اسرارالفرقانيه مدارالمعارف‌الربانيه.

پس ازآن كتيبه‌اي است كه درقسمت پائين آمده و نام عبدالرحمن بن سليم معمار سازنده آن ضريح بر پايان آن آمده است:

1ـ قطب‌العالمين محيي نفوس.

2ـ العالمين جلال‌الحق والمله.

3ـ والدين وارث‌الانبياء والمرسلين.

4ـ خاتم‌الاولياء‌المكملين ذي‌المراتب.

5ـ والمنازل‌العليه والمناقب والفضائل.

6ـ السنيه محمدبن محمدبن‌الحسين.

7ـ البلخي عليه تحية‌الرحمن وسلامه.

8ـ و قد اتتقل قدس‌الله.

9ـ نفسه ور وح رمسه.

10ـ في خامس جمادي‌الآخر.

11ـ سنة اثنين و سبعين و ستمائه.

12ـ هذا ضريح من صنعة.

13ـ عبدالرحمن بن سليم.

14ـ المعمار عفاالله عنه.

در قسمت جلوي صندوق قبر مولانا اين نه بيت از ديوان كبير او يعني ديوان شمس آمده است:

1ـ بروز مرگ چو تابوت من روان باشد                              گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد

2ـ براي  من  مگري  و مگو دريغ دريغ                              بيوغ  ديو  در  افتي  دريغ  آن  باشد

3ـ جنازه‌ام چو  ببيني  مگو فراق  فراق                              مرا  وصال  ملاقات  آن  زمان  باشد

4ـ مرا بگور  سپاري  مگو  وداع  وداع                               كه  گور  پرده  جمعيت جنان  باشد

5ـ فرو شدن چو بديدي بر آمدن بنگر                               غروب شمس وقمررا چرازيان باشد

6ـ ترا غروب نمايد  ولي  شروق  بود                             لحدچوبحس نمايدخلاص‌جان باشد

7ـ كدام‌دانه‌فرورفت درزمين‌كه نرست                           چرا بدنه  انسانيت  اين  گمان باشد

8ـ كدام دلو فرو رفت و پر برون نامد                               ز چاه  يوسف  جان  را   فغان  آمد

9ـدهان‌چوبستي‌ازين‌سوي‌آن‌طرف‌بگشا                          كه هاي وهوي تودرجولامكان باشد

سپس اين ده بيت از قسمت جلوي صندوق آغاز شده و پشت سر اشعار فوق آمده است، و آن ابيات نيز از ديوان كبير مي‌باشند:

1ـ زخاك من اگر گندم بر آيد                                             از آن گر نان پزي مستي خزايد

2ـ خمير و نانوا  ديوانه  گردد                                            تنورش   بيت   مستانه   سرايد

3ـ اگر بر گور من آيي زيارت                                               ترا  خر  پشته‌ام  رقصان  نمايد

4ـ ميابي دف بگورم اي برادر                                         كه در بزم  خدا  غمگين نمايد

5ـ ز نخ بر بسته ودرگورخفته                                             دهان   افيون  آن  دلدار  خايد 

6ـ بدري‌زان‌كفن برسينه بندي                                             خراباتي  ز  جانت  در  گشايد

7ـ زهرسوبانگ‌چنگ‌وچنگ‌بستان                                  ز هر  كاري  بلا  بد  كار  زايد

8ـ مراحق ازمي عشق‌آفريدست                              همان عشقم اگر  مرگم  بسايد

9ـ منم مستي واصل‌من‌مي‌عشق                            بگو از مي بجز مستي  چه آيد

10ـ زبرج‌روح‌شمس‌الدين‌تبريز                          بنزد   روح   من   يكدم  بتابد

در عقب صندوق قبر مولانا در قسمت هلالي و وتر صندوق باز اين ابيات از ديوان كبير آمده است:

1ـ چون جان تو مي‌ستاني چون شكرست مردن                 با تو ز جان شيرين شيرين ترست مردن

2ـ بر دار  اين  طبق  را  زيرا   خليل   حق  را                  باغست و آب حيوان گر آرزوست مردن

                                    3ـ اين سر نشان مردن و آن سر نشان زادن

در دور تا دور قاعده صندوق مولانا ابياتي از جابه جاي مثنوي بر گزيده شده و آنها را دنبال هم نوشته‌اند:

1ـ باز  سلطانم   گشتم   نيكو   پيم                          فارغ از مردارم و كركس نيم

2ـ باز  جانم  باز  صد  صورت  تند                            زخم بر ناقه نه  بر صالح  زند

3ـ حال صالح گر بر آرد يك شكوه                           صد چنان ناقه بزايد  متن  كوه

4ـ چشم دولت سحر مطلق  مي‌كند                                    روح شد منصوراناالحق مي‌كند

5ـ صورت معشوقه‌چون‌شددرنهفت                             رفت‌وشدبامعني معشوق جفت

6ـ جسم ظاهرعاقبت خودرفتنيست                                تا ابد معني بخواهد شادزيست

7ـ آن‌عتاب‌اررفت هم‌برپوست‌رفت                             دوست‌بي‌آزارسوي‌دوست‌رفت

8ـ من شدم عريان ز تن او از خيال                             مي‌خرامم  در  نهايت  الوصال

9ـ كارگاه گنج حق  در  نيستيست                         غره‌هستي‌چه‌داني‌نيست‌چيست

10ـ جمله استادان پي  اظهار  كار                              نيستي جويند و  جاي  انكسار

11ـ لا جرم  استاد  استادان  صمد                               كارگاهش   نيستي   و   لا بود

12ـ هركجااين نيستي‌افزون‌تراست                         كارحق و كارگاهش آن سراست

13ـ نيستي چون هست بالاتر طبق                            بر  همه  بردند  درويشان  سبق

14ـ زانكه كان و  مخزن  سر خدا                             نيست   غير   نيستي  در  انجل

15ـ چون‌نه‌شيري‌هين‌منه‌توپاي‌پيش                                 كان‌اجل‌گرگست‌وجان‌تست‌ميش

16ـ ور ز ابدالي و ميشت شير شد                              ايمن آگه  گرگ  تو سر زير شد

17ـ كيست‌ابدال‌آنكه اومبدل شود                                  خمرش‌از تبديل يزدان خل‌شود

18ـ هست از روي بقاي ذات  او                                نيست‌گشته‌وصف اودروصف هو

19ـ چون زبانه شمع پيش آفتاب                            نيست‌باشد هست باشددرحساب

20ـ مي‌پرد چون آفتاب اندر افق                              باعروس‌صدق‌وصورت‌چون‌تتق       

21ـ انهم  تحت  قباني   كامنون                              جز كه  يزدانشان  نداند  آزمون

22ـ درخور دريا نشدجزمرغ آب                             ختم  كن  و الله  اعلم  بالصواب

در جبهه راست صندوق قبر مولانا دو منبت‌كاري بطورعمودي چهارضلعي درمقابل هم قرارگرفته كه به سبك رومي تزئين يافته و نام صنعتگر آن چنين آمده است: «عمل همام‌الدين محمدبن كنك‌القنوي».

كتيبه‌اي ديگر در مقابل آن است كه بر آن اين عبارت به عربي آمده است: «ان وعدالله حق ولا تغرنكم حيوة‌الدنيا ولا يغرنكم بالله‌الغرور».

كتيبه‌اي در قاعده صندوق قبر مولانا به خط كوفي نوشته شده و اين كلمات از آن قابل خواندن است:

1ـ واحد………….

2ـ عليك باخوان……….. علينا

3ـ ان……………….

………… قلنا اذا اموالك من زمانك

در قسمت جنوبي مرقد مولانا اطاقي ايت مه نام دايره چلبي و اكنون كتابخانه است.

بر روي پنجره‌اي كه آنرا پنجره نياز مي‌خوانند اين اشعار نوشته شده است:

            درها همه  بسته‌اند الا در تو                            تا  ره  نبرد  غريب  الا  بر  تو

            اي دركرم عزت نورافشاني                                    خورشيدو مه‌وستارگان چاكرتو

قبور ديگر:

درمغرب قبة‌الخضراء ونزديك بالا سرمولانا قبركراخاتون زن مولانا جاي دارد كه بر صندوق قبرش چنين نوشته شده است:

1ـ الله‌الباقي.

2ـ انتقلت‌المخدره‌المصوفه ثقية‌الذات.

3ـ مرضية‌الصفات رفيعة‌القدر مشروحة‌الصدر.

4ـ ذي‌الهمة‌العاليه والمناقب‌المعاليه عصمة.

5ـ الدين‌المخصوصه بصفات‌العاملين مريم‌الثاني.

6ـ بحرالمعاني مقبولة‌الحق محمودة‌الخلق والخلق.

7ـ صاحبة مولانا قدس‌الله سره.

8ـ كراخاتون رضي‌الله عنها و ارخلها الي.

9ـ حظائرالقدس اواها من دارالهوان.

10ـ الي جوارالرحمن اخير يوم‌الخميس‌الثالث عشر.

11ـ من شهر رمضان من شهور سنة احدي و تسعون و ستمائه.

صندوق قبر ملكه خاتون دختر مولانا نيز در همانجا جاي دارد و بر آن چنين نوشته شده است:

1ـ الله‌الباقي.

2ـ هذه تربت‌الست‌الزنانيه افتخار مخدرات.

3ـ العالم تاج مستورات بني‌آدم مكله خاتون.

4ـ ابنة سلطان‌المشايخ والعارفين قطب‌الاوتاد.

5ـ والمحققين وارث‌الانبياء والمرسلين.

6ـ جلال‌الحق والملة والدين قدس‌الله.

7ـ سر هما في‌ثاني عشر شعبان سنة‌ثلث و سبعمائه.

مرقد مظفرالدين چلبي امير عالم پسر مولانا (درگذشته در 676) نيز در آنجا قرار دارد كه كتيبه آن چنين است:

1ـ هذه تربة شمس.

2ـ مشارق‌المعالي تاج مفارق‌الاعالي.

3ـ مظفرالدين امير عالم‌بن.

4ـ مولانا سلطان‌المحبوبين جلال.

5ـ الحق والدين محمدبن محمدبن الحسين.

6ـ البلخي قدس.

7ـ الله سر هم نقله من دارالغرور.

8ـ الي‌دارالسرور في سادس جمادي.

9ـ الاول سنة ست و سبعين.

10ـ وستمائه غفرالله لهم.

ديگر قبر جلاله خاتون نوه مولانا كه بر كتيبه صندوق قبرش چنين نوشته شده است:

هذه قبر الست

الزاهدة الدار الطاهرة

جلاله خاتون حفيدة سلطان

العلماء والمحققين جلال‌الملة

والدين قدس‌الله روحهما

في عرة محرم سنة اثني و ثمانين و ستمائه

ديگر صندوق قبر ملكه خاتون دختر قاضي تاج‌‌الدين كه در سال 730 كشته شده قرار دارد و كتيبه آن چنين است:

الله الباقي

انتقلت الست المحرحومة المظلومة السعيدة

الشهيدة مقتولة الاولياء تاج‌المخدرات افتخار

المستورات ملكه خاتون نور الله ضريحها

ابنة اقضي القضاة مولانا تاج‌الملة والدين

ادام‌الله فضائله من دارالعرور الي دارالسرور

ليلة‌الاربعاء سادس عشر جمادي‌الاخر سنة ثلثين و سبعمائه

بالاخره قبر حسام‌الدين چلبي است كه بر صندوق قبرش چنين آمده:

1- هذه تربة شيخ‌المشايخ قدوة العارفين امام

2- الهدي واليقين مفتاح خزائن العرش امين كنزالفرش

3- جنيدالزمان بايزيد الدوران ابوالفضائل ضياءالحق

4- حسام‌الدين حسن‌بن محمدبن الحسين المعروف باخي ترك

5- رضي‌الله عنه و عنهم الارموي الاصل بماقال اميست كرديأ

6- واصبحت عربيأ قدس‌الله روحه في تاريخ يوم‌الاربعاء

7-في ثامن عشرمن شهر سغبان سنة ثلث و ثمانين و ستمائه

ديگر صندوق قبر نوه حسام‌الدين چلبي (درگذشته در 747) است كه بر كتيبه آن چنين آمده است:

انتقل من دارالفناء الي دارالبقاء

حسام‌الدين حسن‌بن صدرالدين محمد

بن‌چلبي حسام‌الحق والملة والدين نورالله

مضجعهم في يوم السبت التاسع و العشرين

شوال سنة سبع و اربعين و سبعمائه

قبورعده‌اي چلبيان كه ازخويشان مولانابودندودختران ايشان نيز درمعرب قبةالخضراء قرار دارد(شماره 8 در نقشه).به طرف مشرق قبةالخضرا قبور ذيل مشاهده مي‌شود:

بهاءالدين ولد پدر مولانا كه در عقب صندوق قبر مولانا قرار داردوبرروي صندوق قبرش اين كتيبه نوشته شده‌است:

الله الباقي

هذه تربة مولانا و سيدنا

صدرالشريعة منبع الحكمه

محي‌السنة قامع‌البدعه و قدوة

العالم العالم‌العامل الرباني سلطان العلماء

مفتي‌الشرق و الغرب بهاءالملة والدين

شيخ‌الاسلام والمسلمين محمدبن

الحسين‌بن احمد البلخي رضي‌الله عنه و عن

اسلافه توفي في ضحوة يوم‌الجمعه الثامن

10-  غشر شهر ربيع‌الاخر سنة ثمان عشرين و ستمائه

شيخ صلاح‌الدين زركوب(درگذشته در 657)كه در بالاي صندوق قبرش چنين نوشته شده:

الله الباقي هذه تربة شيخنا

شمس‌العارفين علم‌الهدي و اليقين ملك‌الابدال كامل‌الحال و

القال امن‌القلوب الطالب المطلوب نورالله الاعظم برهان القوم

سلطان البصيرة طاهرالسيرة والسرة بحرالاسرار الالهيه ترجمان الرموز

لعيبة امام‌التقوي محرم عرائب‌النجوي بايزيدالعصر جنيدالزمان

صلاح‌الحق والدين ابوالمفاخر فريدون‌بن ياعيبسان

القونوي الذهبي قدس‌الله سره في عرة شهرالمحرم سنة سبع و خمسين و ستمائه

شيخ كريم‌الدين بكتيمور‌اوعلو يكي از‌مريدان مولانا كه استاد‌سلطان ولد‌بود(درگذشته در691)كه بر كتيبه صندوق قبر او چنين آمده است:

هذه تربة الشريفة فخرالاصحاب العارفين

الفائق‌العاشق والصادق شيخ كريم‌الدين

ابن‌الحاج بكتيمور المولوي رجمةالله عليه

قي تاريخ شهر ذي‌الحجة سنة احدي و تسعين و ستمائه

ديگر علاءالدين چلبي پسر مياني مولانا(درگذشته در660)است كه بر كتيبه صندوق قبر او چنين نوشته شده است:

الله الباقي هذه تربة

الصدر المرحوم علاءالدين محمدبن شيخ‌المشايخ

سلطان‌العلماء والعارفين جلا‌الحق والدين محمد

ين‌محمدبن الحسين البلخي افاض‌الله بركاته

علي‌المسلمين و خصص ولده بمزيد كل عناية

اواخر شوال سنة ستين و ستمائه

دسگر شمس‌الدين يحيي برادر مادري(فرزند خوانده)مولانا است كه كتيبه صندوق قبر او چنين است:

تربة امير شمس‌الدين يحيي

بن‌محمد شاه برادر مادري يا او

لاد مولانا قدس‌الله سره العزيز

در تاريخ هفتم ربيع‌الاخر سنه اثني و تسعين و ستمائه

ديگر قبور نجم‌الدين فريدون سپهسالار ،و اولو عارف چلبي ،وبيوك زاهد چلبي،و شمس‌الدين عابد چلبي ، و واجد چلبي پسر سلطان ولد و ديگر چلبيان و ساير دختران ايشان است.

رويهم 65 صورت قبر در بارگاه مولانا وجود دارد كه بالاي قبر مردان عمامه‌اي گذاشته‌اند،ولي قبر زنان بدون عمامه است.دورمقبره مولاناشمعها وشمعدانها واشياء نفيس نهاده‌اندكه همه آنها توسط مشتاقان و هشاق زيارت آن بزرگوار تقديم شده است.مقبره مولانا در قرن شانزدهم توسعه يافت و سماع‌خانه و مسجد كوچك به آن افزوده گشت.

سماع‌خانه:

سماع‌خانه ياتالاررقص‌درويشان‌درطرف شمال قبةالخضراء(شماره10در نقشه)واقع شده است،اين رواق‌دركنار‌مسجد كوچكي‌است‌كه‌درقرن شانزدهم‌درزمان سلطان سليمان قانوني‌شده است.ديوارهاي مركزي سماع‌خانه با‌تخته پوشانيده

شده،درطرف شمال ومشرق آن شاه‌نشينهايي براي مردان وزنان تماشاگرو موزيك‌نوازان ساخته‌اند.نقش‌ونگار كتيبه‌ها ونقوش سقف توسط‌محبوب افندي كه از خوشنويسان قونيه بوده در 1888 به عمل آمده است،واو همان كسي است كه مرقع يا حضرت مولانا را كه بر سر در مدخل قرار دارد  نوشته .در اين رواق هجده بيت از اولين ابيات مثنوي بر زواياي آن نوشته شده،و بر ديوار سماع‌خانه كلاه وكرته(پيراهن)وقالي وقاليچه نصب شده است.دريكي از شاه‌نشينها فرشي كه نقش مرغ دارد در حدود 5×5ر2 متر از قرن پانزدهم ميلادي باقي است و معروف به قالي «اوشاق قوشلو» مي‌ابشد كه در شاه‌نشين پائين كه در اطراف آن است نقشي كثيرالاضلاع ديده مي‌شودكه در وسط آن دايره‌ايست كه برزمينه آبي خط سفيددردورتادور آن دايره در پشت سر هم نوشته شده است :«يا عالمأ بحالي.». دور تا دور بالاي همين‌رواق‌نام‌ائمه اثني‌غشر بدين‌صورت‌آمده‌است:«يا حضرت امام غلي، ياحضرت امام حسن،ياحضرت امام حسين، يا حضرت امام زين‌الغابدين، يا حضرت امام محمدباقر، يا حضرت امام جعفرصادق، يا حضرت امام موسي‌الكاظم، ياحضرت امام رضا، ياحضرت امام محمدالتقي، يا حضرت امام غلي‌النقي، يا حضرت امام حسا‌العسكري، يا حضرت امام‌صاحب‌الامر»،ودروسط آنهاجابجاچنين نوشته شده‌است:«ياحضرت جلال‌الدين رومي، يا حضرت شمس تبريزي، ياحضرت سلطان ولد،يا حضرت شيخ‌حسام‌الدين ». در مدخل سماع‌خانه طرفهايي از شيشه مربوط به قرن چهاردهم و قنديلهاوشمعدانهايي ازدوره مملوكان و قرن پانزدهم و هفدهم كه دوره عثمانيها است به نظر مي‌رسد. يكي از آنها چراغي روغني وديگراسباب اشپزخانه واشياء منبت‌كاري وساخته شده ازچوب مربوط به عصر سلجوقي است. يكي از آنها رحل قرآني است كه توسط جمال‌الدين مبارك به بارگاه مولانا هديه شده و به سبك رومي تزئين يافته است.

آلات موسيقي:

محلي درسماْ‌خانه به نمايشگاه آلات موسيقي اختصاص داده شده است. اين آلات موسيقي عبارتند: ازني،رباب، دف (دايره)، تنبور، كمانچه، كمان، تار.

لباسهاي مولانا:

در جعبه آيينه‌هايي كه دروسط وكنارسماع‌خانه گذاشته‌اند، لباسهاي مولاناوشمس‌الدين تبريزي وسلطان ولد ملاحظه مي‌شود. بعضي از اين البسه از كتان و بعضي از ابريشم و پارچه‌هاي ديگر است.

بنا به منابع قديم، مولاناكلاه قهوه‌اي رنگ روشن برسرمي‌گذاشت وبرآن دستاري ملون مي‌بست، ولباده‌اي به رنگهاي مختلف مي‌پوشيد و پيراهن و قبايي بر تن مي‌كرد. مولانا مردي بلند بالاوباريك اندام و رنگ پريده بود. لباسهائي كه از او باقيمانده مناسب وصفي است كه از قدو بالاي او كرده‌اند. عمامه مولانا و شبكلاه او كه «عرقيه» نام دارد در اين موزه نگهداري مي‌شود. بعلاوه كلاهي ازشمس‌الدين تبريزي و قبايي از سلطان ولد، و لباده‌اي از اطلس سبز از او در اين موزه وجود دارد.‌

وجد سماع:

سماع به فتح سين به معني شنوايي و هر اواز كه شنيدن آن خوشايند است مي‌باشد، سماع در اصطلاح صوفيه حالت جذبه واشراق وازخويشتن رفتن وفنا به امر غير ارادي است كه اختيار عارف تأثيري در ظهور آن ندارد. ولي بزرگان صوفيه ازهمان دوره‌هاي قديم به‌اين نكته پي بردندكه گذشته ازاستعداد صوفي وعلل ومقدماتي كه اورابراي منجذب شدن قابل مي‌سازد وسايل عملي ديگري كه به اختيارواراده سالك است نيز براي ظهورحال فنامؤثر است. بلكه براي پيدايش «حال» و «وجد» عامل بسيار نيرومندي شمرده مي‌شود. از جمله موسيقي وآوازخواندن ورقص است كه همه آنها تحت عنوان «سماع»‌در مي‌آيد. صوفيه مي‌گويند سماع حالتي درقلب ودل ايجاد مي‌كند كه «وجد» ناميده مي‌شود و اين وجد حركات بدني چندي بوجود مي‌آورد كه اگراين حركات غيرموزون باشد «اضطراب»‌واگرحركات موزون باشد كف‌زدن و رقص است.

رقص درنزد مولويه اهميت خاص داشته، خود مولانا حتي دركوچه وبازارهم بسا كه با اصحاب به رقص در مي‌آمد. چنانكه يك باردربازارزركولان اين حالت بروي دست داد و گويند حتي جنازه صلاح‌الدين زركوب را نيز به اشارت مولانا با رقص و رف به قبرستان بردند.

افلاكي درمناقب‌العارفين دراينباره چنين مي‌نويسد: در آن غلبات شور و سماع كه مشهور عالميان شده بود از حوالي زركوبان مي‌گذشت مگرآوازضرب تق‌تق ايشان به گوش مباركشان‌رسيد.ازخوشي آن ضرب شوري عجيب در مولانا ظاهر شد وبه چرخ درآمد، شيخ نعره‌زنان ازدكان بيرون آمد وسردر قدم مولانا نهاده وبيخود شد…….. وبه شاگردان دكان اشارت كردكه اصلاايست نكنند ودست از ضرب باز ندارند تا مولانا از سماع فارغ شود. همچنان از وقت نماز ظهر تا نماز عصر مولانا در سماع بود، از ناگاه گويندگان رسيدند و اين غزل آغاز كردند:

يكي گنجي پديد آمد در آن دكان زركوبي               زهي صورت زهي معني زهي خوبي زهي خوبي

بر ديوار سماع‌خانه مولانا اين دو بيت شعر آمده است:

            در وقت سماع معده را خالي دار                    زيراچو تهي است مي‌كند ناله زار

            چون پركردي شكم زلوث بسيار                      خالي ماني ز دلبر و دست و كنار

بر ديوار ديگر آن رواق چنين آمده:

            سماع آرام  جان زندگان است                              كسي داند كه اورا جان جان است

            خصوصاحلقه‌اي كاندرسماعند                                    همي گردند و كعبه در ميان است

از حسن اتفاق در سفراخيري كه براي شركت دركنگره هفتصدمين سال مولانا از15 تا 17دسامبر1973 درتركيه بودم توفيق ديدن مجلس سماعي را كه دردوشنبه 17 دسامبر از ساعت 9 تا 5/11 بعدازظهر در محل استاديوم سر پوشيده قونيه در حضور رئيس جمهوري و عده‌اي از رجال تركيه بر پا شده بود يافتم.

مجلس سماع با خواندن آياتي از كلام‌الله مجيد آغاز شد. سپس ني‌زني ماهربه زدن ني مشغول گشت. پس از اركستر مخصوص در محل خود شروع به نواختن كرد. ناگهان چهل تن ازدراويش مولويه به مجلس وجد وسماع در آمدند. مرشد و نايب او و صوفيان به نظم و ترتيب خاصي به صف بازوصف جمع پرداختند. صوفيان جزمرشدكه عمامه‌اي بر سر و نايب او كه به دور كلاه نمدين دستاري سپيد پيچيده بود، همه كلاه‌هاي نمدين بلندي بر سر و قبا و دامني سفيد بر تن داشتند. كمر همه ايشان با شالي بسته شده بود. سپس همه صوفيان جزمرشدونايب او در يك صف قرار گرفتند و مرشد و نايب او در جانبي ايستادند. در آغاز نايب مرشد دست مرشد را بوسيده و مرشد هم صورت او را بوسيد، و نايب در كنار مرشد جاي گرفت. پس از آن يكايك صوفيان دست مرشد و نايب اورا بوسيده در كنار آندو مي‌ايستادند و آندو نيز صورت آنان را مي‌بوسيدند. بدين ترتيب هر يك دست مرشد و نايب او و صوفيان را در كنار او ايستاده بودند بوسيده ودرصف جاي مي‌گرفتندتا همه ايشان اين سنت را به جاي آورده دريك صف قرار گرفتند. پس از آن آهنگ سماع نواخته شد و مرشد اجازه وجد و سماع داد و صوفيان دست‌افشان و چرخ‌زنان بناي رقص و سماع را گذاردند و دور خود مي‌چرخيدند و ئامنهاي بلند به سرعت با ايشان مي‌چرخيد و دايره‌اي را تشكيل مي‌داد. تنها از اين جمع مرشد و نايب او بودند كه نمي‌رقصيدند و ناظر رقص دسته‌جمعي ياران خود بودند.

رقص صوفيان

مسجد مولانا:

در مغرب سماع‌خانه مسجد كوچكي قرار گرفته كه دو مدخل دارديكي از طرف بارگاه مولانا و ديگري از جانب در چراغ. مدخل عمومي مسجد از طرف مغرب است و به طرف حياط باز مي‌شود. در جلوي مدخل رواقي است كه با چهار گنبد پهن بر روي سه ستون مرمرين قرار گرفته است.

در مسجد مولانا نسخ خطي قرآن و كتابهاي ديگر فراوان به چشم مي‌خورد. اين كتابهااغلب مذهب و داراي مينياتور مي‌باشند. يكي از آنها كه قابل ذكر است كتاب فضولي به نام «حديقة‌السعداء» و ديگر دو ديوان قديمي حافظ مربوط به قرن شانزدهم وهيجدهم مي‌باشد. ازآثارنفيس‌اين موزه آلبومي است كه «تصويرعلي عثمان» نام داردودرآن صورت سي ويك سلطان عثماني ديده مي‌شودكه آخرين آنها سلطان عبدالمجيدمي‌باشد. نسخه‌هاي‌فارسي وعربي به خطهاي مختلف در اين موزه فراوان است.

در سمت جنوبي اين مسجد قاليچه‌ها و قاليها و گليم‌هاي نفيس بر ديوار آويخته است كه مربوط به قرن پانزدهم و شانزدهم و هفدهم و هيجدهم ميلادي است. يكي از آنها قاليچه سجاده مولانا است كه از ابريشم بافته شده و نقش رومي دارد و روي آن به خط عربي نوشته شده است «الله‌اكبر». گويند اين قاليچه را علاءالدين كيقباد به عنوان هديه عروسي در 1227 ميلادي به مولانا داده است. ازچيزهاي جالب اين مسجدتسبيحهاي دانه درشت براي ذكر صوفيان است كه بعضي از آنها به 999 دانه مي‌رسد و جنس آنها از چوب گردو است. يكي از آنها متعلق به اولوعارف چلبي نوه مولانا بوده است.

مطبخ مولانا:

در پشت رواق، مطبخ مولانا قرار دارد كه اين شعر تركي را بر ديوار آن نوشته‌اند:

مطبخ منلاده طبخ ايله وجودين و ارنين                  عشقله گل خدمت ايله يار نور ايتسون سنه(2)

يعني: در مطبخ مولانا وجود خود را بپز و بيا و به عشق خدمت كن تا يار ترا نوراني سازد.

در مطبخ مولانا اسباب طبخ و آلات مطبخ از مس و نقره زياد است. از جمله يك دست بشقاب و قاب نقره وجود دارد كه از زمان سلاطين عثماني به جاي مانده است.

(پاورقي)

1ـ رجوع كنيد به: فروزان‌فر: زندگي مولانا جلال‌الدين محمد، طبع دوم: شبلي نعمان: سوانح مولوي رومي، ترجمه فخرداعي گيلاني، تهران 1332، ص2 ـ22: ادوارد براون: تاريخ‌الدب في ايران من‌الفردوسي الي‌السعدي، قاهره1954، ص 654ـ 658: دكتر محمدجواد مشكور: اخبار سلاجقه روم، طبع تهران 1350، ص114ـ 157: شمس‌الدين افلاكي: مناقب‌العارفين، تركيه 1959، ومنقولاتي ازآن دراخبار سلاجقه روم ص498ـ 508: رساله فريدون بن احمد سپهسالار دراحوال مولانا جلال‌الدين، طبع تهران1325، ومنقولاتي ازآن در اخبار سلاجقه روم، ص 509ـ 514، ولدنامه: مثنوي سلطان بهاءالدين شمس‌الدين سامي:‌قابوس تركي، استانبول 1317 هجري ص 514 ماده چلبي.

Talbot Rice. The Seljuks in Asia Minor , London  1961 , P. 122 – 124.

 2ـ براي اطلاع از ديگر آثار و كتيبه‌هاي تركي، رجوع شود به كتاب «قونيه شهر مولانا»‌تأليف ايران‌شناس و ايران‌دوست جناب آقاي محمد اوندر معاون نخست‌وزير و مدير اداره كل فرهنگ و هنر تركيه:

Mehmet ِ nder Mevlâ na Sehri Konya , Ankara , 1971.

و كتاب مولويان‌يس از مولانا تأليف دانشمند معروف ترك آقاي گلپينارلي:

A. Golpinânâ , and  Sonra , Mevlevilik , Istanbul , 1953.