حكيميان، ابولفتح. “شاهزادگان سخن‌پردازايران“. دوره 12، ش149 (اسفند 53): 9-19.

 

خلاصه: واژه‌هاي طبي وعلمي كه ابن‌سينا در تاليفات به زبان فارسي خود بكار برده است.

شاهزادگان سخن پرداز ايران

دكتر ابولافتح حكيميان

مقدمه و تكمله

پس از درج مقالة «شاهان سخن پرداز ايران» در رهگذاري به ديوان اشعار ناصرالدين شاه قاجار برخوردم و سخت دچار تأسف شدم كه چگونه درمقالة پيشين ازين پادشاه، يادي نرفته است؟ به اين ملاحظه مترصد بودم ضمن تحرير مقالة حاضر، از آن پادشاه نيز يادي كنم و بخشي از اشعارش را به عنوان «تكلمه» ذيل مقالة «شاهزادگان سخن پرداز .. » بياورم.

در جستجوي نام كساني از ملكزادگان ايران به  اين نتيجه رسيدم كه پيش از تيموريان، تعداد كساني ازين طبقة والا، كه به شعر و شاعري تمايلي نشان داده اند بسيار اندك و برعكس، در سه دوران تيموري، صفوي و قاجار تعداد آنان سخت روزافزون است تا آنجا كه حسب الحال و آثار هر دوره به تنهائي محتواي يك جُنگ يا تذكره اي غني و پرسخن تواند باشد. با اين ملاحظات، در تحرير مقالة حاضر به خاطر آنكه مبادا طول كلام، ابهت و لطافت سخن صاحبان تراجم را از بين ببرد تنها به معرفي گروهي از آنان، مبادرت ورزيد و جويندگان و علاقمدنان را به مطالعة تذكره هايي كه جاي جاي در متن ياد ميشود حوالت داد.

در برخي تذكره ها، شرح احوال و آثار شاهزادگان، برحسب سن و مقام و در پاره اي ديگر به ملاحظة حروف الفبايي آمده اما آنچه جالب نظر است به كار گرفتن عنوان «ميرزا» پيش يا پس از نام شاهزادگان ايراني است كه در تمام سه دوران مزبور، مرسوم ومعمول بوده است نهايت جاي اين كلمه در دو اثر گرانسنگ برهان قاطع و فرهنگ رشيدي كه هر دو تقريباً به يك زمان و در دوران سلطنت شاهان صفوي صورت تأليف يافته خالي است.

همچنين عنوان «نواب» كه از : القاب شاهزادگان چه پسران و چه دختران عهد صفويه و قاجاريه است قبل از نام جمعي از آنان در تذكره ها آمده و درضمن اين مقاله ساقط شده است.

اينك مقاله خود را با قابوس بن وشمگير گرچه نه به شاعري بل به كتابت و دبيري اشتهار دارد آغاز و توفيق همگان را آرزو ميكنيم.

آل زيار

امير قابوس:

شمي الدين ابولامعالي قابوس بن وشمگير بن زيار هفتمين حكمران آل زيار در نواحي گرگان و طبرستان و داماد سلطان محمود غزنوي بود. وي صاحب قابوسنامه شاهكار ادبي قرن چهارم هجري و در وفاي به عهد، جوانمردي و گذشت، يگانة روزگار بود. صاحبان تذكره ها عموماً او را صاحب خطي شناخته و شناسانده اند كه قلم نسخ بر دفتر كمال خطاطان ميكشيد و از همين راه بود كه چون چشم صابح بن عباد به خط وي افتاد گفت: هذا خط كاووس ام جناح طاووس؟ ابيات زير نخستين در لباب الالباب و دومين در آتشكدة آذر بيگدلي ازو به نظر رسيد:

من پيش دل نيارم آز و نياز را

كاندر جهان سراسر آزست يا نياز

تا هم بدان گذارم عمر دراز را

من بست چيز را ز جها ن برگزيده ام

شطرنج و نرد وصيدگه ويوزوباز را

شعر و سرود و رود و مي خوشگوار را

اسب و سلاح و خُود ودعاونياز را

ميدان و گوي و بارگه ورزم و بزم را

*     *       *

پيچ و گره و تاب وخم وبندو شكن

شش چيز در آن زلف تو دارد مسكن

عشق وغم ومحنت،الم ورنج وحزن

شش چيز دگر در دل من كرده وطن

غزنويان

محمدبن محمود غزنوي:

پس از مرگ سلطان محمود غزنوي دو پسر وي امير مسعود و امير محمد به ترتيب در اصفهان و جورجانان بودند . هنوز ايامي چند از مرگ پدر نگذشته بودكه برسر پادشاهي بين دو برادر اختلاف افتاد و اين ماجرا به شكست و دستگيري امير محمد انجاميد. صاحب آتشكده گويد: «سفر دوم كه سلطان به عزم هند حركت كرد او در غزنين وليعد شد. گويا معشوقه اش در آب غرق شده اين رباعي در مرثية وي فرموده است»:

عيش من شده است سخت ناخوش بي تو

رفتي و دل خسته مشوش بي تو

تو در آبي و منم در آتش بي تو

تو رفتهاي و آمده من بي تو به جان

آل مظفر

سلطان ابويزيد:

امير مبارز الدين محمد صاحب پنج فرزند پسر بودكه با بزرگترين آنان شاه شجاع ضمن مقالة «شاهان سخن پرداز ايران» آشنا شديم . سلطان ابويزيد كوچكترين آنان بود وي به سال 757 به دنيا آمد و در سال 791 وفات يافت. صاحب جامع التواريخ حسني آورده است كه وي شجاع و خوب منظر و به كمالات آراسته بود. رباعي زير ازوست:

وانرا به دو حرف مختصر خواهم كرد

از واقعه اي ترا خبر خواهم كرد

با مهر تو سر ز خاك برخواهم كرد

با عشق تو درخاك نهان خواهم شد

 

كلمة سلطان كه پيش از اسم شاهزاده آمده جزء اسم اوست .

بنوكيا

خان احمد خان گيلاني:

وي پسر سلطان حسن ثاني از سلسلة حكمرانان كار كياست كه در تاريخ از آنان به نام بنوكيا ياد كرده اند و از قرن هشتم تا دهم در گيلان فرمانروائي داشتند. ابيان زير ازوست:

هزار طعن ز مردم شنيده خواهم رفت

برون ز كوي تو با خون ديده خواهم رفت

كه پشت دست به دندان گزيده خواهم رفت؟

به پايبوس تو چون آمدم چه دانستم

 

*      *      *

چشم پرخون مرا بيند واز خون گذرد

قاتل من چو به سوي من محزون گذرد

*      *      *

او تصور ميكند كزوي شكايت ميكنم!

بدگماني بين كه با هركس حكايت ميكنم

 

عهد تيموري

خليل سلطان

صاحب تذكرة روضه السلطان ذيل « اولاد امير تيمور گوركان كه به شعر ، ميل فرموده اند» نويسد: وي «ولد ميرانشاه ميرزا و بغايت خوش طبع و ظريف و نكته گذار بوده و هميشه در مجلس او خوش طبعان حاضر   بوده اند و خود نيز شعر را پخته ميگفت». هنگاميكه سلطان احمد از غرور و جاه و كثرت سپاه خود قطعه اي به نظم پرداخت و براي امير تيمور فرستاد، تيمور سخت متغير گشت و از روي تأسف گفت: چه بودي كه مرا نيز قابليت نظم بودي تا پاسخي به او ميدادم. آنگاه فرمودكه : «از فرزندان ما هر كدام توانند جواب گفته روان سازند. خليل سلطان حسب الفرمان اين قطعه را گفته فرستاده:

كار بزرگ را نتوان كرد مختصر

گردن بنه جفاي زمان را و سر مپيچ

چون صعوه خردباش و فروريز بال وپر

سيمرغ وار ار چه كني قصد كوه قاف

تا در سرت دگر نشود صدهزار سر»

بيرون كن از دماغ، خيال محال را

اُلُغ بيك ميرزا

وي فرزند شاهرخ و نبيرة امير تيمور گوركان بود.امير عليشير در كتاب تذكره الشعراء ، پيرامون وي نوشته است كه: پادشاه دانشمند بود و كمالات بسيار داشت از آن جمله، كلام الله را به هفت قرائت حفظ كرده بود و علم هيئت و رياضيات را خوب ميدانست چنانكه زيج نوشته و رصد بسته است و زيج او شايع. اين مطلع ازوست:

شوخي مكن كه چشم بد اندر كمين تست

هر چند مُلك حسن، به زير نگين تست

بابِر قلندر

وي فرزند بايسنقر ميرزا و شاهزاده اي درويش صفت، صاحب خُلق خوش، طبع كريم، همت عالي و خوي شاهانه بوده است. گويند روزي در پيش او گفتند كه حاتم، خانه اي مشتمل بر چهل در ساخته بود و اگر سائلي از همه درها برآمدي، حاتم، او را نوازش و احسان فرمودي، بابر ميرزا پاسخ داد: «در اول در، چندان چيز بايستي داد كه به ديگر درش احتياج نيم افتادي». بابر ميرزا داراي طبعي لطيف بود و اين غزل او در عصر خود، شهرة خاص و عام بود:

آنكو دم از قبول نفس ميزند ني است

در دور ما زكهنه سواران يكي مي است

دارا نداشت هرگز و كاووس را كي است؟

اين سلطنت كه ما ز گداييش يافيتم

كز گوشهاش دود دل  خلق در پي است

داني كمان ابروي خوبان سيه چراست؟

سوداي كفر و كافري وآنچه در مي است

دارد به زلف او دل زناربند ما

ليلي وقوف يافت كه مجنون درين حي است

بابر، رسيد نالة زارت به گوش يار

 

ابيات زير هم ازوست:

آنرا مگوي دل كه كم از سنگ خاره نيست

هر دل كه واله رخ آن ماهپاره نيست

اينجا بغير كشته شدن هيچ چاره نيست

گفتم بتا چه چاره كنم در غم تو؟ گفت:

بابر، به عيش كوش كه عالم دوباره نيست

نوروز و نوبهار و مي و دلبران عيش

سلطان حسين ميرزا:

وي فرزند سلطان منصوربن بايقرابن عمر شيخ بن تيمور بود. مؤلف روضه السلاطين گويد: «در كار سلطنت آن حضرت، فضلا و هوشمندان تاريخ، دويست نامه نوشته اند و در ميان اهل عالم اظهر من الشمس است از اشعار آن حضرت، اين غزل را درين اوراق، بر سبيل تيمن آورديم و اين را در محل پيري گفته است:

آن خيالي گشته وزين يك كماني مانده است

از غم عشقت مرا ني تن نه جاني مانده است

چون كمانم پي به روي استخواني مانده است

با قد خم گشته در هجران آن ابرو كمان

هر يكي از ناوك آن مه نشاني مانده است

داغهاي استخوانم بين چو خال كعبتين

خاك گشته چشم و سر بر آستاني مانده است

اي كه ميجويي نشانم گرد كوي نازنين

مست و سر در سجدة زيبا جواني مانده است

چون «حسيني» بازخواهم خويش را پيرانه سر

ابوبكر ميرزا:

ابوبكر ميرزا نبيرة شاهرخ و در حسن جمال و فضل و كمال بي نظير بود. دولتشاه سمرقندي در تذكره الشعرا آورده است: كه چون رعايا و سپاه ذره وار هواداران و دولتخواهان خورشيدي فلك شهرياري بودند الغ بيك ميرزا از كار سلطنت انديشه كرد و او را به عهد و سوگند غلاظ و شداد فريفته بدست آورد و بعد از آن به گوگ سراي در حصار سمرقند فرستاد تا به سراي عقبي فرستند و او اين رباعي را گفته به خدمت  الغ بيگ ميرزا فرستاد:

صدگونه وفا و ناز پيش آوردي

اول كه مرا به دام خويش آوردي

بيگانگي تمام پيش آوردي

چون دانستي كه دل گرفتار تو شد

سلطان محمود ميرزا:

وي فرزند سلطان ابو سعيد ميرزا بوده و بواسطة آنكه همواره با كفار، محاربه و مقاتله ميكرد در ماوراءالنهر او را «محمود غازي» ميگفتند. مؤلف روضه السلاطين گويد: «اكثر بلاد ماوراءالنهر و بدخشان در تحت لواي اومرفه الحال بود و هميشه رأي فضيلت و آراي اش به تربيت  اهل فضل وكمال، توجه مينمود و شعراي سحر گستر وفضلاي هنرپرور لايزال، مجلس فردوس مثال او را از نتايج فكر سحار و جواهر اشعار، مزين ميداشتند و او نيز گاهي از لطاف طبع، به نظم ميل ميفرموده و «ظلي» تخلص ميكرده و اين مطلع ازوست:

پيش چشم اهل بينش تودة خاكستر است

گنبد گردون كه خشتي نقره و خشتي زر است

 

بايقرا ميرزا:

او برادر بزرگ سلطان حسين ميرزا بود و مدتي مديد در قبه الاسلام بلخ به امارت نشست. امير عليشير نوائي در مجالس النفايس آورده است كه بايقرا ميرزا «بمردم جز تواضع و اخلاق حميده ننموده و در نظم نيز طبعش خوب بود واين مطلع ازوست:

وزين تجلي او گشته جان ما شيدا

زهي تجلي حسن تو در جهان پيدا

سلطان مسعود ميرزا:

ولد سلطان محمود ميرزا است و بعد از پدر، قايم مقام شد و آخر الامر از انقلاب زمان به خراسان آمد و در ملازمت سلطان حسين ميرزا به شرف فرزندي رسيد و  گوهر خزانة سلطنت به او نامزد گرديد. اما تا باز چه انديشه به  خاطر او راه يافت كه بي رخصت آن حضرت، پنهاني به ديار خود شتافت و آنجا امير خسرو شاه كه از امراء پدر او بود او را گرفته ميل در چشم جهان بين كشيد و او در آن محل اين رباعي را خواند:

چشم بد ايام، ز چشمم بربود

نوري كه عيار ديدة روشن بود

افسوس كه افسوس نميدارد سود

فرياد كه فرياد به جائي نرسيد

بيت زير را نيز در همان واقعه گفته است:

از طالع «مسعود» ، فلك «قطع نظر» كرد

تا نشتر غم چشم مرا زير و زبر كرد

 

ميرزا ثاني (عادلي):

همانگونه كه ضمن مقالة پيش (شاهان سخن پرداز ايران) اشارت رفت «عادلي» تخلص شاه اسماعيل ثاني بوده و بنا بر مندرجات تذكرة روضه السلاطين پيش از آن پادشاه ميرزا ثاني برادر سلطان مسعود ميرزا «عادلي» تخلص اختيار كرده است. ميرزا ثاني از لطافت حسن و جمال و كثرت فضيلت و كمال، بهره داشت و خط نستعليق را به غايت خوب مينوشت. امير خسرو شاه، چشمان او را نيز چون برادرش سلطان مسعود، ميل كشيد و سرانجام نيز شهيد گردانيد.

ابيات زير ازوست:

داغ خونين بر دلم نبود كه آتشپاره ايست

در دل من بسكه عشق آتشين رخساره ايست

آفت ديني، بلايي، كافري، خونخواره ايست

آنكه برد از من قرار و صبر وعقل ودين و دل

چون مرا در سينه سوداي پريرخساره ايست

گشته ام ديوانه وز مردم گريزان ميشوم

دردمندي، خاكساري، بيكس و بيچاره ايست

«عادلي» را اي كه مي پرسي به كوي عشق كيست،

 

سلطان علي ميرزا:

او نيز فرزند سلطان محمد ميرزا بود و در حسن و جمال اشتهار داشت. بعد از پدر بر تخت سلطنت سمرقند نشست و اين مطلع ازوست:

يار وقدح اگر نبود كار مشكل است

فصل بهار بي قدح و يار مشكل است

خان ميرزا:

ولد سلطان محمود ميرزا و شاهزاده اي جوان به غايت خوش طبع بود. نام اصلي او سلطان اويس است اما چون از مادر مغولي بدنيا آمد «خان ميرزا» ناميدندش. اين بيت ازوست:

ني مرا ياد كند ني رود از ياد مرا

آن جفاپيشه كه دارد غم او شاد مرا

 

ميرزا ابراهيم:

ميرزا ابراهيم پسر سليمان ميرزا بود و در بهادري و جلادت تعريف او در افواه افتاده بود. بيت زير را دردمندانه سروده است:

دردمند ناتوان مستمند خويش را

مي توان پرسيد گاهي دردمند خويش را

بديع الزمان ميرزا:

بديع الزمان فرزندسلطان حسين بايقرا و از جانب پدر فرمانرواي ناحية گرگان بود. وي به سال 860 تولد يافت و در  اندك مدت به حسن صورت و سيرت، شهرة زمان خود گرديد. صاحب تذكرة روضه السلاطين گويد: «در كار رزم به كمانداري ، دلپسند و در بخشش و اخلاق ستوده، بي مانند بود. طبعش در اسلوب شعر، ملايمت داشت و بديعي تخلص ميكرد.» مؤلف آتشكده گويد: «چندي در تبريز و ري ساكن بوده تا با سلطان خواندگار ] = سلطان سليم خان اول [ به روم رفته در آنجا در سنة 940 به مرض طاعون درگذشت.»

بديع الزمان در واقعه اي كه براي فرزندش محمد مؤمن ميرزا اتفاق افتاد و ما ضمن اين مقاله جداگانه از آن ياد خواهيم كرد داغدار شد و غزلي ساخت كه مطلع آن اينست:

شكستي زان ميان شاخ گل نورستة ما را

وزيدي صبا برهم زدي گلهاي رعنا را

فريدون حسين ميرزا:

او نيز فرزند سلطان حسين ميرزا بود و در كمانداري و دلاوري و مردم نوازي شهرت داشت. غزل زير از       سروده هاي اوست:

عمر عزيز ماست، چه حاصل كه بي وفاست

شوخي كه دايماً دل او مايل جفاست

«برهركه بنگري به همين درد مبتلاست»1

تنها نه من به خال رخش مبتلا شدم

نبود ازو غريب كه در اصل او خطاست 2

دعوي اگر كند به خطت نافة ختن

گويند مردمان كه عجب كور بي حياست

نرگس اگر ز شيوة چشم تو دم زند

جور وجفا و محنت هجران نصيب ماست

عيش و حضور و راحت وصل تو بي كران

ميدار دل قوي، كه كس بي كسان خداست

از ضعف دل منال «فريدون!» ز بي كسي

 

محمد ميرزا:

مؤلف روضه السلاطين گويد: «برادر فريدون حسين ميرزا بود و به حضرت خاقان مغفور سركشي و مخالفت كرد و پدر از او راضي نبود. اين مطلع ازوست:

نه از كشتن مرا بيمي نه از خون ريختن باكي»

منم ديوانة ژوليده مويي ، پيرهن چاكي

محمد مؤمن ميرزا:

ضمن شرح حال سلطان بديع الزمان  اشاره شد كه در واقعه اي پسر خود محمد مؤمن ميرزا را از دست داد. گويند مخالفت فرزندان سلطان حسين ميرزا با پدر بواسطه  خون ناحق همين شاهزاده بوده است تا آنجا كه مولانا گلخني قطعه اي در ذم مظالم سلطانحسين ساخت و براي او فرستاد قطعه اين است:

كار يزيد را به جهان بر مزيد كرد

آن كافري كه «مؤمن» دين را شهيد كرد

اينجا حسين آمد و كار يزيد ساخت

آنجا يزيد آمد و كار حسين ساخت

باري محمد مؤمن ميرزا به حسن و جمال، يوسف ثاني بود و طبعي لطيف داشت روزي كه با عَّم خود مظفر ميرزا مصاف كرد و مغلوب شد اين بيت را ساخت:

فلك ياري نكرد اي دوستان،دشمن«مظفر»شد

منم كز ضرب تيغم بيشه خالي از غضنفر شد

وي در همان حادثه به شهادت رسيد.

آذر بيگدلي در آتشكده آورده است: «مذكور است كه در هنگاميكه مظفر حسين ميرزا آهنگ قتل آن نوجوان كرده اين مطلع را گفته وخوانده مؤثر نيفتاد:

كافري دان كاو ز راه كينه «مؤمن» ميكشد»

ناجوانمردي كه بي جرمم در اين سن ميكشد

محمد مؤمن ميرزا غزلي از جامي را تضمين كرده كه در تذكرة روضه السلاطين مندرج است و بند اول آن اين  است:

 

مهي را كايت خوبي است در شأن نازل

 

دل از من بر دوشد يكبارگي از حال من غافل

 

نمي بينم دلش را جانب اهل وفا مايل

 

«مسلمانان چه سازم چاره با آن شوخ سنگين دل»

«كه هم كام از لبش صعب است و هم صبر از رخش مشكل»

بيت زير هم از محمد مؤمن ميرزا است:

برو برو كه نسوزي تو هم به آتش من

ز تب بسوخت طبيبا تن بلاكش من

 

ناصرالدين همايون:

ميرزا ناصرالدين همايون فرزند ظهير الدين محمد و از نوادگان تيمور گوركاني است كه به سال 937 تولد يافت و به سال 963 درگذشت. وي آخرين فرد از خاندان تيموري است كه چون از سرداران افغاني شكست خورد و به ايران گريخت مورد اعزاز و استمالت شاهزادگان صفوي قرار گرفت تا آنجا كه به بارگاه شاه طهماسب راه يافت و تصوير عظيم مجلس همايون در تالار كاخ چهل ستون اصفهان، يادگار ايامي است كه پادشاه صفوي بار ديگر از طريق تاج بخشي، او را به مقام اجدادش رسانده است. قطعه زير ازوست و هنگامي ساخته شده كه قدم به خاك پاك ايران گذاشته عازم دربار صفوي شده است:

قلة قاف قناعت را نشمين كرده است

پادشا ! خسرو! عنقاي عالي همتم

طوطي طبع مرا قانع به ارزن كرده است

روزگار سفلة گندم نماي جو فروش

ايندم از راه عداوت روي برمن كرده است

دشمنم شير است عمري پشت برمن كرده بود

آنچه با سلمان علي در دشت ارژن كرده است

دارم اكنون التماس از شاه تا بامن كند

 

 

عهد صفوي

القاص ميرزا:

از شاه اسماعيل صفوي چهار فرزند پسر بماند: شاه طهماسب، القاص ميرزا، سام ميرزا و بهرام ميرزا. با حسب حال و اشعار شاه طهماسب ، طي مقالة «شاهان سخن پرداز ايران» آشنا شديم با سه شاهزادة ديگر نيز كه هرسه تن داراي طبع شعر بوده اند ضمن مقالة حاضر آشنا ميشويم.

القاص ميرزا متولد سال 922 در زمان اقتدار برادرش شاه طهماسب، فتنه هاي بسيار برانگيخت و با آنكه از جانب برادر به حكومت شيروان رسيده بود به سال 953 نسبت به پادشاه عصيان ورزيد و به دستياري سرداران بدآموز ، خطبه و سكة ايران و شيروان را به نام خود كد و پس از آن از ترس برادر، به عثماني گريخت و سليمانخان عثماني را بر ضد ايران برانگيخت و چون شاه طهماسب، اين فتنه را نيز بخوابانيد القاص ميرزا به بغداد رفت و پس از چندي به همدان آمده دودمان برادر ديگر خود سام ميرزا را تاراج كرد و خانواده اش را به قم و كاشان برد اما سرانجام به سال 956 گرفتار آمد و به فرمان شاه طهماسب در قلعة الموت (يا بقول ديگر در قلعة قهقه) محبوس شد و همانجا جان سپرد.

مؤلف تذكرة مجمع الخواص، رباعي زير را از او نقل كرده است:

با نفس و هواي خويش ياريم همه

چون شير درنده در شكاريم همه

معلوم شود كه در چه كاريم همه؟

چون پرده ز روي كارها بردارند

آذر بيگدلي نيز در آتشكده، بيت زير را ازو آورده است:

به رزم دشمن جانم به بزم دشمن مال

منم كه نيست مرا در جهان نظير و همال

 

سام ميرزا:

سام ميرزا با بهرام ميرزا از يك مادر بود. وي روز سه شنبه 21 شعبان سنة 923 در منزل درآورد مراغه به دنيا آمد و به روزگار برادرش شاه طهماسب فرمانرواي هرات و خراسان بود. اما زماني برنيامد كه سركشي آغاز كرد و به قندهار رفت و پس از مغلوب شدن، از برادرش پوزشي گرم خواست. شاه از خون وي درگذشت و بنابر نوشتة صاحب مجمع الخواص، سرانجام در آستانة شيخ صفي الدين منزوي و به شعر و شاعري مشغول شد.

سام ميرزا در اقسام نظم و نثر طبعي روان و متين داشت و در شعر، «سامي» تخلص ميكرد. «تحفه سامي» كه متضمن شرح حال و آثار قريب هفتصد تن از شعراي همزمان و نزديك به عهد اوست گرامي يادگار اين شاهزاده است و ارباب تذكره پس از وي از اين گنجينة نفيس، همواره بهره مند بوده اند.

مرحوم تربيت نوشته است: ديواني قريب به شش هزار بيت از او ديده ام. اين غزل از اوست:

ني با تو سخن گفتن و ني از تو شنيده

اي همچو پري از من ديوانه رميده

صدبار ترا ديده و گويا كه نديده

اي واي بر آن عاشق محروم كه هرگز

دردا كه كف پاي ترا، چشم رسيده!

آزرده شد از چشم من امشب كف پايت

در دام بلا مانده و يك دانه نچيده

مرغ دل «سامي» به هواي سر كويت

 

رباعي نيز از سام ميرزا است:

عاشق ز بلا چگونه پرهيز كند؟

معشوقه چو عشوة دلاويز كند

اما بادي كه آتشم تيز كند !

باد است نصيحت كسان در گوشم

صاحب آتشكده اين بيت را ازو نقل كرده است:

در دل هوسم هست ولي دسترسم نيست

پابوسِ سگِ يار نگويم هوسم نيست

 

بهرام ميرزا:

مؤلف تذكرة مجمع الخواص گويد: ميرزايي بود خودش بي نظير و سخنش دلپذير، گفتارش شيرين و اشعارش رنگين، نكته سنج و نكته پرداز و شعر دوست و شاعر نواز گويي ميرزايي، آيتي بود به نام آن شاهزاده فرود آمده و يا شاهزادگي رايتي بود به اسم آن شاهزاده برافراشته طبع شعر بسيار رقيقي نيز دارد و رباعي ذيل را در ترك خودپسنديش بسيار خوب گفته است:

تاكي به حيات خويش باشي مغرور؟

بهرام، درين سراچة پر شر و شور

در هر قدمي هزار بهرام به گور

كرده است درين باديه صياد اجل

ابيات زير هم ازوست:

شكر شيرين به كام خسروِ پرويز كرد

كوهكن در عشقبازي جان به تلخي داد و چرخ

*       *      *

غير درد دل نميدانم چه حاصل كرده ام؟

حاصل خود گرچه عمري بر سر دل كرده ام

بهرام ميرزا كوچكترين فرزند شاه اسماعيل بود وي به سال 923 از مادر بزاد و در سال 955 (يا 957) درگذشت.

سلطان ابراهيم (ميرزا جاهي):

سلطان ابراهيم ميرزا فرزند برگزيدة بهرام ميرزا صفوي، از مستعدان روزگار و به انواع فضل و كمال آراسته و به فنون هنرپروري پيراسته بود. خط نستعليق را بسيار خوب مي نوشت، مصوري نازك قلم و در موسيقي سرآمد روزگار خود بود. ساز، خوب مينواخت و در صنعت درودگري و خاتم بندي مهارت تمام داشت. در صفت كرم و شجاعت، فريد زمانه بود و در شعر «جاهي» تخلص ميكرد. وي به سال 984 به حكم شاه اسماعيل، با ديگر شهزادگان شهيد شد. دو رباعي زيبا و ابيات زير ازوست:

صد ناله زمن چو بلبل آمد بيرون

تا از سمن تو سنبل آمد بيرون

اين طرفه كه سبزه از گل آمد بيرون

پيوسته ز سبزه، گل برون مي آيد

*    *       *

هر دم ستمي به بيگناهي كردن

چون شيوة اوست قصد «جاهي» كردن

گر جان طلبد دلا چه خواهي كردن؟

من در عجبم از اينكه آن سنگيندل

*    *     *

«جاهي!» غنيمت است، ازوبرمدار چشم

بعد از هزار شب كه به بزمش رسيده اي

*          *       *

زو پرس كه شايد سخني داشته باشد

گفتي كه چرا «جاهي» مسكين شده خاموش؟

*     *        *

] مبادا [ كه افتاده بر دردمندي!

شنيدم كه چشم تو دارد گزندي

 

سلطان حسن ميرزا:

برادر بزرگتر شاه عباس بهادرخان بود، وقتي كه شاهزادگان به غضب شاه اسماعيل دوم گرفتار و كشته شدند وي نيز مقتول گرديد. سلطان حسن ميرزا طبع رواني داشت و رباعي ذيل در مجمع الخواص به نام او آمده است:

وز تاب شراب ژاله ميرويد ازو

رويت كه ز باده لاله ميرويد ازو

گر خاك شود پياله ميرويد ازو

دستي كه پياله اي ز دست تو گرفت

بديع الزمان ميرزا (بديعي):

وي پسر بهرام ميرزا و شاهزاده اي صاحب هوش و ذكا وجود و سخا بود. سالها حكومت سيستان را داشت و در ماجراي قتل عام ملكزادگان صفوي به امر شاه اسماعيل دوم، در سيستان كشته شد. رباعي زير را در باب رفتار خشم آلود محبوب خود بسيار نيك سروده است:

آن آهوانه ديدن و جستن نگه كنيد

طَرفِ كُله به ناز شكستن نگه كنيد

وزكف عنان خلق گسستن نگه كنيد

آن طرز تازيانه كشيدن به بادپا

بردن به تيغ، دست و نشستن نگه كنيد

مست آمدن به رغم «بديعي» به بزم غير

 

سلطان مصطفي ميرزا:

صاحب تذكرة مجمع الخواص گويد: «فرزند ارجمند شاه مرحوم طهماسب اول بود. عنوان شاه صورت و معين بدو لايق بود و خورشيد حسن وجمال دربارة وي صادق طبعش بسيار دقيق و عاشقانه است و اين ابيات ازوست:

اي دل غم آشناي تو شد ترك او مكن -هر روز با يكي نتوان آشنا شدن

*       *         *

نازك بدني چون كشد اين بار گران را؟

اي سرو، فكندي به سرش سايه نگفتي

*       *        *

وقت ياري است دلا جان تو و جان غمش».

داده ام جان كه به دست آمده دامان غمش

نصرآبادي در تذكرة خود گويد: «مصطفي ميرزا جواني قابل كاملي بود. در ظاهر و باطن آراستگي داشت باوجود اينكه چشم او از بينائي محروم بود كتب فقهي را خوانده نهايت صلاح و تقوي داشت شعرش اينست:

كار خود در عاشقي اينبار يكسر ميكنم».

هرچه باداباد حرفي چند ميگويم به يار

 

ميرزا محمد طاهر:

شاهزاده اي بود كه از اوان جواني در نهايت شعور و ادراك مانند بزرگان ادب، شعر ميسرود. اين بيت ازو نقل ميشود:

به شوره زار و گلستان چو آب يكسان باشد

مثال آينه شو در قبول زشت و نكو

 

ميرزا داود:

نصر آبادي گويد: «از جانب والده، نوادة صبيَّه نواب جنت مآب شاه عباس ماضي است باوجود حداثت سن از اكثركمالات، بهرة وافي بده و بادة معني از دست ساقي دادنش خورده طبعش نهايت نزاكت دارد و شعرش اينست:

تبخالة حسرت به لبم آبلة پاست

در راه تو از بسكه سر از پا نشناسم

*     *       *

شب بر سر دست آمد و آرام گرفتيم».

افتاد به كف زلف تو و كام گرفتيم

 

زنديه

انور زند:

از شاهزادگان زنديه در تذكره ها تنها با نام «انور زند» و آثارش آشنا ميشويم كه مؤلف مصبطة خراب ازو ياد كرده ميگويد: «اسمش ابراهيم خان ولد كريمخان زند وكيل، حسب الامر خاقان شهيد از حلية بصر عاري. او راست:

وي آفت دل كه صيد دل بسمل تست

اي راحت جان كه جان و دل مايل تست

جاني دارم كه سخت تر از دل تست».

با اينهمه بيداد تؤام زنده هنوز

 

قاجاريه

احمد قاجار

وي بطناً و صُلباً برادر كوچكتر محمود ميرزا قاجار مؤلف تذكرة سفينه المحمود بود. در علم طب دست داشت و عمر خود را به تحصيل و مطالعه و كسب فضائل سپري ميكرد . يك بيت ازو با مضمون واحد در كتاب مزبور و نگارستان دارا بدين ترتيب آمده است:

كه خبرهاي پريشان رسد از باد صبا؟

مي ندانم كه به دل چون گذرد آن خم زلف؟

*     *     *

كه صبا دوش خبرهاي پريشان آورد؟

دل در آن زلف مگر حال پريشان دارد

بيت زير و يك رباعي ازو در سفيه المحمود نقل شده است:

درين پايان عمر رفته راز سينة مارا

مزن بر سينه ام خنجر كه مي ترسم كني ظاهر

*     *       *

پيوسته به فرياد و فغانش دارد

«احمد» غم عشق ناتوانش دارد

آنطور كه خواهي آنچنانش دارد

دستش به سرو پاي نشاطش در گِل

 

ايرج ميرزا قاجار:

ملك ايرج ميرزا صاحب خطي شيوا بود و در علم كحَّالي نظير نداشت . در شعر، «انصاف» تخلص ميكرد و اين رباعي زيبا ازوست:

گيسوي تو اعتبار زنجير ببُرد

ابروي تو آبروي شمشير ببُرد

آهوي تو از بيشة ما شير ببُرد

چشمت به فسون ببرد دل از برما

افسر قاجار:

صاحب تذكرة «مصطبة خراب» دربارة او گويد: «اسم شريفش محمدرضا ميرزا، از اجلة ملكزادگان ايرانست. اوراست:

فرياد ز فردا كه تو از پرده ، درآيي

در پرده اي امروز و مرا در پرده درآيي

*      *       *

به فغان چو كوكانم كه كبوترم رها شد

دل چون كبوترم باز، به بامي آشنا شد

*     *      *

مرغي كه داشت عمري بر شاخ، آشيانه

ظلم است باغبانش گربي جهت براند

 

اقبال قاجار:

اسمش اوكتاي قاآن ميرزا و برادر كوچك احمد هولاكو مؤلف مصطبة خراب بود. خط شكسته را نيكو مي نوشت و به فراخور حال، كسب كمالاتي كرده بود. از سروده هاي اوست:

از چه يارب بي اثر گرديده ياربها مرا؟

نيست ذكري غير يارب شبها مرا

هست بردامان ز اشك ديده كوكبها مرا

در فراغت اي مه نامهربان شبهاي هجر

*       *     *

چو بلبلي كه ز حسرت به شاخسار بنالد

دلم ز حلقة آن زلف تابدار بنالد

 

بيضا:

«بيضا» در تذكره هاي عهد قاجار به دو تن از شاهزادگان اطلاق گرديده است. يكي الله وردي ميرزا كه صاحب سفينه المحمود او را مورد تعليم وتربيت قرار داد، علم نجوم و آداب شاعري و خط نويسي را به او آموخت و تخلص وي را نيز خود تعيين كرد درحال گويد: «هور ايران، فروغ چمن خاقان، از بس شخص خجسته اش گرانسنگ است زمين از حمل آن به تنگ». و اين ابيات نيز به نام او آمده است:

آيينه بدست يار دادم

آگاه شو مگر ز حسنش

*     *    *

دوست ميدارم ترا گر دشمن جاني مني

هرچه ميخواهي بگو و هرچه ميخواهي بكن

«بيضا»ي دوم امامقلي ميرزا فرزند محمد علي ميرزاست كه اين بت ازو در مصطبة خراب آمده است:

نه چنان بيضة فولاد كه نامش دل تست

آه بيضا اثر اندر دل فولاد كند

 

جهانشاه ميرزا:

وي نيز برادر بطني و صُلبي محمود ميرزا قاجار مؤلف سفينه المحمد بود. علم رياضي و خط نستعليق را از او فرا گرفت و هم او تخلص «جهان» را براي برادر تعيين كرد. يك بيت از او در سفينه و نگارستان دارا بدو گونه آمده است:

به من آور خبر از حال گرفتاري دل

اي صبا كن گذري از شكن طرة يار

به من آور خبر از حال گرفتاري دل

اي صبا در خم آن زلف معنبر بگذر

هم از سروده هاي اوست:

تا چه آيد زين هوس برسر مرا؟

باشدم بر سر هواي وصل يار

*     *      *

ز بس به كوي تو دل بر سر دل افتاده است

گذر ز كوي تو جانا نميوان كردن

*      *     *

به جفايت كه وفادارتر از فرهادم

حرف شيرين نشنيدم ز تو شيرين اما

*      *      *

كُشد ز وعدة وصل تو انتظار ، مرا

نويد وصل به من ميدهي ولي ترسم

 

حشمت قاجار:

محمد حسين ميرزا نيز فرزند محمد علي شاه بود و «حشمت» تخلص ميكرد. قصيده و غزل، نيك ميسرود و اين ابيات ، بخشي از آنهاست:

اي رايت اقبال ز ديدار تو مشهور

اي خرو والاگهر اي شاه مكرم

در زمرة ارباب وفا شبه تو مقصود

در حجلة اصحاب صفا مثل تو معدوم

چون نام شريف تو مقامات تو محمود

چون ذكر جميل تو كمالات تو مشهور

لطف تو بر احباب تو چون ظل تو ممدود

قهر تو براعداي تو چون تيغ تو مقصور

 

خسرو قاجار:

محمد قلي ميرزا از اجلة ملكزادگان قاجار، ملقب به «مُلك آرا» و حاكم استرآباد و مازندران بود. در شعر، خسرو يا خسروي تخلص داشته و به هردو اين نام در تذكره ها ازو ياد شده است. «صبا» دربارة او گويد:

روان مهربان و دل آزرمگين

زبان، نرم و دل، گرم و رخ شرمگين

مؤلف نگارستان دارا گويد: «شنيدم كه تذكره اي در احوال شعراي اولين و آخين نوشته است و مسمي به يخچال است بنظر نرسيد» اين ابيات ازوست:

اين نيست دوستي كه نيايد ز دست ما

جان خواه تا كه از سر غيرت فدا كنم

*     *       *

هر نفسم كشته شدن آرزوست

لذت شمشير ترا يافتم

*       *       *

ميان عشق من و حسنت اين غبار نبود

خوش آنكه خط به رخت اي مه آشكار نبود

*      *       *

كه خواهد چاك شد از غم اگرصدپيرهن دارم

ز سوداي غمش در عشق اين معني يقينم شد

*     *     *

رسيدن بر حيات جاوداني

از آن لعل لبان يك حرف و از ما

*     *      *

كه يك جان دارد و جانانه اي چند

به حال «خسروي» ميسوزدم دل

*    *        *

چو آن طفل مشعبد كز فراز ريسمان لرزد

دل من مضطرب شد در خم زلف پريشانش

 

خاور قاجار

حيدر قلي ميرزا از كبار ملكزادگان قاجار و مدتي حكمروار گلپايگان و مضافات بود. اواخر كار ازين مشغله كناره گرفت و به خدمت پادشاه پيوست . ازو ابيات بسيار در تذكره هاي عهد قاجار، ذكر كرده اند كه دتسچيني از آنها ذيلاً نقل ميگردد:

مي از دهن شيشه بون نامده خون شد

دور از لب مگون تو اي يار پريچهر

*      *       *

اين است بي حضور تو عيش مدام ما

خون دل است از غم هجرت به جام ما

*       *        *

بين چه سان گنچيده بحري در حباب؟

جاي عشقت شد دل ديوانه ام

*        *         *

واي برحالت مرغي كه درين گلزار است

ثمرش جور و نهالش ستم و برگ جفا

*          *        *

آمد و دادن جان نيز به ما مشكل كرد

حالتي داشتم از مردن و نگذاشت رقيب

*         *          *

رها از بند شد ديوانه ] اي [ چند

بدان زلف دوتا زد شانه ] اي [ چند

*           *        *

فغان از حسرت مرغي كه در آن آشيان بندد

به گلزاري كه گلچين در به روي باغبان بندد

*        *        *

چه غم از مردن درويش بود سلطان را؟

خاور! مُردم و غمگين نشد آن دل آري

*           *         *

كار دل بين كه چه دشوار افتاد!؟

به سر زلف تواش كار افتد

 

دارا:

شاهزاده عبدالله ميرزا از بزرگمرداني است كه صاحبان تذكره ها از  به نيكي تمام ياد كرده اند. صاحب «سفينه المحمود» اورا با خود چندان نزديك و محّب ميديد كه در تذكرة خود آورده است: «با من شكسته حال، وفايش در عين كمال است چندانكه اگر فرقي باشد و جدايي چنانكه تصور رود همان جدا بودن اجساد است نه مغايرت ارواح . اللهم احفظه من جميع النوائب» و مؤلف نگارستان دارا نويسد:

«ملكزاده ايست سنجيده، صاحب تمكين ووقار . عمارتها در ‌آن ديار ساخته و در  اصل شهر زنجان دكاكين و اسواق پرداخته و نهري جاري كرده قصري به اوج سپهر برين افراخته مشهور به «منظر دارا» حضرت شاهنشاه التفات بسيار به او دارد و نمك خوان خاقانش ميفرمايد » از اشعار اوست:

آهسته نه قدم به دل دردناك ما

بعد از هلاك ما گذري گر به خاك ما

*        *        *

شرط است كاشنا ز پي آِشنا رود

چون از برم روان شدي از تن روان برفت

*        *        *

جانان ازو به بلهوسي بدگمان هنوز

«دارا» ز محنت غم جانان سپرد جان

*        *        *

ز شرم، پيش رخت چشم بر زمين دارم؟

چه حالتست كه جرم از رقيب سر زد و من

*        *        *

بسي بر خاره تير انداخي و امتحان كردي

ندارد ناله و آهت اثر اندر دلش «دارا»

*        *        *

چو واپس مانده اي كز دور بيند كاروانش را

دل دارا نظر بر رهروان كوي او دارد

 

دولت :

محمد علي ميرزا ارشد و اكمل فرزندان فتحعليشاه قاجار بود و از جانب او حكمراني كرمانشاه و لرستان و خوزستان و همدان را به عهده داشت: وي بارها با مهاجمان روس و پادشاهان عثماني جنگيد و رشادتها و پيروزيهاي بسيار ازو ظاهر و حاصل گرديد و سرانجام نيز پس از مراجعت از يك جنگ با عساكر عثماني درحوالي طاق كَّرا بيمار شد و درگذشت. مؤلفان تذكره هاي عهد قاجار، او را بسيار ستوده اند و ازسروده  هاي او ابيات زير به نظر خوانندگان گرامي ميرسد:

بستي به خم زلف، مگر باد صبا را؟

ديري است كه بوي تن تو نياورد نسيمي

*        *        *

گواه ما به قيامت، غرورِ قاتل ماست

چه هم ز كشتن ما گر كسي نشد آگه

*        *        *

كان ناله مبادا كه اثر داشته باشد!

نالم ز جقاي تو ودارم به دعا دست

*        *        *

گفت : روشنتر زدل جاي دگر،گفتم : به چشم

گفت : تيرم را كجا جا ميدهي؟ گفتم:به دل

*        *        *

با تار محبت ز ازل بال و پرم را

«دولت!» منم آن مرغ گرفتار كه بستند

 

سَروَر

طهماسب ميرزا فرزند محمد علي ميرزا در شعر «سرور» تخلص ميكرد و اين بيت زيبا ازوست:

كاش امروز فراموش كند قصة دوش

دوش ميگفت كه فردا برت آيم با غير

 

شكستة قاجار

حسنعلي ميرزا ملقب به «شعاع السلطنه» پدر احمد قاجار (مؤلف تذكرة مصطبة خراب) بود و شرح حالش در تواريخ به تفصيل، مذكور است. در ايامي كه خفقاني بروي عارض شده بود اين قطعه را ساخت:

دردِ سر ما دهند ] كاين [ خفقانست

دردِ تو در دل نهفته ايم ] و [ طبيبان

مي كشد اين بار، گرچه بار گرانست

بارغمت را بنه به دوش «شكسته»

 

محمود ميرزا:

وي فرزند فتحعيشاه قاجار بود و سراسر عمر خود را در تحصيل عمل از ادبيات و رياضيات و طب سپري كرد و همانگونه كه اشاره كرديم شاهزادگان بسيار را در علوم و فنون تربيت داد. اما شاهزاده اي كه بدينگونه از مواهب الهي و علوم اكتسابي بهره مند بود همواره از «بخت بد» ميناليد واز سخنانش توان دريافت كه روزگار مساعد و دولت اقبال، هرگز بدو روي ننمود. ميراز معصوم خاوري كوزه كناني در كتاب خود «مهر خاوري» ضمن ذكر اوصاف و محامد آن شاهزاده فهرستي از آثار وي تنظيم كرد كه هيجده فقره از آنها در مقدمة مجلد اول تذكرة «سفيه المحمود»3 آمده است. نام اين كتاب را فتحعليشاه قاجار شخصاً انتخاب و به محمود ميرزا پيشنهاد كرده است. سفينه المحمود اثري گرانسنگ و ارزمند و به ملاحظة زمان  تأليف بر تذكره هاي ديگر عهد قاجاريه مقدم است.

نگارندة مقالة خود را با اين ترتيب به پايان ميرساند و جويندگان علاقمند را براي دريافت شرح حال و آثار گروه كثير ديگري از شاهزادگان قاجار به همين كتاب و تذكره هاي ديگر كه ياد كرده است حوالت ميدهد.

 

تكمله‌اي بر مقالة «شاهان سخن پرداز ايران»

(مندرج در شمارة 146 147)

ناصر الدين شاه قاجار:

مؤلف «ديوان كامل اشعار ناصرالدين شاه» گويد: «چه بسيارند سلاطيني كه خود به شعر توجه داشتند و دربار آنان نيز مأمن و ملجأ شعرا بود . بعضي چنين گمان ميبرند كه چون شعر از محروميت سرچشمه ميگيرد بنابراين اشعار شهريار كامكاري كه از نغمات و لذايذ دنيوي به حد كمال برخوردار است عاري از آن لطافت ودقت لازمة شعر غنايي است هرچند از لحاظ شعري بي عيب باشد.» آنگاه آورده است: «ناصرالدين شاه (1224 1313 هجري) نيز باوجود آنكه در كسب علم ودانش عرب و اشتقاقات آن بهره اي نبرده بود معذلك در تقرير و تحرير كمتر اشتباه و غلط داشت. اين پادشاه داراي علاقه و دلبستگي فراواني به ادبيات فارسي و عاشق پيشه بوده و شعر دوست و شاعر پرور به شمار ميرفت. از موهبت شعر خدادادي بهره  مند و در نظم و نثر صاحب طبعي دقيق و رقيق و قريحه اي سرشار بوده است».

ما ديوان اشعار ناصرالدين شاه را كه نسخة خطي موجود در كتابخانة سلطنتي ، اساس و مأخذ اصلي آن قرار گرفته  است از صدر تا ذيل با دقت و مراقبت تمام مورد مطالعه قرار داديم. زمينة اشعار، همان «خال و خط و چشم و ابرو و وصال و هجران دلبران» است كه قرنها موضوع اشعار و مضمون افكار سخن پردازان قرار گرفته و برخي قطعات نيز در مناقب ائمة اطهار آمده كه من حيث المجموع در همة آنها بر سخن پيشينيان چيزي اضافه نشده است. مع هذا در پاره اي موارد مضامين بكر نيز برخيال سلطان شهيد گذشته و اغلب سروده هايش در اذهان و السنه باقي مانده است. اينك برگزيده اي از اشعار ناصرالدين شاه قاجار را ذيلاً از نظر خوانندگان گرامي ميگذرانيم.

جفت غم بودن ما هم به جهان طاق بود

حسن رخسار تو تا شهرة آفاق بود

گويي دهان من شكرستان اين ديار

از شوق بوسه اي كه زنم بر لبش، شده .

 

*        *        *

ره نبردند حريفان تو بر منزل تو

همه جايي و ندانيم كجايي اي دوست

*        *        *

ز آنكه شد كشته شهنشاه شهيدان تشنه

«ناصر» ار آب خوري ياد كن از شاه شهيد

*        *        *

كجا كه با تو نبودم؟ كجا كه بي تو نشستم؟

به جز تو كس نشناسيم به جز تو كس نپرستم

*        *        *

گنجي بود كه بر سر گنجي نشسته است

مهر علي و آل، به ويرانة‌دلم

در طالعم عجب شش و پنجي نشسته است!

در كعبتين نرد محبت پس از علي

*        *        *

برگرد جهان صرف نموديم اوقات

اسكندر و من، اي شه معبود صفات

من خاك درِ تو جستم او آب حيات

بر همت من كجا رسد همت او؟

*        *        *

رباعي زير را هنگام تشرف به حرم مطهر حضرت سيدالشهداء (ع) سروده است:

من گوي مراد، مي ربودم آنروز

گر دعوت دوست مي شنوم آنروز

اي كاش كه «ناصر» تو بودم آنروز

آنروز كه بود روز «هل من ناصر؟»

 

پاورقي ها:

1 اين مصراع را در ديوان ظهير فاريابي ديده ام و به همان نظر داخل گيومه قرار دادم.

2 معمولاً به تقارن ختن، ختا ميآورند.

3 اين كتاب مثل تذكره هاي با ارزش ديگر در دو مجلد توسط آقاي دكتر عدالرسوم خنيامپور استاد دانشگاه تبريز چاپ و منتشر شده است .