ــــــ . “كمال‌الملك، سنت شكن و سنت گذار“. دوره13، ش150 (فروردين54): 63-67، تصوير.

 

خلاصه : اشاره‌اي به برگزاري يك نمايشگاه ازآثار اين نقاش و شاگردان و پيروانش، شرحي بر دوران كودكي و نوجواني كمال‌الملك، فراگرفتن نقاشي و معرفي آثاري از اولين كارهاي او.

كمال الملك سنت شكن و سنت گذار

برگزاري نمايشگاه آثار نقاشي كمال الملك و شاگردان و پيروانش مكتبش در نگارخانه مهرشاه، تجديد ديدار با هنرمندي بودكه تاريخ او را بعنوان شالوده گذار نهضت نوين نقاشي ايران ميشناسد، مردي كه گشاينده افقهاي جديد و پيام آور مذهب تازه و سنن بالنده اي در دنياي رو به زوال نقاشي اين ملك بود.

ظهور اين پيام آور جديد در شرايطي واقع شد كه مينياتور ايران به يك جسد موميائي تبديل شده بود و مقلدان و متوليان خواب زده هنر، نقاشي آئين ايران را در تابوت مي گذاشتند.

ضرورت تحول و حركت تازه اي احساس ميشد. نقاشي تنفسگاه پاك تر و فراخ تري مي طلبيد. اشكال و مضامين كهنه با اقتضاي زمانه سازگاري و همراهي نداشت. هنري كه بخواهد زنده و باطراوت بماند، گريزي جز اين ندارد كه زمان را دريابد و با شرايط نوين كه گوركن ارزشها و نهادهاي فرتوت و فرسوده است، هماهنگ شود. كمال الملك اين ضرورت را دريافت و نابغه آسا به آن پاسخ گفت. او نقاشي ايران را در مسيري قرار داد كه امتداد آن به احياي دوباره اين هنر انجاميد . اين سخن «جكسون» سياستمدار و هنرشناس امريكائي كه گفت »تا ايران فردوسي و كمال الملك را دارد، پيوسته سزاوار ستايش است.» نماياي نقش والائي است كه او در تاريخ هنر اين ملك به خود اختصاص داده است.

*       *      *

نقاشي كمال الملك در روند زندگي او روبه كمال و تعالي رفت، درعين حال آثار متنوع او در كليت خود بدعت زنده اي در عرصه نقاشي ايران نهاد. كمال الملك زندگي را كه مدتها بود نقاشي ايران آنرا فراموش كرده و به قصاص اين فراموشي از هويت و حقيقت دورمانده بود، به آن برگرداند . او هنري را كه همسايه و مونس حقيقت نبود، ناروا و دروغ مي شمرد و بر آن بود كه براي هنر هيچ دشمني خطرناك تر از دروغ نيست . اين كلام اوست كه: «حقيقت گوهري قائم به ذات است، اما زيبائي چنين نيست، متكي به ذات حقيقت است. اولي به تنهائي پابرجا و دومي بي اولي بي جاست.»1

ايمان به حقيقت در وجود كمال الملك با يقين و اعتقاد به هنر تركيب يگانه اي يافته بود. براي او حقيقت، مطلق هنر بودو هنر شعشعه و تجلي آن حقيقت ابدي كه جان زندگي را گرم و روشن و زلال نگه ميدارد.

در نمايشگاه آثار كمال الملك، تماشاگر و مخاطب با دنيائي روبرو ميشود كه درعين وفاداري به موازين حقيقت، داراي يك بُعد اضافي است. اين بعد اساسي جسميت بخشيدن به حالات دست نيافتني و اعماق ناديدني و حسي مناظر و پديده هائي است كه نقاش آنها را روي تابلو منعكس كرده است. در اين آثار نقاش در ذات طبيعت و عمق جرم و ماده فرورفته و شعر و شور دروني آنرا بيرون كشيده و با زبان خط و رنگ، در بازي سايه روشن ها و انعكاس الوان نور ، نهاد و شخصيت آدميان را درحالات كاملاً طبيعي چهره و قامت آنها برملا كرده است. اين همان جوهر اثيري هنر است كه يك تابلو اصيل را از دقيق ترين و رساترين تصويري كه دوربين عكاسي بدست ميدهد، متمايز ميكند، در آثاري اين چنين، حضور نقاش در همه عناصر تابلو احساس ميشود و هر پديده با عبور از صافي تخيل و عاطفه هنرمند در روي بوم انعكاس مي يابد. راز آفرينندگي هنر در همين استعداد و نيروست.

روسودان شاهبانوي گرجستان كه كشورش در زير سم ستوران مغول درنورديده شده بود و چون مسيحي بود از پاپ ياري جست و درنامه‌اي شرح ستمگريها و درازدستيها و كشتارهاي سنگدلانة ايشان را شرح داده است.

اما شگفت آنكه اين سپاهيان پيروزمند مغول بي‌آنكه از خويشتن شناسايي دهند يا رد پايي بگدازند ناپديد شدند.

در اوت 1227/ رمضان 624 چنگيز درگذشت.

تا دو سال  كشمكش ميان فرزندان چنگيز برسر پادشاهي درگرفت سرانجام در سپتامبر 1229/ ذوالقعدة 627 اوگتاي پسر سوم چنگيز تاج برسر نهاد و پس از انجام دادن اصلاحاتي، در سال 1237 اشكري به‌سوي اروپا فرستاد تا جهانگيري مغول را پيگيري كرده باشد. زيرا چنانكه بيايد قا‌آنان مغول باور داشتند كه اين پيروزيها و گشودن سرزمينها تنها با ياري خدا روي مي‌نمايد و مغول را خدا برگزيده است تا سراسر جهان‌را مسخر سازد.

نمونة خط كمال الملك

از آنجا كه روح حقيقت جوئي و عنصر مردمي در آثار كمال الملك تلؤلؤ و تلاطم داشت، بطور گسترده اي در مردم نفوذ كرد و از طرف مردمي كه به قشرها و جهان بيني هاي متفاوتي تعلق داشتند، با گرمي و شور حرمت آميزي استقبال شد.

حد و عمق تأثير اجتماعي نقاشي كمال الملك را آقاي «حسن شيخ» يكي از قديمي ترين شاگردان و پيروان مكتبش، در فشرده ترين بيان آشكار كرده است:

«مردم معتقد به شريعت، به نقاشي و مجسمه روي خوشي نشان نميدادند. اين دو هنر در اواخر عصر قاجار تقريباً مهجور مانده و بي توش و رونق شده بودند. تحريم حجاري و نقاشي با خشك انديشي و تعصب آميخته بود. مردم بندرت و در مقياسي آنقدر ناچيز كه قابل حساب نيست، تابلو و يا احياناً پيكره اي در خانه خود داشتند. ديوارها و اتاقها با قالي هاي رنگ به رنگ و پرنقش و نگار تزئين ميشد. معجزه هنر كمال الملك اين بود كه قالي ها را پائين كشيد و بجاي آنها تابلوهاي نقاشي قرار داد. او سنت نقاشي را با زندگي مردم آميخت و نقاشي را از انزواي نيمه تاريكش بيرون كشيد و به مردم سپرد. اين است كه من ميگويم كمال الملك نقاشي اين ملك را احيا كرد، به آن جان تازه اي داد و پيش پاهاي لرزانش، راه هموار و بي پاياني باز كرد.»2

آثار كمال الملك مانند تمامي آثار پرقدرت هنري، با مراحل مختلف زندگي خالق خود پيوند و رابطه دروني دارند. نقد و بررسي اين آثار در متن زندگينامه كمال الملك، معني و وضوح بيشتري مي يابد، از اينرو شناخت هنر و شخصيت و دامنه تأثير كمال الملك را با مرور و تأملي در زندگي او آغاز ميكنيم.

*      *      *

تاريخ تولد احيا كننده نقاشي ايران در ابهام مانده است. در بسياري از متون، سال تولد او را 1264 هجري نوشته اند. آقاي «عبدالحسين نوائي» محقق گرامي در زندگينامه كمال الملك اين تاريخ را تأييد كرده است3 . استاد «اسماعيل آشتياني»4 و «ماركار قرابگيان»5 شاگردان و ادامه دهندگان راه او نيز بي هيچ شبهه 1264 هجري را سال ولادت نقاش دانسته اند. مهدي بامداد در مجموعه «تاريخ رجال ايران»6 نوشته است كه كمال الملك در حدود 1268 هجري در كاشان چشم به جهان گشود، اما دكتر قاسم غني محقق ارجمند و دوست نزديك استاد كمال الملك، درباره صحت اين تواريخ در ترديد است.

«استاد كمال الملك بطور تحقيق نميدانست در چه سالي متولد شده است. بارها در اين باره از ايشان سؤال كردم و به نتيجه نرسيدم. البته به قرائن معلوم است كه در سالهاي نخستين سلطنت ناصرالدينشاه بدنيا آمده، اما نميتوان يقين حاصل كرد كه تاريخ تولد او سال 1264 بوده، يا سال مقدم بر آن، يا دو سه سال مؤخر بر آن.»7

چند سال زودتر، يا دو سه سال ديرتر چه فرقي مي كند! در زندگي مردان بزرگ «سال» هاي عمر معيار سنجش و داوري نيستند، آنچه معتبر است كيفيت زندگي آنهاست كه چون رودخانه اي با طغيان حاصلخيزش سواحل مسير خود را سيراب و بارور كند.

«محمد غفاري» كه بعدها لقب كمال الملك گرفت، در روستاي «مكه» كاشان بدنيا آمد. گرايش به خط و نقش و تصوير، از كودكي با او بود، چنانكه خانم ايران غفاري نوه بزرگ استاد نقل ميكند:

«نخستين باري كه استاد گرايش خود را به نقاشي احساس كرد، با زغال تصويرهائي بر ديوار اتاق زادگاهش كشيد، تصاويري كه هنوز آثار آنها را بر در و ديوار آن اتاق ميتوان ديد، آن اتاق ساده را مردم ساده تر آنجا كه بهترين دوست نقاش همولايتي خود محسوب ميشوند، بصورت موزه كوچكي درآورده اند.»8

جاذبه رنگ و نقش در چشم «محمد» بي دليل نبود. او در خانداني شكفته بود كه سنن هنر و نقاشي ميراث آن بود. عمويش ميرزا ابوالحسن خان صنيع الملك نام آورترين نقش آفرين روزگار خود بود و تابلوهاي او هنوز زينت موزه ها و كلكسيونهاي هنري است.

تا آنجا كه شواهد نشان ميدهد، شرايط رواني و فضاي مساعد، براي آنكه محمد را با هنر آشنا و دمساز كند ، از ساليان نخستين زندگي او مهيا بود. اين حال و هواي شاداب هنري چنان بود كه «ابوتراب» برادر محمد نيز نقاش چيره اي شد واوج چشمگيري گرفت.

تحصيلات ابتدائي محمد در كاشان گذشت و او در سنين نوجواني براي ادامه تحصيل راهي تهران شد و در مدرسه دارالفنون به فراگيري زبانهاي فارسي و فرانسه و تاريخ و نقاشي پرداخت.

در درون او رويشي بود. روحش چون زمين بكري هر بذري را سخاوتمندانه بارور ميكرد و باشكفتن هر بذر، خود نيز مي شكفت و مي باليد. سه سال پس از ورودش به دارالفنون، از خمير مايه مستعد وجود او نقاش نازك خيال و تردستي بيرون آمده بود كه پنداري با هنرش سوداي فتح جهان را داشت.

نقاش جوان كاشاني حالا با نام «ميرزا محمد كاشي» جائي براي خود گشوده بود، اما اين جا هنوز تنگ بود، مثل پوسته تخم پرنده اي بود كه يك پرواز و اوج را در خود محبوس نگهداشته باشد.

دوران سه ساله تحصيل و فراگيري در دارالفنون، دوران تمرين وتأمل و جست و جو بود. در اين دوره نقاش جوان نگاهش را توانا كرد تا چون مته در آنچه ميديد فرو رود، با طبيعت مأنوس شد و با آن آميخت، به رمز و راز خط و رنگ پي برد و در وراي آن به كهكشان نامتناهي و مرموزي كه سرشار از تخيل و الهام بود راه يافت.

علي قلي ميرزاي قاجار اعتضاد السلطنه وزير معارف و رئيس دارالفنون از رشد و نيروي روزافزون نقاش جوان غافل نبود . توجه ومهر او راه ميرزا محمد راهموار ميكرد، به همين جهت وقتي اعتضاد السلطنه درگذشت، نقاش جوان تلخي و اندوه فقدان او را با رگ و پوست و خونش احساس كرد و براي تجليل از مردي كه نقشي كمتر از يك آموزگار براي او نداشت، تصويرش را نقاشي كرد. با انكه هنوز آفريننده اش به آن شامه تيز هنري و كشف وادراك وپختگي كه آينده به او هديه كرد نرسيده بود، با اينحال تصوير «اعتضاد السلطنه» از صميميت و حقيقتي سرشار بود كه بيننده را مجاب و مجذوب ميكرد. اين نقش گشاينده دريچه تازه اي در زندگي ميرزا محمد بود. ناصرالدينشاه كه براي ديدار از دارالفنون آمده بود، وقتي مقابل اين تصوير رسيد، بي اختيار متوقف شد. اعتضاد السلطنه در برابر او ايستاده بود و شاه گرمي و تپش حيات را در خطوط سيما و نگاه آرام او احساس ميكرد. ناصرالدينشاه تاحد ممكن به تصوير نزديك شد و مدتي با علاقه به آن نگريست و گفت:

چقدر شبيه اعتضادالسلطنه است، عيناً خود اوست.

گوئي تصوير ، خاطرات دوري را در ذهن شاه بيدار كرده بود. ناصرالدينشاه از «ميرزاعلي اكبر خان مزين الدوله» استاد نقاشي دارالفنون سراغ نقاش پرتره اعتضادالسلطنه را گرفت و وقتي ميرزامحمد به حضور آمد، مورد تشويق و تحسين بسيار قرار گرفت.

ناصرالدينشاه براي ميرزا محمد مواجبي برقرار كرد و چند روز بعد از او خواست تا در دربار اقامت گزيند. محلي در عمارت بادگير كه از عمارات ضميمه شمس العماره بود، بنام نقاشخانه ترتيب داده شد و نقاش جوان در آن جاي گرفت.

مرحله تازه هاي شروع شده بود. دغدغه هاي زندگي موقتاً از نقاش جوان دور شدند تا تمام امكانات در دسترسي ذوق و قريحه او قرار گيرد. آرامش بر هنر او سايه گسترد و او در پرتو اين آرامش وجودش را وقف آفرينش هنري كرد.

خلق كردن از جست و جو و كندوكاو، طلبگي و تجربه كردن جدا نبود. او با هر اثر جديدي كه ميساخت، خود را كاملتر ميكرد. خويشتن را متقاعد كرده بود كه هرگز دمي بيش در آنجا كه ايستاده است، توقف نكند. او با همه جواني به ياري ادراك نيرومندش دريافته بود كه توقف در هنر معني ابتذال و مرگ ميدهد و زندگي فقط در پويش و جوشش و حركت، ماهيت خود را آشكار ميسازد.

4 سال پس از ورود ميرزا محمد به نقاشخانه شمس العماره، نخستين جوانه هاي نبوغ زودرس او پيدا شد. شاه به او لقب «نقاش باشي» و عنوان پيشخدمتي مخصوص خود را داد و درمكتبش به آموزش نقاشي پرداخت.

استاد اسماعيل آشتياني شاگرد فرزانه كمال الملك تعداد آثاري را كه ميرزا محمد در اين دوره با امضاي «نقاش باشي» خلق كرده بالغ بر يكصد و هفتاد تابلو ذكر كرده است.

به سال 1310 هجري ناصرالدينشاه به نقاش باشي خود عنوان كمال الملك داد. انعكاس موفقيت هاي پياپي نقاش جوان را در گزارش روزنامه شرافت مي يابيم:

«از امتيازات فاخره علميه به نشانهاي طلا و نقره مدرسه مباركه دارالفنون نايل و از مواهب سلطنتي و امتيازات دولتي به  اعطاي گل كمر مرصع و حمايل از درجات سرتيپي و خلاع فاخره از ملابس تن پوش همايون سلطنت و شالهاي گرانبها از نسيج كشمير، كراراً مباهي گرديد.»

نخستن تابلوئي كه استاد جوان با امضاي كمال الملك تصوير كرد، معروف ترين اثر او «تالار آئينه» است. اين تابلو ظرايف و حساسيت هاي تالار وسيع آئينه كاخ گلستان را با وسواس اعجاب آوري نشان ميدهد. ناصرالدينشاه در وسط تالار جلوس كرده است، درحاليكه انعكاس نور و اشياء در صدها قطعه آئينه و انعكاس متقابل اين آئينه ها در يكديگر، با ريزه كاري نشان داده شده است.

كمال الملك تا هنگام تصوير تالار آئينه پرسپكتيو نميدانست. او قواعد پرسپكتيو را درحين كار بفراست دريافت و آنچه را كه آموزش طولاني مي طلبد به تجربه فراچنگ آورد و بكار گرفت.

«تالار آئينه» نه شاهكار، بل شهره ترين كار كمال الملك است. خلق دقايق اين اثر بيشتر به يك مينياتور ميماند. چلچراغهاي انبوه، منشورهاي بلورين، ميز و صندلي هاي مرصع ، قالي بزرگ پرنقش و نگار، پرده هاي توري مواج و بلند، شاخه هاي درختاني كه سر بر پنجره نهاده اند و پنداري زمزمه باد را در گوش تالار نجوا مي كنند، در قطعات كوچك و بزرگ آئينه هاي سقف و ديوار انعكاس مكرر و دوار انگيزي دارد. آفتاب از پشت پنجره، نرم و لطيف بر فرش فاخر تالار خزيده است. نورها و سايه ها در تلاقي و آميزش با هم به موسيقي يكدستي مبدل     شده اند كه سحر و مغناطيس آن بر مخاطب ميتازد. كمال الملك در تابلوي تالار آئينه تا مرز شعر پيش رفته است. او به زيبائي، غناي تصويري  مرموزي بخشيده و در كشاكش نورها و سايه ها، مفهوم سكوت حشمت آميزي را گنجانده است.

تماشاگر تالار آئينه كاخ گلستان اگر در برابر تابلوي كمال الملك مي ايستاد، از شباهت فوق العاده اين تابلو به اصل و سوژه به شگفتي مي افتاد، اما درعين حال در تابلو، معني گمشده و رازآميزي را احساس ميكرد كه بيان و توصيفش آسان نبود. چلچراغها و آئينه ها، انگار بار عاطفي با خود دارند. فضا، شفافيت نور و صدا را دارد. اشياء سنگيني و جمود مادي خود را تفسير مي كنند. نقشها و شكل ها، طناز و شوخ و شاداب اند. وجود نقاش گوئي بصورت ذرات نامرئي نور و هوا در يكايك عناصر تابلوي «تالار آئينه» رسوب كرده است.

نقاش «تالار آئينه» با ماجراي تكان دهنده اي همراه بود. اين ماجرا را كمال الملك خود چنين نقل كرده است:

«روزي مقارن غروب كه كارم تمام شد، مثل روزهاي ديگر به سرايدار خبر دادم و رفتم. روز بعد معلوم شد قدري از جواهرات تخت طاوس در تالار آئينه كنده شده است. ناصرالدينشاه از اينكه در قصر و در منزل او چنين عملي واقع شده، بسيار متغير و برآشفته شد و به پسرش كامران ميرزا نايب السلطنه كه حاكم تهران و وزير جنگ بود مؤكداً امر كرد كه مرتكب را پيدا كند.»

كامران ميرزا در طي كاوش و تحقيق خود «كمال الملك» را نيز احضا ركرد و در حدود سه چهار ساعت از او بازجوئي كرد.

سرقت مرموز جواهرات تخت طاووس دربار قاجار را به تلاطم انداخته بود. محمد حسن خان اعتمادالسلطنه وزير انطباعات اين واقعه را در يادداشتهاي روزانه خود كه آنها را از همه كس مخفي نگهميداشت، بطور كامل شرح داده است:

دوشنيه 13 ربيع الثاني 1309

. وقتي ظهر شنيدم كه جواهرهاي تخت طاووس را دزديده اند، خيلي تعجب كردم، باز باور نكردم. تاعصر مكرر اين خبر رسيد كه ديشب اين دزدي شده. جائي كه تخت شاه را بدزدند، خدا بفرياد مردم برسد.

سه شنبه 14 ربيع الثاني 1309

. خود شاه بمن فرمودند كه قريب 4 هزار تومان طلا و جواهر تخت طاووس را دزديدند. بر من يقين شد سرايدار و قراولهاي عمارت را كه مستحفظ بودند نايب السلطنه گرفته و مشغول استنطاق بودند .

بعد از ناهار شاه ، دزد پيدا شد. محمد علي نام پسره 20  ساله كور بدتركيبي كه حالا جزو سرايدارها بود شب توي اطاق قايم ميشود، قفل را ميشكند، جواهرها را ميدزدد و ميبرد. نايب السلطنه او را پيدا كرده با تمام جواهرات به حضور آورد . پالتو ترمه و سردوشي مرصعي به نايب السلطنه التفات شد

جمعه 17 ربيع الثاني

.وقت ناهار بندگان همايون قدري «بردو» ميل فرمودند. چون كمتر اينكار ميشود محل تعجب و حمل بركسالت مزاج مبارك نمودم. بعد معلوم شد كه ميخواهندمحمدعلي سرايدار ، دزد جواهرات تخت طاووس را سر ببرند. به جهت قوت قلب استعمال «بردو» فرمودند. چهار به غروب مانده سر آن احمق را جلو سردر الاقاپو در حضور همايون بريده و از بدن هم جدا كردند كه بالاي قاپوق بزنند 9

درحين اجراي حكم اعدام، ناصرالدينشاه در ايوان شمس العماره در پس پرده نازكي نشست تا ناظر صحنه خونيني كه ميرفت به اجرا درآيد باشد.

«چون سر را بريدند، شاه پرده را بلند كرده فرياد زد:

سر را از تن جدا كنيد وبالا بگيريد.»10

ميخواست از اين قصاص تكان دهنده، براي ديگران رعب و عبرت بسازد .

ناتمام

 

 

 

 

پاورقي ها:

1 هفته نامه تماشا. سال چهارم . شماره 186 . مقاله : صورتگر سحر آفرين احساسها و انديشه ها. تنظيم و تحرير از منوچهر آتشي . ص 14 .

2 از مصاحبه نويسنده اين سطور با آقاي حسين شيخ رئيس هنرستان كمال الملك . مشروح اين مصاحبه در پايان زندگينامه روانشاد استاد كمال الملك خواهد آمد.

3 كمال الملك آفريننده زيبائي . عبدالحسين نوائي. اطلاعات ماهانه. سال سوم. شماره 4 . (تيرماه 1329) ص 9.

4 بروشور «مكتب كمال الملك» و مقاله «يادبود شصت سالگي استاد پورداود» از انتشارات انجمن ايران شناسي.

5 پيام نو. سال دوم. شماره 10 (مرداد 1325) ص 82 (مقاله محمد غفاري، هنرمند و نقاش بزرگ).

6 تاريخ رجال ايران در قرون 12 و 13 و 14 كتابفروشي زوار. جلد سوم. ص 264 .

7 مجله يغما. سال سوم (آبانماه 1329) مقاله كمال الملك. ص 339 .

8 هفته نامه تماشا. سال چهارم. شماره 186 .ص 15 .

9 روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه . با مقدمه و فهارس ايرج افشار. انتشارات اميركبير. چاپ دوم. ص 777 و 778 .

10 تاريخ رجال ايران. ص 264 و 265 .