|
|
||
|
رياض، محمد. “ملاطغرامشهدي ورساله تجليات وي درانشاء“. دوره13، ش151 (ارديبهشت54): 7-13. |
||
|
|
||
|
خلاصه : زندگي ومرگ اين شاعر و نويسنده از قرن يازده هجري، فهرستي از آثاروي، نمونههايي ازاشعار وانشاء او. |
|
|
ملا طغرا مشهدي و رساله تجليات وي در
انشاء
دكتر محمد رياض
دانشگاه تهران
اسم طغرا، علي ابراهيم خان بود در
شعر او علاوه بر طغرا احيانا” شيفته و
وحشت تخلص ميكرد . اصل وي از مشهد است
اگرچه بعضي از تذكره نويسان او را به تبريز
منسوب دانسته اند . راجع به زندگاني
ابتدايي وي اطلاعات ما بس ناچيز است .
همينقدر معلوم است كه او در جواني راه شبه
قاره را در پيش گرفت،
و بدربار شاهزاده مرادبن پادشاه
شاهجهان توسل جست . او مدتها در حيدرآباد
دكن بسر برد و سپس بدعوت قاضي زاده ميرزا
ابوالقاسم صاحب ديوان ناحيه كشمير بآنسو
آمد و تا حين مرگش كه تا سال 1100 ه . ق بعهد
پادشاه محمد اورنگ زيب عالمگير اتفاق
افتاد در همان سامان بسر برده است . طغرا در
مزارالشعراي معروف كشمير، واقع بروي تپه
اي در ناحيه در گنجن آباد ، در حوالي
سرينگر كشمير مدفون است و مزار وي متصل به
مزار ابوطالب كليم همداني كاشاني ( م 1061 ه)
ميباشد . طغرا در شعر و انشاي فارسي مهارت
تامه داشت ، و علاوه بر ديوان شعر ، رسايل
متعدد به نثر دارد كه همگي آميخته به نظم
هم هست . او مردي بود ، بلند ذوق، ولي طبغ
بلندي نداشت و نسبت به جريانات معمولي هم
زود خاطرش را ميرنجاند و اعيان و امراء و
شعراي معاصر را در الفاظ بسيار ركيك و
مبتذل هجو ميگفت –
در ديوان شعروي اشعار هجويه حاج محمد جان
قدسي مشهدي ( م 1056 ه ) ، محمد قلي سليم
تهراني ( م 1057 ه ) ، ابوطالب كليم مذكور فوق،
محمد طاهر غني كشميري ( م 1079 ه ) و ميرزا
محمد علي صائب تبريزي اصفهاني ( م 1086 ه ) و
غيرهم را ميتوان مشاهده كرد . بعضي از
شعراء مذكور، بجواب گويي هجويات طغرا هم
پرداخته اند ، مثلا” غني كشميري بر بهتان
سرقه شعر از طرف وي گفته است : طغرا كه بود روح كثيفش چو جسد
با صاف ضميران شده دشمن ز حسد گويد كه برند شعرش ارباب سخن
نامش نبرند تا به شعرش برسد آثار ملاطغرا بدين
قرار ميباشد :
1 –
كليات شعر طغرا 2 –
هفت آشوب. ديباچه هايي است بر سبعه سياره
يا هفت مثنوي حكيم محمد حسن زلالي
خوانساري بنام آذر و سمندر ، حسن گلوسوز ،
ذره و خورشيد ، سليمان نامه ، شعله ديدار ،
و محمود واياز . ( زلالي بظاهر در سال 1024 در
گذشته است ) 3 –
آهنگ بلبل –
منشآت 4 –
جوش بلبل –
منشآت 5 –
اشاريه خطاب به سرلشكر قطب شاه يولچي خان 6 –
اعلاميه هجو سرلشكر مذكور به نثر و نظم 7 –
التماس نامه . التماس به سرلشكر مزبور براي
حذف اشعار و نثر هجويه نوشته شده 8 –
الهاميه –
در گزارش زندگاني خود 9 –
پري خانم يا يت خانه . منشآت 10 –
تاج المدايح در مدح شاهزاده مراد بخش 11 –
تحقيقات . منشآت 12 –
تذكره الاحباء در ذكر 12 تن معاصر 13 –
تعداد النوادر . منشآت 14 –
ثمره طبي . منشآت در خواص گياهها 15 –
چشمه فيض –
مجموعه 66 مكتوب 16 –
جلوسيه . منشآت 17 –
خمسه ناقصه در هجو 5 تن از معاصران 18- ضيافت
معنوي . منشآت 19 –
سرقات . در هجو شاعران معاصر 20 –
كاشف الغيوب . منشآت 21 –
كلمه الحق ايضا 22 –
كنز المعاني ايضا” 23 –
گريه قلم ايضا” 24 –
مجمع الغرايب . در مدح امراء 25 –
مرات الفتوح . در مدح شاهزاده مراد بخش 26 –
مشابهت . منشآت 27 –
معراج الفصاحه ايضا” 28 –
منشآت طغرا 29 –
مرتفعات . در ستاره شناسي 30 –
فردوسيه در وصف كشمير به نثر و نظم 31 –
رساله تجليات ( متن منقول ) . چند رسايل ديگر
نيز به طغرا انتساب داده اند . آنطور كه در
فوق اشاره شد ، ساير رسايل منثور طغرا ،
سخت آميخته به شعر مي باشد –
انتخاباتي از رسايل وي تا اواخر قرن گذشته
جزو كتب درسي شبه قاره پاكستان و هند قرار
ميگرفته است طغرا چون بيشتر زندگاني خود
را در دره كشمير ميگذرانده ، مناظر زيباي
طبيعي آن خطه را در نثر و نظم خود كرارا”
بيان داشته است . علاوه بر تجليات كه متنش
در زير مورد تصحيح و تحشيه قرار ميگيرد ،
رساله فردوسيه وي نيز در وصف كشمير و بيان
هواي آن ناحيه مينونظير مي باشد . محققان و
نويسندگاني كه پيرامون مناظر كشمير نوشته
اند ، از رسايل ملاطغراي مشهدي استناد
نموده اند . رساله تجليات قوت مشاهده و ژرف
نگاهي نويسنده را بخوبي مبرهن ميسازد او
كيفيت بهار و خزان دره كشمير را به نيكويي
بيان نموده ، و در ذكر گلها و ميوه ها صنايع
لفظي و معنوي دلاويز را بكار برده است .
نمونه هاي شعر كه در اين رساله آمده نيز
حسن لفظ و معني شاعر را به اثبات مي رساند .
در اواخر رساله خودش نيز راجع به خيال تند
و فكر تيز چنين آورده است : خيال تند و فكر تيز بايد
سمند طبع را مهميز بايد سخنور با سخن دارد سروكار
زمين فكر ، چه گلخن چه گلزار براي نماياندن قوت انشاء طغرا متن
رساله تجليات وي را نقل مي كنيم : طغرا ، تا از تجليات خويش بي هوش ،
ساز كليم ناطقه نگردد ، معني و حق خالقيت
گيتي ساز در باب نثر و نظم بظهور نرسد .
رباعي : كشمير بود فصل خزان عالم نور
در طالب فيض ديدنش هست ضرور گويي كه باين باغ چمن ساز فضا
آورده نهال شعله اي از گلشن طور جاي موسي ( ع ) خاليست كه پركاري تجلي
در اين كوهسار مشاهده نمايد ، و از بسياري
شعشعه ، كم كسي تواند بجانب اشجار ديده
گشايد . هر طرف پشتة پشتة روشني ، الوان بر
سر هم ريخته ، و از جانب كوه ، كوه رنگيني
درخشان بيكديگر اميخته . درختان مسيح زبان
تكرار ورق آفتاب نموده و جويبار مشرق دهان
بخواندن طومار صبح لب گشوده . بدستياري هوا
، پاييز سفيد از فواره نور مينمايد و بسر
كاري برگ ريز سرخ بيد آبشار ياقوت بنظر مي
آيد . آنچه سيماب گر نيسان در بوته انداخته
، اكسير ساز مهرگان ذهب ساخته و هرجا نقاش
بهار ملمع پردازي كرده ، طراح خزان به
زرنشان سازي دست بر آورده بمشاهده تذهيب
مصحف گل نيلم ، مردمك دانه كهر با وبنظاره
گلكاري مجموعه سنبل ، آبنوس مژه شوسة طلا .
زاغي كه بر درخت نشسته ، مرغ زرين برخاسته
و مينايي كه بر شاخ دويده نوري گرديده .
چنار دسترسي دارد كه خلخال طلا بسازد و
قمري مي تواند كه بطوق مرصع پردازد . عكس
درختان روي آب را به آتشي گل افشان نكرده و
چشم حباب نيفروزد و ابروي موج نسوزد . گل در
اين هنگام حسن خود را فرشته مي داند و بلبل
در اين مقام ، خويش را سوخته عشق ميخواند
به مقتضاي فصل ، طفل شبنم لباس نباتي
پوشيده ، و بفتوي موسم نقره و طلا در يك
بوته جوشيده . در كارخانه چمن داران ، شب
اندر روز مي بافند ، و در كارگاه گلشن ،
بجاي اطلس زربفت مي سازند . روز نسترن به شب
رسيده و شام سوسن بصبح انجاميده . سبزة با
مزه آفتاب سر همچشمي دارد و سه برگه از ماه
چهارده خود را زيادت مي شمارد . برگ درختان
شعله ايست تنگ و گل بوستان اخگريست خنك .
آسمان از اشجار متلون و گوناگون بوقلمون و
زمين از شاخسار رنگارنگ گوناگون –
شهر و ده رنگ بسته طراوت افروختي ، و كوه و
صحرا سرمست فشار سوختگي . مثنوي : ز شادابي نغمة بلبلان
در آبست آغشته رنگ خزان شررسازي نالة فاخته
درين خشك و تر آتش انداخته اگر لاله گرديد پي آب و تاب
چه
غم ساغري شد تهي از شراب خزان خون صالح ز سنبل كشيد
حكيمي باين بي وقوفي كه ديد ؟ گل افشانده هميان خود بر زمين
ندارد دگر رهزني در كمين شقايق ز بند زمين رسته است
چو فواره از جاي خود جسته است ز دست خود افكنده نرگس عصا
در اين فصل دارد سر باد باد ز غربال اشجار زر ريخته
بصحن چمن اشرفي ريخته از آنجا كه دل نشيني اين چمن است
،بهار ريشه توطني نتواني ديد كه خزان
يكبارگي تواندش به غربت افكند ، بلكه در
حين زمستان ، در بعضي از اطراف اين گلستان
خصوصا” كوهسار پكلي بهار رنگ خزان نديده
است و بوي برگ ريز نشنيده –
از جوش سبزه كوهها ، زمرد سربآسمان كشيده و
از طغيان لاله پشتهاي ياقوت بكمكشان رسيده
. از بنفشه ياسمين رنگ و بو ميچكد و از
ريحان و نسرين تر و تازگي مي ريزد –
رباعي : بهار ديدة نگاه ديار كشمير است
دو چشم چهار بيك چشمه سار كشمير است بهر ديار كه گل كرد شال سبز چمن
نسيم و شبنم گويند كار كشمير است آري ، چون تمام اجزاء سال مشروط است
بآنكه هر فصل چنانچه بايد در باب ترغيب
مواليد سعي نمايد ، لاجرم خزان لباس دست
زده نسيم را از تن خوبان گلشن بيرون مي كند
و زمستان بآب باران و صابون برف بدن شان را
شست و شو ميدهد تا بدستياري نوبهار بهتر از
اول بلباس كرشمه در آيند و مرغان چمن را
بيشتر از پيشتر گرفتار نمايند . در زعفران
زارش تخم خنده كاشته اند و خرمن شگفتگي
برداشته . باغبان به نهال كردن گل ترانه
مشغول و دهقانان بكاشتن تخم نغمه صاحب
محصول . در كوچه و بازار حسن ريخته و بر در و
ديوار عشق بيخته . زمينش تريهاي باران را
مي پذيرد و گل آبي از آب نميگيرد . سيلاب هر
چند تندي نمايد . خاكش از جا در نيايد . رباعي : گل نيست درين شهر بجز لاي شراب
هر چشمه رهي بود بدرياي شراب گشته خم باده آبشار چمنش
فواره بود گردن ميناي شراب كوتاه سخن ، دست تصرف خزان باين
گلشن دراز است ، عندليب و قمري در مقام
سوز گداز –
قوت ناميه اگر كف زور آزمايي نمي گشاد ،
نزدة بيضة خاك اينچنين بيرون نمي فتاد . رگ
ارغوان اگر بفشارد در آيد ، يك آسمان خون
شفق برآيد . آب دل تيغ موج بر آورده و قطع
آشنايي كول كرده –
كشتي آتشين ريان تند گذشته و آب در حلقه
چشم گرداب گشته . مثنوي : چه دريا ، چه صحرا چه شهر و ده
بريده
اميد از گل روزبه شود چون رقم ز روي برگ تاك
نمايد زبان قلم شعله ناك زند بيد مجنون دم از عاقلي
ندارد
چو پيران سر جاهلي چمن زادگان را بلوغت رسيد
دل دختر رز بشوهر كشيد چنار فراق جواني بسوخت
چو پيران ز برگ طرب چشم دوخت ز يكجا نشستن گل آزرده بود
نسيمش
بسير رو نمود زبان يافت از كثرت انبساط
كه روي سخن شد به باغ نشاط بزرگان باغ ، راغب گرفتن جام كوچك
دلي و سركشان راغ مايل در آمدن بزم فروتني –
سبزان چمن از شراب زرد خزاني مستامست
افتاده و نازنيان گلشن بجان باده ارغواني
دست رد نهاده . نرگس بمرتبه اي بي شعور
نگشته كه جام از دست ندهد و بنفشه بدرجه اي
بيخود نشده كه سر بجايي ننهد . از شراب زدگي
گل ، غنچه دل آزرده است و سياه مستي ريحان ،
بر طبع لاله خورده . آب و رنگ ياسمين از
رعشة خمار ريخته و ريشة حيات نسرين از
خميازه كشي گسيخته . سنبل يك موي از خود خبر
ندارد و زنبق خويش را از زفتها ميشمارد .
مثنوي : برغم يكديگر خوبان گلزار
ز بس خوردند مي ، رفتند از كار ز جمعيت فتاده نظم گلشن پريشاني
تخلص كرده سوسن صداي پارگي دارد دف گل
بود كوك شكستن ساز بلبل سه برگه از مثلث ديد تأثير
ندارد
بعد ازين حاجت به تحرير تذرو از دست برد چرخ داند
كه بر بال و پرش هم گل نماند به تنهائي فتاده سرو آزاد
ندانم در چمن چون خواهد ايستاد سخن در وصف باغ فيض بخش است
ز خوان فيض تا نقش است ، بخش است بفتنه انگيزي نسيم عروسان گل بروي
هم مي جهند و به شعبده بازي صبا طفلان غنچه
بر يكديگر مي دوند . سوسن هندو مذهب ، آتش
پرست خزان گرديده و نسترن فرنگي مشرب به
دود آشامي لباس كوشيده لالة پري صفت در
مقام غايب گشتن است و بنفشه ديو صورت ، در
انداز نوره زدن ارغوان بسرخ رويي با اقران
خود مي زيد و زعفران در بله جواني بر امثال
خويش مچربد ، حسن گل چون زبان بقضا
بنافرماني ، سربرآورده و گيسوي سنبل چون
گل رعنا به دو رنگي ميل كرده ، وقت سماع بر
سر شمشاد زر مي پاشند و گاه رقص در پاي سرو
زمرد مي ريزند . مثنوي : صنوبر برده دلها را برندي
برنگ سبز تة گلگون بندي حنا بسته چنار سالخورده
بكردار جوانان دست برده ز عكس رخت زر تار سفيدار
رود آب طلا
در جوي گلزار نزيبد ارغوان را رنگ ديگر
از آن رو سرخ مي پوشد مكرر كبود و زرد شد پيراهن تاك
برنگ كرتة زرد وز افلاك صنوبر نيست بارش خسته خسته
مكرر دل بكار خويش بسته مده طغرا ز كف ساز سخن را
چو بلبل مدح خوان شومر چمن را سرودي از مقام لار سر كن
فغان را زين ترنم تازه تر كن از بيم خزان ، زمين داران سبزه در پي
گريختن ، و از تعدي سپاه مهرگان ، مرزبان
سه برگه در فكر جلاي وطن ، غنچه را افسر
پادشاهي گلشن از سر افتاده و قزلباشان تاج
خروس رو به عزيمت نهاده . ريحان عنان شبرنگ
را به مستي نگذاشت كه نگاهش تواند داشت و
گلنار از پشت گلگون به سختي بر زمين نخورد
كه تواند جان برد . زعفران هر چند براي گريز
شتافته به خوي طلبله عطار پناهي نيافته .
نيلوفر چون حباب پشمي در كلاه ندارد ، سري
بآب فرو برده تا كجا برآرد . بگمان سپاه
بهمن ، دستار گل پنبة ندافي ، و به تبر لشكر
دي ، طره سنبل ، هدف موشكافي . جمازه نسيم
بطريقي رم نكرده كه محمل شقايق بر زمين
نخورد و دست و پاي ليلي داغ بشكند . از گل
خيري ، شرارت مي بارد و زر به رشوه مي آرد .
صنوبر كه به پير دلي علم بود ، در اين جنگ
زرگري ، بيدلي نمود . مثنوي : چنار از دستگاه زور بازو
ندارد سنگ جرأت در ترازو ز دست نرگس افتاده سنانش
گرفته غنچه از وحشت زبانش نمي آيد برش از دشنة بيد
ندارد جوهري چون تيغ خورشيد گل صد برگ از بس زرد گوش است
بخونريز خزاني سرخ پوش است فتاده هر طرف نسرين و سوسن
تن بي سر بر زمستان گلشن كمند جلوة شبنم گره شد
كمان خنده اش از گريه زه شد صنوبر مي خورد پيوسته اين غم
كه زخمش را كه
خواهد بست مرهم كشيده صف بجاي گل فواكه
كه صفرا بشكند از وي كه و مه بدستياري قوت ناميه در صحن باغ ،
آتشبازي روي نداده كه چشم بادام بتماشا
نگشايد و لب پسته بتحسين باز نشود . مشعل از
چپ و راست فروزان ، و فانوس انار از پيش و
پس آويزان –
سيب هر طرف چراغ روشن كرده و انگور هر جانب
هزار شمع برشته در آورد . شاخ عناب موشك
هوايي انداخته و درخت به گرفتن مهتابي
پرداخته . در اين كار آتشباز گرگان اگر بي
دست و پا نمي بود ، در اين كار آتشبازي مي
نمود عرعر سر به موشك دواني فرود نمي آرد .
و چنار از دور دست بآتش مي دارد . مثنوي : نه آتش بلكه رشك قند است
بدام اذتش نظاره بند است حلاوت بسكه بر هر سو دويده
ز
باد سرد شيريني چكيده انار خنده رو ، طفلي است گستاخ
فگنده دست خود در گردن شاخ زده شفتالويش از شاخ چوگان
ربوده گوي لذت را ز ميدان گره در كار انگورست پابست
بد
ندان باز كن گرميدهد دست نبات از شوق امرو دش بصد شاخ
دل قند از غمش سوراخ سوراخ اگر چه ميوة شيرين زده صف
ولي گلهاي رنگين رفته از كف چه غم گر بر گريز اين چمن شد
خزان بر همزن سرو و سمن شد بتأثير دعاي اهل عرفان
بهار تازه مي آيد به بستان خصوصا” رهنماي رستگاري
حسن ( ع ) طينت ، حسين سبزواري چو بگشايد در فيض نفس را
بهارستان نمايد خار و خس را سالك منصور كيش نمونه از روي حالش
برداشته و عارف حق انديش خلوت دل بخيالش
گذاشته تير دعايش در راست روي چون حرف اول
ايزد الف است ، و تيغ باطنش در تندي چون حرف
آخر كردگار طاق دست قدرش از صبح ازل به
تقليل نمي گشود ، سبعه افلاك تا شام ابد در
گردش نمي بود . كلاه فقرش حبابي است بسر
چشمة حقيقت ديده گشاده و چنين آستينش موجي
است برودخانه وحدت دست داده شاخ سدره ،
بمناسب عصايش دلنشين قدسيان و شجرة طوبي
بمجانست نعلينش منظور بهشتيان بخيه خرقه
اش چشمي است از ماسوي حتي پوشيده و بند جبه
اش زباني است بحرف ، لي مح الله گرديده
ابريق قناعتش از چشمة بي نيازي لبالب ، و
بورياي خلوتش از بيشة شير مردي مرتب كمند
وحدتش دايرة افق تجريد است و تكمله كلاهش
قطب فلك تجريد . مثنوي : كمان غيرتش در چله خانه
تهي كرد است تركش بر نشانه گرفته پيش او بهلول دانا
ز علم معرفت درس الف با ازو جسته دوايي شيخ عطار
چو گشته در رياضتخانه بيمار بروز باطنش منصور حلاج
نهاده بر سر دار فنا
تاج ندارد ايزد ازيكر نگيش عار
بود الله را تشديد در كار ز قرب آستانش كوه ماران
زده صد طعن بر تخت سليمان سليمان كو كه بر تختش نشنيد
ز
هر جانب بگل عشرت بچيند بخدمت روز و شب از ياري بخت
ستاده آب دل در پاي آن تخت ز هر جانب هزاران باغ دلكش
ز عكس ميوه ديوارش منقش بنا كرده خلايق بر لب دل
زر
افشان قصرها مانند جدول الحاصل هر طرف صد باغ ميوه دار است و
در هر جانب هزار عمارت زرنگار است مسافران
اختيار توطن كرده اند و متوطنان نيت سفر از
دل برآورده در موسم برف كافور صبح مي بارد
و زمين را روسفيد مي شمارد . دل بستگي يخ
باين باغ مشهور است و قطع تعلقش از تيغ
آفتاب دور . نزاكت ميوه ها بمرتبه نيست كه
بي اعتدالي لشكر بهمن را تاب آرند و گريزان
نشده علت به طبيعت دمند . آري هندوانه
حوصله برداشت خنكي هوا دارد و سرما به چند
تندي بر وي بزرگي خود نمي آرد . خربزه از بس
دل شكسته است بر بريدن خو كمر بسته است .
مثنوي : هوا تا سرد مي شد ميوه ها رفت
خزان هم زين گلستان
جابجا رفت باين باغ طرب هر كس در آيد
زمستان هم نمي خواهد بر آيد براي بيش و كم در سايه ميغ
كشيده
كوهها بر يكديگر تيغ هوايش بسكه طغيان دارد از نم
نشيند بر گل خورشيد شبنم ز شوق آنكه گردد چند ساله
دميده
از كف ميخواره لاله درين گلشن چراغي گر كند گل
زند پروانه اش گلبانگ بلبل چو طغرا وصف خوان اين چمن شد
بر غم بلبلان رنگين سخن شد خيال تند و فكر تيز بايد
سمند طبع
را مهميز بايد سخنور با سخن دارد سرو كار
زمين فكر چه گلخن چه گلزار رباعي : خط عشق بنور اين سخن مي بازد
اوراق بلفظ روشنش مي نازد چون خامه جلا پذير شد از رقعش
آن
به كه (( تجليات )) نامش سازد
( پايان ) |
|
|
|
” پاورقي ها ”
آقاي
دكتر محمد رياض پاكستاني الاصل مي باشند
كه در دانشگاه تهران تدريس مينمايند . نثر
فارسي مقاله از خود ايشان مي باشد . 1
–
غني كشميري چاپ سرينگر ص 145 . 2
–
تذكره نصر آبادي چاپ تهران ص 339 . 3
–
ايضا” 4
–
ايران كبير و ايران صغير ( اردو ) 76 ، 146 . 5
–
ايضا” ص 147 . 6
–
غني كشميري ص 147 . 7
–
ر –
ك فهرست نسخه هاي خطي فارسي جلد 5 به نگارش
آقاي احمد منزوي چاپ شده بوسيله مؤسسه
فرهنگي منطقه يي ( بعنوان طغراي مشهدي ) . 8
–
ايران كبير و ايران صغير 76 . 9
–
ايضا” ساير صفحات كتاب مذكور . 10
–
دره اي در كشمير . 11
–
بمعني طوطي سبزبال . 12
–
ناحيه اي در بخش مانسهره در فرمانداري
هزاره پاكستان . 13
–
اسم باغهاي كشمير . 14
–
بمعني نغمه و سرور . 15
–
بمعني حوض . 16
–
باغ معروف كشمير . 17
–
بمعني پريدن و گريختن . 18
–
بله بمعني حمق و ناداني . 19
–
از مقامات موسيقي است . 20
–
خوي بمعني خودي است كه در جنگ به سر مي
پوشند . 21
–
جمازه بمعني ناقه . 22
–
نوعي از آجيل . 23
–
نوعي از گلابي . از
متصوفه هاي معاصر كشمير . 24
–
يعني حسين بن منصور حلاج . 25
–
لا اله الا الله گفتن . 26
–
اشاره به قصص حضرت موسي ( ع ) مذكور در قرآن
مجيد . 27
–
اشاره به حديث معروف پيغامبر ( ص ) : لي مح
الله وقت . 28 – رك س . |