اذكائي، پرويز. “يادداشتهائي درباره الوندكوه“. دوره 14، ش 152 (خرداد54): 56-61.

 

خلاصه: سابقة تاريخي “نام الوند“ در “صالح القرس“ جمع‌آوري اشعار و عبارات دربارة “الوند“ واژة الوند درميان متون كهن.

يادداشتهائي دربارة الوند كوه

پرويز اذكايي

 – I (( اوستا )) قديميترين اثري است كه نام (( الوند )) در آن ياد شده است به گونه‌ي (( ارونت )) . يونانيها (( اورنت )) گفته اند . براي وجوه مختلف اين نام و معاني آن ، رش : برهان قاطع ؛ ص 33 ، 58 ، 66 ، 67 ح ، 96 ، 111 ، 183 ، 160 ، 1317 ، و نيز : ج 5 ، ص 61 63 .

نام اين كوه در اغلب متون جغرافيايي كهن و نو و نيز بعضي آثار ادبي ياد شده ؛ فردوسي گويد :

بهاران بدي او به اروند دشت                                                             برين گونه چندي برو بر گذشت

( سرزمينهاي خلافت شرقي ، ضمائم ، ص 526 ) .

در صحاح الفرس آمده :

(( اروند : دو معني دارد ، اول رود دجله را خوانند . فردوسي گفت :

اگر پهلواني نداني زبان                                                              به تازي تو اروند را دجله خوان

دوم ، كوه الوند است و برين موجب در اشعار عربي آمده است :

فارقت اروند لا طابت مراتعها . . . . . . .

سيوم ، تجربه و آزمايش بود .

الوند : به لام ، ، كوه همدانست . شاعر گفت به زبان پهلوي :

خيزة داياكي ز ممان وي ته خوش ني                                         كوه الوند و دامان وي ته خوش ني

. . . . . . )) ( صحاح ، ص 72 73 )

در ادبيات فارسي و نيز عربي ، اشعار و عبارات بسياري درباره‌ي الوند گفته آمده است ، و از شاعران معاصر همداني و غير همداني نيز (( الونديه )) هاي چندي در دست است ، كه مجموع آنها خود (( الوند نامه ))‌ي مفصلي مي‌شود . چنانكه ياقوت حمودي ( سده‌ي 7 ) اشارت كرده ، گويد :

(( الوند نام كوهي تابان و سر سبز و خرم است فراروي شهر همدان . مردم همدان ، فراوان آنرا در سخنها و ترانه ها و شعرهاي خود ياد مي‌كنند ، و آنرا از باشكوه ترين مفخرتهاي شهر خود مي‌شمرند ، و در غربت بسي بدان شوق و شور مي‌ورزند

عين القضات عبدالله بن محمد ميانجي ( كشته‌ي 525 ه ق ) در پيام نامه‌يي كه به مردم همدان نوشته آنگاه كه زنداني بوده است درباره‌ي آن مي‌گويد :

كاش مي دانستم كه دگربار ديده خواهد ديد

فراز دوقله‌ي الوند كوه همدان را ؟

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . {الخ}

شاعري از مردم همدان گفته است :

الوند و نسيم خوش آنرا ياد كردم ،

و دل خسته از فراق را گفتم :

خدا الوند و گلگشت جويبارنش را شاداب كناد !

و هم هر كه بدان فرود آمد از كوچ كننده و در ايستنده

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . {الخ }

گويند : بيشتر آبها در كوهها از پايين آنهاست ، بجز الوند كه آبش از بالا و سرچشمه هايش در قله هاست . يكي از شاعران ايشان ، آنجا را بر بغداد برتري نهاده و بدان شوق ورزيده و { از جمله } گفته است :

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

بغدادتان آيا بهارستان الوند را از ياد او برده است ؟

هان ! هر كه بغداد را به الوند باز خريد ، ورشكست شد .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . { الخ }

محمد بن بشار همداني ، الوند را صفت كرده ، گويد :

سايه ات شاداب باد اي الوند كوهان !

اگر چه از تو ، خويشتن را در دوري و نژندي افكنديم . . . { الخ }

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شعرهاي مردم همدان دربارهي الوند و صفت كردن ايشان صفا گاههاي آنرا بسيار است ، و همين ها كه ياد كرديم بسنده است )) ( معجم البلدان ، چاپ وستنفلد ، ج 1 ، 225 227 ) .

II (( . . . آنگاه اين آب ، چون هنگامش بگذرد تا سال ديگر همان وقت بند مي آيد ، و هم از بيرون آمدن تا بند آمدنش يكروز كم و بيش نمي شود . همو ، بيماران را كه از هر سوي بدان روي مي آرند بهبودي بخش است . مي گويند : هرگاه كه مردمان بر سر آن فزون مي شوند ، آن هم فزوني مي يابد ، و چون رو به كاستي نهند ، آن نيز كاهش يابد . محمد بن بشار همداني . . . گويد :

مردم آيا مي دانند كه مرا چه سان به رنج وا مي داشتي بهر سالانة حج كردن تو ؟ از دوستكامي آبت كه از بيماريها گاهست كه برهاند . . . . ))

( معجم البلدان ، ج 1 ، ص 226 ) .

IV  - اين (( طراق )) ، تحقيقا” پس از شكست (( نادر )) از (( احمد پاشا )) والي بغداد بوده ، و بقول ميرزا مهدي خان در سال 1145 ه.ق. اتفاق افتاده ، ليكن (( سايكس )) آنرا در ذيل وقايع 1146 ه.ق. =  1733 م.ياد مي كند و گويد :

(( دومين لشكر كشي نادر با محاصرة بغداد شروع شد . مدافع اين شهر احمد پاشا پس از آنكه در ميدان مغلوب شد ، خود را آمادة مقاومت نااميدانه اي ساخت . اما وقتي يك ارتش زورمند ترك تحت فرماندهي توپال عثمان بدان طرف روانه شد موقعيت كاملا” تغيير يافت . نادرشاه از روي ناداني نيروي خود را دو قسمت نمود و دوازده هزار نفر براي تصرف سنگرهاي بغداد باقي گذاشته و خود براي مواجهة با تركها در كركوك يا قير كوك نزديك سامره حركت نمود . اين نبرد يكي از شديدترين جنگهايي بود كه تا آن وقت بين اين دو ملت واقع شده بود . در اول ايرانيان موفق به شكست سواره نظام تركها شدند ، ولي فرار سواره  نظام در اركان پياده نظام سخت و مهيب ترك خللي وارد نساخت و پيشرفت بعدي آنها موقعيت را به حال اول برگردانيد . نادر از يك عده از عربها انتظار كمك داشت ، ولي آنها به يكي از جناح هاي ارتش او حمله كردند . به تدريج جنگ بر ضد ايرانيان پيش رفته ، اسب پيشواي ايران دو مرتبه تير خورد و پرچمدار ايرانيان كه خيال كرد نادر كشته شده فرار كرد و همين جنگ را خاتمه داده ، پس از هشت ساعت جنگ مأيوسانه ارتش ايران قلع و قمع گرديد . اين اخبار به سرعت به بغداد رسيد و در آنجا لشكر مجزاي ايران هم نابود شد . ارتش اصلي ايران با چنان بي نظمي و حالت اختلال فرار مي نمود كه تا وكه به (( همدان )) دويست ميل دورتر از جبهه جنگ نرسيد ، اصلاح و جمع آوري نشد .

وضعيت نادر بعد از اين مصيبت و بلا بايد نهايت درجه بحراني و خطرناك شده باشد ، ولي او بجاي اينكه سربازانش را سرزنش كند با تدارك و جبران تلفات و خسارات و ديگر وسائل ممكنه آنها را تشويق و تشجيع مي نمود . شخصيت و شهرت نادر آنقدر فوق العاده بود كه از تمام نواحي و اطراف ايران نفرات جديد و سربازان تازه نفس هجوم آورده و او در مدتي كمتر از سه ماه بعد از آن شكست تباه كننده تونست بار ديگر خود را براي جنگ با يك ارتش قوي آماده سازد . ( تاريخ ايران ، تأليف سرپرسي سايكس ، ترجمه ي سيد محمد تقي فخر داعي گيلاني ، تهران ، علمي ، ج 2 ، 1335 ، ص 390 391 ) .

ورود نادر به همدان در دوم ماه صفر بوده و پس از تدارك نظامي كامل و پيوستن قواي فرا آمده از نواحي مملكت ، به قول ميرزا مهدي خان : ((  بعد از اجتماع سپاه منصور و انتظام و اتساق امور ، در بيست و دوم شهر ربيع الاول ، بهم عناني تأييدات سبحاني ، با شوكت اسكندري و قر سليماني ، به شوق ملاقات عثمان پاشا سر عسگر از بلدة همدان رايت افراز لواي كين جويي و مملكت ستاني شدند )) ( جهانگشاي نادري ، از انتشارات انجمن آثار ملي ، 1341 ، ص 207 ، 210 ) .

بي گمان ، (( تخت نادر )) در الوند كوه ، يادگار همين مدت توقف نادر در آنجاست . انتخاب اين محل ، بار ديگر نشان دهنده ي نبوغ شگرف نظامي اين سردار است . بيان دلايل و چگونگي اين امر ، خود داستان مفصل و دلكشي مي شود ، كه بزودي در جايي خواهم نگاشت

4 (( يكي از مردم همدان ، سخني آورده و گفته است : برابوعبدالله { امام }جعفر بن محمد صادق وارد شدم . به من گفت : از كجا هستي ؟ گفتم از كوهستان . گفت از كدام شهر ؟ گفتم : از همدان . گفت : كوه آنجا را كه بدان (( راوند )) گويند مي شناسي ؟ گفتم : خدا مرا فداي تو كناد ! فقط بدان اروند گويد . پس گفت : آري ، اما اينكه در آن چشمه يي از چشمه هاي بهشت هست .

گويد : مردم شهر ، خود بدان آگاهند كه همان چشمه ساري است كه بر قله ي كوه است . و همانست كه آبش در وقتي معلوم از اوقات سال بيرون مي آيد . سرچشمه اش از شكافي است در ميان يك خرسنگ . و آن آبي خوش و سخت خنك است كه اگر نوشنده در هر شانروز صد پيمانه و يا بيشتر از آن بياشامد ، وي را سنگيني پديد نيايد ، بلكه از آن سود جويد . در روايتي است : اگر صد پيمانه از آن نوشد سيراب نگردد . . . . .

باز همچنين ، محمد بن بشار ، الوند را صفت كرده { از جمله } گويد :

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

فراز الوند پيشاني آن ترا از آبي روان

آب شده از برف به جويباراني خوش نوشانده ،

بيني كه روان ، آب به پشت خرسنگهاست

زيبايي سرچشمه ها نيك شده ، سراب آنها رفته

چنانكه گويي در آن آميغي از بهشت است

كه براي ساكنان آنجا (( حيوان )) اش مي جوشد .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . (معجم البلدان ) .

V  - در ميان متون كهن ، قديمترين جايي كه از (( گنجنامه )) يا (( جنگنامه )) و سنگ نبشته هاي آن سخن رفته است ، (( اخبار البلدان )) ابن فقيه همداني است ( مولف بسال 290 ه ق ) . اينك با مقابله‌ي نسخه‌چاپي آن ( ويراسته‌ي (( دخويه )) ، ليدن ، 1302 ه . ق . ) و عكسي ( از روي نسخه‌ي يگانه‌ي كتابخانه‌ي (( آستان قدس )) ) ، گفتار او را در اين باره به شرح زير ترجمه مي‌كنيم :

(( و در همدان ، خرسنگي شگرف هست در جايي كه بدان تبنابر گويند از دارنبهان ، در دامنه‌ي كوه ، كه در آن دو طاقچه‌ي چهار گوشه به اندازه‌ي هم بالاتر از زمين كنده شده ، و در هر طاقچه چون هيأت لوحها سه تخته ستون وار و در هر يك از آن لوحها بيست رده خط تراشيده شده است . و اين ، خط نگاشته‌يي است كه بدان (( كشتج )) مي‌گويند .

گويند : آنگاه كه اسكندر از همدان مي‌گذشت ، اين سنگ ( نبشته ) را بديد و به خواندن آن فرمان داد . پس خوانده شد و چنين بود :

راستي ، ترازوي ايزدي است كه دادگري را برمدار آن نهاده است . و دروغ ، پيمانه‌ي اهريمن است كه ستم را بر مدار آن گذارده . و هم اين دو ، در ميان بندگان و شهرها يكديگر را چاره‌گر و همبر و همسپارند . پس چون راستي بر دروغ برتري داده شود ، دادگري برستم نيز برتر شود . و چون دروغ به راستي بگرايد ، ستم هم به دادگري گرايش يابد . زمين فروپوشيده از گناهان است . پس راست گوييد ، اگر كه به اندازه‌ي مويي باشد . زيرا كه آن پرتوي است از فروغ ايزدي . و از دروغ بپرهيزد اگر كه به اندازه‌ي مويي باشد ، چرا كه آن وسيلتي است از وسيلهلتهاي اهريمن . و بدان كس كه راستتان گفت ، راست گوييد ، كه از راستي ، راستي زايد . و بدان كس كه دروغتان گفت ، دروغ ميگوييد كه از دروغ ، جز دروغ نخيزد . و هم اين دورا ، از سرشته ها و نهشته‌هايشان جولانگاه هاست . پس اي فرزانگان ! راست كاراني باشيد كه دهانها يتان از فروغ پر شود ، نه دروغ كاراني كه نفرين بر زبانهايتان چيره باشد .

و من ، چندان كه سخن از ايزد آغاز كرده و بدان راستكار بوده‌ام ، بر روي آب راه رفتم . و چون از اهريمن آغاز سخن كرده و بدان دروغ كار بوده‌ام ، در ستمگري فرو افتادم . آنگاه توبت خود را از آن دروغها ، با همين پند در اين تخته سنگ بگذاردم ، تا كه پند نيوشي از آن اندرز يابد ، پس اين حكمت گويا را از اين لخت سنگ گنگ بپذيرد ! )) .

(( من ، و عبدالله بن محمد بن زنجويه بن مهران كه از دهقانان بلندپايه‌ي همدان ، و از خداوندگاران (( سارو )) و ارگ آنست همداستان شديم ، و من خبر اسكندر را براي او خواندم ، آنگاه وي اين ( چكامه ) را كه از خود اوست برخواند :

بس است ترا باده و پريان سيمين‌تن !

كه با آن سپيده‌مويي ، ديگر بهانه‌ات نمانده ،

پيش‌رس مرگ ، پيري است . پس ( فروهل ) !

كه تو از كام گيري ، رانده وامانده‌اي .

چه بسيارپند كه تراست اي خردمند !

اگرت بيم سودي نكرد ، هم ببايدت بيمناكي .

در دامان (( الوند )) ما ، بر تخت سنگي ستبر

از روزگار شاپور نبشته‌يي است :

(( كه راستي ، ترازوي داداري است كه

( از پي دشواري، آساني بياورد ) .

و دروغ ، پيمانه‌اي ( گجسته‌يي ) است كه

از جايگاه ( پريان سيمين تن ) ( بيرونمان راند ) .

اي گويا به راستي ! براستي كه

دهانت از فروغ پر شده است

و تو اي گواه بر دروغ ! ماناكه

در مغاك پرتگاهان فروفتاده‌اي .

همان كه سخن از ايزد آغاز كردم ،

با رفتن برپاياب خيزاب شكن

ديري بر روي آب پاييدم و دريا

و خيزااب ، همه در فرمان من فرمانبر .

و چون از اهريمن ، سخني براندم

روزم همه در تيرگي ديجور بسر آمد .

ترا همين ، كه من در اين سنگ سخت

پشيماني پند گويم ، از دروغ باز داراد !

بپذير اين حكمت را از سنگي لخت ،

كه تا دميدن (( صور )) بجا خواهد ماند . )) .

يكي از دانايان گفته است : چنين دريافتم كه مردمان پيش از ما ، تنومند تر بودند . و از پيكارهاشان درشت تر ، بردباري ايشان . و هم نيرومندتر بودند ، و از نيرويشان سخت تر ، آزمودگيشان . و نيز ديرزي تر بودندد ، كه از زندگيشان ديرپاي تر ، آزمايش ايشان در كارها و آگاهي يافتن بر آنها بود . ديندار ايشان در كار دين ، به دانش و كنش سرآمدتر از ما بود ، هم بدينسان بود دنيادارشان .

و چنين يافتيم كه آنان ، بدانچه از دانشها اختصاص مي يافتند ، خورسند نمي شدند ، مگر آنكه ما را نيز در آنچه از دانشهاي پيشين سزاوار يافته اند ، با خود هنباز كنند . پس نبشته هاي ماندني از آنها نگاشته اند . غم خوارگي آنان در اين باره ، همين بس كه مردي از ايشان كه دردي از حكمت به رويش گشوده مي شد ، هر چند كه در شهر غير بومي خود مي بود ، باز آنرا به خرسندگي سخت مي نوشت . براي آنكه از آن حكمت بدو رشك برند . براي آنكه اگر آن حكمت بر پسينيان به خطا و يا از ميان رود ، ناپسنديده است . پس نبشته هاي ماندني از دانش ها نگاشته اند . و هنر آفرينه هاي ايشان در اين باره ، چونان هنر ساخته هاي پدري است مهربان براي فرزند دلبندش . هم ايشان بنيادهاي نامي و جايگاه هاي سرشناس استوار كرده اند ، كه سز است هماره بر تارك روزگار به جاي مانده ، از فرسايش بدور باشد .

در اين باره ، نگارش ها كرده اند ، چنانكه بر گنبد غمدان ، و بر ستون مارد و بر پايه ي مشقر و بر ابلق فرد و بر { ستوني در ميان } نيل در مصر ، و بر در كنشت رها و بر دروازه ي قيروان و بر دروازه ي سمرقند ، و بر آن سنگ در (( تبنابر همدان ، نبشته ها كرده اند . )) ( پايان )  .

” پاورقي ها 

حيوان ، نام آبي است كه گويند در زمين بهشت مي جوشد .

1 نسخه بدل : بنبابر ، ينبابر . عكسي : تبنابر / تبنان بر .

2 نسخه بدل : دادبنهان . عكسي : داذ مهان .

3 عكسي افزوده : كه به آن نبشت خذايان { =  نوشته ي خدايان / ايزدان / شاهان ؟ } گويند .

4 درباره ي (( كشتج / گشته )) و (( گشته دبيره )) ، رش : (( سبك شناسي )) بهار .

5 در عكسي : گ.يند آنگاه كه اسكندر از همدان مي گذشت ، اين خرسنگ را نگريست و نيكي و بلندي و صافي آنرا در دامنه ي آن كوه دريافت . فرمان داد آن دو طاقچه را در آن بكنند و آنچه بر آن نوشته است بنويسند . ليكن گروهي از دانشمندان آن سرزمين ياد كنند كه از ساختن آن دو طاقچه و نگارش نوشته ها آگاهي ندارند ، چه اينكه آنها قديمي اند و اسكندر ( هنگام گذر كردن . . . ( الخ ) )) ( برگ 128 ) .

6 مقصود از (( من )) ، چنانچه بنا را بر متن چاپي بگذاريم ، خود مؤلف يعني (( احمد بن محمد بن اسحق فقيه )) خواهد بود . لاكن با تطبيقي كه به استعجال ميان چاپي و خطي نموده‌ام كه البته نياز به دقت و بازبيني بيشتر است گويا بايستي اورا مختصر كننده و محرر كتاب ( درسده‌ي 6 ) بشمار آورد نه (( ابن فقيه )) .

7 آيه هاي 5 و 6 سوره‌ي (( انشراح / 94 )) در اين پاره ، درج و حل شده است .

8 مقصود : بهشت است ، و مأخوذ از مضمون برخي آيه‌هاي سوره‌هاي 44 و 52 و 55 و 56 .

9 مقصود : شيطان ( =  گجسته =  لعين ) است كه آدم و حوا را لغزاند و از بهشت راند . پس مضمون آيه‌ي 36 سوره‌ي (( بقره /2 )) دراين پاره حل گرديده ، و نيز آيه‌ي 117 از سوره‌ي (( طه / 20 )) .

10 در متن ، عمدان ، از جمله به معناي : ستونها و افراخته‌ها . ليكن (( غمدان )) نام كوشكي ويران شده در يمن است .

11 مارد ، به معناي : سركش ، نام دژي است در (( دومه الجندل )) .

12 مشقر ، نام دژ و جايي است .

13 ابلق فرد ، اركي است از سموييل بن عاديا يهودي ، كه از سنگهاي سپيد و سياه ساخته شده است . و در مثل است كه : (( سركشي كرد (( مارد )) وارج يافت (( ابلق )) ( اقرب الموارد ) .

14 نسخه بدل : تبنابر ، بينايه ، سابه .