|
|
||
|
محمدي، محمد. “شاهنامه فردوسي وتاجنامههاي ساساني“. دوره13، ش153و154 (تيرومرداد54): 10-16. |
||
|
|
||
|
خلاصه : شاهنامه ابومنصوري (اوايل قرن چهارم هجري)، كتاب خداينامه، نظر “كريستنسن“ درباه منابع ساساني مورد استفاده شاهنامه نويسان، “تاجنامك“ ، معرفي “كتاب التاج في سيره انوشيروان“ بررسي و مطالبي ازآن. |
|
|
|
شاهنامه فردوسي و تاجنامه هاي ساساني دكتر محمد محمدي
رئيس دانشگاه الهيات دانشگاه تهران شاهنامة فردوسي بنابه عقيدة مشهور
و بنابرآنچه از مقدمه هاي آن برميآيد
چه مقدمة قديم و چه مقدمة جديد مبتني است
بر شاهنامة ابو منصوري كه در اواسط قدن
چهارم هجري به فرمان ابو منصور بن
عبدالرزاق طوسي از نامههاي كهن ايراني
گردآوري شده است و مأخذ اصلي شاهنامه
ابومنصور هم كتاب (( خداينامه )) بوده است كه
در اواخر دورة ساساني تدوين شده و عبارت
بوده از داستانهاي ملي و حوادث تاريخي آن
از قديميترين زمانها كه هنوز شكل تاريخي
به خود نگرفته بود و داستانها سينه به سينه
نقل ميشدند تا دوراني كه جنبة تاريخي
بخود گرفته و وقايع ثبت و ضبط ميشدهاند
و اين كتاب مهمترين مأخذي بوده است كه
دربارة تاريخ عمومي ايران و بعضي از
سرزمينهاي تابع آن در زبان پهلوي و ادبيات
ملي ساساني وجود داشته است . كتاب خداينامه پس از غلبة اعراب و
انتشار اسلام در ايران از دو طريق مستقل و
جدا ازهم به عالم اسلام و ايران راه يافت .
يكي بوسيلة ترجمة عربي آن كه در نيمة اول
قرن دوم هجري بعمل آمد و ديگر بوسيلة ترجمة
فارسي آن كه خيلي پس از اين تاريخ و
احتمالا” در قرن چهارم صورت گرفته است .
ترجمة آن در عربي بنام سير الملوك يا سير
الملوك يا سير ملوك الفرس خوانده شد و در
فارسي بنام شاهنامه معروف گرديد كه قبل از
فردوسي هم كسان ديگري درصدد جمع يا نظم آن
بودهاند و كم و بيش آثاري هم به نثر يا به
نظم در اين زمينه بوجود آورده اند ولي عظمت
شاهنامة فردوسي همة آنها را بدست فراموشي
سپرد . كتاب خداينامه هرچند مهمترين و
بزرگترين كتابي بوده كه دربارة تاريخ و
داستانهاي ايراني در زبان پهلوي وجود
داشته ولي در اين زمينه مأخذ منحصر بفرد
نبوده . غير از خداينامه كتب تاريخي ديگري
هم در زبان پهلوي وجود داشته كه خود سندي
مستقل بشمار ميرفتهاند و مانند بعضي از
داستانها و قصهها كه به تدريج به
خداينامه يا ترجمههاي آن افزوده گشته
دراين كتاب وارد نشده و همچنان مستقل و جدا
باقي مانده اند و علت اينكه در بعضي از كتب
عربي قديم و همچنين در شاهنامة فردوسي
مطالبي ديده ميشود كه در همه يا بعضي كتب
ديگر نيست همين است كه هريك از مؤلفان
علاوه بر خداينامه از مأخذ ديگري هم كه
بدون شك با مأخذ قديم پهلوي ارتباط داشته
بيواسطه يا با با واسطه استفاده كردهاند
. ولي با وجود اين نميتوان گفت كه
تمام مآخذي كه در ادبيات پهلوي وجود داشته
مورد استفاده تاريخ نويسان عربي زبان و يا
گردآورندگان شاهنامههاي فارسي قرار
گرفته و خارج از آنچه در اين كتب مندرج است
سند ديگري شامل مطالب ديگري در تاريخ
ايران در ادبيات ساساني وجود تداشته است . زيرا امروز ما در ضمن جستجوها و
كاوشهاي خود جسته گريخته به مآخذي برميخوريم
كه با آنكه در اصالت آنها شكي نيست معذلك
مطالب آنها بر كتب تاريخي و شاهنامهها
منعكس نشده و چون موضوع سخن ما ، در اينجا
شاهنامة فردوسي است از اينرو بحث خود را
بهمين كتاب و بعضي از مآخذ ساساني محدود ميسازيم
. استاد فقيه پروفسور آرتور كريستن
سن كه بدون شك يكي از محققان عديم النظير
دربارة تاريخ و تاريخ تمدن دورة ساساني
است در تعريف منابع ساساني كه مورد
استفادة مورخان عرب و ايراني قرار گرفته
گويد : (( سرچشمة اطلاعات فردوسي و ثعالبي
يكي بوده است . در اكثر رواياتي كه مؤلفان
مذكور از خداي نامك نقل كرده اند مطالبي هم
از ساير مآخذ پهلوي مثل آئين نامك و
تاجنامك و اندرزها و رمان هاي عاميانه
گرفته و داخل نمودهاند )) . در اينجا صحبت ما برسر كتابي است كه
در اين عبارت بنام (( تاجنامك )) ذكر شد و علت
انتخاب اين موضوع آن است كه تحقيق در اين
امر علاوه بر فائده اي كه از نظر بحث در
مآخذ شاهنامه دارد در روشن ساختن يك راه
جديد براي تحقيق در ادبيات ساساني داراي
اهميت فراواني است . شايد لازم باشد كه بعنوان مقدمه به
اين مطلب توجه كنيم كه پس از انقضاء دورة
ساساني آثار و نوشته هائي كه از آن دوره در
رشته هاي مختلف ادب و تاريخ و بعضي از علوم
معمول آن عصر به مسلمانان رسيد كم نبود .
توجه خاصي كه در دورة ساساني و بخصوص از
زمان خسرو انوشيروان به بعد به فرهنگ و ادب
و علوم عصر ميشد باعث شده بود كه كتب
متعددي در رشتههاي مختلف علم و ادب بزبان
پهلوي تأليف و يا ترجمه گردد و به اين جهت
در اواخر اين عصر زبان پهلوي زباني نسبتا”
پرمايه بود و در رشته هاي ادب و فرهنگ
سرمايه اي قابل توجه داشت . ترجمة نوشته هاي پهلوي بزبان عربي
از اوائل قرن دوم شروع گرديد و اگر ترجمة
ديوان عراق را از زبان پهلوي به عربي
سرآغاز عصر ترجمه از اين زبان بدانيم بايد
تاريخ آنرا به نيمة دوم قرن اول هجري جلو
ببريم . بهرحال از نيمة اول قرن دوم و بخصوص
در دوران اين مقفع كه در سال 142 هجري به قتل
رسيد كار ترجمه از فارسي به عربي رونقي
بسزا يافت و بعدها در زمان مأمون با تأسيس
بيت الحكمه كه هم كتابخانه و هم
دارالترجمه اي بود و چند تن از ايرانيان
فاضل آنجا را اداره ميكردند و در آن به
كار نقل و ترجمه اشتغال داشتند كار ترجمه
از پهلوي هم همچنان رواج داشت بطوري كه تا
اواخر قرن دوم و نيمه هاي قرن سوم بيشتر
كتابهائي كه جنبة ادبي و تاريخي داشت و با
محيط اسلامي هم سازگار بود به تشويق وزراي
ايراني به عربي ترجمه گرديد . البته قسمت عمدة آن ترجمه ها بتدريج
بخورد زبان عربي رفت و جزء مؤلفاتي گرديد
كه در اين زبان بوجود آمد و كم كم از آنها
جز نامي باقي نماند و شايد از بسياري از
آنها حتي نامي هم باقي نمانده باشد . ولي با
مراجعه بآن نامها و اطلاعاتي كه از منابع
قديم عربي و بخصوص از ادبيات دورة عباسي
بدست ميآيد معلوم ميشود كه عدة نسبتا”
زيادي از آثار پهلوي به عربي ترجمه شده
خيلي بيش از آنچه معمولا” تصور ميرود . اگر همة مأخذ قديم عربي را با دقت
جستجو كنيم و كساني را كه بعنوان مترجم
زبان پهلوي به عربي نامي از آنها در اين
كتاب باقي مانده و يا ترجمة كتابي را از
پهلوي بعربي بآنها نسبت داده اند اگرچه
مترجم حرفه اي بشمار ميرفته اند جمع كنيم
شايد عدة آنها از 30 نفر متجاوز گردد و اگر
كتابها و رسائلي هم كه از پهلوي به عربي
ترجمه شده و ذكري از آنها در مآخذ قديم
عربي رفته و يا اثري از آنها برجاي مانده
با تفحص و دقت بررسي كنيم شايد به رقمي
نزديك به صد يا متجاوز از آن برسيم . هرچند برخي از آثار دورة ساساني
بعدها بزبان فارسي هم نقل شده ولي هرگز همة
اين آثار بدان صورت كه به عربي ترجمه گرديد
به زبان فارسي درنيامد و جز آثار معدودي از
آنها در ادبيات فارسي راه نيافت آنهم چند
قرن پس از انقضاي دولت ساساني كه از آن
دوره آثار زيادي در دست نبود و بر اين جهت
كه بسياري از كتب و رسائلي كه به عربي
ترجمه گرديده و نامي از آنها در مأخذ عربي
باقي مانده در مأخذ فارسي و در آثار
بازماندة بزبان پهلوي ناشناخته و نا آشنا
است . از اين رو ادبيات عربي در دورة
عباسي و بخصوص آن دسته از علوم و آدابي كه
در آن عصر در ادبيات عرب بوجود آمد و قبل از
آن در زبان عربي سابقه نداشت از نظر تحقيق
در ادبيات دورة ساساني داراي اهميت
فراواني است زيرا با كاوش و تجسس در ادبيات
عربي دورة عباسي ميتوان چهرة ادبي ايران
را در دورة ساساني خيلي روشنتر و با شكوهتر
از آنچه امروز هست جلوه گر سازيم . از جمله كتبي كه در همان نيمة اول
قرن دوم هجري بوسيلة ابن مقفع از زبان
پهلوي به عربي ترجمه گرديد كتاب يا
كتابهائي بوده است كه در مآخذ عربي به اسم
كتاب التاج ذكر شده اين اسم ترجمه تاجنامه
است كه در پهلوي تاجنامك خوانده ميشده
است . سابقا” اهل تحقيق گمان ميبردند كه
كتاب التاج يا تاجنامه عنوان يك كتاب بوده
و گرچه استاد فقيد كريستنسن در موردي
احتمال داده بود كه شايد در ادبيات ساساني
تاجنامههاي متعدد وجود داشته –
ليكن اين امر از حد احتمال تجاوز نميكرد
ولي امروز ما از اين كتاب يا بعبارت ديگر
از اين دسته از كتابها اطلاعات بيشتري
داريم امروز ما ميدانيم كه تاجنامه در
ادبيان پهلوي عنوان خاص يك كتاب نبوده
بلكه مانند بيشتر عناوين آن دوره همچون ((
اندرزنامه )) و چند نامه و (( آيين نامه ))
عنوان عمومي كتابهائي بوده است كه در
موضوع خاصي تأليف ميشده . موضوع تاجنامه ها معمولا” چيزهائي
بوده كه دانستن آنها براي پادشاهان و
شاهزادگان و طبقه اشراف مملكت از لحاظ
آشنا شدن با رسم و آيين شاهي و مملكت داري و
آگاهي بر سر گذشت پادشاهان گذشته و سنتهاي
ايشان ضروري و جزء فرهنگ مخصوص اين طبقه
شمرده ميشده و به اين جهت هم با عنوان
عمومي (( تاج )) كه از مختصات پادشاهان بوده
شناخته شدهاند . اين قبيل كتابها يا
مشتمل بر تعليماتي در امور سلطنت و
تشريفات درباري و يا متضمن شرح حال و
سرگذشت و كارنامه يكي از پادشاهان و سخنان
حكيمانه و سودمند و اندرزهائي بوده كه در
موضوعهاي مختلف از زبان آنها روايت ميشده
. بطور قطع نميدانيم كه در ادبيات
ساساني چند كتاب از اين نوع وجود داشته ولي
از جستجوهائي كه تاكنون به عمل آمده نام و
نشاني از چهار كتاب از اين نوع كه بزبان
عربي ترجمه شده يافته ايم كه چون در جاي
ديگر دربارة آنها بطور تفصيل بحث كرده ايم
در اينجا به تفصيل آن نميپردازيم . در اينكه آيا فردوسي يا
گردآورندگان شاهنامة ابو منصوري از اين
كتابها استفاده كردهاند و يا اينكه متن
پهلوي اين كتابها تا اواخر قرن چهارم
باقيمانده و در دسترس ايشان بوده است شك و
ترديد فراوان هست بلكه اگر بخواهيم ملاك
داوري خود را در اين باره آن قسمت از آثار
بازمانده از بعضي از اين تاجنامه و مقايسه
آن با مطالب شاهنامه در همان زمينه قرار
دهيم بايد بگوئيم كه گردآورندگان شاهنامه
از اين مأخذ بياطلاع بوده يا آنها را در
دسترس نداشتهاند ولي براي اينكه اين
داوي مبتني بر حدس و گمان نباشد عجاله”
آنرا محدود به همان قسمتي ميكنيم كه فرصت
مقايسه و سنجش مطالب آن با مطالب شاهنامه
دست داده و در آن فحص و بررسي به عمل آمده
است . يكي از كتابهائي كه از نوع همين
تاجنامه ها بوسيله ابن مقفع به عربي ترجمه
شده كتابي بوده كه در الفهرست ابن نديم
بنام (( كتاب التاج )) في سيره انوشروان ))
ياد شده يعني (( تاجنامه در سيرت انوشروان ))
گرچه چندي پيش بعضي از خاورشناسان بسبب
آنكه اثري از چنين كتابي در جائي نيافته
بودند و وجود چنين كتابي با گمان آنها دائر
بر يگانه بودن كتاب تاجنامه مغايرت داشت
در وجود چنين كتابي در ادبيات ساساني
ترديد داشته و عبات (( في سيره انوشروان ))
را الحاقي ميشمردند ولي همانطور كه گفتيم
امروز ما دربارة اين كتاب اطلاعات جامعتري
داريم و حتي قسمتهائي از ترجمه عربي آنرا
هم در بعضي از مآخذ عربي يافتهايم كه نه
تنها براي فهم نوع مطالب تاجنامهها بلكه
حتي براي روشن ساختن بعضي از حوادث دوران
خسرو انوشيروان بسيار مفيد و جالب است . كتاب التاج في سيره انوشروان شرح
حال و كارنامهاي بوده است از خسرو
انوشيروان كه انشا كنندة آن خود وي بوده و
به اصطلاح امروز يك Auto
Biographi است
. آثاري كه توانسته ايم تاكنون از اين كتاب
از مآخذ قديم عربي بدست آوريم شامل چند
موضوع از حوادث مهم عصر انوشيروان است كه
علاوه بر آنچه معمولا” در تواريخ مستند از
خداينامه و منابع ديگر يافت ميشود داراي
اطلاعات بيشتر و دقيقتري است از مقايسة
اين مطالب با آنچه در شاهنامه فردوسي در
تاريخ وقايع زمان انوشيروان نقل شده اين
نتيجه بدست ميآيد كه اين كتاب در دسترس
گردآورندگان شاهنامه نبوده است . و از اين
اوراق ميتوان در روشن ساختن بعضي از نقاط
دورة انوشيروان كه در توراريخ شرقي روشن
نيست استفاده نمود . و اينك براي اينكه هم با اين كتاب
بيشتر آشنا شويم و هم مطالب آنرا با
شاهنامه بسنجيم چند نمونه از مطالب آنرا
در اينجا ذكر ميكنيم : 1 –
پروكوبيوس تاريخ نويس رومي كه همزمان
انوشروان و ژوستيتينان قيصر روم بوده و
حوادث جنگهاي روم و ايران را در اين زمان
برشته تحرير كشيده خبري را دربارة سوءقصد
نسبت به انوشروان نقل ميكند كه ظاهرا” در
تاريخ رسمي دورة ساساني يعني خداي نامك
منعكس نشده پرو كوپيوس اين سوءقصد را در
اثر توطئه بزرگان ايران كه از روش حكومت
انوشروان دلگير و درصدد بودهاند ديگري
را از خاندان قباد به شاهي بنشانند دانسته
است . اگرچه اين نظر پروكپيوس درباره نسبت
دادن سوء قصد به بزرگان ايران يا سير حوادث
در زمان انوشروان هم آهنگ بنظر نميرسد
زيرا خسرو انوشروان بيش از هرپادشاه ديگر
با قلع و قمع مزدكيان به بزرگان ايران خدمت
كرده و هيچ موجبي براي دلگيري آنان تا اين
حد كه بچنين كار خطيري دست بزنند وجود
نداشته ولي در هرحال خبر جالبي است كه از
نظر مطالعه در وضع دوره ساساني قابل
مطالعه است در شاهنامه فردوسي هيچگونه
اشارهاي به اين حادثه وجود ندارد ولي در
اوراق بازيافته از كتاب سيرت انوشيروان
اين حادثه بصورتي بيان شده است كه با سير
حوادث دورة انوشروان منطبق تر و در نظر عقل
و منطق درستتر بنظر ميرسد در اين اوراق
اين حادثه چنين بيان شده : (( روزي در هنگامي كه براي گذراندن
تايستان به همدان ميرفتم در دستگرد نشسته
بودم و براي سفيراني كه از سوي خاقان
هيتاليان و چين و قيصر و بغپور دربارگاه ما
بودند طعام گسترده بودند كه ناگاه مردي از
اسواران با شمشير آخته بدرون آمد و تا
نزديك پرده پيش دويد و پرده را را در سه جاي
جاي بدريد و ميخواست بدانجا كه ما نشسته
بوديم درآيد و بما حمله كند يكي از ملازمان
به من اشاره كرد كه شمشير بركشم و به
استقبال او شتابم ولي من ميدانستم كه اگر
او تنها يك مرد باشد ميان من و او حائل
خواهند شد و اگر گروهي باشند شمشير فن كاري
از پيش نخواهد برد ترس به خود راه ندادم و
از جاي نجنبيدم . يكي از نگهبانان اورا
گرفت مردي بود از ري از اطرافيان و خاصان
خود ما ترديدي نبود كه كسان بسياري همراي
او هستند . از من خواستند كه در آنجا ننشينم
و بزم شراب را در جمع حاضر نشوم تا كنه آن
كار آشكار شود خواست آنان را اجابت نكردم
تا سفيران درمن بيم و هراسي نبينند و براي
شراب بيرون آمد . چون از آن كار فراغت يافتم
مرد رازي را ببريدن دست و عقوبتهاي ديگر
بيم دادم تا نام كسي كه او را بدينكار
برانگيخته براستي بگويد و به او اطمينان
دادم كه اگر راست گويد از آن پس عقوبتي بدو
نرسد گفت گروهي كه از خود كتابها و سخناني
پرداخته و گفته اند كه از سوي خدا است او را
بدينكار واداشته و بدو گفته اند كه كشتن من
او را به بهشت خواهد برد چون از اين امر
جويا شدم آنرا درست يافتم . دستور دادم تا
مرد رازي را رها كنند و آنچه از مال او گرفه
بودند باو باز پس دهند و بزدن گردن آن
كساني كه ديني بدروغ آورده و او را بدينكار
واداشته بودند فرمان دادم و از آنها كسي را
در جاي نگذاردم )) . و چنانكه گذشت از اين واقعه هيچ
ذكري در شاهنامه نشده و همچنين است واقعة
ديگري از دوره انوشروان كه در تواريخ غربي
منعكس شده ولي در شاهنامه از آن اثري نيست
و در سيرت انوشروان تفصيل آن واقعه را مييابيم
و آن موضوع تعقيب و آزار آن دسته از اشراف و
نجباي ايراني است كه ديانت زردشتي را ترك
نموده و بدين مسيح گرويده بودند به اين
واقعه يكي از مورخين كليساي مسيحي بنام J
. La Bourt در
كتابي بعنوان (( مسيحيت در امپراطوري ايران
در زمان ساسانيان )) نوشته –
اشاره كرده و تاريخ آنرا در آغاز جنگ ايران
و روم نوشته و واسطه و عامل اين كار را هم
هرمز مؤبدان مؤبد انوشروان دانسته است به
اين واقعه هم در شاهنامه فردوسي و احتمالا”
در مآخذي كه از خداينامه استفاده كردهاند
اشارهاي نيست ولي در كتاب سيرت انوشروان
تفصيل اين واقعه به اين صورت ذكر شده است . (( مؤبدان مؤبد بما گزارش كرد كه
گروهي از اشراف كه آنها را نام برده بود و
برخي از آنها بردرگاه ما حاضر و بعضي در
شهرهاي ديگر بودند دينشان مخالف ديني است
كه ما از پيامبر و دانايان خود به ارث برده
بوديم و كه آنها در نهان بدين خود سخن ميگويند
و مردم را به آن ميخوانند و دراين امر
تباهي مملكت است زيرا با اين حال رعيت يكدل
نخواهند ماند تا همه آنچه را كه شاه در دين
خود حرام ميشمارند حرام بشمارند و آنچه را
كه او رواميدارند روا بدانند …
من آن پراكنده دلان را خواستم تا با آنها
گفتگو و مجادله شود و بر حقيقت واقف گردند
و آنرا گردن نهند . و فرمودم تا آنها را از
شهر و كشور و قلمرو فرمانروائي من دور كنند
و هرسو به جستجو پردازند تا هركه بر دين
آنها است با آنان نيز به همانگونه رفتار
شود )) . در اين باره مينويسد كه شدت جنگ
ايران و روم بر آتش تعصبات ديني دامن ميزد
و شاه اگرچه اين آزارها را قبول نداشت لكن
محض رعايت سياست اغماض ، تحمل مينمود . از وقايع مهم دوران انوشيروان
مسأله روابط ايران با خزرها در قفقاز و
كرانه هاي شمال غربي درياي خزر بود و در
اين قسمت غالبا” نواحي شمال غربي ايران
مورد تاخت و تاز اين قبايل قرار ميگرفت
گاهي نيز از طرف دولت روم پشتيباني ميشدند
و بيش از يكبار انوشروان به آن حدود لشكر
كشيد و برخي از قبايل ترك را مطيع ساخت و هر
دسته از آنها را تحت فرماندهي يكي از
سرداران خود در ايالتهاي شمالي قرار داد .
در شاهنامه فردوسي از سفرهاي خسرو به
قفقاز ذكري نشده و بطور كلي سفرهاي جنگي
انوشروان در شاهنامه قدري درهم است و
غالبا” در تعيين محل جغرافيائي آن مسامحهاي
ديده ميشود ولي در كتاب سيرت انوشيروان
درباره دوسفر جنگي خسرو انوشروان بقفقاز
اطلاعات دقيق و نسبتا” مفصلي بدست ميايد
. سفر اول چنين بيان شده : (( تركهائي كه در ناحيه شمال بودند
شرحي از تنگدستي و نيازمندي خود به ما نامه
كرده و نوشتند اگر چيزي به آنها ندهيم
بكشور ما خواهند تاخت آنها از ما چند چيز
مي خواستند يكي آنكه انان را در سلك
سپاهيان خود در آوريم و براي وظيفه اي مقرر
داريم كه بدان زندگي كنند و از سرزمين كنجه
و لنجر و آن ناحيه به اندازه اي كه بتوانند
روزي خود را از آن بدست آورند به آنها
واگذاريم . من صلاح چنان ديدم كه خود در
همان راه تا در بند صول پيش روم . مي خواستم
شاهاني كه از طرف ما بر آن نواحي گمارده
شده اند بدانند كه ما چگونه هر زمان اراده
كرديم براي سفر آماده و به اينكار
توانائيم و همچنين مي خواستيم كه آنها
هيبت شاهي و كثرت سپاهي و آمادگي تمام و
سلاح كامل ما را كه بدان بر دشمنان خود
چيره مي گردند به بينند و نيروي پشتيبان
خود را در هنگام نيازمندي بشناسد و نيز
ميخواستم كه آنها را در اين سفر با دادن
پاداش و بخشيدن مال و نزديك ساختن بخود و
با سخنان نرم و ملاطفت آميز دلخوش دارم تا
اين عمل دوستي و گرايش آنها را نسبت بما
بيفزايد و آنان را در جنگ با دشمنان ما
سرسخت و پايدارتر سازد . و همچنين ميخواستم
دژهاي آنها را سركشي كنم و در رهگذر خود از
حال و وضع خراجگزاران جويا شوم . پس راه همدان و آذربايجان پيش گرفتم
و چون بدر بند صول وشهر فيروز خسرو رسيدم
آن شهرهاي كهنه و آن مرزها را تعمير كردم و
بساختن دژهاي ديگري فرمان دادم چون خبر
فرود آمدن ما در آنجا به خاقان خزر رسيد
ترسيد كه مبادا بر او بتازيم به من نامه
كرد كه از آن هنگام كه من بپادشاهي رسيده
ام او همواره دوستدار صلح و آرامشي بوده و
فرمانبرداري مرا براي خود سعادتي مي شمارد
. يكي از سرداران او چون حال او را بدينگونه
يافت صلاح خود را ترك او ديد و با دو هزار
تن از كسان خود نزد ما آمد . مااو را
پذيرفتيم و در نزد سرداراني كه در آن ناحيه
داشتيم جاي داديم و براو و كسانش معاشي
مقرر داشتيم و فرموديم تا در آنجا دژي به
آنان واگذارند . و همچنين فرمان داديم تا
در آنجا نمازخانه اي براي همكيشان ما
بسازند . مؤبد و گروهي از مردان دين را در
آن بگمارديم و دستور داديم كه به تركان كه
در اطاعت ما در آمده بودند سود فرمانبري از
فرمانروايان را بياموزند و آنها را به
دوستي و راستي و دادگري و پندآموزي و
پايداري در برابر دشمن برانگيزندو دين
عقيده ما را بنوخاستگان آنها ياد دهند و در
آن مرزها براي آنها بازارهائي بپا داشتم و
راههاي آنها را اصلاح كردم و منزلگاهها
بساختم . . )) سفر دوم خسرو انوشروان كه در سال سي
و هفت از سلطنت آن پادشاه اتفاق در كتاب
سيرت انوشروان بدينگونه توصيف شده است : (( برسر سي و هفتمين سال از پادشاهي
ما چهار تيره از تركان خزر كه هر تيره را
پادشاهي بود به ما نامه نوشتند و در ظآن از
تنگدستي كه بدان دچار شده بودند و از اينكه
خوشبختي خويش را در بندگي ما ميدانند سخن
گفته و از ما خواسته بودند كه به آنها
اجازه دهيم تابا مردم خود به خدمت ما در
آيند و بدانچه فرمائيم عمل كنند و آنچه را
پيش از پادشاهي ما از آنها سرزده بر دل
نگيريم و با آنها مانند ساير بندگان خود
رفتار كنيم . . . )) من در پذيرش آنان چندين فائده ديدم
از آن جمله يكي توش و توان و دليري آنان بود
و ديگر اين بود كه بيم داشتم از اينكه
احتياج آنانرا وادار تا بقيصر يا پادشاه
ديگري روي آورند و آنان بكمك اين تركان
توانائي يافته و بر ما چيره شوند . قيصر پيش از اين هم اين تركان را با
دستمزد گزافي براي جنگ با شاهان كشور ما
بمزد ميگرفت و آنها را در آن جنگ بسبب همين
تركان شوكتي بود زيرا تركان لذت زندگي را
نچشيده اند و سختي زندگي آنها را بر مرگ
دلير مي سازد . به آنها نوشتم : (( ما هر كسي را كه در اطاعت ما در آيد
مي پذيريم و آنچه را داريم از كسي دريغ
نميداريم و به مرزبان در بند نيز فرماني
نوشتم كه آنها را دسته دسته بدرون كشور راه
دهد . بمن نوشت كه پنجاه هزار تن از آنان با
زنان و فرزندان و بستگانشان و سه هزار تن
هم از سران و سرداران آنها همچنين با
خانواده و زنان و فرزندان و بستگان آمده
اند . چون اين خبر به من رسيد خواستم كه
آنان را به خود نزديك گردانم تا در
بزرگداشتي كه از آنها ميكنم و عطائي كه به
آنها مي بخشم قدر احسان مرا بشناسد و با
سران سپاه ما مأنوس و آرام دل گردند كه هر
گاه خواستيم آنها را با يكي از سرداران خود
به جائي بفرستيم هريك را به ديگري اعتماد
باشد . پس به آذربايجان حركت كردم و چون از
آذربايجان گذشتم به آنها اجازه حضور دادم .
. . . )) اين قطعه نسبتا” مفصل است همه آن با
همين دقت در تعريف جزئيات همراه است كه چون
در اينجا مجال نيست از بقيه آن صرفنظر مي
شود . گذشته از مواردي كه ذكر شد
موارد ديگري هم كه در كتاب تاجنامه در
سيرت انوشروان يافت ميشود و در شاهنامه
نيست ديده مي شود كه در اينجا مجال ذكر
آنها نيست و غرض از بيان اين چند مورد هم
اين بود كه اولا” نمونه اي از اين قطعات
بازيافته از اين كتاب در دست باشد و ثانيا”
به اين نكته توجه شود كه از خلال مآخذ عربي
و ادبيات زبان در دوره عباسي مي توان
راههاي تازه اي براي تحقيق در ادبيات
ساساني يافت كه محققان جوان نبايد از آن
غفلت نمايند . |
|
|
”
پاورقي ها ”
1
–
براي اطلاعات بيشتر دربارة مترجمان از
پهلوي و كتبي كه ترجمه كرده اند رجوع شود
به كتاب نگارنده به عنوان (( المترجمون و
النقله عن الفارسيه في الاسلاميه الاولي ))
چاپ دانشگاه لبنان بيروت 1967 . 2
–
رجوع شود به كتاب نگارنده بنام الترجمه و
النقل عن الفارسيه في القرون الاسلاميه
الاولي جلد اول . كتب التاج والآيين
انتشارات دانشگاه لبنان بيروت 1964 . 3
–
در مجالسي كه در حضور شاه تشكيل مي يافت
پرده اي پادشاه را از حضار جدا ميكرد و بين
مسند شاهي و پرده مذكور ده ذراع بود و بين
پرده و مقام اعضاء طبقه اول نيز ده ذراع
فاصله بود ( جاحظ و مسعودي ) . 4
–
براي تفضيل اين موضوع مراجعه شود به
سخنراني اين نگارنده در كنگره
ايرانشناسان كه در نشريه ايرانشناسي با
عنوان (( يكي از مهمترين منابع تحقيق
درباره ادبيات ساساني )) چاپ شده است . |
|
|