غروي، علي. “صيدوآداب درشاهنامه فردوسي“. دوره13، ش153و154 (تيرومرداد54): 121-126،‌تصوير.

 

خلاصه : بررسي تحقيقي درباره استفاده انسان از حيوانات، صيدوپرورش آنها، تهيه آذوقه ازگوشت حيوانات وتوصيف شكارگاهها در شاهنامه ـ شكارگاههاي پادشاهان ساساني ومراسم رفتن به شكارگاهها ـ روش شكاركردن درشاهنامه.

صيدو آداب در شاهنامه فردوسي

دكتر علي غروي    دانشگاه سپاهيان انقلاب ايران

در شاهنامه داستانهاي بسيار از رابطة ميان انسان و حيوان در ايران باستان ديده مي‌شود . قديميترين اشارت دراين باب داستان كيومرث بشر اول است . عصر او در شاهنامه يادآور دوراني است كه بشر لباس دوختن ورزه پوشيدن و آيين حرب را نمي‌دانسته است و نيز يادآور دوران انس بشر با جانداران و آميزش افسانه‌يي آن دو بايكديگر است : وقتي كه كيومرث سوكوار فرزند است دد و مرغ و نخجير با او همراهند و هنگامي كه به جنگ دشمنان مي‌رود در سپاه او پلنگ و گرگ و شير خدمت مي‌كنند .

تاريخ طبري بلعمي اهلي كردن پاره‌يي از جانوران چون خروس و ماكيان را به كيومرث نسبت مي‌دهد و مي‌نويسد كه كيومرث خروس و ماكيان را به ميان فرزندان برد و گفت : (( ايشان را نيكو داريد و عجم خروس و بانگ او بوقت ، خاصه خروس سفيد را ، خجسته دارند و گويند خانه‌اي كه خروس باشد ديوان اندر نيايند )) .

هوشنگ پسر سيامك و نوة كيومرث آتش را كشف كرد و از ميان جانوران وحشي گاو و خر و گوسفند را اهلي كرد و بكار گرفت و آنانكه مويي نيكو داشتند كشت و از چرمشان لباس ساخت . طبري مي‌نويسد كه هوشنگ به سگان شكار آموخته است يعني آنانرا تعليم داده است تا صيد را بگيرند و نگاه دارند و نزد صياد بياورند . تهمورث ، پسر هوشنگ ، طبق روايت شاهنامه اول بار درندگاني چون يوز و سياه گوش . باز و شاهين را رام كرد و شكار گرفتن آموخت و مردم از اين كار در شگفت شدند . به روايت فارسنامة ابن البلخي هوشنگ امر كرد تا جانداراني چون گاو و گوسفند را پروار كنند و گوشت آنها را بخورند و سباع و ديگر حيوانات زيان كار را بكشند . اما شاهنامه شروع اين كار را به ضحاك نسبت مي‌دهد و مي‌نويسد كه ايرانيان تا زمان ضحاك خورش از رستنيها مي‌ساختند و از (( هرچه از زمين سربرمي‌آورد )) مي‌خوردند و كشتن حيوانات را كاري ناپسند مي‌دانستند و از آن اكراه داشتند .

در شاهنامه تغذيه كردن از گوشت جانواران رايي اهريمني شمرده مي‌شود . اهريمن خواست تا ضحاك را با خون پرورد و دلير كند و او را به فرمان خويش كند . نخست ضحاك را زردة خايه خورش داد و چندگاه با آن تندرست داشتن. ضحاك بخورد و بر او سخت آفرين كرد . ابليس او را وعده داد كه فردا خورشهاي ديگر سازد كه سربسر پرورش باشدش و همه شب انديشه كرد كه فردا چه سازد . چون فردا شد خورشهاي از كبك و تذرو سفيد ساخت و آورد . ضحاك خورد و سر كم خروش مهر او را سپرو . روز سوم خوان را به مرغ و بره آراست و روز چهارم از پشت گاو جوان خورش ساخت و با گلاب و زعفران آميخت . چون ضحاك خورد شگفت آمدش از هشياري او و گفت از من چه مي‌خواهي ؟ ابليس كتفش بوسه داد و دو مار سيه از آن برآمد .

***

دراين افسانه‌هاي تاريخي شاهنامه كه در باب صيد و اهلي كردن جانوران آمده است تاريخ با افسانه آميخته است . قوم ايراني در حدود 5 هزار سال قبل از ميلاد از يكدوره زندگي طولاني كه از راه شكار مي‌گذشت قدم بدورة شباني و كشاورزي گذارد . از كوهها به دشتهاي مركزي درآمد فعاليتهاي فلاحتي را توسعه بخشيد . آذوقه ذخيره كرد و گاو و گوسفند را رام نمود و اهلي كرد .

در بيشتر نواحي آسياي غربي بشر ده‌نشين شد . ظروف سفالين مزين ساخت و در راه توسعة تجارت گام برداشت . از كيومرث تا تهمورث يادآور چنين دوراني است .

بر اين روايتها اعتماد كامل نمي‌توان كرد . بعيد است كه اقوان نخستين ايراني گوشت بكار نبرده باشند چون زندگي اوليه ايشان از شكار بوده است . از اين كه ابليس به ضحاك از گوشت خورش ساختن و يا بروايت ديگر (( جم به مردم گوشت آموخته مقصود آن نيست كه نزد ايرانيان گوشت خوردن روا نبوده است . دراين‌جا يكي از اختراعات جم ياد گرديده و آن از گوشت چارپايان خورش ساختن است . )) . اساس اساطيري داستانسرائي دربارة پادشاهان پيشدادي از كيومرث تا فريدون و منوچهر نمايان است . اين تصورات ما قبل تاريخي كه در حافظة قوم ايراني باقي مانده در اين اساطير شكل گرفته است .

دورة پيشداديان عصر انتقال قوم ايراني از بدويت به تمدن است . در شاهنامه (( منظرة تدريجي ايرانيان از توحش حيواني بدوي به آغاز تمدن نشان داده مي‌شود كه ضمنا” بايد گفت بزودي بمرحلة عالي مي‌رسد زيرا شاعر پس از اين كه در داستانهاي اول راجع به پوشيدن پوست پلنگ ، استخراج آتش و رام كردن حيوانات اهلي حكايت مي‌كند در وصف سلطنت جمشيد (( عصر طلائي )) تمام عناصر تمدن و فرهنگ ايران را برمي‌شمارد . ))  

***

به همان نسبت كه كشاورزي توسعه مي‌يابد نياز بشر به شكار كردن جانداران كمتر مي‌شود زيرا زندگي كشاورزي راحت تر و مساعدتر از زندگي گذشته است . توسعه تجارت امكان آنرا فراهم مي‌آورد تا گروهي قدرت اقتصادي بيشتر و زندگي آسوده‌تر و فرصت و فراغت بدست آورند .

از شكار و آيين آن ، قبل از ساسانيان ، در شاهنامه آگاهي مختصري آمده است . نخجير گاه رستم ، شكارگاه افراسياب و سياوش ، شكارگاه سياوش ، شكارگاه شاه كابل وصف شده است . ابيات پراكندة ديگرهم در توصيف شكار و شكارگاهها ديده مي‌شود .

كشتن جانوران درنده و زيان كار چون شير ، گرگ يا كرگدن ، گراز و مانند آن شكار  محسوب نمي‌شود زيرا شكارگاهها جايي خرم و نزه بوده‌اند و به هنگام غم يا پس از رزمي سخت به آنجا مي‌رفتند و بزم مي‌آراستند .

از آنچه كه در شاهنامه مربوط به قبل از ساسانيان آمده دانسته مي‌شود كه :

1 شكارگاهها جايي خرم و نزه با آب روان و گلها و رنگ و بوي بوده كه بقول شاهنامه روان از او تازه مي‌گشته است .

2 پاره‌يي شكارگاهها در حاشية بيابانها بوده كه در آن جانداراني شكاري چون گور شكار مي‌كرده‌اند . نامداران ايراني به شكار گور ، به سبب چالاكي و تنوع در شكارش ، علاقه داشته‌اند .

3 دانسته مي‌شود كه شكارگاهها منحصر بوده است به پادشاهان و بزرگان و ديگران در آنجايها شكار  نمي‌كرده‌اند.

 4 ابزار صيد عبارت بوده است از : تير ، كمان ، گرز ، كمند ، شمشير ، تبر ، نيزه ، و گاو يوز و باز .

بهرحال صيد از پادشاهي كاووس تا سلطنت اشكانيان بتدريج تجمل بيشتر پيدا مي‌كند و به پادشاهان و امرا و بزرگان اختصاص مي‌يابد و شكارگاههاي بزرگ و منحصر بوجود مي‌آيد و بقول صاحب قابوسنامه كه مي‌گويد : (( بر اسب نشستن و به نخجير رفتن كار محتشمانست )) كار محتشمان ميشود زيرا كه كار عمدة ايشان رزم و بزم بود و بزم مختص هنگام فراغت و عبارت بود از : نخجير كردن و باده خوردن و بوسه شمردن .

در نامه‌اي كه خسروپرويز در باب بهرام چوبين به كارآگهان مي‌نويسد براي آنكه از نيت بهرام و داعية سلطنت او آگاه گردد مي‌پرسد : كه بهرام چگونه بربار مي‌نشيند و چون راي شكار مي‌كند و كارآگهان پاسخ مي‌دهند كه : بر كردار شاهان بربار مي‌نشيند و با يوز و باز در دشت به شكار مي‌رود و اين مي‌رساند كه اينگونه تجمل در شكار در دورة ساسانيان چنانكه خواهد آمد به پادشاهان و بزرگان اختصاص داشته است .

گيرشمن مي‌نويسد : در جامعه پارت ، مرد نجيب و آزاده جنگجو و سواري بود كه وقت خود را در جنگ و شكار بگذارند و در شاهنامه از كارهاي شايستة پادشاهان شمرده مي‌شود و همسان صفاتي چون بخشش و دانش مي‌آيد .

شك نيست كه فردوسي را در نظم شاهنامه مجال آن نبوده است تا تصوير دقيقتري از آداب صيد بدست دهد اما علاقة مفرطي را كه پادشاهان و محتشمان باين امر داشته‌اند از خلال سطور شاهنامه مي‌توان ديد و گاه اين علاقه سبب پيدايش تراژديهايي چون مرگ سياوش مي‌گردد .

در ويس رامين تصويرهاي زنده‌تر و دل انگيز تر مي‌توان يافت و شرح شيفتگي شاهان و شاهزادگان در آنجا گوياتر بيان شده است و مي‌تواند آگاهي وسيعتري از دوران اشكاني و اوايل ساساني بدست دهد ؛ دوره‌اي كه شاهنامه از آن به اختصار و اجنال گذشته است .

در شاهنامه موارد بسياري است كه به آموختن آيين شكار به شاهزادگان اشاره شده و بيشتر با مجلس آراستين و مي‌گساردن و بكار در آوردن باز و شاهين و يوز همراه است . چنين برمي‌آيد كه پادشاهان و محتشمان به شكار با باز و يوز همراه است . چنين برمي‌آيد كه پادشاهان و محتشمان به شكار با باز و يوز علاقه داشته‌اند و آنرا از اسباب حشمت و شكوه خودشان مي‌دانسته‌اند   و گاه تا آنجا به اين كار دل مي‌بسته‌اند كه (( كدخدايي خويش )) را ازياد مي‌برده‌اند .

شاهنامه مي‌نويسد كه آنگاه كه سلطنت بر بهرام گور قرار گرفت و شاديش افزون گشت كارش همه بزم و نخجير و چوگان بازي بود .

آنگونه كه از كتابهاي تاريخ و ادب استنباط مي‌شود (( مشغوليت عمده و تفريح شاهان ساساني شكار بود و براي اين كار ترتيبي داشتند . در قرقگاهها ( فراديس يا باغهاي بزرگ سلطنتي ) جانوران شكاري زياد جمع مي‌كردند و يا در يك محل شكارخيز حيوانات شكاري را از جلو رانده به محوطه‌اي كه پرچين يا طنابي بدور آن كشيده بودند مي‌بردند . ))

بزرگان ايران ( در زمان ساسانيان ) وقت خود را ميان تمرينات جنگي و بكار بردن سلاح و شكار و عيش تقسيم كرده بودند و شكار قسمت بيشتري از زندگي آنان را در بر مي‌گرفت و پاره‌يي از پادشاهان و بزرگان در اين كار حد و اندازه نگاه نمي‌داشتند هرچه پادشاهان و بزرگان اعتنا و توجه بيشتر به آن مي‌كردند بر تجمل و شكوه آن افزوده مي‌گشت . پادشاهان ساساني اغلب با ساز و آلت و عدتي سخت با شكوه به شكار مي‌رفتند .

نام كساني كه در خدمت پادشاه به شكار مي‌رفتند از پيش آگهي مي‌شد و گروهي مأمور كردن مقدمات شكار بودند . همراهان و ملازمان پادشاهان نيز بر رسم و آئين خاصي ساز راه مي‌كردند . معمولا” گنجور اسباب سفر را آماده مي‌كرد و به شاهزادگان و بزرگان مي‌داد .

در شاهنامه ازين ساز نخجير به تفصيل در دو مورد سخن رفته است و آن آئين شكار دو تن از پادشاهان ساساني است :

بهرام گور و خسرو پرويز و ظاهرا” اين آراستگي و شكوهمندي از اوايل ساسانيان بوده است .

در مورد ساز نخجير بهرام شاهنامه وصفي با تجمل مي‌دهد : (( شاه با لشكر و ساز نخجيرگاه بيرون رفت ؛ سيصد تن از بزرگان ايران از بهر شكار بدرگاه رفتند ؛ با هر سواري پرستنده اي از ترك و روم و پارس بود ؛ ده شتر به ديبا آراسته با ركاب زر و پالان در ، ده اشتر براي نشستن پادشاه با گاه آراسته به ديبا ، هفت پيل با تخت پيروزه همرنگ نيل و پايه‌هاي زر و بلور ، براي نشستنگه شاه بهرام گور در پيش بود و با هر پيل سي غلام تيغ زن با كمرها و ستام زرين، صد استر براي رامشگراني كه افسر گوهر بر سر داشتند . صد و شصت باز با بازداران . دويست چرخ و شاهين . پس از همه مرغي سياه ، با منقار زرد ، دو چشمش چون دو جام پر خون ، نامش طغرل و آنرا خاقان براي بهرام فرستاده بود . پس از بازداران يوز داران صد و بيست يوز ، با طوقهاي گهر ، كه زنجير زر در او افكنده بودند مي‌بردند . شاهنشاه بدين سان بدشت آمد و تاجش از مشتري برگذشت . ))

تجمل شكار خسرو پرويز از اين هم فزونتر است : روزي خسرو پرويز قصد شكار كرد و برسم شاهنشاهان پيش از خود آئين شكار بياراست : سيصد اسب جنيبت زرين ستام با خسرو مي‌بردند ؛ هزار و صد و شصت بندة خسرو پرست ، پياده ، زوبين بدست ؛ هزار و چهل مرد شمشيردار زره پوشيده ؛ پس آنها هفتصد بازدار با باشه و چرغ و شاهين ؛ پس آنها سيصد سوار همه يوزدار ؛ هفتاد شير و پلنگ زنجير كرده و به ديباي چين تنگ بسته كه با زنجيرهاي زرين دهانشان را بسته بودند ؛ هفتصد سگ با قلادة زر كه در دشت به تك آهو مي‌گرفتند ؛ پس آنها دو هزار رامشگر كه رودروزشكار ساخته بودند و هريك بر اشتري سوار بودند و افسر زر بر سر نهاده بودند ؛ هشتصد شتر حامل كرسي و خرگاه و پرده‌سراي و خيمه و آخر چارپاي ؛ دو صد بندة مجمر افروز كه عود و عنبر مي‌سوختند ؛ دو صد برنا با دسته‌هاي نرگس و زعفران در پيش شاهنشاه مي‌رفتند تا باد بوي خوش به شاه رساند و صد آبكش پيشاپيش ايشان راه را آب مي‌زدند تا بادگرد نينگزد .

نشانه‌هايي ازين گونه آداب شكار را در داستان خسرو و شيرين نظامي و نقوش طاق بستان مي‌توان يافت .

در نقش طاق بستان در شكارگاه خسرو پرويز ، پنج صف فيل ديده مي‌شود كه بر هر يك دو فيلبان نشسته‌اند ؛ در بالا قايقي است كه بانوان بسيار در آن نشسته‌اند و بخواندن و كف زدن مشغولند و دسته‌اي از زنان پارو مي‌زنند . در وسط تصوير پادشاه باقدي فوق اندازة طبيعي حجاري شده ، در قايق ايستاده و كمان بزه كرده است و زني در طرف چپ او ايستاده و تبر بوي مي‌دهد . در طرف راست او ، زني ديگر به نواختن چنگ مشغول است . قايق ديگر ، در پشت سر شاه پراز نوازندگان چنگ است . در جاي ديگر بر گرد سر شاه هاله ايست و كماني سست شده در دست دارد . بالاي نقش ، پادشاه بر اسبش كه مهياي جهيدن است سوار است وزني در بالاي سر او چتري افراشته كه علامت قديمي شوكت سلطنت است . در پشت سر او صفي از زنان هستند بعضي در حال احترام ايستاده و پاره‌اي به رامشگري مشغولند ؛ دو تن شيپور در دست دارند و يكي تنبور مي‌نوازد . بر روي چوب بستني كه نردباني بر آن قرار داده‌اند زنان نشسته‌اند كه بعضي چنگ مي‌نوازند و برخي كف مي‌زنند .

روش شكار كردن در شاهنامه

روش  شكار كردن با گذشتن زمان تغيير كرده و تكامل يافته است . معمولا” از سلاح رزم براي شكار استفاده مي‌كردند و آنرا نوعي تمرين جنگ مي‌دانستند . شكار سلاح و ابزار مختص بخودهم داشت مانند سگان شكاري و يوز و باز و انواع دام . شكار كردن هم به جاي شكار بستگي داشت : شكار در كوه ، شكار در دشت ، شكار در آب ، شكار در هوا ؛ و هم با نوع شكار : درنده ، پرنده ، دونده جانداران آبي و معلوم است كه ابزار شكار و طريقة صيد وابسته به نوع شكار و جاي آن بود .

معمولا” پادشاه و همراهان شكارگاهها را مي‌شناختند و اين شناختن از آنروي لازم بوده است كه هر شكار در جايي مخصوص مي‌چرد و آرام مي‌گيرد و در وقت معين به آب خوردن مي‌رود و جفت مي‌گيرد و مي‌زايد و بچه‌اش را در محلهاي معين مي‌پرورد و آگاهي از همة اينها براي نخجير گر اگر بخواهد كامياب شود لازم است .

در هر حال جانداران در طي قرنها طريقة پنهان شدن در طبيعت را بخوبي فراگرفته‌اند و هر حيوان به طريقي خاص خود را از ديد دشمن پنهان مي‌دارد . اين اختفاء در درندگان ، براي صيادان خطرناك بود . نخجير گر مي‌بايست طريقة اختفاء هر جاندار را بداند و او را در مخفي گاه بيابد و شكار كند . مثلا” صيادان شيرگير ، او را كه در بيشه‌ها مخفي بود مي‌جستند و شكار مي‌كردند و شكارگران مرغابي آبي در خم رودخانه‌ها آنها را مي‌يافتند و بانگ مي‌زدند تا مرغ برخيزد و شكارش كنند .

اگر شكارگاه ناشناخته بود ، دلاوري كه راه مي‌دانست با نخجير گران همراه مي‌شد .

همراهان پادشاه بسيار بودند و با بازداران و يوزداران و ديده‌بانان و نخجير والان از صد افزون مي‌شدند . اما ملازمان همه شكارگر نبودند . ملازمان در چادرها و پناهگاهها مي‌ماندند و نخجير گران به شكار مي‌رفتند .

به شكار نزديك شدن و كمين كردن و صيد نمودن در شاهنامه روشن نيست . به چند نوع از آن اشاره‌يي مبهم دارد . اما با ملاحظة متون ديگر مي‌توان پاره‌يي از روشهاي شكار كردن را استباط نمود :

در شكار مرغان آبي شكارگران پنهاني به نزديك شط مي‌رفتند و در جايي مناسب مي‌ايستادند ، پس يكي بانك مي‌زد و چون مرغان از آب بلند مي‌شدند شكارگر با تير آنها را شكار مي‌كرد . در خسرو و شيرين اصطلاح (( برگرد شط زنجي بستن )) بكار مي‌برد و معلوم مي‌شود كه در اين گونه شكارگاهي تعداد بسيار بود و شكارگاه را محاصرا مي‌كردند .

در شكارگاهها شكارگران پراكنده مي‌شدند و بدنبال صيد مي‌رفتند . جايي در شاهنامه سخن از (( گرد شدن سپاه )) و دسته جمعي تاختن از پي شكار است .

شكارگاه جايي بزرگ بود با آبها و سبزه‌ها ، خوش و نزه ، مناسب براي زيستن شكار . در آن كمينگاهها ساخته بودند تا نخجيرگران در آنجاي نشينند و شكار ايشان را نبيند .

در اين گونه شكار آن گروه كثير كه گاه از چند صد تن زياده بودند پراكنده مي‌شدند و هر دسته به كمينگاهي مي‌رفتند . ديده‌بانان از پيش بدنبال شكار مي‌رفتند و آنها را به سوي شكارگران مي‌آوردند . از شاهنامه برمي‌آيد كه نزديك شدن شكار را ديده‌بانان با بانگ مخصوص كه از آن به نعره برداشتن ياد شده است به كمين آوران مي‌رسانيده‌اند .

اين طريقة شكار به كوهستان اختصاص داشته است و دشوارتر از شكار در دشت بوده است .

در دشتها از اسب استفاده مي‌كردند و بدنبال گور ، غرم و آهو اسب برمي‌انگيختند و به شكار نزديك مي‌شدند . سلاح متداول و معمولي تير و كمان و كمند بود . از وسايل ديگر هم براي شكار كردن استفاده مي‌كردند . در شاهنامه از چاه در نخجير گاه سخن رفته است كه براي گرفتن جانداران شكاري تعبيه مي‌كردند و چنان بود كه در راه شكار گودالي مي‌كندند و سرش را با خس و خار مي‌پوشيدند .

صاحب قاموس كتاب مقدس مي‌نويسد : (( گودالي بزرگ و حفري  عميق مي‌كاويدند و حيوانات بزرگ مثل شير و ببر و غيره را در آنها مي‌گرفتند )) و روشن مي‌شود كه اين رسم از دوران باستان بوده است .

گاه همين روش را براي شكار انسانها بكار مي‌بردند چنانكه رستم و زواره هردو در اين چاهها جان سپردند .

شكارگاهها

وقتي كه پادشاهان از رزم فراغت مي‌يافتند به بزم مي‌نشستند و شكارگاهها ، كه جايي خرم بود ، بزمگاه بود .

در شاهنامه به مناسبت سخن ذكري از شكارگاه شده است اما چنانكه از تواريخ برمي‌آيد ايجاد شكارگاهها از زمانهاي باستان مورد توجه بوده است . مادها ، بخصوص اژي‌دهاك ، علاوه بر قصرها و باغها ، شكارگاههاي پهناور داشتند كه براي زندگي جانداران شكاري مهيا شده بود .

كريستن سن مي‌نويسد : هنگامي كه هر قل دستگر درا غارت كرد علاوه بر غنايم بسيار ، در باغ قصر خسرو پرويز كه آنرا فردوس مي‌گفتند شترمرغ ، گورخر ، طاوس ، تذرو ، شير و پلنگ فراوان يافت .

در شكارگاهها گروهي كار تهية مقدمات صيد را بر عهده داشتند ، عملة صيد پيش از سپاه مي‌رفتند و چاه مي‌كندند و چرخ بر آن مي‌گذاشتند تا لشكر از آن آب بخورد .

چهرة اكتاي قاآن، مضبوط در گالري نقاشي چهره‌هاي امپراطوري در پكن

پادشاه با بزرگان و سالاران و سپاهيان مي‌امدند و سراپرده و خيمه و خرگاه مي‌زدند و بار و بنه بسيار همراه داشتند و گاه هشتصد شتر لازم بود تا ساز شكار پادشاهي چون خسرو پرويز را ببرد و چون شكارگاه مهيا مي‌شد شكارگران به شكار مي‌ايستادند و بقول شاهنامه دشت و كوه را از شكار تهي مي‌كردند . پس از آن مجلس مي‌آراستند و بساط شاهوار مي‌افكندند و بر بط زنان مي‌نواختند و ساقيان پياله مي‌دادند . و مي‌بود و گوشت شكار و رباب و خواب را در چشم كسي راه نبود البته شكارگاهها هميشه بزمگاه نبود گاه هم مقتل امرا و بزرگان هم بود . داستان رستم و احمد ساماني و سلطان سنجر نمونه هاي آن است .

جغرافي نويسان اوايل اسلام وصف شكارگاهها و مرغزارهايي را كه شكار فراوان داشته و گاه پاره‌يي ده فرسنگ در پنج فرسنگ بوده آورده‌اند در نزديك به پنجاه منطقفه در ايران قديم ياد كرده‌اند كه در آنجايها حيوانات فراوان مي‌زيسته و از مراكز عمدة صيد بوده است و ذكر آنها ازين مقال بيرون است .

” پاورقي ها ”

1 شاهنامة فردوسي ، چاپ مسكو ، ج 1 ، ص 29 تا 31 .

2 تاريخ طبري بلعمي ، به كوشش محمد پروين گنابادي ص 118 .

3 همان كتاب ص 128 .

4 فارسنامه ابن البلخي چاپ اروپا ص 27 .

5 ايران از آغاز تا اسلام ترجمة دكتر محمد معين ص 11 و 12 .

6 پورداود ، يادداشتهاي گاتها ص 428 .

7 فردوسي و شاهنامة او ، آ . استاريكف ، ترجمة رضا آذرخشي

8 غمي بد دلش ( رستم ) ساز نخجير كرد

كمر بست و تركش پر از تير كرد .

( شاهنامة فردوسي به كوشش محمد دبير سياقي ج 1 ص 385 )

بدان شاهزاده ( سياوش ) چنين گفت شاه ( افراسياب )

كه يكروز با من به نخجير گاه

بيا تا كه دل شاد و خرم كنيم

روانرا به نخجير بي غم كنيم

( همان كتاب ج 2 ص 534 )

كه نخجير گاه سياوش بد اين

بدين بود مهرش به توران زمين

چاپ سازمان كتابهاي جيبي 147 .

9 يكي جاي دارم كه بر دشت و كوه

بهر جاي نخجير گردد گروه .

( شاهنامة فردوسي بكوشش محمد دبير سياقي ج 3 ص 1526 )

10 قابوسنامه به اهتمام غلامحسين يوسفي ص 94 .

11 تو خود داني كه ويرو چون جوانست

بدشت و كوه بر نخجيرگانست

ندارد كار جز نخجير كردن

نشستن با بزرگان باده خوردن

( ويس و رامين . بكوشش محمد جعفر محجوب ص 145 )

گهي شادي گهي نخجير كردن

گهي باده گهي بوسه شمردن

(همان كتاب ص 296 )

12 شاهنامه فردوسي ، چاپ بروخيم ، ج 9 ص 2682 .

13 گيرشمن ، ايران از آغاز تا اسلام ، ترجمة دكتر محمد معين ، ص 265 .

14 چو گشتاسب ننشست يك شهريار

به رزم و به بزم و به راي و شكار

( شاهنامة فردوسي ، چاپ بروخيم ج 6 ص 1646 )

ز رزم و ز بخشش ز بزم و شكار

ز دانش جهان شد پر از يادگار

( شاهنامة فردوسي چاپ بروخيم ج 6 ص 1792 )

15 رجوع شود به شاهنامة بروخيم ج 3 ص 706 .

16 از آنجمله است بيان دلتنگي رامين :

 اگر شاهم دهد همداستاني                                                    كنم يك چندگه نخجيرگاني

روم زين جاسوي گرگان و ساري                                            بپرانم در او باز شكاري

تذروان را به بازان آزمايم                                                      سگان را نيز بر خوكان گشايم

گهي بيشه كنم بر خوك زندان                                               گهي روي هوا بر مرغ پران

چو عزم آيد به پيش اندرشكارم                                             جهنده يوز را بروي گمارم

بديدم شش مه اين ايوان دلگير                                              ببينم باز شش مه دشت نخجير

( ويس رامين بكوشش محمد جعفر محجوب ص 133 134 )

17 نگاه كنيد به قابوسنامه ، چاپ طهوري ، سال 1343 ، ص 72 .

18 بدان گه كه شد پادشاهيش راست

فزون گشت شادي وانده بكاست

همه بزم و نخجير بدكار او

دگر اسب و ميدان و چوگان گوي .

( شاهنمامه . بكوشش محمد دبير سياقي ج 4 ص 1844 )

19 سايكس ، تاريخ ايران ج 1 ص 642 .

20 كريستن سن ، ايران در زمان ساسانيان ، ترجمة رشيد ياسمي . ص 535 و رجوع شود به ايران از آغاز تا اسلام ترجمة دكتر محمد معين ص 350 .

21 مثلا در مورد بهرام گور در شاهنامه مي‌نويسد :

بدان گه كه شد پادشاهيش راست

فزون گشت شادي و انده كاست

همه بزم و نخجير شد كار اوي

دگر اسب و ميدان و چوگان و گوي

( شاهنامة فردوسي ، به اهتمام دبير سياقي ج 4 ص 1844 )

و در هفت پيكر از مجموعة خمسه چاپ اسلاميه ص 352 سرزنش نامه‌اي براي بهرام گور آمده و از بي‌خبري و باده و شكار او شكايت دارد .

22 بپيش شاه رفت آزاده رامين

نكرده ساز ره بر رسم و آئين

شهنشه پيش گردان دلاور

بدو گفت اين چه نيرنگست ديگر

برو بستان ز گنجور آنچه بايد

كه ما را صيد بي تو خوش نيامد

( ويس و رامين ، به اهتمام دكتر محجوب ص 355 )

23 شاهنامة فردوسي ، چاپ بروخيم ، ج 7 ص 2159

24 شاهنامة فردوسي بكوشش محمد دبير سياقي ج 5 ص 2478 2479 .

25 نگاه كنيد به خمسه چاپ اسلاميه داستان خسرو شيرين ص 160 .

26 نگاه كنيد به توصيف طاق بستان در كتاب ايران در زمان ساسانيان ص 492 .

27 ايران در زمان ساسانيان از كريستن سن ص 492 .

28 كريستن سن ، ايران در زمان ساسانيان ص 492 .

29 شاهنامه چاپ بروخيم ج 7 ص 2187 .

30 شاهنامه چاپ بروخيم ج 1 ص 157 .

31 شاهنامة فردوسي ، چاپ بروخيم ، ج 6 ص 1649 و ج 7 ص 2187 .

32 هر آنكس كه بودند نخجير جوي

سوي آب دريا نهادند روي

( شاهنامة فردوسي ، بكوشش محمد دبير سياقي ج 4 ص 1877 )

33 شاهنامة فردوسي ، چاپ بروخيم ، ج 1 ص 157 .

34 خسرو و شيرين ، خمسه نظامي ، چاپ اسلاميه ، ص 49 .

35 شاهنامة فردوسي ، چاپ بروخيم ، ج 9 ص 2954 .

36 شاهنامة فردوسي چاپ بروخيم ج 2 ص 418 .

37 شاهنامه فردوسي ، چاپ بروخيم ج 4 ص 929 .

38 قاموس كتاب مقدس ص 572 .

39 پيرنيا ، مشير الدوله ، تاريخ ايران باستان ، قطع جيبي ، ج 1 ص 205 .

40 كريستن سن ، ايران در زمان ساسانيان ص 492 .

41 شاهنامة فردوسي ، چاپ بروخيم ج 7 ص 2187 .

42 نگاه كنيد به شاهنامة فردوسي ، چاپ برخيم ج 7 ص 2187 و ج 10 ص 3076 و شاهنامة فردوسي بكوشش محمد دبير سياقي ج 5 ص 2479 .

43 خسرو و شيرين نظامي ، خمسه ، چاپ اسلاميه ص 179 180 .

44 شاهنامه فردوسي ، چاپ بروخيم ، ج 7 ص 2187 .