دارمستتر، ژيمز. “وجوه مشترك ميان مهابهارات و شاهنامه“. ترجمه جلال ستاري. دوره13، ش153و154 (تيرومرداد54): 17-33، تصوير.

 

خلاصه : مقايسه‌هايي مابين داستان “خلوت گزيني“ از مهابهارات و داستان “كناره‌گيري كيخسرو“ ازشاهنامه ـ گوشه‌اي از تارريخ اشكانيان ونفوذ آنها برسرزمين هندبرمبناي مدالها، كتيبه‌ها و روايات هندي.

وجوه مشترك ميان

مهابهارات و شاهنامه

  م . ژ . دارمستتر

مدتي دراز مي پنداشتند كه طبع و روحية هندوان بسان دنيايي بسته است كه فقط از خود توشه و مايه مي گيرد . چون روايت و حديث تاريخي مربوط به هند در دست نيست ، و ضمنا” هند هر چه را جذب كرده به تحليل برده است ، و از همه چبز هائي كه به عاريت گرفته نشانه هاي آشكارامشهود و نمايان به جاي نمانده است ، چنين به نظر رسيد كه چيزي به خارجيان وامدار نيست ، به اين دليل كه از وام هاي خود سخن نمي گويد . اما بعدا” معلوم شد كه هند چه در گذشته هاي دور و چه در دوره هاي اخير تاريخش هرگز بسته نبوده و از خارجيان خاصه يونانيان و شايد ايرانيان چيزهاي بسيار گرفته است . شايد تحليل كامل و دقيق مهابهارات كه دائره المعارف عظيم افسانه ها ، اساطير و تاريخ و فرهنگ عامة هند باستان است ، آگاهايي تازه در اين زمينه به دست دهد و من امروز مي خواهم ( حاصل ) مقايساتي چند ميان يكي از مشهورترين افسانه هاي مهابهارات و يكي از معروف ترين قصه هاي قصه هاي شاهنامه را كه به نظر من شايان توجه است و نشان مي دهد كه افسانه پرداز هندي از قصة ايراني آگاهي داشته است ، به نظر هندشناسان برسانم .

دو قصه اي كه مي خواهم آنها را با يكديگر قياس كنم عبارت اند از داستان گوشه گيري و خلوت گزيني Yudhishthira   كه موضوع بازپسين دفتر حماسه يعني دفتر Mahaprasthanikaparva  است و داستان كناره گيري كيخسرو از شاهنامه .

1

شما موضوع كلي مهابهارات  را مي شناسيد كه مبارزة پاندوان ( Pandava  ها ) يا پسران پاندو ( Pandu  ) باپسر عموهايشان كوران ، ( Kuru  ها ) پسران Dhritarashtra  برسرتاج و تخت Indraprashta  با دهلي است كه به ميراث به پسران پاندو مي رسيد . پاندوان پنج تن اند : Yudhishthira  كه برادر مهين است و نمونة عالي و تمام عيارشاه فرزانه و دادگر و باب دل برهمنان و چهار برادرش به نام هاي : Sahadeva , Nakula , Arjuna , Bhima  كه به ترتيب نمونه هاي نوعي نيرو ، نجابت ، مهرباني و فداكاري اند . اين پاندوان يك زن دارند به نام : دروپدي ( Draupadi  ) كه زيبا و پرغرور است .

كوران صدتن اند و نخستين آنها : Duryodhana  نام ، كبرآور و حسود است . پاندوان پس از شانزده سال زندگي در تبعيد ، براي به دست آوردن ميراث خود باز مي گردند و مي جنگند و در نبردي كه هجده روز به درازا مي كشد ، همة قواي دويريودنه تارو مار مي شود و همة برادرانش از دم تيغ مي گذرند و به فرجام خود دويريودنه نيز به دست Bhima كشته مي شود و يوديشتيره فاتحانه پيشاپيش برادرانش وارد پايتخت مي شود  و بر تخت شاهي مي نشيند و آئين قرباني اسب ( Acvamedha  ) را كه رمز فرمانروايي بر جهان است ، به جا مي آورد .

معهذا يوديشتيره سرمست بادة پيروزي نيست ، بلكه بيشتر به قيمتي كه براي به دست آوردن آن پرداخته مي انديشد و بد آن مشغول دل است و درد اين كار دامن دل او را گرفته است . يوديشتيره نمي تواند قتل عام پسر عموهايش و بلكه قومي را فراموش كند و از قدرتي كه بدين گراني به چنگ آمده بيزار است و مي خواهد سلطنت را رها كند و در جنگل خلوت گزيند . اما به خواهش و اصرار عمومي بزرگش Bhishma  كه از زخمي كه در جنگ برداشته خواهد مرد ؤ هنوز سلطنت را يله نمي كند . اين عمو كه تني سوراخ سوراخ شده از نيزه دارد ، سه ماه تمام با مرگ پنجه مي افكند و در اين مدت همة وظايف فرمانروايي را در ده هزار بيت به برادرزادة خود مي آموزد و سپس در مي گذرد .

اما وقوع فاجعه هاي نويني يوديشتيره را در عزم خود جزم مي كند . عمويش Dhritarashtra  كه هنوز رسما” شاه Hastinapura  است و بر يوديشتيره كه قاتل فرزندان اوست گناه اين قتل را بخشيده است ، با ملكه Gandhari  و برادرش Kunti , Vidura  مادر سه تن از نخستين برادران پاندو ، در جنگل كرانة رود گنگ گوشه مي‌گيرند ، اما جنگل آتش مي‌گيرد و آنان همه در آتش مي‌سوزند . سپس يا و ياور الهي پاندوان يعني كريشنا و برادرش Balarama  در پيكار خونيني كه ميان پيروان و رعاياي كريشنا يعني yadava  ها در بزمي مذهبي آكنده از شادخواري و كامراني ، درمي‌گيرد كشته مي‌شود ، و پايتخت كريشنا ، Dvaraka  كه در كرانة Guzerate  واقع است در اوقيانوس فرو مي‌رود . شرح اين فاجعه در پانزدهمين و شانزدهمين دفتر مهابهاراته ( Acramavasika , Mausala – parva ) آمده است . اين حوادث شوم موجب مي‌شوند كه يوديشتيره از سلطنت كناره گيرد و در اينجا بخشي از داستان آغاز مي‌شود كه مورد نظر و توجه ماست و بايد بررسي كنيم .

(( وقتي شاه كه از خاندان كوران بود ، خبر نابودي و تباهي عظيم Vrishni  ها ( yadava =  ها ) را شنيد ، عزم رفتن و كناره گرفتن كرد و اين سخنان را به ارجونا گفت : (( مرگ همة موجودات را به كام درمي‌كشد و نابود مي‌كند . اي برادر بزرگوار : مي‌پندارم كه من هم بايد قيد مرگ را به بينم و همچنين تو .

(( پسر Kunti  با شنيدن اين سخنان بانگ برآورد كه مرگ ! مرگ ! و گفته‌هاي حكيمانة برادر بزرگش را تأييد كرد )) .

سه برادر ديگر : Sahadeva , Nakula , Bhimasena  نيز از Arjuna  پيروي كردند و به مانند او سخن گفتند ، آنگاه يوديشتره نوة Arjuna  و تنها بازمانده از فرزندان پاندوان را كه Parikshit  نام داشت شاه خواند و بر تخت شاهي نشاند و صدقه هاي گرانبها : از جامه و جواهر و اسب و روستا و آبادي وزن به كاهنان بخشيد و Parikshit  را به برهمن Kripa  سپرد تا آموزگار و راهنماي وي باشد و بزرگان و اعيان شهر را گردآورد و خواست و ارادة نهايي خود را با آنان در ميان نهاد . مردم كه متأثر شده به رقت آمده بودند ، به او گفتند : (( نبايد چنين رفتار كني )) ؛ اما شاه كه از احكام دور و گردش زمان آگاهي داشت از عزم خود برنگشت . پس پنج برادر و دروپادي جامه‌هايي را كه در بر داشتند كندند و پيرايه‌هايي را كه به خود بسته بودند ، از خود دور كردند و جامعه هايي از پوست درختان كه خاص تاركان دنياست پوشيدند و آئين قرباني مردگان را انجام دادند و آتش مقدس را خاموش كردند و از شهر فيل خارج شدند بي‌آنكه كسي را يارا و پرواي آن باشد كه به آنان بگويد : (( باز گرديد )) . بدينگونه پنج برادر پاندو و دروپادي كه با او شش تن مي‌شدند رفتند و سگي نيز در پي‌شان راه مي‌پيمود كه هفتمين نفر جمع بود .

(( آنگاه پاندوان بزرگوار و دروپادي پرهيزگار روزه گرفتند و روي به شرق نهادند . و با زهد و پارسايي تمام قدم در راه وارستگي و ترك دنيا نهادند و از سرزمين ها ، و درياهاي بسيار گذشتند .

(( يوديشتيره پيشاپيش همه گام مي‌زد ، پس ازو Bhima  بود و پشت او Arjuna  و دو برادر همزاد ديگر دنبال Arjuna  راه ميپيمودند .

(( در پي برادران ، دروپادي با چشماني چون نيلوفر ( Lotus  ) كه بهترين زنان بود مي‌رفت و آخر از همه سگ بود كه پاندون را دنبال مي‌كرد .

گروه كه با چندين نظمي راه مي‌پيمود به درياي Lauhitya  رسيد و در آنجا راه پيمايان آگني ( Agni  ) را ديدند كه آنانرا متوقف ساخت و به ارجونا فرمان داد تا كمان Gandiva  را كه در گذشته از طرف وارونا ( Varuna  ) خداي اوقيانوس به وي هديه داده بود ، به دريا بازگرداند . آنگاه برادران به سوي جنوب رفتند و سپس به سوي غرب پيچيدند و در آنجا شهر Dvaraka  را كه در اوقيانوس فرو رفته بود ديدند ، و پس از آن به سوي شمال راه پيمودند   و چون به شمال رسيدند كوه مرتفع Himavat  را ديدند و چون از آن گذشتند دريايي از شن ديدند و آنسوي درياي شن قلة Meru  و شاه كوهستان ها را ديدند .

(( اما چون مي‌خواستند هرچه زودتر به مقام يوگ ( جوگ ) و اصل شوند ، و از اينرو به شتاب مي‌رفتند ، دختر Yajnasena  از تاب و توان رفت و به زمين افتاد .

(( Bhima  نيرومند چون افتادن دختر را  ديد به شاه دادگر گفت : شاها ! دروپادي دختر Yajnasena  را بنگر كه نقش بر زمين شده است .

(( اين شاهزاده هرگز گناهي نكرده بود ، پس بگو چرا از پاي درآمد )) ؟

(( يوديشتيره پاسخ داد : چون ارجونا را بيشتر مي‌پسنديد ، اينست گناهي كه اينك پادافرهش را ديد )) ، و بي آنكه نگاهي به عقب اندازد ، به راه خود ادامه داد )) .

سپس Sahadeva  به خاك افتاد و (( Bhima  پرسيد : او كه هميشه فرمانبردار و فروتن بود چرا جان باخت ؟ - و شاه همچنان گام زنان پاسخ داد : چون باور نداشت كه حكيمي همانند او وجود داشته باشد و كسي در حكمت به پاية وي برسد )) .

Nakula  زيبا و دلير كه مرگ دروپادي و Sahadeva  را به چشم ديده بود ، به زانو درآمد و Bhima  پرسيد : (( گناه اين برادر كه سخت به آئين و قانون دلبسته و پابند بود چه بود ؟ و يوديشتيره پاسخ داد : او خود را در زيبايي بي‌همتا مي‌پنداشت . اينست گناهي كه كفاره‌اش را داد )) .

سپس Arjuna  كه از غايت نوميدي دنيا بر دلش سرد شده بود ، جان تسليم كرد و Bhima  پرسيد : (( او كه هرگز سخني به دروغ نگفت چرا طعمة مرگ شد ؟ و شاه پاسخ داد دروغش اين بود كه گفت يك شبه همة دشمنانم را خواهم كشت و چنين كاري نكرد )) .

سرانجام Bhima  به خاك در غلطيد و در حالي كه زانوانش سست مي‌شد ، گفت : (( من به خاك افتادم ، من كه سخت عزيز تو بودم ، اگر مي‌داني بگو كه سبب سقوط من چه بود ؟ شاه پاسخ داد : تو مي‌پنداشتي كه نيرو و توانت را اندازه نيست و بارها به خود غره شدي ، از اينروست كه جان مي‌بازي )) و به راه خود ادامه داد بي آنكه به پشت سر نگاه كند و تنها سگ در پي‌اش روان بود )) .

اما ايندرا ( Indra  ) در گردونه اش از آسمان فرود آمد و به شاه گفت : (( سوار گردونه شود )) و يوديشتيره پاسخ داد : (( بايد برادرانم كه به خاك هلاك افتاده‌اند با من بيايند ، من آسمان را بدون برادرانم نمي‌خواهم . همچنين بايد شاهزاده خانم مهرباني كه سزاوار نيك بختي است با من به گردونه بنشيند )) .

(( تو برادرانت را در آسمان خواهي ديد ، چون آنان با دروپادي پيش از تو به آسمان باريافته‌اند . آنان جسم فناپذير خويش را رها كرده به آسمان رفتند و تو اي شاهزاده بايد با كالبدت به آسمان روي )) .

آنگاه يوديشتيره خواست كه به پاس سرسپردگي و جان نثاريش ، سگ او به بارگاه آسمان پذيرفته شود ، اما ايندرا بانگ برآورد : (( سگان موجوداتي ناپاك‌اند كه تحفه ها و پيشكش‌هاي مقدس به خدايان را مي‌ربايند . در آسمان براي مردي كه سگي به همراه دارد جائي نيست )) .

يوديشتيره در عزم خود ثابت قدم و راسخ ماند . آنگاه ايندرا خواست بداند چرا يوديشتيره حاضر نيست از سگش دوري گزيند ، حال آنكه به راحتي برادران و زنش را رها كرد برادران و زنش مرده بودند ، اما سگ زنده است . مباحثه ممكن بود به درازا كشد كه سگ كه كسي جز ايزد وظيفه‌مندي يعني Dharma  يا Yama  برادر يوديشتيره در هيئت سگ نبود ، به صورت اصلي خود بازگشت و برشاهزاده به سبب وفاداري نسبت به خدمتكارانش آفرين خواند و او را به آسمان راه داد و يوديشتيره در آسمان پس از چند آزمايش ديگر كسان خود را باز يافت .

در واقع داستاني كه تحليل كرديم شامل دو افسانة مستقل است كه دومين آن يعني شناساندن سگ خود را با افسانة اول ارتباط مستقيمي ندارد و ما تنها افسانة اول را مطالعه خواهيم كرد و اين افسانه را بدينگونه خلاصه مي‌توان كرد : شاهزاده‌اي پيروز از سعادت و راحت دنياي ناسوت خسته و ملول مي‌شود و با همراهان خويش زمين را براي عروج به آسمان ترك مي‌گويد ، اما همراهان او يكي پس از ديگري از پاي درمي‌ايند و تنها او به مقصد مي‌رسد ؛ و اين همان سرگذشت كيخسرو است .

2

داستان كيخسرو بدانگونه كه در شاهنامه آمده و آخرين صورت قصه است بدينقرار است :

كيخسرو پسر سياوش پسر كي‌كاوس شاه ايران زمين است . سياوش دست رد بر سينة سودابه نامادريش كه عاشق اوست مي‌نهد ، و سودابه نزد كي‌كاوس ، سياوش را بدنام مي‌كند و سياوش ناگزير به افراسياب شاه توران زمين پناه مي‌برد . افراسياب دختر خود را به زني به سياوش مي‌دهد ، اما بعد به سبب تهمت هايي كه بدخواهان بر سياوش مي‌نهند ، او را به دست برادرش گرسيوز مي‌كشد . كيخسرو كه ميوة ازدواج سياوش با دختر افراسياب است به كين خواهي از پدر ، خون پدر بزرگ را مي‌ريزد . شرح پيكار كيخسرو با افراسياب يك سوم شاهنامه را شامل مي‌شود و اگر بخش تاريخي شاهنامه يعني بخشهاي مربوط به اسكندر و ساسانيان را مستثني كنيم ، مي‌توان گفت كه دورة كيخسرو بيش از نصف حماسة ايراني را فراهم مي‌اورد . به فرجام كيخسرو پيروز مي‌شود ، افراسياب و گرسيوز را مي‌كشد و شصت سال در آرامش و آشتي شاهي مي‌كند ، اما برخوردار از همة نعمت‌ها و مواهب دنيوي ، دچار عذاب وجدان مي‌شود ، چون بيم دارد كه همانند پدر بزرگ تورانيش تن به شر و اهريمن دهد .

پر انديشه شد مايه‌ور جان شاه                                                        از آن ايزدي كار و آن دستگاه

بنابراين بهتر نيست وقتي كه هنوز نيكوكار است به آستان خداند بار يابد ؟ كيخسرو دربار را برمي‌چيند و يك هفته تمام شب و روز به درگاه خداوند نماز مي‌برد و ازو مي‌خواهد كه او را به خود بخواند . بزرگان ايران بر او خرده مي‌گيرند كه وظايف خويش را فرو گذاشته است و سبب اين بيزاري و گوشه گيري را مي‌پرسند ، اما پاسخي نمي‌شنوند . كيخسرو بيش از پيش غرفه در عالم راز و نياز مي‌شود و پس از پنج دقيقه سروشي پديدار مي‌گردد به او مژده مي‌دهد كه وقت رفتن فرا رسيده است . شاه همة درباريان را گرد مي‌آورد ، گنجينه‌هايش را ميان آنان پخش و پراكنده مي‌كند ، ايالات را به بزرگان مي‌بخشد و سلطنت را به لهراسب مي‌سپارد ، با كنيزگان بدرود مي‌گويد و رهسپار مقصد مرموزي مي‌شود .

اما

برفتند با او ز ايران سران                                                          بزرگان بيدار و كندآوران

چو دستان و رستم چو گودرز و گيو                                           دگر بيژن گيو و گستهم نيو

به هفتم فريبرز كاوس بود                                                       به هشتم دگر نامور توس بود

آنان از هامون تا سر تيغ كوه مي‌روند و

بدان مهتران گفت ازين كوهسار                                                همه باز گرديد بي شهريار

كه راهي درازاست و بي آب و سخت                                        نباشد گياه و نه برگ درخت

برين ريگ بر نگذرد هر كسي                                                 مگر فره و برز دارد بسي

دستان و رستم و گودرز (( شنيدند گفتار و گشتند باز )) ، اما توس و گيو و فريبرز و بيژن و گستهم نيو

برفتند يكروز و يك شب بهم                                               شدند از بيابان و خشكي دژم

بره بر يكي چشمه آمد پديد                                                جهانجوري كيخسرو آنجا رسيد

بدان آب روشن فرود آمدند                                                بخوردند چيزي و دم بر زدند

بدان مرزبانان چنين گفت شاه                                              كه امشب نرانيم از اين جايگاه

بگوئيم كار گذشته بسي                                                     كزين پس مرا خود نبيند كسي

چو خورشيد تابان برآرد درفش                                           چو زرآب گردد زمين بنفش

مرا روزگار جدايي بود                                                      مگر با سروش آشنايي بود

چون بهري از تيره شب گذشت ، شهريار نزد يزدان خميد ، به آب روشن سرو تن بشست و زند و اوستا خواند و

چنين گفت با نامور بخردان                                                كه باشيد بدرود تا جاودان

كنون چون برآرد سپهر آفتاب                                              نبينيد ازين پس مرا جز بخواب

شما نيز فردا برين ريك خشك                                           مباشيد اگر بارد از ابر مشك

ز كوه اندرآيد يكي باد سخت                                             كزو بشكند شاخ و برگ درخت

ببارد يكي برف ز ابر سياه                                                  شما سوي ايران نياييد راه

چو از كوه خورشيد سر بر كشيد                                          ز چشم مهان شاه شد ناپديد

( خردمند ازين كار خندان شود                                           كه زنده كسي پيش يزدان شود )

بزرگان در بيابان به جستجوي شاه پرداختند و چون ازو نشاني نيافتند ، تنگدل و نوميد به چشمه سار بازگشتند و شب همانجا خفتند و زمين گرم و هوا روشن بود ، اما باد و ابر برآمد و گسترة زمين از پردة برف پوشيده شد ، توس و بيژن و فريبرز و گيو زماني در زير برف طپيدند ، اما

نماند ايچ كس را ازيشان توان                                           برآمد بفرجام شيرين روان

3

چنين اند دو داستاني كه مي‌خواهم توجه شما را به آنها جلب كنم و اگر ممكن باشد روابطشان را با يكديگر معلوم دارم ، در ماه ژانوية گذشته وقتي توجه همكاران انجمن آسيايي بمبمئي را به اين موضوع جلب مي‌كردم ، دانشمندي بومي كه به خوبي شناختة هندشناسان است يعني آقاي Telang  اظهار داشت كه بيشتر تفاوت هاي ميان دو داستان و نه شباهت هاي آندو توجه وي را به خود جلب كرده است و آقاي Peterson  به اعتقاد من به حق پاسخ داد كه دانستن اين نكته كه دو قصه با يكديگر چه تفاوت هايي دارند ، مطرح نيست ؛ و آندو بايد با هم فرق داشته باشند ، چون يكي هندي و جزو حماسه و رزمنامة مهابهارات و آن ديگر ايراني و بخشي از شاهنامه است . نكته در اينست كه بدانيم آيا در جنب اين اختلاف هاي چاره ناپذير ، همانندي ها و همگرايي هاي نمايان و خاصي وجود دارد ، تا بتوان براساس آن وجود رابطه اي تاريخي ميان اين دو قصه را فرض كرد يا نه ؟ و اين مساله ايست كه اينك از شما مي خواهم مورد ملاحظه قرار دهيد .

در و نماية هر دو قصه يكي است : چه در قصة هندي و چه در قصة ايراني ، شاهزاده اي خوشبخت و پيروز ، در اوج قدرت و كامكاري ، از جهان و كار جهان خسته و نوميد مي شود و راه آسمان را در پيش مي گيرد . عزيزترين كسانش همراه اويند ، اما همه مي ميرند و تنها او به مقصد مي رسد و زنده به آسمان راه مي يابد . براي اينكه دايرة سخن يا ميدان بحث را محدود كنيم و معلوم داريم كه مقايسه بايد درست در چه مورد و كدام زمينه انجام گيرد ، خواهش مي كنم توجه داشته باشيد كه در اين چارچوب مشترك ميان دو قصه ،همة خصوصيات مشترك براي بحث ما مهم نيستند ، و اگر هر دو قصه از شاهي حكايت دارند كه زمين را به قصد عروج به آسمان ترك مي گويد ، اين امر نبايد موجب شود كه براي شما سئوالي پيش آيد ، زيرا اين جزء يا عنصر آنقدر عموميت دارد كه وجود آن در دو اسطورة نزديك به هم و يا همسايه ، به تنهايي دال بر وجود روابطي مستقيم ميان آندو و يا وام گرفتن و اقتباس يكي از ديگري در دوره اي تاريخي نيست . اما مشابهت خاصي كه نمي تواند تصادفي باشد و ممكن نيست با فرض وجود اسطوري كهن و مشترك ، بازمانده از دوره هاي پيش از تاريخ و يا فرض همانندي اتفاقي ميان دو آفرينش شعري مستقل از يكديگر ، توجيه پذيرد ، حضور اين همراهان وفادار است كه در هر قصه مي خواهند شاهزاده را همراهي كنند و پيش از آنكه به مقصد برسند از پاي در مي آيند .

اينك به بينيم اختلافات ميان دو قصه كدامست ؟ نخست مضمون آغازين يكي نيست : يوديشتيره از قدرت و فرمانروايي بيزار است چون آنرا با خونريزي به چنگ آورده است و علت روي گرداني كيخسرو از كار جهان اينست كه بيم دارد تن به افسون اهريمن دهد . كيخسرو را ياران و پيروانش همراهي مي كنند و همراهان يوديشتيره برادران و يگانه زن آنها ست كه عزيزترين كسان يوديشتيره اند . كيخسرو مي داند كه تنها به آسمان خواهد رسيد ، يوديشتيره نمي داند و چنين نمينمايد كه بداند . بزرگترين اختلاف در نوع فاجعه است : ياران كيخسرو در برف غرقه و تباه مي شوند و همراهان يوديشتيره يكي پس از ديگري به علت خستگي زياد و ناتواني از پاي در مي آيند و اين موجب مي شود كه شاه هر بار ضرودت بي اعتنايي به مقتضيات جهان خاكي و فضيلت روي نهادن در راه حق را تعليم و اندرز دهد . بي گمان اعتقاد داريد كه اين اختلافات كه غالبا” وبالضروره ناشي از اختلاف محيط هايي است كه دو داستان در آنها روي مي دهند و خاصه بيشتر مربوط به جزئيات قصه است ، بدانگونه نيست كه وحدت اساسي دو بينش و برداشت را منتفي و زايل سازد . وانگهي اين وحدت ، وقتي مهابهارات را با شاهنامه قياس كنيم ، چنانكه كرديم ، برخلاف تصور و انتظار ، حتي در جزئيات نمايان تر است . يوديشتيره در آسمان برادران وزن خود را باز مي يابد و اين همراهان كه مرده بودند با او به آسمان مي رسند . در مورد كيخسرو گرچه فردوسي پهلوانان را در برف رها مي كند ، اما اميد مي توان داشت كه وفاداري آنان نسبت به شاهزاده بي اجر و مزد نخواهد ماند و كيخسرو چون يوديشتيره با شگفتي آميخته به شادماني و سرور درخواهد يافت كه همراهانش پيش از وي به سپهر بلند رسيده اند . در واقع بخشي از مينوخرد حكايت دارد كه كيخسرو در روز واپسين بازخواهد گشت تا سوشيانس را در نو كردن جهان و كار رستاخيز مردگان ياري دهد و بندهش كه دو يا سه قرن پيش از شاهنامه نگارش يافته ، نام پنج پارساي جاوداني را كه چون كيخسرو به هنگام رستاخيز به ياري سوشيانس آينده ذكر كرده است بدينقرار : نرسي پسر و يونگهان ، توس پسر نوذر ، گيو پسر گودرز ، بيرزدو اشوزدپسر پورودخشت ؛ و در اين ميان لااقل نام دو تن را كه جزو همراهان كيخسرو بودند يعني توس و گيو را باز مي‌يابيم . پس آنان برخلاف آنچه از روايت ناقص فردوسي برمي‌آيد ، نگونبخت نبوده‌اند چون به شاهزاده در بهشت پيوسته‌اند ، همچنان كه چهار برادر يوديشتيره و دروپادي به يوديشتيره پيوستند . ضمنا” در بخشي ديگر از بندهش آمده است كه سوشيانس سي‌يار خواهد داشت ، پانزده مرد و پانزده زن . بنابراين حدس مي‌توان زد كه ديگر پهلوانان غرفه شده در برف ، نيز كه نامشان درين جمع نيست ، چون فريبرز و گستهم ، نگونبخت تر از ديگر همراهان كيخسرو نبوده‌اند .

اينك بايد بدانيم كه ايران از هند به عاريت گرفته ، يا هند از ايران تأثير پذيرفته و يا هر دو از منبعي مشترك اقتباس كرده‌اند ؟ وقتي داستان هندي را در زبان اصيلش مي‌خوانيم ، ممكن نيست از سادگي و بي‌پيرايگي غير منتظرة كلام در شرح و بسط وقايع و ايجاز روايت در شگفت نشويم . در واقع به مفاهيم و انديشه‌ها فقط اشاراتي رفته است و از موقعيت ها و دست آويزهاي بي‌شمار براي استطراد كه طبيعتا” به كرات فراهم مي‌آيد و مؤلف در بهره‌برداري از آنها درنگ روا نمي‌دارد ، اينبار استفاده نشده است . بي‌گمان مؤلف تعمدا” از آوردن مطالب پيش پا افتاده و مبتذل اخلاقي پرهيز داشته و حتي افكار اصلي و اساسي را نيز به اشاره ذكر كرده و بنابراين فقط طرحي شتاب زده از قصه پرداخته است . وانگهي چون اين داستان جزء لايتجزاي دوره داستانهاي پاندوان و كوران نيست ، مشكل مي‌توان مانع خطور اين انديشه به ذهن شد كه داستان مورد نظر در دوره‌اي متأخر به اصل حماسه الحاق شده و اصل خارجي دارد ، خاصه كه دفتر مقدم بر اين قصه يعني دفتر Mausalaparva  كه دربارة مرگ كريشنا و غرفه شدن Dvaraka  است ، نيز داراي همين ويژگي‌هاي قصه‌اي خارجي ، خارج از متن و الحاقي است .

برعكس همة خصوصيات قصة ايراني دال بر استواري و انسجام آنست . گرچه فردوسي چنانكه ديديم ، همة عناصر و مواد روايت و سنت را گرد نياورده ، اما سخن سراي طوس موضوع را به تمام و كمال بسط داده و پرورانده است و هيچ نشاني به چشم نمي‌خورد . به فرجام مهمترين امتياز داستان شاهنامه و نشانة قدمت آن اينست كه به رهنموني بعضي اشارات و قرائن و امارات افسانه در روايت فردوسي ، مي‌توان رد آن را در رئايات متقدم : مينو خرد و بندهش ، چنانكه ديديم ، و حتي در اوستا نيز باز يافت . در اوستا افسانة بي‌مرگي و جاودانگي كيخسرو آمده است ، در آفرين پيغمبر زرتشت به گشتاسب كه در آن هر قهرمان اوستايي با ويژگي هاي خويش نمودار مي‌شود ، پيغمبر زرتشت بي كي گشتاسب آفرين خوانده فرمايد :

(( بكند تومانند كيخسرو از ناخوشي و مرگ ايمن گردي . در اين فقره به جاوداني بودن كيخسرو اشاره شده است )) . بنابراين از آنچه تاكنون گفتيم مي‌توان نتيجه گرفت كه افسانة هند و اروپائي شاهي كامگار كه از كار جهان دلسرد و نوميد شده ، زمين را با كسان خويش به قصد آسمان ترك مي‌كند ، و تنها خود زنده به آسمان مي‌رسد ، اما كسان و ياران را در آسمان باز مي‌يابد و درمي‌يابد كه آنان به سبب مرگ زودتر از وي به آسمان رسيده‌اند ، در مهابهارات داراي همة خصوصيات داستاني الحاقي و متأخر و در شاهنامه و اجد همه ويژگي‌هاي روايتي قديم و اصيل است . بنابراين ابدا” احتمال نمي‌توان داد كه ايران آن را از هند اقتباس كرده باشد . آيا هند آنرا از ايران به عاريت گرفته است ؟

پيش از آنكه به اين پرسش پاسخ گوئيم ؛ اندكي به آغاز افسانة يوديشتيره باز مي‌گرديم و در آنجا چند مورد اقتران تازه و غير منتظر باز مي‌يابيم . پيروزي يوديشتيره ، همانطور كه طبيعتا” انتظار مي‌رفت ، با مرگ رقيبش دويريودنه قطعي مي‌شود ، چنانكه پيروزي كيخسرو نيز با مرگ دشمنش افراسياب ، قطعيت مي‌يابد . اما دويريودنه چگونه مي‌ميرد ؟ فرماندة كوران پس از آنكه همة لشكريانش در نبردي هجده روزه نابود شدند ، در قعر درياچه‌اي كه در كرانة آن پيكار طولاني روي داده ، پناه مي‌برد و در آن ژرفا از راه سحر و جادو در آب گنبدي مي‌سازد و در زير آن سكني مي‌گزيند . پاندوان بيهوده اورا در هامون مي‌جويند ، اما يكي از خدمتكارانشان كه گفتگوي دويريودنه را با سه تن بازمانده از لشگرش درته درياچه مي‌شنود ، يوديشتيره را از پناهگاه وي آگاه مي‌كند . يوديشتيره ، دويريودنه مهلتي مي‌طلبد تا استراحت كند و سپس رضا مي‌دهد كه سلطنت و قدرت را به وي بسپارد و خود در بيابان گوشه بگيرد و به فرجام پس از ترديدهاي بسيار ، دشنام هاي Bhima  او را برآن مي‌دارد كه از پناهگاه خويش بيرون آيد و جنگ تن به تن با گرز را با Bhima  بپذيرد . در اين نبرد دويريودنه نزديك بود پيروز شود كه Bhima  به اندرز كريشنا ناجوانمردانه ، برخلاف قوانين نبرد ، ضربتي به ساق پاي دويريودنه مي‌زند و در نتيجه گرچه پيروز مي‌شود ، اما به Jihmayudha  يعني همآورد ناجوانمرد نيز شهره و نام بردار مي‌شود . اين بود داستان دويريودنه . حال به افراسياب بپردازيم .

افراسياب پس از شكست (( در بالاي كوه به نزديك بردع )) در غاري نزديك درياچة چئچست يا درياچة وان در آذربايجان ، پناه برد . (( اتفاقا” در همان كوه عابدي موسوم به هوم منزوي گشته ، خداي را پرستش مي‌كرد . هوم از اثر نالة افراسياب برخاسته بنزديك غار كه آنرا هنگ افراسياب گويند آمد ، گوش فرا داد ، ناله و فغان مردي شنيد كه از بخت خويش گله‌مند و از كرده‌اش پشيمان است ، هوم دانست كه آن افراسياب است ، بدرون غار در آمد ( وقتي افراسياب درخواب بود ) بازوان او محكم بست و از غار بيرونش كشيد . در راه افراسياب چندان ناله و زاري نمود كه هوم را دل بسوخت و بند بازوانش را سست نمود ، آنگاه افراسياب فرصت يافته خود را در ميان آب انداخته  پنهان شد . در اين هنگام گودرز و گيو از آنجا ميگذشتند ، هوم را در كنار دريا متحير ايستاده ديدند ، سبب پرسيدند ، هوم واقعه باز گفت . گودرز فورا” به آتشكدة آذرگشسب تاخت ، در آن موقع كيكاوس با نبيره‌اش در آنجا مشغول عبادت بودند ، پس از شنيدن واقعه به سوي درياچه جنجست (چئچست ) شتافتند ، هوم تدبير در اين ديد كه كيكاوس فرمان داده گرسيوز برادر افراسياب را كه ( بدست كيخسرو ) اسير شده بود ، در بند بسته و پالهنگ به گردن انداخته ، به لب دريا آوردند تا از آن زجر خروش برآورد ، و خون افراسياب از مهر برادري به جوش آمده از دريا بيرون آيد . تدبير هوم مقبول افتاد ، چنين كردند ، افراسياب از دريا بدرآمده گرفتار شده ، از او و برادرش گرسيوز ، انتقام خون سياوش كشيدند )) .

اين داستان در اصل ، اما با اختلافاتي چند در جزئيات ، با داستان هندي همانندي انكار ناپذيري دارد . دويريودنه چون افراسياب پس از شكست در درياچه اي پناه مي برد و به مانند افراسياب به نيرنگ و تدبير از آنجا بيرون آورده شده ، كشته مي شود . در اين مورد نيز قدمت روايت ايراني تا به دورة اوستا مي رسد . در درواسپ يشت در فقرات 17 و 18 دربارة ايزد ( فرشته ) هوم ( كه در مزديسنا به فدية هوم گماشته شده است ) و هوم پارسا و خلوت نشين صورت انساني اوست ، چنين آمده است : (( هوم درمان بخش و سرور نيك با چشمان طلائي در بلتدترين قلة كوه هرا از براي فرشته درواسپ فديه آورده چنين در خواست نمود : مرا موفق ساز كه افراسياب مجرم توراني را به زنجير كشم و به زنجير بسته بكشم و بسته برانم و در بند نزد كيخسرو برم تا او را روبروي درياچة عميق وو سيع چئچست بكشد ، كيخسرو آن پسر انتقام كشنده از سياوش كه به خيانت كشته شد و از براي انتقام اغريرث دلير ، درواسپ ، هوم را كامروا ساخت )) .

مشابهت هائي ازين دست حدس اقتباس مستقيم را پيش مي آورد و در اين مورد چنانكه ديديم هند از ايران اقتباس كرده است . اما آيا اين اقتباس از راه سنت شفاهي صورت گرفته يا از طريق سنت مكتوب ادبي ؟ و نيز در كدام دوره و از چه مسير تحقق پذيرفته است ؟ اين پرسشي است كه في نفسه ، به خاطر ماهيت آن ، و نيز به علت فقر تاريخ ادبي در حال خاضر امكان ندارد كه پاسخي قطعي و نهايي بيابد . تنها مي توان چند مسألة ثانوي را كه اين پرسش پيش مي كشد و به ميان مي آورد ، مطرح ساخت . نخستين مسأله دانستن حدود تاريخ ها يعني دانستن اين نكته است كه در چه حدودي ( از كي تا كي ) چنين اقتباسي ممكن است صورت گرفته باشد ؟به بياني ديگر از طرفي بايد دانست در چه دوره اي افسانة كيكاوس به گونه اي كه اينك در دست ماست ، در ايران وجود داشته است و از سوي ديگر در چه دوره اي مهابهارات پايان پذيرفته است ؟ اقتباس داستان ايراني توسط هندوان و هندي شدن آن بايد ميان اين دوره  انجام گرفته باشد .

به نخستين پرسشي بي بيم اشتباه زياد پاسخ مي توان داد كه حماسة ايران در خطوط كلي و جزئيات مشخصه اش در عصر اسكندر مضبوط بوده است و دليلي وجود ندارد كه افسانة مورد نظر را از اين قاعده مستثني بدانيم . اما پرسش دوم : در چه تاريخي مهابهارات شكلي نهايي كه امروزه بر آن مي شناسيم يافته ، پرسشي بسيار كلي و گنگ است ، زيرا اقتضاي طبيعت اين مجموعه چنان بوده است كه علي الدوام بر آن افزوده اند . آقاي Barth  كه درين باب با او مشورت كرده ام ، معتقد است كه افسانة پاندوان به ظن قوي در نخستين قرون مسيحي به صورتي كه امروزه مي شناسيم در آمده و ضبط شده است . در عصر زائربودايي Hiouen – Thsang   يعني در قرن هفتم ، مهابهارات را در معابد هندو مي خوانده اند ، و Somacarman  شاه كامبوج در نخستين سالهاي همان قرن ، در سر حدات دو ر دست لائوس فرمان داده بود كه روزانه مهابهارات بخوانند . در همين دوره تقسيم كتاب به فصول مختلف ( Parvan  ) وجود داشته و كتاب به چندين دفتر تقسيم مي شده است . سراسر ادبيات دورة كلاسيك قديم يعني ادبيات قرن ششم دال بروجود افسانه به صورتي كامل و رواج و شهرت آن در ميان مردم است ؛ و بنابراين نمي توان و نبايد ( آغاز ) برقراري مناسبات ( ادبي و فرهنگي ) ميان هند و ايران را از اواخر دورة ساساني كه روابط ميان ايران و هند گسترش يافت و به روزگار خسرو انوشيروان (531 578 ) كتاب كليه و دمنه از هند به ايران آورده شد و در عصر خسرو پرويز ( 590 627 ) صحنه ها و مناظري از دربار شاه ايران را به صورت نقوش برجسته در غارهاي Ajanta  حك كردند ، دانست . در واقع از قديم ترين ايام ميان اين دو سرزمين روابط هميشه برقرار بوده است و ايران و هند از دورة هخامنشيان با يكديگر ارتياط مستمر داشته اند . ساحل شرقي سند كه ما بر حسب عرف و عادت ايراني مي دانيم . . . در سراسر دوران باستان و قرون وسطاي شرقي منطقه اي هندي به شمار مي رفت و تا غلبة اسلام ، تحت سلطه و نفوذ تمدن هندو بود .

اين منطقه به مدت پانزده قرن ، هندي ماوراء هند ( Inde trans – indique  ) به حساب مي آمد كه كم و بيش زير نفوذ و سيطرة ايران بود و در پهنة آن ، دو تمدن ناگزير مي بايست و يا توانستند با يكديگر تلافي كنند . اين منظقه در روزگار اشكانيان به هند سفيد شهرت داشت .

خاصه پس از استيلاي اسكندر ، در منطقة همسايه و هم مرز با دو تمدن ، طي قرنها برخورد و آميزش آندو با يكديگر صورت پذيرفت . سه امپراطوري كه تا اندازه‌اي متعاقب هم بنيان يافته و جزئا” همزمان بودند ، ايران شرقي و هند غربي را تصرف و يا ميان خود قسمت كردند . اين سه امپراطوري عبارتند از : امپراطوري هند و يوناني ، امپراطوري هند و پارتي و امپراطوري هند و سكايي ( Scythe  ) ، يا به گفتة هندوان Yavana ها ، Pahlava  و Caka ها . يك رشته وقايع و امور متفقا” دال براين معني است كه آخرين سلسله يعني سلسلة Caka ها يا هندوسكاييان غلبة ايراني گري را در هند موجب شدند و يا تقويت و تشديد كردند .

نخستين امپراطوري يعني امپراطوري هند و يوناني ادامه و دنبالة امپراطوري باختر و يوناني ( Bactrien  ) است كه در حدود سال 250 پيش از ميلاد ديودوتوس ( Diodotos  ) ساتراپ ايالت بلخ ( Bactriane  ) كه ضد آنتيوخرس تئوس سلوكوس سوم عصيان كرد ، بنيان نهاد . در حدود سال 125 قبايلي كه اصل تركي و يا تتاري داشتند و چينيان آنانرا Youetchi  ، هندوها Caka  و يونانيان سكايي مي‌ناميدند ، امپراطوري باختر و يوناني را برانداختند ، اما در اين موقع يونانيان تا جنوب Paropanise  يا هندوكش را در تصرف داشتند و امپراطوري معروف به هند و يوناني كه به زودي از سند نيز گذشت و زماني تا حد گنگ و Patna  امتداد داشت ، يعني مرزش دورتر از آن بود كه اسكندر رفته بود ، از اينجا پديد آمد . در حدود سال 25 پيش از ميلاد اين امپراطوري كه به علت جنگ‌هاي داخلي تجزيه و دچار تشتت شده بود ، توسط Youe – tchi  سرنگون شد و يكي از پنج قبيلة Youe – tchi  به نام كوشاني‌ها ( به چيني Kouei – chang ، به يوناني Kopano  و به ارمني Kouchan  ) زمام قدرت را به دست گرفتند ، قبايل را متحد ساختند و امپراطوري هند و سكايي را پي افكندند كه در اوج شكوه و عظمت از كابل تا Mathura  امتداد داشت و كشمير و پنجاب را دربر مي‌گرفت .

امپراطوري باختر و يوناني به گواهي تنها مداركي كه  از آن باقي مانده يعني سكه‌ها ، گرچه از ايالات ايراني تشكيل مي‌يافته ، اما همچنان تحت تأثير روحيظة هلني خالص بوده است و زبان و تصاوير يوناني بر مدال هاي آن نقش بسته و حك شده است . وقتي يونانيان پا به سرزمين هند نهادند ، آميختگي دو تمدن آغاز شد ، اما اين تركيب و اختلاطي از دو عنصر يوناني و هندي است و عنصر ايراني هنوز در آن وجود ندارد . در واقع امپراطوري يوناني و هندي كه تأثيري عظيم بر هنر و علوم و ادب هند نهاد ، نيمه هلني و نيمه بودايي است ، و مدال هاي آن به زبان هاي يوناني و پالي ( Pali ) است . بزرگترين شاه اين امپراطوري به نام Menander  در ادبيات بودايي از شهرت مردي قديس برخوردار است و هيچ نشاني از اينكه يونانيان به جد در گسترش و اشاعة عامل ايراني كوشيده باشند ، وجود ندارد .

از روي ابنيه و آثار تاريخي چنين برمي‌آيد كه نفوذ ايران به روزگار پارتي‌ها نيز با وجود گرايش و التفات آنان به ايران پيشرفتي نداشته است . متأسفانه رسيدن به نتايج دقيق و مشخص دربارة سرگذشت ، تاريخ و گسترش امپراطوري پارتي در هند مشكل است و با توجه به اين امر اينست تاريخ مجمل اين امپراطوري البته به صورتي تخميني ، بدانگونه كه به نظر من ، از اطلاعات كلاسيك ، مدال ها ، كتيبه‌ها و روايات هندي برمي‌آيد .

مهرداد كبير كه بنيان گذار واقعي قدرت و عظمت دولت پارتي است ( 138 171 ) امپراطوري اشكاني را تا سند بسط داد و قلمرو سابق Porus  يعني سرزمين ميان سند و Hydaspe  را بر مستملكات خود افزود . مورخان ارمني از تيره‌اي اشكاني كه بر (( هنديان همساية ايران )) حكم مي‌رانده‌اند ، سخن گفته‌اند كه محتملا” بر اثر فتوحات مهرداد به سلطنت رسيدند . بي گمان مسكو كات شاهاني كه نام هاي اشكاني دارند يعني : Pacores , Arsaces , Vonones , Orthagnes , Gundapheres  و برادرش Abdagases  متعلق به همين سلسله است . در دوران سلطنت Gundapheres  حكومت پارتي به اوج اعتلا و شكوه مي‌رسد و Gundapheres  چنان خاطرة زنده‌اي به يادگار مي‌نهد كه در افسانه‌هاي مسيحي وقتي توماس قديس به قصد مسيحي كردن شاه هندوها و پارت ها عزيمت مي‌كند ، از او به عنوان شاه سخن به ميان مي‌آيد .

نخستين قرن مسيحي شاهد انحطاط و سقوط اين سلسله است . Gundapheres  نيم قرن پس از ميلاد مسيح در پيشاور سلطنت مي‌كرد ، اما Caka ها در حدود سال 25 رهسپار هند شدند و نويسندة روايت سفر در درياي اريتره در حدود سال 70 مسيحي خبر مي‌دهد كه پارتي‌ها به سوي جنوب در قسمت سفلاي سند عقب نشسته و دچار نفاق و تفرقه و جنگهاي داخلي شده‌اند و مدعيان تاج و تخت به پيكار برخاسته‌اند .

چنين مي‌نمايد كه اين امپراطوري پارتي كه دو قرن به درازا كشيد بيش از يونانيان براي گسترش و اشاعة ايراني گري نكوشيده باشد ، چون ادامه دهندة سنت يوناني است و دوستدار يونان ( Philhellene  ) است و به همين علت نيز مسكو كاتي شبيه سكه هاي يوناني ضرب مي‌كند و مانند يونانيان تحت تأثير و نفوذ فرهنگ هند  قرار مي‌گيرد بي‌آنكه واكشي ايراني از خود نشان دهد . حتي عنوان ساتراپ .. Chatrapa  در روايات پالي ، كه بر سكه‌هاي Zeionises  پارتي (؟) حك شده و عنوان رسمي يكي از سلسله‌هاي محلي پس از تجزية امپراطوري هندو پارتي مي‌شود ، نمي‌تواند دال بر نفوذ ايران باشد ، زيرا اين عنوان خيلي پيش از روي كار آمدن هند و پارتيان جزء واژگان و فرهنگ ايراني شده بود .

سرانجام در حدود سال 25 هندو سكاييان يا Caka  ها فرا مي رسند و ازين پس نقش برمي‌گردد . پنج تن ازين شاهزاگان را از روي مدال هايشان مي‌شناسيم كه به ترتيب تاريخ عبارتند از : Kujula Kasa , Hima Kapisha , Kanishka , Huvishka , Vasudeva  . سكه هاي دو شاه نخست هنوز ارباب انواع هند و يوناني ، يعني هراكلس يونانيان و ياشيواي هندوان نقش بسته است ، اما روي سكه‌هاي كانيشكا خدايان ايراني نقش شده‌اند .

كانيشكا درخشان ترين و نيرومند ترين شاهان هند و سكايي است و امپراطوريش از كابل تا Mathura  امتداد داشته و خاطره‌اي زوال پذير و عميق در ذهن بوداييان كه اورا آشوكاي ( Acoka ) دوم دانسته اند به جا گذاشته و همچنين يادش با همان قوت منتهي با اندكي گنگي و ابهام نزد هندوان باقي مانده ، زيرا دوران بلند آوازة سلطنت Caka  برخلاف آنچه هندوان به سائقة غرور ملي خود خواسته و پنداشته اند ، عصر نابودي و اضمحلال Caka  هاي اشغالگر نيست ، بلكه دورة شاهي شاه بزرگ Caka  يعني كانشيكاست . اگر كانشيكا را فقط از طريق مسكو كاتش مي‌شناختيم ، او را نه شاهي بودايي بلكه مزدايي ( مغ ) مي‌پنداشتم . راست است كه روي مسكو كاتش نام بودا ضرب شده است ، اما مدال هاي بودايي در بين هزاران سكه كه از او در دست است ، بسيار نادرند ؛ خواه به اين علت كه تصادفا” فقط مسكوكات بودايي به جاي مانده ، خواه به اين سبب كه به موجب سنن و روايات بودايي دير هنگام به مذهب بودا گرويده و خواه از اينرو كه بعدها برهمنان متعبد مسكوكات دوران كفر وزندقه را ذوب كرده اند .

به هر حال بيشترين خدايان او ايزدان مزدايي ( مغان ) اند بدينقرار : ميترا  ايزدمهر ( خورشيد ) نزد ايرانيان در آن روزگار ، ماونگه =  ماه نرينة ايرانيان ، آتر ( آذر ) ايزد آتش ، ورثرغن ( بهرام ) ، ايزد پيروزي ؛ خورنه ايزد فروشكوه شاهي ، وات ( باد ) فرشتة پيروزي ، اپم نپات ( نبيرة آب ) كه براسباني تيزتك ( ائو روت اسپ ) سوار است . جانشين كانشيكا ، نامش Huvishka  ، كه التقاتي تر بود ( و بعضي خدايان يونانيان ، مصريان و هندوان راه پذيره آمد و پرستيدن گرفت ) ، از ايرانيان تير تيشتر اوستا ، ايزد ستارگان و شهريور زرتشتيان را نيايش مي‌كرد . روشن است كه در اينجا با انقلابي مذهبي و يل لااقل رسم ايراني گري و ايران پسندي به صورتي كاملا” نمايان سروكار داريم و باز ترديدي نيست كه سرور و پشتدار افسانه‌اي مذهب بودا شاهزاده‌اي با سليقه‌هاي گوناگون بوده كه از هر باغ گلي مي‌چيده و همچون مغولان قرن سيزدهم به شناخت خدايان مختلف شوق و رغبت داشته و پيش از گرويدن به بودا يا همزمان با آن ، ايزدان ايراني را پذيرفته بوده و يا پس از آن نيز همچنان مي‌پرستيده است . به جرأت نمي‌توانم گفت كه شاه Caka  كيش زرتشت را در سرزمين خود رواج داد، چون نقش اورمزد هنوز بر مسكوكات او ديده نشده است ، بلكه خدايان شناخته شده تا كنون ، خدايان عناصر در كيش زرتشت‌اند يعني ايزدان قابل روئيتي كه مي‌توان پرستش و نيايش كرد چون خورشيد ، ماه و آتش به اشكال مختلف و يا ايزدان جنگ سكايي مي‌تواند در ذهن خود و يا در عالم خيال به خوبي مجسم كند : ورثرغن ، وانئنتي ( Vanainti  ) ، خشثروئيريه . مزديسناي نظري بدانگونه كه در اوستا آمده بي‌گمان در آن زمان وجود داشته ، اما سكاها كه اهل التقاط و انتخاب بودند ، چنداد به اورمزد غير قابل تجسم و اخلاقي و روحاني‌ترين امشاسپندان توجه نداشتند.

در همان دوره و به همت كانيشكا عناوين ايراني بر مدال‌ها حك مي‌شوند از قبيل واژة ايراني شاه، و واژة ديگري كه برترين عناوين است و مدتها كوشش مترجمان براي كشف معناي آن به جايي نرسيد و سرانجام آقاي Stein  تشخيص داد كه همان واژة قديمي شاهنشاه ، عنوان كهن هخامنشي Khshayathiyanam Khshayathiya  است . بدينگونه همة سنن ايراني چه مذهبي و چه سياسي در دربار شاهان سكايي راه يافته بوده است .

بي گمان اين تحول ايراني گونة مذهب مستلزم فعاليت مؤبدان زمانه در دربار شاهان سكايي است كه يا شاه وحشي آنانرا از روي كنجكاوي به دربار فرا خوانده بود و يا به نيت تبليغ مذهبي به دربار وي اعزام شده بودند .

متني گرانبها كه آقاي وبر ( Weber ) با شروح و تعليقات عالمانه به چاپ رسانيده و Magavyakti  نام دارد ، از ورود گروهي موبد Maga  نام به هند كه Avianga  دارند ، پنج بار در روز خدا را نماز مي‌برند ، Varcma  به رسم Darbha  به كار مي‌برند ، و در خاموشي نان مي‌خورند ، ياد مي‌كند كه ترجمة آن به زبان پارسي چنين است : (( مغاني كه آئيويانگهن ( هميان كمربند ، كشتي ) دارند ، پنج گاه خدا را تيايش مي‌كنند ( پنج جشن بزرگ مذهبي برپا مي‌دارند ) ، در آئين فديه و قرباني ، برسم نياز مي‌كنند و باژ ( باج ) نگاه مي‌دارند )) . اين Maga  ها از Cakadvipa  مي‌آيند و يك تن از پسران كريشتا، نامش Camba ، آنانرا براي خدمتكاري و نگاهباني معبد خورشيد در كرانة Chandrabhaga  فرا خوانده است ؛ به بياني ديگر (( آنان از سرزمين هند و سكاها مي‌آيند و كاهنان يا موبدان ( مهر ) خورشيدند )) ، يا به موجب متن سنسكريت (( پسران هاوني و از نژاد مهر ( Mihira  ) )) هستند ، يعني پسران فرشته يا ايزد سپيده دم ( بامداد ) و از نژاد ميترا ( ميژ ) يا خورشيدند . اين متن از تاريخ ورود آنان هيچ نمي‌گويد . اما اين تاريخ مقدم بر عصر Varaha – Mihira  متوفي در 587 است كه ضمن برشمردن كاهنان ايزدان مختلف ، از مغان چون موبدان خورشيد نام مي‌برد . اين موبدان مزدايي خورشيد كه تا آنجا كه مي‌دانيم مهر پرست بوده اند . در واقع اين Maga ها به همان نسبت كه سكاها زرتشتي‌اند ، موبد مي‌توانند بود ، يعني يا واقعا” كاهنان آئين مهر به شكل ابتدايي آن بوده اند كه در همان زمان در غرب گسترش و اشاعه مي‌يافت و در اواخر عصر هخامنشيان به اوج اعتلا رسيد ؛ و يا آنكه به ظن قوي از كيس زرتشت همان مقدار كه قابل فهم براي يك سكا و مورد پسند و خوش‌آيند وي بوده نگاه داشته‌اند . اين معبد كه Camba  در كرانة Chandrabhaga  ( Chenab =  ) بنا كرد ، بي‌ترئيد همان پرستشگاه معروف خورشيد است كه Hiouen – Thsang  در اوايل قرن هفتم در مولتان ديده است و اين پرستشگاه در كنار Chenab  قرار داشته و در آن روزگار Meoulo – san – phou – lou  يعني Mulacambapura  يا  Cambapura  يعني (( شهر Camba  )) ناميده مي‌شده و در روزگار بيروني كاهنان اين پرستشگاه هنوز به (( Maga  يعني مغ )) معروف بوده‌اند . اين آئين مهرپرستي در كرانه‌هاي سند چنان پي‌گير شد كه عاقبت رودخانه را به نام Mihrva  ناميدند كه يكي از نام‌هاي اين پرستشگاه مركزي مولتان يعني Mitrapadam  ، و به معناي (( جايگاه ميترا )) است . محتملا” آئين مهر پرستي مادام كه دودمان هندو سكايي سلطنت مي‌كرد در آن سرزمين رونق و رواج داشته است . اما يك تن از آخرين شاهان هندو سكايي به نام Mihirakula  ، شاه Cakala  در پنجاب ، از شاه Magadha  ، نامش Baladitya  ، شكست خورد و از قلمرو سلطنتش رانده شد و در كشمير پناه جست و آنرا به تصرف درآورد و در آن سرزمين معبدي و شهري به پاس ميترا ( مهر ) بنا نهاد ( معبد Mihirecvara  ، شهر Mihirapura  ) . Mihirakula  در نخستين سال‌هاي قرن ششم سلطنت مي‌كرد و نيم قرن پيش از Varahamihira  درگذشت .

اين كاهنان ايراني كه آئين مهرپرستي و ايزدان خويشاوند با خدايان هندي را به هند مي‌بردند ، بي‌گمان افسانه‌هاي زاد و بوم خويش را نيز به ارمغان مي‌بردند . افسانه را آسان تر از كيش و آئين به وام مي‌توان گرفت و قهرمانان تيزتر از خدايان سفر مي‌كنند . محال است كه ميترا و تيشتر و ورثرغنه ( بهرام ) و خشتروئيريه ( شهريور امشاسپند ) از ايران به هند رفته باشند ، اما كيخسرو و افراسياب به آن سرزمين راه نبرده باشند . يك تن از مؤلفان يا راويان مهابهارات با شنيدن داستان كناره گيري كيخسرو و افراسياب از جهان بي گمان به خود گفته است كه اين داستاني زيبا و پندآموز است و بايد از آن بهره گرفت و ازينرو داستان پناه جستن افراسياب در درياچه ، درياد او و يا كسي ديگر مانده و بعدها به مناسبت داستان ديريودنه بيدار و زنده شده است .

بنابراين اين رخنه و نفوذ بايد در فاصله ميان استيلاي سكايي ها و قرن ششم يا هفتم مسيحي ، اما قطعا” بيشتر در حدود تاريخ نخستين صورت پذيرفته باشد ، زيرا هرقدر كه منظومه به سرعت شكل گرفته باشد ، باز مدت زماني ( نسبتا” طولاني ) لازم بوده است تا به صورت اثري كامل و تمام درآيد ، و در معابد لائوس نيز راه يابد . پس بايد تاريخ تشكيل و تدوين افسانه هندي مورد مطالعة مارا در حدود قرن دوم و محل اين پرداخت رانيز منطقة پنجاب دانست . آيا مي‌توان خطر كرد و از اين پيشتر رفت و با توجه به آنكه به سبب فقدان اطلاعات نمي‌توان پاندوان را به هيچيك از دودمان هاي شاهي تاريخي هند منسوب كرد . چنين پنداشت كه شايد پنجاب سرزمين پاندوان بوده است و پنج برادر كه يك هسر داشتند ، اهل كشور Pandovi  ها بوده‌اند كه در كرانه‌هاي Hydaspe  درست در قلب امپراطوري سكاييان مي‌زيسته‌اند ؟!

4

داستان رفتن كيخسرو به آسمان در شرق و غرب مورد اقبال قرار گرفت و ثمرها داد و ساميان و آريائيان به اقتفاي آن داستان‌ها پرداختند . در قرن دوازدهم در كتابي يهود كه جنگي است از همة افسانه‌هاي مربوط به آفرينش و ( Safer Hayyashar = Livre du Juste  ) (( سفر عدل )) نام دارد ، چنين سرنوشتي به اخنوخ و فرستادن مهدي موعود يهود به آسمان در گردونه‌اي آتشين ، مناسب خواهد بود ؛ اما باوجود منطبق ساختن قصه با دين يهود ، چنان با امانت از قصة اصلي ايراني تقليد كرده كه جاي شكي درمورد اصل و تقليد از آن باقي نگذاشته است .

اخنوخ پس از دويست و چهل و سه سال سلطنت و رهبري قوم به سوي خدا ، به علت مرگ آدم تصميم گرفت گوشه گيرد و تنها به خاطر خدا زندگاني كند ؛ و براي آنكه مردم را براي دست شستن و بي‌نياز شدن از پيامبر يهود آماده كند ، از هرچهار روز ، سه روز به عبادت مشغول مي‌شود و چهارمين روز به كار رعيت مي‌پردازد . رفته رفته فقط يكبار در هفته و سپس يك روز در ماه و سرانجام يك روز در سالظاهر مي‌شود . روزهاي ظاهر شدن بر مردم ، همة قوم و شاهان ترسان و لرزان به حضورش مي‌شتافتند ، زيرا خداوند نوري از چهره‌اش مي‌تابانيد كه همه را به لرزه در‌مي‌افكند . روزي فرشته‌اي آسماني بروي ظاهر شد و به او گفت كه براي سلطنت بر فرزندان خداوند در آسمان ، همچنان كه بر فرزندان آدم در زمين حكم مي‌راند ، فراخوانده شده است . اخنوخ عزيمت خود را در آينده‌اي نزديك به همة مردمان اعلام كرد و آخرين دستورات را به ايشان داد و همچنان كه گرم سخن گفتن بود ، اسبي بزرگ از آسمان به سوي فرودآمدن گرفت . اخنوخ گفت (( براي من مي‌آيد )) و اسب به زمين فرود آمد و روياروي اخنوخ ايستاد . اخنوخ روي به مردمان كرد و بانگ برآورد : (( كيانند مردمي كه خواستار شناخت راه‌هاي حق‌اند ؟ آنان امروز نزد اخنوخ آيند ، پيش از آنكه وي به آسمان برده شود )) . مردمان به سويش شتافتند و اخنوخ آنانرا از تعليمات مذهب يهوه آگاه و بهره‌مند ساخت ، همگان را به صلح و آشتي خواند و بر اسب سوار شد . مردمان كه شمارشان هشتصد هزار تن بود يك روز تمام او را دنبال كردند . روز بعد اخنوخ به آنان گفت : (( به خيمه‌هايتان باز گرديد ، و پيشتر نياييد چون بيم آن هست كه بميريد )) . پاره‌اي بازگشتند و بقيه شش روز ديگر به رغم منع و نهي اخنوخ در پي‌اش رفتند . روز ششم اخنوخ به آنان گفت : (( فردا به آسمان خواهم رفت ، به خانه‌هايتان بازگرديد ، هركه بماند خواهد مرد ، و باز چند تن ماندند و گفتند ما تا آخر كار دنبال تو خواهيم بود ، قسم به خدايي كه حي و حاضر است ، تنها مرگ ما را از تو جدا خواهد كرد )) . روز هفتم اخنوخ در گردونه‌اي آتشين كه اسباني آتشين آن را مي‌كشيدند در طوفان به آسمان صعود كرد . روز هشتم شيوخ قوم كساني را به جستجوي مردمي كه همراه اخنوخ رفته بودند فرستادند و آنان ديدند زمين پوشيده از برف است وزير يخ اجساد همراهان را يافتند ، سپس به جستجوي اخنوخ پرداختند ، اما او را نيافتند چون اخنوخ به آسمان رفته بود .

در رساله‌اي كه پيش از اين در مجلة شما به چاپ رسانيده‌ام كوشيده‌ام نشان دهم چگونه افسانه‌اي ديگر از همين كتاب داوري يعني قصة نمرود كه آسمان را به تيرهاي خود مي‌دوزد و از آن خود مي‌چكاند ، از افسانه‌اي مشابه يعني قصة شاه كيكاوس اقتباس شده و خود قصه از چين به ايران رسيده است ؛ و امروز مي‌بينيم كه افسانة برخاسته از ايران ، از سويي در مذهب يهود و از سوي ديگر در كيش برهمن ريشه دوانيده و شاخ و برگ گسترانيده است . البته سهم عظيم ايران در پيدايش اساطير سامي متأخر از ديرباز شناخته بوده است ، اما تأثيري كه مي‌توانسته در افسانة قديم هندي داشته باشد ، نامطمئن‌تر و مجهول‌تر است و اگر صحت فرضية ما به ثبوت رسيده  تأييد شود ، اهميت بيشتري خواهد داشت ، چون معلوم خواهد شد كه ايران عناصري به هند داده كه اساسا” هندي مي‌نمودند و تاكنون سيماي ممتاز و مشخص هند را رقم زده و خصايص بارز آنرا فراهم مي‌آورده‌اند . از اينرو مي‌خواهم كه هند شناسان مسأله‌اي را كه عنوان كرده‌ام از سر گيرند و مورد امعان نظر و مطالعه قرا دهند تا با صلاحيتي كه دارند آنرا طرح و حل كنند و البته نخستين كار در اين راه بازخواني مهابهارات در پرتوشاهنامه با ذهن و روحيه اي معطوف به شمال غربي خواهد بود .

ترجمة جلال ستاري

” پاورقي ها ”

1 مستخرج از مجلة آسيايي ( Journal asiatique ) M . J . Darmesteter  شمارة 15 ، سال 1887 اين خطابه را در روز جمعه ژوئن 1887  در مجمع عمومي انجمن آسيائي ايراد كرده است . مترجم چندين كلمه خارجي و يكي دو جمله از متن و غالب حواشي خطابه را ترجمه نكرده است ( مترجم )

2 چاپ Vullers  ، ص 1405 1444 .

3 چاپ Vullers  ، ص 1437 .

4 (( بكند مانند كيخسرو از بيماري بركنار و بيمرگ شوي )) ، ويسپرد ، گزارش ابراهيم پورداود ، تهران ، 1343 ، ص 82 ( مترجم ) .

5 يشت ها ، گزارش پورداود ، جلد دوم ، ص 260 ( مترجم ) .

6 يشت ها ، جلد اول ، ص 210 ( مترجم )

7 يشت ها ، جلد اول ، ص 212 ( مترجم ) .

8 آقاي Fergusson  معتقد است كه تصوير خسرو پرويز را در غار تشخيص مي‌توان داد :

( Journal of the Asiatic Society , 1879 , 155 )

به هر حال شاهي كه تصوير كرده‌اند شاهي ساساني است . طبري از سفراي Pulikeca  شاه بزرگ Dekhan  به دربار خسرو پرويز و نامة Pulikeca  به شيرويه پسر پرويز ياد مي‌كند .

9 – Isidore de Charax , ed . Muller , 49 .

10 – Agathange , 2 voir Langlis , Histoire de l,Armenie , I , 109 .

11 ((كشتي بندي است كه بدور شاخه هاي برسم بسته ميشود . اين بند در اوستا نيز مانند بندي كه زرتشتيان بميان بندند آئيويانگهن ناميده شده است .)) يسنا ، جلد اول ص 126 ( مترجم )

12 كهنبار ، گاهنبار ، نام شش جشن بزرگ ديني سال است . فرهنگ پهلوي بهرام فره‌وشي ( مترجم ) .

13 باژ ، باج (( خاموشي باشد كه مغان در وقت بدن شستن و چيزي خوردن و پرستش و عبادتي كه معمول ايشان است بجا آوردند )) . برهان . فرهنگ پهلوي ، بهرام فره‌وشي ( مترجم ) . باژ =  سخن و گفتار و گوشن ، نماز و درود و ستايش . يسنا ، جلد اول ، ص 170 ( مترجم ) .

14 هاوني ، ساونگهي ، ويسيه ايزدان پاسبان بامداد و چارپايان بزرگ سودمند و ديه ( ده ) هستند . ويسپرد ، گزارش ابراهيم پورداود ، ص 50 ( مترجم ) .

15 ظاهرا” Varahamihira  نيز چنانكه از نامش برمي‌آيد ، چون Mihirakula  از خانداني مهرپرست بوده است . اين نام ظاهرا” به معناي (( ميترا با گراز )) و يادآور كردة 18 از مهريشت است كه مهر را همراه ورهرام به صورت گراز ( وراز ) مي‌ستايد .