غروي، مهدي. “جوسياسي و اجتماعي ايران هنگام ظهورفردوسي وخلق شاهنامه“.دوره13، ش153و154 (تيرومرداد54): 34-44، تصوير.

 

خلاصه : مختصري درباره ايران قبل وبعدازاسلام، تنظيم شاهنامه ابومنصور (قرن چهارم هجري)، دولتهاي ايراني بعدازاسلام، دوره13، ش153و154 (تيرومرداد54): 86-96، تصوير.

جو سياسي و اجتماعي ايران هنگام ظهور فردوسي و خلق شاهنامه

دكتر مهدي غروي    عضو بنياد شاهنامه

(( بوالقسم فردوسي شاهنامه به شعر كرد و بر نام سلطان محمود كرد و چندين روز همي برخواند ، محمود گفت همه شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم ، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست . بوالقسم گفت زندگاني خداوند دراز باد ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد اما اين دانم كه خداي تعالي خويشتن را هيچ بنده چون رستم ديگر نيافريد ، اين بگفت و زمين بوسه كرد و برفت ))

بر بدنه طالار بزرگ دانشگاه لكنهو ، در سرزمين هند ، كه در قرن نوزدهم توسط دولت هند انگليس ساخته شده است ، تصوير هجده نفر از مردان بزرگي را كه توانسته اند در رهبري و اداره جهان نقش مؤثري داشته باشند ترسيم شده است كه ازين عده فقط سه نفر آسيائي هستند : كاليدوس سخنسراي بزرگ هند ، ابوعلي سينا و فردوسي شاعر نامدار ما .

درست نمي دانيم كه در كدام قرن و چه دوره اي نياكان ما در سرزمين ايران ساكن شده‌اند ، امروز اين نظر كه پيش از ورود آريائيان ايران و هند و نواحي ديگر آسياي غربي و ميانه خالي از تمدن بوده است به كلي رد شده ، اما از آنجا كه روح آريائي در تار و پود وجود فرهنگي ما احساس مي‌شود ، تاريخ خود را برين پايه استوار مي‌سازيم ، بخصوص كه جانشينان كوروش مؤسس شاهنشاهي ايران نيز همه‌جا خود را آريائي خوانده‌اند و نام كشورمان ، ايران هم ازين كلمه اشتقاق يافته است . گواينكه در اساطير و حماسه‌هاي ملي ، ازين پديده اثر مهمي نمي‌توان يافت اما بازهم آنچه در سراسر اين روايات ملي وجود دارد ، ايران ، مسئله ايران و ايراني بودن است و خطراتي كه هميشه موجوديت ايرانرا تهديد مي‌كرده است و نياز به همبستگي ، بيداري و هشياري ، براي حفظ آن از دست اندازي و آزار ديگران ، كه شالوده و اساسنامه آن شاهنامه فردوسي است .

زمان جدائي ايرانيان و هنديان نيز مشخص نيست ، فقط مي‌دانيم كه ظهور زرتشت يكي از عوامل اين جدايي بود . پيش از زرتشت ايرانيان يك دين آريائي داشتند كه مزداپرستي هخامنشيان يادآور آن است و با هجوم يونانيان در عصر اسكندر و نفوذ پديده هلنيسم ، از قدرت آئين زرتشتي كه به ويژه در خاور ايران زمين اقتدار فراوان داشت كاسته شد . اشكانيان كه نخست با بي تفاوتي و سردي به مزداپرستي و هلنيسم و آئين زرتشتي مي‌نگريستند ، سرانجام دانستند كه تقويت آئين زرتشتي از لحاظ سياسي به نفعشان است ، به خصوص كه تجدد خواهي آئين هندو ، با گسترش دين بودائي در آسياي غربي ، خطر ورشكستگي ملي و اجتماعي درين بخش از امپراتوري را تشديد مي‌كرد . از سوي غرب نيز پديده جديد مسيحيت ، كه برادر نورسيدة كيش بودائي محسوب مي‌گرديد ، براي ايران خطر جذب در تمدن رومي را تسهيل مي‌كرد . ازين روي اشكانيان نيز به آئين زرتشتي كه از عوامل مهم حفظ وحدت ايران بود گرايشي نوين يافتند و جانشينان ايشان ، ساسانيان ، با اتخاذ سياست مستقل و مقتدري كه براساس تلفيق دين و دولت استوار بود ، سدي متين و محكم در سراسر شاهنشاهي به وجود آوردند تا از نفوذ تمدني همسايگان جلوگيري كنند . اعمال اين سياست كه برنظام شاهنشاهي و آئين زرتشتي متكي بود ، سبب شد كه اشراف و روحانيون اقتدار فوق العاده يابند و نظامات سياسي و اداري اين دولت را به سود خود و طبقه خود ، جرح و تعديل و تعبير و تفسير كنند و دولت مقتدر ساساني را به سراشيبي سقوط و زوال به كشانند . در ايران ، نظام شاهنشاهي بر پايه وحدت و تفاهم شاه و مردم استوار بوده است و تاريخ نشان مي‌دهد كه هرگاه اشراف و روحانيون متحد و مقتدر شده‌اند سقوط ملي نزديك مي‌شده است .

اسلام پديده جديدي كه مقدر بود ، نظامات كهن ايران و روم را دگرگون سازد و به اعتدال سوق دهد ، ساسانيان را برانداخت . پيش از ظهور اسلام نيز در داخله ايران نهضت هاي اجتماعي و مذهبي دامنه داري بر ضد اتحاد اشراف و روحانيان پديد آمد ، هيچيك ازين پديده ها پانگرفت و نتوانست نتيجه اي قاطع داشته باشد ، اما با برپائي نظام جديد اسلامي ، همين نيروهاي پنهان شده داخلي نيز بارديگر برپاي خاستند و فرصتي يافتند كه بر اتحاد اشراف و روحانيان ضربه هاي كاري وارد سازند .

از سوي ديگر ، مردم ايران كه تصور مي كردند ، با قبول اسلام در كشورشان مدينه اي فاضله برپاي خواهد شد ، چند دهه پس از فوت پيامبر دانستند كه چنين نيست و با روي كار آمدن عشيرة بني اميه كه نمايانگر فساد و عصبيت قومي در نظام اجتماعي اسلام بود ، اميدها مبدل به يأس شد و ايرانيان و اقوام غير عرب ديگر كه مسلمان شده بودند ، شاهد و ناظر رجز خوانيها و بر شماري افتخارات قومي شدند كه از هر لحاظ ازيشان برتر بودند ، اين سرآغاز تكوين نهضت هاي استقلال طلبي ايرانيان و اقوام مشابه در امپراتوري جهاني مسلمان و متعلق به عصري بود كه خليفه اسلام ، خود به ضعف دولت و عشيره اش معترف بود و مي گفت ايرانيان هزار سال جهان را اداره كردند ، بدون اينكه حتي يك لحظه به ما نياز داشته باشند و ما صد سال است كه به اداره مملكت سرگرميم بدون اينكه حتي يك لحظه ازيشان بي نياز باشيم .

به پايمردي ايرانيان و واقع بيني آن گروه از بزرگان اسلام كه مي دانستند حك.متي كه برتعصب قومي استوار باشد دوام نخواهد يافت ، فرزندان عباس عموي پيامبر با كمك مستقيم مردم خراسان به خلافت رسيدند و در گردونه فرهنگ و تمدن اسلامي يك عصر طلائي را پي افكندند ، درين دوره ترجمة آن رشته كتابها كه حاوي تاريخ و فرهنگ مردم ايران زمين بود آغاز شد و به انجام رسيد .

استاد مينوي مي نويسند كه در اوايل قرن هفتم ميلادي ، هنگام شاهنشاهي خسروپرويز ، افسانه هاي تاريخي و تاريخ افسانه اي ايران گردآوري شد و در عصر نوه وي يزد گرد شهريار كه از 633 تا 652 سلطنت داشت مدون گرديد و يك قرن بعد يعني از سال 120 تا 150 هجري ترجمه هاي متعدد از كتب مربوط به سيرت پادشاهان و اعمال پهلواني ايرانيان به عربي انتشار يافت ، عموم مترجمين اين آثار ايراني بودند و هدفشان حفظ آثار تاريخي قوم خودشان بود . بزرگترين و مشهورترين اين مترجمان ابن مقفع بود كه در 142 يا 143 هجري كشته شد ، وي ترجمه اي از خداينامه را كه سيرت پادشاهان قديم ايران بود ، ترجمه كرد ، ترجمه اي كه پس از وي به سير الملوك معروف شد . استاد اين مقدمه را كه به اختصار نقل كرديم اين چنين به پايان مي رسانند :

ترجمه اي كه او كرده بود مثل اصل پهلوي كتاب گم شده است ، كتابهاي ديگري در همين موضوع و مربوط به تاريخ و داستانهاي پهلواني ايران قبل از اسلام نيز ترجمه شده بود كه فهرستي از آنها در كتاب الفهرست و كتابهاي مسعودي و ابن قتيبه و غير داده شده است و تمام آنها هم از دست رفته است .

نمي دانيم دربارة اين گمشدگان عزيز خود چه بگوئيم ، آيا دشمنان ايران و مليت ايران در امحاء آن آثار دست نداشتند ؟ آيا اين گمشدن ها ساده و طبيعي بود و آيا كساني نبودند ، از خود ما كه براي خوشامد اميران دست نشانده خليفه ، به پراكنده ساختن و از ميان بردن و شستن اين آثار مبادرت كرده باشند ؟ مي دانيم كه در عصر امويان يك نفر ايراني حاضر شد كه ديوان را به عربي برگرداند و در مقابل تهديد و تطميع و تمناهاي هموطنانش كه وي را ازين كار برحذر مي داشتند ايستادگي كرد و براي خود لعنت ابدي خريد . ابوريحان مي نويسد كه در خوارزم هر كه به فارسي سخن مي گفت كشته مي شد و يحيي بن خالد برمكي به زرتشتي بودن متهم گرديد . در عصر خود فردوسي احمدبن حسن ميمندي كه به عربي شعر مي گفت  پس از تحويل گرفتن وزارت فرمان داد كه مكاتبات ديواني را به عربي برگردانند و حتي آل بويه كه دولتي كاملا” ايراني تشكيل داده بودند مشوق ادبيات عربي در ايران شدند و در همان عصر آن سردار ايراني كه به ايران و افتخارات گذشته اش توجه داشت به دست يكي از همين افراد تازه مسلمان شده كشته شد . دويست سال بعد از قتل ابن مقفع ، در سال 346 هجري ابومنصور عبدالرزاق طوسي فرمان داد كه كتابي محتوي سرگذشت شاهان و پهلوانان ايران در گذشته تهيه كنند و اين نخستين شاهنامه بود كه به نثر نوشته شد و چون آن چهار نفر موبد زرتشتي در نوشتن آن همكاري داشتند ، كتابي از كار در آمد كه با همه تواريخ آن عصر تفاوت داشت ، يعني فقط داستانهاي پهلواني و اساطيري و تاريخ شاهان ايران را دربر داشت ، در حاليكه در همين قرن و با چند سال فاصله ترجمه گونه اي همراه با اضافات و تعبيرات و اصلاحات خاص از تاريخ طبري به فارسي شد ، كه بهتر است بدان تاريخ بلعمي بگوئيم نه ترجمه طبري . اين كتاب كه نخستين تاريخ عمومي به زبان فارسشي است ، برخلاف شاهنامه ابومنصور و شاهنامه منظوم مسعودي مروزي حاوي داستانهاي اساطيري ملل ديگر از جمله بني اسرائيل نيز بود . هنگام خلق اين آثار كه راه گشاي ايرانيان به سوي گذشته پرافتخارشان بود ، فردوسي بيست ، سي سال داشت و در قريه دور افتاده باژطوس در خطه خراسان به آسودگي زندگي مي كرد و از بركت زمين بهره مند بود ، اما همانند هردهقان ديگر ايراني به سرزمين خود دلبستگي فراوان داشت .

براي تجسم جو سياسي و اجتماعي ايران به ويژه سرزمين خراسان هنگام ظهور فردوسي ، بايد كمي به عقب برگرديم و به بينيم كه عباسيان براي رهايي از تسلط معنوي ايرانيان چه كردند و براي حفظ موجوديت خود به چه سياستهاي آلوده اي توسل جستند .

پس از مأمون ، معتصم به خلافت رسيد و توانست كه قيامهاي نظامي را يكي پس از ديگري و با دست همين قيام كنندگان از ميان ببرد و براي حفظ دربار خود نيز از غلامان ترك كه از آسياي مركزي مي رسيدند كمك بگيرد .

از زملنيكه اين تركان در دستگاه خلافت قدرت يافتند ، تا زمانيكه الب تكين ، غلام ترك اميران ساماني در خراسان امارت يافت ، صدسال مي شود و اين صد سال قرن پيشرفتها و ترقيات فرهنگي و تمدن ايران زمين است .

ايرانيان با پي افكندن دولت هاي ملي كه همه از دولت عظيم ساساني تقليد و پيروي مي كردند عصر تجديد حيات علمي و ادبي ايران را شكوفان ساختند و با بازيابي افتخارات گذشته مليت ايراني را از نو زنده كردند .

تقريبا” همه پايه گذاران اين دولت ها نسب خود را به ساسانيان يا سرداران نامدار ايشان مي رساندند ، در حاليكه هريك ازين دولت ها به نحوي خاص اين سياست متكي بررنسانس ادبي و فرهنگي و اجتماعي را اجرا مي كرد : آل بويه به آئين شيعه كه اسلام ايراني بود اتكاء داشتند ، يغقوب عظمت ايران را برپايه آئين پهلواني و جوانمردي كه خمير مايه حماسه ملي ماست هدف خويش قرار داده بود و خدمت وي در احياء و ترويج زبان فارسي را يادآوري مي كنيم . يعقوب نخستين كس بود كه فرمان داد تاريخ اساطيري و پهلواني ايران را به فارسي ترجمه كنند و از روي آن نسخه هاي بسيار نويسانده در خراسان پراكنده ساخت زياريان به احياء مراسم سلطنت و آداب و رسوم ايراني علاقمند بودند و سامانيان با ارائه سياستي مدبرانه ، از دربار خليفه به ظاهر متابعت مي كردند و در دشمني با اعراب و تعصبات ديني اسلام تظاهري نداشتند اما تاريخ نامشان را بعنوان بزرگترين مشوق فرهنگ ايراني و ادب فارسي ثبت كرده است سامانيان را كه بواسطه دوري از مركز خلافت مي توانست جانشين بغداد پس از عصر انحطاط ( از حكومت معتصم به بعد ) باشد ، نخستين جلوه گاه سخن فارسي در تاريخ ايران ساختند و ديري نپائيد كه مرو و بخارا درخششي چون ري و اصفهان در عصر آل بويه يافتند و تجلي گاه تمدن اسلامي ايراني در شرق شدند .

پس از كشته شدن ابومسلم كه عامل اصلي روي كار آمدن عباسيان بود ، در عصر متقدم عباسيان ، فرهنگ ايراني به پايمردي وزيران ايراني خلفا و دانشمندان گوناگون جلوه اي ديگر يافت . و اين فرهنگ گرايي عباسيان در عصر مأمون به اوج رسيد و با خلافت معتصم منسوخ شد ، با روي كار آمدن آل بويه دستگاه خلافت بازيچه دست سرداران ديلمي شد و گفتيم كه نهضت هاي مهم ديگر نيز در سراسر ايران پديد آمد كه بايد پايه و مايه همه اين نهضت ها را در مكتب هاي فلسفي و علمي بغداد در عصر هارون و مأمون جستجو كرد ، زيرا هيچ نهضت مهيني و ملي بدون مقدمات فكري و اجتماعي آغاز نمي شود ، بغداد كه به اين اصل پي برده بود مصمم شد كه چنين كند از عصر متوكل به بعد ، بجاي مأمون خليفه كه با دانشمندان سراسر جهان از هر ديني مي نشست و بحث مي كرد ، اسلام بغداد رهبراني يافت كه آزادي دين و مذهب را بكلي منسوخ كردند سنت و تقليد بدون تفكر حاكم مطلق در تعقل جهان اسلام گرديد ، عباسيان كه خطر را به خوبي احساس كرده بودند و مي ديدند كه در ايران و مصر شيعيان و اسماعيليان صاحب نفوذ و قدرت شده اند ، نفوذ و قدرتي كه از سرچشمه معنوي آزادي فكر و عقيده سيراب مي شد ، مناسب ترين راه مبارزه با اين پديده را بهرمندي از قدرت نظامي تركان كه پس از هزار سال توانسته بودند به داخله ايران راه يابند دانستند . در اواخر قرن چهارم ، سياست هاي پيچيده و مرموز عباسيان به بار نشست و علاوه بر اينكه سرداران ترك كه غلامان سامانيان بودند در دستگاه خلافت بغداد صاحب نفوذ و قدرت شدند ، يكي ازيشان بنام البتكين ترقي كرد و به امارت رسيد . وي حكومت غزنويان را كه ثمره سياست بغداد در جلوگيري از آزادي تفكر و بيان بود پي افكند . سبكتكين جانشين وي كه همانند خودش غلامي از مردم آسياي مركزي بود و در كتابهاي فارسي به عدل و داد معروف شده ، راه را براي حكومت مردي كه درباره اش هنوز هم قضاوت قطعي نمي توان كرد صاف و هموار ساخت .

سلطان محمود در سال 388 به برادر بزرگش اسماعيل كه در غزنين به تخت نشسته بود ، پيروز شد و به پادشاهي رسيد و تا روز پنجشنبه 23 ربيع الاول سال 421 كه از جهان رفت جمعا” 33 سال سلطنت كرد ، بنابرين براي بررسي عصر شكوفان شدن حماسه سرايي در ايران و عرضه شاهكار جاودان فردوسي ، بايد به وضع سياسي و اجتماعي ايران در دهه هاي پيش از سلطنت محمود توجه داشته باشيم ، زيرا اگر تولد فردوسي را در سال 329 بدانيم وي هنگام آغاز پادشاهي محمود تقريبا” شصت ساله بوده است و چون وي شاهنامه را در حدود چهل سالگي خويش آغاز كرد ، سالهاي نخستين حكومت محمود را بايد سالهاي به پايان رسيدن شاهنامه دانست .

درباره محمود و سياست فرهنگي وي بسيار شنيده و خوانده ايم اما در مورد شاهنامه و فردوسي ياد آوري مي كنيم كه اين سياست فرهنگي تابع روشهاي اداري و سياسي و اقتصادي بغداد غزنين بود كه بر پاية آن هر گونه اثر ملي و ميهني منفور و مطرود شمرده مي شد .

گفتيم كه در نيمه هاي قرن سوم عباسيان سياست مذهبي نويني برپايه سركوبي نهضت هاي فكري اسلامي خلق كردند و يك قرن طول كشيد تا توانستند پايگاه مستحكمي در مشرق بيابند . سامانيان با اينكه تابع و دست نشانده خليفه محسوب مي شدند از نوعي استقلال فرهنگي و اجتماعي برخوردار بودند و در نتيجه اين سياست ملي بود كه پس از برقراري تفتيش عقايد در بغداد و سختگيريها ي شديد برضد فلاسفه و متفكرين ، در بخارا ، در قلب آسياي مركزي مكتبي علمي و فلسفي پديدار شد كه در نوع خود ، باري كه مركز فرهنگي شيعيان عصر آل بويه بود ، برابري مي كرد . گذشته از سامانيان ، خاندان مأمونيان خوارزم نيز كه با سامانيان همسايه بودند در راه ترويج علم و ادب و فرهنگ ايراني كوشش فراوان داشتند .

محمود در پايه گذاري سبطنت خود ، با اينكه سعي داشت همانند ديگر سلسله ها خود را با نسب سازي ، ايراني جلوه گر سازد ، اصل ديگري را در نظر گرفت و آن اسلام بود ، وي خوب مي دانست كه اين نسب سازيها را مردم باور نخواهند كرد و همه مي دانند كه وي و پدرانش همه ترك بوده اند و وي نمايشگر نخستين پيروزي تركان بر ايرانيان است بنابراين متوجه بغداد شد و در آن مركز اسلامي براي خود نقطه اتكائي يافت ، زيرا وي حتي ايل و عشيره نيز نداشت و پدرش غلامي بود كه براستي نمي دانست چند ارباب عوض كرده است ، ازينرو آغاز سلطنت وي را بايد نقطه عطف ميان عصر نهضت هاي ملي ايران و دوراني دانست كه اصالت نژادي ، سياست ملي و احساسات قومي براي احراز مقام پادشاهي يا امارت در سراسر شرق رو به زوال مي نهد . شايد بهمين دليل محمود نخستين كسي بود كه بر خود لقب سلطان نهاد . آنچه كه متوكل آغاز كرد و يك قرن مورد بحث و گفتگو بود و بر سرش خونها ريخته شد و كشمكشها برپاي گرديد ، محمود شديدا” به مورد اجرا گذاشت ، آثار آزادي فكر و بيان و دين و مذهب را در ايران مركزي و خراسان از ميان برد . آل بويه را كه مظهر تلفيق مليت ايراني و آئين اسلام بودند با كليه مظاهر تمودني ايشان در آسياي مركزي محو و نابود ساخت ، مأمونيان خوارزم و اميران ساماني را كه در دربار خود بزرگترين مجامع علمي و ادبي را داير كرده بودند بر انداخت . وي هر چه كرد رو بسوي بغداد داشت و با الهام از سياست مذهبي خليفه عباسي پايه هاي حكومت خود را استوار ساخت .

همزمان با دوران سلطنت محمود ، در بغداد القادر بالله حكومت مي كرد و دوران 33 ساله سلطنت محمود در دوران 41 ساله خلافت قادر محاط شده بود ( محمود از 388 تا 421 و قادر از 381 تا 422 ) ، قادر بزرگترين اقدام را بر ضد معتزله كه مشعلدار آزادي فكر در جهان اسلام بودند به عمل آورد ، اين خليفه كه از شدت زهد و تقوي به راهب بني عباسي معروف شده بود در سال 408 كتابي در اصول تأليف كرد و فرمان داد كه محتوي آن را هر روز در جامع مهدي بغداد براي عامه مردم بخوانند . در اين كتاب ، خليفه معتزله ورافضيان را تكفير كرد و محمود كه در مشرق  مجري اين سياست خشن مذهبي بود به كشت و كشتار عظيمي دست زد و هزاران بيگناه و صدها عالم و دانشمند و متفكر را به گناه عدم تمكين به وي واربابش قادر ، نيست و نابود كرد .

به دست محمود شيعيان ايران منكوب شدند و ديگر از سوي شرق نيروئي نبود كه بغداد را تهديد كند ، اما اسماعليليان مصر و سوريه هنوز بودند و قدرت داشتند و شبكه وسيع و مقتدر پيروان اين مذهب ، به سراسر امپراتوري شرقي اسلام نيز چون شبحي هولناك سايه افكنده بود . ازينرو قادر و محمود اسماعيليه را بزرگترين دشمن خود مي دانستند و كار به جائي رسيد كه خليفه بغداد ، استشهادي ساخت در آن به شهادت گروهي از علماي اسلام ، نسب فاطمي هاي مصر كه ادعا داشتند از فرزندان امام علي بي ابيطالب و فاطمه زهرا مي باشند، انكار شده بود ، اگر چه دستگاه خلافت بغداد نسبت به فرزندان مسلم علي عليه السلام نيز لطفي نداشت و همه را قتل عام كرد .

محمود آسياي مركزي كار اين تعصب و متابعت از سياست عباسيان را به جائي رساند كه سفير مصر را كشت و دستور داد كه : ( به خليفه ببايد نبشست كه من از بهر عباسيان انگشت در كرده ام در همة جهان و قرمطي مي جويم و آنچه يافته آيد و درست گردد بردار مي كشند ) .

در عصر حكومت محود دانشمندان و شاعران بزرگي مي زيستند كه گروهي ازيشان با مداحي وي براي خود زندگي و دستگاه اشرافي برتر تربيت دادند و در مقابل  گروهي نيز بودند كه چون زير بار سيره ناپسند وي در اداره جهان اسلام نمي رفتند مغضوب و مطرود واقعشدند و حتي جان خود را درين راه فدا كردند .

آخرين و مهمترين مطلبي كه دريارة محمود و سياست اداري ، اقتصادي و نظامي وي بايد مورد توجه قرار گيرد جنگهاي مذهبي وي در هنداست ، لشكر كشيهائي كه حرص و آز و دلبستگي وي به انداختن مال و جواهر نيز با آن توأم بود ، نهرو دربارة اين لشكر كشيها مي نويسد : موقعي كه اسلام به صورت مذهب به هند آمد با هيچگونه مخالفتي مواجه نگشت ، تنها وقتي كه صورت فاتحي متجاوز به خود گرفت ، تصادمها و آشفتگيها پيدا شد .

محمد ناظم مسلمان پاكستان معتقد است كه نفرت شديد هندوان نسبت به اسلام در اثر غارتگريهاي محمود نبود بلكه : اختلافهاي اساسي و آشتي ناپذير ميان دو دين بسبب اين تنفرشد . ناگفته نبايد گذاشت كه تركتازي غزنويان به هند پيش از محمود هم سابقه داشت و الب تكين سر سلسله غزنويان نيز از غزنين بسوي هند لشكر كشيهائي كرده است كه فقط از آنچه در عهد سبكتكين انجام شد اطلاع داريم سبكتكين نيز چند بار به هند به هند تاخت و به ملتان و چند شهر ديگر دست يافت و پس از ساختن مساجد و خراب كردن بتخانه ها با مال بسيار به غزنين بازگشت .

مطلبي كه درين گفتار شايسته يادآوري است ، اينست كه در سراسر حماسة طوس ، فردوسي از تازيان و تركان كه دشمنان سنتي ايران در اعصار گذشته بودند ياد مي كند و از تسلط ايشان بيمناك است كه محمود نمايشگر هردوي اينها بود . در صورتيكه همه جا در اين كتاب بزرگ روابط ايران و هند دوستانه است آن اختلافات نخستين ايرانيان و هنديان نيز در شاهنامه بشكل ديگر جلوه شده اند . اما اكنون در عصر خود فردوسي محمود ، آنچه را الب تكين آغاز كرد و سبكتكين ادامه داد در حد اعلاي خود به اجرا گذاشت . بدون شك فردوسي نيز همانند بيروني از روش محمود در هند راضي نبوده است و اين عدم رضايت را سلطان نيز خود مي دانسته است و در نهادش كينه و تنفري از دو نابغه خراسان فردوسي و بيروني مي پرورانده است .

محمود شاعران را تشويق مي كرد و تقويت مي نمود ، آن شاعران و نويسندگان را كه بر اعمال خلاف انساني وي صحه مي گذاشتند مانند عنصري كه مي گفت :

گياه هند همه عود گشت و دارو گشت                                          ز بهر آنكه تو هر سال اندرو گذري

و فرخي كه هنگام بازگشت محمود از قنوج گفت :

قوي كننده دين محمد مختار                                                  يمين دولت محمود قاهر كفار

چو بازگشت بپيروزي از در قنوج                                           مظفر و ظفر و فتح بر يمين و يسار

نه ناصر خسرو مي گفت :

آن كو به هندوان شد يعني كه غازيم                                      از بهر بردگان نه ز بهر غزا شده است

و فردوسي كه در هر فرصت از وضع سياسي و اجتماعي ايران در عصر محمود بد گوئي و انتقاد مي كرد و ما نيز در پايان گفتار خود ، چند بيت از نامه رستم فرخ زاد به برادرش را نقل مي كنيم كه خود نشان دهنده جو سياسي و اجتماعي ايران در عهد سلطان محمود است :

برين ساليان چارصدبگذرد                                                     كزين تخمه گيتي كسي نسپرد

شود بنده بي هنر شهريار                                                      نژاد و بزرگي نيايد بكار

ز ايران و از ترك و از تازيان                                               نژادي پديد آيد اندر ميان

نه دهقان نه ترك و نه تازي بود                                           سخنها بكردار بازي بود

همه گنجها زير دامن نهند                                                  بميرند و كوشش به دشمن دهند

چو بسيار ازين داستان بگذرد                                               كسي آزادگان ننگرد

بريزند خون از پي خواسته                                                 شود روزگار مهان كاسته

” پاورقي ها ”

1 اين حكايت كه از تاريخ سيستان ص 7 8 نقل شده ، شايد ساختگي و خالي از حقيقت باشد ، اما نمايانگر عصري است كه ما به تشريح و توصيف آن پرداخته ايم ، فردوسي دهقان آزاده اي كه دستاوردش ثمرة مطلوب چند قرن كوشش رادمردان ايراني براي تحصيل استقلال و آزادي است ، از خود ، سرزمين خود و افتخارات خود بي باكانه دفاع مي كند ، با شجاعتي نظير شجاعت رستم ، در برابر سخن پادشاهي مستبد و مغرور چنين پاسخ مي دهد و بدون چشمداشت مالي از محضر سلطان مي رود و محمود ، مظهر استبداد محور نوپاي ، بغداد غزنين ، كه آماده براي امحاء هر نوع آزادي فكر و عقيده است ، افتخارات ملي شاعر را هيچ مي شمرد و مي گويد كه در سپاه من هزار رستم هست . اين پايان حكايت است كه سند قتل فردوسي نيز هست : ملك محمود وزير را گفت اين مردك مرا بتعريض دروغ زن خواند ، وزير گفت ببايدش كشت ، هر چند طلب كردند نيافتند چون بگفت و رنج خويش ضايع كرد و برفت و هيچ عطا نايافته بغربت فرمان يافت )) .

2 سخنراني استاد مجتبي مينوي تحت عنوان ( فردوسي و مقام او ) در انجمن ايران باستان اردبيهشت 1348 ، اصل مقاله در نشريه شماره يك سال هشتم فروردين 1349 به چاپ رسيده است ص 31 1 .

3 اشاره است به عبدالله بن طاهر كه دستور داد كتاب مصوري از تاريخ قديم ايران را بلشويند .

4 نام وي مردانشاه فرزند زاوان بود ، نگاه كنيد به فتوح البلدان بلاذري ص 301 300 .

5 آثار الباقيه ، ترجمه داناسرشت ص 59 .

6 يوسفي ، عصر فرخي ص 102 .

7 نگاه كنيد به آثار الباقيه ص 63 و تجارب الامم ج اول ص 11 10 و ص 80 بررسيهاي تاريخي شماره 5 سال نهم مقاله شعوبيه از دكتر حسنعلي ممتحن كه قتل مرداويج را به تحريك خليفه عباسي مي داند .

8 نگاه كنيد به مقاله استاد مينوي در نشريه انجمن فرهنگ ايران باستان ، مقاله مرحوم قزويني در بيست مقاله ، حماسه ملي ايران نلد كه ترجمه بزرگ علوي ، حماسه سرائي در ايران استاد صفا .

9 اين نظر استاد مينوي است اما آيا نميتوان گفت كه اصولا” همه آن خداينامه ها و تواريخ باستاني حاوي تاريخ و اساطير ايراني بوده اند كه اين هم از روي آنها نوشته شده بود ؟

10 هندو شاه بن سنجر در تجارب السلف مي نويسد : دولت عباسيان را حيل و مخادعت غالب بود و كارها را به مكر بيش از آن مي ساختند كه به شجاعت و شدت . ص 92 .

11 متوكل عصر جديدي را در تاريخ اسلام بنياد نهاد ، عصر اختناق افكار و زجر و شكنجه شيعيان و طرفداران شعوبيه ، نگاه كنيد به مجمل التواريخ ص 361  و مقاله دكتر ممتحن در بررسي هاي تاريخي شماره 5 سال نهم .

12 آل بويه نسب خود را به بهرام گور مي رسانند ، نگاه كنيد به مقدمه مرحوم عباس اقبال بر تاريخ گيلان و درباره روش سياسي خاص آل بويه در برابر دستگاه خلافت اسلامي ، مقدمه مرحوم رشيد ياسمني بر تاريخ دودمان بويه تأليف علي نقي بهمنيار . طرفداري از شعوبيه و معتزله ، مقاله شعوبيه دكتر ممتحن در بررسيهاي تاريخي سال نهم شماره و فرخي سيستاني از دكتر يوسفي ص 156 .

13 وقتي يغقوب متوجه خراسان شد و خواست نيشابور را از محمد بن طاهر بگيرد ، طاهر به وي پيغام داد (( اگر به فرمان امير المؤمنين آمدي عهد و منشور عرضه كن تا ولايت بتو سپارم و اگر نه باز گرد )) يعقوب در پاسخ وي شمشيرش را نشان داد و گفت (( عهد ولواي من اينست )) ، ص 140 زين الاخبار ، چاپ بنياد فرهنگ ايران به تصحيح عبد الحي حبيبي .

14 شاعري درباره فتوحات يعقوب قصيده اي ساخت به زبان عربي كه مطلع آن اين بود :

قد اكرم الله اهل العصر والبلد                                  بملك يعقوب ذي الافضال والعددي

ولي يعقوب به وي مجال بيشتر خواندن نداد و گفت (( چيزي كه من اندر نيابم چرا بايد گفت )) تاريخ سيستان به تصحيح ملك الشعراي بهار ص 209 .

15 اين مطلب در مقدمه شاهنامه آمده است و استاد مينوي آنرا تأييد نمي كنند ، نگاه كنيد به مقاله دكتر ممتحن ص 73 مجله بررسيهاي تاريخي شماره 5 سال نهم كه در آنجا دليل ديگري نيز از قول دكتر باستاني پاريزي بر رد اين ادعا آورده شده است .

16 نگاه كنيد به تاريخ ادبي ايران ادوارد براون جلد اول ص 519 و تاريخ ادبيات در ايران دكتر صفا جلد اول ص 204 و تعليقات استاد سعيد نفيسي براحوال و اشعار رودكي .

17 استاد مينوي در مقاله سابق الذكر اشاره به مطلبي كرده اند كه احمد بن طاهر طيفور در تاريخ بغداد خود آورده است و با استناد به اين مطلب نوشته اند كه يزد گرد هنگام فرار از مداين و عزيمت به خراسان كتابخانه اي نيز همراه داشت و اين كتابخانه در مرو استقرار يافت و در سالهاي آخر قرن سوم شاعري عرب ازين كتابها استفاده مي كرده است )) نشريه انجمن ايران فروردين 1349 ص 9 .

18 نگاه كنيد به فصل يازدهم كتاب فرخي سيستاني دكتر يوسفي .

19 درباره تعصبات متوكل خليفه عباسي نگاه كنيد به تاريخ ادبي ايران ج 1 ص 507 506 كه از تاريخ طبري نقل كرده ، تاريخ ايران سرپرسي سايكس ج 2 ص 19 18 و مجمل التواريخ و القصص ص 361 .

20 درباره نسب محمود بحث بيسار شده و آنچه مسلم است اينست كه وي ترك و آسياي مركزي بوده است : ( چنين روايت كنند كه از پدر خود امير سبكتكين شنبدم كه پدر سبكتكين را قرابحكم گفتندي و نامش جوق بود و غژكاو را به تركي بحكم خوانند ) ، نقل از طبقات ناصري منهاج سراج از قول ابوالفضل بيهقي ، ج 1 ص 267 و در همين كتاب ناصري از قول امام محمد علي ابوالقاسم عمادي در تاريخ مجدول : امير سبكتكين از فرزندان يزدجرد شهريار بود و در آن وقت كه يزد جرد در بلاد مرو در آسيائي كشته شد . . . . و اتباع يزد جرد به تركستان افتادند و با ايشان قرابتي كردند و چون دو سه بطن بگذشت ترك شدند و قصرهاي ايشان در آن ديار هنوز برجاست طبقات ناصري ج 1 ص 276 . روايت تاريخ فرشته نيز عينا ” همين است ج 1 ص 18 . سپس صاحب طبقات ناصري اين نسب نامه را اين چنين ارائه مي كند : امير سبكتكين اين جوق قرابحكم بن قرا ارسلان بن قراملت بن قرايغمان بن فيروز بن يزد جرد الفارس و الله اعلم بالصواب )) ج 1 ص 267 بحساب هر نسل 25 سال ، فاصله محمود و جدش يزد گرد فقط 175 سال مي شود ! در صورتيكه فاصله اين دو شخصيت تاريخي در حدود 350 سال است . از طرف ديگر معلوم نيست چرا فرزندان فيروز به ناگاه همه اسامي تركي يافتند كه با قرا شروع مي شود و اين نواده يزدگرد يعني سبكتكين كارش بجائي مي رسد كه در سال 348 در بخارا توسط البتكين خريداري گرديد و تا شروع امارت ، چند ارباب ديگر هم عوض كرد . كلية دانشمنداني كه همه عمرشان صرف تحقيق درباره محمود شده است اين نسب نامه را باطل مي شمردند ، از جمله محمد ناظم دركتاب معروفش  The Life and Times of Sultan Mahmud of Gazna   كاميريج 1931 .

21 المعتزله ص 213 و ترجمه آن ذيل تجارب الامم ص 208 .

22 در ص 4 403 مجمعل التواريخ مي خوانيم : (( بسيار دارها بفرمود زدن و بزرگان ديلم را بر درخت كشيدند و بهري را در پوست گاو دوخت و بغزنين فرستاد و مقدار پنجاه خروار دفتر و باطنيان و فلاسفه از سراهاي ايشان بيرون آورد و زير درختهاي آويختگان بفرمود سوختن . ) در ص 77 78 سياستنامه خواجه نظام الملك در نامه اي از قول محمود به امير كرمان : ( اين مهم را برغزاي هند اختيار كردم و روي بعراق آوردم ولشكر ترك را كه مسلمان و پاك دين و حنفي اند برديلمان و زنادقه و بواطنه گماشتم تا تخم ايشان از بيخ بر كندند ) و در پايان نامه اي كه پس از فتح ري به خليفه نوشته و عين آنرا ابن جوزي در المنتظم في تاريخ النلوك وا لامم نقل كرده مي خوانيم : ( اين بقعه از داعيان باطنيه و اعيان معتزله و روافض خالي شد و اهل سنت نصرت يافتند ج 8 ص 40 38 ) در الهي نامه عطار مقاله 5 ص 111 110 نيز حكايتي هست كه درجه شدت عمل محمود نسبت به زرتشتيان را آشكار مي سازد ، خلاصه حكايت ازينقرار است كه گبري پير ، پلي بر رود بسته بود كه مردم از آن بگذرند ، محمود وقتي دانست كه پل را مردي گبر ساخته است به وي پيغام داد كه پل را به او بفروشد ، پير جواب رد داد و به فرمان محمود با خفت و خواري به زندان افتاد و پس از مدتي از زندان به سلطان پيام فرستاد كه حاضر است پل را به سلطان بفروشند ، محمود شادمان و دستور داد كه وي را به حضورش بياودند ، گبر در حضور خلق بسيار در كنار پل به سلطان گفت كه مرگ خود را بدين سر پل آغاز مي كنم و جواب ترا در آن سر پل خواهم داد و خويشتن را به آب انداخت و غرق كرد .

23 جويني ، جهانگشا جلد سوم ص 99 .

24 بيهقي ، تاريخ مسعودي ص 183 .

25 ميان شاعران دربار محمود گاه رقابت ها و مبارزات سخت درگير مي شد مثلا ” هنگامي كه عنصري گفت :

 خدايگان خراسان و آفتاب كمال                                              كه وقف كرد برو ذو الجلال

غضايري بروي خرده گرفت و سرود :

خدايگان خراسان نوشتي اول شعر                                        كجاست هند و كجا نيمروز رستم زال

و منوچهري چنان مورد حسد و كينه شاعران ديگر قرار گرفت كه عرصه بر وي تنگ شد، وي درين باب قصيده معروفي دارد ( ديوان منوچهري تصحيح محمد دبيرسياقي ص 70 69 ) .

درباره رفتار غير انساني محمود به عالمان و بزرگان خراسان و ري نيازي نيست كه نمونه اي را ارائه كنيم ، شرح زندگي بيروني و ابن سينا خود گوياي اين حقيقت است و ما درينجا فقط از چند نفر كه به دستور وي كشته شدند ياد مي كنيم : ابونصر منصور بن علي بن عراق از دانشمندان بزرگ كه دوازده كتاب به نام ابوريحان نوشته بود پس از فتح خوارزم كشته شد ( تعليقات چهار مقاله ص 419 ) عبد الصمد اول استاد بيروني به تهمت قرمطي بودن اعدام شد ( معجم الاباء ياقوت ج 17 ص 296 ) محمد بن فورك اصفهاني كه بر ابو عبدالله كرام در بحث غلبه كرده بود در راه نيشابور مسموم شد  ( لغت نامه دهخدا ص 335 ) . برداشت كلي تاريخي اين نكته را ارائه مي كند كه وي اگر به ابو علي سينا و فردوسي نيز دسترسي مي يافت ، هر دو را مي كشت .

26   - نقل از مجله سخن آبان ماه 1339 ص 6 835 كه ترجمه گونه اي است از سئوال و جواب ميان نهرو وچستربولز سياستمدار امريكائي . اين گفتار در كتابي بنام خود Wisdom  مذكور است و توسط محمود تفضلي ترجمه و تنقيح شده است .

محمد حبيب دانشمند پاكستاني نيز كه عمر خود را صرف تحقيقات درباره محمود كرده است ، نظر نهرو را قبول مي كند و مي نويسد : مردم هند آئين اسلام را كه در ابتدا نداي برابري مي داد پذيرفتند ( اگر چه بقول ابوريحان بيروني هنديان دين خود و كشور خود را از همه دين ها ئ كشورها برتر مي دانند ) اما با نحوة عرضه شدن اسلام در هند بدامگونه كه محمود معرفي كرد موافق نبودند ، با اينكه اين آئين از مدتها پيش از محمود در هند رسوخ كرده بود با تمام كوشش ها وي درين سرزمين پيشرفتي نداشت و پانزده سال پس از مرگ محود از هند برافتاد . و سپس چند قرن بعد با روشي بهتر و مناسب تر با كوشش مردمي كه در سراسر اين قاره پراكنده شدند و در افكار و اذهان مردم نفوذ كردند گسترش يافت . اين دانشمند لشكر كشيهاي محمود را ناشي از توجه او به حفظ منافع و توسعة قلمرو حكومت خود بدست آوردن غنايم و ثروت مي داند نه ايمان به گسترش اسلام ( سلطان محمود غزنوي ص 19 و 18 ) و نيز نگاه كنيد به تركتازان هند ج 1 ص 58 و دائره المعارف اسلام جلد سوم ص 140 .و 141 و طبقات سلاطين اسلام لين پول ترجمه عباس اقبال ص 257 و كتابهاي تحقيقي ديگر درباره تاريخ دوران ايران و هند .

27 زندگي و عصر سلطان محمود ص 162 .

28 همان كتاب ص 86 .

29 داستان تركتازان هند ، نصر الله دولت يار ، ج اول ص 42 انگيزه ديگري كه الب تكين و سبك تكين را واداشت به هند لشكر كشي كنند تشويق دستگاه خلافت بود ، چون خليفه عباسي دچار بحران اقتصادي شده بود با مسلمان شدن ايرانيان مال كمتري عايد خليفه مي شد مشوق سرداراني بود كه به سوي شرق لشكر كشي مي كردند . محمود هنگام وليعهدي نيز همراه پدرش به هند مي رفت و در راه قتل و غارت و تسخير شهار ها سختگيري بيشتري داشت ، نگاه كنيد به ترجمه تاريخ يميني ص 37 36 .

30 ديوان عنصري ص 144 .

31 ديوان فرخي ص 87 .

32 ديوان ناصر خسرو ص 54 .

33- شاهنامه چاپ يروخيم ج نهم ص 70 2965 .