|
|
||
اشراقي، احسان. “شاهنامه از ديدگاه وحدت ملي“. دوره13، ش153و154 (تيرومرداد54): 74-85، تصوير. |
||
|
|
||
|
خلاصه : نظري اجمالي به اوضاع عمومي ايران دربعدازاسلام: قيامهاي اجتماعي درمقابله با حكومت بنياميه، نهضت شعوبيه، استقلال طلبي ايرانيان درعهد عباسيان، پيدايش حكومتهاي ايراني، فرهنگ ايراني درماوراءالنهر، تسلط نژاد ترك برايران، ايران زمان سلطنت سلطان محمود ـ شروع حماسههاي ملي ايران توسط پيشينيان فردوسي، ارزش تاريخي شاهنامه، توجه فردوسي به اساس مليت و پاسداري ازميهن و نمونههايي از اشعار فردوسي دراين مورد، تاثير شاهنامه در تداوم وحدت ملي ايران. |
|
|
|
شاهنامه از ديدگاه وحدت ملي دكتر احسان اشراقي بسي نامداران و گردنكشان چو گودرز و كيخسرو تاجور چو گودرز و هشتاد پور گزين چو عيسي من اين مردگان را تمام ((
هنوز اثر ديگري كه بمانند شاهنامه معرف
روح ايران باشد تأليف نيافته است . صحنه
هاي جنگ و بزم و شادي و شور عشق و انتقام با
چنان مهادتي از طرف فردوسي بيان شده است كه
خواننده را واله و حيران ميسازد . . .
شاهنامه پر از شرح خصال نيكوي انساني و وصف
مناظر زيباي رؤيا انگيز است تعريف سجاياي
فردي ، ايده هاي اخلافي و سياسي و نظريات
بشر دوستي با تخيلات زيبا و حساسيت روح
بشري سرشته است در اين كتاب بزرگ جاي
ممتازي دارد )) . ( هانري . ماسه ) *** ملتهايي كه از اعماق تاريخ برخاسته
و در نشيب و فراز رويدادها زنده مانده اند
، دلايل انكار ناپذير بر هويت آنها وجود
دارد . تارو پود وجود اين هويت چيست . گاه
داستاني است از يك سينه به سينه ديگر رسيده
و بر دلها نشسته ، گاه يادي و يادبودي بر
پيشاني سنگها و يا كتابي كهنه كه افسانه
گذشته را در خطوط رنگ باخته خود حفظ كرده و
يا بقول سروالتر اسكات : اسلحه اي بي رنگ و
فروغ كه بالاي مرقد جنگجويان آويخته ميشود
و سنگ لوحه سائيده اي كه زائري گمنام آنرا
بسختي قرائت ميكند . ايلياد و اوديسه و
كتاب هزيود بازگوي افقهاي دور زندگي ملت
يونانند در
گذرگاه تاريخ ، و حماسه هاي (( مهابهاراتا ))
و (( رامايانا )) تارهاي ظريف چنگي را مانند
هستند كه قرنها از پس قرنها دلهاي مردم هند
را در غم و شادي بهم نزديك ساخته و چنين است
شاهنامه اثر بزرگ حماسه سراي طوس كه بر
زندگي مردم ايران تأثير نهاده و در
آرمانهايي مشترك آنها را بهم نزديك ساخته
است و بگفته استاد بهار : آنچه كوروش كرد و دارا آنچه زردشت
ميهن تازه گشت از طيع حكمت زاي فردوسي به
دهر باستاني نامه كافشاندندش اندر خاك
و گل آفتاب طبع فردوسي به سي و پنجسال نام ايران رفته بود از ياد تاتاري و
ترك شد درفش كاوياني باز برپا تا كشيد جز بدو هرگز كجا در طابران پيدا شدي اينجا سخن از فردوسي بزرگ است ، از
انساني و الاكه دفتر داستانش ، راز بقا و
انگيزه هستي كهنسال را ضمن اشعاري بلند و
حماسي بازگو مي كند و زمزمه سخنش قرنها
برزبان پيرو جوان ايراني جاري است . داستان
فردوسي و شاهنامه او هيچگاه تكراري نبوده
است ، زيرا صرفنظر از رابطه معنوي مردم با
قهرمانان فرهنگ شاهنامه كه رابطه اي طبيعي
و تاريخي است ، هنوز بسيارند نكته هاي
ناگفته از كتاب حماسي ايران حق مطلب
درباره آن ادا نشده است . شايد از نظر ادبي
، شاهنامه فردوسي در رديف آثار گرانقدري
باشد كه تعدادي از شعراي بزرگ سرزمين ما
بوجود آورده اند ، اما بدون ترديد از لحاظ
عظمت موضوع و محتواي فرهنگي و اجتماعي و
وظيفه اي كه در آن نسبت به ملت تاريخي
ايران ايفا گرديده است ، هيچ سراينده اي به
پاي فردوسي نمي رسد . در هيچ دوره اي از
ادوار تاريخ ايران ، در بيان منايبات
اجتماعي و لحن هاي حماسي و حوادث صلح و جنگ
و سياست و زندگي مردم ساده و يا قهرمان ،
كلامي مانند كلام فردوسي بيان كننده مقصود
نبوده است . از شتاخت خدا و جهان هستي و
تكريم خرد تا تقواي جسم و روح انساني و از
آموزش راه و رسم مردمي و خدمت به خلق تا
اعتقاد به آرمان و آئين و علاقه به زاد و
بوم و ارائه لطيف ترين اندرزهاي اخلاقي به
زنان و مردان در ادامه حيات شرافتمندانه
آنها ، تا طنين رساي مردانگي و شهامت و
دفاع از شرف و فضيلت آدمي در صحنه كارزار
ورزمگاه زندگي و حقانيت غلبه نور بر ظلمت و
نيكي بر بدي ، حضور كلام فردوسي قابل درك
است و برين منوال هيچ سراينده اي چون او بر
دلهاي مردم حكومت نكرده است . از سخن
فردوسي ، عشق و علاقه به ايران زمين و
افتخارات آن موج ميزند و جاودانگي يك ملت
از آن متجلي است و جنبه هاي درام آن در قالب
داستانهاي عبرت آموز ، راه گشاي انسان
بسوي شرف و آزادگي و رسيدن بمرز انسانيت
راستين است . فردوسي به جهان خيال تعلق
ندارد و به قدم سعي در راهي رفته است كه به
انسان كامل و تمام عيار منتهي ميشود و در
اين رهگذر زيباترين آهنگهاي كلام را براي
القاء منظور بكار گرفته است و (( آنچه در
شعر فردوسي سرافراشته تر از شعر ديگران
است ، آن است كه شعر او سرود باشكوه زندگي
مردمي آزاده و پيروزمند است و سخني غرور
آميز و افتخار آفرين است . عظمت و والايي
سرزمين فرخنده ميهن ، ايران پاك ، ملت بزرگ
، آئين يزدان و منش والاي انسانيت و انسان
بزرگ را نشان ميدهد ، بهمين روي ، رستمي كه
فردوسي در شاهنامه از پلوان سيستان ميسازد
و مي آفريند ، آنچنان انسان كامل يا ابرمدي
است كه مولانا جلال الدين در كمال عرفانش
آرزو مي كند : (( شير خدا و رستم دستانم
آرزوست )) . براي شناخت نقش شاهنامه در وحدت ملي
، نظري اجمالي به اوضاع ايران بعد از اسلام
عموما” و عصر فردوسي خصوصا” ضروري است ،
چون فردوسي شاهنامه را با الهام از
داستانهاي ملي و درشرايطي تنظيم كرد كه
لزوم توجه به مليت و دفاع از فرهنگ و مدنيت
گذشته ايران زمين براي مردمي كه از تسلط
كارگزاران متعصب و تركان تازه وارد بر
مقدورات خود رنج ميبردند ، مسئله مهمي
بشمار مي رفت . فردوسي از طبقه دهقانان
آزاده بوده و اين طبقه كه يادگار نظام
ايران پيش از اسلام بود ، بيش از طبقه ديگر
در حفظ ميراثهاي فرهنگي ساساني مي كوشيد . قرن اول و دوم هجري از نظر نشيب و
فراز يكي از حساس ترين ادوار تاريخ ايران
است . در اين دو قرن كه حاكميت تازيان بر
ايران به تدريج شكل گرفت ، بزرگترين
واكنشهاي سياسي و نظامي و فرهنگي ملت در
برابر قواي اشغالگر بظهور پيوست و مردمي
كه حاضر نبودند تن به خفت و خواري در برابر
اقوام بيابان گرد دهند ، براي بدست آوردن
حقوق از دست رفته خويش به كوششي پي گير
برخاستند و اين كوشش سيماي تاريخ ايران را
در قرنهاي سوم و چهارم هجري طرح انداخته ،
زمينه اي براي ادامه حيات ملي در قرنهاي
بعد گرديد . در سال 21 هجري ، در جنگ نهاوند
كه تازيان به آن (( فتح الفتوح )) گفتند ،
آخرين مقاومت نظامي دولت ساساني درهم شكست
و يزدگرد شهريار ايران كه آخرين فروغ
دودمان شاهي بود از شهري به شهري رهسپار شد
تا مگر سپاهي فرهم كند و در برابر دشمن به
ايستد . ولي سرنوشت اين فرصت را به او نداد
و در مرو به تحريك ماهوي سوري كشته شد و با
مرگ او مقاومت ايرانيان نيز از ميان رفت .
تازيان رفته رفته بر سراسر كشور تسلط
يافتند و يادگارهاي مدنيت گذشته نيز با
ورود آنان به نيستي گرائيد . از اين تاريخ
تا دو قرن كشور ما از وجود حكومتهاي ايراني
ماند و به بخشي از سرزمينهاي شرق خلافت
اسلامي تبديل شد . رفتار تازيان در سالهاي نخستين
حكومت ، مانند رفتار فاتحين زور گو با يك
ملت مغلوب نبود ، چون
هنوز انديشه برادري و برابري در روابط
ميان ملتهاي عرب و غير عرب حكومت مي كرد .
اما وقتي به دست بني اميه افتاد ، شيوه هاي
پسنديده اسلامي نيز در پرده فراموشي افتاد
و حكومت جور وستم همراه با سياست تبعيض
نژادي و عادات قبيله اي كه يادگار ناميمون
ايام جهالت بود ، بارديگر برقرار گرديد و
فاتحين در غالب قوم برتر ، روش تحقير و
اهانت و بهره كشي توأم با خشونت را نسبت به
ملتهاي غير عرب در پيش گرفتند . تازيان در
باور خود ، از خويشتن ،نژادي والا ساختند
كه حق داشت بر ملتهاي ديگر كه به زعم آنها
از نژاد پست تر بودند حكومت كند و با اين
سياست نوظهور اقدامات ناهنجاري را آغاز
كردند كه حاصل آن غارت سرزمينهاي اشغال
شده و بكار بردن رفتارهاي غير مسلماني
نسبت به غير مسلمانان ، يا نو مسلمانان غير
عرب بود . عقاب جور بر سراسر قلمرو عربي بال
گشود و دستهاي يغماگر از آستين تازه
دولتان باديه نشين بدر آمد و مواليان كه به
مردم غير عرب گفته ميشد در تنگناي ستم
طبقاتي و نژادي گرفتار آمدند . (( راغب
اصفهاني در كتاب محاضرات الاباء ( ج 1 )
مينويسد : عرب را تا زماني دولت بني عباس
چنين رسم بود كه چون از بازار چيزي خريده
بر مي گشت ، و در بين راه به يكي از موالي
مصادف مي شد ، هر باري داشت به دوش او مي
گذاشت و وي بدون چون و چرا حمالي مي كرد .
هرگاه يكي از موالي را بر مركبي سوار مي
ديد و قصد مي كرد كه پياده شود ، بدون لا و
نعم اطاعت عرب مي نمود . هر دختري را كه از
موالي ميخواست ، بدون اجازه جد و پدرش به
عقد ازدواج در مي آورد . كسي كه پدرش عرب
ولي مادرش جز از نژاد عرب بود (( هجين ))
ميخواندند و (( هجنه )) را بالاترين عيب حسبي
و نسبي ميدانستند و زنان غير عرب را (( اماء
)) يعني كنيزگان مي گفتند )) . اين سياست غير انساني در ميان مردم
ايران كه فرهنگ و تمدني كهن داشت و از نظام
اجتماعي پيش رفته اي در دنياي قديم
برخوردار بود بشكل ظالمانه تري بمرحله
اجرا در آمد و مردم ايران كه چنين اوضاع و
احوالي را بر نمي تافتند ، مصمم شدند بهر
شكل كه ممكن است خود را از زير بار اين
حكومت رها سازند . رفته رفته موقعيت ها فرا
رسيدند ؛ زماني كه مختار ابوعبيد ثقفي در
كوفه به خونخواهي شهداي كربلا قيام كرد ،
ايرانيان بدور او گرد آمدند و به پيروزي او
كمك كردند . در 67 هجري در عراق و خوزستان
عده كثيري از روستائيان عرب و ايرانيان
زير لواي موسوم به ازرقي متحد شده دست به
شورش زدند ، ازرقيان مي گفتند هر حاكمي كه
از احكام صدر اسلام چنانكه خوارج آنرا درك
مي كردند ، يعني مساوات اجتماعي تمام
مسلمانان عدول كند كافر است و جهاد با وي
واجب است . در قيام محمد بن اشعث كه از اشراف
عرب بود و بر ضد بني اميه قيام كرد ، گروه
عظيمي از ايرانيان كوفه و نواحي غربي
ايران همكاري كردند و گرچه اين جنبش
بوسيله حجاج بن يوسف سركوب شد ولي در مجموع
هشداري بود به فرمانروايان عرب ؛ كه مردم
ناراضي ايران با هر جنبشي كه بر ضد تازيان
باشد همآواز خواهند گرديد اگر چه رهبري
آنرا يك نفر عرب برعهده داشته باشد . و از
آن هنگام بر خشونت هيئت حاكمه عرب بيشتر
افزوده شد و حجاج كه از سوي عبدالملك حاكم
سرزمينهاي شرقي شده بود اين جنبشها را در
خون غرقه ساخت و يزيد بن ابي مسلم نيز همين
شيوه را دنيال كرد و مدت بيست سال
دودمانهايي ازآزادمردان ايراني ببلد رفت
اما بهمان نسبت واكنشهانيز شديد بود و در
نواحي خراسان و گرگان و تبرستان انقلابات
بزرگي بوقوع پيوست كه با وجود ناكامي ريشه
هاي آن بر افكنده نشد . به موازات اين جنبشهاي اجتماعي ،
بمنظور مقابله با حس برتري نژادي عرب و
تحقير آنها ، نهضتي فكري بنام شعوبيه قد
علم كرد كه طرفداران آن معتقد به رجحان
نژاد ايراني بر قوم عرب بودند . افراد اين
نهضت براي بيان مقصود خويش بيش از هر كار
به ادب و ادبيات پارسي متوجه شدند و از
طريق شعر و نثر و تأليف و ترجمه مقاصد خود
را جامه عمل پوشاندند . مقصود اصلي اين قوم
شناساندن قوم ايراني با همه مفاخر و مآثر
او تحريك حس ميهن پرستي ايرانيان و سست
كردن بنياد عظمت و قدرت سياسي و ديني اعراب
و تحقير آنان و اعاده استقلال و عظمت ايران
بود . نخستين كسي از ايرانيان كه در عصر
اموي و در كشاكش تحقيرهاي بني اميه و اعراب
زبان به بيان مفاخر اجداد گشود اسمعيل بن
يسار از موالي بني تميم شاعر و شعوبي معروف
عصر عبدالنلك بن مروان و هشام بن عبد الملك
بود . اين شاعر انتساب خود را به ايران و
ايرانيان در نهايت صراحت و ميان يكدنيا
دشمن خونخوار اظهار ميكرد و در اين راه
رنجها مي برد و آسيب ها ميديد ولي از پاي
نمي نشست . در پايان قرن اول هجري و اويل قرن
دوم عده اي از شيعيان به گرد امام محمد بن
علي عبدالله عباس بن عبدالمطلب بن هاشم
گرد آمدند و به دستور وي در سرزمين عراق و
خراسان به سود خلافت بني عباس به تبليغ
پرداختند و ايرانيان كه از حكومت بني اميه
ناراضي بودند بخصوص مردم خراسان كه از
دستگاه خلافت دورتر بودند به اين دعوت
پاسخ مثبت دادند و ابومسلم خراساني راكه
از داعيان بني عباس بود ياري كردند . نهضت
ابومسلم به زودي سراسر خراسان و سپس
سرزمينهاي ديگر را فرا گرفت . آنهايي كه به
اين دعوت گرويدند هدفها و آرمانهاي مشتركي
نداشتند ولي در يك چيز كه آنهم رهايي از
يوغ بني اميه بود سهيم بودند . در واقع اين
جنبش وسيله اي بود تا ايرانيان ناراضي و
استقلال طالبان و شيعيان علي و گرئهي از
خوارج را بدور يكديگر جمع كند . سرانجام
حكومت بني اميه بسال 132 هجري بدست ابومسلم
منقرض گرديد و بساط ظلم و ستم آنها بر چيده
شد . اما دوران اين پيروزي براي ايرانيان
ديري نپائيد و عباسيان بمجرد رسيدن به
قدرت بجاي قدر شناسي و احقاق حقوق از دست
رفته ايراني دست خود را بخون ابومسلم و
ابوسلمه خلال آلودند و نشان دادند كه
هدفشان از جلب پيشتيباني ايرانيان تنها
بيرون آوردن خلافت از دست رقيب بوده است .
اين حادثه ، استقلال طلبان ايران را متوجه
ساخت كه اعتماد به حكومت تازيان كاري
بيهوده است و جز از راه احياي استقلال كشور
نميتوان به آرمانهاي ملي جامه عمل پوشيد .
ديري نپائيد كه در گوشه و كنار ايران
نهضتهايي پديد آمد كه هدف آنها طرد حكومت
اعراب و تشكيل يك دولت ايراني بود . اين
جنبش ها با نام مرداني چون المقنع و اسحاق
ترك و مازيار و بابك خرم دين در آميخته است
و قرن دوم هجري در واقع دوران عكس العملهاي
سياسي و نظامي ئ مذهبي استقلال طلبان
ايراني عليه دولت بني عباس بود و در قرن
سوم با پيدايش حكومت صفاريان و سامانيان و
آل بويه و آل زيار مبارزات مردم ايران به
ثمر رسيد و جدايي ايران از دستگاه خلافت
عرب عملي شد . نقش عظيم مردم سيستان و يعقوب
ليث در اين مبارزات قابل انكار نيست .
صفاريان نخستين حكومت ايراني پس از اسلام
هستند كه بطور كامل جدايي خود را از قلمرو
خلافت اعلام داشتند . در تاريخ سيستان آمده
است يعقوب ليث (( بسيار گفتي كه دولت
عباسيان بر غدر ومكر بنا كرده اند . نبيني
كه به ابوسلمه و ابومسلم و آل برامكه و فضل
سهل با چندان نيكويي كه ايشان را اندر آن
دولت بود چه كردند ؟ كسي مبادكه بر ايشان
اعتماد كند )) . يا پيدايش حكومتهاي ايراني ، رفته
رفته طرز تفكر ايراني نيز تجديد حيات يافت
و اعتقاد به سنن و آداب و فرهنگ ايراني
ازنو جان گرفت . حكومتهاي تازه ايراني به
نحوي پي گير به فكر رواج و رونق زبان و
فرهنگ ايران افتادند . يعقوب ليث ، سخن
گفتن و نوشتن به زبان تازي را دوست نميداشت
و در اين مورد نوشته اند : (( پس شعرا او را
شعر گفتندي به تازي : قد اكرم الله اهل المصر والبلد چون اين شعر بر خواندند او عالم
نبود در نيافت ، محمدبن وصيف حاضر بود و
دبير رسايل او بود و ادب نيكو دانسن و بدان
روزگار نامه پارسي نبود ، پس يعقوب گفت
چيزي كه من اندر نيابم چرا بايد گفت ؟ محمد
بن وصيف پس شعر پارسي گفتن گرفت و اول شعر
پارسي اندر عجم او گفت . . . )) و از اين
اشارات بر مي آيد كه در مدتي بيش از دو قرن
فرهنگ ايراني جاي خود را باز كرده و زبان
بيگانه با آنهمه قدرت نظامي و سياسي كه در
پشت سر داشته نتوانسته است موقعيت ممتازي
را كه در سرزمينهاي غربي خلافت داشت كسب
كند . در پي احياي فرهنگ ، سنن و روايات
باستاني نيز زندگي دوباره اي يافت و
مرداني چون حمزه اصفهاني و دينوري كتب خود
را تحت تأثير روح ميهن پرستي تأليف كردند و
قسمت اعظم اين كتب را به ذكر حوادث گذشته
ايران اختصاص دادند و همزمان با آن ادبا و
محققان آگاهانه برتري نژادي ايراني را
گوشزد خاص و عام كردند و عربها در چنين
نوشتجاني مورد حمله و تحقير قرار گرفتند .
اين نوشته ها در عين حال براي بيان حماسه
هاي ايراني و بازگويي احساسات نسبت به
افتخارات گذشته قابليت و علاقه خاصي نشان
دادند . در ماوراء النهر كه دودمان ساماني
بر آن حكومت مي كرد ، فرهنگ ايراني با
آگاهي و بينش بيشتر اوج گرفت . عصر ساماني
عصر درخشش نظم و نثر و عصر شكفتگي ارزشهاي
ايراني است . اين دوره را بايد دنباله
دوران صفاريان و مكمل كارهاي آنان دانست .
به پايمردي اميران ساماني كه گاه خود نيز
از شعر و ادب بهره كافي داشتند شاعران و
نويسندگان نام آوري به شهر بخارا روي
آوردند و به سبب تشويق امراء ، استعداد
و ذوق سرشار خود را در راه خلق بهترين
آثار زبان پارسي بكار انداختند و شعراي
بزرگي چون رودكي سمرقندي و شهيد بلخي و
ابوشكوه بلخي و دقيقي و مسعود مروزي و
كسايي مروزي و نويسندگاني مانند ابوالفضل
بلعمي و ابو علي بلعمي آثاري با ارزش بوجود
آوردند كه در رديف شاهكارهاي زبان فارسي و
آثار گرانبهاي ادبيات جهاني هستند . موازي
با اين رستاخيز فرهنگي ، مراكزي مانند
غزنين و سيستان و گرگان و چغانيان و
نيشابور و ري و سمرقند ، كانونهاي نشر
ادبيات و محل پرورش ذوق و استعداد نهفته
سخنوران ايراني گرديد و دنباله آن تاجايي
پيشرفت كه (( خود را تنها به نبرد قلمي با
عرب و ترويج كتب ملي ورخنه روح ايرانيت در
اسلام محدود نكرد ، بلكه مراكزي كه كمتر با
دستگاه خلافت سروكار داشتند اين انديشه را
در سر پروراندند كه روزي دوباره دولت
ساماني و يا هخامنشيان را بدان ترتيبي كه
در داستانهاي دلاوران آنان منعكس شده بود
برقرار كنند )) . در گيرودار اين تلاشها دستگاه
خلافت پيوسته راه سستي و فتور مي پيمود و
با پيدايش حكومت خاندانها ايراني آل زيار
آل بويه يكبار ديگر دراركان خلافت تزلزل
افتاد . بوئيان كار خلافت عباسي را كه به
انحطاط كشيده بود تا آستانه سقوط نزديك
ساختند و با تصرف بغداد و مطيع ساختن خلفا
قدرت سياسي و نظامي را عملا” از دست آنها
خارج ساختند . متأسفانه اين دوران اوج
دوامي نيافت و با حوادثي كه در اواخر قرن
چهارم هجري رخ داد اوضاع بار ديگر بسود
دستگاه خلافت و بزيان ايرانيت تغيير يافت .
اين بحران با آمدن تركان در مرزهاي شمالي
ماوراء النهر و نفوذ آنها در قلمرو
سامانيان آغاز گرديد . تركان كه در حوزه
سيحون و حد فاصل بين اين رود و آمودريا
مستقر شده بودند با ضعف حكومت ساماني قوت
گرفتند و چندي بعد به تشكيل حكومت نيرومند
ترك در ايران توفيق يافتند و دستگاه خلافت
نيز كه پيوسته از اين وقايع بهره مي گرفت
از تعصب نژادي و مذهبي تركان عليه نهضت
ايرانيت كه تهديد آشكاري براي موجوديت آن
بود استفاده كرد تا جائيكه رفته رفته
تركان در رهبري سياست خلفاي بغداد عامل
مؤثري شدند . (( باتسلط نژاد بر ايران
مجاهدات ملي ايرانيان كه تا اوسط قرن
چهارم بشدت ادامه داشت همه نقش بر آب و
راندن كشتي بر سراب گشت . خونهاي مرداني
چون بومسلم و مقنع و مازيار م نظاير ايشان
كه به اميد رويانيدن درخت برومند استقلال
و احياء مليت ايران برخاك ريخته شده بود
همه بي ثمر گشت )) . تعصبات مذهبي و نژادي
يكبار ديگر بر ايران سايه افكند و علي
الخصوص عصبيت در مذهب تسنن كه مذهب خلفا
بود ، تركان را در مسير دفاع از منافع و
حيثيت مذهبي و سياسي خلفا قرار داد در راه
دفاع از منافع خلافت از هيچ اقدامي فرو
گذار نكردند و يكي از اين اقدامات مبارزه
شديد آنها برضد طرفداران مذهب شيعه و
خوارج در ايران بود . اعتقاد گروه كثيري از ايرانيان
بمذهب شيعه در واقع بخش عمده اي از مبارزات
آنانرا برضد خلافت دربرمي گرفت و اين
اعتقاد رنگ تازه اي به جدال و كشمكش
دائمي ايران و عرب داده بود . ايرانيان
از نخستين ادوار اسلامي در كشمكشهاي مذهبي
دستگاه خلافت جانب شيعه را گرفتند و به
طرفداري از علي بن ابي طالب و خاندان او
برخاستند . (( اهميت مذهب شيعه در تاريخ
ايران سه قرن اول هجري آشكار است . بسياري
از قيامهاي پيشروان شعبه هاي تشيع از قبيل
قيام كيسانيه به پيشوايي مختار ابو عبيده
ققفي به خونخواهي شهداي كربلا و قيام
زيدبن علي و قيام شيعه آل عباس به پيشوايي
ابومسلم در خراسان و ابوسلمه در عراق و
قيام سادات طالبيه در مازندران و غيره در
ازمنه فوق ، در ايران صورت گرفت )) . در زمان محمود بازار مخالفت با تشيع
و و تحت اين عنوان مخالفت با هر گونه جنبش
ملي رواج يافت و آنها كه مذهبشان با مذهب
خليفه و طبقه حاكمه ايراني مغايرت داشت
تحت تعقيب و آزار و شكنجه قرار ميگرفتند و
با همين بهانه بود كه كشتارهايي در زمان
محمود و مسعود غزنوي صورت گرفت . محمود در
نامه يي كه پس از فتح ري
به القادر خليفه عباسي نوشت كشتار
شيعيان ديلمي را در رديف جهاد خود در راه
خدا ذكر كرده و مينويسد: (( . . . . خداوند دست
ستمكاران را ازين بقعه كوتاه كرده و آنرا
باطنيان سترده است و حقيقت سعي و مجاهدت
بندة در گاه در پيشگاه خليفه از بابت غزو
با اهل كفر و ضلالت و قمع دسته هاي باطنيه
آشكار است ، اينان ري را پناهگاهي براي خود
تربيت داده و در آنجا كفر خود را آشكار
كرده بودند و با معتزله و روافض در آميخته
و بشم صحابه تجاهر نموده و كفر و مذهب
اباحه را ظاهر كرده بودند . پيشواي ايشان
رستم بن علي الديلمي بود و اين بنده با
سپاهيان بر سر او تاختم . . . و ديالمه در
حالي كه بگناهان خود معترف و بكفرورفض خود
مقر بودند تسليم شدند و من كار ايشان را
فقها باز گذاشتم و آنان چنين فتوي دادند كه
اين قوم از دايره طاعت احكام الهي قدم
بيرون نهاده و به فساد روي آورده اند و قتل
و قطع و نفي آنان بمراتب جناياتشان واجب
است مگر آنكه از اهل الحاد نبوده باشند و
اين چگونه ممكن است در صورتيكه اعتقاد اين
قوم از تشيع و رفض و باطن خالي نيست . . . اين
بقعه ازدعاء باطنيه و اعيان روافض خالي
شده و اهل سنت را نصرت يار گشته است )) . و در
تاريخ مجمل التواريخ و القصص آمده است : (( .
. . . بسيار دارها بفرمود زدن و بزرگان ديلم
را بردرخت كشيدند و بهري را در پوست گاو
دوخت و به غزنين فرستاد و مقدار پنجاه
خروار دفتر روافض و باطنيان و فلاسفه از
سرايهاي ايشان آورد و زير درختهاي
آويختگان بفرمود سوختن )) . در چنين شرايطي
بود كه صداي رساي حماسه سراي بزرگ ايران
ابوالقاسم فردوسي طنين افكند و شاهنامه
اين سند مليت ايراني بنظم در آمد ، فردوسي
در عصر تعصبات نژادي و مذهبي ، عصر غلبه
تركان و تحقير افتخارات گذشته ايران بوجود
آمد و كار او دفاع از حيثيت ايراني و تاريخ
او در شرايطي است كه كسي را ياراي چنان سخن
گفتن نبوده است . فردوسي داستان سلحشوران
باستاني را پيش كشيد و مثل متقدمان خود و
به ميزان حس ملي موجود در آن زمان به آنها
شالوده هاي ضد عربي بخشيد . در عين حال در
آن موقع دوباره نبرد قديمي ايران و توران
بخصوص از اين رو بيش از زمان پيشين براي
ايرانيان سئوال حياتي شده بود كه با
پيروزي سلجوقيان ، آن پيكار ايام گذشته
اكنون در خود سرزمين ايران صورت مي گرفت و
اگر هم در اين زمان ايرانياني نام تركي
انتخاب مي كردند در مقابل تركان ، همان حس
استقلال ملي كه در پيكار با عرب توفيق
يافته بود مقاومت نمود . فردوسي تجسم همين
احساسات ضد بيگانه اي است كه بايد آنرا
دومين دوره مبارزه مردم ايران عليه عناصري
بيگانه ناميد (( و هر چه به اشعار فردوسي در
راه حفظ مليت ايراني اهميت و ارزش داده شود
باز در آن مبالغه بكار نرفته است ، زيرا
همين اشعار بود كه به دست تمام ملت ايران ،
كليه اشراف و عموم مردم و جميع پيشه وران و
برزگران وسيله اي داد تا آنان را در وراي
تمام اختلافات طبقاتي و اجتماعي با يكديگر
متحد ساخته ، آينه تمام نماي هستي آنان شود
و سبب گردد كه ايشان خود را به تمام معني
ايراني بدانند و ايراني بشناسند . )) *** در راه زنده كردن حماسه ملي ايران ،
گامهاي نخستين را پيشينيان فردوسي
برداشتند ؛ مسعودي مروزي و دقيقي طوسي و
ابوالمؤيد بلخي از اين نام آورانند و
شاهنامهاي كه بفرمان ابومنصور محمد بن
عيدالرزاق سپهسالار تنظيم گرديد و پايه و
اساس فراهم آمدن شاهنامه فردوسي است .
فردوسي در پرداختن اين اثر بزرگ حماسي ، از
شاهنامه ابومنصوري كه برپايه خداينامه
عهد ساساني تنظيم شده بود و چند اثر منفرد
ديگر از قبيل رزم و رستم با اكوان ديو و
داستان رستم و سهراب و بعضي از رزمهاي رستم
و پند نامه و اسكندر نامه ها و اخبار رستم و
مانند آنها بهره گرفت و كتابي كه بنظم در
آورد از لحاظ عظمت مقام ملي بايد آنرا
بعنوان شناسنامه و سند و مليت ايرانيان
تلقي كرد . در اهميت اين اثر بزرگ حماسي
بايد بگوئيم كه بيش از هزار سال از تاريخ
تدوين آن مي گذرد و در طول اين مدت ، هيچ
اثري مانند آن بر دلها نشسته و وسيله پيوند
وطن دوستان نبوده است و هيچ كتابي به
اندازه شاهنامه شهرت جهاني نيافته و آبرو
و حيثيت ملت تاريخي ايران را حفظ نكرده است
. قرنها است مردم اين سرزمين با شاهنامه
دمسازند از اعماق جامعه گرفته تا دربار
شاهان اين حماسه ملي خوانده شده سبب تحريك
احساسات ملي و سرافرازي خواننده و شنونده
گشته است . قرنها است اين اثر جاويدان از
لابلاي حوادث خانمان سوز و ويرانگر گذشته
و دستهاي تاراجگر اوراق آنرا پريشان
نساخته آشنا و بيگانه را در برابر عظمت خود
وادار به تكريم و احترام نموده است . هرگز
نميتوان باور كرد ، بدانسان كه آورده اند ،
فردوسي بخاطر پول و ثروت و دست يابي به صله
و انعام اقدام به نظم شاهنامه كرده باشد و
اگر اين حماسه سراي دهقان نژاد به
افتخارات گذشته خود پاي بند نبود و عشق
ميهن در نهادش زبانه نمي كشيد هرگز
نميتوانست سي سال در تدوين يك كتاب رنج
ببرد و آنهمه عواطف انساني و احساسات وطن
پرستانه و علاقه بزادوبوم و افتخارات
گذشته را در لابلاي كتاب شاهنامه جلوه گر
سازد . بي شك افكار اين شاعر ميهن پرست چيزي
برتر از جهان مادي و ثروت و مال بوده است كه
فقط انسانهاي فرومايه و پست بدان پاي
بندند . گذشته از آن فردوسي در ايجاد
شاهنامه تا جايي پيش رفته كه حتي سلامت و
ثروت و جواني خود را نيز از دست داده است : الا اي برآورده چرخ بلند چو بودم جوان برترم داشتي بجاي غنائم عصا داد سال *** نماندم نمك سود و هيزم نه جو نه چون من بود خوار و برگشته بخت
نه اميد عقبي نه دنيا بدست دودست و دوپاي من آهو گرفت و تازه بعد از آنهمه رنج و مصيبت ،
قدرش را نشناختند و او را بددين خوانده
بمرگ تهديدش كردند : كه بد دين و بد كيش خواني مرا مرا غمز كردند كان پر سخن من از مهر اين هر دو شه نگذرم مرا سهم دادي كه در پاي پيل نترسم كه دارم ز روشن دلي و با غرور و عزت نفس خطاب بمحمود مي
سرايد : به نيكي نبد شاه را دستگاه چو اندر تبارش بزرگي نبود از اين ابيات آميخته با درام چنين
استنباط ميشود كه شاعر عزت نفس و والامنشي
خود را نه در روزگار جواني و نه در ايام
پيري از دست نداده و در هشتاد سالگي با
غروري چو عقابان فلك پيما و صلابتي چون كوه
زندگي را به سر رسانده هيچگاه از پرداختن
به افتخارات گذشته سرزمين خود غافل نمانده
است . اما آنچه شاهنامه فردوسي را برتر از زمان و مكان ميسازد ، توجه او به
اساس مليت و عشق به سرزمين ايران و لزوم
جانبازي در راه آن است . براي فردوسي ايران
سرزمين مقدسي است كه همه بايد در حفظ و
نگهداري آن بكوشند و بخاطرش فداكاري كنند .
قهرمانان شاهنامه همگي نمونه انسانهاي
طراز اول و از نوع موجوداتي عالي و برتر
هستند . مسائل وحدت ملي در سرتاسر كتاب به
چشم ميخورد و هيچ داستاني از شاهنامه تهي
از افكار ملي نمانده است . شاهنامه فردوسي تاريخ داستاني و
باستاني ايران است از ابتداي پيدايش انسان
در اين سرزمين تا حمله اعراب و شكست
ساسانيان . قصد فردوسي القاء تاريخ گذشته
ايران به نسلهايي بوده است كه موجوديت خود
را بدرستي در نيافته و از برتريهايي كه در
دنياي گذشته داشته اند غافل مانده اند و
بجا است كه چنان اثري چنين معرفي شود : بسي رنج بردم درين سال سي بناهاي آباد گردد خراب پي افكندم از نظم كاخي بلند فردوسي در آغاز سخن ، پس از حمد خدا
و رسول و بيان علت نظم شاهنامه ، سير تاريخ
ايران را از دوران كهن آغاز كرده است .
بهنگام پادشاهي گيومرث نخستين شاه
پيشداديان و منوچهر آغاز تمدن بشر و
آشنايي با طراز معيشت مطرح مي گردد . هوشنگ
آتش را از سنگ بدست مي آورد و كشف اين راز
انگيزه جشن سده است كه روزگار دراز وسيله
پيوند ملت ايران بوده است . يكي جشن كرد آن شب و باده خورد ز هوشنگ ماند اين سده يادگار كز آباد كردن جهان شاد كرد جمشيد تهيه خوراك و پوشاك و ساختن
خانه و كاشانه را بمردم آموخت و جامعه
مردمان را بگروهها و طبقات تقسيم كرد : به فر كئي نرم كرد آهنا چو خفتان و تيغ و چو برگستوان بدين اندرون سال پنجاه رنج دگر پنجه انديشه جامه كرد ز كتان و ابريشم و موي و قز بياحوختشان رشتن و دوختن *** ز هر پيشه ور انجمن گرد كرد |
|
به جمشيد بر گوهر افشاندند سر سال نو هرمز فرودين بزرگان بشادي بياراستند چنين روز فرخ از آن روزگار در داستان جمشيد موضوع ضحاك و كاوه
آهنگر به ميان مي آيد سپس از سلطنت منوچهر و
پسرش نوذر گفتگو مي شود نوذر بدست افراسياب
توراني كشته ميشود و جنگ نژادي و كينه و
دشمني بين دو ملت ايران و توران از همينجا
سرچشمه مي گيرد . قهرمان اين نبردها رستم
است كه حضورش در هر جنگ به شكست خصم مي
انجامد . در دوران كاوس جنگ ايران و توران
واردمرحله تازه
اي ميشود و تراژدي مرگ سهراب بوقوع مي
پيوندد و با رفتن سياوش به توران و رنجش از
از كاوس و سپس قتل دردناك او بدست افراسياب
جنگهاي ايران و توران به اوج خود مي رسد و
شاهكار هايي از شجاعت و دلاوري رستم و گيو و
گودرز و بيژن و ساير دلاوران ايراني بوجود
ميآيد . سرانجام افرسياب در زمان كيخسرو
گرفتار و كشته ميشود و جنگهاي ايران و توران
خاتمه مي يابد . آنگاه فردوسي بداستان
گشتاسب و ظهور زردشت ميرسد و اشعاري از
دقيقي در اين مورد مي آورد و سپس به پادشاهي
لهراسب و دارا و جنگ دارا با اسكندر اشاره
مي كند و داستان سلسله كيان بهمين جا پايان
مي پذيرد . فردوسي از عصر اشكانيان به چند
بيت اكتفا مي كند و دنباله نظم را بدوره
ساسانيان ميكشد و به تفضيل از پادشاهان اين
سلسله ياد مي كند و داستان شاهنامه با مرگ
يزدگرد پادشاه ساساني در جنگ با اعراب
خاتمه مي پذيرد . مسئله اساسي در شاهنامه فردوسي عشق
به سرزمين ايران و حفظ آنست و همه چيز تحت
الشعاع اين امر قرار گرفته است . تجليل از
صفت دلاوري و قهرماني و پي گيري در جنگهاي
عادلانه و تلقين صفات يزداني در برابر خلق و
خوي شيطاني و تبليغ راستي و درستي و مردمي
در برابر دروغ و كژرفتاري و صفات اهريمني ،
در جهت پاسداري ميهني است كه بايد در برابر
بديها حفظ شود . براي فردوسي ايران سرزميني
مقدس است كه بدون آن زندگي براي ساكنانش
ارزشي ندارد و جاي افسوس و دريغ است كه
ويراني بدان راه يابد : چون ايران نباشد تن من مباد *** جهان پر زبد خواه و پر دشمن است نه هنگام آرام و آسايش است دريغ است ايران كه ويران شود همه جاي جنگي سواران بدي *** نگه كن لشكر نامدار ز بهر و برو بوم و فرزند خويش همه سر بسر تن بكشتن دهيم ايراني يزدان شناس و پرتوران است و
به ميهن خود ارج مي نهد : هنر نزد ايرانيان است و بس همه يكدلانند يزدان شناس مرا ارج ايران ببايد شناخت وي از قول رستم در حضور كيخسرو و
هنگام بحث در مقايسه سپاه ايران و توران
مردانه مي سرايد : بدين دشت كينه ، گر از ما يكي است چه انديشي از آن سپاه بزرگ و در پاسخ نامه گشتاسب به ارجاسب در
دليري ايرانيان مي آورد : بياريم گردان هزاران هزار همه ايرجي زاده پهلوي چو دانند كم كوس بر پيل بست جهانشان نفر سوده از رنج آز همه نيزه داران شمشير زن چو جوشن بپوشد روز نبرد به زين اندرون گشته چون كوه سخت از ايشان دو گرد گزيده سوار چو ايشان بپوشند ز آهن قباي و گودرز در گفتگو با هومان سپاه
ايران رابه شير و تورانيان را به روباه
معرفي مي كند : كنون آمدم با سپاه گران شما هم بكردار روباه پير و چگونه كلامي قادر است با غناي سخن
شاعر به هنگام وصف مازندران كه قطعه اي از
ايران زمين است برابري كند : كه در بوستانش هميشه گل است هوا خوشگوار و زمين پرنگار نوازنده بلبل بباغ اندرون هميشه نياسايد از جست و جوي گلابست گويي بجوش روان دي و بهمن و آذر و فرودين افسوس دلاوران براي دوري از وطن و
اشك حسرت آنها بخاطر ميهن است . سياوش در
توران بخاطر ايران اشك مي ريزد و بيژن در
چاه از دوري ايران ناله سر ميدهد و رستم
هنگامي كه در چنگ اكوان ديو گرفتار آمده در
آن لحظات هول انگيز بفكر جان خود نيست بلكه
در انديشه زاد و بوم خويش است : ابا خويشتن گفت ، ديو پليد دريغا دل و زور و اين يال من جهاني ازين كار گردد خراب نه گودرز ماند نه خسرو نه طوس دارا در آخرين لحظات زندگي
در حاليكه سر بر دامن اسكندر نهاده است
بياد وطن خود ايران مي افتد و از اسكندر
ميخواهد دختر او را بزني بگيرد تا از اين
پيوند فرزندي آيد كه آئين قديم ايران را
زنده كند : بيارايد اين آتش زردهشت نگهدارد اين فر جشن سده همان اورمزد و همان روز مهر و لحن اندوهبار استاد طوس در نامه
اي كه رستم فرخ زاد در آستانه پيروزي اعراب
بر ايران بسوي برادرش مي فرستد ، در افسوس
از دست رفتن سرزمين ايران و آئين راستين آن
، لحن يك ميهن پرست حقيقي است كه بر ((
بادررفته ها )) نوحه سرايي مي كند : چو با تخت منبر برابر شود تبه گردد اين رنجهاي دراز نه تخت و نه ديهيم
بيني نه شهر نه تخت و تاج و نهزرينه كفش برنجد يكي ديگري برخورد ز پيمان بگردند و از راستي پياده شود مردم جنگجو ربايد همي اين از آن ، آن ازين نهان بتر از آشكارا شود *** دريغ آن سروتاج و آن تخت و داد كزين پس آيد از تازيان برين ساليان بگذرد چارصد در تمام حكايات شاهنامه ، فردوسي
ميخواهد عظمت ايران و شهامت پهلوانان را
نشان پهلوانان را نشان دهد و از اين رو در
ضمن وصف دليران همه جا شهامت ايشان را وصف
ميكند و وطن پرستي را مي ستايد و هر گاه
شكستي براي ايران رخ دهد متأثر شده غمگين مي
گردد و قصه را درهم مي پيچد و بزودي ميگذرد و
شكست دشمنان را با تمام خفت شرح ميدهد و با
وجود اين پهلوانان ايراني را هيچوقت به ظلم
و ستم وصف نمي كند بلكه اصرار دارد تا ممكن
است حركات آنها را بر اصول و قوانين عادلانه
تطبيق نمايد و ايشان را مثل زهاد نمايش دهد
چنانكه رستم را كه در شاهنامه مظهر شجاعت
ايراني است فردوسي بر وفق و مدارا و مردانگي
و حسن عهد وصف ميكند و او را به عدالت از همه
مختار ميشمارد . . .و بالاخره ميتوان گفت كه
تمام شاعري و داستان سرايي خود را در حكايت
رستم بدانجهت كه او را نماينده شجاعت ايران
ميداند بكار برده و از اين روي در حكايات
ديگر سخن خويش را چنان مايه نداده است كه در
داستانهاي رستم . اگر حالات و صفات رستم قهرمان
شاهنامه بدانگونه كه آمده از جاي ديگري
اقتباس نشده باشد به يقين بايد گفت رستم
مخلوق هنر فردوسي كه خواسته است نمونه يك
انسان كامل را با آن حالات مافوق ارائه دهد .
در تمام داستانسرائيها و شاهكارهايي كه
معمولا” انسان در مركز قضاوت و داوري قرار
مي گيرد و نويسنده و يا شاعر سعي ميكند
آرزوهاي انجام نيافته خود و مدمي را كه بين
آنها زندگي ميكند در وجود قهرمان داستان
خود تجسم بخشد تا ازين راه درس اخلاق و
مردمي و فضيلت دهد . براي فردوسي رستم تنها
يك دلاور نيست بلكه انساني است والا و برتر
از انسانهاي ديگر . اين قهرمان شجاعت فوق
بشري را با اخلاق و سجاياي عالي بهم در
آميخته تمام اعمال و حركاتش همتاي يك انسان
كامل و ايده آل است اما با تمام اين تفضيل
وجود رستم در داستانهاي شاهنامه فرع بر
ميهن و زاد و بوم شاعر است و فردوسي رستم و
ساير دلاوران ايراني را از آنجهت مي ستايد
كه همگي وقف پاسداري ميهن خويشند مرگ با
شرافت و آزادگي را بزندگي در اسارت و بندگي
ترجيح ميدهند : جهانجوي اگر كشته آيد بنام به رزم اندرون كشته بهتر بود مرا مرگ بهتر از اين زندگي يكي داستان زد بر اين بر پلنگ بنام ار بريزي مرا گفت خون عشق و علاقه فردوسي به سرزمين
نياگان تا مرز علائق مذهبي پيش مي رود و گاه
بر آن پيشي مي گيرد . اين دفاع از زاد و بوم
بي گمان براي آن بوده است كه شاعر خواسته
است تا ملت ايران را بياد مفاخر گذشته
بيندازد و او را متوجه سازد كه نبايد گذشته
پر افتخار خويش را فراموش كند ، بلكه مردم
براي سرافرازي بايد اخلاق نياگان را سرمشق
قرار دهند و در زندگي مادي و معنوي شيوه
آنان را در پيش گيرند و از رفتارهاي ناپسند
، همچون دروغگويي و خيانت و نادرستي و
فرومايگي و ترس كه موجب تباهي انسانها است
بپرهيزند و در برابر بيگانگان نيرومند
باشند . بهمين جهت فردوسي انسانهايي را كه
در شاهنامه معرفي ميكند به تمام سرآمد
نيكوكاران و داراي سجاياي عالي و همت بلند و
غيرت و حميت هستند . آرتور نلد كه مينويسد :
وطن پرستي ، يعني ايران پرستي شاعر ما يك
نوع ايران پرستي محض بود . وطن پرستي او
عبارت از شوق مفرط براي ملتي بود كه وحدت و
بزرگواري آن از مدتها پيش ازبين رفته بود در
عين اينكه حس مليت ايراني هنوز در موقع
اضمحلال بني اميه و مجددا” هنگام غلبه
مأمون برامين بخصوص در ميان اهل خراسان يك
نوع قوه و قدرتي بود باز در زمان فردوسي
ديگر نميشد از اهميت سياسي چنين عقيده اي
صحبتي بميان آورد اما كاملا” بي اهميت هم
نبود . همين اهميت باعث شد كه ادبيات جديد
فارسي رونقي تازه بخود گرفت . البته تمام
روايات راجع به تاريخ گذشته ايران و مخصوصا”
كتاب نثري كه شاهنامه روي آن تنظيم شد
آميخته بيك چنين احساساتي بوده اما فردوسي
اين احساسات را به زيبا ترين و جاندارترين
طرزي مجسم كرد . دشمني با تركها موضوع عمده
جنگ نامه اوست . آيا ميتوان از تعبير فردوسي
كه بموجب پيشگويي اختر شناسان 400 سال پس از
جنگ قادسيه كه بيگانگان بر ايران
فرمانروايي كرده و هيچ شاه ايراني بر تخت
نخواهد نشست ، نتيجه گرفت كه خود فردوسي هم
در واقع به اين مطلب معتقد بوده است ؟ تنفر
او را از قوم مهاجم از قول يزدگرد شهريار
ساساني ميتوان حدس زد : |
|
پندهايي از زبان پهلوانان و شاهان و
دانشمندان مانند اندرز منوچهر و نوذر و
كيخسرو و به ايرانيان و وصيت اين شاه به
گودرز و زال و رستم و دارا به اسكندر يا
نامه انوشيروان به كاردان و سخنان پر مغز
بزرگمهر در هفت بزم انوشيروان و اندرز اين
پادشاه به هرمزد و نظاير آنها هريك به جاي
خود معاني حكمت عملي را در بر دارد و سرمشق
زندگاني بشر است و اخلاق فردي و اجتماعي را
از نيكي و شجاعت و بزرگ منشي و ميهن دوستي و
خداپرستي و راه و رسم كشور داري و عدالت
پروري به فصاحتي بي نظير بيان كرده . فردوسي زبان پارسي را كه ارجمند
ترين وسيله پيوند ملي و اجتماعي ايرانيان
است بسي ارج نهاده و از آن بعنوان بهترين
انگيزه تلقين ايده آلهاي خويش به خواننده
بهره جسته است بي شك كتاب شاهنامه در حكم
دستور زبان پارسي براي مردم ايران بوده
است . اگر امروز پس از گذشت قرنها و رويداد
حوادث نامطلوب و نشيب و فراز ها براين
سرزمين ، هنوز كلام استاد طوس بر دلها مي
نشيند دليل آنست كه مردم ما هيچگاه پيوند
خود را با شاهنامه قطع نكرده اند و همواره
با آن دمساز بوده اند گويي طنين جاودانه
اين شعر پس از گذشت قرنها هنوز اثر خود را
از دست نداده است : پي افكندم از نظم كاخي بلند جهان كرده ام از سخن چون بهشت تأثير شاهنامه در تداوم وحدت ملي از
جاودانگي ارزش آن در نسلهاي پس از فردوسي
آشكار مي گردد و علي رغم نفوذ شديد تركان
كه طي قرنها برجاي ماند ، اين اثر حماسي
بزرگ از يادها نرفت و از دلها نزدود . هنوز
چند صباحي بيش از خشم سلطان محمود غزنوي
نسبت به فردوسي نگذشته بود كه تأثير شعرش
نمايان شد و در اين مورد بهتر است بسخن
نظامي عروضي باز گرديم كه نوشت : (( از امير عيدالرزاق شنيدم به طوس
كه او گفت وقتي محمود به هندوستان بود و از
آنجا بازگشته بود و روي به غزنين نهاده مگر
در راه او متمردي بود و حصاري استوار داشت
و ديگر روز محمود را منزل بر در حصار او بود
. پيش او رسولي بفرستاد كه فردا بايد پيش
آيي و خدمتي بياري و بارگاه ما را خدمت كني
و تشريف بپوشي و باز گردي . ديگر روز محمود
بر نشست و خواجه بزرگ بر دست راست او همي
راند كه فرستاده بازگشته بود و پيش سلطان
همي آمد . سلطان با خواجه گفت : چه جواب داده
باشد ؟ خواجه اين بيت فردوسي بخواند : اگر جز بكام من آيد جواب محمود گفت : اين بيت كراست كه مردي
ازو همي زايد ؟ گفت بيچاره ابوالقاسم
فردوسي راست كه بيست و پنج سال رنج برد و
چنان كتابي تمام كرد و هيچ ثمره نديد .
محمود گفت : سره كردي كه مرا از آن ياد كردي
كه من از آن پشيمان شده ام . آن آزادمرد از
من محروم ماند . به غزنين مرا ياد ده تا او
را چيزي فرستم . . . )) و ميدانيم كه اين پاداش
آنچناني وقتي بطوس رسيد كه شاعر آزاده
ايران وفات يافته بود و سالهاي بعد كه اسدي
طوسي فردوسي را اينگونه بياد آورد : به شهنامه فردوسي نغز گوي وانوري كه گفت : آفرين بر روان فردوسي سعدي بزرگ كه با اين كلمات از
فردوسي ياد كرد : چه خوش گفت فردوسي پاك زاد و شهريار شفوي كه پس از گذشت
روزگاراني در رزمگاه خراسان به هماورد خود
پيام فرستاد : بيا تا نبرد دليران كنيم به بينيم تا اسب اسفنديار ويا باره رستم جنگجوي در حقيقت ادامه حيات فردوسي در تن
ها و روانهاست . تشابه اشعار رزمي دوره هاي بعد به
اشعار شاهنامه و پيروي از سبك شاهنامه
نويسي و حماسه سرايي ، همچون گرشاسب نامه
اسدي طوسي ، بهمن نامه ايرانشاه بن ابي
الخير و فرامرز نامه و كوش نامه منسوب به
حكيم آذري و برزونامه خواجه عميد و شهريار
نامه سراج الدين عثمان بن محمد مختاري و
اسكندر نامه حكيم نامي و شاهنشاه نامه
پائيزي و شهنامه تبريزي و تمر نامه هاتفي و
شهنامه شاه اسمعيل و جرون نامه قدري و
شهنشاه نامه فتحعلي خان صبا و دهها مانند
آنها و تعداد زيادي حماسه هاي ديني ، نشانه
بارزي هستند از تداوم روح همبستگي ملي
براساس ارزشهاي شاهنامه و اينكه حماسه
بزرگ ايران هيچگاه از دلها زدوده نشده و سر
مشق گويندگان و شعراي پارسي قرار گرفته
است و كوتاه سخن اين چيزي جز سرود قهرماني
يك ملت نيست كه طنين آن در قرنها پيچيده
است . ”
پاورقي ”
1-مجله
هفت هنر : گفت و شنودي با دكتر سادات ناصري
ص 10-11. 2-جلال
همائي : شعوبيه . مجله مهر شماره 2 سال 2 ص 137 .
3-دكتر
ذبيح الله صفا : حماسه سرايي در ايران ص 137 . 4-
دكتر ذبيح الله صفا : تاريخ ادبيات ايران ص
35 . 5-
دكتر ذبيح الله صفا : تاريخ ادبيات ايران ص
145 . 6-
برتولد اشپولر : تاريخ ايران در قرون
نخستين اسلامي ترجمه دكتر فلاطوري ص 426 . 7-
حماسه سرايي در ايران ص 147 . 8-
دكتر ذبيح الله صفا : تاريخ ادبيات ايران ص
44 . 9-مرتضي
اروندي : تاريخ اجتماعي ايران جلد سوم ص 387 .
10-
تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي ص 329 . 11-
تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي ص 428 . 12-
حماسه سرايي در ايران صفحات 195-196-197 . 13-
تقريرات بديع الزمان فروزانفر ص 89 . 14-
نلدكه : حماسه ملي ايران ترجمه سعيد نفيسي
ص 82 15-
دكتر رضازاده شفق: تاريخ ادبيات ايران ص 90 .
16-
نظامي عروضي : چهار مقاله تصحيح دكتر محمد
معين ص 16 17-
نامه شاه عباس به عبدالمؤمن خان اوزبك :
منشآت حيدر ايواغلي . 18-
حماسه سرايي در ايران ص 269-365. |