محمدي، احمد. “سرگذشت برزو والحاق آن به شاهنامه پارسي هند“.دوره13، ش153و154 (تيرومرداد54): 86-96، تصوير.

خلاصه : مختصري درباره ايران قبل وبعدازاسلام، تنظيم شاهنامه ابومنصور (قرن چهارم هجري)، دولتهاي ايراني بعدازاسلام، سرگذشت برزو (پسرسهراب از “بزونامه“ سروه شده توسط “عطايي رازي“ قرن پنجم هجري) وقصه سوسن را مشگر، جايگزيني اين داستان دروقايع شاهنامه، تقليد برزونامه از شاهنامه، مقايسه برزونامه و داستان سهراب درشاهنامه فردوسي، منابع مورداستفاده.

سرگذشت برزو (پسرسهراب از “بزونامه“ سروه شده توسط “عطايي رازي“ قرن پنجم هجري) وقصه سوسن را مشگر، جايگزيني اين داستان دروقايع شاهنامه، تقليد برزونامه از شاهنامه، مقايسه برزونامه و داستان سهراب درشاهنامه فردوسي، منابع مورداستفاده.

سرگذشت برزورو الحاق آن به شاهنامه

احمد محمدي    دكتر در زبان و ادب فارسي

مقدمه :

در ميان حماسه هاي ملي ايران به داستاني از پهلواني‌هاي برزور پسر سهراب باز مي‌خوريم كه در مجموعه‌اي بنام (( برزورنامه )) سروده شده است . گوينده اين منظومه بنا به گفتة (( آنكيل دوپرون )) خواجه عميد عطائي ابن يعقوب ( خواجه عميد عطاء بن يعقوب ناكوك ) مشهور به (( عطائي رازي )) است كه بنا به قول عوفي در سال 491 و بنا به قول رضا قلي خان هدايت در سال 471 در لاهور در گذشته است ، و ظاهرا” جز (( آنكتيل دوپرون )) و (( ادگارد بلوشه )) ديگري نظم اين داستان را به عطائي نسبت نداده است .

شهرت فراوان برزورنامه سبب شد كه نقل بعضي از داستانهاي آن مانند قصة سوسن رامشگر به صورت مجزا در ميان مردم رواج يابد ، و اين داستان همراه با قسمتي از حوادث مربوط به برزوبه نام (( سرگذشت )) به شاهنامه فردوسي ملحق گردد . چنانكه (( ترنرماكان )) (T.Macan) اين داستان را همراه چند داستان ديگر جزء ملحقات شاهنامه دانسته و به نسخه اي كه تصحيح و منتشر كرده افزوده است . از آن پس به غالب نسخ چاپي شاهنامه كه از روي نسخة (( ماكان )) تهيه شده است اين داستان را تحت همان عنوان (( سرگذشت برزو )) افزوده اند .

البته برزونامه به آنچه در ملحقات شاهنامه آمده است پايان نمي پذيرد ، بلكه پس از خاتمه حوادثي كه در شاهنامه آمده است ، هنرنمائي هاي برزو در مكانهاي گوناگون آغاز مي گردد ، و ازين پس حوادث عشقي هسته اصلي داستان مي شود و اعمال پهلواني در حقيقت تابع اين حوادث مي گردد . در اين قسمت برزو آن قهرمان ملي نيست كه مستقيما” براي حفظ سرزمين خويش با مهاجمان بجنگد ، چنانكه در آن قسمت كه به شاهنامه ملحق شده است ديديم . بهرحال اين مختصر گنجايش آن ندارد كه تحليل تمامي داستانهاي برزونامه را در بر گيرد . هدف فعلي ماهم بحث دربارة برزونامه نيست ، بلكه آنچه مورد نظر است منظومه ايست كه به شاهنامه فردوسي پيوسته و بحث درباره چگونگي اين داستان و باقي سخن را كه در اين مقال ناگفته مانده به گفتاري ديگر موكول مي كنيم .

سرگذشت برزو قصه سوسن رامشگر :

افراسياب شكست خورده از آخرين نبردي ، كه به سبب فرار بيژن از زندان وي ، با رستم كرده است ، به توران زمين باز مي گردد . در راه چون به شهر شنگان مي رسد ، برزو را ، كه به كار كشت مشغول است ، اندام و برز و بالاي برز و بالاي افراسياب را فريفته مي كند ، كس مي فرستد و او را به خدمت مي خواند ، برزو در حضور افراسياب دربارة نژاد خود مي گويد كه :

پدر را نديدم به چشم از بنه                                          همه ساله ايدر بدم يك تنه

من و مادرم ايدر و چند زن                                         نياي كهن بازمانده به من

نياي مرا نام ، شيروي گرد                                           به نخچير شيرش بدي دست برد

كنون پير گشتست و بسيار سال                                     و را چنبري شد همه برز و يال

{ بود مادر و هست شهرو بنام                                    مرا نام برزو نهاده است مام }

چنين گفت مادر : (( كه گاه بهار                                 بدين دشت بگذشت گردي سوار

نياي من آن پير فيروزبخت                                       به نخچير شيران بد و كار سخت

ز من آب كرد آرزو آن سوار                                     چو از دور ديدش مرا نامدار

بدادم مر او را همي سرد آب                                     نگه كرد در من دلش شد كباب

فرو ماند بر جاي وز مهر دل                                     فرو شد دو پاي دلاور به گل

كجا با دل خويش انديشه كرد                                    سگالش گري يكزمان پيشه كرد

ز فتراك بگشاد پيچان كمند                                    در آورد ديوار باره به بند

به باره بر آمد چو مرغي به پر                                  درآويخت با من گو نامور

ز من مهر يزدان به مردي ربود                                 وز آن جاي برگشت بر سان دود

نديدم دگر چهرة آن سوار                                     ندانم كجا رفت و چون بودكار ))

به من بارور گشت مادر ازوي                                 نبوده جز او هر گزش هيچ شوي .

افراسياب او را دلگرم و آهن سردش را با درم و دينار نرم مي كند ، و ازو مي خواهد كه با رستم نبرد كند . شهرو ، برزو را ازين كار بر حذر مي دارد ، ليكن سخنش در وي كارگر نمي آيد . برزو به جنگ رستم مي رود ، طوس و فريبرز را اسير مي كند و بازوي رستم را مي شكند و بالاخره بدست فرامرز گرفتار مي شود . او را به سيستان مي برند و در قلعه (( ارگ )) بند مي كنند . شهرو براي رهائي وي به ايران مي آيد و به كمك زني رامشگر برزو را نجات مي دهد ، ليكن در راه بازگشت به توران زمين ، به سپاه رستم بر مي خورد و بار ديگر جنگ ميان رستم و برزو در مي گيرد . اين بار رستم بر برزو پيروز مي شود و كشتن او را قصد مي كند ، اما شهرو ، كه بر بالاي تپه اي ايستاده و ناظر اين نبرد است ، پيش مي آيد و راز تولد برزو را بر رستم آشكار مي كند ، و داستان معاشقه خود را با سهراب ، بازگو مي كند و انگشتري سهراب را به رستم مي دهد . روبين پسر پيران افراسياب را از ماجرا آگاه مي كند . سوسن رامشگر ، كه مي بيند افراسياب ازين رويداد سخت نگران شده است ، به عهده مي گيرد كه با افسون و چاره گري پهلوانان ايراني را به بند آورد ، و با پهلواني (( پيلسم )) نام به ايران زمين مي آيد و برسر دوراهي ميان سيستان و پايتخت ايران بركنار چشمه اي خيمه مي زند ، و خود را به نام رامشگري ، كه از خشم افراسياب گريخته و عزم دربار ايران دارد ، معرفي مي كند . از آن سو ، پهلوانان ايران در ايوان رستم گرد آمده و به باده نوشي مشغول اند ، و چنانكه آيين مستان است ، هريك به نوبت ، خودستايي ها مي كنند . دراين ميان طوس از جاي بر مي خيزد و از زورمندي و نژاد خويش سخن مي گويد . گودرز او را سرزنش مي كند . طوس خشمناك مي شود و از ايوان رستم به زير مي آيد و راه (( ايرانشهر )) در پيش مي گيرد . رستم ، كه در آنجا نبوده است ، چون باز مي گردد و از ماجرا آگاه مي شود ، پهلوانان را سرزنش مي كند . گودرز و به دنبال وي يك يك پهلوانان از پي طوس روان مي شوند . پهلوانان هر كدام كه به خيمه سوسن مي رسند ، از مركب فرود مي آيند تا دمي بياسايند . سوسن به هريك مي آلوده به (( بيهوشانه )) مي دهد و بياري (( پيلسم )) آنان را دربند مي كند . تا آنكه فرامرز به خيمه سوسن مي رسد و نشان پي اسب دلاوران او را متوجه مي كند كه خيمه از آن كيست . ناگهان اسب بيژن شيهه مي زند و اسب فرامرز بدان پاسخ مي دهد . بيژن كه پيش از نوشيدن مي آلوده ، به راز (( سوسن )) پي برده است ، فرياد مي زند كه :

. . . . . (( اي يل پهلوان                                                  نگه دار خود را ازين بد گمان

كه بسته است گردان به افسون و رنگ                                به گردن درونشان همه پالهنگ

نبايد كه چون ما برين دشت كين                                      شوي بسته اي پهلوان زمين )) .

فرامرز با (( پيلسم )) نبرد مي كند و اين نبرد بي نتيجه ادامه مي يابد تا زال سر مي رسد . زال رزم با (( پيلسم )) را ادامه مي دهد و فرامرز را براي آگاهي رستم گسيل مي دارد . (( رستم )) با (( برزو )) به (( جنگ جاي )) مي آيد و جنگ آغاز مي كند . اين رويداد به رسيدن لشكر (( افراسياب )) از يك سو و آمدن لشكر (( كيخسرو )) از سوي ديگر منجر مي گردد . و در آخر (( پيلسم )) كشته مي شود و افراسياب يكبار ديگر شكست خورده به توران مي گريزد .

قصة برزو در اين متن الحاقي به شاهنامه به آنجا ختم مي شود كه پس از شكست افراسياب كيخسرو به زابلستان مي رود و يكماه آنجا باقي مي ماند و منشور غور و سيري را بادرفش عقاب پيكر به برزو وا مي گذارد .

جايگزيني داستان در وقايع شاهنامه :

اشخاص اين داستان به جز برزو همه شاهان و پهلواناني هستند كه در شاهنامه فردوسي كروفري دارند و همة آنانكه شاهنامه را خوانده اند با اين چهره ها آشنايي كامل دارند . برزو هم كه شخصيتي است تازه و ناشناخته خود از خاندان پهلوانان سيستان است . حوادثي كه در اين داستان روي مي دهد ، صرف نظر از جزئيات آن ، همان حوادثي است كه در داستانهاي شاهنامه روي داده است ، و در حقيقت شباهتي كامل ميان حوادث اين قصه و حوادث شاهنامه يافته مي شود . زمان وقوع اين حوادث نيز مقارن است با زمان وقوع حوادثي كه پس از قتل سياوش و گريختن كيخسرو به ايران رويداده است .

پس در آغاز اين داستان را بايد با ملاحظة نظم و تربيتي كه رعايت آن در حماسه هاي ملي ضرورت دارد در ميان داستانهاي شاهنامه فردوسي جايگزين كنيم و آنگاه به ساير موارد بپردازيم .

ظاهرا” منظور گويندة برزونامه اين بوده است كه داستان خود را در دنباله يكي از داستانهاي شاهنامه قرار دهد ، و به همين سبب قسمتي از آخر داستان سهراب و كشته شدن او را در آغاز منظومه خود مي آورد و سپس به تقل داستان برزو مي پردازد . اين جايگزيني از لحاظ پيوند دادن ماجراي پسر به پدر منطقي به نظر مي رسد ، ليكن از نظر پي در پي قرار گرفتن حوادث حماسه دچار بي نظمي مي شود ، و شايد به همين جهت باشد كه در نسخة كتابخانة ملي پاريس اشاره اي به موضوع بازگشت افراسياب از جنگ با رستم و بر خورد او با برزو نمي شود ، يا آغاز داستان تا آخر قصه سوسن رامشگر همه جا نام كيكاووس به جاي نام كيخسرو آمده است ، چنانكه در اوايل داستان از زبان برزو مي آيد كه :

ستانم ز كاووس كي تاج و تخت                                             نمايم بر و بو شاخ درخت

اما چون حوادث اين داستان را نمي توان به عهد كيكاوس نسبت داد، به ناچار در جنگهايي كه به سبب اعمال (( سوسن رامشگر )) روي مي دهد مي بينيم كه به يكبار كيخسرو ظاهر مي شود و از آن پس تا آخر برزونامه حوادث در زمان اين پادشاه روي مي دهد .

اين ترتيب از نظر قواعد حماسه سرايي و نظم حوادث حماسي نمي تواند منطقي و مقبول باشد . اما نسخة خطي كتابخانة آكادمي شهر كلوژ قبل از شروع داستان ، قسمت آخر داستان بيژن و منيژه شاهنامه را نقل كرده و سپس به برزو و ماجراهاي او پرداخته است . و چنين به نظر مي رسد كه اين جاي گزيني كاملا” صحيح و به جا باشد زيرا :

در آغاز سرگذشت برزو مي خوانيم كه افراسياب وقتي با برزو ملاقات مي كند كه هزيمت از جنگي كه با رستم كرده بود باز مي گردد ، و اين جنگ پس از رهايي بيژن از زندان افراسياب روي داده است . پس سر گذشت برزو بايد به دنبال داستان بيژن و منيژه قرار گيرد .

آخرين قسمت داستان بيژن در شاهنامه چنين است كه چون رستم بيژن را از چاه مي رهاند و به ايوان افراسياب شبيخون مي زند و به ايران باز مي گردد ، افراسياب او را دنبال مي كند و در مرز ايران و توران نبرد آغاز مي‌شود و افراسياب شكست مي‌خورد و به خلخ باز مي‌گردد . از اينجاست كه اختلاف ميان روايت فردوسي و روايت سرگذشت برزو پديد مي‌آيد .

در شاهنامه مي‌خوانيم كه :

چو شد كار بيژن سراسر تمام                                                                 ز افراسياب آورم باز نام 

از آن پس كه برگشت از آن رزمگاه                                                          كه رستم براو كرد گيتي سياه

بشد تازيان تا به خلخ رسيد                                                                   به ننگ از كيان سر شده ناپديد .

اما درسر گذشت برزو سخن از گونه ديگري است :

كنون بشنو از من تو اي رادمرد                                                             يكي داستاني پر آزار و درد

بدانگه كه برگشت افراسياب                                                               ز پيكار رستم ولي پر شتاب

كه از بهر بيژن به توران زمين                                                              چه آمد به روي سپهدار چين

از سخن فردوسي چنين برمي‌آيد كه افراسياب بي هيچ درنگي در راه به خلخ مي‌رود و رزم را تدبير مي‌كند و از تركان و چينيان سپاهي بزرگ  فراهم مي‌آورد و به قصد ساختن رزمگاه برگرد ايران و گذشتن از جيحون و لشگرگاه ساختن در كنار (( آمو )) حركت مي‌كند و جنگ نخست او با گودرز درمي‌گيرد . اما در داستان برزو سخن از يافتن برزو و جنگ كردن او با ايرانيان است و نخستين رزمي كه واقع مي‌شود ميان برزو از يك سو و طوس و فريبرز از سوي ديگر است .

در اينجا دچار ترديد مي‌شويم كه كدام يك ازين دو داستان بر يكديگر پيشي مي‌گيرند ؟ آيا داستان فردوسي پس از شكست نخستين افراسياب و حركت دوبارة لشكر وي به سوي ايران كه منجر به جنگ يازده رخ مي‌شود ، پيش از داستان برزو قرار مي‌گيرد ، يا به عكس .

براي رفع اين شبهه وقايع را محدودتر مي‌كنيم ، در جنگ يازده رخ پيران در يازدهمين جنگ توسط گودرز كشته مي‌شود . از طرفي شيده در نبرد توسط كيخسرو  از پاي درمي‌آيد . اما در داستان برزو هم پيران زنده است و هم شيده ، به ناچار بايد قبول كرد كه داستان برزو قبل از داستان دوازده رخ اتفاق افتاده است . و اتفاقا” نسخة خطي متعلق به كتابخانة آكادمي شهر (( كلوژ )) ( روماني ) كه در حقيقت نسخه ايست از شاهنامة فردوسي همراه با سر گذشت برزو داستان دوازده رخ را نقل مي‌كند و اين مؤيد حدس ماست در جاي گزيني داستان برزو ميان داستانهاي شاهنامه .

برزورنامه تقليدي از شاهنامه :

از خلاصة گفتار (( ژول مل )) ( J . M ohle  ) محقق فرانسوي و مترجم شاهنامة فردوسي چنين برمي‌آيد كه : (( برزورنامه في الواقع مجموعه همه رواياتيست راجع به خاندان رستم كه فردوسي بدانها توجه نكرد و در عين حال حاوي داستان برزوست و .. از مطالعه اين كتاب به خوبي برمي‌آيد كه مراد گوينده تهيه ذيلي بر شاهنامه فردوسي بوده است . ))

استاد ذبيح الله صفا معتقد است كه برزونامه به تقليد از شاهنامه و از روي داستانهاي قديم ساخته شده است البته بحث ما در اين مقال تنها به سر گذشت برزو كه به عنوان يكي از ملحقات شاهنامه شناخته شده است مربوط مي‌شود . دربارة قدمت اين داستان تا حدي كه به دوره هاي پيش از اسلام به پيوندد ، نمي‌توان به طور قطع و يقين حكم كرد و همچنانكه استاد ذبيح الله صفا معتقد است بايد آنرا تقليدي از شاهنامه دانست و نه ذيلي برآن ؛ زيرا :

اولا” ، در هيچكدام از منابع و مآخذ مكتوب موجود از داستانهاي ملي و قهرماني ايران نامي از برزو برده نشده است ، تنها استاد ذبيح الله صفا در كتاب حماسه سرايي در ايران آنجا كه از ادب حماسي قيل از اسلام بحث مي‌كند به داستاني از ادب ارمني به نام (( بورزه )) اشاره كرده است و با ترديد گمان مي‌برد كه اين نام با نام برزو يكي باشد . اما در ديگر موارد اسمي از پهلواني به نام برزو يا كلمه‌اي شبيه به آن برده نمي‌شود .

ثانيا” ، كيفيت به وجود آمدن برزو و داستان اوست و ساختگي به نظر مي‌رسد ، زيرا بنا به روايتي كه در سر گذشت برزو آمده است ، سواري گرد كه بعدها معلوم مي شود (( سهراب )) بوده است روزي از شنگان مي گذرد و از شهر (( شهرو )) كه تنها در خانه مانده بود آب مي خواهد و چون او را زيبا مي يابد بدو عشق مي ورزد و مهر و يزدان را به مردي ازو مي ربايد و دختر از اين جوان صاحب فرزند مي شود . گرچه اين ماجرا در نسخة آكتدمي كلوژ كمي كاملتر و منطقي تر شده و در نسخه خطي كتابخانة ملي پاريس به صورت ديگر آمده است و سخن از رفتن سهراب به شنگان براي گزيدن اسب از فسيله پيش مي آيد ، و نقل مي كند كه چگونه سهراب شهرو را مي بيند و او را به خيمه خويش مي خواند و پس از عشق ورزي چون حدس مي زند كه شهرو بارور شده است انگشتري خود را بدو مي دهد . با اينحال حكايت به وجود آمدن برزو حتي در نسخة كتابخانة ملي پاريس هم غير معقول و نامقبول مي رسد و جز تقليد آنهم تقليدي ناقص از زناشويي رستم و زادن سهراب نام ديگري برآن نمي توان نهاد .

ثالثا” ، با آنكه داستان برزو ممكن بود ترتيب حماسي شاهنامه را استوارتر كند ، اين سئوال پيش مي آيد كه چرا فردوسي بدان توجهي نكرده و با آنكه دوران كودكي سهراب و حركت وي از توران به ايران در داستان سهراب با دقت بي نظيري به نظم آمده است ، چرا در مورد برخورد سهراب با شهر و همخوابگي آن دو سكوت كرده است ؟ و چرا در جاي گزين داستان برزو پس از داستان بيژن و قبل از داستان دوازده رخ مسامحه روا داشته است . پس يا چنين حكايتي در ميان روايات پهلواني قديم وجود نداشته ، يا اگر وجود داشته از آن بي اطلاع بوده است .

رابعا” ، وقتي برزو به تحريك افراسياب آماده رزم رستم مي شود بيست سال داشته و از طرفي مي دانيم كه برزو سهراب است و سهراب در زمان پادشاهي كيكاووس و پيش از تولد سياوش با رستم جنگ كرده و كشته شده است ، و كيخسرو بنا به روايت شاهنامه فرزند سياوش و نتيجه ازدواج سياوش بل فرنگيس دختر افراسياب است ، براي بدست آوردن سال تقريبي كيخسرو ، به روايات شاهنامه متوسل مي شويم ؛ وقايعي كه ميان تولد كيخسرو تا گريختن او به ايران رخ داده با دو نوع زمان همراه شده است يكي زمانهاي صريح و روشن و ديگري زمانهاي مبهم . مقصود ما از زمانهاي صريح اعدادي است كه شاهنامه بدانها اشاره مي كند ؛ مثلا” چون كيخسرو ده ساله مي شود به رزم شير و گرگ مي رود و شبان از بيم جان كيخسرو به پيران شكايت مي كند ، پيران كيخسرو را به ايوان خويش باز مي گرداند . پس كيخسرو ده ساله بوده است كه از كوه به ايوان پيران مي آيد ، سپس به دستور افراسياب با مادرش به سياوش گرد مي رود . مقارن همين احوال خبر كشته شدن سياوش به ايران مي رسد و رستم به خونخواهي سياوش به توران حمله مي كند و هفت سال در آنجا مي ماند .

پس ازين واقعه گودرز كيخسرو را به خواب ميبيند و گيو مأمور يافتن او مي شود ، و هفت سال سر گردان در توران جستجو مي كند تا كيخسرو را مي يابد .

اگر براي محاسبه سال كيخسرو و همين زمان هاي صريح را در نظر بگيريم مي بينيم كه كيخسرو وقتي به ايران مي رسد بيش از بيست و چهار سال دارد ، بر اين سال بايد عمر سياوش را نيز افزود و سالهاي ميان حوادث پس از كشته شدن سهراب و به دنيا آمدن سياوش را محاسبه كرد تا سن برزو بدست آيد . پس منطقي آن است كه عمر برزو را با تقريب دست كم دو برابر عمر كيخسرو بدانيم . اما در بزرونامه به صراحت برزو را هنگام حمله به ايران بيست ساله مي شمارد . اگر بنا باشد اين نابساماني را از نوع ابهام زمان ، كه از خصوصيات داستان حماسي است ، بدانيم باز هم اشكال ما مرتفع نمي شود ، زيرا مقصود از مبهم بودن زمان در حماسه ابهام تاريخي است و نه ابهام در سال قهرمانان و عدم تناسب آنها كه موجب بهم خوردن نظم منطقي داستان شود .

خامسا” ، وجود تشابه ميان بعضي از جنگهاي مذكور در اين داستان و داستانهاي شاهنامه به پهلواني (( پيلسم )) نام بر مي خوريم كه در جنگ با رستم گرفتار مي شود و برزو او را با خنجر قطعه قطعه مي كند ، (( پيلسم ))ذ در شاهنامه در جنگهايي كه به خونخواهي سياوش در مي گرفت به دست رستم كشته شد . اين مورد نيز مارا بر آن مي دارد كه (( پيلسم )) و ماجراهايش را در برزو نامه تقليدي از پيلسم شاهنامه بدانيم .

باتوجه به مواردي كه در فوق شايد بتوان داستان برزو را يكي از روايات پهلواني متداول در قرون اوليه اسلامي دانست ، و بعيد نيست كه خلق اين گونه داستانها  مربوط به قرن چهارم هجري و منشاء آنها سيستان باشد .

اما سخن ژول مل كه مي گويد : (( مراد گوينده تهية ذيلي است بر شاهنامه فردوسي )) در باب برزو نامه قابل تأمل است و گمان نمي رود كه گويندة برزو نامه چنين قصدي داشته باشد . به ظن غالب مراد گوينده نظير گويي بر شاهنامه و تقليد از آن بوده و در حقيقت خواسته است كه در ميدان فردو سي طبع آزمايي كند و اين داستان را كه در واقع شباهتي به بعضي از داستانهاي فردوسي دارد ، با اتخاذ روش شاعر بزرگ ملي ما به نظم آورده تا شايد همسنگي خود را با فردوسي بنماياند . اين مدعا را مي توان با مقايسه كردن شاهنامه فردو سي و سرگذشت برزو و به دلايل ذيل ثابت كرد .

1 اغلب تعبيرات و مضامين و بعضي ابيات و مصراع هاي سرگذشت برزو از شاهنامه اقتباس شده است چنانكه در ابيات ذيل اقتباس تعبير از دو بيت شاهنامه كاملا” مشهود است .

از برزو نامه :

ببينيم تا كه گردد سپهر                                        به پيوند جان كه نازد به مهر

ببينيم تا كه شود خسته دل                                   ز خون كه بر خيزد امروز گل

از شاهنامه :

ببينيم تا اسب اسفنديار                                      سوي آخور آيد همي بي سوار

و يا باره رستم جنگجوي                                    به ايوان نهد بي خداوند روي

از برزو نامه :

به ايرانيان گفت رستم كجاست                              كه خواهم به ميدان ازو كينه خواست

از شاهنامه :

به ايرانيان گفت رستم كجاست                            كه گويند كوروز جنگ اژدهاست .

از برزونامه :

چو فردابر آيد بلند آفتاب                                 بيابم به ميدان تو با شتاب

از شاهنامه :

چو فردا برآيد بلند آفتاب                                من و گرز و ميدان و افراسياب

2 در نبرد تن به تن برزو با رستم درست همان فكر به خاطر رستم مي گذرد كه از خاطر سهراب در نبرد تن به تن سهراب با رستم گذشت :

از برزونامه :

بدو گفت رستم كه اي نامدار                                  به يزدان دادار پروردگار

كز آنچ از تو پرسم بگويي توراست                          نياري به گفتار در ، هيچ كاست

بگويي كه تخم و نژاد تو چيست                             به توران ترذا خويش و پيوند كيست

همانا كه از تخم توران نه اي                                 كه جز از نژاد بزرگان نه اي

و در داستان سهراب ، رستم به سهراب مي گويد :

نماني به تركان بدين يال و سفت                             به ايران ندانم ترا نيز جفت

و سهراب پس از شنيدن اين سخن

بدو گفت كز تو بپرسم سخن                                همه راستي بايد افكند بن

يكايك نژادت مرا ياد دار                                    ز گفتار خوبت مرا شاد دار

من ايدون گمانم كه تو رستمي                            كه از تخمه نامور نيرمي

مقايسه برزونامه و داستان سهراب در شاهنامه فردوسي

برداشت داستان برزو چنان است كه خواننده داستان رستم و سهراب را به خاطر مي آورد . پسري پا به عرصه وجود مي نهد ، پدر خود را نمي شناسد ، برسر راه افراسياب قرار مي گيرد ، و به تحريك وي قصد جان نياي خود مي كند ، به جنگ نيا مي رود ، در (( جنگ جاي )) نواده و نيا ستيزه مي كنند بي آنكه يكديگر را بشناسند ، ليكن در اين داستان به عكس داستان رستم و سهراب پيش از وقوع فاجعه شناسايي حاصل مي شود .

گر چه اساس اين قصه به داستان سهراب شباهت دارد ، ليكن روايات آن همه جا با داستان سهراب تطبيق نمي كند ، و اتفاقا” همين موارد اختلاف است كه موجب ضعف تأليف سرگذشت برزو شده است .

حكايت برزو بنابر آنچه در ملحقات شاهنامه آمده است به سه قسمت مجزا تقسيم مي شود : نخست ، آشتايي برزو با افراسياب و اقدام به جنگ با ايرانيان كه منجر به شناسايي ميان رستم و برزو مي شود . دوم ، داستان سوسن رامشگر ، كه حوادث آن در نتيجة شناسايي ميان رستم و برزو و پيوستن برزو به ايرانيان پديد آمده است . سوم ، جنگهاي ميان ايران و توران كه اعمال سوسن رامشگر سبب آن شده و نتيجه اش شكست تورانيان است .

بخش نخستين اين داستان ، از نقطة پايان ، با داستان رستم و سهراب قابل مقايسه است ، زيرا موضوع اصلي هر دو آنها يكي است و هدف نيز يكسان است . اما سرنوشت قهرمانان آن دو با يكديگر تفاوت دارد . در داستان سهراب به دست پدر كشته ميشود و شناسايي پس از فاجعه حاصل مي گردد ، ليكن در سرگذشت برزو پيش از آنكه خون نواده اي به دست نيا ريخته شود ، شناسايي صورت مي گيرد و سرنوشت قهرمان داستان تغيير مي كند . اين تغيير بخت قهرمان به ارزش در اماتيك داستان برزو لطمه اي چشم گير مي زند . به سخن ديگر داستان سهراب علاوه برآنكه واجد خصوصيات كامل حماسه است از ويژگي هاي تراژدي نيز برخوردار است ، و حال آنكه داستان برزو چون به نقطة  اوج مي رسد يكباره فرو مي ريزد و تمهيدات داستانپرداز با پرده برداري نا بهنگام از راز بي نتيجه مي ماند . به همين جهت داستان ادامه مي يابد تا شايد اين نقصيه برطرف گردد .

مورد ديگر اختلاف ، در مسير داستان و تعبيه حوادثي كه استخوان بندي آن دو شامل است يافته مي شود . سهراب چون دهساله شد به نژاد خويش پي برد و به عزم يافتن پدر راه ايران در پيش گرفت و افراسياب چون از كار سهراب آگاهي يافت چاره اي كرد و ظاهرا” به عنوان ياري به سهراب در يافتن پدر او را براي جنگ آماده ساخت ، اما به دو سردار خود ، (( هومان )) و (( بارمان )) سفارش كرد كه مانع شناسايي پدر و پسر شوند . پس سهراب به عزم يافتن پدر و اتحاد يا او حركت كرد . اما تقدير و حوادث متفقا” او را ازين هدف دور مي كردند . پس از بند كردن هجير اميد آن مي رفت كه گره از كار باز شود ، و قهرمان داستان به هدف نزديك گردد . اما هجير هم به پيچيدگي حوادث افزود ، وقتي رستم به صورت ناشناس به پشت خرگاه سهراب نزديك شد باز نويدي بود از حصول شناسائي ، ليكن آنهم با حادثه اي نابود شد . همچنين در هنگام كشتي ميان دو قهرمان برسر نژاد سخن مي رود و خواننده گمان مي برد كه پرده از اسرار برداشته خواهد شد ، اما هر بار با دليلي معقول گره همچنان بسته مي ماند ، تا فاجعه روي دهد . همين پيچيدگي هاست كه دست تقدير را باز مي گذارد تا هرچه مي خواهد بكند و بداستان لطف و زيبايي ارزاني دارد .

در سرگذشت برزو حوادث عادي است و صورتي ساده دارد ، جز مادر برزو هيچيك از اشخاص داستان از راز تولد قهرمان و نژاد وي آگاه نيست . هدف برزو از حركت به سوي ايران جنگ است و ياري كردن افراسياب . برزو اجير شده است تا رستم را بكشد ، هيچ نقطه اميدي براي گشودن گره وجود ندارد تا خواننده را بخود مشغول كند ، اگر خواننده نمي دانست كه برزو كيست و از نسبت ميان او و رستم آگاه نبود ، و ناگهان راز نژاد برزو فاش مي شد ، داستان لطفي خاص مي يافت . اما در برزو نامه مي بينيم كه قضيه از لون ديگر است . داستانپرداز پيش از شروع ، همه راز ها بر خواننده آشكار مي كند و خواننده اي را كه بر همه چيز آگاه است به تماشاي صحنه ها مي آورد ، بي شك در چنين مورد به هيجان آوردن خواننده كاري است عبث . به همين جهت است كه داستانپرداز حوادث دژ (( ارگ )) را مي آفريند تا شايد ازين راه در خواننده مؤثر واقع شود و يا قصة گرگين و زهر ريختن در طعام برزو را مي سازد تا بدان وحشي در دل خواننده ايجاد كند ، اما نه تنها توفيقي بدست نمي آورد يلكه پهلوانان پاك و جاويد شاهنامه را به ناپاكي و چاره گري متهم مي كند و سر خورده به اصل داستان باز مي گردد . شايد اگر براي آفريدن اين قصه از قهرمانان شاهنامه استفاده نمي كرد چنين تمهيداتي در كار وي مؤثر مي افتاد .

با تمام اين احوال نمي توان بيكبار دست رد بر سينه سرگذشت برزو نهاد ، بعضي از قسمتهاي آن در لطف و گيرايي شباهتي به حوادث شاهنامه پيدا مي كند ، چنانكه نخستين رزم رستم و برزو از بعضي جهات خاطره رزم رستم و اسفنديار را زنده مي كند و از بعضي جهات ياد نبرد رستم و سهراب را .

بخش دوم اين سرگذشت مربوط مي شود به قصة سوسن رامشگر كه به مناسبت و با رعايت نظم منطقي در داستان اصلي جاي گرفته است . اين قصه به هيچيك از داستانهاي شاهنامه شباهتي ندارد . شروع به گونه ايست كه پيوند آن را با حوادث قبلي كامل كرده است ، ويژگي هاي يك داستان جا افتاده و كامل در آن دارد . حوادث پي در پي و منظم است و اين تنها موردي است در برزونامه كه از هر جهت بي عيب و نقص و مبرا از خورده گيري است ، و تمهيد حوادث و وقايع ئدر ان با تبحري خاص پيش بيني شده است .

افراسياب كه پهلوان سپاه خويش را از دست داده است بدنبال وسيله اي مي گردد تا اين زيان را جبران كند ،  زني رامشگر به نام سوسن به عهده مي گيرد تا با فريبكاري و چاره گري انتقام از ايرانيان باز ستاند . زنان در طول تاريخ به چاره گري و فريبكاري معروف بوده اند ، به ويژه اگر از خاندان نجبا نباشند و طبعا” صاحب مشاغلي چون خنياگري ، مشاطه گري و جز آن باشند . معمولا” چنين اشخاصي خود براي حادثه آفريني گام پيش مي نهند . دستگاه افراسياب كه خود در نزد ايرانيان به چاره گري متهم است از وجود اين گونه مردم خالي نيست . وسيله چاره گري نيز مي است و داوري بيهوشي و پهلواني كه بتواند در هنگام ضرورت ياور اين زن باشد همه گردن را به بند مي آورد . مكان اجراي نقشه نيز بسيار مناسب است يعني نقطه اي در تقاطع راه ايرانشهر به سيستان و توران زمين و اين درست جائي است كه پهلوانان ايران از آن مي گذرند . در اين محل چشمه ايست كه معمولا” مسافران خسته بركنار آن دمي مي آسايند و بي شك اگر خرگاهي ببينند كه زني زيبا صاحب  آن باشد فرود خواهند آمد تا جامي باده از وي بستانند . حوادثي كه در ايوان رستم روي مي دهد و موجب مي شود كه طوس با خشم به سوي ايرانشهر روي نهد و ديگر پهلوانان از پي وي راهي شوند آنانرا يك يك بدام سوسن رامشگر مي كشد ، اما اگر همه در دام افتند و اير شوند كار ايران تمام است ، پس پيژن زودتر از ديگران هوشيار مي شود و اسبش به شنيدن صداي سم اسب فرامرز شيهه سر مي دهد و همه و رشته ها پنبه مي شود . مي بينيم كه همه مقدمات فراهم آمده است تا داستان از ضعف تأليف عاري باشد و الحق نمي توان منكر شد كه داستانپرداز در اين قسمت با چنين پيش بيني هايي قصه اي جا افتاده و لطيف ارائه داده است .

مآخذ تهيه اين مقاله

1 شاهنامه فردوسي ، به كوشش محمد دبير سياقي مجلدات اول ، دوم ، سوم و ششم ( ملحقات شاهنامه ) .

2 برزو نامه ، نسخه خطي ، متعلق به كتابخانة ملي پاريس .

3 سرگذشت برزو ، نسخه خطي ، متعلق به كتابخانة آكادمي شهر كلوژ ( روماني ) .

4 حماسه سرايي در ايران ، تأليف دكتر ذبيح الله صفا چاپ 1333 .

5 تاريخ ادبيات در ايران ، تأليف دكتر ذبيح الله صفا جلد دوم چاپ اول .

6 كيانيان ، تأليف آرتوركريستن سن ، ترجمه دكتر ذبيح الله صفا .

7 داراب نامه بيغمي ، به اهتمام دكتر ذبيح الله صفا .

8- سمك عيار ، به اهتمام دكتر پرويز ناتل خانلري .

9 لباب الالباب ، تأليف محمد عوفي ، به اهتمام سعيد نفيسي .

” پاورقي ها ”

1 لباب الالباب ، تصحيح سعيد نفيسي ،  ص 71 .

2 تاريخ ادبيات در ايران ، ج 2 ، چاپ اول ، ص 497 477 .

3 ر.ش ، حماسه سرائي در ايران ، تأليف دكتر ذبيح الله صفا .

4 ر. ش : سرگذشت برزو كه جز يكي از نسخ خطي موجود در كتابخانة آكادمي شهر كلوژ ( روماني ) آمده است و نيز ، نسخه خطي متعلق به كتابخانة ملي پاريس ( عكس اين دو نسخه را استاد محترم آقاي دكتر ذبيح الله صفا در اختيار نهاده است ) .

5 شاهنامه فردوسي به كوشش محمد دبير سياقي ج 2 ، ص 994 .

6 شاهنامه فردوسي به كوشش محمد دبير سياقي ج 6 ملحقات ص 77 .

7 به نقل از حماسه سرايي در ايران ، تأليف دكتر ذبيح الله صفا چاپ 1333 ، ص 303 .

8 ر. ش ، حماسه سرايي در ايران .

9 حماسه سرايي در ايران ، چاپ 1333 ص 40 .

10 استاد محترم آقاي دكتر ذبيح الله صفا به چنين احتمالي اعتقاد دارند و يكبار كه از محضر شان درك فيض مي شد بدين مورد اشاره فرمودند .