سامي، علي. “ويرانه‌هاي شهرباستاني استخر“. دوره 14، ش158 (آأر 54): 2-12، تصوير.

 

خلاصه : شرحي برجغرافياي طبيعي و تاريخي اصطخر ـ اوضاع اجتماعي استخر درسه دورة تاريخي اين شهر: زمان تسلط مقدونيها، استقلال پارس، تسلط اشكانيان ـ اهميت شهر استخر در زمان ساسانيان، دوران اسلامي ـ شهر استخر ازنظر تاريخ‌نويسان بعدازاسلام: اصطخري، لسترنج، ابن‌بلخي، ... ـ قلعه سعيد آباد، دانشمندان بزرگي كه از استخر برخاسته‌اند ـ كاوشهاي باستانشناسي در استخر ـ “كوه استخر“ و “دژاشكنون“ و “قلعه شكسته“. 

ويرانه‌هاي شهر باستاني استخر

علي سامي

استخر مانند هگمتانه و شوش و ري ، يكي از شهرهاي معمور و مهم ادوار باستاني و بزرگترين و با شكوهترين و پر جمعيت ترين شهرهاي پارس بوده ، كه از حدود پنج شش سده پيش از ميلاد ، يعني از زمان شاهنشاهي هخامنشي تا سدة دهم ميلادي ( چهارم هجري ) داير و آباد و مركز بازرگاني و سياست و حكومت پادشاهان و امراي محلي پارس ، و جايگاه موبدان و دبيران و دستوران دين زرتشتي بوده است . ويرانه‌هاي گسترده آن در هفت كيلومتري شمال تخت جمشيد ، كنار چپ راه شيراز به اصفهان قرار گرفته ، و نمودار شكوه ديرينه‌اي ميباشد ، كه سه شاهنشاهي بزرگ هخامنشي و اشكاني و ساساني بآن داده بود . آثار دروازه سنگي آن سوي راست راه شيراز به اصفهان هنوز بر جاي مانده ، و مانده‌هاي كاخ ويران شده‌اش با ستونها و سر ستونهائي كه در گوشه و كنار پراكنده است ، نمودار عظمت دوران آباديش ميباشد .

از تاريخ بناي اين شهر كه چه زماني داير گرديده ، آگاهي درستي در دست نيست . زيرا نبشته و آثاري كه تاريخ آنرا از پيش از دوره هخامنشي تعيين نمايد ديده نشده ، و آثاري هم كه در خلال كاوشها بدست آمده ، بيشتر مربوط به عهد هخامنشي و ساساني و سده‌هاي نخستين اسلامي ميباشد . ولي وجود آب فراوان رودخانه پلوار و زمينهاي گسترده حاصلخيز پيرامون آن ، مينماياند كه از دوران كهن ، جايگاه مردم و عشيره‌هائي بوده كه در اين ديار ميزيسته ، و آبادي بزرگي را تشكيل داده بودند .

آنچه ميتوان گفت اينست كه شهر باستاني استخر در زمان فرمانروائي شهرياران هخامنشي آباد و پر جمعيت و شهر منسوب به پايتخت ( تخت جمشيد ) بوده ، و نفوس زيادي در آنجا ميزيسته ، و محل بازرگاني و كشاورزي و داد و ستد و مقر خاندانهاي كهن و سرشناس و برگزيده زمان بوده است .

گسترش شهر را تاريخ نويسان قديم از (( جلو در )) تا (( جلوگير )) يعني پهناي تمام جلگه مرودشت دانسته ، اما چيزي كه فعلا” معين و مشهود است ، حدود اين شهر از خاور ، تا نزديكيهاي روستاي سيدان و فاروق ، و از باختر به روستاي زنگي آباد ، و جنوب و شمال آن نيز كوههاي تخت جمشيد ( كوه رحمت ) و نقش رستم ( كوه حاجي آباد ) بوده است . رودخانه سيوند ( همان پلوار ) كه اكنون اين نواحي را سيراب ميسازد ، از شمال باختري شهر استخر روان است ، و زمينهاي اطراف آنرا سيراب و سرسبز و پر كشت و پر درخت ساخته بود .

رودخانه پلوار از قاضيان قصر يعقوب كه دهكده‌ايست حدود سي كيلومتري شمال باختري جلگه پاسارگاد ( آرامگاه و كاخهاي كوروش بزرگ ) بسوي آن جلگه روان ميباشد ، و پس از طي مقداري راه با آب رودخانه لاسور و يك شاخه ديگر از آب قشلاق رويهم ، تشكيل رودخانه پلوار را ميدهد . زهش آب در مسير رودخانه با فزوني آب آن كمك مينمايد .

بر حسب نوشته ابن بلخي مورخ سدة پنجم هجري در فارس نامه ، پلوار چون از دهي بنام (( پروآب )) سرچشمه گرفته آنرا بهمين نام (( پرواب )) ناميده‌اند كه گذشت زمان و قلب و جابجا شدن حروف (( پلوار )) گرديده است . نوشته اين مورخ چنين است :

(( نهر پرواب : منبع اين رود از ديهي است كه آنرا پرواب گويند و اين رود مبارك است و بيشترين نواحي مرودشت را آب دهد و در رود كر افتد )) .

جاي ديگر در وصف كوره استخر ميگويد : (( رود پرواب رودي است كه باصطخر مرودشت آيد . آبي خوش و گواراست )) .

يكصد و پنجاه سال پيش از تأليف فارس نامه ابن بلخي ، اصطخري متوفي 346 ه . ق در كتاب (( مسالك و الممالك )) ضمن ذكر رودخانه‌هاي فارس درباره اين رودخانه نوشته است : (( رود فرواب از جوبرقان بيرون آيد . از جائي كه آنرا فروآب گويند و در زيرپول (پل) خراسان بگذرد ، و بر در اصطخر ( استخر ) و برود كر پيوندد )) . اين تاريخ نويس فارسي در شرح نواحي كوره استخر ، (( جوبرقان )) را ناحيه‌اي نوشته كه روستايش را مشكان ميخوانده‌اند .

قبل از اصطخري مؤلف حدود العالم ضمن شرح رودهاي ايران درباره پلوار مينويسد : (( و ديگر رود فرواب است هم از پارس از روستا و فرواب رود روي بمشرق نهاده و چون بناحيت اصطخر رسيد عطف كند و بر مشرق اصطخر اندر رود كر افتد . و اين رودكر درست ترين آبي است اندر پارس و ببهترين … ))

ليسترنج – خاورشناس نامي انگليسي در كتاب (( سرزمينهاي خلافت شرقي )) مينويسد : كه سرچشمه رود پلوار از دهكده فروآب در ناحيه جاوبركان ( جوبرقان ) در شمال اوجان يا ازجان ميباشد . فروآب معرب پرواب است . مؤاخذ ليسترنج هم همين كتابهاي اصطخري و مقديسي و ابن بلخي و مستوفي و حافظ ابرو و ياقوت حموي ميباشد . اين نامها اكنون زبانزد نيست ، تنها جائي است بنام (( جوكان )) آنسوي (( باغ سياه )) كه هم تنگي و هم دهي بآن نام است و حدود آن تا مزايجان ميرسد . يك رشته از رودخانه پلوار از تنگ قلي وارد بلوك مشهد مادر سليمان ميشود .

اين رود پس از سيراب ساختن جلگه مادر سليمان ( پاسارگاد ) از ميان درختان سرسبز و انبوه بيد و گز و ديگر درختان طبيعي ، در بستر مارپيچي خود بسوي تنگ بولاغي و دشتي بهمين نام به جلگه سرسبز و گسترده ديگري بنام سعادت آباد و سيوند سرازير ميشود و پس از سيراب ساختن زمينها و باغهاي انبوه سيوند ، و گذشتن از بلوك خفرك بالا و پائين و شهر باستاني استخر و جلگه مرودشت ، در كنار پل خان برود كر ملحق ميشود و به بند امير ميرود .

شهر استخر مانند ساير شهرهاي باستاني باروهاي استوار داشته كه در دوره‌هاي اسلامي نوبه به نوبه بدست سرداران و فرستادگان خلفا ويران گرديده است .

نام استخر نخستين بار در سنگ نبشته پهلوي شاپور سكانشاه ، كه بر جرز سنگي ايوان جنوبي كاخ تچر تخت جمشيد نقش بسته ، خوانده شده است . در اين سنگ نبشته شاپور سكانشاه پادشاه سيستان و پنجاب و هند هنگام برگشت به مقر فرمانروائي خويش از اين شهر ميگذرد ، و سپس به تخت جمشيد ميآيد و در آنجا كه خاطره اين ديدار را مي‌نگارد ، مينويسد كه به (( استخر )) رفته است . در سنگ نبشته پهلوي شاپور يكم در اطراف كعبه زرتشت نقش رستم نيز بنام ملكه (( استخريات )) اشاره‌اي شده است .

استخر را تخت طاوس هم ميگويند و تصور ميرود تخت طاوس بود كه بتدريج به طاوس تبديل گرديده ، و همچنين واژه طاوس ممكن است از (( تيئوس )) يوناني كه بمعني خداوند است گرفته شده باشد . در اينصورت تخت طاوس (( تخت تائيس )) ، (( تخت خداوند )) معني ميدهد .

پس از آتش سوزي و ويراني تخت جمشيد و برچيده شدن شاهنشاهي هخامنشي ، اين شهر تا چندي رونق و اهميت خود را از دست داد ، و پاره‌اي از تاريخ نويسان نوشته‌اند كه مردمان آنجا مورد بغض و غضب ساير مردم كشور بودند ، از آنجهت كه چرا از سپاهيان اسكندر جلوگيري نكردند و در برابر آتش زدن اسكندر و ويراني و تاراج تخت جمشيد ساكت ماندند . اين روايت اساس و معناي صحيحي نميتواند داشته باشد . زيرا با آن پيشرفت سريع سپاهيان اسكندر ، وادبار و پيش آمد ناگواري كه گريبان گير سپاهيان ايراني گرديده بود ، از دست ساكنان يك شهري چه برميآمده ، بويژه آنكه اگر گفته‌هاي تاريخ نويسان درست باشد ، (( تيري داد )) خزانه دار و فرمانده فوج جاودان كه نگاهداري تخت جمشيد را نيز عهده‌دار بود ، خود اسكندر را بآنجا راه داده بود !

از چگومگي و وضع اين شهر در زمان اسكندر و جانشينان او در دوره پارتها كمتر آگاهي در دست است ، و تنها مداركي كه مينماياند نواحي پارس و استخر كه مركز آن استان بوده چه حال داشته ، وجود چند سر ستون كه نقش يوناني دارد ، و پيدايش چند سكه از فرمانروايان محلي (( فراتاداران )) در نواحي نامبرده است . اين برهه از آن زمان تا ظهور اردشير پاپكان كه نزديك به پانصد سال طول كشيد ، از روي مدارك موجوده بسه دوره ، بخش شده است :

دوره يكم : كه زمان اقتدار مقدونيها و جانشينان اسكندر بوده ، سكه زنندگان خود را فردارا خوانده و دوره‌ايست كه حاكم و شهربان پارس و استخر ، دست نشانده سلوكيها و تحت نفوذ آنها بوده‌اند ، و بيش از پنجاه شصت سال طول نكشيده است . سكه‌هاي سيم پيدا شده مربوط باين دوره ، يكسوي آن خط آرامي و سوي ديگر آتشگاه است و پرچمي نيز روي آن نقش گرديده .

آثار قابل ملاحظه‌اي كه از اين دوره در ويرانه هاي استخر مانده ، عبارت از چند تكه ستون ساده كه داراي ظرافت چندان هنري نيست و سرستونها به شيوه كرينت و بشكل لتوس ميباشد ، كه تقليد از ستون سازي يونان است بدون اينكه تغييري برحسب سليقه خود در آنها داده باشند ، و ميرساند كه چگونه پس از ورود اسكندر و مقدوني‌ها بايران ، در بعضي موارد تا چه حد هنر يوناني بي كم و كاست در هنر ايراني هخامنشي نفوذ پيدا كرده است .

دوره دوم : دوره استقلال پارس است . يعني پارسيها در اين دوره سر از فرمانبرداري سلوكي‌ها باز زده ، و خود تشكيل حكومتي دادند . در اين دوره صاحبان مسكوك عنوان شاهي (( ملكا )) : بزبان آرامي بخود داده‌اند . اين دوره مطابقت مينمايد با فتح پارس بدست اشك ششم ( مهرداد يكم 171 – 138 ق .م ) كه در اواسط سده دوم پيش از ميلاده انجام گرفت و در حدود يكصدواند سال دوان داشت .

دوره سوم : زماني است كه پارس دست نشانده اشكانيان گرديد ، و تقريبا” سيصد و پنجاه سال طول كشيد . در مسكوكات اين دوره شاه پارس لباس پارتي دربر دارد و يك طرف سكه ، شكل آتشكده نقش شده و در بعضي از آنها نگاهدارنده آتش نيز در كنار آتشكده نشسته است .

امرا و پادشاهان محلي را آثرپات (( آذربان )) ميناميده‌اند . زيرا در حاليكه رتق و فتق امور استان و منطقه با آنها بوده است ، سرپرست آتشكده و موبدان و نگاهدارنده اصول مذهب مزداپرستي و اجراء مراسم و آداب نيز با آنها بوده است و در حقيقت اصول ديانت زرتشت و بسياري از آداب و شعائر قوم پارس و مليت ايراني ، بواسطه آنها محفوظ ماند كه بعدا” بدست خاندان ساسان و پاپك رونق و ترويج بيشتري يافت .

اهميت شهر استخر در شاهنشاهي باستاني :

پس از آنكه باز فر و شكوه شاهنشاهي از خاور بجنوب منتقل شد و اردشير پاپكان بنياد شاهنشاهي ساساني را پي ريزي و شالوده گزاري كرد ، شهر استخر هم مركز يكي از كوره‌هاي پنجگانه پارس گرديد .

استان پارس در آنزمان به پنج كوره يا خره ( ناحيه ) بخش ميگرديد : كوره استخر ، اردشير خوره ، دارابگرد ، بيشاپور ، ارجان .

كوره استخر بزرگترين شهرستان و از شمال تا يزد و نائين ، و از جنوب تا شيراز محدود ميگرديده ، و همين شهر استخر مركز و حكومت نشين آن بوده است .

كوره اردشير از شيراز تا خليج پارس و جزاير جنوبي ( از خارك تا قشم ) مشرق آن دارابگرد و مغربش كوره شاپور بوده است . مركز آن شهرگرد يا فيروزآباد بوده است .

كوره دارابگرد شامل شهرهاي داراب و فسا بوده ، و فسا در آن زمان از جهت جمعيت و وسعت و آباداني دومين شهر فارس شمرده ميشده است . اين كوره بعدها به (( شبانكاره )) معروف گرديد .

كوره شاپور كوچكترين كوره و شامل بيشاپور و كازرون و اطراف آن بوده است .

كوره آرگان يا ارجان قسمت مغرب فارس يعني بهبهان تا گناوه را شامل ميشده است .

دودمان و ناگان اردشير ساساني در همين شهر استخر زندگي ميكرده‌اند .

ساسان و آذربان آتشكده و مخصوصا” پاپك موبد بزرگ و متولي پرستشگاه آناهيتا كه يكي از پرستشگاههاي بزرگ ايرانيان باستان است ، بوده .

آناهيتا (( ناهيد )) فرشته موكل آب و حاصلخيزي بوده و در اوستا (( اردوي سوراناهيت )) بمعني (( آب تواناي پاك و بي آلايش )) آمده . ستاره زهره را هم باين نام ناميده‌اند .

سواي پرستشگاه ناهيد استخر ، سه پرستشگاه مهم ديگر در كنگاور و همدان و شوش بوده است ، مراسم تاجگذاري نخستين شاهنشاه ساساني اردشير يكم و شاپور فرزندش و نرسي و شايد چندتن ديگر از پادشاهان ساساني در اين پرستشگاه انجام گرفته كه بيادبود آن نگاره‌هائي از اين مراسم در نقش رستم و نقش رجب نقش گرديده است ، و بنا بروايت طبري تاريخ نويس شهر ايراني در همين نيايشگاه بسال 340 ميلادي زمان پادشاهي شاپور بزرگ (( شاپور دوم )) سرهاي شهداي عيسوي را آويزان نموده بودند . تاجگذاري يزدگرد سوم واپسين شهريار ساساني هم در اين شهر و در همين پرستشگاه انجام گرفت .

بنابراين شهر استخر در آغاز شاهنشاهي ساساني به برترين پايه اهميت و رونق رسيده بود ، و هيچگاه علاقه پادشاهان ساساني از اين شهر كه زادگاه نياكانشان بود قطع نگرديده بود . ليكن از لحاظ سياسي و نبردهاي دائمي كه با روم خاوري داشته‌اند ، نميتوانستند استخر را پايتخت همه پهنه گسترده شاهنشاهي قرار دهند بنابراين تيسفون كه پايتخت اشكانيان بود ، و تا حدودي در مركز شاهنشاهي قرار داشت پايتخت قرار گرفت . تنها چون استان پارس و استخر زادگاه آنان بود و از آن ديار برخاسته بودند ، در نواحي مختلف آن استان مانند فيروزآباد ، بيشاپور كازرون ، سروستان ، دارابگرد كاخها و آتشكده‌ها و پرستشگاهها و دژهائي ساختند .

يزدگرد سوم واپسين شهريار ساساني هنگامي كه كودك بود براي آنكه او را از دم شمشير شيرويه رهائي دهند به اين شهر آوردند و زير سرپرستي دايه‌اي در يكي از دژهاي استخر نگاهداري نمودند .

پس ا آنكه ده دوازده تن از دودمان ساساني و از نوه و نبيره انوشيروان و خسروپرويز را بروي كار آوردند ، و هركدام را پس از چند روز يا چند ماه كشتند ، يزدگرد را كه در آنهنگام جواني پانزده شانزده ساله بود بپادشاهي برگزيدند . ( 632 ميلادي ) بزرگان استخر او را به پرستشگاه آناهيتا بردند و در همانجا تاجگذاري نمود و سپس روانه تيسفون ( مدائن ) گرديد .

در زمان همين شهريار نگون بخت بود كه سپاهيان تازي پس از جنگهاي معروف قادسيه ( 637 ميلادي ) كه به سقوط مدائن منجر گرديد و جنگ جلولا ، 638 م و نهاوند 642 م برابر سال 20 ه . ق برق آسا به عمر سومين شاهنشاهي بزرگ ايراني پايان داده شد و آخرين فصل تاريخ درخشان ساسانيان با اين سقوط بسر رسيد و شاهنشاهي كهنسالي پس از 1200 سال جهانگردي و جهانداري از هم گسيخته شد ، و ميدان تاخت و تاز تازيان گرديد . يزدگرد كه شاهد خاموشي اين پرتو فروغ بود ، پس از گذراندن روزهاي نكبت باري در نزديكي مرو ، بدست آسياباني بنام خسرو كشته شد . (31 ه . ق برابر 652 ميلادي )

شهر استخر علاوه بر اينكه مركز كار و جنبش اقتصادي و ترويج دين مزديسنا بوده ، محل نشر دانشها و نگاهداري آثار و كتابهاي علمي و ديني هم بوده است . مسعودي در كتاب التنبيه و الاشراف درباره كتابي كه در اين شهر ديده ، از روي آن شرح رنگ جامه‌هاي شهر ياران ساساني را ميدهد كه منبع موثق و مورد اعتمادي است كه ما را بر رنگ و شكل جامه‌هاي عهد ساساني آگاه ميسازد .

استخر پس از اسلام :

پس از برچيده شدن شاهنشاهي ساساني كه بيش از چهار سده در خاورميانه و خاور نزديك و آسياي ميانه فرمانروائي داشتند ، شهر استخر نيز چون بسياري از شهرهاي ايران ميدان تاخت و تاز سپاهيان تازه نفس تازي و زد و خوردهاي پي در پي و شاهد تاراجهاي جبران ناپذير و كشتارهاي سخت گرديد كه سرانجام بزوال او منتهي شد .

نخستين باري كه نيروي اسلام بر اين شهر تاخت سال 18 ه . ق در زمان خلافت عمر بود . در اين سال سپاهيان تازي به سركردگي (( عثمان بن ابي العاص )) پس از گشودن كوره‌هاي شاپور و اردشير خوره (( فيروزآباد )) و دارابگرد ، بسوي اين شهر آمدند . فرماندار استخر (( هيربد )) داماد يزدگرد سوم كه پيش از آن نيز در پارس بوده ، و در يكي دو نبرد با تازيان دست و پنجه نرم كرده بود ، با در پيش گرفتن رويه مسالمت آميز و پذيرش شرائط صلح و تعهد پرداخت باج و خراج ، موقتا” شهر را از ويراني و تاراج و كشتار نيروي مهاجم در امان نگاهداشت . ولي تسليم و پرداخت باج بر مردمان خونگرم پارسي كه چندين سده فرمانرواي جهان و باجگير بوده‌اند ، سخت ناگوار و گران بود و چندي نپائيد كه از فرمانبرداري امراي تازي سر پيچيدند . ازينرو در سال 29 ه . ق (( عبدالله بن عامر )) سردار ديگر عرب پس از خوابانيدن شورش شهر گور ( فيروزآباد ) بسوي استخر شتافت . ساكنان شهر سخت پايداري كردند و رشادتها بروز دادند تا مگر تسليم سردار تازي نشوند ، ولي سرانجام او با قهر و غلبه شهر را گشود و كشت و كشتار مدهشي نمود و آنجا را به شريك ابن اعور واگذاشت .

شريك در همان آغاز حكمروائي خود پرستشگاههاي باستاني را ويران و بجاي آن مسجد جامعي بساخت . اصطخري اين مسجد را بنام مسجد سليمان در كتاب خود ياد كرده است ، و مسعودي هم ضمن توصيف ويرانه‌هاي اين شهر درباره اين مسجد نوشته است :

(( من اين مسجد را ديده‌ام تقريبا” در يك فرسنگي شهر استخر قرار گرفته ، بنائي زيبا و پرستشگاهي با شكوه است . در آنجا ستونهائي از سنگ يكپارچه با قطر و ارتفاع حيرت بخشي ديدم كه بر فراز آن اشكال عجيب از اسب و ساير حيوانات غريبه نصب بود و هم از حيث شكل و هم از لحاظ عظمت شخص را بحيرت مي‌افكند . در گرد بنا خندقي وسيع و باروئي از سنگهاي عظيم كشيده بودند ، مستور از نقوش بر جسته بسيار ماهرانه . اهالي آن ناحيه اين صورتها را به پيمبران نسبت ميدهند )) .

بطوريكه از نوشته مسعودي بر ميآيد ، مسجد نامبرده جايگزين كاخها و پرسشتشگاههاي هخامنشي و ساساني شده كه از سر ستونها و ستونها و سنگ نگاره هاي موجود در آنجا براي ساختمان مسجد استفاده كرده اند . همانكار كه امري اسلامي در پاسارگاد نمودند و از ستونهاي كاخ پذيرائي و كاخ ويژه كوروش بزرگ براي ساختمان مسجدي در اطراف آرامگاه كوروش استفاده كردند ، كه تا پيش از برگزاري مراسم جشن دو هزار و پانصدمين سال شاهنشاهي ايران ( مهر ماه 1350 ) درگاه سنگيش باسنگ نبشته بنام اتابك سعدزنگي بجا مانده بود . تازيان در آن زمان ذوق و سليقه و دانش و هنر جالبي نداشتند كه بتوانند يك بناي هنري با آن اوصافي كه مسعودي گفته ، بسازند . مضافا” بر اينكه مساجدي هم كه در بصره و كوفه احداث گرديد ، باز بدست معماران و هنرمندان ايراني بوده است .

ده سال بعد يعني سال 39 ه . ق زياد ابن طائفي از طرف خليفه فرمانرواي كل فارس شد و او شهر استخر را مركز و جايگاه خود قرار داد و در سال 68 هجري اين سمت به عمر بن عبد الله برگذار شد .

استخر در اثر شورشهاي پي در پي و نرفتن زير بار امرا و سرداران تازي و جنگهاي خونين كه در آنجا روي داد ، كم كم رو بويراني رفت تا در سال 74 ه .ق كه محمدبن يوسف ثقفي برادر حجاج شهر شيراز را گسترش داد و پايگاه خود قرار داد ، ديگر استخر از آن اهميت و مركزيت و آباداني خود افتاد و گروهي از ساكنان آنجا بسوي شهر شيراز رفتند . دروازه اصفهان كنوني شيراز تا چند سده بنام دروازه استخر ناميده ميشد ، يعني دروازه‌اي كه بسوي شهر استخر ميرفته‌اند .

چون دوره خلافت به عبدالله بن معاويه رسيد ، محارب ابن موسي يشگري كه از متنفذان فارس بوده بشهر استخر آمد فرماندار را بيرون كرد و براي خلافت عبدالله بن معاويه از مردم بيعت گرفت و خليفه را با تشريفات و شكوه بسياري از اصفهان باستخر آورد ( سال 129 ه . ق ) . استخر در اينسال پس از يك سده و ربع ادبار و شورش براي چند روزي باز جايگاه دربار خليفه مسلمانان شد .

دو سال بعد عبدالله بن معاويه بدست معن ابن زائده سردار فرستاده شده از طرف يزيد ابن عمر رانده شد و شكست خورد و اين شهر تاريخي باز ميدان كارزار و زدوخورد گرديد .

شهر استخر پيوسته رو بويراني و ركود ميرفت تا سرانجام بطوريكه نوشته‌اند در سال 436 ه . ق محي الدين ابوكاليجار بويهي شهر را بكلي ويران و ساكنان آنجا را بشيراز كوچانيد و از آن پس اين شهر مقدس و بزرگ پارس و بانوي شهرهاي ايران پس از پانزده سده شكوه و جلال ، و شاهد بزرگيها و تاجگذاريها و جشنها و شاديها و نبردها و دگرگونيهاي مهم تاريخي ، بطوري ويران گرديد كه ديگر روي آبادي نديد و از زير خروارها خاك گذشت زمان كمر راست نكرد و شهري كه صدها هزار نفر جمعيت داشت در سال 500 ه . ق كه ابن بلخي نويسنده كتاب فارس نامه آنجا را ديده ، مينويسد : كه استخر دهي بيش نيست كه فقط صد مرد در آنجا زندگي ميكنند و اينك آن صد مرد نهصد سال پيش هم در آنجا نيست .

اين مورخ حوادث و تحولات اين شهر را در سالهاي نخستين ورود تازيان چنين نوشته است :

(( در سال 28 از هجرت و در آنوقت بابك در استخر بود ، و در ميان ايشان صلح پيوست و عبدالله بن عامر از آنجا باعمال (( جور )) رفت و شهر جور را حصار ميداد در ميانه خبر رسيد كه مردم استخر عهد بشكسته و عامل او را كشتند ، و چندان توقف نمود كه جور را بستد و در سال سي‌ام از هجرت سوگند خورد ، كه چندان بكشد از مردم استخر ، كه خون براند . باستخر آمد و بجنگ بستد . پس حصار در آن و خون همگان مباح گردانيد و چندانك ميكشتند ، خون نميرفت ، تا آب گرم بر خون ميريختند ، پس ميرفت و عدد كشتگان كه نامبردار بودند ، چهل هزار كشته بود ، بيرون از مجهولان ، و اول خلل و خرابي كه در استخر راه يافت آن بود ، و اين فتح در سال 32 بود از هجرت ، پس حادثه اميرالمؤمنين عثمان افتاد و نوبت خلافت باميرالمؤمنين علي عليه السلام آمد . ولايت عراق و پارس جمله بعبد الله بن عباس رضي الله عنهما سپرد و در آن روز مردم استخر ديگرباره سربرآوردند و غدر كردند . عبدالله بن عباس ، لشكر آنجا كشيد و استخر بقهر بگشاد و خلايقي بي‌اندازه بكشت ، و چون اين اين آوازه بديگر شهرهاي پارس افتاد هيچكس سر نيارست آوردن ، جمله اضافي و مستخلص ماند و هر روز اسلام ايشان زيادت ميشد ، و در پارس تا اسلام ظاهر شدست همگان مذهب سنت و جماعت داشته‌اند ، و مبتدعان آنجا ثبات نيابند و تعصب مذهبي گبري ندانند … ))

صاحب شيرازنامه نيز اين قسمت را متذكر شده و مينويسد : (( چون دور خلافت بعثمان رسيد عبدالله بن عباس را با لشكري گران باستخر فرستاد و گروهي از كفار كه مانده بودند ، لطفا” و عنفا” در قيد تسخير زبون ساخت ، بعضي را بكشت و بعضي مسلمان گشتند .

در تاريخ ديدم كه اهل اسلام چهل هزار مرد از شهر استخر بقتل آوردند تا آنرا مسخر گردانيدند ، و بدين نوع مجموع اقطار و قلاع فارس را در تحت ضبط درآوردند ، و بنياد كفر را منهدم ساختند و در آن ديار مسجد و صوامع برافروختند . )) !

شهر استخر از نظر تاريخ نويسان

بعد از اسلام :

ابواسحق ابراهيم اصطخري كه خود ازين شهر برخاسته در مسالك و ممالك در شرح اصطخر و ذكر نواحي آن چنين مينويسد :

(( اصطخر شهريست نه خرد و نه بزرگ . قديمتر همه شهرهاي پارس است . فراخي آن قدر يك ميل بود . پادشاهان پارس آنجا مقام داشتندي . اردشير آنجا بوده است . و در خبر ميآيد كه سليمان پيغامبر عليه السلام بامداد از طبريه برداشتي ، شب باصطخر رسيدي . و به اصطخر مسجدي هست ، مسجد سليمان ابن داود خوانند . و قومي گويند كي جم پيش از ضحاك بود . سليمان اوست و غلط ميگويند . و در قديم اصطخر را بارو بودست و پل خراسان برون از شهر است )) .

(( بناحيت اصطخر بناهاي عظيم هست . از سنگ صورتها كرده و بر آنجا نبشته و نگاشته . گويند مسجد سليمان عليه السلام بودست ، و ديوان ساخته‌اند و مانند آن در شام و بعلبك و مصر هست . و بناحيت اصطخر سيبي باشد ، يك نيمه شيرين و يك نيمه ترش . مرداس ابن عمر اين سخن با حسن بن رجا باز گفت ، انكار كرد . بفرستاد تا بياورند و بوي نمود )) .  

ستون و ته ستونها و تخته سنگهاي عهد هخامنشي در ويرانه‌هاي استخر كه در دوران اسلامي مورد استفاده مجدد واقع شده است . 

ضمن صادرات شهرهاي فارس آهن را از كوههاي استخر نوشته است كه استخراج مينموده‌اند ، و كرباسهاي باريك را نيز نوشته است و خراج آنجا را از شيراز قدري كمتر دانسته يعني از لحاظ وصول ماليات و خراج اول شيراز و بعد استخر را بشمار آورده است .

(( كوره هاي پارس پنج كوره‌اند ، و بزرگتر و فراخ‌تر كوره اصطخر است . اصطخر شهري است بزرگ چند اردشير خوره باشد به بزرگي . و به اردشير خوره شهرهاست چون شيراز و سيراف .

ناحيت يزد بزرگتر از نواحي اصطخر ميباشد . سه جايگاه مسجد آدينه دارد : كثه و ميبد و نائين و بهره . ناحيت روذان از كرمان بودست ، با عمل فارس گرفتند و مقدار ناحيت اصطخر شست فرسنگ باشد .

ابرقو شهري است . اقليد و سرمق دوپاره شهرند ، بپارسي كليد و سرمه خوانند .

ناحيه جوبرقان ، قصبه آنرا مشكان خوانند . ارخمان شهري است . جارين منبر ندارد . قوين منبر ندارد . طرخيشان منبر ندارد . بوان قصبه آن مريزجان است . رهنان منبر ندارد . آباده ديه عبدالرحمن باشد . مهر زنجان و خوزستان منبر ندارد . بودنجان قريه الآس خوانند . صاهك الكبري ، و صاهك الصغري منبر ندارد . مروسف منبر ندارد . شهر فاتك ، هراه ، رودان ، كلس ، خبر ، اذكان ، سرشك ، راذان ، بيضا ، هزار ، مائين ، ابرج ، رامجرد ، هردو منبر

 ندارد.

ناحيت طسوج قصبه آن خرمه . حيره منبر ندارد . كاسكان منبر ندارد . مهر ، جاسقان ، حمر ، فاروق ، اين چهار منبر ندارد . سرواب و كمين هردو منبر ندارد . رون منبر ندارد . ارد ، كورد ، كلار ، سروستان ، اوسنجان ، سردن ، لورگان ، اسلان ، بامان ، خمايگان سفلي (( همايجان )) .

همين مورخ ضمن (( حصون فارس )) شهرهائي كه حصار داشته استخر را با چند شهر آن ذكر كرده و در (( ذكر قلعه‌ها )) راجع بقلعه‌هاي ناحيه استخر مينويسد : (( قلعه سعيد آباد از كوره اصطخر يك فرسنگ بر بايد شدن و آنرا در جاهليت قلعه اسفنديار خواندندي ، و در روزگار امير المؤمنين علي بن ابي طالب رضوان الله عليه زياد بن ابيه درين قلعه شده بوي باز خوانند ، وز آن پس و در روزگار بني اميه منصور بن جعفر كه والي پارس بود آنجا مقام كرد ، بوي باز خواندند ، وز آن پس مدتي خراب بود و بعد از آن محمد بن واصل الحنظلي آبادان كرد ، والي پارس بود . چون يعقوب ابن الليث او را بگرفت باز بفرمود تا خراب كردند . ديگر باره آبادان كرد و زندان ساخت .

قلعه اشكنوان از روستاي مائين . چشمه آب روان دارد و بدشواري بر توان شدن )) .

ليسترنج در كتاب سرزمينهاي خلافت شرقي راجع بقلعه سعيد آباد مينويسد : (( درين مائين قلعه‌اي بوده است موسوم بسعيدآباد كه بر فراز تپه تند شيبي ساخته شده بود . اين در ازمنه قديم (( اسفيدبذ )) نام داشت و در زمان خلفاي اموي مكرر مورد استفاده شورشيان و مخالفين واقع شده بود . بالاخره يعقوب ليث صفاري در پايان قرن سوم هجري آنرا تسخير كرده و پس از مستحكم كردن و ساختن موانع لازم ، زندان محكومين سياسي قرار داد . اسم اسفيدبذ ممكن است بطور صحيح خوانده نشده باشد . زيرا گاهي هم بصورت اسفنديار نوشته شده و ظاهرا” با اسفيدان مذكور در فارس نامه ابن بلخي و كتاب حمدالله مستوفي كه نزديك دهكده قهستان و غاري در كوه مجاور آن بود تطبيق ميكنند )) .

مؤلف حدود العالم مينويسد :

(( اصطخر  شهري بزرگ است و قدم و مستقر خسروان بوده است ، و اندر وي بناهاست عجيب كي آنرا (( مزكت سليمان )) خوانند ، و اندر وي سيب باشد نيمه ترش و نيمه شيرين ، و اندر كوه وي معدن سيم است )) .

ابن بلخي مورخ اواخر قرن پنجم و اوائل قرن ششم هجري راجع باستخر توضيحات مشروحي دارد كه مطالبي از او قبلا” ذكر شد و قسمتهائي ديگر از آن بشرح زير است :

(( پارسيان گفته‌اند كه دارالملك كيومرث اصطخر بوده است ، و ديگر اصحاب تواريخ گفته‌اند كه مقام او بدماوند بوده است ، و بقول ايشان بعد از آن اصطخر را بنا كرد و دارالملك ساخت . . . بعد از كيومرث ، هوشهنگ پادشاه شد و در اصطخر فارس بر وي بيعت پادشاهي كردند ، و اصطخر را (( بومي شاه )) نام نهادند يعني (( مقام گاه شاه )) و بلغت بادي زمين را كه مقام گاه اصلي باشد (( بوم )) خوانند …. ))

وي در شرح سلطنت و كارهاي جمشيد پيشدادي مينويسد : (( اصطخر پارس را دارالملك ساخت و آنرا شهري عظيم گردانيد . چنانك طول آن دوازده فرسنگ در عرض ده فرسنگ است ، و آنجا سراي عظيم بنا كرد از سنگ خارا ، كي صفت آن بعد ازين در جمله صفت‌هاي اصطخر ياد كرده شود . و سه قلعه ساخت در ميان شهر و آنرا (( سه گنبدان )) نام نهاد يكي قلعه اصطخر و دوم قلعه شكسته و سوم اشكنوان . بر قلعه اصطخر خزانه داشتي و بر شكسته فراش خانه و اسباب آن و بر شكنوان زرادخانه . . . . پس بفرمود تا جمله ملوك و اصحاب اطراف و مردم جهان باصطخر حاضر شوند . چه جمشيد در سراي نو بر تخت خواهد نشستن و جشن ساختن … ))

ابن بلخي گسترش و حدود كوره استخر را چنين نوشته : (( بسط اين كوره جمله پنجاه فرسنگ طول در پنجاه فرسنگ عرض و حدود كوره از يزد تا هزار درخت در طول و از قهستان تا ني ريز در عرض )) . شهرهاي تابع اين كوره را شهرهاي زير نوشته : يزد ، كوروكلار ، اسفيدان ، قهستان ، يزدخواست ، خبرز ، سروات ، جرك ، قالي ، مائين ، ابرقوبه ، اقليد ، سورمق ، ارجمان ، كامفيروز ، كمه ، فاروق ، سيرا ، صاهه ، هراه ، بوان ، مروست ، ابرج ، استخر ، مرودشت ، رامجرد ، قطره ، خبر ، ني ريز ، كربال بالائين كربال پائين ، بيضا ، آباده ، خرامه ، موردورادان .

ابوالعباس احمد بن ابي الخير زركوب شيرازي در كتاب شيرازنامه كه بين سالهاي 743 و 744 هجري تأليف كرده ، پس از شرح كوره‌هاي پنجگانه راجع بشهر استخر مينويسد : (( اما استخر اول شهري است كه در فارس بنا كرده‌اند و بسط آن 55 فرسخ است . كيومرث بنا فرمود . . . نقل است كه شهر استخر بغايت معمور بوده در عهد كالنجار رهبري بظالم بود قتلمش نام ، آنرا غارت كرد و خراب گردانيد . . . كتاب زند زردشت را درين جايگاه معين ساخته است )) .

(( قاضي ناصر الدين )) مؤلف (( نظام – التواريخ )) مينويسد : (( زردشت در استخر و كوههاي آن سكني داشته ! در زمان گشتاسب زردشت پيدا شد و مردم را بدين مجوس دعوت كرد و از دين صابيان باز داشت ، و در كوه نشست ، و استخر مقام خود ساخت ، و درين كوه دخمه‌ها و صورتها بوده ، و مدفن ملوك عجم بيشتر آنجاست …  (( گشتاسب بدين زردشت بگرويد و باستخر آمد و در آنكوه نشست و در آنجايگاه آتشكده‌ها بساخت )) .

نسبت بروايت قاضي ناصر الدين ناگزير ازين توضيح است كه حضرت زرتشت بطور كلي بطرف فارس نيامده و تاريخ نويسان بعد از اسلام چون استخر را مقر شاهان ميدانستند ، و معتقد بودند كه او بدربار شاهان كيان آمده و آنها بدين او گرويدند ، و اين آئين را اشاعه دادند ، ازينرو تصور كرده‌اند كه حضرت زرتشت باستخر آمده است . كما اينكه ابو منصور عبدالملك بن محمد اسمعيل ثعالبي كه بين سالهاي 350 تا 429 هجري در نيشابور ميزيسته و داراي تأليفات زيادي است ، در شاهنامه خود شاهنامه ثعالبي )) همين اشتباه را كرده و مينويسد كه زردشت را در شهر فسا كشتند ، و ازين قبيل گفته‌ها كه همه از روي يك مأخذ نوشته شده در تواريخ مورخين بعد از اسلام ديده ميشود .

صاحب كتاب مرآت البلدان مينويسد كه : (( منسوب باين شهر را اصطخري و اصطخرزي بزيادتي زاء گويند . شهري است در فارس طول آن 79 درجه و عرض آن 32 درجه از اعيان مدن و حصون فارس و دارالملك آن ايالت است . گويند اول كسي كه بناي اين شهر نهاد اصطخربن طهمورث پيشدادي بوده و اين شخص نزد عجم بمنزله آدم ابوالبشر است . . . . قبل از اسلام خزائن ملوك عجم در اصطخر بوده ، ادريس بن عمران گويد : كه بهترين مردم جسما” اهل اصطخرند ، زيرا كه همه پادشاه و پادشاهزاده‌اند . . . . )) بقيه نوشته‌هاي اين مورخ همان مفاد گفته‌هاي اصطخري است . ابن اثير جوزي در تاريخ خود گفته : (( وقتيكه الب ارسلان اصطخر را فتح كرد ، فيروزه‌اي در آن يافت كه اسم جمشيد در آن قدح نوشته بود . از عجائب اصطخر آن است كه سيب نصف آن ترش و نصف ديگرش شيرين است )) .

مسعودي در كتاب مروج الذهب مينويسد : (( يكي از آتشكده‌هاي محترم مجوس در اصطخر است كه ابتدا بتكده بود ، هماي  دختر بهمن ملكه ايران بتكده را آتشكده كرد ، بعد از چندي آتشي را كه بعقيده عجم متبرك بود از آن معبد برداشته ، پرستشگاه را ويران ساختند . در اين سنه كه 332 هجري است در ميان عوام معروف است كه مسجد سليمان پيغمبر بوده ، و خرابه‌ها را بهمين نام ميخوانند … اهل بلد گويند حضرت سليمان صبح در بعلبك ، و ميان روز در تدمر ( پالمير ) ، و شام در استخر استراحت ميكرده است )) .

نويسنده كتاب تاريخ حبيب السير مينويسد :

(( اصطخر از بلاد قديمه فارس و مشهور است كه دارالملك سليمان عليه السلام بوده است ، و برطبق آيه كريمه ( غذوها شهر ورواحها شهر ) آنحضرت در بعلبك شام بودي و شام در اصطخر نمودي و آتشكده كه فر و مردن آن از جمله علامات ولادت حضرت رسالت صل الله عليه و سلم در آن بوده است ، و در برون آن شهر ابنيه عجبيبه بسيار است و در شكاف كوهي كه نزديك باصطخر است شكلي عظيم ساخته‌اند ، و پيوسته باد بر آن هيكل ميوزد ، بنا برآن گويند كه سليمان عليه السلام باد را در درون آن هيكل حبس كرده است ( والعلم عندالله تعالي ) .

محمد مفيدي نجم الدين محمود هروي از مستوفيان دربار شاه سليمان صفوي است . او در تاريخ جامع مفيدي كه بسال 1077 هجري نوشته شده و در 1084 در هندوستان درگذشته ، درباره استخر نوشته است : (( اصطخر از بلاد قديمه فارس و مشور است كه دارالملك سليمان بوده و در بيرون آن شهر ابنيه عجبيه بسيار است و در شكاف كوهي نزديك باصطخر هيكلي حبس كرده است ، و عمارت چهل منار از غرائب روزگار است …. ))

دانشمندان بزرگي كه از شهر

 استخر برخاسته‌اند :

1 – ابواسحق ابراهيم بن محمد الفارسي الاصطخري معروف به كرخي متوفي 346 ه . ق است كه از هند تا درياي مغرب مسافرت كرد و دو كتاب يكي بنام مسالك و الممالك و ديگري صورالاقاليم نوشته كه در اين مقاله ، قسمتهائي از نوشته‌هاي اولي كه با موضوع ما ملازمت داشت ، نقل شد . اين دو كتاب بزبان عربي نوشته شده و به فارسي نيز برگردانيده شده است .

2 – حسن بن احمد بن يزيد استخري كه مدتها در قم و سيستان قاضي بود و در 328 ه . ق در گذشته .

3 – بموجب نوشته اصطخري (( سيبويه النحوي الكاتب )) مؤلف كتاب معروف نحو كه گور او در شيراز ( محله سنگ سياه ) است از اهل استخر بوده . ولي اكثرا” او را از اهل بيضائي شيراز كه در آن زمان از مضافات استخر بوده ، نوشته‌اند .

نتيجه كاوشهاي باستان شناسي در استخر :

وجود رودخانه پلوار در كنار ويرانه هاي استخر مينماياند كه از ديرگاهان اين سرزمين جايگاه قبائل و طوائفي بوده كه سرانجام به شهر و آبادي بزرگي منجر گرديد . وجود مانده‌هاي يك سنگ نگاره كهنسال مربوط بهزاره دوم پيش از ميلاد در نقش رستم زير سنگ نگاره بهرام دوم ساساني مؤيد اين نظريه ، و ميرساند كه اين ناحيه از هزاره‌هاي پيش از ميلاد آباد و معمور بوده است . . كاوش كنندگان در تخت جمشيد براي روشن ساختن وضع و تاريخ اين شهر يك سلسله كاوشهائي در چند جاي استخر نمودند . نخستين باستان شناس كه كاوش را مورد توجه قرار داد پرفسور هرتسفلد آلماني ميباشد كه در سال 1311 گمانه‌هائي زد و كاوشهائي نمود ، و سپس جانشين او دكتر اريك اشميت در نقاط ديگري بجستجو پرداخت . ولي با “كه تا عمق هفت هشت متري نيز پائين رفتند ، و چند ماه با روزي صدها كارگر صرف وقت كردند ، نتيجه‌اي كه انتظار ميرفت بدست نيامد . نتيجه اين كاوشها كه از طرف دو باستان شناس مأمور از طرف بنگاه شرقي شيكاگو در استخر بعمل آمد ، پيدايش مقداري كوزه بدون لعاب و مقداري ظروف لعاب دار مربوط به سده‌هاي نخستين اسلام و تعدادي مسكوك مربوط بهمان عهد ميباشد ، كه مقداري از آنها بموزه ايران باستان ( تهران ) و مقداري نيز در موزه تخت جمشيد نگاهداري ميگردد .

خانه‌هائي كه از زير خاك بيرون آمده ، عبارت از حياطهاي كوچكي است كه در دوره‌هاي اسلامي با سنگهاي شكسته كاخهاي هخامنشي و ساساني بطور نامنظم فرش گرديده ، و اطراف آن اطاقهاي خشتي كوچكي ساخته بودند . در اين خانه‌ها گاهي دو سه چاه ديده ميشود كه بواسط نزديكي با رودخانه پلوار چندان عميق نيست و زود بآب ميرسد . پايه هاي ستون و تنه و سرستونها ، در همه جا پراكنده و خود نمودار ويراني و پريشاني اين شهر باستاني در دوره‌هاي آخر حيات خود بوده است . در آنسوي رودخانه هم آثار خانه‌هائي است كه دنباله شهر بوده و بواسطه پلهائي بيكديگر متصل ميشده است . در يكجاي آن با سر ستون دوسر گاو و سه چهار درگاه سنگي كه درزگيري و شفافيت و حجاري آنها عينا” همانند درگاهها و سنگ نگاره‌هاي تخت جمشيد و مربوط بهمان دوران ميباشد ، بجا مانده و تعدادي ديگر سر ستون شكسته و سر گاو و تنه ستون و زير ستون در همان حدود پراكنده است .

پايه‌هاي جرز سنگي يكپارچه دروازه شهر در دامنه كوه طرف دست راست راه شيراز به تهران ، هنوز سرپا و گوياي يك وروديه با عظمت و شكوهي براي اين شهر بزرگ بوده است . دروازه نامبرده حدود شش متر پهنا و در وسط سه ستون داشته كه نيمي از آنها بر جاي مانده . در دو سوي دروازه آثار ديوارهاي سنگي و ساختمانهائي ديده ميشود . بر بدنة يكي از سنگهاي شمالي اين دروازه چند واژه پهلوي كنده شده است .

تكه ظرف‌هاي سفالي لعاب داري كه در استخر پيدا شده بهترين نمونه‌هاي كاشي‌سازي ايران پس از اسلام است ، كه دنباله هنر سفال سازي ايران پيش از اسلام از لحاظ تبحر در اين هنر ظريف داراي اهميت و دقت ميباشد . رنگ آميزي و نوع كار و نقاشي روي سفال و طرز لعاب دادن روي آن و بكاربردن رنگهاي پخته و زرين ، حكايت از يك هنر عالي سفال سازي و كاشي سازي مهم و ماهرانه‌اي در سده‌هاي نخستين اسلام در اين سرزمين مينمايد ، كه از آنجا اين هنر به ساير نقاط ايران نفوذ پيدا كرده است .

توصيف اين سفالها و كاشيها را دكتر ج . كريستي ويلسن نويسنده كتاب (( تاريخ صنايع ايران )) بنحو مطلوبي نموده و مينويسد كه :

(( سفال سازي پس از اسلام مانند ساير صنايع از روي اصول و نمونه‌هاي قديم ساخته ميشده ، ولي بعضي اقسام جديد بزودي پس از غلبه اعراب بوجود آمد . دكتر اريك اشميت در خرابه‌هاي استخر كه در چند ميلي شمال تخت جمشيد واقع و مدتها پايتخت جنوبي ايران بوده است ، به حفريات و كاوش پرداخت و نمونه‌هائي از سفال دوره اوليه اسلام در اين محل بدست آمد .

در اين دوره لعاب ظروف برنگ آبي نزديك به سبز و مانند سفال سازي زمان ساساني ساخته ميشده است . ظروفي نيز بدست آمده كه علائم يا تصاويري روي آنها كنده شده يا قبل از آنكه لعاب داده شوند ، كشيده شده است ، و بعلاوه سبوهاي قالبي زياد از سفالهاي لعاب نداده بدست آمده . اين ظروف را از دو قسمت ميساختند و بيكديگر اتصال ميدادند ، و سروته آنها غالبا” شبيه بوده است . قسمت جالب سفالي است كه زير لعاب ، جلاي طلائي دارد و گاهي ياقوتي رنگ شده و با تغيير نور ، رنگهاي مختلف بخود ميگيرد ، و حتي سبزرنگ هم ميشود .

اين قسم جلا دادن كه از اين ناحيه شروع شده در صنايع ايران مقام مهمي احراز نموده و از خدمات اين منطقه به صنعت سفال در تمام دنياست .

از رنگهاي ديگر ، لاجوردي است كه روي زمينه خاكستري روشن يا كرم ساخته ميشده ، تصور ميرود كه اين طرز كار يا خود ظروف از بين النهرين بايران آمده باشد . زيرا نمونه‌هائي شبيه باين ظروف در سامره پيدا شده است . بغير از اين ، نوع ديگري سفال بدست آمده كه رنگ سبز و زرد با لعاب آن مخلوط شده و (( لعاب پاشيده )) ناميده ميشود . طرز ساختن آن باين نحو بوده است كه وقتي سفال مرطوب و هنوز خشك نشده بود رنگها را روي آن مي‌ريختند ، و اين دو رنگ با يكديگر مخلوط و اشكال نامنظمي تشكيل ميدادند . از اين قسم سفال در سامره نيز پيدا شده ، و چنين تشخيص داده شد كه احتمال ميرود اين قسم سفال لعاب پاشيده از چين آمده و در ايران و بين النهرين از آن تقليد شده باشد )) .

ساير اشيائي كه از استخر بدست آمده ، عبارت از شكسته‌هاي ظروف كاشي و شيشه‌اي است كه بندرت سالم آنها ديده شده ، و اشياء فلزي مانند ماهي تابه ، شيردان ، هاون و دسته ، تبر ، خمهاي بزرگ سفالي و كوچك آن و كلوك‌هاي لعابدار و سكه‌هاي دوره اسلامي و دست بند زنانه و عطر دانهاي شيشه‌اي ميباشد ، كه تعدادي از آنها در موزه تخت جمشيد و تعدادي ديگر در موزه ايران باستان ميباشد .

كوه استخر و دژ بالاي آن

دژ اشكنون و قلعه شكسته

دژ استخر از دژهاي معروف و تاريخي است كه در انتهاي شمال غربي جلگه مرودشت قرار گرفته است كوهي كه اين دژ بر فراز آن جاي گرفته و دو كوه ديگر (( قلعه شكسته اشكنون )) در مجاور يكديگر و مانند سه گنبد ، از هر كجاي جلگه مرودشت و ابرج و رامجرد نمودار است و بنام سه گنبدان ناميده ميشود . فردوسي راجع باين سه كوه ميگويد :

بسه گنبدان ستخر گزين

                                                                        نشستنگه شاه ايران زمين

و در جاي ديگر گفته است :

پناه دليران ايران زمين

                                                                        گل است و سپيد و ستخر گزين

كه مقصد از سخنور عاليمقام سه دژ معروف گل و گلاب كه در كهگيلويه ، و قلعه سپيد يا دژ اسپيد در خاك ممسني و همين كوه استخر باشد . در جاي ديگر راجع به دژ اسپيد فرموده است :

دژي بود كش خواندندي سپيد

                                                                        بدان دژ بد ايرانيان را اميد

و اين همان دژ است كه اتابك ابوبكر سعد زنگي بداشتن آن هنگام بيم و اضطراب ، و به نزهتگاه شعب بوان هنگام آسايش و فراغ خاطر ، افتخار مينموده است .

شعب بوان يكي از بهشتهاي چهارگانه قديم بوده ، سه ديگر : سغد سمرقند ، غوطه دمشق ، نهر ابله ميباشد . شعب بوان ( بكسر شين و سكون عين ) جلگه پر درخت و خوش آب و هوائي است در شولستان فارس ( نوبنجان ) ، كه يكي از شهرهاي كوره شاپور بوده . اين جلگه بين دو كوه واقع و حدود سه فرسخ عرض دارد وسط آن رودي روان و درختان زياد و انبوهي داشته است . سغد سمرقند ( سغد رابصاد نيز نوشته‌اند ) جائي بوده در سمرقند بسيار با طراوت و مشجر و مخصوصا” نوشته‌اند كه رهگذر شش روز در ميان انبوه درخت ميگذشته است . غوطه دمشق : شهر خرم و زيبا و خوش آب و هواي دمشق ، و نهر ابله ( بضم همزه وب و تشديد لام ) نهري در شهر بصره كه هواي اطراف آن بسيار خوب و با طراوت و داراي درختان بسياري بوده است . در حدود العالم مينويسد : (( شهري استوار است و آب از گرد وي برآيد و بر مغرب دجله است و از روي دستار و عمامه بلي خیزد )) .

ابن بلخي درباره كوه استخر و دو كوه مجاورش ( سه گنبدان ) مينويسد كه : (( جحمشيد سه قلعه بساخت در ميان شهر ، و آنرا سهع گنبدان نام نهاد . يكي قلعه استخر و دوم قلعة اشكنون و سوم قلعه شكسته . بر قلعة استخر خزانه داشتي ، و بر شكسته فراش خانه و اسباب آن ، و بر اشكنون زرادخانه … )) و در جاي ديگر باز نوشته كه : (( در جهان هيچ قلعه قديم تر ازين قلعه نيست و هر احكام كي صورت بندد آنجا كرده‌اند و بعد پيشداديان آنرا سه گنبدان گفته ، دو قلعه ديگر را كي نزديك آنست يكي قلعه شكسته و ديگر قلعه اشكنوان ، هر دو قلعه ويران است )) .

ابن بلخي راجع باستخر بالاي كوه نوشته است كه : (( عضدالدوله حوضي ساخته است آنجا حوض عضدي گويند و چنانست كه درة بوده است بزرگ ، كي راه سيل آب قلعه برآن دره بودي ، پس عضدالدوله بريختگري روي آن دره برآورد ، مانند سدي عظيم و اندرون آن به صهروج و موم و روغن بيندود . بعد با كرباس و قير چند لا بر لا در آن گرفته و احكامي كردند كي از آن يك قفيز كم عشري است و عمق آن 17 پايه است كي چون يكسال هزار مرد از آن بخورند يك پايه كم شود ، و در ميان حوض 30 ستون كرده‌اند از سنگ و صاهروج ، و بر سن آن حوض پوشيده و بيرون از آن ديگر حوضهاي آب و مصنعها هست و عيب اين قلعه آنست كي حصار منيع توان داد و سردسير است مانند هواي اصفهان و كوشكهاي نيكو و سرايهاي خوش و ميدان فراخ دارد … ))

راه دشوار و منحصر بفرد اين كوه ، آنجا را طوري مستعد ساخته كه در حال حاضر هم چنانچه يك يا دو تفنگچي در راه بالا رفتن بكوه قرار بگيرد ، ديگر بهيچوجه دست يافتن ببالاي كوه ميسر نخواهد بود ، و حتي با سنگ اگر بمهاجم حمله شود ، قادر ببالا آمدن نخواهد بود ، زيرا فقط يك راه باريك و خطرناك دارد كه از وسط كوه ببالا ميرود و پيدا كردن اين راه جز بكمك راهنما ميسر هر راگذر نخواهد بود .

از جاده يعني آنجائيكه با اتومبيل ميتوان تا پاي كوه رفت ( از راه بني يكه ) دو ساعت تمام طول ميكشد كه ببالا روند با آنكه بلندي خود كوه از سطح جلگه در حدود چهار صد متر بيش نيست ولي حدود يك فرسخ بايد از كوه بالا رفت ، چند متري مانده ببالاي كوه آثار پلكاني ديده ميشود كه از كوه تراشيده‌اند .

در بالاي كوه سه دره خاكي هر كدام بطول تقريبا” يك كيلومتر بموازات يكديگر از شرق بغرب ديده ميشود كه مستعد براي زراعت ديم ( بدون آب ) ميباشد . و بطوريكه اظهار ميدارند در سالهاي نا امني اشخاصي كه در پناه اين دژ بسر ميبرده‌اند ، در همانجا زراعت ميكردند .

رود كر از دامنه غربي اين كوه در بستر مارپيچي خود بيسر و صدا ميگذرد و اراضي مرتب و منظم زراعتي اطراف ، از بالاي كوه منظره بس زيبا و ديدني دارد .

در وسط دره دومي بالاي كوه ، يك استخر بزرگ آبي است كه 55 متر طول و بيست متر عرض و هشت متر عمق دارد و ظرفيت آن در حدود نه هزار متر مكعب ميشود آب اين استخر از آب بارانهاي زمستاني و بهار تأمين ميگرديده است . بدنه و كف استخر از سنگهاي شالوده و ملاط آهك مستحكم گرديده ، دو استخر كم عرض ديگر كه هركدام تقريبا” سي متر طول و شش متر عرض و شش متر عمق دارد در امتداد اين استخر ساخته‌اند كه آنها نيز از سنگ و آهك ساخته شده ، آب آنها پس از پر شدن باستخر بزرگ ميريزد .

در كنار استخر مياني يك سرو كهنسال كه در حدود ده متر ارتفاع دارد و محيط تنه آن 65 ر 4 متر است برپا ميباشد . اين درخت يكي از سروهاي كهن روزگار و چندين سده را پشت سر گذارده و در 135 سال پيش كه فلاندن آنرا ديده تقريبا” بهمين قطر و ارتفاع بوده و شكل آنرا در كتاب خود نقش كرده است .

در استخر علاوه بر حوادثي كه در خاطره خود دارد و تاريخ موفق بضبط آنها نشده ، پيوسته پناهگاه دليران ، و زندان امراي بنام و گردنكشان بوده است . از امراي معروفي كه در اين قلعه زنداني بوده‌اند : فضلويه پسر علي بن الحسن است كه پس از اخراج او از پارس بدست ملك قاورد بدرگاه الب ارسلان رفت و او را برانگيزانيد تا لشكر بپارس كشيد و باز پارس را به فضوليه داد . فضوليه سپس سر از امر شاه پيچيد خواجه نظام الملك او را گرفت و در دژ استخر زنداني داشت و در همانجا نيز شورش كرد و دژ را بدست گرفت تا سرانجام او را گرفته و كشته و پوستش را پر از كاه كردند تا عبرت ديگران شود ، و قوم رامانيان در تواريخ قديمه از اعقاب همين مرد بوده‌اند .

و نيز نوشته‌اند كه ابوبكربن سعد چون بر پدر بشوريد اتابك سعد او را شكست داد و در دژ استخر زنداني كرد ، و پيش ازين جنگ با سلطان محمد خوارزمشاه پيمان بست كه هر سال خراج فارس را بدربار بفرستد و سه دژ اشكنون در ابرج و دژ استخر و شكسته را به كوتوالان شاه خوارزم سپارد .

سلجوقشاه برادر محمد شاه بن سلغر شاه برادر زاده اتابك ابوبكر در همين كوه مدتي زنداني بوده و براي رهائي خود اين رباعي را مينويسد :

درد و غم و بند من درازي دارد

                                                                        عيش و طرب تو دلنوازي دارد

بر هر دو مكن تكيه كه دوران فلك

                                                                        در پرده هزارگونه بازي دارد

چون محمد شاه اسير گرديد سلجوقشاه از دژ بگريخت و بهمراهي امراء مغول بهمراه تركان خاتون برتخت پادشاهي نشست ، ولي فرمانروائي سلجوقشاه بيش از چند ماهي طول نكشيد و از لشكريان التاجو كه از طرف ايلخان مغول مأمور دستگيري او شده بود ، شكست خورد بكازرون فرار كرد و در پاي دژ اسپيد در سال 662 ه . ق او را كشتند .

و نيز نوشته‌اند كه وقتي در سال 620 سلطان غياث الدين بن محمد خوارزمشاه بفارس هجوم برد اتابك سعد زنگي چون تاب مقاومت نياورد در همين قلعه پناهنده شد . شاه اسمعيل صفوي را نيز نوشته‌اند كه در اوان كودكي زنداني اين دژ بوده است . تفصيل واقعه ازين قرار است كه شاه اسماعيل فرزند شيخ حيدر و عالم شاه بيگم دختر اوزون حسن در سال 891 هجري بدنيا آمد . يكسال از تولدش نگذشته پدرش در جنگ با شروانشاه و آق قوينلوها كشته شد . او يكسال داشت و با دو برادرش سلطانعلي و سلطان ابراهيم بدست يعقوب پسر اوزون حسن آق قوينلو گرفتار گرديد چون مادر آنها خواهر يعقوب بود سلطان از كشتن آنها صرفنظر كرد و در سال 894 هجري آنها را باستخر فارس تبعيد كرد و در همين كوه استخر زنداني نمود . در سال 898 ه بفرمان امير رستم پادشاه آنها را با احترام از زندان رهائي داد و به تبريز آورد و روانه اردبيل نمود .

” پاورقي ها ”

1 – صفحه 212 فارس نامه ابن البلخي بكوشش علي نقي بهروزي . چاپ شيراز .

2 – صفحه 108 مسالك و ممالك باهتمام ايرج افشار .

3 – صفحه 98 همان كتاب .

4 – Listrange .

5 – Land of Eastern Coliphat .

6 – Furvab .

7 – Jawbarkan .

8 – Ujan .

9 – ترجمه اين سنگ نبشته در صفحه 64 كتاب تمدن ساساني جلد اول تأليف اين نويسنده نقل شده است .

10 – صفحه 51 همان كتاب .

11 – واژه خره يا خورده در پارسي باستان بمعني (( روشني )) آمده . نلد كه واژه كوره را از (( خورا )) يوناني دانسته زيرا واژه شهر در پارسي باستان خشتر ميباشد كه بتدريج به واژه شهر تبديل يافته . كوره معرب خورده است .

12 – Ardvisoura Anahita .

13 – شرح اين پرستشگاه در كتاب تمدن ساساني جلد يكم صفحه 317 تأليف اين نويسنده داده شده است .

14 – عين نوشته او در صفحه 20 كتاب تمدن ساساني جلد دوم تأليف اين نويسنده نقل گرديده است .

15 – صفحه 10 فارس نامه ناصري .

16 – ابو كانجار هم نوشته اند . او فرزند ابو شجاع سلطان الدوله ابن ابي نصر بهاء الدوله ديلمي و او را ابوكانجار مرزبان صمصام الدوله ميناميدند . زمان فرمانروائي او از 415 ه . ق تا 440 ه . ق . بوده و يك ابئكانجار ديگر نيز تاريخ هست كه از نواده هاي قابوس و آل زيار ميباشد . ( انوشيروان ابن منوچهر ابن قابوس ) .

17 – صفحه 134 فارس نامه ابن بلخي بكوشش علي نقي بهروزي .

18 – صفحه 110 مسالك و ممالك بكوشش ايرج افشار .

19 – صفحه 131 همان كتاب .

20 – صفحه 135 .

21 – صفحه 137 .

22 – صفحه 96 و 97 و 98 و 99 كتاب مسالك و ممالك اصطخري باهتمام ايرج افشار چاپ تهران سال 1340 .

23 – صفحه 104 همان كتاب .

24 – صفحه 105 مسالك و ممالك .

25 – صفحه 301 كتاب سرزمينهاي خلافت شرقي تأليف ليسترنج ترجمه محمود عرفان .

26 – صفحه 141 حدود العالم بكوشش دكتر منوچهر ستوده چاپ تهران سال 1337 .

27 – اولي و ابتدائي .

28 – صفحه 33 فارس نامه ابن بلخي بكوشش علي نقي بهروزي .

29 – صفحه 38 فارس نامه .

30 – صفحه 16 شيراز نامه باهتمام دكتر بهمن كريمي چاپ شيراز .

31 – صفحه 633 جلد سوم كتاب حبيب السير جزء چهارم در ذكر بدايع و غرائب ربع مسكون .

32 – صفحه 127 ترجمه عبد الله فريار چاپ سال 1317 .

33 – صفحه 220 فارس نامه ابن بلخي .

34 – شيراز نامه صفحه 63 .

35 – صفحه 154 شد الازار .