|
|
||
|
لسان، حسين. “شاهنامه خواني“. دوره14، ش159و160 (دي وبهمن54): 2-16. |
||
|
|
||
|
خلاصه : ارزش و اعتبار شاهنامه درتاريخ ايران، سرچشمه وبنياد داستانهاي شاهنامه، شاهنامه خواني درميان قهرمانان شاهنامه ـ شاهنامه خواني درعهد سلجوقيان ودربارشاهان غزنوي هندوستان قرن ششم هجري ـ شاهنامه خواني دردوره مغول و در دوره صفوي، شاهنامه خواني در دورههاي زندوقاجار. |
|
|
شاهنامه خواني
دكتر حسن لسان استاد دانشكده هنرهاي دراماتيك و
دانشگاه تهران نوشته
اند كه وقتي فردوسي شاهنامه را به محمود
غزنوي عرضه داشت و بر او خواند، سلطان گفت : (همه
شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم و اندر
سپاه من هزار مرد چون رستم هست …
1 اين
سخن ، خواه راست باشد يا آنرا ساخته باشند،
اگر محمود چنين پنداري از عظمت خود داشته
است ظاهراً بي
دليل نبوده است، در آن زمان ، سرداران و رزم
آوران اين پادشاه بزرگ از كناره هاي سند تا
آنسوي جيحون را بزير پاي درآورده بودند و
تقريباً در همة ايران خطبه بنام او مي
خواندند. مردان او كه سالها از ميدان كارزار
پيروز بيرون آمده و گرد شكست و ناكامي بر
دامنشان ننشسته بود، بحق ماية نازش محمود
بودند، مگر نه خود فردوسي، جاي جا، در
شاهنامه دليري سپاهيان محمود را ستوده بود
و از دشمن كشي هاي او سخن رانده و پهلواني
هايش را ياد كرده و گفته بود:
با
اين همه، چه زود اين عظمت ها (فسانه گشت و
كهن شد) و نام اين سرداران از ياد رفت، و
علي رغم اين فراموش كاري روزگار و گذشت
قرنها، رستم شاهنامه، جاويدتر و باشكوهتر و
شناخته تر از هر قهرماني از دل روزگاران
گردن بركشيد و در طول قرنها، عارف و عامي،
شاه و گدا را به خود مشغول داشت و به
دلهايشان گرمي و شور بخشيد. فردوسي از رستم
چنان قهرماني روشن و دل انگيز ساخته است كه
نام آورترين قهرمانان ملي و تاريخي ما در
برابر او رنگ باخته و بي فروغ شده اند. سالها
پس از مرگ محمود، علاءالدين حسين غوري به
كينه كشي برادرش به غزنين تاخت، آن شهر را
به آتش كشيد و حتي گورستان محموديان را زير
و رو كرد، دشمني را به آنجاكشاند كه به گفتة
نطامي عروضي : (مدايح ايشان بزر همي خريد و
در خزينه همي نهاد، كس را زهرة آن نبودي كه
در آن لشكر يا در آن شهر، ايشان را سلطان
خواند)3 ، عجب آنكه در چنين احوالي،
پادشاه قهّار غور، به شعر شاهنامه خود را
سرگرم داشته مي خواند:
از
همة آن عظمت و شكوه محمود جز اينكه تنها بر
گور او بخشوده و آنرا ويران نكرده بودند، چه
مانده بود؟ هيچ! و آنچه اينك بر زبان پادشاه
غور مي گذشت، همانطور كه نظامي هم گفته، شعر
فردوسي بود و حماسة بلند او3 ، كه در
چنان هنگامه اي، ارجمندي و خلود خود را نشان
مي داد، حماسه اي كه محمود، آنرا به هيچ
شمرده و تحقير كرده بود. بي
گمان شاهنامه قسمت مهمي از عظمت و جاوداني
بودن خود را به وجود رستم مديون است و گفتة
سلطان براينكه : (همة شاهنامه خود هيچ نيست
مگر حديث رستم) ظاهراً برداشتي درست بوده
است. و معلوم نيست بدون رستم و ماجراهايش ،
كدام قهرمان ديگر شاهنامه مي توانست جاي او
را بگيرد و در طول هزار سال، اينهمه شور و
هيجان و مردمي در دلها بيافريند، رستم با
هيچ يك از قهرمانان اساطيري هم طراز نيست
همانطور كه شاهنامه با حماسه هاي ديگر! اما
براستي ، آنچه را كه بايد راز بزرگ شاهنامه
ناميد در كجا نهفته است؟ *
*
* مردمي
از اعماق تاريخ –
در كجا و چه زماني ، درست نمي دانيم –
به حركت درآمده اند، صحراها را در نورديده،
كوههاي سربرفلك كشيده ، رودهاي خروشان را
پس پشت گذاشته، هرجا پيش آمده با طبيعت
ناسازگار و سركش درافتاده و با هزاران
حادثه دست و پنجه نرم كرده اند، ازين سير و
حركت، درطول قرنها، بسا خاطرة زشت و زيبا،
شكوهمند و دردناك، در ذهن آنان رسوب كرده
است، از سوي ديگر، زندگي ساده، دشت هاي
فراخي كه در برابر آنان گسترده شده بود،
آزادي بي حد و حسابي كه در آن پروبال مي
كشيدند، انديشة قهرماني و قهرمان جوئي را
در ذهن آنان بارور مي كرد و بعد از برآوردن
نيازهاي نخستين زندگي چه خيالي بجز اين مي
توانستند داشته باشند! اگر سخني باهم مي
گفتند يا راز و نيازي داشتند، زمزمه اي مي
كردند يا سرودي مي نواختند خالي ازين
هيجانات شورانگيز و بي بندوبار نبود، در
مارزة زندگي، چه بسا كه خود ازين سرگذشت ها
الهام گرفته بودند و به فرداي خود با اميد و
جسارت بيشتري انديشيده بودند، وقتي اين
مردم پا به مرز تاريخ گذاشتند، چهره هاي
نيمه تاريخي و نيمه افسانه اي با خاطراتي كه
يادگار اين گذشته هاي دور و دراز بود بهم
پيوستند و درهم آميختند و كم كم اسطورة ملي
كه هر كلمة آن از ذهني تراويده بود و هر سطر
آن از خاطري نقش داشت پديد آمد و بدون آنكه
حدومرزي در آغاز و انجام و تركيب خود بشناسد
از سينه اي به سينه ديگر سپرده مي شد. داستانهاي
شاهنامه خيلي پيش از آنكه تدوين شود همين
راه دور و دراز را در اعضار و قرون پيموده و
رفته رفته صورتي –
هرچند نه ثابت –
بخود گرفته بود، به همين جهت شاهنامه خود
دنيائيست، دنيائي پر از فراز و نشيب، زشت و
زيبا، كاميابي و شكست، رنج و شادي،
قهرمانان شاهنامه هر كدامشان – و
بيش از همه رستم –
نمايندة نسل هاي
بي شماري هستند كه در زماني دراز ديده به
هستي گشوده اند و با تلاش هاي مداوم خود
كوشيده اند درشتي هاي زندگي را هموار و
ناسازگاري ها را سازگار كنند، در چنين
دنيائي يك قهرمان، يك سالار، يك جهان
پهلوان از هزاران غربال انديشه و احساس نسل
هاي ناشناخت گذشته تا اين چنين شكل گرفته و
بدست ما رسيده است و بي جهت نيست كه هر كسي
نقشي از خود را در اين قهرمانان مي يابد و
ميان خود و آنان عاطفة مشتركي مي جويد، چرا
ماجراهاي شاهنامه آنجا كه بتاريخ مي گرايد
يعني در لباس حقيقت ظاهر مي شود از جلوة
پرشكوه خود فرو مي افتد و چنان مي نمايد كه
اين سروده هاي خروشان از حركت و هيجان باز
ايستاده است؟ زيرا سروكار ما ديگر با
انسانهاي نامحدود، كه زمان و مكان مشخصي
نمي شناسند نيست، اين قهرمانان تاريخي
هرچند مرداني پرنام و آوازه باشند باز
زنداني قالب محدود و كوچك خود هستند و اين
چيزيست كه شاهنامه خوان آزاد انديش كه
همسفر با قهرمانان بلند پروازش به هر كجا
خواسته سركشيده و به هر گوشه اي دست يازيده
است نمي پسندد، سرگذشت بهرام چوبين يك
سرگذشت تاريخي است اما همين داستان بسيار
خواندني را اگر با افسانه نمي آميختند و با
چاشني خيال و پندار آنرا دستكاري نمي كردند
و از مرز حقيقت و واقعيت فراتر نمي بردند
كجا مي توانست اين همه گيرائي و عظمت داشته
باشد؟ فردوسي اين راز بزرگ را كه در دل
اساطير نهفته بود دريافت و با زبان پرقدرت
خود چنان روشني و تازگي به آن بخشيد كه
كهنگي جهان و گذشت زمان را برآن دسترسي نيست
و گوئي شاهنامه مردم پارسي زبان را از هر
حماسه و اسطورة ديگري بي نياز ساخته است، يا
بهتر بگوييم شاهنامه همچون تناور درختي
سايه گستر بهيچ گياه و درخت و نهال ديگري
مجال نداده است تا در سايه اش قد بركشد و
خودرا به چشم ها بيارايد. دلبستگي
مردم به شنيدن دستانها و قصه ها امري طبيعي
است و كدام سرگذشت و قصه از زندگي گذشتة خود
يك ملت آنهم از پس پردة اعصار و قرون، مي
تواند اعجاب برانگيزتر و شنيدني تر باشد،
بهمين جهت زماني دراز پيش از فردوسي بلكه
پيش از اسلام، اين ضرورت ذهني و معنوي،
داستانهاي ملي ما را كه همة آنها از سرگذشت
هاي دور و درازي مايه گرفته و پيوند يافته
بود صورتي مدوّن بخشيد، چه بسا كه مردمي با
شور و شوق فراوان بپاي اين داستانها مي
نشستند، و در عالم رويا و خلسه انگيز، همراه
اين قهرمانان مافوق انساني پروبال مي
گشودند و به اعماق دنياهاي تاريك و
ناشناختة روزگاران گذشته قدم مي نهادند،
دنيائي كه خيلي پيش پدرانشان در آن زندگي
كرده، رنجها و شاديها ديده بودند. اين
سرگذشتها با شاخ و برگهاي فراوان كه به
اقتصاي روز برآن بسته مي شد در طول زمان
پيسراسته تر و مفقّح تر مي شد و شايد كه جز
سينة پيرمردان كهنسال و حافظة دهقانان و
مؤبدان گوشه نشين دفتري و نقشي ديگر از آن
وجود نداشته است اما هرچه بود بزرگترين
مكتب هم بستگي مردم و قانون مليت بشمار مي
آمد. آنان كه اين داستانها را مي خواندند يا
مي شنيدند با احساس مشتركي چنين مي
پنداشتند كه راه زندگي را از جاهاي بسيار
دور باهم آغاز كرده اند، بهمين جهت وقتي در
هجومها و كشتارها همه چيز از ميان مي رفت
اين سرگذشتهاي غرورانگيز رنگ و روئي تازه
تر مي يافت و دلها را بيشتر به سوي خود مي
كشيد، درين هنگامه هاي اندوهبار كه جمود و
افسردگي جانها را خسته مي داشت، كدام ماية
تسلي مي توانست خاطرها را نوازش دهد و بر لب
هاي خاموش و بي رنگ نور اميد و زندگي پاشد.
همين سرگذشتها بود كه بياري خسته دلان مي
شتافت و آنان را به فرداي خود اميدوار مي
ساخت، پس از شكست از تازيان و روزگار زبوني
ايرانيان خداي نامه ها چني رسالتي را، با
هدفي شناخته تر ايفا كردند، با دولت غزنوي،
حكومت تركان در ايران آغاز مي شد، اينان به
دستياري دستگاه خلافت كه خود يكسره در تعصب
و فساد غوطه ور بود، مجال هرنوع آزادگي و
مردمي را از ايرانيان گرفته بودند، در چنين
ظلمات فضيلت كش و نامرد پرور بود كه كار
بدست استاد طوس افتاد و كاخ بلند شاهنامه را
پي افكند. *
*
* شگفت
آنكه در خود شاهنامه نيز قهرمانان كتاب، با
همين داستانهاي ديرين وسرگذشتها، خاطر خوش
مي كنند و غم از دل مي زدايند آنان نيز در
اندوه و شادي، در رزم و بزم ، گاه از گذشته
ياد مي كنند و دفتر كهن مي خوانند، هرمز
ساساني پس از كور شدن، وقتي پسرش خسرو
ببالين او مي آيد از فرزند خود مي خواهد:
ظاهراً
در مجالس بزم و شراب، رامشگران و خنياگران ،
همين سرگذشت قهرمانان را بسرود آورده و
هنگامة طرب را گرم مي كرده اند. بهرام چوبين
پس از دعوي شاهي چون بخت را به كام خود مي
بيند بزم طرب مي آرايد و از مطرب مي خواند تا
هفت خان اسفنديار را بسرايد:
آگاهي
بر داستانهاي ديرين و اساطير ملي لازمة
مقام شهرياي بوده است ، مُنذر پادشاه حيره
براي تربيت بهرام گور سه معلم مي آورد يكي
براي شكار، ديگر براي دبيري.
و
همين بهرام وقتي شبگير به شكار مي رود:
چون
بهرام يكسالي باده را برخود و مردم حرام
كرده بود آنرا در مجلس بزم نمي آوردند و در
عوض :
خسرو
پرويز هنگام پادشاهي هرماه را به چهار بخش و
هر بخشي را كاري معين مي كند، بخش نخست را به
ميدان و چوگان و تير، بخش ديگر را به شطرنج و
نرد:
پهلوانان
باستاني نيز در مجالس بزم و هنگامه مي و رود
و رامشگر از دلاوري ها و پهلواني هاي خود
ياد مي كنند، گودرز در مجلس بزم كيخسرو،
دليريها و خصم شكني ها رستم را با آب و تاب
تمام شرح مي دهد و در پايان اين حماسه سرائي
مي گويد:
جاي
ديگر رستم، خود جنگ با اكوان ديو را در مجلس
شراب براي كيخسرو بازگو مي كند و شاه را به
شگفتي مي
آورد:
وقتي
ايرانيان در جنگ با افراسياب ، نوميد و شكست
خورده به كوه هماون پناه جسته اند، رستم
بياري آنان مي شتابد، طوس فرماندة سپاه
ايران ازين خبر شاد مي شود و براي دل دادن و
تهييج ايرانيان حماسة رستم را در جنگ ديوان
مازندران مي سرايد:
به
هر حال پيداست كه خواندن
داستانهاي كهن و حماسه هاي ملي پيش از اسلام
نيز رواج داشته و قصه گويان آن روزگار آنها
را براي مردم نقل مي كرده اند و احتمالاً
خنياگران از آن داستانها، چكامه و سرودها
نيز ساخته بودند. نضربن
حارث از اعراب دورة جاهليت كه به حيره و
ايران براي تجارت آمده بود همين داستانها
را شنيده و ياد گرفته بود، وقتي حضرت رسول
آيات قرآن را دربارة عاد و ثمود بر مردم مي
خواند، او هم براي معارضة با قرآن قصه هاي
رستم و اسفنديار و پادشاهان عجم را براي
مردم مي خواند، كراهتي كه در پاره اي اخبار
و احاديث دربارة قصه خواني روايت شده
ظاهراً ناشي از معارضه و تحدّي اين مرد با
قرآن كريم بوده است13 . پس
از اسلام نيز ظاهراً كار اين داستان سرايان
كه سخن هاي ديرين را براي مردم بازگو مي
كرده اند –
شايد با رونقي كمتر –
ادامه يافته است، درين دوره است كه پاره اي
از آن قصه ها را از زبان پهلوي –
كه رو بفراموشي مي
رفت –
به عربي ترجمه كردند، در اينكه قصه سرائي و
توجه به داستانهاي كهن درين دو سه قرن كم و
بيش رواج داشته است ترديدي نيست، وجود خداي
نامه ها و داستانهاي پراكنده از سرگذشت
پهلوانان قديم، دليل اين توجه و دلبستگي
تواند بود و مي رساند كه قهرمانان و
پادشاهان باستان را مردم اين روزگار مي
شناخته اند، رويم رفته از قصه گويان در
دنياي اسلام آن روز خبرهاي بيشتري داريم كه
حتي خلفا را با قصه هاي خود سرگم مي كرده اند14
، عيون الاخبار از قصه گوئي در مرو سخن مي
دارد كه چون مردم را با قصه هاي خود بگريه مي
آورد، طنبوري از آستين بيرون مي آورده مي
نواخت و مي گفت: ابا اين تيمار بايذ اندكي
شادي15 . مسلماً اين قصه سراها –
حداقل درميان ايرانيان –
گاه شامل حال و سرگذشت پهلوانان باستاني و
ملي كه امروز ما به
شاهنامه خواني تعبير مي كنيم نيز مي شده
است، در همين زمانهاست كه مسعودي مروزي ،
شاهنامة خود را ساخته است، كتابي كه آنرا به
تصاوير آراسته و ارج بسيار مي نهاده اند16
و بي گمان كساني كه از خواندن بهره اي
داشتند در محافل و مجالس خود آنرا مي
خواندند و ديگران را سرگم مي كردند. در آن
زمان هنوز مؤبدان و دهقانان پيري مانده
بودند كه اين سخن هاي ديرين را به خاطر
داشتند و وقتي بدور هم جمع مي شدند آنها را
براي ديگران بازگو مي كردند، بطوريكه مي
دانيم ، بعداً چند نفري از همين ها بودند كه
سپهسالار طوس را در تدوين شاهنامه اش ياري
كردند، از شعر منجيك ترمذي كه مي گويد:
معلوم
مي شود، در قرن چهارم، شاهنامه خواني براي
ديگران، امري رايج بوده است و آيا كتاب هزار
افسان كه آنرا اساس كتاب هزار و يك شب
دانسته اند، آنطور كه از شعر منجيك برمي
آيد، شامل داستانهاي پهلواني ايراني نيز
بوده است؟ فردوسي
در آغاز داستان بيژن و منيژه
–
كه گويند نخستين قسمت از شاهنامه است كه
استاد طوس در آن طبع آزمائي كرده –
شب هنگام در كنار شمع و شراب از محبوب
دلارامش مي خواهد كه برايش داستانسرائي كند18
. از دورة غزنويان خبرهاي روشن تري داريم و
حتي اصطلاح شاهنامه خوان را ظاهراً نخستين
بار در شعر فرخّي مي يابيم كه گفته است:
سلطان
محمود –
پس از فتح ري و گرفتاري مجدالدوله –
ازو مي پرسد آيا شاهنامه خوانده است20
؟ در
بيهقي ازين قصه سرايان و شهنامه خوانان به
نام محدّث ياد شده است، مي گويد: وقتي در راه
بُست امير محمود گورخري را صيد كرده بود (بفرمود
تا داغ برنهادند بنام محمود و بگذاشتند كه
محدّثان پيش وي خوانده بودند كه بهرام گور
چنين كردي)21 . معلوم است محدثي كه از
بهرام گور سخن گويد بايد يك شاهنامه خوان
باشد، درين كتاب يك دو جاي ديگر نيز ازين
قصه خوانان و محدثان سخن رفته است، از جمله
در روزگار مسعود، مي گويد كه شبي بواحمد
خليل در دهليز خاصه مقام كرده بود (خادمي
برآمد و محدث خواست و از اتفاق هيچ محدث
حاضر نبود، آزاد مرد بواحمد برخاست با خادم
برفت و خادم پنداشت كه او محدث است) ازين
عبارت بيهقي چنين برمي آيد كه قصه خوانان
مانند بسياري از درباريان، پيوسته ملازم
بوده اند تا هروقت لازم باشد شاه را با
داستانسرائيهاي خود سرگم سازند، همين
بواحمد خليل كه به جاي يك محدث به حضور
سلطان مي رود قصه اي مي گويد (سخت سره و نغز)
بطوري كه سلطان، شانزده هزار دينار به او مي
بخشد22 ، در زمان وليعهدي مسعود،
منوچهربن قابوس، مردي بنام حسن محدث را نزد
مسعود مي فرستد (تا هم خدمت محدثي كرد و هم
گاه از گاه نامه و پيغام آوردي و مي بردي)23
. از
شاهنامه خوانان دربار سلطان محمود، مردي
محتشم بنام كاراسي است كه ظاهراً نخست در
دربار آل بويه بوده و پس از برچيده شدن بساط
مجدالدوله ديلمي به دربار محمود راه يافته
است، دربارة او نوشته اند كه سلطان (او را
سخت دوست مي داشت و از خود جدا نمي كرد تا
بحدي حرمت او بيفزود كه عنصري مي نشست و
كاراسي مي
ايستاد تا سلطان به خواب مي رفت)، اين مرد كه
بعنوان (شاهنامه خوان) و راوي كتاب (هزار
افسان) از او ياد شده، درين فن داستانسرائي
از چنان شهرتي برخوردار بوده كه در دوره هاي
بعد نيز زبانزد شاعران و سخن سرايان بوده
است، معزّي دربارة او گفته است: چو
كاراسي محدّث وار برخواند هزار افسان خاقاني
در تحفه العراقين ازو چنين ياد كرده است:
و
فلكي شيرواني او را در رديف بوعلي و كوشيار
آورده :
كاراسي
در لغت به معني مرغ خوش آواز آمده و
احتمالاً به سبب خوش خواني اين داستانسرا،
چنين نامي به او داده شده است و اين لغت در
شعر خاقاني به هر دو معني صادق است24 . به
احتمال قوي ، اين شاهنامه كه در دربار محمود
خوانده مي شده، شاهنامه فردوسي نبوده است.
شايد شاهنامة ابومنصوري يا مسعودي و يا
دفتر ديگري ازين داستانهاي پهلواني كهن
بوده است، همانطور كه فردوسي از دستگاه
باشكوه محمود و آن همه ريخت و پاشهاي سلطان
طرفي نبست، ظاهراً شاهنامة او هم در دورة
محمود و مسعود و شايد تا ديرگاهي بعد از آن،
چنانكه بايد، از توفيقي برخوردار نبوده
است، منوچهري، شاعر دربار مسعود كه نام
انبوه بي شماري از شاعران عرب و عجم را در
شعرهاي خود رديف كرده از فردوسي ياد نكرده
است و معلوم نيست كه مرامدش از سه شاعر طوسي
كه بدان اشاره كرده چه كساني هستند25 .
ابوالفضل بيهقي كه هرجا زمينة سخن را مساعد
مي بيند به اقتضاي آن از شاعران معاصر و
گذشته به تازي يا پارسي شعر مي آورد هيچ
نامي از فردوسي نبرده است، نويسندة قابوس
نامه كه داماد سلطان محمود بوده و قريب شصت
سال پس از فردوسي كتاب خود را نوشته و سخن او
نيز اقتضاي آنرا داشته كه از فردوسي يا شعرش
سخني به ميان آرد درين باره خاموش است، همين
مؤلف از شاهنامه بوالمؤيّد نام برده26
و جائي كه آداب قديمي را شرح داده مي گويد: ( …
بايد كه بسيار سيرالملوك خوانده باشي …
تا پيش خداوند خصلت هاي ستوده ملوك گذشته
همي گوئي تا آن در دل پادشاه كار كند و
بندگان حق تعالي را اندر آن نفعي و تفرجي
باشد)27 . داستان احمدبن حسن ميمندي،
كه در راه بازگشت از هند، هنگامي كه سلطان
در انتظار تسليم شدن كوتوال قلعة ياغي است و
او اين شعر را براي سلطان مي خواند:
چنانچه
از ارزشي برخوردار باشد نشان دهندة اين
واقعيت است كه مدت زماني بعد از فردوسي،
شاهنامه جاي خود را ميان مردم بازيافته و
دوستداران شاهنامه و شاهنامه خوانان ، اين
قصه را كه با مذاق شاهنامه خواني هم جور
مي آمده، ساخته اند. اما اصطلاحات و
اسامي خاص شاهنامه مانند: كيومرث، جمشيد،
فريدون، كي قباد، سام، رستم دستان يا رستم
زال و رستم زاولي، اسفنديار، پورپشنگ،
تهمتن ، گيو، بيژن كه فرخي و منوچهري و
ديگران در شعر خود آورده اند، معلوم نيست از
چه شاهنامه يا متن پهلواني ديگري آنها را
گرفته باشند مخصوصاً كه پاره اي ازين نام ها
در شعر گويندگان پيش از فردوسي نيز آمده است29
. * *
* وقتي
دورة سلجوقيان فرا رسيد، بازار تعصبات ديني
گرم تر و آشفته تر شد، جدال فقهاي حنفي و
شافعي، قدرت يافتن اسماعيليان، نُضج گرفتن
شيعيان، رواج بيش از پيش تصوّف و
زدوخوردهاي جانشينان ملكشاه، مجال و زمينه
اي براي اينكه شاهنامه خوانان به دربار راه
پيدا كنند و مجالس شاه و اميران و بزرگان
را، با ذكر دلاوري هاي رستم و اسفنديار،
گرمي بخشند نبود، مخصوصاً اينكه خواجة
بزرگ، نظام الملك، كه تا ديرگاهي ساية او بر
حكومت پهناور سلجوقي سنگيني مي كرد (در حق
شعر اعتقادي نداشتي از آنكه در معرفت او دست
نداشت و از ائمّه و متصوفه بهيچ كس نمي
پرداخت)30 . همين خواجة بزرگ ، تمام
نهضت هائي را كه ايرانيان در برابر خلفا و
دست نشاندگانشان برپا كرده بودند با قيام
قرامطه و باطنيان كه بيرحم ترين دشمنان
خلافت عباسي بودند بهم مربوط دانسته و
انديشة همة آنان را فاسد و تباه مي شمرد،
پيداست كه درين هنگامة كينه كشي و تعصب كه
مبارزه هاي سياسي و فكري در اوج خود بود، يك
حماسة ملي كه سرايندة آن هم متهم به رافضي
بودن بود چه اعتباري مي توانست داشته باشد،
خصوصاً اينكه دشمنان شيعه، در آن هنگام
رافضي بودن را دهليز الحاد دانسته بودند و
تشيّع را اساس ملحدي31 . و همين زمان
است كه فقيهي سنّي متعصب وقتي از تربيت
فرزند سخن مي گويد نصيحت مي كند كه «او را از
هفت آفت نگاهدارند» و آفت پنجم خواندن
كتابهاي پارسي را ميداند «كه نه به شريعت
تعلق دارد مانند ويس و رامين، جاماسب و
لهراسب، وامق و عذرا»32 و همين فقيه
سخني از عبدالله مبارك مي آورد كه ازو
پرسيدند غوغا كدامند؟ گفت : قصه گويان33
. صوفيان
نيز علاوه بر سخنان مشايخ و مجالس وعظ و
تذكير سرگرمي هائي داشتند، اينان كه در
هنگامة سماع با قول و غزلهاي خود حالت ها
پيدا مي كردند و با خواندن ترانه هاي پرشور
و حال به وجد مي آمدند، در عالم خود، براي
ارضاء نيازهاي دروني، چيزي ذوق انگيزتر و
پرحال تر از شاهنامه يافته بودند، چه ازين
دلنوازتر، كه مردمي بي خيال از غم روزگار،
با آهنگ ني و رباب، ترانه هاي عاشقانه
بخوانند و دست افشان و پاي كوبان، گذشته را
با همة غرورهايش و آينده را با همه اميدها و
دلواپسي هايش به هيچ شمرند و دم را غنيمت
دانند!! در همين بزم هاي سماع يا ذكرهاي
شبانه و عوالم خلسه اي كه در آن با خداي خود
راز و نياز داشتند، آنچه را مي خواستند به
گمان خود يافته بودند، هرچه بود، شاهنامه
نمي توانست براي اين مردم زاويه نشين كه
مستغرق عوالم روحاني خود بودند جاذبه اي
داشته باشد و نه عجب اگر صوفي بزرگي چون
مولوي كه يك عمر سرمست و ذوق زدة چنين
احوالي بوده و با هزاران شعر آهنگ دار خود
دلها را به شور و نوا آورده است از شاهنامه
چنين ياد كند:
اما
مذهب شيعه هم كه در آن روزگار وضع تثبيت شده
اي داشت و فرمانروايان سنّي آنرا كم و بيش
به رسميت شناخته بودند، ظاهراً با شاهنامه
و قصه خواني چندان ميانه اي نداشته است، تا
جائي كه عالمي بزرگ و نكته ياب مانند صاحب
كتاب النقص مي گويد: «بني اميه و مروانيان …
جماعتي خاريجيان را …
و گروهي بي دينان را بهم جمع كردند تا مغازي
ها به دروغ و حكايت بي اصل وضع كردند در حق
رستم و سرخاب و اسفنديار و كاووس و زال و غير
ايشان و خوانندگان، اين ترهّات را در
اسوابق بلاد ممكن كردند تا مي خوانند و هنوز
اين بدعت باقي است كه به اتفاق امت، در مدح
گبركان خواندن بدعت و ضلالت است»35 از
همين گفته پيداست كه در آن زمان شاهنامه
خوانان، علي رغم اين بي اعتنائي ها و مخالفت
ها، حماسه هاي ملي را در كوي و بازار مي
خوانده اند، اما اينكه اين كار را بني اميه
و مخالفان اهل بيت بنياد نهاده باشند
مسلماً درست نيست، مگر بزرگترين سرايندة
حماسه هاي همين گبركان فردوسي نبود كه
به خاطر همين رفض و تشيّع از درگاه محمود
رانده شد و اين داستاني بود كه شهرت داشت و
همه مي دانستند و بي گمان اگر در شاهنامة
فردوسي چيزي بود كه دستگاه خلافت و حكومت
تركان سنّي را بكار آيد، در زمان محمود،
مورد بي اعتنائي قرار نمي گرفت، و عجب آنكه
نخست از فردوسي نام برده مي گويد «اولاً
فردوسي طوسي شاعر بوده است و در شهنامه چند
موضع به اعتقاد خود اشارت كرده است»36
، بهرحال معلوم است كه شيعيان براي معارضه و
مقابلة با سنّي ها كه جمع بيشتري بوده اند
مناقب اهل بيت كه آنها را غاصبان خلافت مي
دانستند خودداري نمي كردند و شايد بسياري
از شيعيان آنوقت، مانند صاحبان النقض، به
اشتباه، چنين مي پنداشتند كه شاهنامه خواني
براي مقابلة با «مناقب جواني» و انصراف
مردم از ذكر فضايل اهل بيت بوجود آمده است و
چنين پنداري باعث شده بود كه شاعري در همين
وقتها بگويد:
تاثير
همين طرز تفكر بوده است كه شاعران شيعي، در
دوره هاي بعد، كتابهائي به روش و وزن
شاهنامه در مناقب اهل بيت و فتوحات حضرت
امير پرداخته اند، مثل محمدبن حسام الدين
كه مثنوي خاورنامه را در همين زمينه ساخته38
و صافي اصفهاني كه جنگهاي حضرت امير (ع) را
به سياق شاهنامه بنظم آورده و حتي نام كتاب
خود را هم شهنشاه نامه گذاشته است39 . در
هر حال، وجود اين آثار و اخبار نشانة آنست
كه، باوجود اين مخالفت خوانيها، شاهنامه در
ميان طبقات مردم و از آنجمله شيعيان از
اعتبار زيادي برخوردار بوده است، نويسندة
راحت الصدور بسيار از اشعار شاهنامه را،
جابجا، به مناسبت هاي مختلف، درضمن مطالب
تاريخي كتابش درج كرده و شاهنامه را شاه
نامه ها و سردفتر كتابها ناميده است40
و هم از قول احمدبن منوچهر شصت كله نقل مي
كند كه وقتي سيد اشرف به همدان رسيد در مكتب
ها مي گرديد تا
كرا طبع شعر است و چون او را مستعد و صاحب
طبع مي بيند بفرا گرفتن حكم شاهنامه تشويق مي كند و مي گيود بر
خواندن شاه نامه مواظبت نماي تا شعر بغايت
رسد41 ، در همين دوره سرگذشت طغرل بن
ارسلان آخرين پادشاه سلجوقيان عراق كه خود
شاعر و شعر شناس بود و «در بزم بر فضلا نكته
ها بگرفتي و بر شعرا بر سخن بيفزودي»42
شنيدنيست، اين شهريار دلاور كه نخست
سپاهيان خورازمشاهيان را درهم شكسته بود،
در جنگ ديگري، بيرون ري، كه ميان او و
دشمنانش روي داد، سواره، مست و گرز بدست ،
به ميدان آمد و اين شعرها را از شاهنامه
برخواند:
آنوقت
گرز را بحركت درآورده، از شدت مستي، آنرا
بپاي اسبش زد، از اسب فرو غلطيده بزمين
افتاد، درين هنگام دشمنانش در رسيدند و
كارش را ساختند و با كشتن او دولت سلجوقيان
عراق پايان يافت43 ، ظاهراً رسم بوده
است كه گاهي مبارزان براي ابراز شجاعت يا
تهييج خود و ديگران، در هنگام نبرد، شعري
چند از شاهنامه بخوانند، دو قرن بعد از
حادثة طغرل، پهلواني ديگر بنام حاجي سلطان،
ميان بازار تبريز، درحالي كه مست بوده،
شمشير بدست، به جنگ دشمنانش رفت و همين
شعرها را ، مبارزه جويانه، برخواند، او نيز
به سرنوشت طغرل دچار شده باخت44. در
دورة صفويه كه شاهنامه خواني، روز بازاري
يافت، بطوريكه نوشته اند اين شاهنامه
خوانان ، سپاهيان دلاور ايراني را، سرمست
از حماسة شاهنامه، آمادة جانبازي مي كردند. * *
* قرن ششم در دربار شاهان غزنوي
هندوستان، ظاهراً شاهنامه خواني اعتباري
داشته است، مسعود سعد، در قطعه شعري، از
شاهنامه خواني بونصر پارسي كه خود مردي
فاضل و شاعر و ادب پرور بوده، اين چنين ياد
كرده است:
تا
آنجا كه گويد:
اين
بونصر، با داشتن مقام ادبي، پيشكار و
سپهسالار شيرزاد پسر سلطان مسعود بن
ابراهيم بوده، شيرزاد، پس از آنكه مسعود
بجاي پدرش سلطان ابراهيم غزنوي به تخت
غزنين نشست، از طرف پدر، فرمانروائي هند
يافت. عوفي اين بونصر را ستوده و چند شعري هم
ازو نقل كرده است، گويا همين عشق بونصر به
شاهنامه، مسعود سعد را بر آن داشته كه
برگزيده اي بنام اختيارات شاهنامه فراهم
كند و دربارة همين انتخاب است كه عوفي مي
گويد هركس كه اختيارات شاهنامه كه خواجه
مسعود رحمت الله جمع كرده است مطالعه كند
داند كه قدرت فردوسي تا چه حد بوده است46
، بهرحال، وقتي سپهسالاري، با مقامي كه در
شعر و ادب دارد، در مجلس بزم شاه، شاهنامه
مي خواند، دليل ارج و اعتبار اين حماسة بزرگ
در آن سرزمين تواند بود. * *
* اما
در دورة وانفساي مغول شاهنامه و شاهنامه
خواني چه بازاري مي توانست داشته باشد و اگر
مردمي جان بدر برده بودند، در آن آشفتگي ها،
جز غم جان و نان چه مي توانستند داشته
باشند؟ بزرگترين نويسنده و مورخ اين
روزگار، جويني در جهانگشاي خود، از
قهرمانان شاهنامه بسيار ياد كرده و گاه
گاه، به شعرهاي آن تمثُّل جسته است، گويا
كهن ترين نسخة شاهنامه از همين دوره، براي
ما بازمانده است، در گلستان از پادشاه
ظالمي سخن رفته كه «به مجلس او در كتاب
شاهنامه مي خواندند در زوال مملكت ضحاك و
عهد فريدون»47 و جاي ديگر سعدي، در
قصيده اي شهنامه را عبرت آموز خداوندان
مُلك دانسته است:
پيداست
كه شاهنامه خواني، درين روزگار، رواجي
داشته است و شاهنامه خوانان با دهان گرم و
اشعار پولادين استاد طوس، نوازشگر خاطرها
بوده اند. ضمناً دشوار بنظر مي رسد كه شعر
دلاويز استاد طوس براي متون پهلواني و
شاهنامه هاي ديگر مجالي گذاشته باشد تا
شاهنامه خوانان بدانها گرايشي داشته باشند
و مي توان باور داشت كه خيلي پيشتر، اين
پهلوان سخن هر حريف ديگري را از ميدان بدر
كرده و حماسة او هر دفتر پهلواني ديگري را
بر طاق نسيان نهاده است. نكتة
گفتني اينكه مغولان از گذشتة غرور آميز
ايران، ظاهراً بي خبر نبوده اند، از هلاكو
نقل كرده اند كه وقتي به تماشاي ايوان كسري
رفت، دربرابر ويرانه هاي طاق و براي
بزرگداشت آن ، برسم مغولان، سه بار طاق را
زانو زد و به خواجه نصير گفت «بسيار نظرهاي
بزرگان و مردان خداي برين طاق بي جفت آمده
باشد، به مدت هزار سال، زانو براي آن نظرها
مي زنم»48 ، در دورة تيمور و تركمانان
اگرچه خبر روشني نداريم ولي رواج شاهنامه
خواني در آغاز دورة صفويه نشاني از تداوم و
استمرار آن درين دوره نيز مي تواند باشد، از
شاهنامه خوان هاي اين دوره كه خبري ازو
داريم محمود شاهنامه خوان تبريزيست، همان
مردي كه دانشنامه ميسري را در سال 852 كتابت
كرده و پاره اي برآنند كه خود او اين كتاب را
به نظم آورده است و كهنگي بعضي كلمات را در
اين كتاب بخاطر حرفه و آشنائي زياد او با
شاهنامه دانسته اند49 . در
بحثي كه از شاهنامه در مجلس يعقوب بيك آق
قوينلو پيش آمده، قاضي عيسي صدر كه همه كارة
سلطان و مردي فاضل بوده مي گويد: «كه من
هرچند تفحص نمودم در شاهنامه زياده از شصت
بيت كه از اتيان به مثل آن ديگري عاجز آيد
نيافتم»50 . درين زمان كه مقارن با
پيدا شدن دولت صفويست حتي بيرون از مرزهاي
ايران، شاهنامه خواني رواج داشته و
پادشاهان بيگانه را به شاهنامه اقبالي بوده
است، در تركستان و شهر تاشكند، در محضر
سيونج خان، پادشاه ازبك، از شاهنامه خواني
مولانا جبيني و زين الدين محمود واصفي،
صاحب بدايع الوقايع ، خبر داريم51 و
همين پادشاه، چون تحت تاثير شاهنامه،
سرگذشت فردوسي را در بهارستان جامي خوانده
و آنرا مختصر يافته است مي خواهد تا، بشرح
تمام، داستان زندگي فردوسي را برايش بازگو
كنند52 ، چند سال بعد ازين تاريخ است
كه شيبك خان ازبك فرمان مي دهد تا شعراي
ترك، شاهنامه را به شعر تركي ترجمه نمايند53. علاوه
بر شناسنامه ، قصه هاي ديگر نيز، درين زمان،
سخت رواج داشته است، حافظ غياث الدين
دهدار، از مردم آذربايجان، در هرات، پيش
امير عليشير دعوي مي كند «كه قصه امير حمزه
و ابومسلم و داراب را برنوعي مي خوانم كه
سخنوران عالم كه قصة مرا مي شنوند مهر سكوت
بردهان مي مانند»54 . درحالي
كه ارباب شريعت از قصه و قصه خواني كراهت
داشتند و حتي احاديثي هم در نفي آن نقل كرده
بودند، با اين وجود، طرفداران فتوت كه آنان
نيز خود را به پرهيز و تقوي پاي بند مي
دانستند و به امر دين سخت دلبستگي نشان مي
دادند، به قصه خواني و افسانه گوئي اعتقادي
راسخ داشتند و براي آن آداب و شرايطي قائل
بودند، آداب نظم خواني، كه بي گمان، همه يا
پاره اي از آن شامل شاهنامه خواني نيز مي
شده، شش چيز بوده است: اول
آنكه به آهنگ خواند. دوم سخن را در دل مردم
بنشاند. سيم اگر بيتي مشكل پيش آيد شرح آن با
حاضران بگجويد. چهارم چنان نكند كه مستمع
ملول گردد. پنجم در گدايي سوگند بسيار ندهد
و مبالغه ننمايد. ششم صاحب آن نظم را در اول
معركه يا در آخر ياد كند و فاتحه و
تكبيرگويد55 . * *
* پس
از روي كار آمدن دولت صفوي، هرچند قزلباشان
بيشتر به تركي سخن مي گفتند و در دربار و
ميان رجال، زبان تركي آنچنان رواج داشته كه
يك سفير بيگانه در زمان شاه عباس ادعا كرده
كه در ايران، بطور عادي و جاري، تركي را بيش
از فارسي صحبت مي كنند56 ، باوجود اين،
شاهنامه خواني بيش از هر زمان ديگر رونق
يافته است، بطوريكه نوشته اند در جنگ
چالدران، خان محمد استاجلو فرمانده
قزلباش، صدائي رسا و قوي داشت و يكي از
بهترين شاهنامه خوانان سپاه ايران بود، با
خواندن اشعار شاهنامه، روح دلاوري و
جانبازي را در ايرانيان برانگيخت57 و
ميدانيم كه در همين جنگ بود كه دلاوران
ايراني با سرسختي بسيار جنگيدند و گروه
زيادي از آنان، از جمله همين سردار دلاور،
در ميدان جنگ، كشته برجاي ماندند، شايد
همين رواج و ذوق شاهنامه خواني و علاقه به
آن موجب شده كه دو نفر از شاعران اين دوره به
نام مرواريد58 و هاتفي59 ،
خواهرزاده جامي، فتوحات شاه اسماعيل را
بنظم آورده اند. كتاب عالم آراي شاه اسماعيل
هرچند به نثر پرداخته شده است آنهم نوشته
ايست حماسي و قصه مانند. در
زمان شاه طهماسب، وقتي القاص ميرزا به جنگ
شاه آمد و سواران دو برادر، در ميدان جنگ،
باهم در آويختند، صداي رساي چند شاهنامه
خوان مثل (ايلدوزيك) و (سهراب همداني)
برخاست، اين دو مرد ، در ميان سپاهيان القاص
ميرزا به خواندن شاهنامه، به صداي بلند،
نام آور بودند و معركه جنگ را با خواندن
اشعار حماسي گرم ساختند60 . از
جملة شاهنامه خوانان آن زمان، مولانا فتحي
بوده كه بگفتة عالم آراي عباسي: «شاهنامه
خوان بي مثل بود، شعلة آوازش بي تكلف و
اغراق يك فرسخ زبانه مي كشيد، درنهايت
پيچيدگي و نمك تحرير، مجملاً اين شيوه را به
سرحد كمال رسانيده بود»61 . شاه طهماسب
كه سازندگان و نوازندگان را از دربار رانده
و با شعراي مديحه سرا نيز ميانه اي نداشته
است62 معلوم نيست كه قصه خوانان و
شاهنامه خوانان
به دربار او راه داشته باشند، هرچند خود
روحيه پهلواني داشته و سخت شيفه گوي و چوگان
بازي بوده است63 . در
دورة شاه عباس، قصه سرائي و شاهنامه خواني
به اوج خود رسيد و رواجي بيش از هر دورة ديگر
يافت، پادشاهي شاه عباس كه بيش از چهل سال
طول كشيد و آرامش و امنيتي كه مردم درين
دورة نسبتاً طولاني از آن برخوردار بودند
مجال اينگونه سرگرمي ها و دلگشائي ها را
براي ايرانيان، مخصوصاً مردم پايتخت فراهم
ساخته بود، درين زمان قهوه خانه ها مركز
تجمع ارباب ذوق و طرب بود، شاعران، قصه
سرايان، شاهنامه خوانان و همه مردمي كه مي
خواستند خستگي هاي زندگي را از ياد ببرند و
خاطر خوش دارند به اين قهوه خانه ها پناه
مي جستند و پاي صحبت صاحبان ذوق و حال مي
نشستند ، در همين قهوه خانه ها بود كه شعرا و
اهل ادب باهم ملاقات مي كردند، غزل مطرح مي
ساختند، معما مي پرداختند، و دربارة شعر و
ادب هرگونه گفتگوئي داشتند، اگر شاعري شعري
گفته بود و دنبال شعرشناس صاحبدلي مي گشت تا
آنرا بر او عرضه دارد و بخواند، زود راه
قهوه خانه را در پيش مي گرفت، حتي شاه هم
گاهي خودش به اين قهوه خانه ها مي آمد، از
حال شاعران مي پرسيد، برايش شعر مي خواندند
و او نظر مي داد و شعرشان را اصلاح مي كرد64
، اين قهوه خانه ها بهمين صورت، تا
ديرزماني، پس از شاه عباس نيز بازاري
پررونق داشته است، قصه خوانان و شاهنامه
خوانان بيش از هر كسي به اين قهوه خانه ها
گرمي بخشيده بودند و عجب آنكه اينان، اغلب
خود، شاعر بودند و شاهنامه ساز و مثنوي گوي.
چه بسا مردمي كه درپاي صحبت اين نقّالان و
شاهنامه خوانان و تحت تاثير آنان به قصه
خواني و نقالي روي آورده، آنچه را ازين
استادان شنيده بودند، اگر طبعي آماده و
بياني مستعد داشتند، داغ تر و گرم تر، محفل
هاي ديگري را رونق مي بخشيدند، بهرحال اين
قهوه خانه ها مكتبي بود براي مردم آن روزگار
كه اگر مايه اي از ذوق دارند خود را
بيازمايند. از قصه هائي كه درين دوره خيلي
شهرت داشته و رقيبي براي شاهنامه خواني
بشمار مي آمده، قصه حمزه بوده است. از قهوه
خانه هاي اصفهان تا شب نشيني هاي مردم
سيستان، شاهنامه و قصه حمره دوشادوش هم
رونق بخش محافل و بزم ها بودند، قصه خواناني
كه مانند شاهنامه خوانان فقط در خواندن قصه
حمزه استادي و مهارت و در آن شهرت داشتند و
به آن نام خوانده مي شدند و گاه هم بودند
كساني كه در عرصة هر دو داستان، ميدان داري
مي كردند و بنا به اقتضاي مجلس و خواست
شنوندگان به يكي از دو داستان مي پرداختند.
پاره اي ازين قصه خوانان و شاهنامه سرايان
وقتي پا به سن مي گذاشتند و صداي گرم و گيراي
خود را از دست مي دادند، از قصه خواني دست
برداشته توبه مي كردند، مثل مقيماي زركش از
مردم رشت كه «در ابتدا به كسب پدر خود كه
شاهنامه خوانيست مشغول بود. آخرالامر بنابر
همت از آن كار دست كشيده توبه كرد»65
گاهي شاهنامه خواني و داستان گوئي در بعضي
خانواده ها امري موروثي و خانوادگي بوده
است مثل همين مقيما كه پدرش نيز شاهنامه
خوان بوده يا مولانا محمد ، خورشيد اصفهاني66
قصه خوان كه برادر مولانا فتحي شاهنامه
خوان معروف زمان شاه طهماسب بوده است. از
شاهنامه خوان هاي معروف اين دوره ملا
بيخودي جنابدي است كه «شاهنامه خوان بالا
دستي بود، چنانچه در مجلس شاه عباس ماضي
خواند، شاه را خوش آمد، چهل تومان مواجب او
تعيين شد». ملا بيخودي شاعر هم بوده و يك
مثنوي به وزن شاهنامه ساخته است67 . نجاتي
بافقي شاهنامه خوان ديگري بوده كه با وجود
پيري و ناتواني، شاهنامه را آنچنان نغز و
دلكش مي خوانده (كه
حيرت دست مي داد)68 . شاهنامه
خوان ديگر اين دوره «حسينا صبوحي از ولايت
خوانسار است در فنّ موسيقي كمال ربط داشت،
در ساز چهارتار استاد بود و قصة حمزه و
شاهنامه را هم خوب مي خواند و در اواخر حال
تائب شد». اين حسينا شاعر نيز بوده و هفت
مثنوي به وزن شاهنامه ساخته است69 . ملا
مؤمن مشهور به يكّه سوار شاهنامه خوان ديگر
اين دوره است كه كار شاهنامه خواني در حالات
و اطوار او هم اثر گذاشته بوده است «غرابتي
در اوضاع و اطوار داشت، قباي باسمه اي مي
پوشيد و حاشيه به رنگ مختلف قرار مي داد و
طوماري به سر زده به قهوه خانه مي آمد و
شاهنامه مي خواند، كمال صلاح و قيد داشت،
آنچه از شاهنامه خواني بهم مي رساند بعد از
وضع اخراجات، باقي را به درويشان مي داد چون
تتبع شاهنامه بسيار كرده بود بهمان وزن
گاهي شعر مي گفت»70 . مسلماً
شاهنامه خوانان آن زمان محدود بهمين چند
نفر نيستند كه نام و نشاني از خود بجاي
گذاشته اند، در همان زمان، بسيار شاهنامه
خوانان ديگر نيز بوده اند كه در گوشه و كنار
ايران معركه ها را گرم مي كردند و مردم را
مشغول مي داشتند كه نامي از خود بجاي
نگذاشته اند، بسا كه اگر آنان نيز در پاي
تخت بودن و به قهوه خانه هاي اصفهان آمد و شد
داشتند يا راهي به دربار و محفل بزرگان
يافته بودند نامشان امروز برجاي مانده بود،
مثلاً در همان زمان در سيستان، كه بواسطة
دوري از پاي تخت و تاخت و تاز تركمانان
ازبك، مردم آن ديار مي بايد از روحية
سلحشوري و جنگاوري برخوردار باشند و غالباً
درحال جنگ و گريز و قلعه داري بسر برند، مي
بينيم كه اين قصه گويان گمنام و شاهنامه
خوانان بي نشان چه بازار گرمي داشته اند،
وقتي مردم، پس از جنگ، مجلس جشن مي آراستند
«به سرود مطربان و نغمة مغنيان و بر آواز
شاهنامه خوانان و قصه خوانان»71 خستگي
و ملال را از تن به در مي كردند، بگفتة
نويسندة احياء الملوك كه خود از مردم
سيستان بوده «در آن ايام از اقسام مردم:
شاهنامه خوانان و قصه خوانان و معركه
آرايان ….»72
در آنجا بسيار بودند و گاهي هم «كشتي گيران
كوه هيكل و تيغ بازان برق سيرت»72 دست
و پنجه نرم مي كردند و ياد پهلواني هاي رستم
را زنده مي ساختند، ظاهراً اين هم شهرياهاي
جهان پهلوان نامدار، با احساسي پرغرور ،
بيش از هركس حق داشتند در آشوب و فتنه هائي
كه روزگار برايشان خواسته بود از رستم و
حماسة او الهام مي آمد، بعد از چهل روز كه
عزا داشته بود، مجلس مي آراستند و در آن «به
خواندن تواريخ و قضانامة پيشينيان»73
مي پرداختند تا دلها را آرام و شكيبائي
بخشند، حقاً كدام سخن گيراتر از شعر فردوسي
كه در پايان معركه ها، برچيده شدن
دودمانها، كشته شدن پهلوانان و نام آوران و
مردن شهرياران آمده مي تواند تسلي بخش دل
هاي داغدار باشد. بجز شاهنامه، قصه حمزه نيز
درين محافل خوانده مي شد و هندوي هزاردست،
قهرمان اين داستان نامي بود كه حتي بچه ها
هم آنرا مي شناختند74 . * *
* وفور
قصّه سرايان و شاهنامه خوانان كه در هر كوي
و برزن و در هر محفل و مجلس معركه آرا بودند،
فقها و متشّرعان را به دفاع و مقابله
برانگيخته بود، مخصوصاً كه اين قهوه خانه
ها گاه بي روي داد ماجراهاي عشقي و گفتگوهاي
گناه آلود هم نبوده است75 و ظاهراً
همين امر بوده كه پاره اي ازين قصه خوانان
را به توبه از كار قصه گوئي واميداشته است،
همين نويسندة احياء الملوك در كتابش
شاهنامه خوانان و قصه خوانان را با حقه
بازان و طاس بازان و خيال بازان همراه آورده
است76 بطوريكه گوئي همة اين مردم،
هنري همانند عرضه مي داشته اند، علامه
مجلسي در حق اليقين از جملة (محرّمات)
خواندن و شنيدن قصه هائي را دانسته كه همة
آنها دروغ است و درين مورد فقط قصه حمزه را
مثال آورده است77 و از شاهنامه كه رواج
بيشتري داشته چيزي نمي گويد، احتمالاً شيعي
بودن فردوسي و نيز معتقدات استاد طوس به
توحيد و معاد و روز جزا و پاداش نيكي و بدي
كه سراسر كتاب بدانها مشحون است به شاهنامه
منزلتي برتر بخشيده و آنرا از يك كتاب قصه و
داستان فراتر برده است، و اين مزاياي
شاهنامه نكته اي نبوده است كه از نظر ارباب
خبر و حديث پنهان مانده باشد. در
پايان اين قسمت از بحث لازم است يادآوري شود
كه در اين زمان، شاهنامه در بيرون مرزهاي
ايران نيز از رواجي برخوردار بوده است، در
نامه اي كه سلطان سليم عثماني به شاه اسمعيل
مي نويسد و اصل آن نامه تركي است به اين شعر
فردوسي استناد جسته است:
و
اين نكته مي تواند نشان دهندة رواج شاهنامه
در ديار عثماني باشد. بعد
از صفويه نيز شاهنامه در ميان بزرگان وقت و
عامّه مردم اعتبار سابق خود را –
بلكه بيشتر –
داشته است، دربارة محمد حسن خان قاجار
نوشته اند كه وقتي در اصفهان بود، هرشب در
مجلس او، بر سبيل استمرار، شاهنامه مي خواندند79 . از
شاهنامه خوان هاي دورة زند، الله ورديخان
افشار است كه علي مرادخان به
خاطر تقليد او از زنان زند، قصد كشتنش
را داشت ، بعداً از قتلش گذشته سر زبان و سر
بيني او را بريد و با همين حال، براي خان زند
شاهنامه مي
خوانده است80 . آقا محمد خان قاجار نيز
شاهنامه خواني به نام ميرزا اسدالله داشته
كه از خواص او محسوب مي شده و هنگام سفر، در
شبها، در حضور شاه شاهنامه مي خوانده است،
اين مرد در زمان فتحعلي شاه هم مشغول بوده و
سمت (لشكرنويس باشي گري) داشته است81 . در
همين دوره است كه صنعت چاپ متداول و اين امر
باعث مي شود كه شاهنامه هاي زيادتري در
اختيار مردم قرار گيرد و شاهنامه خواني،
بعنوان يك سرگرمي روز، كه از هر جهت زمينة
مساعدي هم داشته است، بيش از پيش در ميان
مردم راه پيدا كند، در همين زمان
سيدابوالحسن حريف جندقي در شهنامه خواني،
در طهران، معروف بوده و اين مرد در
هزارودويست و سي در تبريز وفات يافته است82
، همدم شيرازي و برادرش ميرزا ابراهيم
منظور از قصه خوانان اين دوره بوده اند كه
شايد به شاهنامه خواني هم مي پرداختنه اند،
همدم در خدمت حسينعلي ميرزا فرمانفرماي
فارس بوده و شبها داستانسرائي مي كرده است83
. بطوريكه
نوشته اند، در آغاز جواني ناصرالدين شاه كه
صدارت با امير كبير بود، يك روز، امير، كه
از شاه شنيده است، شبها تاريخ سرجان ملكم مي
خواند ، بحالت انكار به شاه مي گويد: چرا
شاهنامه نمي خواني …
و اين مساله را بدان، براي هر ايراني از
عالي و داني بهترين كتابها شاهنامة فردوسي
است» آنوقت شاه دستور مي دهد، از كتابخانة
سلطنتي ، شاهنامه اي را كه به خط جعفر
بايسنقري بوده و در 835 هجري براي باسنقر
ميرزاي تيموري نوشته است، بياورند و به
خواندن آن مي پردازد84 . محمد
حسن خان اعتماد السلطنه كه كتابخوان
ناصرالدين شاه بوده و بارها از كتابخواني
خود در حضور شاه –
كه گاهي هم عنوان
نقّالي به آن داده –
ياد كرده است، از شاهنامه خواني خود و
ديگران چيزي نمي گويد، فقط يك جا گفته است،
در سر ميز شام، در حضور شاه كه ايلچي روس و
همراهانش نيز بوده اند مقداري از شاهنامه
را ترجمه كرده و مورد تحسين ايلچي قرار
گرفته است85 . در
دورة قاجاريه شاهنامه و شاهنامه خواني بيش
از تمام ادوار گذشته كسب اعتبار كرده است.
حكّام و فرمانداران ايالات كه هر يك براي
خود شاهنامه خوان مخصوص داشته اند، كم
نبوده اند. شاهنامه خواني
در ميان ايلات –
كه بدرستي از سابقة آن خبري نداريم –
درين دوره سخت رواج يافته است. جوانان و
مردان ايلات كه پرورش يافتة دشت و بيابان
بودند و زندگي طبيعي و آزاد قهراً آنان را
سلحشور و حادثه جو بار آورده بود، بحق، شعر
شاهنامه را در مذاق خود خوش يافته بودند،
وگرنه در شاهنامه ، دشت و كوه و بيابان،
سواري و تاخت و تاز و اين سوي و آنسوي رفتن و
با حوادث در افتادن، بزرگترين سهم را درين
كتاب عهده دار بوده است. بهمين جهت،
شاهنامه، براي اين فرزندان صحرا مفهومي گوش
نوازتر و آشناتر از هر سرودي داشت و بسا كه
آموزگار و الهام بخش آنان بشمار ميرفت،
هنوز مُعمّران و سالخوردگان روزگار ما ازين
شاهنامه خوانان داستانهاي جالبي كه يا خود
ديده اند و يا شنديه اند بياد دارند و بازگو
مي كنند، درين روزگار، قهوه خانه ها، هرچند
به پاي قهوه خانه هاي دورة صفوي نمي رسيد
اما باز براي شاهنامه خوانان و
داستانسرايان، بهترين جائي بود كه هنر خود
را عرضه دارند و مردم را به پاي صحبت خود
بكشانند. * *
* شاهنامه،
براي همة مردم از پير و جوان و عامي و
باسواد، از هر طبقه كه بوده اند، چيزهايي
گفتني داشته است، جوانان را دليري و جسارت و
نام آوري مي آموخت همانگونه كه پيران و از
جهان دست كشيده را تسلي مي بخشيد و هر جا
بفراخور مقام، آنجا كه سخن مؤثر مي افتد،
درس زندگي مي داد و حكمت و اندرز تلقين مي
كرد. اينك كه سخن پايان مي پذيرد بجاست
داستان كوتاهي را كه عبدالله مستوفي در
كتاب خود آورده، و مي تواند نمونه اي باشد
از تاثير و نفوذ شاهنامه در ميان مردم
ايران، درينجا نقل كنيم. مرحوم
مستوفي مي گويد:«بيكي از دهات استيجاري خود
به ورامين رفته بودم، پس از حسابرسي ، وقيت
از حساب و رقم خسته شده بودم از ارباب
نصرالله مباشر كه مردي بي سواد و جز نوشتن
اسم خود در پاي نامه ها چيزي بلد نبود
پرسيدم از جنس كتاب درخانه چه داري؟ گفت
شاهنامه دارم. با كمال تعجب گفتم تو كه سواد
نداري شاهنامه را مي خواهي چه كني جواب داد،
پسرم، شبها، برايم مي خواند. گفتم شاهنامه
را بيار، من امشب قائم مقام پسرت مي شوم،
وقتي كتاب را آورد، گفتم از كدام قسمت بيشتر
خوشت مي آيد، گفت من از نصايح و كلياتي كه
بعد از هر وقعه يا در ضمن وقعه درين كتاب است
لذت مي برم، بنابراين براي من فرق نمي كند
كه كدام قسمت را بخوانيد. شروع به خواندن
كردم و واقعاً مي ديدم كه اين پيرمرد شصت و
چند سالة بيسواد، چنان محو نصايح و شعرهاي
عبرت انگيز شاهنامه شده كه هروقت به يكي از
آنها مي رسم غرق تحسين و شعف شده از خود
بيخبر مي شود و
خواندن مرا قطع كرده مي گويد ازين اشعار
شاهنامه است كه من خوشم مي آيد، بقدري از
حسن قريحة اين پيرمرد خوشم آمد كه تا ساعت
نه شب، يعني چهار ساعت تمام ، براي او و حضار
شاهنامه خواندم»86 . پاورقي
ها: 1
–
تاريخ سيستان ص 7 . 2
–
شاهنامه ج 7 ص 1809 . 3
–
چهار مقاله نظامي عروضي ص 46. 4
–
شاهنامه ج 9 ص 2679 . 5
- شاهنامه ج 8 ص 2663 . 6
–
شاهنامه ج 7 ص 2082 . 7
- شاهنامه ج 7 ص 2136 . 8
- شاهنامه ج 7 ص 2134 . 9
- شاهنامه ج 8 ص 2856 . 10
- شاهنامه ج 4 ص 1047 . 11
- شاهنامه ج 4 ص 1060 . 12
- شاهنامه ج 4 ص 934 . 13
–
سيرة ابن هشام ج 1 ص 321 –
كتاب النقض ص 36 . 14
–
الحصاره الاسلاميه ص 118 تا 126 و ص 152 . 15
–
عيون الاخبار ج 4 ص 91 . 16
–
البدءالتاريخ ج 3 ص 138 . 17
–
لغت نامه دهخدا، ذيل كلمه كاراسي (حاشيه). 18
–
شانامه ج 4 ص 1066 . 19
–
ديوان فرخي ص 20
–
كامل ابن اثير ص 21
–
تاريخ بيهقي ص 505 . 22
–
تاريخ بيهقي ص 128 . 23
–
تاريخ بيهقي ص 135 . 24
–
لغت نامه دهخدا –
ذيل كلمه كاراسي . 25
–
ديوان منوچهري ص 66 : هفت نيشابوري و سه طوسي
و سه بوالحسن. 26
–
قابوسنامه ص 4. 27
–
قابوسنامه ص 204 . 28
–
چهار مقاله ص 80 . 29
–
فردوسي و شعر او، مجتبي مينوي ص 128 تا ص 135 . 30
–
چهار مقاله ص 65 . 31
–
النقض ص 84 . 32
–
بحرالفوائد ص 115 . 33
–
بحرالفوائد ص 94 . 34
–
مثنوي دفتر 4 ص 484 . 35
–
النقض ص 34 . 36
–
النقض ص 252 . 37
–
النقض ص 15 . 38
–
احسن التواريخ ص 812 . 39
–
مجمع الفصحا ص 673 . 40
–
راحت الصدور ص 357 . 41
–
راحت الصدور ص 57 . 42
–
راحت الصدور ص 333 . 43
–
حبيب السير ج 2 ص 535 . 44
–
تاريخ حافظ ابرو ص 237 . 45
–
ديوان مسعود سعد ص 535 . 46
–
مقدمه ديوان مسعود ص (لب). 47
–
گلستان باب اول ص 24 . 48
–
تاريخ سلطان اولجايتو ص 87 . 49
–
مجله دانشكده ادبيات مشهد شماره 3 سال هشتم
ص 594 . 50
–
بدايع الوقايع ج 1 ص 350 . 51
–
همان مرجع ج 1 ص 323 . 52
–
همان مرجع ج 1 ص 350 . 53
–
تحفه سامي ص 20 . 54
–
بدايع الوقايع ج 1 ص 479 . 55
–
فتوت نامه سلطاني ص 305 . 56
–
ترجمه سفرنامه پيترو دولاواله ص 87 . 57
–
شاه جنگ ايرانيان در چالدران ص 387 و ص 301 . 58
–
تحفه سامي ص 64 . 59
–
مجمع الفصحاج 4 ص 116 . 60
–
مجله خواندنيها (سليمان
خان قانوني و شاه طهماسب) تيرماه 1354 –
شماره 58 . 61
–
عالم آراي عباسي ج 1 ص 191 . 62
–
همان مرجع ج 1 ص 190 و ص 178 . 63
–
مجله دانشكده ادبيات مشهد ص 939 شماره 4 سال
هفتم 1350 . 64
–
از قسمت هاي مختلف در تذكرة نصرآبادي
استفاده شده است. 65
–
تذكره نصرآبادي ص 379 . 66
–
علام آراي عباسي ج 1 ص 191 . 67
–
تذكرة نثر آبادي ص 307 . 68
–
تذكرة نصر آبادي ص 69
–
تذكرة نصر آبادي ص 357 . 70
–
تذكرة نصر آبادي ص 145 . 71
–
احياء الملوك سيستاني ص 250 . 72
–
همان مرجع ص 254 . 73
–
همان مرجع ص 216 . 74
–
همان مرجع ص 490 . 75
–
تذكرة نصرآبادي ص 164، ص 143 . 76
–
احياءالملوك سيستاني، ص 254 . 77
–
النقض ص 35 (حاشيه). 78
–
(تشكيل شاهنشاهي صفويه) از مجير شيباني ص 189 . 79
–
رستم التواريخ ص 275 . 80
–
همان كتاب ص 433 . 81
–
صدر التواريخ اعتماد السلطنه ص 56 . 82
–
مجمع الفصحا ج 4 ص 209 . 83
–
مجمع الفصحا ج 6 ص 1185 . 84
–
سفرنامه ميرزا فتاح خان گرمرودي از فتح
الدين فتاحي ص 917 . 85
–
روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه ص 541 . 86 – (زندگي من) از عبدالله مستوفي ج 3 ص 407 . |