|
|
||
ــــــ
. “فرش“. دوره14، ش159و160 (دي و بهمن54): 93-99،
تصوير.
|
||
|
|
||
|
خلاصه : شرح حال زندگي استاد و مجيد حسيني بافندة فرش و نظر اودرمورد ارزش واعتبار فرش و پيشنهاد وي درمورد بهبود وضع اين هنر. |
|
|
|
فرش
«فرش
هم مي تواند يك كالاي صرفاً اقتصادي باشد
كه دراين صورت يك جنس تجارتي مي شود و
سرنوشت آن به دست بازار مي افتد، و هم مي
تواند پديده هنري باشد كه در اينحال بيشتر
به درد موزه هاي هنري مي خورد. اما فرش اگر
بخواهد زنده بماند و اعتبار خود را حفظ
كند، بايد بي آنكه كيفيت هنري خويش را فدا
كند، قدم به بازار بگذارد. فرش امروز ايران
به خطر زيرپا گذاشتن اين اصل، به راه
انحطاط افتاده است. اگر به آن نرسيم، سقوط
بيشترش حتمي است». استاد
مجيد حسيني بافنده و آفريننده كم همتاي
فرش امروز ايران است كه حرف ميزند. او از
انحطاطي سخن
مي گويد كه يكي از گرامي ترين ميراث
هاي هنري ايران را تهديد مي كند و اطمينان
مي دهد كه اين زوال قابل پيشگيري است.
استاد حسيني با تكيه بر 50 سال كار و تجربه
ميگويد: -
«وقتي براي دوچرخه سواري داشتن گواهينامه
لازم است ، چرا براي فرش بافي كه قسمتي از
اعتبار و هويت ملي ماست هيچ ضابطه و اصولي
وجود ندارد؟ استاد
65 ساله ادامه مي دهد: «ارزش
و اعتبار هر فرش به چگونگي پيوند وآموزش
چهار عامل اصلي يعني رنگ، نقشه، مصالح و
بافت آن بستگي دارد . برخلاف تصور بسياري
از مردم و حتي بافندگان قالي، ارج و اهميت
يك فرش به ميزان تعداد رجها و گره هاي آن
نيست، بلكه به ميزان تبحر و هنري است كه در
تركيب چهار عامل اصلي ياد شده بكار برده مي
شود. |
|
*** «هنرهايي
كه عمر طولاني دارند و به اصطلاح ريشه در
تاريخ دوانده اند، بزرگترين تكيه گاهشان
سنت است. اما هنري كه بخواهد دو دستي به سنت
خشك و جامد بچسبد، بزودي به راه تقليد مي
افتد و ميدانيم كه عاقبت هر تقليد خشك و
خالي فقط زوال است. پس سنت پا به پاي زمان
بايد پيش بيايد و خود را بازسازي كند، بي
آنكه در اين تغيير و گرايش، از اصالت خود
دور بيفتد و كيفيت خود را تغيير دهد.
اينجاست كه نقش استادكاران و هنرمندان با
تجريه و پيش كسوتان ، اهميت زيادي پيدا مي
كند و بدون آنها تجديد حيات هنرهاي سنتي و
جوان ماندن اين هنرها محال مي شود. باتوجه
به اين نكته، بايد مسأله فرش ايران را در
معرض بررسي و چاره جويي قرار دهيم. |
|
من
معتقدم نبايد گذاشت فرش ما بازيچه سودجويي
اين و آن شود. نبايد گذاشت هر آدم بي
صلاحيتي پشت داربست قالي بنشيند و يا دهها
داربست قالي براي پركردن جيب هاي خود برپا
كند، بي آنكه به راز و رمز فرش به عنوان يك
هنر ظريف و دقيق آشنا باشد. براي جلوگيري
از زوال تدريجي فرش ايران بايد استادكاران
و پيش كسوتان انگشت شمار اين هنر بومي و
ملي را دريابيم. آنها را از گوشه و كنار گرد
آوريم و نگذاريم با خاموش شدن چراغ عمر
هريك از آنها، بخشي از تجارب ومهارت ها و
فوت و فن ظريف فرش بافي از ميان برود. بايد
از بازمانده استادكاران با صلاحيتي كه در
حوزه فرش ايران بطور انفرادي و كم دامنه يي
فعاليت مي كنند، تيم بزرگي درست كنيم و كار
تربيت نسل جديدي از هنرمندان قاليباف را
به آنها واگذاريم. آنچه را كه آنها طي نسل
ها سينه به سينه، چون ميراثي تا به امروز
منتقل كرده اند، به نسلي كه از پي ما ميآيد
واگذاريم و با تجربه خود به آنها راه را از
بيراه نشان دهيم و رموزي را كه تنها در طول
سالها رنج و مرارت و عاشقانه به دست مي
آيد، در دسترسشان قرار دهيم.» استاد
حسين با طرح يك سؤال ، پيشنهاد خود را از
زاويه ديگري مورد بررسي قرار مي دهند: «خيلي
ها گناه سقوط نسبي كيفيت فرش ايران را به
گردن عوامل فرعي مي اندازند. آنها بهانه مي
آورند كه كارگر عوامل فرعي مي اندازند.
آنها بهانه مي آورند كه كارگر قالي باف
كمياب شده، مزد كارگر بالا رفته، مصالح
گران شده و اين همه باعث تقي سرسام آور
قيمت فرش و درنتيجه ركود بازار آن شده است.
اين درست كه قيمت فرش در سالهاي اخير سير
صعودي بي وقفه يي داشته است، اما هيچيك از
عوامل ياد شده، برهان سقوط فرش ما نيست. مسأله
فرش ما، گراني كارگر و مصالح نيست، مسأله
بي دقتي و بي هنري و سودجوئي است. بافت
فرشها از ظرافت و احساس خالي شده، رنگ ديگر
مرغوبيت گذشته را ندارد، طرحهاي تكراري و
گاه تقليد ناشيانه از طرحهاي جاويدان
گذشته است. انتخاب رنگها و گذاشتن رنگهاي
مختلف در كنار هم با شلختگي و ندانم كاري
صورت ميگيرد. خلاصه بگويم عنصر هنري فرش
ايران كاملاً تحت الشعاع عنصر تجارتي آن
قرار گرفته و از اين رو در بازار هم دارد از
سكه مي افتد. آنهائي كه سقوط فرش ما را با
وضع كارگر و گراني جنس مربوط ميكنند،
همانهائي هستند كه خود عامل اين سقوط
تدريجي اند و گناه خود را پشت اين عوامل
فرعي پنهان مي كنند. فرش اگر فرش باشد، به
هر قيمتي كه به بازار عرضه شود خواستار
دارد. فرش خوب قيمت مشخصي ندارد، مساحت آن
در ارزش آن نقش مهمي نميكند. من در اثبات
اين نظر مثال زنده اي از خود ميزنم: مدتي
پيش يك فرش 5/8 متري ميبافتم كه وقتي به نيمه
رسيد به آن انس گرفته بودم. براي من اين فرش
جزئي از زندگيم شده بود، چرا كه در بافت آن
از دل و جان مايه گذاشته بودم. براي من اين
فرش جزئي از زندگيم شده بود، وقتي تمام شد
اول نمي خواستم بفروشمش ، ولي بعد اوضاع
طوري شد كه مجبور به اين كار شدم. اين
فرش كوچك صدهزار تومان فروش رفت، اما چند
دست كه گشت قيمت آن به يك ميليون تومان
رسيد.» استاد
حسيني از حرفهاي خود نتيجه ميگيرد: «نبايد
از بالا رفتن قيمت فرش باكي داشت. بگذار
قاليباف ماهها و سالها وقت خود را پشت يك
دار قالي صرف كند. بگذار گرانترين مصالح به
كار گرفته شود، چه مانعي دارد. هنوز
بسيارند كسانيكه حاضرند براي يك فرش عالي
و باشكوه هرقدر كه لازمست پول بپردازند. چه
كسي مي تواند ادعا كند كه فرش خوب و منحصر
به فردي بافته و بخاطر قيمت گران روي دستش
مانده است؟» *** 50
سال پشت دار بست قالي نشستن و با
تاروپودهاي بي شكل، شكل هاي زنده و چشم
نواز آفريدن، 50 سال با نقش و نگارهاي قالي
عاشقانه زيستن و بازي و شوخ دلي و رعنائي
رنگها را دامن زدن، رزاه دراز و دشواري است.
حاج مجيد حسيني كه اين راه نيم قني را با
همه خستگي و تلاشهاي شبانه وزي اش پشت سر
گذاشته، هنوز سرزنده و تازه نفس است. اين
استاد آذربايجاني وقتي راجع به فرش حرف
ميزند، يا دركنار داربست قالي مي ايستد و
در نقشهاي ريز و درشت آن خيره مي شود، شور
نخستين سالهاي جواني خود را باز مي يابد.
خودش مي گويد: «جواني
من در لابلاي دهها فرش كوچك و بزرگ قطره
قطره چكيده است. من گذشته خودم را مفت از
دست نداده ام، فقط آنر تغيير شكل داده
ام. هستي انسان من بصورت مجموعه اي از هستي
هاي هنري درآمده است.» و
همين برداشت و پندار است كه به او نيرو مي
دهد. اگرچه او در عرصه بازار فرش نيز چهره
موفقي است. در كارگاه قاليبافي او 10 داربست
بزرگ و كوچك برپاست. روي هريك از اين دارها
دو تا چند نفر به كار مشغولند . اما به گفته
استاد حسيني حاصل كار ساليانه اين كارگاه
چند ده نفري بيشتر از 30 متر فرش نيست. وقتي
به او مي گويم: «در اين كارگاه كارها خيلي
كند پيش ميرود.» لبخند ميزند. به كارهاي
نيمه تمام روي درابست
ها اشاره مي كند و مي گويد: -
كند پيش برود بهتر از آنست كه بد پيش برود.
» همگنانش
او را به سخت كوشي و وسواسي مي شناسند و او
خودش مي گويد: «وقتي كارگران و شاگردانم
درحين بافتن به بخشهاي حساس قالي ميرسند،
كار را بمن وامي گذارند. تقريباً تمام صورت
ها را در قالي ها خودم
مي بافم.» اين
سخن را داربست هاي موجود در كارگاه تأئيد
ميكنند. روي بسياري از اين داربست ها به
آساني مي توان تشخيص داد كه قسمت هائي را
كه قبلاً بافته شده، دوباره باز كرده و
تارهاي آنرا از پود جدا ساخته اند. از اين
روست كه بعضي از قالي هاي كارگاه استاد
حسيني بطور يكنواخت پيش نمي رود. قالي هاي
روي دار گاه داراي رج هاي متوالي بافته
نشده اي است كه جاي آن در قلب قالي يا در
حاشيه آن خالي مانده است. در اين باره حاج
حسيني توضيح ميدهد: -
ممكنست يك نفر قاليباف ماهري باشد، اما
نتواند صورت را خوب از آ ب در بياورد. كسي
كه صورت مي بافد بايد نقاشي بداند و خوب هم
بداند.» |
|
*** زندگي
مجيد حسيني براي نشان دادن اين معيار كه
هنرمند تا چه حد بايد درشور و جذبه دروني
خويش غرق شود و زندگي خود را با هنرش
بياميزد، نمونه جالبي است. او مي گويد: «چهارده،
پانزده ساله بودم كه پاي دار قالي نشستم .
از مدرسه بريدم و به كارگاه رفتم. پدرم
خيلي اصرار داشت كه به تحصيل ادامه دهم .
نصيحيتم كرد، وعده و وعيد داد، با نرمي و
خشونت زير فشارم گذاشت، اما عشق قاليبافي،
ناگهاني و شديد در من بيدار شده بود. پدرم
وقتي اصرار و لجاجت مرا ديد با عصبانيت در
طويله زنداني ام كرد. ساعات سخت و تحمل
ناپذيري بود. مدتي در اين زندان نيمه تاريك
و مشام آزار بسر بردم، بي آنكه شكايتي كنم.
پدرم به خيال اينكه تنبيه
او مرا برسر عقل آورده است در طويله را
برويم باز كرد و از من پرسيدك -
به مدرسه ميروي؟ گفتم
: نه . گفت : -
اگر درس نخواني حمال مي شوي. گفتم : -
من ميخواهم قاليباف بشوم. اگر زمين و زمان
بهم بريزد، باز ميخواهم قالي ببافم.» و
سرانجام اين پافشاري و يكدندگي كار خودش
را كرد. من پادو يك كارگاه قاليبافي شدم. سه
روز پادوئي كردم، بعد پشت دستگاه نشستم. سه
سال بعد استاد دستگاه شدم. استادم ميگفت: -
تو استعداد داري. يك چيزي در تو هست كه در
بقيه نيست. و
من ميدانستم كه يك چيزي در من هست، يك عطش،
يك علاقه پرقدرت، يك جور ديوانگي … شبها
كه به خانه ميرفتم هنوز در روياي نقشها و
گره ها و تارهاي قالي بودم. فكر ميكردم
چطور مي توانم فردا فلان نقش را خوب و
پاكيزه از آب دربياروم. |
|
مدتي
كه گذشت در كار خودم پخته تر شدم، عقايد
مستقلي پيدا كردم، شبها كه بخانه ميرفتم،
مدتها درباره نقشهاي قالي مي انديشيدم. به
مدل عقيده نداشتم. از همان وقت بر اين يقين
بودم كه مدل را ديگران ساخته اند و اگر ما
از آنچه كه خلقت ديگران است پيروي كنيم، جز
اينكه در اوج خود يك صنعتگر ماهر شويم،
سرنوشت ديگري نداريم. ذهني
كه بخواهد از خودش بوجود بياورد، فعال و
جست و جو كننده مي شود. من براساس شعري كه «دهقان»
سروده و آن روزها مقبوليت عام يافته بود،
طرح يك قالي را ريختم و كار بافتن آنرا
آغاز كردم. در اين قالي رضا شاه كبير، دست
مادر وطن را گرفته و او را به برخاستن دعوت
مي كند. |
|||
|
استاد،
درحال كار |
|
اما
همينكه چند قالي بافتم، بامشكل تازه اي
روبرو شدم. رنگ قالي ها آنطور كه مي خواستم
از كار در نمي آمد. رنگ آميزي ذهني ام روي
قالي پياده نميشد. رنگها تا وقتي در فكر و
خيالم بودند پرحس تر و شاداب تر و زنده تر
بودند، اما از زير دست رنگرز، رنگ هاي نيمه
جان درميآمد كه با آنچه در تخيل من بود
تفاوت هاي زيادي داشت. از اينجا فهميدم كه
بايد فوت و فن رنگ ساختن را ياد بگيرم. شبها
و روزهاي متمادي در اين زمينه كار كردم،
آنقدر رنگ ها را بهم آميختم، آنقدر رنگ هاي
مختلف را تجربه كردم، تا پي بردم همنشيني
كدام رنگ با كدام رنگ چشم نوازتز است و چه
رنگي در كنار چه رنگي بيشتر جلوه دارد، يا
سايه روشن ها و نور خطوط و آميزش چه
رنگهائي و با چه صورتي شيرين تر مي شود. اما
شناختن رنگ نيمي از راه بود . حالا بايد مي
فهميدم كه في المثل يك من پشم چند مثقال
رنگ آبي ميبرد، يا چه ادازه رنگ زرد احتياج
دارد تا خامه آبي زرد مطوبي به دست دهد. براي
يافتن كليد اين تركيب وقتي زيادي صرف كردم
، رنگ و پشم زيادي را به هدر دادم ، اما
سرانجام موفق شدم. براي به دست آوردن
رنگهاي مورد نياز به رنگهاي طبيعي رو كردم.
از رناس، پوست گردو ، اسپرك ، پوست انار و
ديگر گياهان طبيعي رنگهاي شفافي به دست
آوردم. ميزان ساعاتي كه هر يك از گياهان
بايد بجوشد تا كيفيت مورد نظر را بيابد،
خود مسأله اي بود. مثلاً ميدانم براي به
دست آوردن رنگهاي سير گياهان مربوطه بايد
بيشتر روي اجاق بمانند، اما اگر از يك حدي
بيشتر بجوشند، خراب مي شوند و حاصل آن ديگر
آن رنگي نيست كه مي خواستيم. بنابراين
فورمول تركيب و جوشاندن رنگها، خودش يك
معما بود. وقتي
به رنگها مسلط شدم. قالي هائي كه بافتم ، با
طراوت تر شدند. حالا ديگر رنگ ها تكامل
يافته بودند. قبل
از اينكه يك نقشه قالي جديد را بكشم، مدتها
درباره آن فكر مي كردم. قالي هاي مختلفي در
ذهنم ظاهر ميشدند و با رنگها و نقشهاي
جوراجور ، مثل نوار سينما از برابرم رد
ميشدند: طرح هاي شاه عباسي، ابري، اسليمي،
نقش بند، لچك ترنج، گلداني …. و
اين نقشها در ذهنم با مينياتورها و نقش ها
قاطي مي شدند. مدتها با اين نقشها و تصاوير
ذهني زندگي مي كردم تا رفته رفته طرح مورد
علاقه ام را مي يافتم. نخست متن و بعد حاشيه
را مشخص مي كردم وسرسام ذهني ام درباره رنگ
ها شروع ميشد. اين يك حركت دروني بود كه تا
به يك نقطه پايان نمي رسيد، كار عملي
بافندگي را آغاز نمي كردم. خيلي
وقت ها اتفاق افتاد فرش را كه شروع كرده
ام، از آنچه كه در ذهن داشته ام نامرغوب تر
از آب درآمد، گاهي نيز برعكس شده، يعني در
جريان كار ظرافت هاي في البداهه به آن
افزوده شده و يا رعنايي خاصي در بافت و رنگ
ها منعكس گشته است كه قالي را از آنچه
قبلاً درباره آن انديشيده بودم، پرجلوه تر
كرده است.» استاد
حسيني در اين مورد به نقل خاطره ميپردازد: -
زمان نخست وزيري ساعد بود، يعني در حدود 27
سال پيش ، به من سفارش داده بودند تمثال
شاهنشاه را روي يك قاليچه نفيس منعكس كنم.
كار قاليچه كه به نيمه رسيد به همسرم گفتم
اين كاريست كه سه هزار تومان برايم دارد. همسرم
با لبخند ناباوري بمن گفت : اميدوارم. وقتي
فرش تمام شد به او گفتم: اين فرش 5 هزار
تومان نصيب من مي كند. همسرم خنديد و با طنز
و كنايه گفت: -
مواظب باش اينهمه پول جيبت را سوراخ نكند.»
پيش
از آنكه فرش را به دربار ببريم، شهردار وقت
5 هزار تومان بعنوان دستمزد بمن داد .
شاهنشاه نيز يك تقديرنامه با تشويح مبارك
به من مرحمت فرمودند ومقرر كردند پاداش
قابل ملاحظه اي به من بدهند. *** حاج
مجيد حسيني با پشتوانه مهارت خود به عنوان
كاشناس فرش وزارت اقتصاد استخدام شد. خودش
ميگويد: «مظنه
فرشها را تعيين مي كردم.نظر
من براي گمرك، ملاك بود. اين حرفه خود
در گسترش چشم اندازهاي من سهمي داشت ومن به
اقتضاي شغلم ناچار با انواع فرشها، با
انواع نقش و نگار و رنگ ها سروكار داشتم.
درمدتي كه كارشناس فرش وزارت اقتصاد بودم،
كار قالي بافي را هم در حاشيه، اما بطور
فعال داشتم. سه
سال است كه بازنشسته شده ام، اين فرصتي است
كه تمام وقتم را روي رشته يي كه به آن علاقه
مندم و زمانيكه به آن مشغولم خودم را آزاد
و پرنشاط و جوان احساس مي كنم، اختصاص بدهم.» *** |
|
اما درميان كارهاي اين هنرپيشه
ساخورده آذربايجاني، قاليچه ياد شده يك
استثنا نيست. بيشتر كارهاي او در نوع خود
استثناهاي جالبي است. هنرمندي كه عقيده
دارد «انسان وقتي مرد، صداي مرگش را بايد
همه بشنوند» از زندگي پربار و پرهنر خود
صداي رسايي ساخته است و اينك در عرصه هنر
فرش بافي ايران، نام او خود يك صداي پرطنين
است. |