مشكور، محمدجواد. “فاراب و فارابي“. دوره14، ش161 (اسفند 54): 15-20.

 

خلاصه: زادگاه فارابي،‌اصل ونسب او به روايتهائي از: النديم در “الفهرست“ (متوفي به سال385 ه.)، ابن‌ابي‌اصبيعه (متوفي به سال 168ه.)، السمعاني (متوفي به سال562ه.)، ابن‌خلكان (متوفي به سال 681 ه.) ـ سرزمين فاراب، قوميت وزبان مردم فاراب، گوشه‌اي ازتاريخ اين سرزمين، مليت واقعي ابونصر فارابي ـ كتاب الحروف او.

فاراب و فارابي

   دكتر محمد جواد مشكور

رايزن فرهنگي سفارت شاهنشاهي-دمشق

زادگاه فارابي:

            از حيات مادي فارابي چيز بسياري نمي‌دانيم و از سير تحصيلات او خبر چنداني نداريم، همينقدر ميدانيم كه مردي آرام و بي‌هياهو بود و زندگي دراز خود را وقف انديشه‌هاي فلسفي كردو تحت حمايت بعضي از پادشاهان قرار گرفت و سرانجام به لباس اهل تصوف درآمد. گديند كه پدر فارابي سردار لشكر و اصلاً ايراني بود و فرزندش ابونصر در دهكده وسيح قراء فاراب در حدود سنه 260 هجري بدنيا آمد و در هشتاد سالگي در سنه 339 در دمشق درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد(1).

اصل و نسب او:

            محمد ابن اسحاق النديم (متوفي 380 ه) در كتاب الفهرست خود مي‌نويسد: «ابونصر محمد بن طرخان اصله من فاراب من ارض خراسان»(2).

            السمعاني (متوفي در 562 ه) در كتاب الانسان مي‌نويسد: «الفارابي هذه‌النسبه الي فاراب و هي بلده فوق اشاش قريبه من بلاساغون»(3).

            ابن ابي اصيبه (متوفي در 668 ه) نام و نسب او را چنين مي‌نويسد: «هو ابونصر محمد بن محمد بن اوزلغ بن طرخان مدينته فاراب و هي مدينه من بلاد الترك في ارض خراسان و كان ابوه قائد جيش و هو فارسي… و توفي بالحلب في رجب سنه 339 عند سيف‌الدوله علي‌بن حمدان في خلافه الراضي و صلي عليه سيف‌الدوله في خمسه عشر رجلا من خاصته»(4).

            ابن خلكان (متوفي در 681 ه) مي‌نويسد: «ابونصر محمدبن طرخان بن اوزلغ‌الفارابي التركي الحكيم توفي في سنه 339 سيف‌الدوله في اربعه من خواصه و قدناهز ثمانين سنه و دفن بظاهر دمشق خارج الباب الصغير رحمه‌الله تعالي و الفارابي هذه‌النسبه الي فاراب و تسمي هذاالزمان اطرار و قد غلب عليه هذالاسم و هي مدينه فوق‌الشاش قيبه من مدينه بلاساغون و جيع اهلها علي مذهب‌الامام الشافعي و هي قاعده من قواعد الترك»(5).

فاراب:

            فاراب منطقه كوچكي در دو طرف سيحون وسطي بوده و در سمت راست مصب رود اريس كه از اسپيجات جاري مي‌شده قرار داشته است. همچنين نام مركز اين منطقه را فاراب مي‌خوانده‌اند. در حدودالعالم من‌المشرق الي‌المغرب تأليف سال 372 هجري نام اين منطقه با باي فارسي به صورت «پاراب» آمده است. الاصطخري از دانشمندان قرن چهارم هجري (ص364) از اين منطقه به دو صورت باراب و فاراب ياد كرده‌اند. بنا به گفته المسعودي (متوفي در 345) در كتاب التنبيه و الاشراف (ص 366) اين منطقه هر سال در آخر كانون الثاني از سيل فروپوشانده مي‌شود و رفت و آمدهاي محلي دشوار ميگردد و جز با زورق رفت و آمد نتوان كرد. بنا به گفته اصطخري مركز اين ناحيه كه كدرياكدير نام داشته داراي مسجدي بزرگ بوده و آن شهر در نيم فرسنگي مشرق سيحون واقع بوده است. مركز ديگر اين منطقه كه فاراب نام داشته بنا به گفته المقدسي (ص 262-273) داراي هفتاد هزار آدمي بوده است كه اكثر ايشان بقول السمعاني (ورق 415) شافعي مذهب بوده‌اند و آن شهر داراي يك مسجد و يك قلعه و يك بازار بوده است.

            در منطقه فاراب بايستي از دهكده وسيح نام برد كه ينا به گفته ابن حوقل از دانشمندان قرن چهارم در كتاب صوره‌الرض قريه‌اي سمت چپ رود سيحون و در فاصله اندكي از مصب رود اريس قرار داشته است و اين دهكده زادگاه حكيم معروف الفارابي مي باشد. ياقوت حموي مي‌نويسد: « فاراب ولايه وراء نهر سيحون في تخوم بلاد الترك و هي ابعد من الشاش قريبه من بلاساغون… و هي ناحيه سبخه لها غياض و لهم مزارع في غربي الوادي يأخذ من نهرالشاش»(6).

فاراب در دوره اسلامي:

            دين اسلام در اوايل قرن سوم هجري بعد از فتح مسلمين در اسفيجاب در سال 227 بدين ناحيه راه يافت(7).

            از آن تاريخ تا مدت درازي تا حوالي سال 349 يعني تا زماني كه تركان غز قبول اسلام نكرده بودند، ناحيه فاراب در مرز شمال شرقي اسلام و ترك قرار داشت و راهي كه از طريق خشكي به كشور ترك كيماك مي‌پيوست از فاراب مي‌گذشت. بنا به اكثر منابع اسلامي بعدها شهر اترار به جاي فاراب قرار گرفت و ديگر از فاراب نامي به ميان نمي‌آمد. خرابه‌هاي اين شهر يعني اترار كه جايگزين فاراب بود اكنون در قزاقستان شوروي در ده كيلومتري رود سيحون باقي است(8).

            نبايد فاراب مولد ابونصر فارابي را با فارياب كه شهري مشهور به خراسان قديم و از اعمال جوزجان و نزديك بلخ و در مغرب جيحون است اشتباه كرد. خرابه‌هاي شهر اخير به نام خيرآباد هنوز در افغانستان باقي است.

قوميت و زبان مردم فاراب:

            چنانكه گفتيم فاراب معرب پاراب است كه به پارسي به معني زمين زراعتي است كه به آب چشمه و رودخانه و مانند آن آبياري شود، برخلاف ديم كه به آب باران مشروب گردد(9). بطوريكه گذشت لشكر اسلام در سال 227 فاراب را فتح كرد و در سال 349 يعني 123 سال بعد تركان غز اسلام آورده و خق ورود بدان شهر مرزي و بلاد اسلام را يافتند. مردم اين شهر تا قبل از ورود تركان غز از اقوام ايراني بودند و زبانشان از انواع زبان ايراني مانند سغدي و يغنابي بشمار ميرفت. هنگاميكه يزگرد سوم آخرين شاهنشاه ساساني از پيش لشكر اسلام ميگريخت، با گروهي انبوه از درباريان و لشكريان خود از تيسفون (مدائن كسري) در سال 17 هجري بدين نواحي آمد و دربار خود را در مرو از شهرهاي بزرگ خراسان قرار داد، و تا سنه 31 هجري كه سال مرگ او است در اين نواحي حكومت ميكرد. در اين مدت 15 سال زبان پارسي دري به سبب وجود دربار شاهي در آن نواحي در خراسان و ماوراء‌النهر رواج يافت و جاي لهجه‌هاي ايراني محلي مانند خوارزمي و سغدي و بلخي و هروي و طخاري را گرفت. لشكر عرب پس از دست يافتن بر مدائن كسري كم‌كم با زبان دري آشنا شدند و با ايرانياني كه اسلام پذيرفته بدين زبان سخن مي‌گفتند. اين سپاه عرب و ايراني زبان دري را در فتوحات خود بسوي مشرق برده و در ماوراء‌النهر حتي سرزمينهايي كه در آن سوي جيحون تعلق به ساسانيان نداشت گسترش دادند، و زبان ادبي آن مردم ساختند.

آمدن تركان غز به ماوراء‌النهر:

            مردميكه اكنون به نام ترك خوانده مي‌شوند پيش از قرن ششم ميلادي به اسمهاي مختلف سياسي و قبيله‌يي شناخته مي‌شدند. در نيمه اول قرن ششم ميلادي گروهي از اقوام ترك آلتايي از مساكن خود مهاجرت كرده به اتفاق بعضي از قبائل همسايه خويش امپراطوري عظيمي تشكيل دادند كه قلمرو آن بين سرزمين مغولستان و درياي سياه بود. بنيان‌گذاران اين امپراطوري بزرگ نخست عنوان ترك را براي خود برگزيدند كه در زبان ايشان به صورت توروك Turuk  به معني قوي بكار ميرفت.

            اقوام متشكل اين امپراطوري ترك در سال 582 ميلادي به دو دسته تركان شرقي و غربي تقسيم شدند. مرمز اداري تركان شرقي، در جايي به نام اورخون Orkhon  در سرزمين مغولستان و مركز تركان غربي در سميرچي Semirechy  واقع بود.

            هر دو مملكت شرقي و غربي ترك، برتري و سيادت فغفوران چين را بر خود پذيرفتند. در سال 742 ميلادي (124 هجري) اتحاديه اويغورها كه از قرلوق (خلوخ، خلخ) و بسميل Basmil  تشكيل شده بود، دولت تركان شرقي‌را منقرض ساختند.

            در قرن هشتم ميلادي در قسمت سفلاي سير دريا (رود سيحون)، اوغوزها از تركان غربي حكومتي تشكيل دادند. اين چادرنشينان ترك به لشكركشي‌هاي منظم نمي‌پرداختند و فقط به جنگهاي چريكي و حملات نابهنگام به شهرهاي ماوراء‌النهر مي‌پرداختند.

            در قرن چهارم هجري مساكن غزان از سواحل شرقي بحر خزر و شمال گرگان تا حدود پاراب (فاراب) و ناحيه دست‌كند و اسپيجاب در سواحل غربي رود سيحون امتداد مي‌يافت و از اين حدود مرزهاي غز و خرلخ با هم درآميخت. تا اواخر قرن چهارم هجري در بعضي از مرزهاي خوارزم و ماوراء‌النهر ديوارها و سدهايي در برابر تركان وجود داشت كه بي‌شباهت به ديوار چين در برابر قبائل زردپوست مغول نبود. از جمله اين سدها يكي ديوار عبدالله بن حميد معروف و حائط القلاص بود كه در ناحيه‌اي ميان مصب رود جيحون و سيحون از شمال بيكند آغاز مي‌شد و تا حدود شهر طراز امتداد مي‌يافت(10).

            تركان تا قرن پنجم هجري كه تمام نواحي ماوراء‌النهر و شمال خراسان را اشغال كرده بودند نتوانستند خط و زباني ادبي براي خود اختيار نمايند، و قبائل گوناگون آنها هريك به لهجه‌اي خاص گفتگو مي‌كردند. نخستين كتابي كه درباره بان تركي در اسلام نوشته شده كتاب ديوان لغات ترك محمودبن الحسين بن محمد الكاشغري است كه آن را در سال 466 هجري در دولت آل سلجوق به رشته تحرير آورده است چنانكه گويد: «اما بعد فقد قال العبد محمدبن الحسين بن محمد لنا رأيت ام الله تعالي قد اطلع شمس‌الدوله في بروج‌الاتراك…. و جعلهم ملوك العصر … و اعز من انتمي اليهم…. و لاذريعه لديهم احسن من‌التراطن بلسانهم لا صغائهم اليه اسماعهم…و لقد سمعت ان ثقه من ائمه بخارا و امام آخر من اهل نيسابور كلا هما رويا باسناد لهما عن رسول‌الله(ص) انه لما ذكر اشراط الساعه و فتن آخرالزمان و خروج الترك الغزيه فقال «تعلمو السان الترك فان لهم ملكا طوالا» فاني نقبت بلادهم و فيافيهم . اقتبست لغاتهم و قوافيهم … حتي استقام عندي لغه كل طائفه منهم احسن قوام … و وضعت كتابي هذا مستعيناً بالله تعالي موسماً بديوان لغات الترك»(11).

مليت واقعي ابونصر:

            بنابراين فاراب در قرن سوم و چهارم و زمان حيات ابونصر جزو كشور سامانيان بوده مه تركان، و شهري مرزي در ثغر بلاد ترك بشمار ميرفته و براي حفظ و حمايت مرز سامانيان گروه بسياري از ايرانيان در آنجا مقيم بودند و ابونصر فارابي و ديگر كسانيكه در آنجا ميزيستند از قوم و نژاد ايراني بودند، نه ترك. چنانكه محمد بن اسحاق‌النديم كه معاصر فارابي بوده اصلاً به ترك بودن او اشاره‌اي ندارد و پس از وي سمعاني ذكري از تركيت محل و فارابي نكرده است، و نيز ابن ابي اصيبعه (متوفي 668 ه) و محمد بن محمود الشهرزوري كه در 687 زنده بود ابونصر را از نژاد ايراني دانسته‌اند و شهرزوري مي‌گويد: «و كان من سلاله فارسيه» يعني از خانوادن‌اي ايراني است. با تصريح اين دو مورخ و هنري توماس صاحب كتاب بزرگان فلسفه و دي‌بور صاحب تاريخ‌الفلسفه في‌الاسلام و حنا الفاخوري صاحب تاريخ‌الفلسفه العربيه از مورخان معصر، ايراني بودن شهر فاراب در زمان فارابي شكي باقي نمي‌ماند كه ابونصر از نژاد ايراني است و به قرينه اسم و لباس كه هيچ يك دليل نژاد نيست نمي‌شود او را به غير نسبت داد. درباره نام پدرش طرخان نيز شك است، زيرا در مقدمه رساله «ما يصح و ما لايصح من احكام النجوم» كه از تأليفات فارابي است اسم او بدينطريق ضبط شده است: «محمدبن محمدالفارابي الطرخاني». بنابراين روايت طرخان از كلمات نسبت است و معرف فارابي و چنانكه در پيش گفتيم محمدبن اسحاق‌النديم نام جد او را محمد طرخان نوشته كه طرخان در اينجا صفت و نسبت محسوب مي‌شود، و متحمل است فارابي به جد خود منسوب شده يا اصلاً كلمه طرخاني لقب عمومي اين خاندان باشد. از اين جهت قول ابن خلكان در ترك دانستن فارابي و مورخان بعد كه روايت ابن خلكان را حجت قرار داده‌اند درست نيست. كليه اين اشتباهات از زماني پيدا شده كه تركان غز به دين اسلام درآمده و از اواسط قرن چهارم بر فاراب مسلط شدند. چون از اين تاريخ فاراب از مساكن تركان بشمار ميرفت بنابراين به اعتبار مايكون نه به اعتبار ماكان مردمي را كه در آن سرزمين مي‌زيستند با اينكه اصل ايشان ايراني بود ترك خوانده‌اند. ظاهراً گفتگو درباره ترك بودن يا ايراني بودن ابونصر از زمان ابن سينا زبانزد فضلا بوده است، از اين جهت شيخ‌الرئيس ابن سينا در آخر الهيات كتاب شفا با ذكر جمله «المدينه‌الفاضله» كه اشاره‌اي به كتاب المدينه‌الفاضله فارابي و خود اوست مي‌نويسد: «و انه لابد من ناس يخدمون الناس، فيجب ان يك.ن هؤلا يجبرون علي خدمه اهل المدينه الفاضله، و كذلك من كان من الناس بعيداً عن تلقي الفاضيله فهم عبيد‘’ بالطبع، نثل الترك والزنح، و بالجمله الذين نشأوا في غير اقاليم الشريفه التي اكثر احوالها ان ينشأفيها حسنه الامزجه صحيحه القرايح و العقول». حاصل معني است كه ابن سينا مي‌خواهد بگويد تركان و زنگيان آن عصر كه طبعاً عبيد و بنده بشمار مي‌رفتند و كساني كه در سرزمينهاي ناسازگار كه پرورنده قريحه صحيح و عقول سليم نيست، زندگي مي‌كنند از فضيلت دورتند و مجبور به خدمت اهل مدينه فاضله مي‌باشند (تا چه رسد به فضلايي مانند ابونصر فارابي كه او را منسوب به نژاد ترك سازند.)

كتاب الحروف فارابي:

            كتاب الحروف فارابي كه نامش در فهرست آثار او آمده و نسخه‌اي خطي معتبري در كتابخانه مجلس شوراي ملي ايران وجود دارد ما را به زبانهايي كه فارابي مي‌دانسته آشنا مي‌كند و آن زبانها غير از عربي به ترتيب بيشتر داني او از قرار ذيل است: پارسي، سغدي‌، يوناني، سرياني. در آغاز كتاب كه سخن از ان و أن به ميان مي‌آورد ترجمه فارسي آنرا «كه» و به يوناني «أن و اون» نوشته و مي‌گويد آنها در هر دو زبان مانند عربي به معني تأكيد است.

            در فصل هشتم كتاب الحروف درباره نسبت يا اضافه سخن مي‌گويد و مي‌نويسد علامت نسبت در فارسي و عربي ياء است.

            در جاي ديگر بحث از وجود و وجدان و موجود و تعريف و تقسيم او مي‌كند و مي‌گويد معني وجود در زبان سغدي كه از زبانهاي ايراني است «فيرد يا ويرد» است و فيرد و يا ويرد و به معني موجود مي‌باشد.

            سپس درباره موضوع و محمول و نسبت و حكميه منطقي يا حرف ربط سخن مي‌گويد و مي‌نويسد كه در زبان عربي در جمله حرف ربط وجود ندارد و در عبارت «زيد قائم» يعني زيد ايستاده است زيد محكوم عليه و قائم محكوم به هوي محذوف رابطه يا نسبت حكيمه است در حالي كه در زبان فارسي اين رابطه حكميه آشكار است و آن كلمه است يا هست مي‌باشد كه در يوناني «استين» و در سغدي «استي» است.

            سپس درباره مصدر اسمي سخن مي‌گويد و مي‌نويسد هرگاه بخواهند از كلمه انسان مصدري بسازند، «ايت» به آخر آن افزوده انسانيت مي‌گويند، در حالي كه زبان فارسي به آخر آن طياي» مصدري مي‌افزايند، مثلاً به آخر كلمه مردم فارسي كه به معني انسان است ياي مصدري افزوده مردمي مي‌گويند كه به معني انسانيت است.

            فارابي در كتاب الحروف خود درباره حرف ربط يا نسبت حكميه منطقي به تفسير ميپردازد و به لفظ هست فارسي و استين يوناني مكرر اشاره مي‌كند و مثالهايي منطقي به فارسي و يوناني ميزنند. از اينجا مي‌توان حدس زد كه فلسفه و منطق يوناني در زمان فارابي به زبانهاي پارسي دري و سغدي وجود داشته و او پيش از آنكه زبان عربي را بياموزد منطق را به زبان فارسي يا سغدي در مسقط‌الرأس خود يعني فاراب خوانده بوده است، چنانكه ترجمه منطق ارسطو به پهلوي تا بعد از زمان ابن‌النقفع آن كتاب را از پهلوي به زبان عربي ترجمه كرده و نسخه آن هنوز در كتابخانه حضرت علي بن موسي‌الرضا در مشهد عاصمه خراسان كوجود است و شايد، همين اصل پهلوي منطق ارسطو بوده كه ترجمه‌اي ديگر غير از عربي به پارسي دري داشته است و مورد استفاده دانشمندان خراسان چون فارابي قرار گرفته باشد.

            فارابي غير از فارسي و سغدي و يوناني و عربي از زبان ديگر كه سرياني باشد سخن به ميان مي‌آورد و معلوم مي‌شود وي اين زبانها را بيش و كم مي‌دانسته ولي سكوت او را درباره زبان تركي نمي‌دانيم بايد بر چه امري حمل كرد؟ بديهي است كه در زمان حيات او يعني تا اواسط قرن چهارم هجري هنوز تركان غز به آن شهر مرزي راه نيافته بودند و آشنائي او با اين زبان هرگز چيزي نبوده كه بتواند از زبان تركي ذكري به ميان آورد(12).

            اينها همه سخن از زادگاه و زبان مادري فارابي بود كه از مسقط‌الرأسي ايراني برخاست ولي فارابي فيلسوف تنها متعلق به ايران نبود بلكه به عالم اسلام تعلق داشت و از بركت قرآن و دين محمد به اين مقام رسيد. از اينجهت هه دانشمنداني كه در اينجا گرد آمده‌اند او را يك دانشمند مسلمان متعلق به عالم انسانيت مي‌دانند و كاري به تركي و فارسي و عربي بودن او ندارند.

پاورقي‌ها:

      1-   ديبور: تاريخ الفلسفه في الاسلام، ترجمه و تعليق الدكتر محمد عبدالهادي ابوريده ص 196.

        2-   الفهرست، طبع طهران ص 321.

        3-   الانساب، ورق 416.

        4-    عيون الانباء في طبقات الاطباء، طبع بيروت 1965 ص 603.

        5-   ابن خلكان، طبع ايران 1284 ه، ج 2 ص 191-193.

        6-   ياقوت حموي معجم‌البلدان ج 3، ص 833-834.

        7-    فتوح‌البلدان بلاذري ص 422.

        8-    دائره‌المعارف اسلام، طبع فرانسه ج 2 ص 797.

        9-    لغت‌نامه دهخدا.

10-دكتر مشكور: تركان قز و مهاجرت ايشان به ايران ص 1-8.

11-ديوان لغات الترك، طبع استامبول 1333، ج 1 صفحه 3.

12-نشريه دانشكده ادبيات دانشگاه آذرآبادگان، شماره مسلسل 113 زبان فارسي در آثار فارابي، و رساله الحروف طبع بيروت 1970 تحقيق محسن مهدي ص 16، 111، 112، 113، 114.