گودرزي، فرامرز. ” زندگينامه و كارنامه ادبي طالب آملي شاعر هنرمندي كه شايسته اين فراموشي نيست “. دوره 15، ش 162(فروردين 55): 46-59،

 

خلاصه:  تصوير. شرحي پيرامون خواهر طالب آملي،” هستي النساء “ بانوي ايراني كه جزو زنان دانشور و نام آور در بار هند شد: جهانگير شاه و توزك جهانگيري ـ نمونه قصايد و رباعيات طالب در مقام ملك الشعرايي ـ علل خاموشي طالب در سالهاي آخر عمر از نظر تذكره نويسان و از زبان خود او در اشعارش ـ مرگ طالب ( 1036 ه. ق)، خاندان طالب.

زندگينامه و كارنامه ادبي طالب آملي، شاعر هنرمندي كه شايسته اين فراموشي نيست

شرحي پيرامون خواهر طالب آملي، مستي النساء بانوي ايراني كه جزو زنان دانشور و نام آور دربار هند شد

    (5)

دكتر فرامرز گودرزي

 

طالب ملك‌الشعرا

طالب همانطور كه گفته شد توسط اعتمادالدوله به دربار جهانگير راه يافت و در سال 1028 به ملك‌الشعرائي رسيد. جهانگير درين باره در توزك خود مي‌نويسد «درين تاريخ (يعني روز دهم ديماه سال چهاردهم سلطنت جهانگير مطابق با سال 1028 هجري قمري) طالب آملي به خطاب ملك‌الشعرائي خلعت امتياز پوشيده. اصل او از آمل است يكچند با اعتمادالدوله مي‌بود، چون رتبه سخنش از همگنان درگذشت در سلك شعراي پايتخت منتظم گشت».

جهانگير، نورالدين محمد پسر اكبرشاه امپراطور بزرگ هند بود، در دوران ولايتعهدي به نام شاهزاده سليم معروف بود و بدين جهت او را سلطان سليم نيز مي‌ناميدند مثلاُ درين بيت شعر از جهانگيرنامه طالب آملي:

چه سلطان سليمي  چه اكبر شهي

سران سپه را چو شد آگهي

منظور سلطان سليم همان جهانگير شاه است.

جهانگير از سال 1014 تا 1037 هجري قمري در هند سلطنت كرد، دوره سلطنت او در هند مصادف با پادشاهي شاه عباس كبير در ايران بود. او مشوق ادبا و هنرمندان ايراني بود. ادبيات و شعر فارسي و هنر ايراني در هند در دوره سلطنت رو به اوج اعتلاي خود رسيد و دوران پادشاهي او درخشان‌ترين ادوار سبك هندي است. از لحاظ كثرت شعرا و تشويق آنان و رواج شعر و شاعري دربار او را مي‌توان با بارگاه سلطان محمود غزنوي مقايسه نمود. جهانگير اشعار زيبا مي‌سرود و در اين زمينه چنانكه مشهور است شاگرد فيضي ملك‌الشعراي اكبر شاه بود. ابيات زير حاصل طبع شاعرانه جهانگير است:

ابر بسيارست مي بسيار مي‌بايد كشيد

ساغري مي بر سر گلزار مي‌يايد كشيد

***

از من متاب رخ كه نيم بي تو يك نفس-يك دل شكستن تو به صد خون برابر است

جهانگير خاطرات دوره زندگي خود را با نثري زيبا در قسمت اول كتاب توزك جهانگيري بپارسي ثبت نموده است. اين كتاب مجموعه مستندي از تاريخ هند در دوره اوست و از مطالعه آن ميتوان به افكار و عادات و وضع اجتماعي دوران زندگاني او پي برد.

جهانگير و نور جهان ملكه ايراني وي، اثر «گواردهان»

جهانگير مردي اديب و عاشق‌پيشه بود و به همسرش مهر‌النساء عاشقانه مهر مي‌ورزيد. بيشتر اوقات او به شركت در بزم‌هاي درباري و مجالس ادبي و شكار مي‌گذشت وي همانطور كه ديديم طبع شاعرانه‌اي داشت و منتقدي توانا بود. در توزك خود هر جا به نام شاعري ميرسد ابياتي از او را گلچين مي‌نمايد بطوري كه اگر ديوان آن شاعر را بررسي كنيم شعري بهتر از اشعار گلچين شده توسط جهانگير در آن نمي‌توان يافت. خود او چنانكه گفته شد اشعار زيبايي ميسرود و واله داغستاني رباعي زير را از او مي‌داند:

آئينه  خويش  را  جلا  خواهد   داد

هركس به ضمير خود صفا خواهد داد

بشنو كه همين كاسه صدا خواهد داد

هرجا  كه شكسته‌اي بود دستش   گير

  در توزك، خود درباره مناسبت سرودن رباعي زير مي‌نويسد: «درين ولايت عادلخان مصدر خدمات شايسته گشت و به خطاب والاي فرزندي شرف اختصاص يافت او را به سرداري و سري تمام دكن بلند مرتبه ساختند و به جهت شبيه اين رباعي بخط خاص مرقوم گشت:

آسوده نشين به سايه دولت ما

اي سوي تو دايم نظر رحمت ما

تا معني ما بيني از صورت  ما

سوي تو شبيه خويش كرديم روان

***

طالب از سال 1028 تا سال 1036 كه سال وفات اوست ملك‌الشعراي جهانگير بود و سمت رياست بر مجمع ادبي دربار او را داشت. وي درين مقام علاوه بر شركت در مراسم رسمي و سرودن قصايد بمناسبت اعياد مذهبي و جشنهاي درباري وظيفه انتخاب و معرفي شعراي تازه وارد به شاه را نيز به عهده داشت. وي در ركاب جهانگير به مسافرت در اطراف و اكناف هند پرداخت. اولين مسافرت او در مقام ملك‌الشعرايي سفر كشمير است كه در سال 1029 صورت گرفت. طالب از اين سفر با خاطره‌اي خوش بازگشت و در اشعار خود ازين سفر بخوبي ياد ميكند ابيات زير از غزلي در توصيف كشمير انتخاب شده است:

كرشمه‌ها همه اينجا و نازها اينجاست

بيا كه  مجمع  خوبان  دلربا   اينجاست

مقيم مركز عيشيم و جاي ما اينجاست

قدم   ز  خطه     كشمير     برنميدارم

كه   تركتاز  نگه‌هاي  آشنا   اينجاست

مده به غارت بيگانه كشور دل خويش

تودل بجاي دگر بسته‌اي و جا اينجاست

كجا  بهشت و كجا  بزم  باده‌اي،  زاهد

اگر به كسب هوا مي‌روي هوا اينجاست

جوان شو از نفسم همنشين مرو بچمن

پناه  فضل  جهانگير   پادشا  اينجاست

تو   فاضلي   نظر   از  قبله  افاضل جو

 ***

غزل زير را نيز در مدح جهانگير و وصف كشمير سروده است:

از خشت  خم  نهادند  گوئي بناي كشمير

فيض پياله بخشد آب  و  هواي  كشمير

بوي  محبت  آيد  از  كوچه‌هاي    كشمير

چون خاك عشقبازان هر لحظه بر مشامم

وانگاه   برفشانم  كاين  رونماي    كشمير

جان بر دو دست گيرم مانند عذرخواهان

خوش مستجاب گرديد آخر دعاي كشمير

شاهنشهه  جهانگير چيد از هواي  او  گل

ما  را   زبان نگردد   جز  در  ثناي  كشمير

وصف بهشت جاويد از عاشقان آن پرس

پيغام   جنت   آرد    باد    صباي    كشمير

هر   صبح  بر  مشامم   از   راه   آشنائي

 

هر كس پي تماشا كردند   خوش  فضائي

 

 

رضوان فضاي جنت طالب فضاي كشمير

 

غزل زير را هنگام عزيمت موكب شاهانه به كشمير سروده است:

وانگه چو باد صبح به شبگير ميرود

دولت  به  سير  گلشن  كشمير  ميرود

شاهنشهي چو شاه  جهانگير ميرود

شاداب گلشني  كه  به  سير  هواي   او

ويران  شنيد  و از پي تعمير ميرود

دلهاي خلق را همه دور از ركاب خويش

مرغ  دعا  به  گلشن  تأثير   ميرود

او ميرود  به  گلشن  كشمير  و  از پيش

كان زود مي‌خرامد و اين دير ميرود

باد صبا به  توسن  عزمش  چسان  رسد

كز  شاهراه  دانش  و  تدبير  ميرود

بادش  مبارك  اين   سفر   ميمنت    اثر

 

طالب چرا به حمله نپيچد عنان چرخ

 

 

كان در ركاب شاه جهانگير ميرود

 

قصيده زير را نيز در اين مسافرت سروده است:

كه  باده، باده هندست و گل، گل كشمير

نواي  مرغ  طرب  اين  بود  به  گاه  ضفير

مي  عراق  و  گل پارس را به مفت مگير

ز هند اگر چه گل و باده  نافعند   و  مفيد

سزد كه تازه كنم  روح  بلبلان  به  صفير

مرا  كه  صورت  باغ  بهشت در نظر است

كه شويم اين دهن تلخ را به شكر  و شير

چووصف گلشن كشمير ميكنم فرض‌است

دلش  ز  لذت  سير  بهشت  گردد    سير

گر اين نمونه   جنت  بخواب  بيند  حور

به گلستانش  يك  بلبل   و   هزار   صفير

ببوستانش  يك  نخل  و   صد  هزار  ثمر

كشند  رخت   به  صحرا  صغير  تا  بكبير

ز  اعتدال   هوا   خلق در  بهار   و  خزان

برد   نصيب  ز  گلبانگ    بلبل    تصوير

ز فيض آب و  هوايش  سزد كه پره گوش

بغير     پنجه     رلف    نگار      دامنگير

ز  انبساط  هوا   در    فضاي   او    نبود

جبين  خلد  زند  غوطه در  خوي تشوير

چو وصف گلشن كشمير  بر  زبان  گذرد

ره   تميز    نماند    ميان    بم    و   زير

ز بس  ملايمت   نغمه   ز  اعتدال   هوا

چو كودكي كه گشايد  دهان به خوردن شير

به شاخ جلوه‌كنان  غنچه‌ها نيمه شكفت

كه وصف   سنبل   بستان  او  كنم   تقرير

بقدر   زلف   بتان  عمر   بايدم    ناچار

كه چون عطاردم  از  فكر نظم نيست گريز

هواي  مدح   شهنشاه  در  سرست  مرا

و سپس تقاضاي پاداش ميكند و در ازاي سرودن اين قصيده از شاه تمثال او را صله ميطلبد:

نيم  بجايزه   گوهرستان   و   لعل‌پذير

ازين   مفرح   ياقوتئي  كه  ساخته‌ام 

اگرچه نيست ترا چون خدا شبيه و نظير

شبيه خود صله اين قصيده‌بخش مرا

 قصيده فوق در حدود صد و ده بيت شعر دارد كه براي كوتاه شدن سخن ابيات ذكر شده را از آن گلچين نموديم. طالب درباره سفر به كشمير و دشواريهاي راه و زيبائيهاي آن قصيده ديگري متجاوز از صد بيت سروده كه ابياتي از آنرا انتخاب نموده‌ايم:

به اقبال  شهنشاهن جهانگير

شد  آسان  طي ره  دشوار  كشمير

كه بروي نگذرد پوينده نخجير

قدم بر تيغ كوهي گشت  گستاخ

بدندان لب  گزد  مار شكن‌گير

رهي كرديم طي كز پيچ و  تابش

بر او چسبيده رهرو چون پر تير

رهي باريكتر  از   تير   مژگان

رهي باريكتر  از  نوك   شمشير

رهي جانسوزتر از  برق   خنجر

هزاران  طفل نابالغ  شدي   پير

بهر منزل  غلط  گفتم  بهر  گام

كه كوته  باد   عمر  راه  كشمير

چرا چون عمر اژدها  دارز  است

..   ….  . . . . . .  .  .  . . …  ..

… ….   ….    ..  .  . .  . .  .

بيك موسم در او چون باغ تصوير

ظهور ميوه و  گل  با  شكوفه

به پا بپيچيده  آبي  همچو  زنجير

بهر  سو بيد  مجنوني   نشسته

ز يكسو بلبلان   در   نغمه  زير

ز  يكسو  قمريان   در ناله  زار

.  .  .  .   .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  ..  .  .  .   .  ..  .  . .  .

بگلزار  بهشت  و  باغ  كشمير

مدام از لاله و گل  تا  بود  نام

كمند  پادشه   را  باد   نخجير

بهر جا صيد مقصوديست در دهر

مبارك  باد  بر  شاه   جهانگير

گل كشمير  و  نوروز دل‌افروز

به خاكش گر بكاري ناخن شير

ز شادابي  برويد  پنجه  سرو

افق در  كوزه  اندازد    تباشير

ز برف كوهسارش صبحدم را

نسيمش كرده از  هر سو سرازير

تو گوئي  حقه‌هاي ناف  آهو

چو بر ديباي رنگارنگ  تصوير

رياحين بر زمين  پر نگارش

.  ..  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

كه تعبيرش چه باشد، گفت تقدير:

گلي در خواب ديدم دوش گفتم

زمين بوس شهنشاهست تعبير

به طالع ناز كن كاين خواب خوش را

نخستين ملك دلها  كرده  تسخير

جهانداري   كه  در كشورستاني

چو نوشروان عدلش بست زنجير

ستم را دست شد در آستين تنگ

ابيات زير از قصيده‌اي كه ظاهراً قبل از رسيدن به مقام ملك‌الشعرايي سروده شده گلچين گرديده است:

داده‌خم طره چون‌دو‌مشك سياه

آمد آن  رشك  مهر  غيرت ماه

گوشه  چشم  او  زكوه  نگاه

كرده قسمت  به   آهوان   ختن

همه اجزاي حسن خاطرخواه

همه   اسباب  جلوه  طبع‌پسند

به   تمنا  گرفتمش  سر    راه

چون چنين ديدمش زجاجستم

گفت    از   بوستان   صنع اله

گفتم اي نوگل از  چه  بستاني

گفت اينك ز ناز و غمزه سپاه

گفتم اي شاه حسن كو سپهت

گفت   از   آستان     شاهنشاه

گفتم اي  ماه  از   كجائي  تو

دست يازي كند  به  شغله  گياه

شه جهانگير  آنكه  با  عدلش

نور گردد   به   روي  آئينه  آه

آنكه عدلش  چو  پرتو اندازد

رنگ  مرغيست بر  رخ بدخواه

مستعد   پريدن   از   نگهش

پس بيافزا  بقدر    آنم    جاه

كامكارا    بسنج      مرتبه‌ام

تا بر آرم  سر  از  دريچه   ماه

هنرم  بين  و  پايه ساز  بلند

همچو باز  سپيد  و  شير  سياه

نادر  افتد  چو  من  ثناگوئي

 قصيده زير در ستايش جهانگير سروده و در ضمن آن يادي از اعتمادالدوله كرده و او را نيز ستوده است:

شسته به خون  شكر  لب نمكين  را

اي  نمك  خنده داده  چين  جبين  را

گوشه‌نشين دارد ابروان  تو  چين را

بسكه چو گل مايلي به چهره  خندان

پاي تو سر به فلك رسانده زمين  را

خاك به خود  بالد  از  خرام تو آري

راه  اثر  نيست ناله‌هاي  حزين   را

وه چه بلا سنگدل  بتي كه بگوشت

ناف بپيچد ز شرم   نافه  چين   را

زلف تو  گر  با  صبا نهد بميان  راز

يكدو گرامي  نگاه  دست گزين  را

نوسفرانيم    توشه   ره    ما     ساز

زابروي من وام كرده زلف تو چين را

نيست    اميد   گشودنيش    همانا

ميرسدت، زانكه بنده‌اي شه  دين  را

دغدغه   صاحبيت   ميشود   الحق

كز گهرش  خجلت است در ثمين را

 نير    اقبال    پادشاه      جهانگير

فرق زهم شكل مهر و صورت كين را

بر ورق دل  ز  عدل او نتوان كرد

.   .  .   .   .   .   .   .   .   .   .   .  .

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .  .

شمع خرد اعتماد  دولت  و دين   را

گردون دارد چراغ مهر و تو داري

روح ارسطوست  اين وزير  متين  را

شه  بوجودش سكندرست كه در تن

غير  جهانگير شد  وزير   چنين   را

هيچكس‌از خسروان بخواب نديده‌ست

مرتبه  اين   وزير  عدل   قرين    را

شخص عدالت  توئي تو نيك  شناسي

ابيات زير از قصيده ديگري در مدح جهانگير گلچين شده است:

طراز  كشور و  آرايش  سپاه رسيد

رسيد مژده كه اينك جهان جاه رسيد

نخيت ديده رسيده آنگهي نگاه رسيد

به آستان جلالش ز شوق  گردون  را

كه شعله‌اي عرق‌افشان زگرد راه رسيد

رواي نسيم چمن آستين  معطر ساز

تذرو گلشن رفعت به جلوه‌گاه رسيد

هماي اوج  سعادت  به آشيان  آمد

زمانه گفت به بين  پزتو  اله   رسيد

بگفتم از چه شبستان هند شد پرنور

كه صيت عدل جهانگير پادشاه رسيد

زشهر بند وجود اي ستم دواسبه گريز

بسي شكست  كه  بر لشكر گناه رسيد

به جنبش  علمي از  سپاه  مغفرتش

اگر  ز كاهربا   شدتي   به  كاه  رسيد

به تيغ  عدل  ببريد  دست  جاذبه‌اش

ابيات زير از قصيده ديگري است كه در مدح جهانگير سروده است:

از   مدح   شه   اتاقه  زند  بر  سر   زبان

چون  كج   نهم  به  فرق  خرد افسر بيان

كاين وصف نيست درخور خاقان جم‌نشان

شه  گفتم  و زبان  ادب  ميگزم   ز  شرم

شايد  كه  عذر  من  بپذيرد    خدايگان

ليكن چو درضرورت شعراين خطاب‌رفت

كاقبال    با    ستاره    او    زاد    توأمان

نور   جبين    عقل    جهانگير    پادشاه

گل در  شكنج   طره   سنبل  شود   نهان

قهرش چو حلقه بر در گلشن زند، ز بيم

بر سمت تيغش  ار  متحرك  شود  بيان

چون نوك  خامه سر زده افتد  بخاصيت

شاخ شكسته  خوش  كند  از بهر آشيان

مرغ   بريده   بال    بدوران   حفظ    او

صد قفل  بي كليد  زند  بر  در  دكان

جنت  ز شرم  عطرفروشان   خلق   او

طاووس جلوه‌اش بچمن چون شود چمان

پاي تذر  و  روح   فرو ماند  از  خرام

سوفار  تير  بوسه  زند   بر   زه   كمان

در رزمگه دمي كه به تكليف شست او

چشمك  زند  به جانب پيكان  او  نهان

چشم زره  به پيكر  دشمن ز شوق زخم

وي  سايه  ثناي   تو   تاج   سر   زبان

اي   جلوه  دعاي  تو خلخال  پاي  دل

در سروه‌دان  كنند  عروسان   اصفهان

از فيض مقدم تو  همه  خاك  هند  را

وي روشن از فروغ تو نه  بزم  آسمان

اي نور چشم دانش و اي آبروي  عقل

تا تيغ  مهر  لمعه  زند در جهان  بمان

تا شمع  ماه  شعله كشد  در  زمان بپاي

ابيات زير منتخب از قصيده زيبائي است در مدح جهانگير كه در آن شاعر ابتدا به وصف حال خود پرداخته و بار ديگر از اقامت طولاني در ملتان شكوه ميكند. سپس تجديد مطلع نموده به ستايش شاه ميپردازد.

در خرمن  گردون  نگذارم  پر  كاهي

آميخته  برق   نفس  چون   كشم  آهي

دعوي جنون را به ازين نيست گواهي

از چاك گريبان من  آشوب  دلم  پرس

هر برگ گلش خاصيت  مهر   گياهي

باغيست محبت كه  به  دل  تعبيه  دارد

حاشا كه به ماهي شكنم طرف كلاهي

از شغل غمم فرصت خاريدن سر نيست

بر  گل  ننهادي   مژه‌ام  پاي  نگاهي

يارب چه شد آن طبع كه از روي نزاكت

از همچو مني شكوه پس آنگاه زداهي

از چرخ شكايت نكنم چونكه زبوني‌است

از آب رخ افتاده   چو پژمرده گياهي

دارم  دلي  از  مالش  سر پنجه   ايام

اندوه صفا، غم حشري، غصه سپاهي

هر شب سوي غمخانه‌ام آرد به شبيخون

هر لختي از آن در شكن  طره  ماهي

صد لخت فزونست دل  غرقه به خونم

گر مهره ز  ششدر نبرد بيرون  راهي

ملتان به‌مثل ششتر و من مهره‌عجب‌نيست(1)

هر بيت  بود زين غزل  تازه   گواهي

من  دم   نزم  ليك  بر  احوال  نهانم

سپس تجديد مطلع كرده و به ستايش جهانگير ميپردازد:

بختم  سرپائي  زده   افكنده   بچاهي

يوسف نيم اما  ز  چه بي جرم  و  گناهي

ني ني غلطم دوزخ بي آب  و گياهي

چاهي چه، يكي گلخن پر حسرت دودي

گاهي  گله‌اي  سركنم از بخت سياهي

جز دود  دلم همنفسي  نيست كه  با  او

هردم رسد از غيب غم حوصله كاهي

چون گريه  نجوشد كه مرا بر دل بي‌تاب

مانند   طنين  مگسي  از   ته   چاهي

بر گوش فلك ناله زارم رسد  از  ضعف

يك ره‌‌به غلط جانب اين خسته نگاهي

اي منكر سوز   دل   و   آشوب   دماغم

پس ختم غزل كن به دعا گوئي شاهي

طالب  چه  زبونيست  زبان  گله در  بند

چون    سايه   اقبال   شهنشاه   پناهي

از حادثه آخر چه  هراسي  تو  كه  داري

هر سبزه كه  رويد   بود  اقبال  گياهي

آن شاه جهانگير كه  در   گلشن   بختش

هر سايه بخورشيدي و هر هاله بماهي

سرپنجه   زند    با    مدد    نير    رأيش

اميد    بهر    گام    نگيرد  سر  راهي

بادي نوزد از كف جودش  كه بر آن  باد

شايسته   آن  سر  بكف  آريد  كلاهي

خورشيد و قمر  دست  زد فرق  سپهرند

ننشسته چو او  شاهي  بر مسند  جاهي

انصاف گواهست  كه  از  نسل   سلاطين

كم ديده چو خاك در  او  ناصيه  گاهي

گردون  كه  سراپاي  تنش  ديده  بيناست

كز   ناوك   پران   شكند  قلب  سپاهي

چون قبضه بكف جانب ميدان كند آهنگ

هر داغ  دل  دشمن  او  چشم   سياهي

آرد   سوي   پيكانش    بدريوزه   مژگان

چون  بهر  هزيمت  كند  انديشه  راهي

دشمن   زدم   خنجر    الماس    گذارش

افتد   ز  نشان  قدم  خويش  به  چاهي

هر  گام   كه  گيرد  ز  گرانباري  او  باز

چون شير  زدن يك  تنه  بر قلب سپاهي 

شاها توئي امروز كه بر ذات تو ختم است

بر  ميمنه  گاهي  زده   بر  ميسره   گاهي

شمشير  تو چون شير  شكاري  دم  هيجا

مستانه   به   سر   برشكند  طرف  كلاهي

تا   ماه   فلك  سير  بهر   شامگه  از  ناز

 

هر گوشه نعل سم يكران تو بادا

 

 

بر چرخ نمودار كله  گوشه ماهي

 

ابيات زير از قصيده‌اي گلچين شده كه در توصيف عيد نوروز و ستايش جهانگير سروده است:

شكفته ساخت جهانرا چو گلستان نوروز

شكوفه  طرب افشاند بر  جهان نوروز

رسيد  با   سرود   ستار  گلفشان  نوروز

صبا رساند بشارت كه  هم  عنان بهار

شكست   رونق   بازار  زعفران   نوروز

ز بس نشاط فراوان وعيش افزون كرد

برونقي   دگر    آراسته    دكان   نوروز

هميشه گرچه بآئين و زيب بود اين بار

بيوسفانه  دمي  ساختش  جوان   نوروز

چمن كه بود زليخاوش‌ازجهان شده پير

قدم به چشم وبه تعجيل شد روان نوروز

چووصف بزم شهنشه شنيد دردم‌ساخت

ببزم  عيش  فريدون  جم  نشان  نوروز 

دواسبه ساخت‌زيك ساله‌ره‌كه‌زود‌رسد

دو  عيد  باد در اطراف ودر ميان  نوروز

بهر زمان  كه  ز  ايام  عدل  او  گذرد

تو  عيد  اهل  دلي  عيد كودكان   نوروز

بود جمال  تو نوروز  ما  كه در  معني

كه صد  بهار طراوت  برد از آن   نوروز

زمان زمان تو  باد  از  عيش  نوروزي

به   نغمه   طرب انگيز    بلبلان   نوروز

هميشه  تا كه ز ديدار گل  كنند  بباغ

بدشمنانت    محرم    بدوستان    نوروز

چهار  فصل  جهان  باد  تا  بود  ايام

غزلي با همين وزن و رديف در ديوان طالب وجود دارد كه اغلب ابيات آن از قصيده فوق گرفته شده است: بنظر ميرسد پس از سرودن قصيده مزبور شاعر منتخبي از ابيات آنرا برگزيده و بصورت غزل زير درآورده است:

به  نغمه‌هاي خوش‌آيند  بلبلان  نوروز

هميشه تا كه  زديده  گلستان  نوروز

كه  صد  بهار طراوت  برد از آن نوروز

زمان زمان  تو  بادا  زعيش نوروزي

بدشمنانت    محرم    بدوستان   نوروز

چهار فصل‌جهان باد درملامت و عيش

دو  عيد باد در اطراف  و در ميان نوروز

بهر  زمان   كه   زايام  دولتت  گذرد

بود   بهار   زمان   تو   و  خزان  نوروز

چو  با زمان تو نوروز خويشرا سنجد

كه در  زمان  تو ديدي  زمان زمان نوروز

دريغ  كاش  فريدون درين زمان بودي

تو  عيد  اهل  دلي  عيد  كودكان  نوروز

بود جمال تو نوروز ما  كه  در  معني

بلي  مصيبت گرگ است  بر شبان نوروز

شبان ملك توئي مرگ‌دشمنت عيد‌است

طالب همانطور كه قبلاُ گفته شد در مسافرتهاي جهانگير به شهرهاي تحت فرمانروائيش هميشه در ملازمت وي بود و در مدت ملك‌الشعرائي خود از بيشتر شهرهاي بزرگ و نقاط جالب هندوستان ديدن كرد. قطعه زير را هنگاميكه باتفاق شاه از كابل ديدن ميكرد در توصيف بناهائي كه در آن شهر برپا شده بود سروده است:

كه هر لب  نذر او دارد دعائي

بحكم شاه  نورالدين جهانگير

همايون   منزلي   عالي  بنائي

به عيش آباد كابل يافت تعمير

ولي  زانسوي  باغ   دلگشائي

ازينسو   قلعه    پولاد   بستي

نموده  خنده   دندان   نمائي

دهان كنگره بر   قصر ا فلاك

نباشد چون  هواي  او  دوائي

در او باغي كه بيماران  غم را

نسيمش  گر  وزد  بر كهربائي

ز  فيض سازگاري  لعل گردد

بصد  پرويزن  مشكين  هوائي

به صحنش بيخته دست نزاكت

نشسته   بلبل  دستان   سرائي

نه  بر شاخ  بر هر برگ سبزي

توگوئي‌دست شسته مشگسائي

زسنبل‌آب‌درجو گشته‌خوشبوي

عبير افشان   نسيم    جانفزائي

ز هر چاك  لباس غنچه  بر  باد

ز گلبرگ   لب   نازك   ادائي

چو رنگين نكته موزون كه ريزد

خروشان قمري  صوفي  نوائي

نشيمن كرده بر هر شاخ  سروي

رسانيده      نواي       آشنائي

بگوش خرقه پوش گل بصد ذكر

مهيا گشته  خوش دلكش بنائي

سخن كوته در اين شهر طرب‌خيز

نه زينسان  قلعه  درآفاق  جائي

نه چون كابل به عالم هست شهري

نبودست   و   نباشد   پادشائي

مبارك بر  جهانداري   كه   مثلش

طالب در جهانگيرنامه خود كه (در شرح وقايع دوران سلطنت جهانگير و بر وزن شاهنامه است) درباره مسافرت خود به كابل و جشني كه جهانگير در باغ مزبور ترتيب داده چنين مي‌گويد:

كه نوروز  جمشيد  را كرد داغ

به   كابل  برآراست   جشني   بباغ

زنو شد يكي چرخ اطلس عيان

به  سطح  هوا  ز   اطلس   سايبان

چمن خنده بر بال  طاوس كرد

ز بس فرش‌رنگين زمين بوس كرد

گل‌اندر گلي طرح شدچون بهار

زمين  پر  گل  و   فرشها   پرنگار

طرب عيش را تنگ در بر گرفت

جهان روز  زيبائي از  سر  گرفت

وزان  تخت  شاهنشهي  ساختند

يكي   خرمن    گل   برافروختند

بصد  كامراني  زهي  بخت  گل

جهاندار  بنشست  بر  تخت  گل

چو  فوج رياحين صف  آراستند

اميران    لشكر      بپا     خاستند

گهي چشم در گردش و گاه جام

خرامنده شد ساقي خوش  خرام

وزو   چهره   بزم  شد  لاله زار

مي آمد به مجلس چو رنگين بهار

گه ازدست دادي گه‌ازچشم مست

مي  دوستكامي  به  ساغر  پرست

طالب در جهانگيرنامه هر جا كه بنام جهانگير ميرسد از جان و دل به ستايش او ميپردازد. بعضي از قسمتهاي جهانگيرنامه بقدري شيوا و جالب سروده شده كه خواننده بي‌اختيار شعر و شاعري نظامي و اسكندرنامه او را بخاطر مي‌آورد. ابيات زير نمونه از اشعار كتاب مزبور در ستايش جهانگيرست:

-

كه چترش  كله گوشه  سايد بماه

هاندار   عادل   جهانگيرشاه

به خلق از خدا   لطف بي غايتي

ز رحمت نشاني بعدل   آيتي

به    آئينه    خاطر     اسكندري

به قصر فلك منزلت قيصري

دلش حق‌پرست و لبش مي‌پرست

قدح‌نوشي ازجام توحيد‌مست

ز     پيشانيش     فره      ايزدي

ز فرقش عيان  دولت سرمدي

پر   تير    تقدير    بر    تير    او

قضا تند شيري  به  زنجير  او

شناسنده       جوهر        آدمي

فروزنده    اختر     مردمي

نگين خانه  تخت  مثلش  نگين

نديده  به چشم  جواهر گزين

ز نوشيروان  مانده  نامي  و  بس

در  ايام  آن   عادل    دادرس

به    فيروزه   هفتمين    آسمان

نگارند   اگر  نام   او   اختران

در   آئينه    كار    اگر    بنگرند

نگين پست بينند و نامش  بلند

درينجا گوئي به جاي مدح شاه يوصف معشوق پرداخته است:

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .

.  .   .   .   .   .   .   .   .   .   .

تتق  بسته نور  از  رخش تا  بماه

جبينش   چو   آئينه   صبحگاه

دو ابرو بسان  دو  مشكين  هلال

نمايان بر آن روي  فرخنده فال

بدرويش، درويش و باشاه،  شاه

بهر مشرب او را  بچشمي نگاه

به اطفال چون  غنچه نازك  دلي

چو گل  با بزرگان بهشتي  گلي

نگين  از  نگين  خانه   آيد بزير

چو بيند  سزاواريش  بر   سرير

باو    داد    انگشتري     يادگار

سليمان كزين كوچگه بست بار

بجامي  ز  ميراث  جمشيد  شاد

بتاجي خوش از حشمت كيقباد

كه هر برگ او اختري روشن است

جهان از وجودش يكي گلشن است

وگر خود دو طاق دو ابروي اوست

اگر  قبله باشد  يكي  روي  اوست

زر   خويش  را  سكه   بر   نام  او

زند  غنچه   گل   در   ايام    او

در جاي ديگر در جهانگيرنامه به توصيف عاشقانه‌اي از شاه ميپردازد:

يكي  ابر  شد ريخت  باران  جود

شهنشه  در  آن  بزم   دريا  نمود

زهي  گوهرين  ابر  ياقوت   بار

زبان كرد چون  كف جواهر نثار

گل مي زوريش برون  داد   رنگ

ز شادي قبا بر تنش   گشت تنگ

كله  گوشه  با  ابر  بازي  كنان

اتاقه  به  سر  سرفرازي   كنان

چو آتش كه ظاهر شود از بلور

عيان تاب مي ز آنرخ  پر ز  نور

هم از لعل و در و ز ياقوت  ناب

بگردن بسي عقد رخشان چو آب

كه  ناديده  دريا   خيالش  خواب

بگوشش يكي قطره ز اشك سحاب

به  غلطاني  قطره  بر  روي  گل

به  سيرابي   لعل   رنگين   مل

يكي نكته  خويش در  گوش كرد

تو گوئي زبان چون گهر جوش كرد

طالب در چندين عزل از غزليات خود نيز به مدح جهانگير پرداخته براي نمونه غزل‌هاي زير را بدون حذف حتي يك بيت ذكر مي‌كنم:

هر موي من گلي شد و  بر روي من شكفت

بازم رخ از  پياله چمن  در  چمن شكفت

زان خاك دسته دسته گل و ياسمن   شكفت

بر هر زمين كه سرو قد  من  قدم    نهاد

سنبل  ز  ديده‌ام  بدميد   و  سمن   شكفت

بر زلف و عارضش نظر از  بسكه دوختم

ناگه مرا چو غنچه زبان   در  دهن  شكفت

زير   لب   از   تبسم   او   رفت نكته‌اي

همچون  گل  چراغ كه در  سوختن شكفت

در آتشم ز  عشق تو خندان و تازه‌روي

همچون دل غريب  ز بوي   وطن  شكفت

صبح از   نسيم  كوي تو  هر موي بر تنم

بس داغ  تازه‌اي كه ز داغ  كهن   شكفت

چون تخم  لاله‌اي كه برويد   بهر  بهار

گوئي كه غنچه با تو به يك پيرهن شكفت

فرقي ميان بوي تو و بوي غنچه نيست

رخسار او  گليست كه در انجمن  شكفت

گل  را  چمن مقام  شكفتن  بود   ولي

گلزار طبع طالب  رنگين  سخن   شكفت

در  نوبهار   عدل   جهانگير    پادشاه

***

هوا چو  عهد  جهانگير پادشاه  خوشست

شكار گه خوش و صحرا خوشست و راه خوش

جهان چرا نبود خوش جهان‌پناه خوشست

شكفته روئي  دهر   از   نشاط صحبت  اوست

چه‌گاه دور زمان ناخوشست وگاه خوشست 

به عكس  دور  زمان  دور او   خوشست مدام

كنونكه سبزه  خوش و گوشه كلاه خوشست

چو لاله  بي قدح   مي  مگير   دامن    دوست

غزال را كه  بود  چشم خوش نگاه خوشست

اثر  هميشه   به   صاحب  اثر    بود    مانند

بلي  نشاط  صبوحي   به صبحگاه خوشست

دميد  صبح  سعادت  بنوش    باده    عيش

ترا گمان  كه مگر چشم  من  براه خوشست

سرم به راه تو خوشتر   بود  كه   چشم  براه

كه قبله نورفشانست  و  قبله‌گاه  خوشست

مشو   جدا   نفسي   ز آستان   او    طالب

در مجموعه رباعيات طالب كه متجاوز از 750 رباعي است نيز چندين رباعي در ستايش جهانگير وجود دارد. رباعي زير از آنجمله است:

بنمود عيان چشمه نور از ظلمات

چون  شاه  جهانگير  شه   نيك   صفات

جا كرده  سكندر  بلب آب حيات

خضرش به كنار چشمه چون ديد بگفت

رباعي زير را بمناسبت توزين جهانگير با جواهرات و اشياي گرانبها سروده است اين مراسم از قديم براي تجليل از فرمانروايان و پيشوايان مذهبي از هندوستان مرسوم بوده است و هنوز نزد پيروان بعضي از مذاهب از جمله اسماعيليه معمول است:

بر  خود   بالد  هر  آنكه  دولتخواهست

امروز كه  روز  وزن   شاهنشاهست

ليك آن يوسف كه دشمنش در چاهست

دلوست ترازوي  و  شهنشه يوسف

رباعي زير را نيز درباره انتخاب خود به ملك‌الشعرائي عليرغم شعراي بزرگ مقيم دربار جهانگير سروده است:

خون در دل يك طايفه حاسد كردي

شاها  ادب  چرخ  معاند  كردي

انگار  كه   تسخير   عطارد    كردي

امروز كه من در خط فرمان توام

با مرگ اعتمادالدوله در سال 1031 طالب يكي از بهترين دوستان و حاميان خود را از دست داد طالب چنانكه ميدانيم در اين موقع ملك‌الشعرا بود و در دربار جزو امراي طراز اول بشمار ميرفت بنابراين فقدان صدراعظم بزرگ امپراطوري از نظر موقعيت شغلي تغييري در وضع او نداد ولي از نظر روحي اين واقعه براي او ضربه سنگيني بود، از اشعار غم‌انگيز زير به اندوه عظيم طالب درين هنگام پي مي‌بريم:

گيرد  گل   آفتاب   شبنم

بي روي   توام  ز  اشگ  ماتم

آميخته‌ام  به   آتش    غم

بي لعل   تو   آب  گوهر   دل

شغلم  همه   گريه   دمادم

كارم     همه     ناله      پياپي

يك نرگس چشم داغ بي نم

دور از تو به گلشن دلم نيست

بر  ابروي  خود نيابت  خم

با پشت دوتا نمايم از ضعف

در چشم ترم  فضاي  عالم

هجرتو چومردمك سيه ساخت

آلوده   به  توتياي    مرهم

دور  از  تو  مباد چشم زخمم

اي   جنت را   بهار    خرم

من بي تو چو برگ در خزانم

بر جبهه گره بر ابروان  خم

حقا كه گر آيدم اجل  پيش

سر در قدمش كه  خير مقدم

جانم  نهد  از  دريچه  لب

مي‌آيم     عنقريب    منهم

رفتي تو به جنت و ز دنبال

طالب تا هنگام مرگ خود يعني سال 1036 هجري با سمت ملك‌الشعرائي انجام وظيفه ميكرد. عده‌اي از تذكره‌نويسان عقيده دارند كه او در اواخر عمر خود دچار جنون و اختلال حواس شده و مدتها از شعر و شاعري دست برداشته است. صاحب تذكره نصرآبادي مي‌نويسد «سودائي بهم رساند و مدتي خاموش بود چنانكه ميگويد:

دماغ  وقت  ندارم  بهانه   ساخته‌ام

بصد زبان به خموشي چوشانه ساخته‌ام

***

 

از ما خطي  به  مهر خموشي  گرفته‌اند

ما را زبان شكوه ز بيداد چرخ نيست

اگر ديوان طالب را به دقت مطالعه كنيم صدها بيت شعر مي‌يابيم كه در آن شاعر به خاموشي خود اشاره كرده است ولي همين اشعار متعدد خود شايد صادقي بر پرگوئي و عدم سكوت او باشد. نصرآبادي و تذكره‌نويسان همانند او با استفاده از ابيات منتخبي از ديوان طالب بطور سطحي و ناصحيح درباره او داوري نموده‌اند مثلاً درباره مهرداري او مطلبي نوشته كه «قبل از بيدماغي پادشاه اراده نمود او را مهردار كند» در همين يك سطر تذكره‌نويس مرتكب دو اشتباه فاحش شده است: 1- پادشاه اراده ننموده كه او را مهردار كند بلكه صدراعظم او طالب را به مهرداري برگزيد 2- طالب مدتهاي مديد سمت مهرداري را به عهده داشت و بلافاصله پس از استعفاي از مهرداري صدراعظم به سمت ملك‌الشعرائي پادشاه كه شغلي بسيار مهمتر بود برگزيده شد و باين ترتيب چگونه ميتوانست بيدماغ باشد.

اظهار نظر درباره اينكه طالب مدتي خاموش بود نيز مانند گفته نصرآبادي درباره مهرداري او پايه و اساسي ندارد و تذكره‌نويسان فقط با توجه به مضمون معدودي از ابيات برگزيده طالب درينمورد اظهار عقيده نموده‌اند. همانطور كه گفته شد طالب در ديوان خود بارها به خاموشي خود اشاره نموده است. اگر به قطعه زير توجه كنيم علت اين خاموشي گاه و بيگاه او را سكوت در برابر فرومايگان و شاعرنمايان و منتقدان بي‌مايه‌اي مي‌بينيم كه در هر دوره‌اي خار راه اربابان فرهنگ و هنر بوده‌اند:

هميشه بوده سخندان و نكته‌فن خاموش

به طعنه‌هاي خموشي دلم چه ميكاوي

بعذركي كنمت همچو خويشتن خاموش

وگر  بدين  متنبه   نميشوي  از   جهل

ز بانگ زاغ بود  بلبل   چمن   خاموش

خموشيم   همه از نطق حاسدست بلي

نكته قابل توجه درين قبيل اشعار كه در آن به سكوت و خاموشي شاعر اشاره شده آنستكه طالب در ضمن آنكه ادعاي پرهيز از گفتار ميكند بيشتر اوقات ديگر پرگوئي كرده و سخن را بدرازا ميكشاند. به قصيده زير توجه كنيد:

گويا  تو هم  يكي ز  غريبان گلشني

اي مرغ صد زبان ز چه خاموش چو مني

وي بخت  پير گشتي بگذر ز توسني

اي  تن  ز پا    فتادي    بآزار   سركشي

آلوده  دامنيم  و  تو  پاكيزه   دامني

از ما كناره جوي چو عشق از هوس كه ما

تو چون  ستاره سحر از دور  روشني

من  چون  چراغ   بيوه  ز  نزديك  تيره‌ام

چشم  مني   تو  يا  مژه  ابر  بهمني

يك لحظه  بي خيال  ترشح  نه‌اي  بگوي

و پس از سرودن نزديك به پنجاه بيت شعر در پايان مي‌گويد:

كازاده‌تر  ز  طايفه   سرو   و   سوسني

حاشا  كه  بر تو  طعن تعلق  روا  بود

زان چون خزف فتاده بهر كوي و برزني

طالب بدهر  نيست شناساي  گوهرت

با گوهر  سخن تو چه  فياض   معدني

جوهرشناس داند و من كاندرين بساط

اين بزم  را به  شمع  وجود تو روشني

بادا چراغ خاطرات انجم‌فشان كه هست

ملاحظه مي‌شود كه قصيده با ادعاي خاموشي شروع و پس از سرودن پنجاه بيت شعر با آرزوي سخن‌پردازي هرچه بيشتر و تعريف از قدرت شاعري سراينده خاتمه مي‌يابد معلوم نيست كه اگر شاعر دل‌آزرده ما قصد سكوت نداشت درازاي سخن به كجا مي‌انجاميد. از سروده‌هاي طالب چنين برمي‌آيد كه او در اواخر عمر مبتلا به بيماري مزمني شده و مدتها در بستر با دردهاي جانكاه دست بگريبان بوده است:

مرض  كشيد  تنم را بذوق در بستر

ز اقتضاي  هواهاي  مختلف  يكچند

چنانكه شعله كشد بر ديار خس لشكر

سپاه تب حشر آورد   بر سواد  تنم

ز شام تا به سحر ديده باز  چون عبهر

قضا ز كثرت نيش دماغ ساخت مرا

هزار طعن  برودت  به   سينه  مجمر

زدي ز سوز جگر  سينه  مشبك من

زمين بزلزله  كندي  سپهر  را   محور

گهي كه لرز شبيخون زدي بر اندامم

كه طاقتم شده از برگ   لاله  نازكتر

سپهر ار مددي ميكني كنون وقت است

ترحمي كه شدم  نقش  بالش و بستر

نمانده قدرت  بيمار  خفتنم زين بيش

طالب در سال 1036 هجري (يكسال قبل از مرگ جهانگير) در اوج شعر و شاعري خود وفات يافت مرگ نابهنگام او كه در حدود سن چهل و پنج سالگي اتفاق افتاد غوغائي در دنياي شعر و ادب آنروزگار بر پاي كرد. ملاشيدا رباعي زير را در سوگ طالب سروده و اثري كه مرگ او در جهان فرهنگ و شعر آنروزگار داشته ازين رباعي بخوبي معلوم مي‌شود:

امروز  بناي  نظم از  پاي  افتاد

داد اي فلك از مردن طالب هان داد

حشرش به  علي ابن ابي طالب باد

تاريخ  وفاتش  ز خرد  جستم  گفت:

صائب تبريزي نامدارترين شاعر سبك هندي با آنكه در هنگام مرگ طالب در ايران بوده غزلي سروده و از مرگ نابهنگام او ناله‌ها سر داده است:

آشناروئي به جز ديوار  در عالم نماند

از ديار  مردمي  ديار در عالم  نماند

از چه رو آن آتشين گفتار در عالم نماند

طالب آمل گذشت و طبعها افسرده شد

حكيم ركنا نيز در رثاي او رباعي اندوهبار زير را سروده است:

زين واقعه  تا چه بر دل  ريشم رفت

فرزند  عزيز و  طالب خويشم  رفت

حاكم بر سر كه آنهم  از  پيشم رفت

من بودم و  آن عزيز  در عالم  خاك

در مورد سال مرگ طالب تذكره‌نويسان با هم اختلاف نظر دارند. در طبقات شاهجهاني و مآثرالامرا سال فوت او را 1040 هجري قمري ثبت نموده‌اند و از همين رهگذر بعضي از نويسندگان بعدي طالب آملي را ملك‌الشعري دربار شاهجهان نيز دانسته‌اند. ملا شيد در رباعي ذكر شده بالا سال فوت طالب را «حشرش به علي‌ين ابي‌طالب» ميداند كه در آن سال 1035 هجري قمري بدست مي‌آيد كه آن هم اشتباه است.

در توزك جهانگيري درباره تاريخ درگذشت طالب از قول جهانگير چنين نوشته‌اند «در ماه ارديبهشت سال 1036 خبر درگذشت طالب آملي به سمع ما رسيد» كه با توجه به نظر اكثر معاصران طالب سال صحيح درگذشت او مي‌باشد. متأسفانه به علت بي‌توجهي معاصران طالب از محل بخاك سپردن او اطلاعي در دست نيست زيرا در هر دوره‌اي رسم چنين بوده كه در تاريخ‌نويسي به بديهيات اشاره‌اي نمي‌نموده‌اند.

و از اين راه اخبار نفيس و اطلاعات ذيقيمتي را با خود در سينه خاكها مدفون ساخته‌اند بعضي‌ها مقبره طالب را در كشمير مي‌دانند ولي در مزارات كشمير نامي از او برده نشده است. در جائي خواندم كه مدفن طالب در فاذپور است ولي بطور يقين كسي اطلاع صحيحي از محل دفن او ندارد و از آنجا كه طالب ملك‌الشعراي بزرگوار امپراطوري هند و مردي ثروتمند و با نفوذ بوده و بازماندگان او يعني خواهرش ستي‌النساء بيگم و پسر خاله‌اش حكيم ركنا و دو داماد بعديش يعني عاقل خان و رحمت خان در دستگاه امپراطوري صاحب مقام بوده‌اند چنين به نظر ميرسد كه جسد طالب را بعدها به عتبات عاليات فرستاده‌اند زيرا او بارها در اشعارش علاقه خود را به خاندان نبوت و رسالت شديداً ابراز داشته است.

خاك در  هشت و چهارم  كنيد

بر همه  سوگند كه طالب  صفت

زيب   سر   لوح   مزارم    كنيد

خطبه اثني‌عشري  ز  آب  چشم

طالب در مقام مليك‌الشعرائي وظيفه داشت تا با شعرا و ادبائي كه خواهان پيوستن به دربار شاهي بودند مصاحبه كند و اغلب اين دسته از شعرا، او را كه ملك‌الشعراي نامدار امپراطوري هند بود و در دربار شاهي رتبه اميري داشت ستايش ميكردند و اشعاري در مدح او ميسرودند و در صورتيكه مورد قبول وي واقع ميشدند بدربار شاهي راه مي‌يافتند و الا با توصيه او به بارگاه يزرگان هند عزيمت مي‌نمودند طالب بدون آنكه در فكر اندوختن مال باشد پاداشهاي كلاني را كه از شاه و بزرگان ميگرفت به اين دسته از شعرا و هنرمندان و ايرانيان دور از وطن مي‌پرداخت.

خاندان طالب- از افراد نامدار خانواده طالب گذشته از پسر خاله‌هايش كه شرح مختصر احوالشان قبلاً ذكر شد خواهر او ستي‌النساء بيگم شخصيت صاحب نام بوده است. ستي‌النساء مانند طالب به اغلب دانشهاي زمانه مخصوصاً طب و ادبيات و هنرهاي تزئيني آشنا بوده بهمين جهت مورد توجه بانوان دربار هند قرار گرفت. وي پيشكار ملكه ممتاز محل همسر شاه جهان بود و سمت آموزگاري شاهزاده خانمهاي هندي از جمله جهان‌آرا بيگم دختر شاه جهان را داشت. وي پس از مرگ ملكه ممتاز محل بدستور شاه جهان تنظيم امور داخلي دربار و سرپرستي شاهزادگان كوچك و شاهزاده خانمهاي هندي را به عهده گرفت و بهمين جهت شاه جهان به لقب صدرالنساء را داد. او اگرچه با طالب از طرف مادر جدا بود ولي علاقه مفرطي بين آن دو وجود داشت بطوريكه دست از خانمان خود شست و بعزم ديدار برادر به هند رفت. قبلاً قطعه شعري را كه طالب در هنگام ورود او به آكره سرود ذكر نموديم و از اين قطعه علاقه و مهر و محبت شديد به خواهر بزرگش كاملاً نمايان است. طالب در هند با دختر شيخ حاتم كه بگفته خودش از امراي جهانگير و مردي صاحب كمال بود ازدواج كرد. طالب زن زيباي خود را عاشقانه مي‌پرستيد و اشعاري در وصف او سروده كه از آن به صفا و صميميت و عشق او به همسرش بخوبي ميتوان پي برد.

باندام  نازك ،  به  صورت  جميل

زني  دارم   از  دودماني  اصيل

خكير وجودش  ملايك  سرشت

پري پيكري رشك حور بهشت

بحسن گل و سنبلش روي و  موي

نگاري ز سر تاقدم رنگ و بوي

بر  حسن   او  ماده  طاووس    نر

تذرو  همافره  و  سيمرغ   پر 

شب  و روز  از  خوبيش  نزد  هم

نقاب رخش  طره  خم به  خم

بپايش خلد خواب  محمل چو  خار

چو بر فرش مخمل  نمايد گذار

پري  ريزم   از   شيشه   دل    برون

چو لب را به وصفش كنم رهنمون

طالب از همسر محبوب خود صاحب دو دختر شد كه پس از مرگ او زير نظر ستي‌النساء همراه با شاهزاده خانهاي هندي در دربار پرورش يافتند. دختر بزرگ او همسر عاقل خان از امراي شاه جهان شد و دختر كوچك او كه مورد محبت خاص ستي‌النساء خانم بود به همسرس حكيم ضياء‌الدين رحمت خان درآمد. رحمت خان پسر حكيم قطباي كاشاني خاله‌زاده ستي‌النساء و برادرزاده شوهر او بود. دختر كوچك طالب در سال 1056 هنگام وضع حمل درگذشت. شاه‌جهان براي تسليت ستي‌النساء به مجلس سوگواري او رفت و ويرا با خود به دربار بازگداند ولي ستي‌النساء تاب از دست دادن برادرزاده عزيز خود را نياورده و در همان روز پس از بازگشت از دربار درگذشت و بدين ترتيب ط.مار عمر يكي از دانشورترين زنان ايران درهم پيچيد. بدستور شاه جهان براي ستي‌النساء خانم آرامگاه ويژه‌اي در آگره متصل به بناي تاج محل ساختند.

يكي از نويسندگاني كه درباره طالب آملي قلمفرسائي كرده عقيده دراد كه طالب از يك خانواده بي‌چيز روستائي برخاسته بدون آنكه به سند يا منبع معتبري اشاره كن فقط با استناد به اينكه طالب در چندين بيت از اشعار خود از جمله اشعار زير:

برو گوشه  روستائي طلب  كن

تو ظرف حريفان شهري نداري

***

چون تو شهري شاعري از روستايي برنخاست

طالب از شعر تو شهر و روستا در غلغله‌ست

***

فلاطوني  از  روستائي  برآيد

نه من زين ديارم تعجب من گر

 

اظهار نظر نموده كه خانواده او از روستائيان بينوا بوده‌اند، اگر به نسبت خاندان طالب با حكيم نظام‌الدين علي كاشاني توجه كنيم (1- زوجه حكيم نظام الدين علي و همسر پدر طالب دو خواهر بودند 2- خواهر طالب عروس حكيم نظام‌الدين علي بود.)

با توجه به اينكه حكيم نظام ‌الدين علي از اطباي نامدار و رجال معتبر وابسته به دربار شاه طهماسب و جانشينان او بود، اين عقيده را بر خلاف عقل سليم مي‌يابيم. احاطه طالب و ستي‌النساء خانم بر علوم زمانه خود نيز حكايت از ممتاز بودن سطح طبقاتي خانواده آنان مي‌كند. وجود مكاني وسيع به نام طالب خنه سر Talebe Lhane Sar  (باقيمانده خانه طالب) در اطراف شهر آمل و اشعار مثنوي محلي طالب و زهره كه از ثروت بيكران خانواده طالب سخن ميگويد، نيز قرائني است كه اگر به نكات ذكر شده فوق اضافه شود شاهد خوبي براي ادعاي ما و ثروت و مكنت و ممتاز بودن خانواده طالب خواهد بود. در زمان زندگي طالب و پس از او عده‌اي از شعراي نوخاسته در ايران و هند برا ي خونمايي و بالا بردن اعتبار خود ادعاي قوم و خويشي با وي را نموده‌اند. از جمله اين شاعران ملا محمد شريف آملي است كه بنوشته نصرآبادي «حسب‌التقرير خود نسبتي با طالباي آملي دارد» چون ذكري از محمد شريف آملي به ميان آمد بيت زيباي زير را كه نمونه‌اي از طبع سخن آفرين اوست ذكر مي‌كنيم:

مژ گاه بهر دو دست گرفت اين پياله را

سرشار بود بسكه ز مي چشم مست يار

پاورقي‌ها:

      1-   در قصيده‌اي كه در مدح ميرزا غازي سروده و قبلاً ابياتي از آن ذكر شد نيز از ماندن در ملتان شكوه‌ها دارد:

بدل شود  لقب  آملي  به  ملتاني

ز مكث ملتان نزديك شد بدانكه مرا

بسان مهره به ششدر تمام حيراني

در اين مضيق ملامت چهار ماه  بدم