پرتوي آملي، مهدي. "ريشه تاريخي امثال و حكم". دوره 7-16، ش 163 (ارديبهشت 55): 59-64 .

 

خلاصه: ش 163 (ارديبهشت 55): 59-60. "لقمه گلوگير".

ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم

       لقمه گلوگير

مهدي پرتوي

 

            سابقاً در ميان اهل طريقت اين اعتقاد وجود داشت كه مال حرام از گلوي مردان خاص خدا پائين نميرود و ايجاد و ايجاد زحمت و دشواري ميكند. امروزه از اين عبارت كه به صورت ضرب‌المثل درآمده است غالباً معاني مجازي و مفاهيم ملي و سياسي آن مورد نظر و استشهاد است چنانكه في‌المثل مي‌گويند: ايران لقمه گلوگيريست كه هيچ هاضمه‌اي نمي‌تواند آنرا هضم و بلع كند. خلاصه اينگونه لقمه‌ها را از باب تمثيل «لقمه گلوگير» گويند كه ريشه تاريخي آن به اين شرح آمده است:

***

            در مورد ريشه و علت تسميه ضرب‌المثل «لقمه گلوگير» حوادث عديده رخ داده كه سه مورد آن قابل ذكر است و از اين سه مورد البته مورد اول را بيشتر قابل اعتناء و توجه ميدانند:

1-   حارث محاسبي «وفات 243 ه ق در بغداد» از بزرگان متصوفه و علماي مشايخ و پيشواي طريقت محاسبيان از صوفيه

 است. در شرح حال و كرامات و رياضتهايش مطالب بسيار نوشته شده است كه از جمله چهل سال روز و شب پشت بديوار و جز بدوزانو ننشست. پرسيدند كه قبول و تحمل اينهمه رنج و تعب براي چيست؟ جواب داد: شرم دارم كه به هنگام مشاهده در پيشگاه حضرت رب‌الارباب بنده‌نواز بنشينم. چون در محاسبه مبالغتي تمام داشت بلقب «محاسبي» ملقب گرديد.

            روزي حارث نزد قطب اعظم و سيدالطايفه جنيد بغدادي رفت. جنيد در ناحيه حارث آثار گرسنگي ديد. تقاضا كرد طعامي برايش حاضر كنند، حارث پذيرفت و جنيد به خانه رفت و غذاي مأكولي كه شبانه از مجلس عروسي يكي از بستگان و نزديكان آورده بودند مختصري پيش حارث نهاد. چون حارث دست به طعام برد رگ انگشت دست راستش كشيده شد و بزحمت لقمه‌اي در دهان نهاد ولي هرچه تلاش كرد لقمه در گلو فرو نمي‌رفت. ناگزير لقمه را از دهان بيرون افكند و خواست از خانه بيرون رود كه جنيد بغدادي جلويش را گرفت و علت را جويا شد. حارث گفت: آن طعام از كجا بود؟ جنيد گفت: از خانه خويشاوندي. حارث گفت: مرا با خداي عز و جل نشاني است كه لقمه مشكوك و شبهه‌آميز در گلويم گير ميكند و پائين نميرود. جنيد گويد: خواهش كردم روز بعد به خانه‌ام آمد پاره‌اي نان خشك آوردم، بخورد و لذت فراوان برد. آنگاه گفت: «چيزيكه پيش درويشان آري چنين آر»(1).

2-   عارف عاليقدر قرن چهارم هجري ابوسعيد ابوالخير در بدايت حال منكران و مخالفان سرسختي داشت كه در صدر آنان

 «ابوبكر اسحق» از بزرگان و منتفذان شهر نيشابور قرار داشتند. قاضي ساعد شنيده بود شيخ گفته اگر تمام جهان را مال حرام فراگيرد وي جز نان حلال نخورد و لقمه حرام از گلويش پائين نرود. قاضي ساعد يكروز از باب امتحان به چند نفراز غلامانش فرمان داد دو رأس بره، هردو يكسان و يك وزن، يكي از مال حرام و ديگري از وجه حلال بريان كردند و پيش شيخ فرستادند. قاضي ساعد خود پيش رفت تا شاهد قضايا باشد و در موقع مناسب سكاكي را بجنابت گيرد. قضا را چند ترك مست در بين راه بر غلامان تاختند و طبقي را كه بره حرام «نه حلال» در آن قرار داشت به زور گرفتند و بخوردند. غلامان آن ديگر بره بريان را كه از وجه حلال تهيه شده بود به خانه شيخ ابوسعيد ابوالخير بدند و شيخ بدون دغدغه خاطر بخوردن طعام و بره بريان مشغول شد. قاضي ساعد با نگاه متجسس در شيخ بنگريست و قصد داشت پس از آنكه شيخ از طعام دست كشيد بر بطلان ادعايش رقم زند كه شيخ در عالم معني به قصد و نيتش پي برد و گفت «ايقاضي؛ فارغ باش كه مردار به سگان رسيد و حلال به حلال‌خوران. قاضي شرم‌زده شده و از انكار برآمد»(2).

3-   شاه نعمت‌الله ولي شاعر معروف و عارف رباني را همه كس مي‌شناسند. مدفن اين صوفي وارسته در ماهان كرمان و

 مزار عاشقان طريقت است. شاه نعمت‌الله معاصر شاهرخ ميرزا دومين امير گوركاني بود ولي در محضر ارباب مال و قدرت كمتر حاضر ميشد. روزي شاهرخ از او پرسيد: سبب چيست كه به ضيافت اغنياء نميروي و از خوان بيدريغ آنان تناول نميكني؟(3)  سيد به مضمون حديث:

لايكون  قوت المؤمنين  الاحلالاً

            ولو  كانت الدنيا دماً  عبيطاً

            اشاره و اضافه كرد كه جز لقمه حلال از گلويش پائين نميرود. شاهرخ را اين سخن خوش نيامد و در نهان به خوانسالار خويش فرمان داد از ممر حرام غذائي براي سيد تدارك نمايد(4). خوانسالار به دروازه شهر هرات رفت و بره پيرزني را بعنف ستاند و از آن طعام مأكولي تدارك ديد. شاهرخ چون مقصود را حاصل ديد شاه نعمت‌الله را بر سر سفره طلبيد و متفقاً به تناول پرداختند. در اثناء صرف غذا شاهرخ پرسيد: اين طعام حلال است يا حرام؟ سيد گفت «بر من حلال است و بر شما حرام». امير در غضب شد و شاه نعمت‌الله همچنانكه به غذا خوردن مشغول بود ادامه داد كه اگر امير باور ندارد بهتر است در اين باره تحقيق كنند تا حقيقت مطلب روشن گردد. مقارن اين احوال پيرزن موصوفه به شكايت و داوري پيش شاهرخ آمد و عرض كرد: پسر من به سرخس رفته بود، مدتها از تاريخ مراجعتش گذشت و خبري از او نداشتم. غمناك و مشوش بودم، شنيدم سيد نعمت‌الله به هرات آمده است. نذر كردم كه اگر فرزندم به سلامت بازگردد بره‌اي هديه سيد كنم. همان روز پسر من باز آمد و من براي اداي نذر خود بره‌اي را به خانه‌اش ميبردم كه غلامان عمال خوانسالار آن را از من به زور بستاندند. شاهرخ را حال ندامت و انفعال دست داد و شاه نعمت‌الله ولي را بيشتر از پيشتر مورد تفقد و نوازش قرار داد.

 

پاورقي‌ها:

     1-    تذكره‌الاولياء صفحه 272.

       2-    تذكره‌الاولياء صفحه 813.

       3-    دولتشاه سمرقندي و رضاقلي هدايت اميرتيمور را بجاي شاهرخ نام ميبرد.

       4-    تخلص شعري شاه نعمت‌الله ولي «سيد» بود و در مكاتبات و محاورات نيز باين نام شهرت داشت.