هنرفر، لطف‌الله. "اصفهان در دورة جانشينان تيمور". دوره 14، ش 163 (ارديبهشت 55): 6-18، تصوير

 

خلاصه: تيمرو (متولد 736 ه.) و كشتار وي در اصفهان ـ كتيبه‌هاي تاريخي درمسجد "ورزنه" از دوره شاهرح تيموري، لشگركشي شاهرخ به اصفهان (816 ه.)، عمارت چهار حوض يا تالار تيموري دارالاماره رستم ـ سلطنت سلطان محمدبايسنقر دراصفهان ـ اميرزاده "محمدبهادر" و يكي از امراي او، ميرعمادالدين ورزنه‌اي و آثار تاريخي اين دوره ـ آثار تاريخي دوران تيموري در خانقا، نصرآباد ـ بقعه شهشهان

اصفهان در دوره جانشينان تيمور

 

دكتر لطف‌الله هنر فر

استاد دانشگاه اصفهان

 

            تيمور فرزند امير ترغاي است كه بتاريخ شعبان 736 هجري يعني حدود پنج ماه بعد از فوت سلطان ابوسعيد بهادرخان (716-736) در يك از قراء شهر كش (بين سمرقند و بلخ كه آنرا شهر سبز نيز مي‌گفتند) متولد شده و ايام خردسالي را  در ميان طايفه برلاس كه خويشاوندان اجدادي او بودند بسر برده است و پس از آشتائي با آداب شكار و سواري و تيرانداز ي در راه جاه‌طلبي و حمله به كشورهاي ديگر گام برداشته است، اوايل رندگي او درست معلوم نيست و تنها از حدود 761 هجري وقايع تاريخي زمان او ثبت و ضبط شده است.

            چنانكه نوشته شده لقب گوركان به معني (داماد) از زماني بنام او اضافه شده كه خواهر يكي از امراي بزرگ ماوراءالنهر بنام اميرحسين قزغني را به زوجيت  گرفته و يا چنانكه بعضي ديگر گفته‌اند چون تيمور دختر تغلق تيمور پادشاه كاشغر را بعقد خود درآورده گوركان لقب گرفته است.

            تيمود از 773 تا 781 خطه خوارزم را ضميمه متصرفات خود نمود و از 776 تا 779 در مغولستان و دشت قپچاق تاخت و تاز نمود و تمام ناحيه بين رود سيحون و درياچه آرالو درياي خزر را بتصرف خود درآورد و از 782 تا 785 هجري در خراسان تاخت و تاز نمود و آل كرت و سلسله سربداران را برانداخت و در سال 785 در هرات كشتاري هولناك نمود و از سرهاي مقتولين كله مناره‌ها برپا كرد و تا سال 787 مازندران و استرآباد را نيز ضميمه متصرفات خود نمود.

            يورش سه ساله امير تيمور از سال 788 آغاز ميشود و در اين يورش سپاهيان او خراسان و مازندران و آذربايجان را تسخير كردند و در آخر تابستان سال 788 ارمنستان و تفليس و شروان و شهرهاي بايزيد و ارزنه و ارزنجان بتصرف وي درآمد.

            در سال 786 شاه‌شجاع از سلسله آل مظفر كه مرگ خود را نزديك ميديد و از فتوحات تيمور هراسان شده بود فرزندان خود سلطان عمادالدين احمد و سلطان مجاهدالدين زين‌العابدين را كه هر كدام طرفداراني داشتند و بيم آن ميرفت كه پس از شاه شجاع بجان يكديگر بيفتند پيش خود خواست و هر دو را به حفظ اتفاق و اتحاد نصيحت و وصيت نمود آنگاه ولايت عهد را به سلطان زين‌العابدين داد و اصفهان را به سلطان ابويزيد برادر خردسال خود واگذاشت و سلطان احمد را نامزد كرمان كرد و دو مراسله يكي به اميرتيمور گوركان و ديگري به سلطان احمد جلاير در نگاهداري از پسران خود نوشت و اندكي بعد در تاريخ يكشنبه 22 شعبان سال 786 درگذشت(1).

            در ابتداي يورش سه ساله اميرتيمور بموجب وصيت شاه شجاع در سپردن اولاد خود باو مراسله‌اي يسلطان زين‌العابدين پسر و جانشين شاه شجاع نوشت و او را بخدمت خواست. سلطان زين‌العابدين اعتنائي باين دعوت نكرد و بفرستاده تيمور هم اجاز بازگشت نداد. امير تيمور از اين حركت در غضب رفت و بقصد تنبيه سلطان زين‌العابدين از راه همدان وگلپايگان خود را باصفهان رسانيد. علماي اصفهان از تيمور امان خواستند و تعهد كردند كه مالي باين عنوان تسليم تيمور كنند. تيمور پذيرفت و جمعي از امراي خود را براي گرفتن آن مال بداخله شهر فرستاد. اين جماعت در تحصيل مال به مردم اصفهان تعدي بسيار كردند و از تعرض بعرض و ناموس اهالي نيز خودداري ننمودند. مردم سر بشورش برداشتند و محصلان و گماشتگان تيموري را ببدترين احوال كشتند و غوغاي عظيمي در اصفهان برپا شد. تيمور مقارن غروب آفتاب باصفهان حمله برد و تا فرداي آن روز با عامه مي‌جنگيد و چون بشهر وارد شد حكم قتل و عام آنجا را صادر نمود و امر كرد كه 70000هزار سر از كشتگان جمع آورده باو تحويل دهند. مأمورين نيز چنين كردند و بامر آن مرد خونخوار از آنها در شهر كله مناره‌ها ساختند.

            مؤلف كتاب ظفرنامه درباره اين يورش وكشتار كه در سال 789 هجري بوقوع پيوست چنين نوشته است:

            چون ظاهر شهر اصفهان محل نزول گشت سيد مظفر كاشي خال سلطان زين‌العابدين و حاكم اصفهان از قبل او با خواجه ركن‌الدين صاعد و ساير سادات و علماء و اكابر و اشراف جهت استيمان از شهر بيرون آمدند و عساكر، اطراف و جوانب شهر را فرو گرفتند. تيمور بشهر درآمده به ضبط قلعه طبرك(2) و گرفتن آنچه اسب و اسلحه در شهر بود فرمان داد، اكابر شهر به اردو آمده متقبل مال امان و نعليهاي قشون شدند و بر اهل شهر قسمت كردند، جهت دريافت وجه تحصيلدار معين شد و هر محله باسم اميري تعيين يافت و از اطراف امراء مأمورين بشهر درآمدند و اكابر و اعيان را در اردو توقيف نمودند و تدارك وجه ميكردند، در آن اثنا شبي يكنفر دهاتي از اهل تيران آهنگران(3) بنام علي كچه پا در شهر دهلي زد و جمعيتي فراهم شد و بمحلات رفتند و بيشتر محصلان را با بسياري از لشكريان كه براي رفع حوائج خود داخل شهر بودند كشتند مگر در چند محل كه عقلي و وجودي داشتند و محصلان خود را محافظت نمودند، عده مقتولين قريب سه هزار نفر شد. پس از يان كشتار دروازه‌ها را نيز از مستحفظين گرفتند و بنياد ياغي‌گري گذاردند، روز ديگر كه تيمور از قضيه اطلاع يافت حكم داد شهر را گرفتند و تومانات و هزاره‌جات و صده‌جات معين شد كه از سر كشتگان بر حسب سهم و حصه بياورند و اداره مخصوصي جهت ضبط و ثبت سرها مقرر شد.

            محافظت محله سادات و كوچه موالي تركه و خانه خواجه امام‌الدين واعظ و اشخاصي كه لشكريان تيمور را پناه داده بودند بعهده دسته‌اي از سپاهيان تيمور واگذار شد و از بقيه هر كس ديگر را يافتند كشتند و كسانيكه شخصاً نميخواستند قتل نمايند سر بريده ميخريدند و تحويل ميدادند. در اول امر قيمت هر سر، بيست دينار كپكي بود و اواخر كار به نيم دينار رسيد و از غوامض حكمت الهي آنكه جمعي كه در روز از گزند تيغ بيدريغ امان يافتند و در شب خواستند بگريزند چون از قضا برفي نشست و اثر پاي ايشان در برف بماند روز ديگر آن كينه‌خواهان پي ايشان بر گرفته برفتند و از هر جا كه پنهان شده بودند بيرون آوردند و به تيغ انتقام بگذرانيدند. عده مقتولين بروايت اقل هفتادهزار شد و از سرها مناره‌ها ساختند، اين واقعه در روز دوشنبه ششم ذيقعده سال 798 واقع شد(4).

 

            مسجد جامع ورزنه

بنائي از عصر شاهرخ تيموري در اصفهان

            اگرچه سپاه تركتاز تيمور بسياري از آثار صنعتي و علمي را در ايران ويران ساختند و جمعيت كثيري از طبقات مختلف مردم ايران را بقتل آوردند ولي فرزندان و نواده‌هاي امير گوركاني از جمله شاهزادگان باذوق ايران بشمار ميروند و هر يك از آنها بفراخور حال و ذوق خود در ايجاد آثار هنري سهمي بسزائي داشته‌اند. بهترين آثار هنري دوره جانشينان تيمور در صنعت معماري و كاشيكاري در هرات و مخصوصاُ در شهر سمرقند برجاي مانده است ولي در نقاط ديگر ايران از آنجمله اصفهان و نطنز هم آثاري از اين دوره مشاهده ميشود كه طي اين مقاله شرح آنها آمده است.

            در ورزنه كه بزرگترين آبادي بلوك رودشت در مشرق اصفهان است مسجد باشكوهي وجود دارد كه از اين دست است.

كتيبه‌هاي تاريخي در مسجد جامع ورزنه

            مسجد جامع ورزنه داراي حياطي است مربع شكل كه در دو ضلع شرقي و غربي دراي رواقهائي با آجر ساده است و ايواني مرتفع در شمال و ايوان و شبستاني در جنوب دارد و گنبدي شيوا و با شكوه برفراز شبستان جنوبي آن بنا شده است. شبستان جنوبي و گنبد داخلي آن تزئيناتي ندارد ولي هلال داخل ايوان جنوبي آن با يك كتيبه زوجي كوفي و ثلث كه كتيبه كوفي با خط طلائي و كتيبه ثلث بخط سفيد بر زمينه كاشي لاجوردي است آراسته شده. يك سوم كتيبه ثلث هلال اين ايوان بمرور زمان فروريخته و جاي آنها را تزئيناتي با كاشي معقلي فراگرفته كه به احتمال قوي از الحاقات تعميراتي عصر صفويه است و در دو سوم باقيمانده آيه 80 تا آخر آيه 85 سوره بني‌اسرائيل بخط بسيار زيباي ثلث قرائت ميشود و انتهاي كتيبه بعبارت زير ختم مي‌شود:

            «صدق‌الله العظيم كتيبه سيد محمود نقاش»

            آياتي از قرآن مجيد بخط كوفي و با كاشي طلائي رنگ قسمت بالاي كتيبه ثلث داخل هلال اين ايوان را زينت مي‌بخشد و اطراف محراب هشت پله داخل شبستان زير گنبد نيز با كاشيهاي معرق نفيس و تزئين هندسي آراسته شده است.

پل تاريخي ورزنه از پلهاي قديمي زاينده رود دوران ديلمي و سلجوقي

منار سلجوقي مسجد جامع ورزند

كتيبه تاريخي سر در مسجد جامع ورزنه

از دوران شاهرخ تيموري

            اطراف سر در باشكوه مسجد جامع ورزنه كه مشرف به گذر و بازار قديمي آنست با كاشيهاي معرق نفيس آراسته شده و غير از طاق سر در كه كاشيهاي آن موجود نيست ساير تزبينات كاشيكاري اين سر در تاريخي بر جاي مانده است. كتيبه تاريخي سر در مسجد بخط ثلث سفيد بر زمينه لاجوردي نام شاهرخ بهادرخان و محمودبن مظفر ورزنه‌اي ملقب به عماد* و نام خطاط آن سيد محمود نقاش** را بشرح زير در بردارد:

            «قال النبي صل‌الله عليه و آله و سلم من بني‌الله مسجداً عطاءالله بكل ذراع اربعين قصراً في‌الجنه في ايام سلطنته سلطان الاعظم مالك رقاب الامم المستعين الي حضره المستعان معين الملك والدين شاهرخ بهادرخان خلدالله ملكه و سلطانه بني هذه البناء الشريف من خالص ملاه اقل العباد محمود بن مظفر الملقب بعماد رزقه‌ال الرحمه يوم الميعاد في سنه اربعين و ثمان و ثمانمائه كتيبه سيد محمود نقاش.»

            چنانكه ملاحظه ميشود در اين كتيبه قيد شده كه اين مسجد را محمود بن مظفر ورزنه‌اي ملقب به عماد از مال خالص خودش در سال 848 هجري قمري بروزگار سلطنت شاهرخ تيموري بنا كرده است.

كتيبه ثلث تاريخي محراب مسجد ورزنه مورخ بسال 847 هجري قمري

تزيينات كاشيكاري و قسمتي از كتيبه ثلث هلال ايوان جنوبي مسجد جامع ورزنه

نام معمار مسد جامع ورزنه

            در انتهاي كتيبه سردر مسجد جامع ورزنه پس از نام خطاط كتيبه به اسم سيد محمود نقاش، نام معمار آن استاد حيدر بشرح زير ذكر شده است:

«عمل العبد حيدر بن حسين بناء اصفهاني».

 

نام استاد كاشيكار

            نام استاد كاشيكار مسجد جامع ورزنه علي صفار در ذيل قسمت سوم كتيبه سردر با كاشي پوسته شده بشرح زير آمده است:

            «بسعي العبد الملك الغفار علي بن صدرالدين صفار».

 

متن يك لوحه تاريخي

            در يك اسپر كاشيكاري بالاي كتيبه ثلث سردر مسجد جامع ورزنه و در جبهه فوقاني اين بنا تاريخ مرمت و تعمير اين اثر تاريخي بشرح زير آمده است:

            «وقف كرد اقل خلق‌الله محمد شفيع ورزنه وزير دارالعباد يزد…. مرمت مسجد جامع به تاريخ شهر رجب سنه 1099 عمل محمدصادق بسعي العبد الفضايل بن حاجي حسن بيك ورزنه.»

 

اميرزاده رستم تيموري

            در حدود سال 805 هجري در خونسار فرمان حكومت اصفهان از طرف امير تيمور گوركان بنام اميرزاده رستم فرزند عمر شيخ بن تيمور كه در اين تاريخ بيش از 22 سال نداشت صادر شده است، وي از اميرزادگان شجاع دودمان تيموري بود و اغلب از طرف امير تيمور مأمور محاربات مختلف ميشده است.

            در سال 810 هجري كه در اصفهان وبا ظاهر شد حكومت شهر با اميرزاده رستم بود و در همين سال بود كه بين ميرزا پيرمحمد از يك طرف و برادرانش ميرزا رستم و ميرزا اسكندر در حوالي اصفهان جنگ درگرفت و پيرمحمد غلبه كرد و رستم و اسكندر به خراسان گريختند(5).

 

اصفهان قلمرو اميرزادگان تيموري رستم و اسكندر

            شهر اصفهان در اوايل سلطنت شاهرخ بين دو اميرزاده تيموري رستم و اسكندر و فرزندان عمر شيخ بن نيمور دست به دست ميشد از آنجمله در سال 814 ميرزا اسكندر پس از ضبط مملكت فارس متوجه اصفهان شد و امير عبدالصمد و امير صديق سرداران خود را بجانب اصفهان روانه ساخت و آنها قلعه ورزنه(6) را به تصرف خود درآورند، ميرزا رستم كه در اصفهان بسر مي‌برد قلعه مزبور را محاصره كرد و سپاهيان اسكندر كه در خود قدرت برابري با رستم را نمي‌ديدند از آنجا كوچ كرده به قلعه دستگرد(7) پناه بردند، ناگهان اين خبر متواتر شد كه ميرزا اسكندر كه از شيراز عازم اصفهان شده بود به قصر زرد(8) رسيده است لذا ميرزا رستم بسزعت عازم اصفهان شده و در محل آتشگاه اصفهان(9) با سپاهيان اسكندر كه در آنجا خيمه و خرگاه برافراشته بودند روبرو شد ولي چون از جنگ با برادر بعلت غلبه سپاهيان او احتراز داشت از عموزاده خود خليل سلطان كه در اين هنگام به وي رسيده بود استمداد نمود و خليل سلطان عازم اصفهان شد و قاصدي نزد اسكندر فرستاده او را به مصالحه با برادر خود دعوت نمود و چون مؤثر واقع نشد ناگهان به اصفهان درآمد و جنگهاي سخت بين شيرازيان طرفدار اسكندر و اصفهانيان طرفدار رستم روي داد و در ضمن اين محاربات قحط و غلاي سخت در اصفهان پديدار شد تا آنجا كه خليل سلطان از حفاظت شهر نااميد گرديد و به ري مراجعت نمود و ميرزا رستم هم عازم تبريز شده به امير قرايوسف تركمان پناهنده گرديد و پس از دريافت كمك لشگري از وي باتفاق سپاهيان تراكمه مجدداً اصفهان را به قبضه تصرف خود درآورد و مدت دو ماه در اصفهان به فراغ بال گذرانيد لكن بعلت قتل خواجه احمد صاعدي(10) از بزرگان شهر و شورش مردم اصفهان توقف در اصفهان را صلاح ندانسته باتفاق برادر خود اميرزاده بايقرا فرزند ديگر عمر شيخ عزيمت خراسان نمود و به سعادت دستبوسي شاهرخ نايل گرديد آنگاه اسكندر بر تمامي نواحي فارس و عراق عجم فرمانروا گشته اصفهان را به پايتختي خود انتخاب نمود.

 

لشگركشي شاهرخ به اصفهان و قتل اميرزاده اسكندر

            در سال 816 كه شاهرخ از مازندران قصد لشكركشي به آذربايجان و جنگ با قرايوسف تركمان را نمود به ميرزا اسكندر حكمران اصفهان كه در همين سال اصفهان را تختگاه خود نموده بود(11) نامه نوشت كه با لشكريان فارس و عراق در ري به او ملحق شود ولي اسكندر به توهم اينكه شاهرخ قصد دارد او را از حكومت ساقط كند يكي از نوكران خود را همراه ابوسعيد قاصد شاهرخ به اردوي وي فرستاد و از اجراي دستور او استنكاف نمود ضمناً نام شاهرخ را از خطبه انداخت و بنام خود سكه زد و حكام قندهار و كابل و غزنين و سيستان را به اطاعت خود فراخواند، طغراي احكام او به اين عبارت بود: القائم بامورالمسلمين و ولي اميرالمؤمنين السلطان اسكندر من امره المطاع(12).

            شاهرخ بعد از آنكه جمعي از سرداران ميرزا اسكندر به او پيوستند و پس از فراغت از شكار در شهر ساوه عازم اصفهان شد و به باغ رستم در دو فرسخي اصفهان فرود آمد و با آنكه بعضي ديگر از سرداران اسكندر به اردوي شاهرخ پيوستند ولي از عموي خود تمكين نكرده همچنان راه مخالفت مي‌پيمود لذا پس از پنجاه روز كه اصفهان در محاصره سپاهيان شاهرخ بود روز دوم جمادي‌الاولي سال 817 بدنبال جنگي خونين اسكندر شكست خورده و فرار را بر قرار اختيار نمود اما ملازمان شاهرخ وي را دستگير كرده بحضور بردند و آنچه از وي سخن پرسيدند در محضر عموي خود شاهرخ ساكت ماند و جواب نداد لذا شاهرخ ميرزا اسكندر را به برادرش ميرزا رستم كه در التزام ركاب شاهرخ بود سپرد تا وي را سياست كند و بدستور ميرزا رستم چشمان او را ميل كشيدند.

            شاهرخ پس از تسخير اصفهان صدهزار دينار كپكي كه نذر مزارات كرده بود به فقرا و مستحقان داد و ثلث مال آن سال را نيز بخشيد و اميرزاده رستم را حاكم دارالملك عراق نمود و اصفهان به پايتختي او انتخاب نمود.

 

عاقبت اميرزاده اسكندر

            پس از كور شدن اميرزاده اسكندر شاهرخ او را نزد برادر ديگرش ميرزا بايقرا فرزند عمر شيخ فرستاد و او بايقرا را به جنگ با ميرزا رستم و تصرف اصفهان تحريك كرد ولي در جنگ رستم و بايقرا رستم پيروز شد و اسكندر بدست رستم گرفتار آمد و به قتل رسيد.

            ميرزا اسكندر بن عمر شيخ پادشاهي بود جبار و قهار و صاحب كرم، در ولايت او سادات معاف بودند، هر سال مال ديوان انعام فراوان دادي، مدت عمرش سي و دو سال بود فرزندي داشت بنام پيرعلي، ميرزا رستم او را به قتل آورد، فرزندش پيرعلي نيز دو سال بعد از قتل پدر در دوازده رمضان سال 819 هجري درگذشت(13).

            ظاهراً اسكندر بن عمر شيخ در جوار بقعه علي بن سهل در محله طوقچي اصفهان مدفون شده است.

 

عمارت چهارحوض يا تالار تيموري

دارلاماره رستم بن عمر شيخ

            اميرزاده رستم در سال 824 هجري پس از مراجعت از آذربايجان در مقر حكمراني خود اصفهان درگذشت، وي فرزندي داشت بنام ميرزا عثمان كه بواسطه افراط در شرب در سال 829  در سن 22 سالگي بدرود زندگي گفت(14).

            از دوره حكومت اميرزاده رستم بن عمر شيخ بن تيمور در اصفهان اثري برجاي مانده است كه امروز بنام تالار تيموري شهرت دارد و در روزگار صفويه با الحاقاتي كه به آن افزوده شده مورد استفاده دستگاه سلطنت صفويان بوده است. ظاهراً عنوان چهارحوض كه به اين عمارت داده شده به مناسبت ايجاد چهار حوض مرمري در چهار سمت اين بنا بوده است كه امروز وجود ندارد و بهرحال يكي از دروازه‌هاي مشهور ميان نقس جهان بنام دروازه چهارحوض در مجاورت اين بناي دوره تيموري بوده است. تالار تيموري كه امروز محل باشگاه اصفهان است قصر حكمراني اميرزاده رستم فرزند عمر شيخ و نواده امير تيمور گوركان بوده است كه متجاوز از سي سال در شهر اصفهان براي خود دستگاه ساطنت ترتيب داده و همواره مورد توجه و عنايت خاص جد خود تيمور و سپس جانشين او شاهرخ بوده است.

            تزيينات تالار تيموري بيشتر از نوع قطاربندي‌هاي گچي است و در سالهاي اخير بتقليد از مينياتورهاي موجود در كاخ چهلستون تابلوهائي بقلم استادان معاصر مينياتورساز اصفهان به تزيينات سابق آن افزوده شده است. از دوران صفويه نيز سنگاب نفيسي در يكي از باغچه‌هاي اين بنا مشاهده ميشود كه بخط نستعليق برجسته اشعار زير در اطراف آن حجاري شده است:

باغبان   شه   دارين    كمال

يافت  توفيق  ز رب  متعال

-

كه شود بهره‌ور از كوثر . جام

كرد آراسته  جامي زر خام

گردد   آمرزش  او  را  سببي

تا خورد آب از او تشنه لبي

چون شد  از آب  بقا مالامال

باغبان گشت سنه جام كمال

           

سلطنت سلطان محمد بن بايسنقر در اصفهان

            پس از درگذشت اميرزاده رستم سلطنت عراق عجم و از آمجمله اصفهان از طرف شاهرخ به ميرزا سلطان محمدبن بايستقر نواده او واگذار شد، در سال 838 ناصرالدين خاوند شاه داروغه اصفهان درگدشت و شحنگي اصفهان را به برادرش امير فيروزشاه مفوض داشتند، ده سال بعد كه امير فيروزشاه به هرات سفر كرده بود و به رنجش باطني شاهرخ نسبت به خودش پي برده بود از غصه درگذشت(15) و داروغگي اصفهان به پسر او نظام‌الدين احمد واگذار شد، در سال 849 ميرزا سلطان محمد اصفهان را تسخير كرد و پس از دريافت غنائم فراوان عازم شيراز شد(16)، ميرزا عبدالله فرزند ميرزا ابراهيم سلطان كه در شيراز حك.مت داشت به جد خود شاهرخ شكايت برد و شاهرخ در سال 850 از هرات عازم عراق و فارس شد و بسياري از هواخواهان ميرزا سلطان محمد را بكشت(17).

            سلطان محمد بهادر پس از درگذشت شاهرخ در سال 850 هجري مجددآً اصفهان را به تصرف خود درآورد و تا سال 855 هجري كه در جنگ چناران با برادر خود ميرزا بابر به قتل رسيد اصفهان همچنان قلمرو حكومت او بود، مدت سلطنت مستقل او در اصفهان پس از درگذشت شاهرخ پنج سال و عراق و فارس قلمرو سلطنت او به شمار ميرفت.

 

امير عمادالدين ورزنه‌اي

            يكي از امراي مشهور ميرزا سلطان محمد بهادر كه در محاربات مهم در سپاه سلطان محمد مي‌جنگيده است امير عمادالدين ورزنه‌اي يا عمادالدين مظفر ورزنه‌اي نام دارد كه عنوان او در كتيبه سردر بيت‌الستاء مسجد جامع اصفهان ذكر شده، در آن هنگام كه شاهرخ در پشاپويه ري قشلاق نمود (سال 850 هجري) جهانشاه تركمان كه نسبت به شاهرخ همواره راه اطاعت مي‌پيمود از طرف خود علي شكربيك را با تحف فراوان به دربار وي فرستاد ولي در سلطانيه خبر وفات شاهرخ انتشار يافت و اين سردار تركمان سلطانيه را در قبضه تصرف خود درآورده قاصدي به دربار جهانشاه در آذربايجان فرستاد و اين واقعه را اطلاع داد، جهانشاه از آشوب و نابسامانيهائي كه پس از درگذشت شاهرخ روي داده بود استفاده كرد به قصد تسخير عراق عجم بسوي قم حركت نمود ولي حاكم تيموري قم ملكشاه غازي كه از طرف ميرزا سلطان محمد حكمراني قم را به عهده داشت دروازه‌ها را مضبوط گردانيده آماده جنگ شد و مقارن همين زمان ميرزا سلطان محمد حكمران اصفهان امير عمادالدين ورزنه‌اي را با سپاهيان ورزيده هود به كمك ملكشاه غازي فرستاد.

 

فرمان ميرزا سلطان محمد بهادر براي جهانشاه تركمان

            اميرزاده سلطان محمد پس از اطلاع از حركت جهانشاه بسوي عراق عجم از اصفهان قاصدي نزد پادشاه تركمان فرستاد و فرماني بشرح زير صادر نمود:

            «امير جهانشاه تركمان به عنايت پادشاهانه مخصوص گشته بداند كه چنين استماع افتاد كه مردم او برخلاف نشان همايون در ولايت ما دخل كرده‌اند، اين صورت بي‌قاعده وارد شده، مي‌بايد كه آن ولايت را به نواب ديوان اعلي بازگذارد و به مملكتي كه حضرت شاهرخ پادشاه جهت او تعيين كرده است قناعت نمايد و الا ميدان جنگ تعيين نمايد.»

            ميرزا سلطان محمد مهر بر روي نشان زده بوسيله قاصد ارسال نمود و خود با لشكر بدنيال فرستاده خود روان شد، جهانشاه چون آن نشان را مطالعه نمود و بر مضمون آن آگاهي حاصل كرد متعجب شده گفت اين شخص يا در نهايت بهادري است و يا از نشأه جنون بهره‌اي تمام دارد كه به مثل من پادشاهي اين نوع نشان مي‌نويسد، بعد از آن با سپاه كثيري به جانب عراق و فارس به حركت درآمد ولي چون مسافت بين دو سپاه نزديك شد گوهرشادبيگم كه در زمان شاهرخ، جهانشاه را به فرزندي قبول كرده بود و در آن زمان باتفاق ميرزا علاءالدوله و امير شيخ لقمان برلاس و احمد فيروزشاه از الغ بيك روي برگردانده و به اردوي سلطان محمد ملحق شده بود مولانا يعقوب پروانچي را به رسم رسالت نزد جهانشاه فرستاد و با وساطت او شاهزاده تيموري و امير تركمان مصالحه نمودند و بموجب اين صلحنامه حكومت سلطانيه و قزوين و همدان به جهانشاه واگذار شد و ميرزا سلطان محمد بهادر دختر جهانشاه را بعقد نكاح خود درآورده قزوين و سلطانيه را شيربهاي او قرار داد(18).

 

آثار دوران سلطنت اميرزاده سلطان محمد در اصفهان

            مهمترين اثر تاريخي دوران سلطنت ميرزا سلطان محمد در اصفهان بيت‌الشتاء تيموري مسجد جامع اصفهان است كه در كتيبه تاريخي سردر آن عنوان اين اميرزاده تيموري «سلطان اعظم» ذكر شده است. بيت‌الشتاء مزبور در انتهاي ضلع غربي مسجد جامع اصفهان بنا شده و شبستاني دارد بطول 50 و عرض 25 متر كه داراي ستونهاي قطور كوتاه و طاقهاي خيمه‌اي شكل مي‌باشد و در وسط ه چشمه طاق آن يك قطعه سنگ مرمر شفاف نصب شده كه از خورشيد كسب نور ميكند و بمنزله چراغهائي براي تأمين روشنائي اين شبستان بشمار ميروند. بيت‌الشتاء مزبور داراي دو در است كه يكي از آنها در انتهاي راهرو واقع در جنوب ايوان استاد نصب شده و در دو پشت بغل گچي آن بخط نستعليق عبارت زير گچ‌بري شده است:

            «عمل العبد الضعيف شيخ حسين بن شرف‌الدين بن حسين بناء رويدشتي».

 

كتيبه تاريخي سر در بيت‌الشتاء مسجد جامع اصفهان

از دوره سلطنت محمد بهادر

            سر در مخصوص بيت‌الشتاء مسجد جامع اصفهان در شمال ايوان استاد قرار دارد و بين اين سردر و ساختمان اصلي بيت‌الشتاء، شبستان اولجايتو واقع شده است. كاشيكاري ظريف اين سردر بين كاشيكاريهاي ضلع غربي صحن مسجد كه نمونه‌اي از نوع كاشيكاري دوره جانشينان تيمور در قرن نهم هجري است كاملاً مشخص و معلوم است و اختلاف سبك كاشيكاري آن با كاشيكاريهاي اطراف صحن مسجد بخوبي مشهود است.

            كتيبه اين سردر بخط ثلث سفيد معرق بر زمينه لاجوردي مورخ بسال 851 هجري و بخط سيد محمود نقاش بشرح زير است:

            امر ببناء هذه العماره الموسعه لبيت شتاء هذاالجامع الشريف في ايام دوله السلطان الاعظم اعدل سلاطين العالم غياث الحق و الدين سلطان محمد بهادر خلدالله ملكه و سلطانه اقل عبيده عمادبن مظفر ورزنه و فقه‌الله لمراضيه و جعل مستقبله خيراً من ماضيه في شوال سنه احدي و خمسين و ثمنمئه كتيبه سيد محمود نقاش.

 

عاقبت كار ميرزا سلطان محمد بهادر

            در اواخر سال 855 ميرزا سلطان محمدبن بايسنقر بن شاهرخ تيموري با لشكرهاي فارس و عراق و كردستان و لرستان به عزم جنگ با برادر خود بابر ميرزا عازم خراسان شد. بابر كه اين خبر را شنيد خواجه مولانا را كه در آن زمان ايام از سمرقند آمده بود به رسالت نزد برادر فرستاد و طلب صلح نمود پس از مدتي مذاكره مصالحه بدان قرار يافت كه ولايت كوچكي از منطقه خراسان داخل عراق باشد و خطبه و سكنه آن بنام ميزا سلطان محمد مزين گردد و ميرزا باير كه به اين صلح اعتماد داشت عازم مازندران گرديد ولي ناگاه خبر آمد كه ميرزا سلطان محمد با سپاهي فراوان به اسفراين رسيده است لذا بابر هم با سپاهيان خود عزيمت جنگ نمود و در موضع چناران دو سپاه در هم آميختند و فتح و فيروزي نصيب ميرزا بابر گرديد. ميرزا سلطان محمد را كه دستگير شده و بدست او زخمي وارد آمده بود به حضور بابر كه سوار بر اسب بود آوردند. ميرزا بابر زبان به طعن برادر گشود كه از من چه گناهي سر زده بود كه دو نوبت لشكر به خراسان كشيدي و خود را به اين نوع بلا انداختي، ميرزا سلطان محمد دستمالي خواست كه زخم خود را ببندد ولي محافظين باو گفتند كه براي زخم بستن هم ديگر وقتي نمانده ميرزا سلطان محمد گفت كه بابر رحم را برطرف كرد. گفتند بلي. گفت پس مرا بكجا ميبريد؟ يكي از ملازمان ميرزا بابر وي را بقتل آورد(19).

            در تذكره دولتشاه سمرقندي جزئيات ارزنده‌اي در مورد اين واقعه بشرح زير ذكر شده است: بعضي از امراء عرض كردند كه اي سلطان عالم، نقض عهد نامبارك است. بايستي كه چنين نشدي اما چون بودني بود مصلحت نيست كه بجانب بابر بهادر توجه نمائي. صواب آنست كه عزم دارالسلطنه هرات كنيم. چون به دولت تخت را بگيري. كوچ و فرزندان مردم سلطان بابر همه در هرات است. ضروره مردم بابر فوج فوج به تو رجوع خواهند نمود. سلطان محمد آن مصلحت نشنود و بانگ بر امراء زد كه ديگر پيش من اين سخن مگوئيد، مردم گمان برند كه من از بابر ترسيدم. زن بر من حرام باد كه اگر بابر را صدهزار مرد مسلح باشد من به صد سوار خود را بر او نزنم. چون امراء چندبار اين سخن را بر او گردانيدند در غضب شد و او مردي بود تيز زبان و فحش‌گو. امرا را دشنام و ناسزاهاي موحش داد. گويند كه در مستي بر ريش شيخ زاده قوش رباطي كه از امراء و تربيت يافتگان او بود بول كرد.

            بالاخره همين استبداد رأي و تندي و هرزه درائي موجب نفرت و وحشت سرداران وي شد تا جائي كه عده‌اي منجمله امير ابوسعيد ميرم از او گريختند به بابر پيوستند و امير سعيد، بنابر نوشته خواند مير به بابر گفت كه او خيال حمله به قلب سپاه دارد و مناسب آنكه لشكريان كوچ باز دهند تا او به ميان صفوف درآيد آنگاه از اطراف و جوانبش درآمده نگذارند بيرون رود بدين ترتيب ميرزا سلطان محمد دستگير و كشته شد(20).

           

اوضاع اصفهان بعد از قتل سلطان محمد بهادر

            قاضي ابوبكر طهراني در باب وقايع بعد از قتل سلطان محمد مينويسد كه افراد سپاه سلطان محمد از راه بيابان (كوير) به اصفهان رفتند. يكي از امرا بنام شيخ زاده بر اصفهان مستوفي شد و اكابر را خلعتها داد و عامه خلق را جار رسانيد تا ريش تراشيدند مگر ارباب عمايم و قاضي طهراني در اين باره گفت:

به ريش آوردي آن دعوي كه كردي

زدي در تيغ راندن لاف مردي

            اما دولت وي دير نپائيد و مردم شهر بر او شوريدند و بر در قلعه نقش جهان رفتند و جنگ انداختند و في‌الحال باروي قلعه سوراخ سوراخ كردند و شيخ زاده از آن هجوم انديشناك شده فرار كرد و سيد امير زين‌العابدين ميميران بحكومت نشست و اكابر اصفهان بر او اتفاق نمودند و شهر را مضبوط ميداشتند تا زمانيكه بابر ميرزا به شيراز توجه نمود و پهلوان حسين ديوانه را به داروغگي و خواجه غياث‌الدين سمناني را به ضبط مال فرستاد(21).

 

آثار دوران تيموري در خانقاه نصرآباد

            نصرآباد از دهات ماربين مشرف به بستر زاينده رود و در چهار كيلومتري مغرب شهر اصهان واقع است كه به وفور آب و اشجار ميوه‌دار شهرت دارد.

            خانقاه شيخ ابوالقاسم نصرآبادي و مدفن و در اين محل است و در سال 854 هجري و دوره سلطنت ميرزا سلطان محمدبن بايسنقر بوسيله خواجه صدرالدين علي طبيب جد اعلاي ميرزا طاهر نصرآبادي(22) مدرسه‌اي در جنب آن بنا شده است كه برجاي مانده‌هاي تزيينات كاشيكاري سردر ويران آن هنوز هم از نفاست كاشيهاي آن حكايت دارد. در حين ساختمان اين مدرسه نسبت به تعمير خانقاه نيز اقدام شده است، اكنون اين خانقاه به «تكيه ميان ده نصرآباد» شهرت دارد.

 

كميته تاريخي سردر مدرسه و خانقاه

            قسمتي از كاشيهاي كتيبه سردر مدرسه و خانقاه نصرآباد در اثر عدم مراقبت به مرور زمان ريخته است، قسمتهاي برجاي مانده آن نام باني ساختمان صدرالدين علي طبيب و سركار بنا حيدر نافجي(23) و سال ساختمان آن 854 هجري قمري را دربر دارد بخط ثلث با كاشي سفيد معرق بر زمينه لاجوردي بشرح زير است:

            «بنا اين خانقاه كه مزار شيخ است احداث نمود در زمان خلاقه سلطان جهان‌پناه ….(24) خلدالله ملكه و سلطانه از خاص مال خود بنده درگاه المنيب صدرالدين علي طبيب بسعي بنده راجي حيدر نافجي في سنه اربع و خمسين و ثمنمائه.»

            در بالاي اين كتيبه بخط كوفي با كاشي طلائي رنگ معرق بر زمينه لاجوردي آيه هشتم و نهم از سوده دهر به شرح زير نوشته شده است:

            «قال الله تبارك و تعالي و يطعمون الطعام علي حبه مسكيناً و يتيماً و اسيراً انما نطعمكم لوجه الله لانويد منكم جزاء و لاشكورا.» 

 

اشعار فارسي سردر خانقاه

            در قسمت فوقاني كتيبه تاريخي سردر خانقاه در حاشيه يك صفحه كاشيكاري بخط ثلث با كاشي سفيد معرق بر زمينه لاجوردي اشعاري به فارسي نقش بسته كه بعضي از كلمات شعر دوم و سوم آن به مرور زمان فروريخته است. آنچه در حال حاضر موجود است و خوانده مي‌شود بشرح زير است:

صد شرف بر سقف مرفوع از علو و افتخار

بيت معمور اين كه دارد سطح او اندر فراز

. .  .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .  .

در زمان داور دوران غياث  علم   و   دين

جاه و دولت فتح و نصرت بر يمين و بر يسار

.  .  .   .  .   .   .   .   .   .  .   .  .لازمند

كرد سال هشتصد و پنجاه و پنج  اين  يادگار

كمترين   بندگان   آستانش   صدر  دين

            در سردر خانقاه و در حاشيه افقي ذيل صفحه كاشيكاري سردر و بالاي كتيبه خط ثلث اشعاري نيز بزبان عربي و بخط ثلث با كاشي سفيد معرق بر زمينه لاجوردي بشرح زير نقش بسته است:

و بالخمس اصحاب الكساء توسلي

عل الله في كل الامور توكلي

-

و فاطمه الزهراء و المرتضي علي

محمد المبعوث و ابنيه بعده

 

يك قطعه خط تزييني در سردر خانقاه

            بر دو جرز عمودي طرفين سردر و حاشيه افقي بالاي آن كه بكلي خراب شده است به خط بنائي عبارتي منقوش بوده كه فقط قسمتي از آن بر جرز غربي باقي‌مانده و بخط بنائي ساده لاجوردي بر زمينه آجري معرق بشرح زير است:

            «قال النبي عليه السلام من قال لا اله الا الله دخل الجنه»

            و در قسمت پائين همين جرز در يك شكل مربع بخط بنائي لاجوردي بر زمينه آجري نوشته شده است:

            «درگه خلق همه رزق و فريبست و هوس»

 

            بقعه شهشهان

آرامگاه شاه علاءالدين محمد

            يكي از بقاع متبركه اصفهان بقعه شهشهان يا شاه شاهان است كه در محله شهشهان و در مجاورت مسجد جمعه اصفهان جنب مسجد صفا واقع شده و داراي حسينيه و مدرسه ميباشد در اين بقعه شاه علاءالدين محمد كه از اجله سادات و اشراف و نقباء اصفهان بوده مدفون گرديده است. جمعي از اولاد و احفاد وي نيز در اين بقعه مدفون هستند كه عموماً از نقبا و اشراف و اجلاء بوده‌اند و به مرور زمان آثار قبور آنها از بين رفته است و آنچه باقي مانده بدون اسم ميباشد شرح حال شاه علاءالدين محمد در اغلب كتب تاريخي و تذكره‌ها مندرج است و بوجه اختصار شرح حال او از اين قرار است كه پس از مدتها اقامت و افاضه به مردم اصفهان چون طرف توجه عامه مردم و مخصوصاً مورد علاقه سلطان محمدبن بايسنقر نواده امير تيمور و حكمران فارس و عراق بوده هنگامي كه سلطان محمد بر حكومت هرات و سلطنت جد خود ميرزا شاهرخ بن تيمور قيام ميكند شاهرخ بقصد سركوبي او به عراق لشكر ميكشد و سلطان محمد بدون آنكه با لشگر شاهرخ مواجه شود از شيراز به لرستان ميرود و شاهرخ پس از ورود به اصفهان جمعي از سادات و اكابر و علما اصفهان را به اتهام معاونت و ياري با سلطان محمد توقيف و تبعيد مينمايد و از آنجمله شاه علاءالدين محمد را دستگير و به شهر ساوه تبعيد ميكند و به اغواء و تحريك گوهرشاد خاتون زوجه خود در رمضان سال 850 هجري آن سيد جليل القدر را مصلوب مي‌نمايد.

            دولتشاه سمرقندي در تذكره‌الشعراء خود راجع به اين واقعه تاريخ چنين مينويسد:

            حكايت كنند كه در آخر عمر ميرزا شاهرخ بقصد نبيره‌اش سلطان محمد بايسنقر لشكر به عراق كشيد و سلطان محمد منهزم شد و شاهرخ سلطان سادات و اكابر و علماي اصفهان را گناهكار ساخت بسبب آنكه سلطان محمد را سلام كرده بودند و شاه علاءالدين را كه از اكابر سادات حسيني بود و قاضي امام و خواجه افضل الدين تركه كه از بزرگان علماي اصفهان بوده در شهر ساوه حكم كشتن كرد و به سعي گهرشادبيگم آن بزرگان مظلوم را بيگناه بزاري زار بقتل آوردند. گويند كه دو نوبت ريسمان خواجه افضل تركه پاره شد و او فرياد ميكرد كه با شاهرخ بگوئيد كه اين عقوبت بر ما لحظه‌اي بيش نيست اما پنجاه سال نام نيك خود را ضايع مساز. چندان كه بزرگان سعي كردند مفيد نيفتاد و آن صورت بر شاهرخ بهادر مبارك نيامد. بعد از هشتاد روز شاهرخ سلطان متوفي شد و بعضي گويند كه چون آن يزرگان مظلوم از جان نااميد شدند شاهرخ سلطان و گهرشادبيگم را دعاهاي بد كردند كه يارب همچنانكه فرزندان ما را نااميد مي‌سازد تخم او را منقطع گردان، در آسمان گشاده بود، دعاي عزيزان بيگناه مظلوم اجابت شد و نسل آن پادشاه عالي منزلت منقطع گشت(25).

            شاهرخ هشتاد روز پس از اين واقعه در شهر ري درگذشت و سلطان محمد بهادر مجدداً به اصفهان مراجعه نمود و به پاس احترام شاه علاءالدين محمد كه جان خود را در راه او از دست داده بود نعش وي را با احترام به اصفهان منتقل نمود و در حسينيه و خانقاه خود سيد كه در محله حسينيه (شهشهان فعلي) واقع بود دفن نمود و بر آرامگاه او بقعه فعلي شهشهان بنا گرديد و قراء اصفهانك و درزيان واقع در بلوك كرارج اصفهان و ولاسان واقع در فريدن را براي بقعه وقف نمود و به امضاء بزرگان و علماي وقت از جمله مولانا جلال‌الدين دواني ميرساند(26).

 

تزيينات داخل بقعه شهشهان

            تاريخ بناي بقعه شهشهان با در نظر گرفتن تاريخ وقفنامه بقعه (22 ربيع‌الاول 852) و تاريخ قتل شاه علاء‌الدين محمد كه در رمضان سال 850 هجري اتفاق افتاده است بين 850 تا 852 هجري است. داخل و خارج بقعه با تزييناتي از نوع گچبري و كاشيكاري آراسته شده است و گنبد آن را كه در سالهاي اخير رو به ويراني نهاده بود تجديد ساختمان كرده‌اند. داخل بقعه تزئينات گچي دارد كه از قرن نهم هجري است ولي كاشيكاري از اره‌هاي آن از اقدامات جديد است(27).

            كنيبه اصلي بقعه بخط ثلث گچ‌بري شده بقلم سيد محمود نقاش خطاط نيمه قرن نهم هجري است كه كتيبه ثلث سردر بيت‌الشتاء مسجد جمعه اصفهان مورخ بسال 851 هجري نيز بقلم او ميباشد و شامل اشعار و عباراتي بزبان عربي در منقبت شاه علاء‌الدين محمد نقيب مقتول اصفهان است. بعد از اشعار عربي شجره‌نامه شاه علاءالدين محمد كه نسب او را به امام علي بن ابيطالب(ع) ميرساند به خط ثلث گچ‌بري شده و در پايان دو شعر زير و نام خطاط آن سيد محمود نقاش به شرح زير جلب توجه مي‌كند:

وفاق المرتضي شهر الصيام

زمان صلبوا  الشاه   المعلا

تفطر   عام   اتمام    الامام

خلا رمضان من امر خلابه

            عاقبت خير باد كتبه العبد سيد محمود نقاش

 

گلدان خط

            بر ديوار ضلع شرقي داخل بقعه شهشهان صورت يك گلدان نقاشي شده كه هيكل گلدان را از پائين به بالا اشعار زير بخط نستعليق سفيد در ه بر زمينه سبز روشن گچي تشكيل مي‌دهد.

ز ما هر ذره  خاك  افتاده جائي

بماند سالها  اين  نظم  و ترتيب

كه هستي  را نمي‌بينم  بقائي

غرض نقشيست كز ما باز ماند

كند در كار درويشان  دعائي

مگر صاحبدلي روزي  برحمت

 

نام استاد كاشيكار

            قسمت فوقاني مدخل بقعه شهشهان در ايوان غربي كاشيكاري شده و در وسط نقوش كاشيكاري معرق بشت بغل اين ايوان كه از آثار ارزنده كاشيكاري در قرن نهم هجري است نام استاد كاشيكار آن به خط نستعليق سفيد معرق بر زمينه لاجوردي بشرح زير آمده است.

«عمل ميرم كاشي تراش»

 

پاورقي‌ها:

* نام اين شخص كه از رجال مشهور ورزنه اصفهان در عصر شاهرخ است در كتيبه بيت‌الشتاء مسجد جامع اصفهان از دوره سلطان محمدبن بايسنقر بن شاهرخ تيموري عمادبن مظفر ورزنه ذكر شده و كتيبه حاكي از آنست كه بيت‌الشتاء مسجد جامع را در سال 851 هجري قمري عمادبن مظفر بنا كرده است. شرح كامل اين بيت‌الشتاء و كتيبه آن در ذكر احوال سلطان محمدبن بايستغر در همين مقاله خواهد آمد.

                ** از سيد محمود نقاش علاوه بر كتيبه ثلث داخل مسجد ورزنه و كتيبه سردر اين مسجد دو كتيبه ديگر در اصفهان موجود است كه نام او را دربر دارد يكي كتيبه بيت‌الشتاء مسجد جامع اصفهان و ديگري كتيبه ثلث داخل بقعه شهشهان كه در همين مقاله و در توصيف بقعه شهشهان ذكر آن خواهد آمد.

1-    براي اطلاع از مضموم مراسله شاه شجاع به امير تيمور گوركان مراجعه شود به كتاب تاريخ مغول تأليف عباس اقبال

 صفحه 434.

2-    قلعه تبرك از آثار مشهور دوران ديالمه در اصفهان است كه تا سال 1354 هجري قمري هنوز برج و بارو‌هاي آن برقرار

 بوده و در اراضي داخل آن زراعت ميكردند، از اين قلعه تاريخي امروز فقط نام آن با تعدادي پايه برجها و خاكريزهاي پشت ديوارها و خندق آن باقي مانده و درجاي قلعه، محله بزرگي از محلات جديد اصفهان به نام قلعه تبرك بوجود آمده. شاردن سياح فرانسوي كه در دوران صفويه سالها در اصفهان بسر برده توصيف اين قلعه را در سفرنامه خود بدست داده است.

3-    تيران آهنگران روستائي در شمال اصفهان و متصل بشهر است. يكي از بلوكات اصفهان هم در مغرب نجف آباد تيران

 نام دارد كه در اصل، تهران بوده است و محصول انگور آن در اصفهان شهرت دارد.

4-    رجوع شود به جلد دوم كتاب ظفرنامه تأليف شرف‌الدين علي يزدي چاپ تهران صفحه 312 و 313 و 314.

5-    بهنگام مرگ تيمور در سال 807 هجري از فرزندان عمر شيخ كه نوادگان او محسوب ميشدند بترتيب: پيرمحمد

26 سال، ميرزا رستم 24 سال و ميرزا اسكندر 21 سال داشته‌اند.

6-    ورزنه نام آبادي بزرگ رودشت است و رودشت يا رويدشت مشتمل است بر رودشت عليا و رودشت سفلي در دو

 طرف زاينده رود، حد غربي رودشت برا آن يكي ديگر از بلوك اصفهان و حد شرقي آن باتلاق گاوخوني است. طول اين بلوك از مشرق به مغرب بتقريب 72 كيلومتر و عرض آن 24 كيلومتر است و تمامي آن رود آب مي‌باشد و قنات ندارد و حاصل عمده آن گندم و جو است، آباديهاي ديگر آن مارچي و فارفاآن و مزرعه ديزي است. ورزنه مناري از دوره سلاجقه و همچنين يك پل قديمي دارد كه بنام پل ورزنه مشهور است.

7-    در اصفهان بنام دستگرد چند محل داريم ولي مقصود از اين دستگرد و قلعه آن ظاهراً دستگرد قهجاورستان است كه

 امروز اثري از قلعه آن باقي نيست ولي مزرعه‌اي بنام دستگرد قهجاورستان موجود است. دستگرد يا دستجرد ديگري كه در اصفهان شهرت دارد يكي از آباديهاي مشهور برژرودجي است كه با نزديك به 12 كيلومتر طول و سه كيلومتر عرض بين زاينده رود و رشته كوه صفه واقع شده و علاوه بر كشت گندم و جو بهترين خيار اصفهان را بدست ميدهد كه در عطر و طعم و نازكي در مرحله كمال است و از باغات آن همه نوع ميوه مخصوصاً انواع انگور مانند خليلي و ياقوتي و مهره و عسكري و مثقالي و صاحبي بدست ميآيد، وحيد دستگردي شاعر تواناي دوره معاصر اصفهان اهل اين دستگرد بوده است.

8-    قصر زرد يا قصر زر و باصطلاح ديگر كوشك زر قريه‌ايست در 24 فرسخي شمال شيراز از بلوك سرحد چهاردانگه

 (ذيل صفحه 429 كتاب احسن‌التواريخ روملو – 1349 تهران).

ضمن مطالعه تاريخ دوره آل مظفر و تيموريان به مواردي بر ميخوريم كه از قصر زرد، محلي كه بين اصفهان و شيراز قرار

 داشته است سخن بميان ميآيد و در اينجا نمونه‌هائي از اين مقوله را ذكر ميكنيم:

                در سال 742 هجري كه امير پيرحسين چوپاني براي جنگ با امير شيخ ابواسحق اينجو و ملك اشرف عازم اصفهان شد در قصر زرد منزل كرد.

***

                در سال 755 كه امير محمد مظفري به قصد جنگ با شاه شيخ ابواسحق عازم اصفهان شد در قصر زرد اختيار كرد و شاه شجاع كه از كرمان عازم پيوستن به اردوي پدر خود شده بود در همين محل به امير مبارز‌الدين محمد پيوست.

***

                در سال 770 شجاع‌الدين مظفري بعزم تنبيه برادر خود شاه محمود عازم اصفهان شد و در قصر زرد توقف نمود و نمايندگان شاه محمود براي عذرخواهي در اين محل به خدمت شاه شجاع آمدند.

***

                در روضه‌الصفا آمده است كه در سال 779 كه شه شجاع در قصر زرد اقامت داشت امير سيد شريف‌الدين جرجاني بوسيله مولانا سعدالدين انسي بخدمت شاه شجاع راه يافت و مورد توجه و عنايت او قرار گرفت و همراه شاه مظفري به شيراز رفت.

***

                در سال 805 هجري و در مراجعت از آسياي صغير امير تيمور گوركان در خونسار رحل اقامت افكند و چون اين خبر به ميرزا رستم كه در ييلاق قصر زرد اقامت داشت رسيد عازم اردوي جد خود تيمور شد و در آنجا به حكومت اصفهان منصوب گرديد.

9-    آتشگاه بر سر راهي كه از اصفهان به نجف آباد ميرود در حدود 7 كيلومتري مغرب شهر اصفهان واقع شده و

 قديمي‌ترين اثر تاريخي اصفهان از دوره ساساني و از آتشكده‌هاي بنام آن روزگار بوده است كه تا قرون اوليه هجري هم همچنان داير بوده و نويسندگاني مانند مسعودي و ابن خرداذبه و ابن حوقل و مافروخي شرح آنرا در كتابهاي خود آورده‌اند.

10-نظام‌الدين احمد صاعدي كسي است كه بهنگام محاصره اصفهان بوسيله ميرزا اسكندر دروازه‌هاي شهر را به روي او

 بست و عليرغم او شهر اصفهان را به اميرزاده رستم تحويل داد ولي اين اميرزاده تيموري حق خدمت او را نشناخت و عاقبت وي را به قتل رسانيد.

11-احسن‌التواريخ روملو. تهران 1349 صفحه 88.

12- جلد سوم تاريخ حبيب‌السير چاپ تهران صفحه 588.

13- احسن‌التواريخ روملو چاپ تهران 1349 صفحه 102.

14- احسن‌التواريخ روملو چاپ تهران 1349 صفحه 89.

15- براي اطلاع از تفصيل اين موضوع مراجعه شود به كتاب تاريخ حبيب‌السير از انتشارات كتبخانه خيام جلد سوم صفحه

633.

                16- چون ميرزا سلطان محمد در عراق استقرار يافت با سپاهياني عازم اصفهان شد، سعادت بيك فرزند امير خاوند شاه كه از طرف شاهرخ حاكم آن ديار بود فرار كرد و ميرزا سلطان محمد فوجي از بهادران را از عقب او فرستاد و آنان سعادت بيك را گرفته و بدرگاه آوردند، ميرزا سلطان محمد وي را در قفس كرده و در قلعه شهر آورد (مقصود قلعه طبرك است) مجلسي آراسته، به سه هزار نفر خلعت داد و در اين مجلس كه ايلچيان جهانشاه تركمان نيز حاضر بودند به شاه علاءالدين محمد نقيب اصفهان كه از سادات جليل القدر مشهور و منتفذ و از هواخواهان ميرزا سلطان محمد بود املاك زيادي واگذار كرد و خواجه عمادالدين محمود حيدر اشترجاني و امير احمد چوپان را وزارت داد و چون از حكام اطراف، امير حاجي حسين كه در همدان بسر ميبرد به دربار شاهزاده نيامده بود لذا با افواج قشون خود عازم همدان شد و پس از جنگي سخت در الوند كوه ويرا دستگير كرده و به قتل او فرمان داد و چون اين خبر به شاهرخ رسيد و سپس خبر محاصره شيراز بوسيله ميرزا سلطان محمد نيز متواتر شد لذا شاهرخ براي سرموبي نواده خود عازم اصفهان و فارس گرديد (رجوع شود به كتاب احسن‌التواريخ روملو چاپ تهران 1349 صفحه 257).

                17- رجوع شود به كتاب احسن‌التوارخ چاپ تهران 1349 صفحه و حواشي و تعليقات صفحه 697.

                18- امسن‌التواريخ روملو. تهران 1349 صفحه 278 و 279.

                19- احسن‌التواريخ روملو – تهران 1349 صفحه 307.

                20- احسن‌التواريخ روملو. چاپ تهران 1349 حواشي و تعليقات صفحه 715.

                21- احسن‌التواريخ چاپ تهران 1349 حواشي و تعليقات صفحه 715 و 716.

                22- ميرزا محمد طاهر نصرآبادي صاحب تذكره نصرآبادي است كه در دوره شاه سليمان صفوي ميزيسته و شرح حال آثار قريب هزار نفر از شعراي عصر صفوي و معاصرين خود را ضبط كرده است.

                23- نافج نام روستادي از روستاهاي چهارمحال بختياري است.

                24- نام سلطان معاصر با بناي اين خانقاه در كتيبه موجود نيست و كاشي آن فروريخته ولي با توجه به سال ساختمان اين خانقاه يعني 854 هجري كه در كتيبه ذكر شده و توجه به اين موضوع كه سلطنت مستقل ميرزا سلطان محمدبن بايستقر در اصفهان از 850 كه سال وفات شاهرخ است تا 855 هجري قمري طول كشيده يقين است كه كتيبه سردر خانقاه نام ميرزا سلطان محمد بهادر را دربر داشته است.

                25- تذكره دولتشاه سمرقندي چاپ تهران 378.

                26- مراجعه شود به كتاب از سعدي تا جامي تأليف پروفسور ادوارد براون ترجمه استاد علي اصغر حكمت صفحه 650.

                27- بناي تاريخي شهشهان تحت سرپرستي مرحوم حاج آقا حسين شهشهاني از قضات دانشمند معاصر كه آرامگاه او در همين بقعه است و مراقبت برادر ايشان آقاي حاج آقا مرتضي شهشهاني كه از سادات جليل القدر خانواده شاه علاءالدين محمد هستند در سالهاي اخير تحت تعمير و ترميم قرار گرفته است (براي اطلاع بيشتر از خدمات اين خاندان عاليقدر و فاضل اصفهان مراجعه شود به كتاب از سعدي تا جامي و كتاب رجال اصفهان تأليف آقاي سيد مصلح‌الدين مهدوي).